‫نام کتاب : عشق ارباب‬
                ‫نویسنده : دریا... .…‪darya‬‬
 ‫جمع آوری،ویرایش و سانسور شده توسط: ‪bia4roman‬‬
‫ما برای کمتر شدن حجم فایل و رضایت شما کاربران از تبلیغات و‬
         ‫صفحه آرایی های بیخود استفاده نکرده ایم...‬
                    ‫رمان های بیشتر در:‬
                   ‫‪bia4roman.com‬‬

                     ‫کانال تلگرام‬
              ‫‪telegram.me/bia4roman‬‬

                                            ‫مقدمه:‬

 ‫دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی ،دوستت دارم چون زیباترین لحظات‬
                                                                     ‫زندگی منی‬

‫دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی، دوستت دارم چون زیباترین خاطرات‬
                                                                            ‫منی‬

                                      ‫دوستت دارم چون به یک نگاه ، عشق منی

 ‫دستان ظریف و لطیفش از بین دستهایم شل شد واز روی تخت آویزان شد …نگاهم‬
   ‫را به حلقه ای که کف دستم گذاشته بود دوختم ..و همانطور از کنار تختش بلند‬
   ‫شدم …نگاه آخرم را به او دوختم که چشمان زیبایش برای همیشه بسته شده بود‬
     ‫…با حالت گنگی سرم را برگرداندم و به طرف در اتاق به راه افتادم… با بی حالی‬
 ‫دستگیره را گرفتم و از اتاق خارج شدم ..چشم های پر از اشک آن دو نفر را نا دیده‬
‫گرفتم و به طرف آخر راهرو راه افتادم که صدای جیغ نرگس جون عمه ای که مانند‬
                                           ‫مادری دلسوز کنارمان بود به اوج رسید‬

                                                    ‫نرگس جون:مــــــهــــتاب‬

‫این آغازی بود برای اینکه به خودم بیایم و با قدم های بلندتر و تندتر از راهرو بگذرم‬
‫و راه خروجی بیمارستان را در پیش بگیرم …قدم هایم تندتر شد وبا حالت دو از بین‬
 ‫مردم می گذشتم و حلقه را در دستم می فشردم .. دوست داشتم فریاد بکشم و داد‬
   ‫بزنم اما خودم را باتنه ای که به عابران می زدم و آنها مرا دیوانه خطاب می کردن‬
   ‫خالی می کردم …اون رفته بود برای همیشه رفته بود … و خواسته ی بزرگی را به‬
        ‫من واگذار کرده بود..با کشیده شدن بازویم ایستادم و سرم را به زیر انداختم‬

                 ‫مرد:خانوم زدی همه ی دار و ندارمو ریختی بی هیچ داری می ری‬

                                       ‫2‬
  ‫سرم را باال گرفتم که مرد با دیدن وضع خرابم بازویم را رها کرد و با تعجب نگاهم‬
‫کرد … پوزخندی زدم …شاید فهمید وضع من بدتر از اونه ..قدمی به عقب برداشتم و‬
‫بدون حرفی پشت به او کردم و خودم را به پارکی رساندم و شروع به دویدن کردم …‬
‫می دویدم می خواستم نبودنش را باور کنم … خودم را آرام کنم … صدایش هنوز در‬
  ‫گوشم بود که با صدایی که با سختی از من خواست .. یک خواسته ای که هنوز در‬
                                                                  ‫شوک آن بودم‬

                     ‫مهتاب:برای من زندگی کن ..مهتاب باش و درس زندگی بده‬

      ‫سوز سردی به صورتم خورد و قطره ای بارون بر روی گونه ام فرود آمد … تلخ‬
 ‫خندیدم و تندتر دویدم که آسمان هم مانند دلم شروع به باریدن کرد … چه خواب‬
‫ها که برای آمدنم به ایران ندیده بودم …این نبود اون سوپرایزی که من می خواستم‬
 ‫بکنم …مهتاب اجازه سوپرایز رو به من نداد …خسته از دویدن تکیه ام را به درختی‬
  ‫که در پارک بود دادم … و به نیمکت خیره شدم … رفتم به اون روزی که پویا کنار‬
                                          ‫پایم زانو زده بود و منتظر نگاهم می کرد‬

                                ‫پویا:شب و روزم شدی تو .. دیگه صبرم تموم شد‬

                             ‫لبخند شیرنش را زد و نگاهش را در چشمانم دوخت‬

                                                 ‫پویا:با من ازدواج می کنی ستاره‬

 ‫نفس توی سینه ام حبس شده بود … از اون دخترها نبودم که سرخ و سفید بشم و‬
 ‫رنگ عوض کنم ..به جای خجالت لبخند دندون نمایی زدم… باورش برام سخت بود‬
‫که پویا… کسی که مانند یک دوست خوب دوستش داشتم همچین پیشنهادی بکنه‬
                                                          ‫…لبخندم عمیق تر شد‬

                           ‫-باورم نمی شه پویا تو از من بخوای باهات ازدواج کنم‬

             ‫پویا خنده ای کرد :دیونه نگاه کن به زانو درم آوردی این کافی نیست‬

                                      ‫3‬
 ‫خنده ی بلندی سر دادم وابرویی برایش باال انداختم و صورتم را به صورتش نزدیک‬
  ‫کردم …نگاهم را در چشمان او دوختم به عشق اعتقادی نداشتم …پویا هم همیشه‬
      ‫همراهم بود و او را مانند یک حامی دوست داشتم که همیشه هوایم را داشت‬
 ‫…خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ موبایلم …فضای رمانتیک ما را خراب کرد ..با‬
     ‫همان لبخند صورتم را فاصله دادم و نگاهی به شماره کردم …با تعجب با دیدن‬
   ‫شماره آناهیتا نگاهم را به ساعت دوختم …و دکمه ی پاسخ را فشردم که به جای‬
‫صدای شاد آناهیتا …هق هق گریه اش در گوشم پیچید و لبخند را از روی لبانم محو‬
   ‫کرد … تا به خودم آمدم در فرودگاه بودم و کوله پشتی به دست به سمت هواپیما‬
                ‫می رفتم که به مهتاب که نفس های آخرش را می کشید برسم …‬

‫با صدای زنگ موبایلم از فکر خارج شدم …هوا تاریک شده بود من دو ساعتی بود که‬
‫به نیمکت خیره شده بودم … دستی به صورتم کشیدم که حلقه ای که در دستم می‬
   ‫فشردمش به زمین افتاد …خم شدم و حلقه را از روی زمین برداشتم که بار دیگر‬
  ‫موبایلم زنگ خورد و من بی توجه به آن روی زمین نشستم و بار دیگر در رویا فرو‬
       ‫رفتم … رویایی که مانند کابوسی از جلوی چشمانم مانند فیلمی می گذشت‬

 ‫نگاه سرگردانم را گرداندم تا در آن بیمارستان شلوغ آناهیتا یا حتی نرگس جون را‬
‫پیدا کنم که چشمم به نرگس جون افتاد که دستش را بر روی دهنش گذاشته بود و‬
‫به دکتر که رو به رویش بود نگاه می کرد …با قدم های لرزان و خسته به آنها نزدیک‬
                       ‫شدم که صدای دکتر که به گوشم رسید از حرکت ایستادم‬

    ‫دکتر:خون ریزی داخلی دارن ..امیدی برای زنده موندنشون نیست حداقلش یک‬
‫ساعت یا دو ساعت …ضربه ای که به سرشون خورده هر چی امید را با خود برده …و‬
                                ‫من تنها چیزی که می تونم بگم اینکه …متأسفم‬

‫بار دیگر صدای زنگ موبایلم از آن کابوس خارجم کرد … و زانوهایم را در بغل جمع‬
  ‫کردم … پارک خلوت شده بود و هوا تاریک تر …نم نم بارون به تن خسته ام التیام‬

                                     ‫4‬
‫می بخشید اما از دردم هیچ کم نمی کرد … چشمامو بستم که صدای خندون مهتاب‬
    ‫در گوشم پیچید که همیشه پشت تلفن به من می گفت”وااای ستاره زود بیا که‬
                 ‫منتظرتم خواهری خیلی چیزا هست که باید بدونی دیر نکنی باز”‬

 ‫-نموندی مهتاب منتظرم نموندی و من آخرین لحظه رسیدم و چشمان بی فروغت‬
                                                                ‫رو دیدم گل من‬

  ‫سرم را به طرف دیگر گرداندم و حلقه را در دستم فشردم و چشمانم را بستم و به‬
  ‫چند ساعت پیش فکر کردم …که با پاهای لرزان به اتاق ۱۰۴ که مهتاب عزیزم در‬
  ‫آن آرامیده بود نزدیک شدم … دست های لرزانم را به طرف دستگیره دراز کردم و‬
   ‫آرام در آن را باز کردم… صدای زیبا و مهربانش در فضای خالی اتاق که تنها یک‬
                                                      ‫دستگاه در آن بود شکست‬

                                                                   ‫مهتاب:نیومد‬

    ‫تکیه ام را به در دادم و آنرا بستم … با ناراحتی به مهتابی که روی تخت بود نگاه‬
   ‫کردم … از درد ناله ای کشید همان ناله کافی بود که من را به طرف او بکشاند و‬
                            ‫باالی سرش به ایستم … با چشمان بسته لبخندی زد…‬

                                                                      ‫دینا رمان‬

                                                   ‫مهتاب:مثل همیشه دیر کردی‬

 ‫چشمان عسلی و پر از اشکش را باز کرد و زل زد در چشمانم و لبخند بی جونی زد‬

                                    ‫مهتاب:چقدر دلم برات تنگ شده بود خواهری‬

 ‫اشکی که از گوشه ی چشمش سر می خورد را با انگشت اشاره ام گرفتم و لبخندی‬
                                           ‫زدم که شبیه به پوزخندی بود و گفتم‬

                                                        ‫-قرار ما این نبود مهتاب‬


                                       ‫5‬
 ‫آهی کشید و همان لبخند مهربان بر روی لبانش حفظ کرد … روی صندلی کنارش‬
                                   ‫تختش نشستم …صورت زخمیش را برگرداند‬

                                        ‫مهتاب:نمی خواستم در این حال ببینیم‬

                                                 ‫-می خواستم سوپرایزت کنم‬

 ‫خنده ای کرد که خنده اش به سرفه ای تبدیل شد …صورتش را به طرفم برگرداند‬
                                                                      ‫وگفت‬

                                          ‫مهتاب:برعکسش من سوپرایزت کردم‬

  ‫اخمی کردم و دستش را در دستم گرفتم که ناله ای از درد کشید و قلبم را آتیش‬
           ‫زد …ناله اش به خنده ی تلخی تبدیل شد و نگاهش را به سقف دوخت‬

‫مهتاب:دیر کردی ستاره خیلی دیر کردی … خیلی اتفاق ها افتاد ..دلها شکست …غم‬
‫هم خونه ما شد ..اما تو باز هم دیر رسیدی که حامی سخت همیشگیم باشی و برای‬
                                                                 ‫من بجنگی‬

                                    ‫دستش را فشردم که با ناراحتی نگاهم کرد‬

‫مهتاب:نبودی ستاره زجرم دادن و درد کشیدم … اما کسی برای حمایتم نبود …شاید‬
  ‫خودم نخواستم کسی از من حمایت کنه … برای همین شکستم … سعی کردم تو‬
 ‫باشم ..اما ستاره ستاره است و مهتاب فقط مهتاب….خسته شده بودم خودم رو توی‬
    ‫آینه نگاه می کردم که شاید تورو ببینم …ستاره ای رو ببینم که قویی بود و هر‬
    ‫مشکلی رو با همون غرور حل می کرد ..اما من تو نبودم ستاره من مهتاب بودم‬
‫مهتابی که بی ستاره هیچ نبود جز یک دختر سر به زیر… کاش بودی و اون ظلم ها‬
                                                                ‫رومی گرفتی‬

          ‫صدای هق هق درد آورش در اتاق پیچید که به طرف صورتش خم شدم‬


                                    ‫6‬
                                                                    ‫-مهتابم‬

                                                    ‫فشار خفیفی به دستم داد‬

‫مهتاب:هـــیــــس بذار این لحظه ی آخر رو هرچی توی دلم سنگینی می کنه رو‬
                                                  ‫بگم و راحت از این دنیا برم‬

                                     ‫دستم را از دستش بیرون کشیدم و غریدم‬

                                                ‫-تو هیچ جا نمی ری فهمیدی‬

                       ‫مهتاب نگاهش را از من گرفت و بار دیگر به سقف دوخت‬

                                               ‫مهتاب:دارم می رم جای بهتری‬

     ‫صداش ضعیف شده بود و نگاهش بی فروغ … نگاهش اون شادی همیشگی رو‬
               ‫نداشت …خیره در چشمانم شد و دستم را در دست سردش گرفت‬

                                                                ‫مهتاب:ستاره‬

                             ‫بهش نزدیک شدم ودستم را به گونه اش کشیدم…‬

                                                             ‫-جونم خواهری‬

     ‫مهتاب:می دونستم این روز می آد اما نه به این زودی اما منتظر این روز بودم‬

  ‫سردرگم و با تعجب به مهتاب نگاه کردم که با سختی نفس می کشید و دستم را‬
                                                                   ‫می فشرد‬

‫مهتاب:زندگی کن ستاره …برای مهتاب زندگی کن به جای من زندگی کن و زندگی‬
                      ‫کردن رو بیاموز…نذار غم هم خونه اش بشه … کمکش کن‬




                                    ‫7‬
‫دست راستش را از دستم خارج کرد و حلقه ای که در دستش می درخشید را بیرون‬
 ‫آورد و آن را در کف دستم نهاد و دست خود را بر روی حلقه نهاد و به آرامی زمزمه‬
                                                                          ‫کرد‬

                                            ‫مهتاب:به جای من زندگی کن ستاره‬

 ‫با بارش تند باران و یاد آوری تن بی جون مهتاب که برای همیشه تنهام گذاشت از‬
   ‫کابوسم خارج شدم و نگاهم را به اطراف دوختم …و سرم را تکیه به نیمکت پشت‬
   ‫سرم دادم ..باران تن داغم را پر التهاب کرده بود و چیزی را می خواستم که دیگر‬
    ‫رفته بود و برای همیشه مرا ترک کرده بود … خواهر و دوستی که با تمام وجود‬
‫دوستش داشتم تنهایم گذاشته بود …گلویم از بغضی که در آن گیر کرده بود به درد‬
 ‫آمده بود …از جایم بلند شدم و به طرف خروجی پارک به راه افتادم … خیابان مثل‬
‫همیشه شلوغ بود و ماشین ها در رفت آمد…دستم را باال بردم که ماشینی کنار پایم‬
                    ‫ترمز گرفت و صدای عصبی و گرفته ی آناهیتا به گوشم رسید‬

                                                ‫آناهیتا:دختره ی دیونه سوار شو‬

   ‫بدون حرفی سوار شدم …صدای پر بغضش بیشتر این باور را به من می رساند که‬
                                                           ‫دیگه مهتابی نیست‬

 ‫آناهیتا:کجا بودی .. نمی گی این نرگس جون دق می کنه ..یکی که رفته تو دیگ…‬

   ‫به طرفش برگشتم و با چشمان بی روحم خیره به او شدم که حرفش را نیمه رها‬
‫کرد و ماشین را به حرکت در آورد… عینکی همیشگی ام را بر روی چشمانم گذاشتم‬
   ‫…پوزخندی زدم و به رو به رو خیره شدم …با صدای زنگ موبایلم …آن را به طرف‬
‫آناهیتا گرفتم …آناهیتا همانطور که آب بینی اش را باال می کشید موبایل را از دستم‬
                                                           ‫گرفت و جواب داد…‬

                                                    ‫رمان عشق ارباب اختصاصی‬


                                      ‫8‬
                               ‫آناهیتا:بله…آره …نگران نباشین …می یارمش خونه‬

 ‫با حرفایی که آناهیتا می زد ..فهمیدم که نرگس جون پشت خطه و نگران من …بی‬
              ‫توجه به مکالمه ی آن دو ضبط را روشن کردم و صدایش را باال بردم‬

 ‫گـــــریـــه کن تا می تونی پیش اون ….نمی مونی…. اون دیگه رفته بسه تمومش‬
                                                                         ‫کن‬

                                                    ‫گریه کن ته خطه عشق تو‬

  ‫آناهیتا دستش را جلو برد و صدای آن را کم کرد و غمگین نگاهم کرد که لجوجانه‬
    ‫دستم را پیش بردم و صدایش را زیاد کردم …آهنگش حرف دلم را می زد و می‬
   ‫خواستم گوش بدم …نگاه غمگین آناهیتا را نادیده گرفتم و سرم را تکیه به پنجره‬
                                                                        ‫دادم‬

                     ‫تنها می مونی ….آخه اینو می دونی …. مثل اون پیدا نمی شه‬

‫تصویر بچگی های من و مهتاب از جلوی چشمانم گذشت و بغضم را سنگینتر کرد و‬
                                             ‫قطره اشکی را اجازه به باریدن داد‬

                    ‫اشکات می ریزه…. آخه اون واست عزیزه … توی قلبته همیشه‬

‫صدای هق هق گریه آناهیتا به گوشم رسید … حق داشت مهتاب برای همه عزیز بود‬
             ‫… مهتاب مهربون بود سنگ صبور بود برای همه برای من برای آناهیتا‬

            ‫یادش می افتی …. دلت آتیش می گیره می گیره… کاش برگرده پیشت‬

 ‫آناهیتا ماشین را به گوشه ی خیابون هدایت کرد آن را نگه داشت …. هق هق گریه‬
‫اش قلب آتیش گرفته ام را بیشتر می سوزاند .. دیگه مهتابی نبود جز خاطراتش ..جز‬
          ‫یادش… ولی مهتاب رو می خواستم ….خواهرم رو می خواستم تنها امیدم‬

                      ‫راهی نداری …. تو باید طاقت بیاری آخه می دونی نمی شه‬


                                     ‫9‬
     ‫آهی کشیدم و از بغض و درد قلبم در ماشین را باز کردم و از آن خارج شدم …‬
 ‫وشروع به دویدن کردم …بارش باران مانند شالقی به صورتم می خورد … و این باور‬
‫را به من می رساند که مهتاب نیست دیگه بر نمی گرده …همبازی بچگیهام دیگه بر‬
‫نمی گرده …کسی که توی این دنیای بزرگ …هم خواهر بود و هم برادر …هم مادر …‬
‫هم پدر …صدای بوق ماشین پشت سرم به صدا در آمد و حال پریشانم را دگرگون تر‬
 ‫کرد … همانطور که می دویدم …ایستادم و به زانو در آمدم … مهتاب با همان لبخند‬
    ‫زیبایش نگاهم کرد و دستی برایم تکان داد که فریاد زدم … از درد از بی کسیم‬

                                                              ‫-خـــــــــــــدا‬

  ‫بغضم شکست …اشکم بر روی گونه ام سرازیر شد …صورتم را بین دستهایم پنهان‬
‫کردم و بی توجه به مردمی که دورم جمع شده بودم زار زدم …شخصی مرا در آغوش‬
                                                   ‫گرفت …. او را به خود فشردم‬

                                                         ‫آناهیتا:آروم باش ستاره‬

       ‫صدای خودش هم پر بود از آن بغضی که حاال من شکسته بودمش … آناهیتا‬
                                       ‫محکمتر خودش را به من فشرد که نالیدم‬

                                           ‫-مهتابم رفت آناهیتا … گلم پر پر شد‬

 ‫هق هق او نیز باال رفت… صدای هم همه ی مردم را می شنیدم … و باز زار می زدم‬
     ‫و از خدا مهتابم را می خواستم … خواهرم را می خواستم … مهتابی که در حق‬
                                                 ‫هیچکس بدی نکرد جز خودش‬

                          ‫-تنها شدم آناهیتا …دیگه هیچ کس رو ندارم هیچ کس‬

‫من را از خودش جدا کرد و نگاهش را در چشمانم دوخت … چشمانش خیس بود …‬
              ‫و بارانی که می بارید آن چشمها را زیبا تر کرده بود ..بازویم را فشرد‬



                                     ‫11‬
                          ‫آناهیتا:نه تنها نیستی … من هستم …نرگس جون هست‬

    ‫می دونستم نبودن مهتاب رو اون هم احساس می کنه …دستم را بر روی قلبش‬
                                                                     ‫گذاشتم‬

                                                               ‫-مهتابم هست‬

    ‫سرش را تکان داد و دستش را بر روی دستم که بر روی قلبش بود گذاشت و با‬
                                                        ‫صدای گرفته ای گفت‬

                                                         ‫آناهیتا: مهتابم هست‬

  ‫صورت زیبای مهتاب را پشت سر آناهیتا دیدم …. لبخندی به رویم زد و زمزمه وار‬
                                                                        ‫گفت‬

                                                            ‫مهتاب:منم هستم‬

 ‫لبخند بی جونی بر روی لبم نشست …. محکم تر از قبل از جایم بلند شدم وآناهیتا‬
    ‫را نیز با خود بلند کردم … بی توجه به مردمی که با ترحم نگاهمان می کردن به‬
‫طرف ماشین رفتیم … آناهیتا ماشین را به حرکت در آورد و هر دو به طرف خانه ای‬
‫راه افتادیم که دیگه مهتابی در آن نبود … آهی کشیدم نگاهم را به بیرون دوختم …با‬
   ‫نزدیک شدن به کوچه ای که همیشه یادآور خاطراتی بود که با هم داشتیم …دلم‬
  ‫فشرده شد ماشین کنار آپارتمان نگه داشت … چشمامو بستم که صدای آناهیتا به‬
                                                                 ‫گوشم رسید‬

                                                              ‫-پیاده نمی شی‬

                                              ‫-پیاده شو من پشت سرت می آم‬

 ‫آناهیتا از ماشین پیاده شد… چشمامو باز کردم و به کوچه خیره شدم … عینکی که‬
‫بر روی چشمامم بود را از روی چشمانم برداشتم و حلقه را بر روی داشبورد گذاشتم‬


                                     ‫11‬
‫…صدای زیبای مهتاب در گوشم پیچید”زندگی کن ستاره …برای مهتاب زندگی کن‬
    ‫به جای من زندگی کن و زندگی کردن رو بیاموز…نذار غم هم خونه اش بشه …‬
‫کمکش کن ” موهای خیسم را که به پیشانی ام چسپیده بود را کنار زدم و بار دیگر‬
  ‫به حلقه خیره شدم … با تقه ای که به شیشه ی کناریم خورد… نگاهم را از حلقه‬
  ‫گرفتم وبه نرگس جون که بیرون زیر بارون ایستاده بود خیره شدم… نرگس جون‬
 ‫دستش را بر روی دهانش گرفت و سرش را به زیر انداخت … شانه هایش از شدت‬
‫گریه تکان می خورد … اشکهایم را با پشت دست پاک کردم …حلقه ای که بر روی‬
‫داشبورد گذاشته بودم چنگ زدم و از ماشین پیاده شدم و نرگس جون را در آغوش‬
                                                ‫گرفتم وبا صدای گرفته ای گفتم‬

                                                              ‫-نرگسی گریه چرا‬

                                ‫صدای هق هق گریه اش سکوت کوچه را شکست‬

 ‫نرگس جون:نتونستم ..نتونستم از امانتی شهاب مواظبت کنم … نتونستم از پاره ی‬
                                                              ‫تنم محافظت کنم‬

        ‫قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد …نرگس جون را بیشتر به خود فشردم‬

                     ‫-بابا خودش می دونه که شما همیشه از ما محافظت کردین‬

                                     ‫نرگس جون:مهتابم رفت ستاره مهتابم رفتم‬

                          ‫او را از خود جدا کردم … نگاهم را در چشمانش دوختم‬

                        ‫-مهتاب همیشه پیش ماست کنار ماست توی قلب ماست‬

‫با انگشتم اشکش رو پاک کردم … می دونستم مهتاب جاش امنه .. دلم می سوخت‬
  ‫..اما چاره ای نبود … نگاهم را به آناهیتا دوختم که به در تکیه داده بود و با پشت‬
  ‫دستش اشکش را پاک می کرد … احساس کردم مهتاب پشت سرش ایستاده و با‬


                                     ‫21‬
‫لبخندی نظاره گر ماست … لبخند بی جونی زدم و بار دیگر نرگس جون را در آغوش‬
  ‫گرفتم … قدم های آناهیتا نیز به ما کشیده شد و از پشت نرگس جون را در آغوش‬
          ‫گرفت…چشمامو بستم و غمم را پشت آن چشمان بسته شده پنهان کردم‬

‫کنار پنجره ایستاده بودم و نگاهم را از پنجره به بیرون دوخته بودم … دو هفته ای از‬
   ‫رفتن مهتاب می گذشت و من تصمیم برگشتن گرفته بودم …نمی دونستم چطور‬
   ‫این درخواست را از آناهیتا و نرگس جون داشته باشم که همراه من بیان اونجا …‬
 ‫ولی یک جای این قصه معمایی بود … معمای حلقه ای که حاال روی میزم جاخوش‬
‫کرده … این ممکن نبود که مهتاب بدون اینکه به من بگه ازدواج کرده باشه … حتما”‬
‫به من اطالع می داد که توی جشن شرکت کنم …اگه ازدواج کرده پس شوهرش روز‬
  ‫خاک سپاری کجا بود…دوباره نگاهم را به حلقه می دوختم و یاد حرف آخر مهتاب‬
   ‫می افتادم که گفت”می دونستم این روز می آد اما نه به این زودی اما منتظر این‬
‫روز بودم” عصبی دستی به موهایم می کشیدم و آن را به پشت گوشم بردم و نالیدم‬

                                           ‫-مهتاب منظورت از این حرف چی بود‬

                                               ‫آناهیتا:با خود درگیری داری هـــا‬

   ‫با صدای آناهیتا از فکر خارج شدم و به طرفش برگشتم و با ابرویی باال رفته گفتم‬

                                                                   ‫-چیزی گفتی‬

                               ‫آناهیتا خنده ای کرد و برروی تخت نشست و گفت‬

                                    ‫آناهیتا:می گم که با خودت صحبت می کردی‬

                ‫لبخندی زدم با تکیه ام را به دیوار کنار پنجره دادم و رو به او گفتم‬

                                                         ‫-نه داشتم فکر می کردم‬

                               ‫آناهیتا:به احتمال زیاد با صدای بلند فکر می کردی‬


                                      ‫31‬
‫موهایم را که حاال از پشت گوشم بیرون اومده… باز به پشت گوشم بردم و نگاهم را‬
              ‫به آناهیتا دوختم که به عکس من خودش و مهتاب خیره شده بود‬

                                                  ‫-چشاتو درویش کن خواهر‬

                             ‫با اخمی نگاهم کرد و با عصبانیتی ساختگی گفت‬

                                                       ‫آناهیتا:تحفه ای انگار‬

  ‫خنده ای کردم و به طرف پنجره برگشتم …ولی تمام حواسم به آناهیتا بود که با‬
                        ‫چشمان به غم نشسته اش به قاب عکس خیره شده بود‬

                                                                    ‫-آناهیتا‬

                                                               ‫آناهیتا:جونم‬

                                ‫با لبخندی روی لب به طرفش برگشتم و گفتم‬

                                                            ‫-جونت سالمت‬

             ‫با لبخندی روی لب نگاهش را به چشمانم دوخت و با مهربانی گفت‬

                                       ‫آناهیتا:نمی خوای حرفت رو ادامه بدی؟‬

                        ‫-شاید من چیزی که می خوام بگم شما رو ناراحت کنه‬

                                 ‫آناهیتا غمگین آهی کشید:می خوای برگردی‬

                      ‫بدون اینکه تعجب کنم نگاهش کردم و سرم را تکان دادم‬

                                                 ‫-بهونه ای برای موندن ندارم‬

                              ‫آناهیتا پوزخندی می زد:پس داری فرار می کنی‬




                                  ‫41‬
  ‫با لبخندی فقط نگاهش کردم و سرم را به طرف دیگر برگرداندم که با حرصی که‬
                           ‫همیشه در رفتارش بود محکم بر روی تخت زد و گفت‬

                                                ‫آناهیتا:از خونسردیت بدم می آد‬

 ‫خنده ای کردم که به طرفم خیز برداشت و مشتی به بازویم زد …. با خنده نگاهش‬
‫کردم و پرتش کردم روی تخت و خودم کنارش دراز کشیدم … دستم را زیر سر بردم‬
           ‫و به سقف خیره شدم که آناهیتا سرش را بر روی دستم گذاشت و گفت‬

                         ‫آناهیتا:هروقت اینطور خونسرد می بینمت ازت می ترسم‬

                                                                        ‫-چرا؟‬

               ‫آناهیتا:این آرامش قبل از طوفانه توی این ۰۰سال خوب شناختمت‬

    ‫لبخندی زدم و برگشتم به اون زمانی که برای اولین بار آناهیتا به خونمون اومد‬
   ‫…مامان بابا اناهیتا رو به مهتاب سپردن … از اینکه آناهیتا دوست مهتاب شده بود‬
      ‫خوشحال بودم ولی رفته رفته حسادت می کردم از اینکه مهتاب با اون خوش‬
 ‫رفتاری می کرد و حواسش هیچ به من نبود …وقتی بالیی به سر آناهیتا آوردم ..بابا‬
 ‫دو روز بدون غذا توی کتابخونه زندونیم کرد … اون موقعه ها خیلی از دست آناهیتا‬
 ‫شاکی بودم هم خانواده ام را از من گرفته بود و هم خواهرم را …ولی بعد از شنیدن‬
‫حرفهای بابا که آناهیتا کسی رو جز ما توی زندگیش نداره عذاب وجدان گرفتم برای‬
‫همین همیشه از آناهیتا و مهتاب حمایت می کردم چه در بین دوستام چه در بحث‬
     ‫خانوادگی …خانواده ای که بعد از مردن مامان بابا توی اون تصادف لعنتی هیچ‬
 ‫سراغی از ما نگرفتن … حتی برای مرگ مهتاب عزیزم هم کس نیومده بود …اخمی‬
   ‫کردم و نگاهم را خیره به سقف دوختم … شاید ثروت زیادی چشمهای این مردم‬
‫طمع کار رو گرفته بود…بعد رفتن مامان بابا فقط من بودم ..مهتاب …اناهیتا و نرگس‬
   ‫جون خواهر بابا که همه ی خانواده اون رو پس زدن…هیچ وقت نفهمیدم چرا این‬


                                     ‫51‬
   ‫کار رو کردن حتی نرگسی هم هیچ وقت از این موضوع حرفی نمی زد… با تکون‬
                   ‫های دست آناهیتا به خودم آمدم و به طرفش برگشتم و گفتم‬

                                                              ‫-هـــان چته‬

                         ‫آناهیتا اخمی کرد:کوفت دو ساعته دارم صدات می زنم‬

 ‫باز هم نگاهم را به سقف دوختم که آناهیتا روم خم شد … از این حرکتش با خنده‬
                                                       ‫نگاهش کردم و گفتم‬

                                                ‫-من که از اولش می دونستم‬

                                   ‫آناهیتا با حالت مشکوکی نگاهم کرد و گفت‬

                                                    ‫آناهیتا:چیو می دونستی‬

         ‫او را از روی خود کنار زدم و بر روی تخت نشست و با حالت تأسفی گفتم‬

             ‫-برای همین بود خواستگار رو نرسیده به در خونه می نداختی بیرون‬

                              ‫آناهیتا:درست حرف بزن ببینم داری چی می گی‬

                       ‫-چی باید بگم دیگه باید به نرگسی بگم دوتا بشکه بگیره‬

                    ‫آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم کرد و با حالت بهتی گفت‬

                                                      ‫آناهیتا:بشکه برای چی‬

                ‫با اخمی نگاهش کردم و همانطور که سرم را تکان می دادم گفتم‬

              ‫-برای چی داره …بدبخت مامان بابا چه آرزوهایی که برامون نداشتن‬

‫با اخمی از جایش بلند شد و دست به سینه رو به رویم ایستاد و با چشمان ریز شده‬
                                                                     ‫گفت‬



                                   ‫61‬
                                                ‫آناهیتا:فیلمم کردی ستاره دیگه‬

                              ‫با جدیت نگاهش کردم و نوچ نوچی کردم و گفتم‬

                       ‫-برات متأسفم من به فکر توام… باید بگم سرکه هم بگیره‬

                                           ‫آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم کرد‬

           ‫آناهیتا:این چرت و پرتا چیه داری واسه خودت می گی …بشکه… سرکه‬

                                                   ‫-خواستگاراتو از قلم انداختی‬

                       ‫آناهیتا با نگاه مشکوک شده یک قدمی نزدیک آمد و گفت‬

                  ‫آناهیتا:ستاره زر نزن درست حرف بزن ببینم داری چی می گی‬

                                         ‫محکم به پیشانی ام زدم و با تأسف گفتم‬

   ‫-خاک بر سرم کنن من فقط چهار پنج سال نبودم … ای خدا چرا آخه این دختر‬

‫آناهیتا پر حرص جیغی کشید و پاش رو محکم به زمین ماننده بچه ها کوبید و گفت‬

                                         ‫آناهیتا:ستاره داری می ری رو اعصابم ها‬

  ‫-نوچ …نوچ ..همجنس باز که هستی … نفهمم که هستی … اعصاب معصاب درست‬
    ‫حسابی هم که نداری … دیگه چه انتظاری می تونی داشته باشی ..باید برم پیش‬
    ‫نرگسی و بهش بگم بره دوتا بشکه بگیره …وقتی برای من خواستگار بیاد و تورو‬
      ‫ببینن از همون در فرار میکنن می رن پس همون بهتر من و تو با هم باشیمو‬
                                                              ‫نرگسی ما رو تر…‬

‫هنوز حرفم به اتمام نرسیده بود که آناهیتا با جیغی که کشید به طرفم خیز برداشت‬

                                                          ‫آناهیتا:ســــــــتاره!‬

                                                     ‫رمان عشق ارباب قسمت ۴‬

                                    ‫71‬
 ‫با خنده پا به فرار گذاشتم و از اتاق خارج شدم … نرگس جون از جیغ ما با ترس با‬
   ‫دستکش های کفی و بشقا به دست از آشپزخانه خارج شده بود و با چشمان گرد‬
             ‫شده نگاهمان می کرد …خنده ی پر صدایی کردم و پشت مبل پریدم‬

                                                     ‫آناهیتا:وایسا گیس بریده‬

                        ‫همونطور که پشت مبل ایستاده بودم ابرویی باال انداختم‬

                             ‫-نه عزیز من به ایستم این گیسامو از دست می دم‬

                            ‫آناهیتا:ستاره با زبون خوش بهت می گم بیا اینطرف‬

                                          ‫-اااا زبون دیگه ام مگه حالیت می شه‬

   ‫خنده ای کردم که آناهیتا با چشمان به خون نشسته از عصبانیتش نگاهم کرد …‬
    ‫نرگس جون که نگاهمان می کرد سرش را با تأسف تکان داد و دستکشهایش را‬
                                                           ‫خارج کرد و گفت‬

                                             ‫نرگس جون:چیه چتونه شما دوتا‬

‫همانطور که با خنده نگاهم به آناهیتا بود که با چشمانش برای خط نشون می کشید‬
                                                         ‫…با خنده بلند گفتم‬

                                            ‫-و آنگاه آناهیتا خشمگین می شود‬

                ‫نرگس جون نگاهش را از من گرفت و نگاهش را به آناهیتا دوخت‬

                                                          ‫نرگس جون:آناهیتا‬

    ‫آناهیتا با حالت زاری نگاهش را به نرگس جون دوخت و بر روی زمین نشست و‬
                                                   ‫محکم به سرش زد و گفت‬




                                    ‫81‬
  ‫آناهیتا:آخه خدا من چه گناهی توی درگاه تو کردم … من بگم غلت کردم من بگم‬
                                   ‫دیگه نمی رم سراغ این حیون ..من اگه بگم..‬

                                                     ‫پریدم وسط حرفش و گفتم‬

                                                               ‫-بگو چیز خوردم‬

                                         ‫آناهیتا با حواس پرتی حرفم را تکرار کرد‬

                                                    ‫آناهیتا:من بگم چیز خوردم…‬

    ‫با گفتن این حرفش انگار که به خودش می آید با تعجب سرش را باال میگیرد و‬
     ‫نگاهم می کند که با دیدن ابرهای باال رفته ام و خنده ی روی لبم …محکم به‬
‫دهانش می زند …نرگسی که خنده اش گرفته سری با تأسف برای ما تکون می دهد‬
‫و به آشپزخونه می رود .. آناهیتا جیغی می کشه … با یک خیز از باالی مبل پریدم و‬
                                                         ‫جلوی دهانش را گرفتم‬

                                         ‫-هیــــس اژده ها همسایه ها می شنون‬

  ‫آناهیتا که حاال دستش به من رسیده بود موهایم را گرفت … هنوز نکشیده جیغی‬
                                                                        ‫کشیدم‬

                     ‫-آناهیتا موهای نازنینم رو بکشی خودت رو مرده حساب کن‬

  ‫آناهیتا دستم را که بر روی دهانش گذاشته بودم را گازی گرفت و خودش رو روی‬
  ‫من انداخت … با چشمان گرد شده به اون که باالی من نشسته بود نگاه کردم و با‬
                                                                     ‫جیغ گفتم‬

                                                       ‫-هیوال بلند شو شکوندیم‬

                                                             ‫ابرویی باال انداخت‬



                                    ‫91‬
                                                ‫آناهیتا:جام خوبه شما راحت باش‬

                                          ‫-من ناراحتم حاال بلند شو لگنم شکست‬

                                          ‫آناهیتا خنده ای کرد … با حرصی گفتم‬

                                                   ‫-زهرانار به چی می خندی تو‬

                                     ‫آناهیتا:آخه من کجاشو روی لگن تو نشستم‬

                    ‫خودمم خنده ام گرفته بود اما با جدیت نگاهش کردم و گفتم‬

                  ‫-آناهیتا رژیم هم خیلی خوبه بگیری کسی بهت چیزی نمی گه‬

    ‫آناهیتا با اخمی نگاهم کرد و دستش را باال برد که مشتی به بازویم بزند که… با‬
‫صدای زنگ تلفن ..هر دو نگاهمان را به تلفن می دوزیم …برای اولین بار توی این دو‬
   ‫هفته ای که امده بودم … این تلفن به صدا در آمده بود …نرگس جون با اخمی از‬
    ‫آشپزخونه خارج شد …با دیدن ما در آن حالتچیزی بگوید که با زنگ تلفن فقط‬
‫سرش را با تأسف تکان داد و به طرف تلفن به راه افتاد … نگاهی به آناهیتا کردم که‬
   ‫هنوز رویم نشسته بود و به نرگس جون خیره شده بود … با اخمی به عقب هلش‬
                                                           ‫دادم که از رویم افتاد‬

                                           ‫-گمشو اونور جا خوش کرده واسه من‬

                                          ‫آناهیتا خنده ای کرد و رو به من و گفت‬

                     ‫آناهیتا:ولی ستاره خوش به حال شوهرت چه حالی بکنه با تو‬

                                                       ‫ابروییباال انداختم و گفتم‬

                         ‫-اونش دیگه به شوهرم مربوط تو فقط از من فاصله بگیر‬




                                     ‫12‬
  ‫روی مبل نشستم و نگاهم را به آناهیتا که با خنده کنارم می نشست چشم دوختم‬
                                                          ‫که نگاهم کرد و گفت‬

                                             ‫آناهیتا:یک وقت خجالت نکشی ها…‬

                                                             ‫منبع : دینا دانلود‬

                          ‫-تو و مهتاب معلمین شما به من یاد بدین من می کشم‬

  ‫آناهیتا با ناراحتی نگاهم کرد … آه از نهادم بیرون آمدد … هنوز باورش برایم سخت‬
   ‫بود که مهتاب رفته …نگاهم را از چشمان غمگین آناهیتا گرفتم و به نرگس جون‬
‫دوختم که با رنگی پریده با تلفن صحبت می کرد .. با تعجب از جای خودم بلند می‬
             ‫شدم و به طرف نرگس جون راه افتادم که صدایش را شنیدم که گفت‬

                                                     ‫نرگس جون:ارباب مهتاب…‬

  ‫با صدای فریاد مردی که از پشت گوشی به گوش رسید… با تعجب به طرف آناهیتا‬
  ‫بر گشتم که پشت سرم ایستاده بود… با دیدن اخمش …با ابرویی باال رفته نگاهش‬
‫کردم …بار دیگر به طرف نرگس جون بر گشتم …که دستی به صورت عرق کرده اش‬
                                                                        ‫کشید‬

                                          ‫نرگس جون:ارباب باید بهتون بگم که…‬

   ‫آناهیتا دستش را به طرف سیم تلفن برد … با یک حرکت تلفن را از برق کشید و‬
‫تلفن نقش بر زمین شد … با دیدن تلفن با اخمی به طرف آناهیتا بر گشتم که چیزی‬
  ‫بگویم… اما جلوتر از انکه حرفی بزنم آناهیتا با چشمان به غم نشسته اش به طرف‬
                                                    ‫نرگس جون برگشت و گفت‬

   ‫آناهیتا:اصال” به اون چه مهتاب کجاست… مگه نگفتم حق نداره به این خونه زنگ‬
                                                                           ‫بزنه‬


                                     ‫12‬
                                    ‫نرگس جون با ناراحتی نگاهش کرد و گفت‬

                    ‫نرگس جون:حق اونه که بدونه چه بالیی به سر مهتاب اومده‬

      ‫آناهیتا:اون هیچ حقی نداره … نداره حقی.. دیگه مهتاب مرده … مرده مهتاب‬

 ‫نرگس جونسرش را برگرداند تا ما شاهد گریه اش نباشیم… آناهیتا با هق هق گریه‬
                         ‫دستش را بر روی شانه ی نرگس جون گذاشت و گفت‬

‫آناهیتا:این ارباب شما کجا بود وقتی مهتاب روی تخت بیمارستان جون می داد کجا‬
                                           ‫بود این ارباب بدونه مهتاب رو ک…‬

  ‫با فریاد نرگس جون آناهیتا سکوت کرد … با هق هق ارومی که می کرد زل زد در‬
                                                         ‫چشمان نرگس جون‬

                            ‫نرگس جون:تمومش کن اون شوهرشه حقشه بدونه‬

    ‫با شنیدن این حرف دردی در سینه ام پیچید … نفس در سینه ام حبس شد …‬
   ‫تصویر حلقه ی مهتاب در نگاهم جان گرفت … چشمانم را بستم … صدای شوهر‬
‫گفتن نرگس جون باز توی گوشم تکرار شد”اون شوهرشه حقشه بدونه”..نفسم را به‬
                                           ‫سختی بیرون دادم و به ارامی گفتم‬

                                                        ‫-پس شوهر کرده بود‬

‫با صدای من هر دوی آنها سکوت کردن… نه صدای هق هق آناهیتا شنیده می شد ..‬
     ‫و نه صدای بغض دار نرگس جون… چشمامو باز کرد و نگاهم را به آن دو که با‬
  ‫چشمان گرد شده نگاهم می کردن چشم دوختم … پوزخندی روی لبم نشست و‬
  ‫نگاهم را به طرف دیگر گرداندم و با صدایی که دلخوری از آن پدیدار بود گفتم …‬

                                                         ‫-چرا به من نگفتین‬

                 ‫با ناراحتی نگاهم کردن … باز همان پوزخند را زدم و بلند غریدم‬


                                   ‫22‬
               ‫-یعنی اینقدر منو از خودتون جدا می دونستین که حتی خبرم ند…‬

                                              ‫نرگس جون: نه اینطور نیست ستاره‬

                                 ‫با ناراحتی نگاهش کردم و بلند تر از قبل غریدم‬

    ‫-پس چطوره بعد از مرگ خواهرم من باید بدونم اون ازدواج کرده …چــــــــرا‬
                                                                         ‫نگفتین‬

                                              ‫نرگس جون سرش را به زیر انداخت‬

                         ‫نرگس جون:چون مهتاب از ما خواست چیزی به تو نگیم‬

‫پوزخندم جایش را به خنده ی مسخره ای داد و غم را خانه ی تمام وجودم کرد… به‬
      ‫آن دو پشت کردم و با صدایی که تمام ناراحتی ام را در ان ریخته بودم گفتم‬

    ‫-هفته دیگه من دارم از ایران می رم اگه خواستین می تونین باهام بیاین اگه نه‬
                                                                           ‫هم…‬

‫نرگس جون وسط حرفم پرید و دستش را بر روی شانه ام گذاشت که دستش را پس‬
                                                                            ‫زدم‬

                                     ‫نرگس جون:اینطور که فکر می کنی نیست‬

    ‫-آره کامال” مشخصه … اگه می خواستن منو جزئی از خودتون بدونین این چیزا‬
                                                                ‫مخفی نمی موند‬

 ‫به طرف اتاق راه افتاد که با صدای آناهیتا …قدم ها یم می ایستاد و با دستان مشت‬
                                                                           ‫کردم‬

                                          ‫آناهیتا:راه خوبی انتخاب کردی برای فرار‬

      ‫-من فرار نمی کنم … دارم ازجایی که همه ی زندگیم رو از من گرفت می رم‬


                                     ‫32‬
                                          ‫آناهیتا با صدای بلندی به من نزدیک شد‬

‫آناهیتا:دروغ نگو ستاره …من تورو می شناسم … از روزی که مهتاب رفته …پاتو توی‬
                   ‫اتاق کوفتی نذاشتی … می دونی دلیلش چیه …چون می ترسی‬

        ‫با اخمی به طرفش برگشتم و با اخمی نگاهم را خیره به چشمانش دوختم‬

                                                       ‫-من از هیچی نمی ترسم‬

 ‫آناهیتا:چــــــرا تو می ترسی که در اون اتاق رو باز کنی اما مهتابی توی اون اتاق‬
                                                                         ‫نبینی‬

‫دستی در موهایم کشیدم و نگاهم را از او گرفتم که بازویم را گرفت و مجبورم کرد‬
 ‫که نگاهش کنم تا از درونم از اینکه مهتاب من را از خود نداسته بود را از چشمانم‬
                                  ‫بخواند … نگاه بی روحم را در چشمانش دوختم‬

   ‫آناهیتا:ضعیف نبودی ستاره … تو که اینطور نبودی …مهتاب ستاره ی ضعیف رو‬
                                                                 ‫دوست نداشت‬

‫با آوردن اسم مهتاب عصبی دستانش را پس زدم و قدمی به عقب بر می داشتم و با‬
                                              ‫صدای بلند رو به هر دوی آنها گفتم‬

            ‫-اگه مهتاب دوستم داشت از من پنهون نمی کرد …فــهــمـــیــدین‬

 ‫پشتم را به او کرد … قطره اشکی که از چشمانم سرازیر می شود را نبیند… آناهیتا‬
                                               ‫نیز همانند من با صدای بلند گفت‬

                                  ‫آناهیتا:نگفت چــــون ننگه هرزگی بهش زدن‬

                                                         ‫نرگس جون:آنــــاهیتا‬




                                     ‫42‬
     ‫با سرعت به طرف آناهیتا برگشتم … باورم نمی شد که نرگس جون دست روی‬
   ‫آناهیتا بلند کرده باشد … آناهیتا با ناراحتی همانطور که دستش بر روی گونه اش‬
 ‫بود نگاهم کرد … با قدم های لرزان به ان دو نزدیک شدم و با صدایی که از بغض پر‬
                                                       ‫بود رو به آناهیتا و گفتم‬

                                                             ‫-تو..تو چی گفتی‬

‫نر گس جون خواست حرفی بزند که دستم را باال بردم و او را به سکوت دعوت کردم‬
                                                    ‫…آناهیتا آهی کشید و گفت‬

     ‫آناهیتا:درست شنیدی به مهتاب پاکتر از گلت ننگ هرزگی زدن … مردم همون‬
                                   ‫روستایی که برای درس دادن بهشون رفته بود‬

‫نفس در سینه ام حبس شده بود … این ممکن نبود مهتاب من پاک بود … نگاه پر از‬
     ‫خشمم را از آناهیتا گرفتم و به نرگس جون که همپای آناهیتا اشک می ریخت‬
                                                                ‫دوختم و گفتم‬

    ‫-این.. این چی می گه نرگسی … اون مردم چرا همچین حرفی زدن … مهتاب از‬
‫چشماشم پاکیش مشخصه … چطور می تونن همچین تهمتی روی خواهر من بزنن…‬
                              ‫مهتابی که حتی آزارش به یک مورچه هم نمی رسه‬

     ‫نرگس جون که دیگر طاقت ایستادن نداشت زانوهایش خم شد و بر روی زمین‬
                                                                        ‫نشست‬

                                             ‫نرگس جون:مجبور بود ..مجبور بود‬

‫با قدم های لرزان خودم را به او رساندم و کنار پایش زانو زدم و دستش را در دستانم‬
                                                                 ‫گرفتم و گفتم‬

                                       ‫-نرگسی چه اتفاقی برای مهتاب افتاده بود‬


                                     ‫52‬
        ‫نرگس جون:اونا مهتاب رو مجبور با ازدواج با ارباب کردن ..اونا باعثش شدن‬

 ‫دستهای لرزانش را از دستم خارج کردم و با تعجب نگاهش کردم و با صدای بلندی‬
                                                           ‫رو به آن دو و گفتم‬

                                     ‫-چـــــرا نمی گین چه اتفاقی اینجا افتاده‬

                                                       ‫آناهیتا:می خوای بدونی‬

   ‫سرم را باال گرفتم و نگاهم را به آناهیتا دوختم … مهتاب دستش را به طرفم دراز‬
                                                                          ‫کرد‬

                                                              ‫آناهیتا:با من بیا‬

   ‫دستم را در دستش گذاشتم و همراه او به طرف اتاق ها رفتم … آناهیتا کنار اتاق‬
‫مهتاب ایستاد که دستم را از دستش خارج کردم و قدمی به عقب رفتم و نگاهم را به‬
      ‫نرگس جون دوختم که هنوز همانجا نشسته بود و دستش را بر روی صورتش‬
                                                                  ‫گذاشته بود‬

                                               ‫آناهیتا:تو که ترسو نبودی ستاره‬

                                     ‫بدون آنکه به طرفش برگردم با او می گویم‬

                                                    ‫-باورش برام سخته آناهیتا‬

                           ‫آناهیتا:وارد شو و بی گناهی مهتاب رو ثابت کن ستاره‬

‫سرم را به طرفش برگرداندم … با دیدن آن چشمان غمگین قدمی به جلو برمی دارم‬
  ‫که لبخندی بر روی لبانش می نشیند … هر دو وارد اتاق می شویم … باد سردی به‬
   ‫صورتم می خورد … چشمانم را می بندم … می دونستم با باز کردن چشمانم باید‬
  ‫رفتن مهتاب را باور کنم … باید بدانم که مهتاب رفته اون هم برای همیشه … آروم‬



                                     ‫62‬
‫چشمامو باز کردم و به جای خالی اش در اتاق خیره می شوم … بدون آنکه به اطراف‬
                                      ‫نگاهی بیندازم …خودم رابه پنجره می رسانم‬

                                                    ‫آناهیتا:این ورقه ها رو نگاه کن‬

   ‫به طرفش بر می گردم که از توی کشوی تخت مهتاب ورقه هایی به طرفم گرفته‬
                                                                              ‫بود‬

‫با قدمی خودم را به او می رسانم و ورقه ها را از دستش می گیرم … همه ی ورقه ها‬
 ‫از پزشک قانونی بود … ضرب دیدگی دنده ها… کبودی بیش از حد … با تعجب ورق‬
‫را عوض کردم … در آن هم همان چیزهایی بود که در ورقه اول نوشته شده بود … به‬
                                                         ‫عالوه ی شکستگی سر …‬

                                                            ‫-اینا چیه … مال کیه؟‬

    ‫آناهیتا تکیه اش را به دیوار می دهد و به رو به رویش خیره می شود و می گوید‬

                                                ‫آناهیتا:بخون ببین اسم کی نوشته‬

 ‫نگاهی به باالی صفحه انداختم … با دیدین اسم مهتاب بختیاری … ورقه ها از دستم‬
     ‫افتاد و بر روی تخت نشستم … اسم مهتاب که بر روی ورقه ها نوشته بود برایم‬
                                                                  ‫چشمک می زد‬

‫آناهیتا:از آموزشگاه به ما اطالع دادن که برای آموزشتون باید به یکی از روستاها بریم‬
   ‫برای آموزش … بدشانسی ما فقط یک نفر از ما می تونست بره یکی برای روستای‬
  ‫پایین یکی برای روستای باال … مهتاب روستای پایین رو انتخاب کرده بود … کاش‬
                                               ‫هیچ وقت به اون روستا نمی رفتیم‬

                                 ‫بی توجه به داستانی که تعریف می کرد فریاد زدم‬

                                                 ‫-کی این باال رو سر مهتاب آورده‬


                                       ‫72‬
                               ‫آناهیتا آهی کشید و رو به من و با ناراحتی گفت‬

     ‫آناهیتا:با رفتن مهتاب به اون روستا و با دیدن ظلمی که به مردم می کردن با‬
   ‫خانواده ارباب دشمنی سر گرفت … این دشمنی برای خانواده ارباب بد تموم شد‬
       ‫برای همین … پسر کوچک اون خانواده خواست به مهتاب تجاوز کنه که ….‬

 ‫با خشمی از جایم بلند شدم و به طرف آناهیتا خیز برداشتم که سرش را به پایین‬
                                         ‫انداخته بود… یقه اش را گرفتم و گفتم‬

                                    ‫-چه بالیی به سر مهتابم آورده بودن آناهیتا‬

 ‫آناهیتا نگاهش را در نگاهم دوخت در نگاه او هم همان خشم …همان نفرت را می‬
                                 ‫دیدم … غمی می دیدم که دلم را آتیش می زد‬

‫آناهیتا:نتونستم ازش محافظت کنم ستاره … اونا مهتاب رو نابود کردن … مادر ارباب‬
   ‫مهتاب رو به باد کتک گرفت و اون رو مجبور با ازدواج با ارباب کرد … اربابی که‬
                       ‫هیچی جز غرورش و خانواده اش براش مهم نیست هیچی‬

‫زانوهایم خم شد و خودم را بر روی زمین خم کردم …حاال حرفای مهتاب برای معنا‬
 ‫گرفته بود (مثل همیشه دیر کردی) آره دیر کرده بودم … برای اینکه جلوی تهمت‬
  ‫هارو بگیرم دیر کرده بودم…(دیر کردی ستاره خیلی دیر کردی … خیلی اتفاق ها‬
    ‫افتاد ..دلها شکست …غم هم خونه ما شد …اما تو باز هم دیر رسیدی که حامی‬
   ‫سخت همیشگیم باشی و برای من بجنگی ) قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد‬
  ‫….نبودم که بجنگم برات خواهری … نبودم که غم رو ازت دور کنم (زجرم دادن و‬
   ‫درد کشیدم … اما کسی برای حمایتم نبود )…. چطور مهتاب زجر کشید و کسی‬
  ‫برای حمایت اون نبود … با خشمی از جابم بلند شدم و اشکهایم را با پشت دست‬
‫پاک کردم … حاال وقت ضعیف شدنم نبود … حاال که تمام حقیقت را می دانستم …‬
                                                        ‫نباید ضعیف می شدم‬


                                    ‫82‬
                      ‫-باید تاوان تمام اون زجرهایی که مهتاب کشیده رو پس بدن‬

    ‫آناهیتا با تعجب نگاهم کرد … با دیدن خشمی که در چشمانم بود قدمی به جلو‬
      ‫برداشت .. که ورقه ها را از روی زمین برداشتم و آن را بر روی تخت پرت کرد‬

                ‫-باید همشون تاوان پس بدن تاوان تهمت ناپاکی که به مهتاب زدن‬

‫با صدای من نرگس جون وارد اتاق شد و با دیدن من و آناهیتا خواست چیزی بگوید‬
 ‫که از کنارش گذشتم و به طرف در به راه افتادم … مانتو و شال را از روی جالباسی‬
    ‫برداشتم و بدون توجه به … صدا کردن آن دو از خانه خارج شدم … هنگام پایین‬
   ‫اومدنم از پله ها نزدیک بود به زمین بیوفتم که خودم را نگه داشتم و وارد خیابان‬
‫شدم …. با سوز سردی که به صورتم خورد به خود لرزید …و شروع به دویدن کردم …‬
    ‫مکانم مشخص نبود و فقط می دویدم که خودم را آرام کنم … ورقه های پزشک‬
 ‫قانونی و نام مهتاب که بر رو آنها نوشته شده بود … از جلوی چشمانم رد می شد….‬
  ‫خشم سرتا سر وجودم را گرفته بود و تنها حرفی که در گوشم تکرار می شد انتقام‬
‫بود … انتقام از کسی که باعث و بانی این اتفاق ها بود کسی که مهتابم را زیر خواروار‬
 ‫خاک فرو برده بود …. تنها انتقام می تونست آرومم کنه فقط انتقام… انتقام از ارباب‬

    ‫از شدت دویدن به نفس افتاده بودم … وارد کوچه که شدم … خودم را برای همه‬
   ‫چیز آماده کرده بودم … اما اینکه چطور وارد آن روستا و خانواده ارباب شوم هنوز‬
  ‫برایم گنگ بود … زن همسایه با دیدن من که نفس نفس می زدم تعجب کرد و به‬
                                                                 ‫من نزدیک شد‬

                                                        ‫همسایه:دخترم چی شده‬

                                       ‫دستم را تکیه به دیوار دادم و لبخندی زدم‬

                                  ‫-هیچی خانوم دویدم برای همین به نفس افتادم‬

                      ‫زن همسایه لبخندی زد و دستش را بر روی شانه ام گذاشت‬

                                      ‫92‬
              ‫همسایه:کی برگشتی دخترم شنیدم توی همون روستا شوهر کردی‬

                                             ‫با چشمان گرد شده نگاهش کردم‬

                                                                       ‫-بله!‬

          ‫همسایه:مهتاب جون حاال اگه دعوتمون می کردی چی ازت کم می شد‬

 ‫لبخندی زدم… تازه متوجه سوتفاهمش شده بودم … معلوم بود این یکی از همسایه‬
‫های فضوله … خواستم اون رو از سوتفاهمی که پیش اومده در بیارم که جرقه ای به‬
                                        ‫مغزم زد رو به زن همسایه کردم و گفتم‬

                                                     ‫-شما به من چی گفتین‬

 ‫زن همسایه با دیدن این حالتم دست از حرف زدن برداشت و با تعجب نگاهم کرد‬

                                                           ‫همسایه:چی گفتم‬

                                                ‫-همون که گفتین شوهر کردم‬

                                         ‫همسایه:آهان گفتم چرا دعوتم نکردین‬

                                                       ‫-نه قبلش چی گفتین‬

                                                        ‫همسایه:شوهر کردی‬

                                                                 ‫-نه بعدش‬

 ‫زن همسایه با چشمان گرد شده نگاهم کرد … می دونستم به عقل نداشته ام شک‬
                              ‫کرده بود خنده ای کردم که یکی به گونه اش زد‬

                                                       ‫همسایه:مهتاب جون…‬




                                   ‫13‬
  ‫بدون اینکه اجازه بدم حرفش را کامل کند گونه اش را بوسیدم و دستم را بر روی‬
‫زنگ گذاشتم …. سنگینی نگاه زن همسایه را بر روی خود احساس می کردم اما بی‬
                                 ‫توجه به نگاهش با خوشحالی زنگ را گرفته بودم‬

                                                       ‫آناهیتا:چته سر در آوردی‬

                                                        ‫-آنی در باز کن زود باش‬

   ‫آناهیتا با شنیدن صدای شادم … در را باز کرد از حاال می تونستم چهر ه ی پر از‬
‫تعجب هر دوی آنها را تصور کنم … با خوشحالی وارد واحد خودمون شدم و هر دوی‬
‫آنها را صدا زدم …. با وارد شدنم در آنجا نگاهم به صورت پکر هر دوی انها افتاد … با‬
                                                   ‫تعجب نگاهشان کردم و گفتم‬

                                                                    ‫-چیه چتونه‬

      ‫می دونستم که هر دو با دیدن تغییر رفتارم تعجب می کنن ولی نه اینقدر …‬
  ‫خواستم حرف دیگری بزنم که تلفن به صدا در آمد … با ابرویی باال رفته نگاهی به‬
                                                          ‫آن دو و به تلفن کردم‬

                                                        ‫-نمی خواین جواب بدین‬

        ‫نرگس جون با ناراحتی نگاهم کرد که آناهیتا با پوزخندی رو به من و گفت‬

                                                      ‫آناهیتا:برای شماست خانوم‬

 ‫با اخمی به رفتار آن دو نگاه کردم و به طرف تلفن راه افتادم … و آن را جواب دادم‬
     ‫… با شنیدن صدای منشی ام که با انگلیسی اسم را گفت … نگاهم را به آن دو‬
                                                                         ‫دوختم‬

                                                             ‫منشی: ستاره خانوم‬

                                                                  ‫-خودم هستم‬


                                      ‫13‬
      ‫منشی:خانوم ما بلیط شما رو برای روز پنج شنبه هفته ی دیگه اوکی کردیم‬

                                                       ‫-پنج شنبه هفته دیگه‬

                                                                    ‫منشی:بله‬

‫نگاهم را به آن دو دوختم که با نگرانی نگاهم می کردن … همانطور که نگاهم به ان‬
                                                        ‫دو بود به منشی گفتم‬

                                  ‫-کنسلش کنین فعال” قصد بر گشتن ندارم…‬

                                                   ‫رمان عشق ارباب قسمت ۴‬

                                   ‫برق شادی را در چشمان هر دوی آنها دیدم‬

                                                     ‫منشی:ولی خانوم آقا پو…‬

                              ‫اجازه ندادم حرفش را ادامه دهد و با اخمی گفتم‬

                                         ‫-تصمیم با منه پس من فعال” نمی آم‬

                             ‫با عصبانیت گوشی رو گذاشتم و رو به آن دو گفتم‬

‫-من باید این منشی رو در به در کنم به جای من تصمیم می گیره … اینجور منشی‬
                                                          ‫ها هم نوبرن به واال‬

                  ‫آناهیتا با خنده از جایش بلند شد و محکم در آغوشم گرفت …‬

                                                                   ‫دینا رمان‬

             ‫خنده ی شادی بعد از دو هفته کردم و دستانم را دورش حلقه کردم‬

                                          ‫-وقتی می گم همجنس بازی نگو نه‬

                            ‫آناهیتا با جیغی من را کنار زد و مشتی به بازویم زد‬



                                   ‫23‬
                                                   ‫آناهیتا:لیاقت نداری دیگه‬

                                   ‫خنده ای سر دادم و لپش را محکم کشیدم‬

                                ‫نرگس جون:موندن تو بی مورد نمی تونه باشه‬

‫به طرفش برمی گردم … می دونستم اون جدیتی که در صداش هست انتظار از این‬
‫می ره که من هم مانند خودش جدی باشم … آناهیتا هم منتظر نگاهم می کرد که‬
                                                                      ‫گفتم‬

                                          ‫-می خوام برای مهتاب زندگی کنم‬

 ‫جیغ خفه ی آناهیتا با اخم نرگس جون که راضی از تصمیم نیستن را پشت اخمم‬
                                ‫پنهان کردم … نر گس جون از جایش بلند شد‬

                     ‫نرگس جون:می دونستم موندنت بی منظور نمی تونه باشه‬

                                                     ‫-من تصمیم رو گرفتم‬

      ‫نرگس جون:من به تو اجازه نمی دم که پاتو توی اون روستای کوفتی بذاری‬

  ‫لبخندی می زنم که آناهیتا با دیدن لبخند خونسردم خودش را بر روی مبل می‬
                   ‫اندازد … قدمی به عقب بر می دارم و رو به ان دو و می گویم‬

                                         ‫-باید تاوان پاکی مهتاب رو پس بدن‬

                 ‫پشتم را به آن دو می کنم و به طرف اتاق خودم راه می افتم …‬

                                                   ‫نرگس جون:ســــــتاره!‬

   ‫بی توجه به فریادش وارد اتاق می شوم و در را می بندم … صدای آناهیتا را می‬
                                           ‫شنوم که به نرگس جون می گوید‬

         ‫آناهیتا:شما ستاره رو می شناسین می دونین که کار خودش رو می کنه‬


                                  ‫33‬
  ‫از در فاصله می گیرم و با همان لبخند که خونسردی ام را نشان می دهد به طرف‬
 ‫آینه راه می افتم … نگاهی به خودم در آنیه می کنم و دستی به صورتم می کشم …‬
  ‫آخرش این دوقلو بودنمون به کارم اومد… دو دوقلوی همسان …سیبی که دو نصف‬
     ‫شده بودن …فقط یک تفاوت بود اون هم رنگ چشمها … چشمان مهتاب عسلی‬
  ‫خالص بود … اما چشمان من با عسلی بودنش … رگهای قرمز رنگی هم در خودش‬
  ‫داشت … نگاهم را از آینه به حلقه ی روی میز می افته و به طرفش بر می گردم …‬
‫صدای مهتاب وقتی این حلقه را در دستم می داد در گوشم می پیچه وقتی که گفت‬
                                                ‫“به جای من زندگی کن ستاره”‬

                ‫-به جای تو زندگی می کنم مهتاب و انتقامت رو از ارباب می گیرم‬

‫با نفرت حلقه را در دستم فشار می دهم و نگاهم را از پنجره به بیرون می دوزم … به‬
     ‫جز نابودی ارباب به چیز دیگری فکر نمی کردم ….باید انتقام مهتاب را از او می‬
                                                                        ‫گرفتم‬

  ‫همه ی وسایل الزمه را در صندق عقب ماشین مهتاب گذاشتم و دستی به ماشین‬
 ‫کشیدم … ماشینی که روزی خواهرم در آن می نشست و حاال من به عنوان مهتاب‬
‫پشت آن می نشستم … با صدای نرگس جون که از اول صبح تا حاال غرغر می کردم‬
                                                            ‫به طرفش برگشتم‬

                                                          ‫-باز چی شده نرگسی‬

    ‫نرگس جون با اخمی نگاهم کرد و رو به آناهیتا که در حال ترکوند آدمسش بود‬
                                                                         ‫گفت‬

                                      ‫نرگس جون:به این بگو با من صحبت نکنه‬

                                                   ‫آناهیتا رو به من کرد و گفت‬

                                    ‫آناهیتا:نرگس جون می گه باهاش حرف نزنی‬

                                     ‫43‬
                                   ‫با لبخندی تکیه ام را به ماشین دادم و گفتم‬

                                                  ‫-به نرگسی بگو دلیلش چیه‬

                                                ‫آناهیتا رو به نرگس جون کرد‬

                           ‫آناهیتا:نرگس جون ستاره می گه من چه غلتی کردم‬

                                                ‫مشتی به بازویش زدم و گفتم‬

                                                 ‫-من کی همچین حرفی زدم‬

     ‫آناهیتا با اخمی بازویش را ماساژ داد و رو به نرگس جون کرد … نرگس جون با‬
                                                ‫همون اخم رو به آناهیتا گفت‬

 ‫نرگس جون:بهش بگو می خوای بری اونجا چی بگی … نمی گن مهتاب اینطور نبود‬
                               ‫… نمی گن توی وحشی با مهتاب خیلی متفاوتی‬

                                                     ‫آناهیتا:باشه حاال می گم‬

                                              ‫آناهیتا با لبخندی رو به من کرد‬

     ‫آناهیتا:نرگس جون می گه … توی از خدا بی خبر … توی وحشی … توی دیونه‬
 ‫…چطور خودت رو با مهتابی که فرشته بود می خوای جا بدی … توی که ابلیسی از‬
                                                   ‫ریخت و قیافه ات می ریزه‬

                                                 ‫-هووووی درست صحبت کنا‬

‫ایندفعه نوبت نرگس جون بود که مشتش را مهار بازوی او بکند … با خنده نگاهی به‬
                                                                ‫آناهیتا کردم‬

‫آناهیتا:زهرمار … کوفت … اصال” این تو این نرگسیت به من چه خودمو انداختم وسط‬
                                                                        ‫شما‬


                                    ‫53‬
   ‫من و نرگس جون هر دو خندیدم و به او که در ماشین می نشست نگاه کردیم…‬
  ‫آناهیتا دست به سینه همانطور که آدامسش را می جوید با اخمی نگاهش را از ما‬
‫گرفت … نگاهی به نرگس جون انداختم که صورتش از اخم چند لحظه پیش خبری‬
                                  ‫نبود … به او نزدیک شدم و دستش را گرفتم‬

                            ‫-من به کاری که می خوام بکنم ایمان دارم نرگسی‬

                 ‫دست دیگرش را بر روی دستم گذاشت و با ناراحتی نگاهم کرد‬

                  ‫نرگس جون:منم به تو ایمان دارم گلم .. اما انتقام راهش نیست‬

                          ‫سرم را به زیر انداختم و فشاری به دستش وارد کردم‬

                                                       ‫-اینطور آروم می شم‬

‫با آهی که کشید پی به نگرانیش بردم .. فشار خفیف دیگری به دستش وارد کردم و‬
 ‫نگاهم را در چشمانش که بی شباهت به چشمان بابا نبود دوختم و با اعتمادی که‬
                                           ‫همیشه در خودم سراغ داشتم گفتم‬

‫-نمی زارم حق خواهرم بی خودی ضایع بشه نرگسی … می دونم راهی که می خوام‬
  ‫برم شاید اشتباه باشه … اما برای آروم کردن خودم و به خاطر قولی که به مهتاب‬
                          ‫دادم که به جایش زندگی کنم … باید این کار رو بکنم‬

    ‫نرگس جون نگاهی به چشمانم کرد و دستی به گونه ام کشید و بدون حرفی از‬
     ‫کنارم گذشت و سوار ماشین شد … با دو نفس عممیقی که کشیدم … همه ی‬
   ‫ناراحتی ها را رها کردم و سوار ماشین شدم … آناهیتا نگاهی به ساعت مچی اش‬
                                                     ‫کرد و سرش را تکان داد‬

                                        ‫آناهیتا:فکر کنم نصف شب برسیم روستا‬

                  ‫لبخندی زدم …که آناهیتا دستش را به سمت آسمون دراز کرد‬


                                   ‫63‬
    ‫آناهیتا:خدایا من بنده ی خوبتم هوامو داشته باش که امیدی به این نیست ما رو‬
                                                         ‫سالم به اونجا برسونه‬

                              ‫خنده ای می کنم و رو به نرگس جون و می گویم‬

                                                  ‫-دلت پرواز می خواد نرگسی‬

‫با این حرف بدون آنکه منتظر حرف آن دو بمانم ماشین را از پارکینگ خارج کردم و‬
         ‫با صدای بد الستیک های ماشین ماشین را به مقصد به حرکت در آوردم...‬

 ‫چند ساعتی بود که توی راه بودیم … نرگس جون به خواب عمیقی رفته بود و انگار‬
    ‫خیالش بابت همه چی راحت شده بود … اما من هنوز نگران رفتار ستاره بودم …‬
                       ‫نگاهم را به اون که پفک می خورد دوختم و لبخندی زدم‬

                                         ‫-نمی شه این زهرماری رو نخوری حاال‬

    ‫با اخمی نگاهش را از جاده گرفت و نگاهم کرد … انگار که توهینی کرده باشم با‬
                                                                ‫دهان پر گفت‬

                                ‫ستاره:تو بیجا می کنی به پفک می گی زهرماری‬

‫خنده ای می کنم که با لبخندی بار دیگر نگاهش را به جاده می دوزد… همونطور که‬
‫یکی از دستاش به فرمان ماشینه … دستش دیگرش رو به طرف بسته پفک می برد و‬
‫با لذت یک دانه ی آن را در دهانش می گذارد … خنده ی بلند تری سر می دهم که‬
                                                       ‫او هم همراهیم می کند‬

                                 ‫-انگار از آمازون اومدی ..مگه اونجا پفک نداشت‬

     ‫ستاره:نه جــــون آنی اونجا همه اش چیپس داشت … این مردم ایطالیا هم که‬
   ‫چیپس خوراکشون بود ولی جدا از شوخی هیچی پفکای ایران خودمون نمی شه‬

 ‫همانطور که با دهانی پر صحبت می کرد سرم را با تأسف برایش تکان دادم و گفتم‬


                                    ‫73‬
                                          ‫-هنوز همون دختر بچه ی شکمویی‬

‫با خنده ی شادی که سر داد … لبخندی زدم و نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم …‬
 ‫می دونستم پشت این همه خنده و شادی … یک غمی هست … مهتاب خیلی برای‬
‫ستاره عزیز بود … ستاره ای که هیچوقت نمی شکست … آن روز زیر باران شکستنش‬
‫را دیدم … شکستن کسی که با تمام غمی که داشت باز هم پابرجا بود …. می دانستم‬
                              ‫آن لبخندهایش هم برای من و نرگس جون هست‬

                                                                  ‫ستاره:اه!‬

                    ‫با صدای بلند و ناراحتش با تعجب به طرفش برگشتم و گفتم‬

                                                           ‫-چیه چی شد ؟‬

                          ‫با ناراحتی به پالستیک خالی از پفک نگاه کرد و گفت‬

                                                      ‫ستاره :پفکام تموم شد‬

‫با چشمان گرد شده نگاهش کردم و بعد از هالجی کردن حرفش یکی به سرش زدم‬

                               ‫-یعنی خاک بر سرت ستاره گفتم حاال چی شده‬

‫ستاره:چــــــی شده … چـــــی شده … مگه نمی بینی پفکام تموم شد من به شما‬
                    ‫گفتم بیشتر بگیرین ولی شماها باز به حرف من گوش ندادین‬

                                     ‫-اندازه ده نفر پفک و چیپس گرفته بودیم‬

                                        ‫با چشمان گرد شده نگاهم کرد و گفت‬

                   ‫ستاره:واقعا” پس چرا من احساس می کنم دوتا بیشتر نخوردم‬

                                                           ‫-ســـــــــتاره‬




                                   ‫83‬
     ‫با جیغی که کشیدم ستاره به خنده افتاد … با حرصی نگاهش کردم که با پس‬
 ‫گردنی که به سرم خورد به طرف عقب برگشتم … نرگس جون همانطور که خمیازه‬
                                                              ‫می کشید گفت‬

                                   ‫نرگس جون:زهرمار توی خواب زهره ام ترکید‬

   ‫ستاره همانطور که با صدای بلند می خندید به طرف ما برگشت که نرگس جون‬
                                                            ‫اخمی کرد و گفت‬

       ‫نرگس جون: تو یکی ببند گاله رو و نگاهت به جلو باشه مارو به کشتن ندی‬

    ‫ستاره با این حرف نرگس جون لبخندی زد و نگاهش را به رو به رو می دوزد …‬
‫نرگس جون همانطور که با لبخندی او را نگاه می کند چشمانش را می بندد و اجازه‬
  ‫اعتراض را از من می گیرد… با اخمی دست به سینه در جایم می شینم که ستاره‬
                                                    ‫لپم را می کشد و می گوید‬

                                                        ‫ستاره:چی شد گوگولی‬

                                                        ‫نرگس جون:خـــــفه‬

                                                                   ‫دینا دانلود‬

‫با صدای نرگس جون هر دو به رو به رو خیره می شویم و ریز شروع به خندیدن می‬
 ‫کنیم … با آهی نگاهم را از پنجره به بیرون می دوزم و به آن زمانی برمی گردم که‬
 ‫بابا شهاب و مامان سرمه من را به خانه شان آوردن .. خانه ای که نه از محبت مادر‬
     ‫پدر کم داشت و نه از محبت خواهر و یا حتی برادر … از موقعه ای که خودم را‬
 ‫شناختم بابا از من دوری می کرد و هیچ مادری را کنار خود نداشتم شاید به خاطر‬
‫اینکه فرصت نمی کرد از دوستاش جدا بشه و به دختر یکی دونه اش سر بزنه … بعد‬
  ‫از مرگ بابا مامان برای همیشه من را از زندگیش بیرون انداخت و این شد که من‬
  ‫وارد خانواده بختیاری شدم و از آناهیتا اسفندی به اناهیتا بختیاری تبدیل شدم …‬

                                     ‫93‬
‫اولین روزهایی که بابا شهاب دستم را در دست مهتاب گذاشت فهمیدم دیگه من هم‬
‫خانواده ای دارم و می تونم زندگی کنم … اما از ستاره همیشه نفرت می دیدم تا اون‬
‫روزی که از پله ها پایین پرتم کرد و بابا شهاب او را در کتابخانه زندانی کرد … خودم‬
   ‫را باعث بانی تمام این اتفاق ها می دانستم … برای همین برای معذرت خواهی از‬
‫ستاره وارد کتابخونه شدم … رو به روی ستاره ایستادم خواستم حرفی بزنم که ستاره‬
  ‫بدون اینکه اجازه حرفی را به من بدهد من را در آغوش گرفت و محکم به خودش‬
                                     ‫فشرد … هنوز صدایش در گوشم بود که گفت‬

                 ‫-هیـــــس خواهری از این به بعد تنها نیستی منو مهتاب هستیم‬

     ‫اون با آن سن و سالش دنیای اطرافش را شناخته بود و مثل یک حامی همیشه‬
‫هوای من و مهتاب را داشت مثل یک پسر اجازه نمی داد که کسی به ما نزدیک شود‬
   ‫یا حتی صدمه ای به ما برساند …شاید دلیل اینکه بابا شهاب از ستاره خواسته بود‬
    ‫مواظب ما باشد همین بود … می دانستم که مهتاب ضربه ی بزرگی برای او بوده‬
‫است … او قول محافظت مهتاب را داده بود اما با این اتفاقها هیچ کاری از دست او بر‬
                  ‫نیامده بود جز اینکه برای آرامی وجدان خود از ارباب انتقام بگیرد‬

‫بار دیگر نگاهم را به او می دوزم که بی خیال از همه جا فقط با اخمی به جاده خیره‬
 ‫شده بود … از این همه آرامش و خونسردی اش می ترسیدم چون می دانستم پشت‬
                ‫این خونسردی طوفانی در انتظار است … و من از همان می ترسیدم‬

                                                           ‫-من می ترسم ستاره‬

                         ‫با لبخندی به طرفم برگشت و با چشمکی رو به من گفت‬

                      ‫ستاره:ترس خوبه یک زره اون چربیهای بدنت هم آب می شه‬

   ‫با اینکه می دونست به وزنم حساسم باز برای حرص دادن من همچین حرفی زده‬
                                                   ‫بود بیشتر عصبی شدم و گفتم‬


                                      ‫14‬
                                       ‫-آخه ترس من چه ربطی به چربی داره‬

                                                          ‫ستاره:نــــــداره‬

                                                           ‫-نه که نداره پرو‬

                      ‫صورتم را با حالت قهر به طرف پنجره برگرداندم که گقت‬

              ‫ستاره:حاال قهر نکن یک سوال ازت می پرسم درست جوابم رو بده‬

‫با صدای جدی اش به طرفش برگشتم و نگاهش کردم که با اخمی به رو به رو خیره‬
                                                       ‫شده بود-چه سوالی؟‬

                                              ‫ستاره همانطور با جدیت گفت‬

 ‫ستاره:ببین می خوام درست اینجا نگاه کنی و سوالی ازت می پرسم درست جواب‬
                                                                      ‫بدی‬

          ‫به حرفایش گوش کردم و نگاهم را به جاده دوختم و سرم را تکون دادم‬

                                                                     ‫-باشه‬

                                                         ‫ستاره:ببین درست‬

                                       ‫نگاه دقیقم را به اطراف دوختم و گفتم‬

                                                       ‫-خوب سوالتو بپرس‬

  ‫ستاره:اینور مغازه ای رستورانی چیزی نزدیک نیست پفکی اسنکی چیزی بگیریم‬
                                                                   ‫گشنمه‬

  ‫در بهت حرفش بودم که به خودم آمدم و با عصبانیت ساختگی به طرفش که می‬
                                                            ‫خندید برگشتم‬

                                                             ‫-زهرمار دیونه‬

                                  ‫14‬
     ‫سرم را برگردوندم و از شیطنتش لبخندی روی لبم نشست … می دونستم برای‬
‫منحرف کردن فکرم از ترسیدنم آن حرف را زده بود … با همان لبخند دست به سینه‬
                                                      ‫نشستم و چشمانم را بستم‬

                                                                          ‫ستاره‬

 ‫یک نفس به طرف مقصد رونده بودم از خستگی کمرم به درد امده بود نگاهی به آن‬
‫دو کردم که …بی دغدغه و آرام خوابیده بودن لبخندی زدم … مثال” باید راه را به من‬
 ‫نشان می دادن …خدا را شکر که روی این تابلو ها رو می خوندم …یعنی حاال ناکجا‬
 ‫آباد بودیم .. نگاهم را بار دیگر به آن دو دوختم… از اول راه که این نرگسی به خواب‬
‫رفته بود و این آناهیتا هم رفیق نیمه راه دیگه نتونسته بود چشمانش را باز نگه دارد‬
 ‫و آن را بسته بود … با دیدن مغازه ای یا همون دکه ای که کنار جاده بود ماشین را‬
   ‫به گوشه ای هدایت کردم و پیاده شدم …پیرمرد با دیدنم با تعجب نگاهم کرد که‬
                                                                   ‫لبخندی زدم‬

                                                                   ‫-ســــالم آقا‬

   ‫پیرمرد سرش را به عنوان سالم تکان داد اما هنوز تعجب از چشمانش پیدا بود …‬
‫نگاهی به دکه اش کردم که جز سیگار چند بسته پسته و چند پسکویت و یک بسته‬
   ‫پفک بیشتر نداشت … همانقدر که برای سیر شدن بود را خریدم و پول را حساب‬
                                                           ‫کردم که پیرمرد گفت‬

                                                              ‫پیرمرد:خانوم معلم‬

                   ‫با تعجب به طرفش برگشتم … و با ابروی باال رفته نگاهش کردم‬

                                                                   ‫-با من بودین‬

  ‫پیرمرد باز هم با چشمان گرد شده نگاهم کرد و سرش را به زیر انداخت … پولها را‬
                                                                 ‫به طرفم گرفت‬

                                      ‫24‬
                            ‫پیرمرد:ما از شما نمی تونیم این پولهارو قبول کنیم‬

                                                  ‫قدمی نزدیک شدم و گفتم‬

                                                                       ‫-چرا؟‬

                                   ‫پیرمرد با صدای لرزان رو به من کرد و گفت‬

‫پیرمرد:اینجا مطعلق به ارباب و خانواده اش هست پس این وسایل رو مال خودتون‬
                                                          ‫بدونین خانوم معلم‬

‫با آوردن اسم ارباب اخمهایم در هم رفت و به او نزدیک شدم … فهمیده بودم او مرا‬
 ‫با مهتاب اشتباه گرفته است و من همین چیز را می خواستم … پولها را به طرفش‬
                                                              ‫گرفتم و گفتم‬

      ‫-این مال شماست و حق شما … نه من و نه ارباب نمی تونیم از شما بگیریم‬

    ‫از او فاصله گرفتم و با وسایل در دستم سوار ماشین شدم … و ماشین را به راه‬
 ‫انداختم …غرغر کنان نگاهی به جاده ی تاریک کردم … پس به روستا رسیده بودم‬
‫…نگاهی به خاکی کردم … از دور می شد چند چراغ را دید … به نزدیکی روستا که‬
  ‫رسیدم ماشین را گوشه ای پارک کردم و پفک را از زور گشنگی از روی داشبورد‬
‫برداشتم و با لبخندی شیطانی نگاهم را به آن دو دوختم و پفک را بین دستانم قرار‬
          ‫دادم و با یک حرکت دستانم را محکم به بسته ی پفک کوبیدم و صدای‬
                 ‫….بـــــــوب در ماشین پیچید و آن دو هرسان از خواب پریدن‬

                                                        ‫آناهیتا:تــــرکــــید‬

                                                ‫با خنده نگاهش کردم و گفتم‬

                                                                 ‫-چی ترکید‬

                                                       ‫رمان طنز عشق ارباب‬


                                   ‫34‬
    ‫با این حرفم نگاهم کرد و با دیدن پفک در دستم اخمی کرد … پس گردنی که‬
‫نرگس جون به سرم زد هم خنده ام را بند نیاورد ..آناهیتا خمیازه ای کشید و به رو‬
                             ‫به رو خیره شد که یک دانه پفک را دهانم گذاشتم‬

                                               ‫-ببند دهنتو مگس می ره توش‬

 ‫و شروع به جویدن پفکم کردم که آناهیتا بسته ی پفک را از دستم گرفت و مشتی‬
                                                                 ‫به بازویم زد‬

  ‫آناهیتا:رسیدیمهمانطور که با دلخوری نگاهم را به پفک دوخته بودم سرم را تکون‬
                                                                        ‫دادم‬

                                                                        ‫-آره‬

  ‫نرگس جون که عقب نشسته بود به خنده افتاد …من و آناهیتا با تعجب به طرفش‬
                                                           ‫برگشتیم که گفت‬

‫نرگس جون:نمیری دختر همچین نگاهتو به این پفک دوختی انگار چیز با ارزشی رو‬
                                                                 ‫ازت گرفتن‬

     ‫خنده ای کردم و راست نشستم که آناهیتا دانه ای پفک را در دهانش گذاشت‬

                                              ‫آناهیتا:پس چرا حرکت نمی کنی‬

                       ‫صورتم را در هم جمع کردم و پفک را از او گرفتم و گفتم‬

                                                          ‫-اه حالمو بد کردی‬

            ‫اخمی کرد خواست چیزی بگوید که دستم را بر روی دهانش گذاشتم‬

‫-و اینکه آخه خواهر من من تا همینجاشم که اومدم به برکت این تابلو ها بوده بقیه‬
                                         ‫اش رو که نمی دونم کجاست و کجا برم‬



                                    ‫44‬
‫آناهیتا سرش را تکان داد که دستی از عقب جلو آمد و پفک را از دستم گرفت … از‬
                                       ‫آینه نگاهی به نرگس جون کردم و گفتم‬

                                                        ‫-نرگسی شما هم بله‬

                  ‫نرگس جون:دختر خوب نیست واست توی این سن چاق بشی‬

                          ‫آناهیتا به خنده افتاد و به طرف نرگس جون برگشت‬

                           ‫آناهیتا:همچین می گین انگار خودتون چند سالتونه‬

                           ‫نرگس جون دستی به شالش کشید و رو به او گفت‬

  ‫نرگس جون:ای ای دخترم چهل و شش سال هم شد سن هم شد سن… آخه اگه‬
          ‫مثل شما بیست پنجی … بیست چهاری بودم حاال می شد گفت چیزی‬

                             ‫آناهتیا خنده کرد و رو به من چشمکی زد و گفت‬

                    ‫آناهیتا:می بینی منظورش اینه که باید قدر خودمونو بدونیم‬

‫خنده ای کردم خواستم چیزی بگویم که چشمم را به دودی که از یکی از خانه ها‬
                                                ‫بیرون می آمد دوختم و گفتم‬

                                        ‫-ببینم امروز چهار شنبه سوریه احیانن‬

                                                  ‫هردو با هم یکصدا گفتن:نه!‬

                                            ‫با لبخندی نگاهشان کردم و گفتم‬

                            ‫-پس این دودی که از این خونه می آد بیرون چیه‬

                                            ‫آناهیتا نگاهم را دنبال کرد و گفت‬

                  ‫آناهیتا:چیزی نیست حتما” دارن نونی چیزی درست می کنن‬



                                  ‫54‬
                            ‫با چشمهای گرد شده نگاهش کردم و با شادی گفتم‬

                                                    ‫-ای جونم یعنی نون تنوریا‬

  ‫آناهیتا با لبخندی سرش را تکان داد که نرگس جون همانطور که پفک می خورد‬
                                                                          ‫گفت‬

‫نرگس جون:آره همون نون های گرمی که از این پنیر بسته ای ها هست بزنی روش‬
 ‫نعنا سبزی بذاری الش با یک چای شیرین و هندونه بزنی بخوری آخ چه حالی بده‬

  ‫با خنده نگاهمان را به او دوختیم … اشتهایم را بد تحریک کرده بود و صدایش در‬
                                                                     ‫آورده بود‬

                                         ‫-نرگسی می خوای خودم بخورمت دیگه‬

‫نرگس جون خنده ای کرد و نگاهش را به رو به رو دوخت و با رنگی پریده رو به من‬
                                                                        ‫و گفت‬

                                            ‫نرگس جون:این …این آتیش نیست‬

‫با تعجب نگاهش را دنبال کردم و با دیدن آتیشی که از همان خانه بیرون می آمد از‬
‫ماشین پیاده شدم …صدای هم همه ی مردم و جیغ زدن های شخصی به گوش می‬
                                ‫رسید … با پیاده شدن من آن دو نیز پیاده شدن‬

                                            ‫آناهیتا:ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه‬

                            ‫قدمی به جلو برداشتم که نرگس جون جیغی کشید‬

                                           ‫نرگس جون :ستـــــاره کجا می ری‬




                                    ‫64‬
 ‫بی توجه به نرگس جون … به طرف مردمی که جمع شده بودم یا با عجله خودشان‬
    ‫را به مکان حادثه می رساندن رساندم … نگاهم را به شعله های آتش که از خانه‬
                                          ‫بیرون می آمد دوختم و زیر لبم گفتم‬

                                          ‫-چرا کسی آتیش رو خاموش نمی که‬

         ‫با صدای داد پسری به طرفش برگشتم که چند نفر دستش را گرفته بودن‬

                            ‫پسر:بـــــذار برم…. خواهرم … خواهرم هنوز اون توه‬

    ‫با چشمان گرد شده به او نگاه کردم و نگاهم را بار دیگر به خانه دوختم… یعنی‬
  ‫کسی توی این آتیش زنده مونده … نگاهی به مردم کردم که هیچکدام برایخاموش‬
           ‫کردن آتش سعی نمی کردن … باز هم داد پسر نگاهم را خیره به او کرد‬

                   ‫پسر:آقــــــاجون …. بذار کمکش کنن … اون هنوز زنده است‬

  ‫مرد که با خونسردی تکیه اش را به دیوار داده بود پوزخندی زد و با لذت به آتش‬
                                                              ‫نگاه کرد و گفت‬

                                             ‫مرد:بذار بمیره یک نون خور کم تر‬

                   ‫پسر:آقاجون بی انصاف نباش …. ولم کنین ناجونمردا ولم کنین‬

‫با صدای فریاد دختری که برادرش را صدا می زد…با عصبانیت دستانم را مشت کردم‬
 ‫… و به مردم که بی خیال ایستاده بودن نگاه کردم ….پسر با گریه رو به دوستش که‬
                                         ‫بازویش را گرفته بود کرد و با ناله گفت‬

                                            ‫پسر:احمد اون توه بذار برم بیارمش‬

              ‫باز هم صدای دختر که دادشش را صدا می زد خشمم را بیشتر کرد‬

                                                 ‫دختر:فـــــرهــــاد … داداش‬



                                    ‫74‬
                      ‫پسر به زانو نشست و همانطور که به خانه نگاه می کرد نالید‬

                                                        ‫پسر:نامردا کمکش کنین‬

       ‫با اخمی نگاهی به جمع کردم که آنها را نیز خونسرد نظاره گر دیدم … قدمی‬
                                                   ‫برداشتم که بازویم کشیده شد‬

                                                                 ‫آناهیتا:بیا بریم‬

                                 ‫بازویم را از دستش خارج کردم و با اخمی گفتم‬

                                                      ‫-چرا کسی کمک نمی کنه‬

         ‫آناهیتا با پوزخندی نگاهی به آن همه مردم که جمع شده بودن کرد گفت‬

‫آناهیتا:دختر برای اینها ارزش نداره چه زنده بمونه برای اینها همون مرده حساب می‬
                                                                             ‫شه‬

   ‫با اخمی نگاهشان کردم که با یک خیز پسر از دست آنها فرار کرد و خودش را در‬
   ‫خانه انداخت … با وارد شدن پسر در خانه … هم همه ی مردم زیاد شد و هر کس‬
                                    ‫چیزی می گفت … با فریادی رو به آنها کردم‬

                                                               ‫-برید آب بیارید‬

                    ‫همه با تعجب و بعد با اخم نگاهم کردن که باز رو به آنها گفتم‬

                        ‫-گفتم گمشین برین آب بیارین این آتیشو خاموش کنین‬

                                ‫همان مرد که پسر آقا جون صدایش می زد گفت‬

                                          ‫مرد:خانوم معلم شما دخالت نکنین بهتره‬

 ‫حاال صدای داد هر دوی آنها را از داخل می شنیدم با خشمی به طرف مرد برگشتم‬
                                                                         ‫و گفتم‬


                                     ‫84‬
                     ‫-مردیکه اونایی که توی اون خونه دارن می سوزن بچه هاتن‬

                                     ‫شانه اش را بی تفاوت باال انداخت و خندید‬

  ‫مرد:بذار بمیرن دختر که واسم نون نمی شه پسرم بزار بمیره تا دوباره برای کمک‬
                                                          ‫این گیس بریده نره‬

                                ‫تفی جلوی پایش انداختم که با خشم نگاهم کرد‬

                                                                   ‫رمان طنز‬

                                         ‫-حیف اسم پدر که به توی حیون بگن‬

‫قدمی نزدیک شد خواست حرفی بزند که نرگس جون دستم را گرفت … دستم را از‬
‫دستش خارج کردم و رو به آن مردمی که فیلم سینمایی می دیدن کردم و با دادی‬
                                                                       ‫گفتم‬

                                              ‫-یعنی همینقدر بود مردونگیتون‬

                ‫رو به دوست پسر که با نگرانی به خانه نگاه می کرد کردم و گفتم‬

                                                    ‫-به تو هم می گن دوست‬

                                      ‫یکی از مردها جلو آمد و رو به من و گفت‬

                ‫-خانوم خودش آتیش روشن کرده ما هم نمی تونیم خاموش کنیم‬

                                                            ‫اخمی کردم:چرا؟‬

                                                 ‫پدر پسر پوزخندی زد و گفت‬

                                          ‫-چون نمی خوام آتیش خاموش بشه‬

‫نگاهی به دوست پسر کردم که پسر سرش را زیر انداخت …. باز جیغ و داد آن دو که‬
 ‫در آن خانه می سوختن باال رفت حاال زن ها هم به ما اضافه شده بودن … با نگرانی‬

                                    ‫94‬
     ‫به خانه نگاه کردم که نگاهم به کت همان پسر افتاد … معلوم بود از پوست بره‬
          ‫استفاده کرده… با عجله به او نزدیک شدم … باید یک کاری می کردم …‬

                                                             ‫-کتت رو دربیار‬

                                           ‫با تعجب نگاهم کرد که اخمی کردم‬

                                         ‫-باید کمکشون کن … کتت رو در بیار‬

‫پسر با تعجب کتش را در آورد … که اخمی کردم و کت را از دستش گرفتم و رو به‬
                                                                      ‫او گفتم‬

 ‫-فکر می کنی حاال همین دوستی که برای خواهرش توی آتیش پریده برای تو هم‬
                                                                     ‫می پره؟‬

     ‫پسر شرمنده سرش را به طرف خانه دوخت و گفت-فرهاد خیلی مردتر از این‬
                                                                    ‫حرفاست‬

        ‫به طرف آتیش به راه افتادم که صدای جیغ آناهیتا و نرگس جون بلند شد‬

                                                 ‫آناهیتا:چکار می کنی دیونه ؟‬

                                                    ‫نرگس جون:کجا می ری؟‬

                                                            ‫منبع : دینا دانلود‬

      ‫نگاهم را به آن دو دوختم که با نگرانی نگاهم می کردن و با عصبانیت غریدم‬

‫-وقتی این مردم هنامرد و بی وجدان نمی تونن کاری کنن نمی تونم دست به سینه‬
                                     ‫به ایستم و بذارم دو نفر این تو کباب بشن‬

      ‫نگاهم را به مردم دوختم که با غضب نگاهم می کردن … قدمی به طرف خانه‬
                        ‫برداشتم که همان پسر جلو آمد … رو به او کردم و گفتم‬


                                    ‫15‬
              ‫-گمشو برو کمک بیار … یکی باید این آتیش کوفتی رو خاموش کنه‬

 ‫سنگینی نگاه همه را روی خودم احساس می کردم … بی توجه به آن نگاها و داد و‬
‫فریاد آناهیتا و نرگس جون وارد خانه شدم …. همه جای خانه را شعله های آتیش در‬
 ‫بر گرفته بود …. با شنیدن صدای سرفه ای به آن طرف رفتم که از باال ی سرم تیکه‬
‫چوبی که در حاال آتیش گرفتن بود جلویم افتاد … با ترس یک قدم به عقب رفتم که‬
      ‫باز صدای سرفه شنیده شد … با عزمی جمع به طرف صدا رفتم که پسر را که‬
‫خواهرش را در آغوش گرفته بود دیدم … با عجله خودم را به آن دو رساندم و کت را‬
  ‫بر روی شانه ی دختر انداختم که هر دوی آنها با سرفه های پی در پی به طرفم بر‬
  ‫گشتن … شال گردنم را از دور گردنم خارج کردم و به دختر که سرفه هایش خش‬
                                                 ‫دار و زیاد شده بود دادم و گفتم‬

                                                         ‫-بیا بگیرش جلو دهنت‬

           ‫دختر با ترس خودش را به برادرش چسپاند که نگاهم را به پسر دوختم‬

                                         ‫-بهش بده باید زودتر از اینجا بریم بیرون‬

 ‫با منفجر شدن چیزی از کنارم … جیغ من و دختر باال رفت که پسر دستم را گرفت‬
                                   ‫و با چشمان وحشت شده اش رو به من گفت‬

                                     ‫پسر:اول… اول… خواهرم رو ببرین بیرون …‬

                                                             ‫-همه با هم می ریم‬

‫پسر سرش را چند بار تکان داد و همانطور که سرفه میکرد … شال گردنم را به دهان‬
                            ‫خواهرش نزدیک کرد و با ناراحتی نگاهم کرد و گفت‬

                        ‫پسر:تورو خدا خواهرم سالم بیرون برسه خیالم راحت تره‬




                                    ‫15‬
   ‫با ناراحتی نگاهش کردم و با یک لبخندی که برای دلش بود سرم را تکان دادم و‬
     ‫دست خواهرش را گرفتم … که خواهرش با ترس دستم را پس زد و با گریه در‬
    ‫آغوش برادرش فرو رفت …فرهاد همانطور که سرفه می کرد خواهرش را به خود‬
                                                                          ‫فشرد‬

                                           ‫فرهاد:مهتابم برو بیرون من هم می آم‬

      ‫با شنیدن نام مهتاب دستانم شل شد … و غمگین تر از قبل نگاهم را به آن دو‬
                                                    ‫دوختم که همان دختر گفت‬

                                                           ‫-باهم می ریم داداش‬

‫شعله های آتیش باال تر می رفت و نگرانی ام بابت آن دو بیشتر می شد … صدای داد‬
  ‫و فریاد را از بیرون می شنیدم ولی بی توجه به آنها دست هر دوی آنها را گرفتم و‬
                                                                           ‫گفتم‬

    ‫-اینجا وقتش نیست … چند دقیقه دیگه ممکنه این خونه رو سرمون خراب بشه‬

   ‫هر دو نگاهشان را به اطراف چرخواند و با تصدیق حرفم از جایشان بلند شدن ….‬
                         ‫نگاهی به پسر کردم که لنگان لنگان راه می رفت و گفتم‬

                                                                 ‫-پات چی شده‬

                                        ‫فرهاد:یکی از تیکه چوب ها افتاد روی پام‬

 ‫دود سیاه تمام خانه را گرفته بود و من را نیز به سرفه انداخته بود … زیر بغل فرهاد‬
      ‫را گرفتم که قدم هایش با ما هم قدم شود و مهتاب را به جلو راهنمایی کردم‬

                                                   ‫-برو عزیزم … مواظب هم باش‬




                                      ‫25‬
‫سرش را تکان داد که یکی از پنجره ها به دلیلی بخاری که در خانه ی بسته پیچیده‬
‫بود ترکید … به موقعه مهتاب را به خود چسپاندم و او را که از ترس خودش را به من‬
            ‫چسپاند تکان دادم که گریه را سر داد … خنده ی زورکی کردم و گفتم‬

                                            ‫-اینطور مواظب بودی مهتاب کوچلو‬

   ‫با لحن آرامم سرش را باال گرفت و نگاهی به برادرش که از درد اخمهایش در هم‬
                                                                  ‫رفته بود کرد‬

                                                                  ‫مهتاب:فرهاد‬

  ‫فرهاد لبخندی به او زد که مهتاب را به جلو هل دادم … نگاهم را به فرهاد انداختم‬
‫که همانطور که سرفه می کرد … چشمانش خمار تر می شد … با رسیدن به در خانه‬
 ‫مهتاب را به بیرون هل دادم که وقت خارج شدن من و فرهاد چوپ بزرگی از آتیش‬
‫بین ما افتاد و راه رفتن را برای ما صد کرد … فریاد مهتاب که برادرش را صدا می زد‬
              ‫بین سرفه های خشک فرهاد گم شد و فرهاد بی حال کنار پایم افتاد‬

                                             ‫مهتاب:فــــــرهــــاد … داداش …‬

  ‫به طرف فرهاد خم شدم و نگاهش کردم … نفس هایش کند شده بود … دود سیاه‬
  ‫همه جای خانه را گرفته بود … و راه نفس کشیدن را سخت کرده بود … به اطرافم‬
‫نگاه کردم چیزی جز آتش دور برم به چشم نمی خورد نه راهی برای بیرون رفتن نه‬
                                                             ‫حتی چیز دیگری‬

                                 ‫آناهیتا:خــــواهرم اون تو مونده یکی کمک کنه‬

                             ‫با شنیدن صدای بغض دارش … بلند شدم و داد زدم‬

                                                                      ‫-آناهیتا!‬




                                     ‫35‬
     ‫آناهیتا با شنیدن صدایم سکوت کرد و با صدای بلند گریه اش قلب غمگینم را‬
    ‫غمگین تر کرد … به طرف فرهاد برگشتم که تکان نمی خورد …. سرم را بر روی‬
      ‫سینه اش گذاشتم … ضربان قلبش خیلی کند شده بود بلند شدم و فریاد زدم‬

                                                    ‫-یـــــکی یه راهی باز کنه‬

 ‫با این حرفم باران شروع به باریدن کرد و صد آتیشی که جلویم بود با کمک دوست‬
‫فرهاد احمد شکسته شد …. با خوشحالی به طرف فرهاد برگشتم … که با دیدن جسم‬
                  ‫بی جانش به طرف احمد بر گشتم و غریدمجنب بیاریمش بیرون‬

 ‫هر دو به طرف فرهاد رفتیم و او را از روی زمین بلند کردیم و او را خارج کردیم ….‬
    ‫نگاهم را برای دیدن مهتاب چرخواند که بعد از دیدن او در آغوش آناهیتا خیالم‬
  ‫راحت شد … با غضبی به مردمی که در بهت بودن نگاه کردم همانطور که با تأسف‬
‫سرم را برایشان تکان می دادم به طرف فرهاد برگشتم … نرگس جون باال سرم آمد و‬
                                          ‫با ناراحتی و اشک نگاهم کرد که گفتم‬

                                                    ‫-نرگسی حاال وقتش نیست‬

    ‫گلویم از دودی که خورده بودم می سوخت … خم شدم روی فرهاد و چند بار به‬
 ‫صورتش زدم … اما باز تکانی نخورد … دکمه های لباسش را باز کردم که داد پدرش‬
                                                                   ‫به هوا رفت‬

                                                 ‫پدر فرهاد:چکار می کنی خانم‬

    ‫با غضب نگاهش کردم که نگاهم به نگاه پر تعجب مردم افتاد … بی توجه به آنها‬
‫کارم را ادامه دادم و شروع به ماساژ دادن قفسه سینه اش کردم که پدر فرهاد دستم‬
                                                                       ‫راگرفت‬

                                      ‫پدرفرهاد:دست کثیفت رو از رو پسرم بردار‬



                                     ‫45‬
                     ‫با خشمی به عقب راندمش و با صدای بلندی رو به او و گفتم‬

                                                    ‫-خـــــفه شو و گمشو کنار‬

                                              ‫با مشت محکم به سینه فرهاد زدم‬

                                                                ‫-فرهاد … فرهاد‬

    ‫اما تکانی نخورد بار دیگر کارم را تکرار کردم … نم نم باران باعث شده بود تمام‬
   ‫لباسهایم به تنم بچسپد … احمد با گریه نگاهی به من کرد و سرش را با ناراحتی‬
                         ‫تکان داد که اخمی کردم و محکم تر به سینه فرهاد زدم‬

                      ‫-بــــــلند شو پسر … توی دار دنیا خواهرت فقط تورو داره‬

 ‫فشاری به قفسه سینه اش وارد کردم که مهتاب باالی سر فرهاد نشست و با حالت‬
‫شوکی او را نگاه کرد… این حالت را می شناختم حالت خودم بود وقتی مهتاب دست‬
     ‫بی جانش از بین دستانم شل شده بود …. با عصبانیت به طرف آناهیتا برگشتم‬

                                                              ‫-بیا اینو بلند کن‬

         ‫به جای آناهیتا پدر فرهاد جلو اومد که با عصبانیت رو به او کردم و گفتم‬

                               ‫-دستت به این دختر بخوره دستت رو می شکونم‬

   ‫پدر فرهاد با اخمی نگاهی به من و به دخترش کرد … نگاهی به فرهاد کردم و به‬
‫طرفش خم شدم … دهانش را باز کردم و دهان خود را بر روی دهانش گذاشتم و به‬
  ‫او نفس مصنوعی دادم باز هم… با صدای فریاد پدر فرهاد دست از کارم بر نداشتم‬

                                                ‫پدر فرهاد:خــــــانوم مــــعلم‬

  ‫صدای استغفرا… و ال ال…. مردم را نشنیده گرفتم و بار دیگر کارم را تکرار کردم و‬
                                                  ‫قفسه سینه اش را ماساژ دادم‬



                                     ‫55‬
                                             ‫-پسر مگه تو چقدر دود خوردی‬

   ‫دیدگاهم تار می شد و خودم بابت دودی که در گلویم بود … و غذایی که نخورده‬
‫بودم … ضعف داشتم … بار دیگر کار قبل را تکرار کردم و با تنفس مصنوعی محکمتر‬
                                        ‫از قبل به سینه اش زدم ..و فریاد زدم‬

                                                         ‫-نفس بکش لعنتی‬

‫فرهاد …با سرفه نفسش را بیرون داد و با دادش که خواهرش را صدا می زد لبخندی‬
                                                       ‫را بر روی لبانم نشاند‬

                                                          ‫فرهاد:مـــــهتاب‬

  ‫مهتاب با دیدن چشمان باز برادرش گریه سر داد و خودش را در آغوش او انداخت‬
 ‫که بی حال کنار فرهاد افتادم … صداها گنگ به گوشم می رسید … با صدای شیهه‬
  ‫ی اسب … چشمانم را بستم و بی توجه به داد و فریاد اطراف به خواب عمیقی فرو‬
                                                                       ‫رفتم‬

   ‫وی ماشینی نشسته بودم … ماشین ناآشنایی که بوی سیگار در آن پیچیده بود …‬
    ‫همان موقعه در راننده باز شد و شخصی ملفی را به طرفم پرت کرد و خودش با‬
‫عجله در آن نشست … با تعجب به طرف ملف خم شدم و آن را بین دستانم گرفتم ..‬
    ‫دیدگاهم تار بود و درست نمی توانستم روی ملف را بخوانم … دستی به چشمام‬
 ‫کشیدم و به طرف شخص برگشتم … با دیدن شخصی که روبه روی ام بود به لحظه‬
‫ای شوکه شدم … و نگاهم را به گوشه لبش دوختم که از آن خون می آمد … غمگین‬
                                                       ‫نگاهش کردم و گفتم‬

                                                                    ‫-مهتاب‬




                                   ‫65‬
‫مهتاب بی توجه به من با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و از آینه ماشین نگاهش‬
‫را به پشت سرش دوخت … با دیدن پشت سرش رنگش پرید و محکم بر روی فرمان‬
                                                                   ‫ماشین زد‬

                                                                ‫مهتاب: لعنتی‬

 ‫بار دیگر نگاهش را از آینه به عقب دوخت که نگاهش را دنبال کردم و به عقب نگاه‬
     ‫کردم که ماشینی در حال تعقیبمان بود … با تعجب به طرفش برگشتم و گفتم‬

                                                                   ‫-اینا ک….‬

                                                         ‫رمان طنز عشق ارباب‬

      ‫هنوز حرفم تموم نشده بود که تنه ای به ماشین زده شد … به خاطر لغزندگی‬
‫خیابون و بارش بارون … کنترول ماشین از دست خارج شد … با ترس به مهتاب نگاه‬
‫کردم … که سرش بر روی فرمان بود … و ماشین به دور خودش می چرخید … دستم‬
 ‫را به طرفش دراز کردم …که دستم از بین او رد شد … با چشمان گرد شده نگاهش‬
  ‫کردم که از پنجره اش کامیونی که به طرفمان می آمد مرا از خواب پراند … دستی‬
‫به پیشانی ام کشیدم که خیس عرق بود و نگاهی به دستم که سرم به آن وصل شده‬
  ‫بود کردم … نگاهم را به اطراف دوختم … مکان برایم نا آشنا بود … نگاه دیگری به‬
      ‫سرم کردم و با خودم گفتم “نکنه توی بیمارستانم ” دوباره نگاهم را به اطراف‬
           ‫دوختم با دیدن اتاق لیمویی و وسایل سبز یشمی لبخندی زدم و گفتم‬

                    ‫-روستا هم بیمارستان مجهز و خوشگل داره ما نمی دونستیم‬

                                      ‫نرگس جون:این چرت و پرتا چیه می گی‬

 ‫با شنیدن صدای نرگس جون از جام پریدم و دستم را بر روی قلبم گذاشتم و رو به‬
                                                                  ‫اون و گفتم‬



                                    ‫75‬
                                                                 ‫-ترسوندیم‬

‫لبخند مهربانی زد و از روی مبل بلند شد و همانطور که با لبخند به من نزدیک می‬
‫شد کنارم نشست و مهربانانه و دلسوزانه نگاهم کرد … با لبخندی جواب لبخندش رو‬
           ‫دادم که با سیلی که به صورتم زد … با چشمان گرد شده نگاهش کردم‬

                                          ‫نرگس جون:آخیش حاال راحت شدم‬

      ‫با تعجب دستم را بر روی گونه ام گذاشتم و مظلومانه نگاهش کردم که گفت‬

                                                 ‫نرگس جون:اینطور نگام نکنا‬

                                            ‫اخمی کرد و به پیشانیم زد و گفت‬

                                   ‫نرگس جون:این سوپرمن بازیت مال چی بود‬

                                           ‫سرم رو به زیر انداختم و آروم گفتم‬

                                                        ‫-سوپر وومن نرگسی‬

          ‫با پس گردنی که به سرم زد… با خنده سرم را باال گرفتم و نگاهش کردم‬

                                             ‫-ای بابا نرگسی ول کن تورو خدا‬

‫با ناراحتی نگاهم کرد و من را در آغوش گرفت با لبخندی اون رو به خودم فشردم و‬
                           ‫نگاهم را به نقطه ای خیره کردم که کنار گوشم گفت‬

     ‫نرگس جون:دیگه طاقت از دست دادن تورو نداشتم ستاره … وقتی توی آتیش‬
                         ‫پریدی روح از تنم جدا شد … دیگه با من این کارو نکن‬

 ‫اون رو بیشتر به خودم فشردم و با یاد آوری خوابم و لب خونی مهتاب … سرم را در‬
                             ‫سینه اش فرو بردم … و بغضم را خفه کردم و گفتم‬




                                    ‫85‬
 ‫-نتونستم یک مهتاب رو نجات بدم …بابت این خوشحالم که مهتاب دیگه رو نجات‬
                                                                         ‫دادم‬

      ‫او را از خود فاصله دادم و گونه اش را بوسیدم و اشکش را پاک کردم و گفتم‬

                                                       ‫-فرهاد و مهتاب کجان‬

                                         ‫آناهیتا:یک وقت نگی آناهیتا کجاست‬

  ‫با خنده به پشت سر نرگس جون نگاه کردم و او را که به چهارچوب در تکیه داده‬
                                               ‫بود و ما را نگاه می کردم گفتم‬

                                                ‫-تو که جای خود داری جیگر‬

                                     ‫آناهیتا با اخمی سرش را تکان داد و گفت‬

                                                       ‫آناهیتا:آره آره خر شدم‬

                                                         ‫-وااا آناهیتا فهمیدی‬

                                   ‫آناهیتا با ابرویی باال رفته نگاهم کرد و گفت‬

                                                                 ‫آناهیتا:چیو ؟‬

                                                       ‫-همینی که حاال گفتی‬

                                             ‫آناهیتا:اونوقت من چی چی گفتم‬

                                                                 ‫-اینکه خری‬

‫آناهیتا با عصبانیت نگاهم کرد و با جیغی کفشش رو از پایش بیرون آورد که صورتم‬
‫را بر گردوندم و کفش به لیوان پر آب روی میز خورد و به زمین افتاد و شکست ….‬
‫خواستم چیزی بگم که نرگس جون دستش رو بر روی دهانم گذاشت و با اخمی رو‬
                                                             ‫به آناهیتا و گفت‬


                                   ‫95‬
                  ‫نرگس جون:تو که اینو می شناسی چرا اینقدر حرف می زنی‬

‫آناهیتا لب و لوچه اش را آویزان کرد و گفت-دستت درد نکنه نرگس جون داشتیم‬

‫دست نرگس جون رو کنار زدم و خندیدم که نرگس جون نیشکونی از پام گرفت …‬
                                              ‫میان خنده اخمی کردم و گفتم‬

                                            ‫-ای بابا چرا اینقدر می لپونی منو‬

         ‫نرگس جون و آناهیتا خنده ای کردن که اشاره ای به سرم دستم کردم‬

                                                  ‫-کی بنده مرخص می شم‬

                                           ‫آناهیتا با خنده نزدیک شد و گفت‬

                                       ‫آناهیتا:مگه بیمارستانی که مرخص بشی‬

                            ‫با تعجب نگاهش کردم که یکی به سرم زد و گفت‬

                 ‫آناهیتا:آخه دیونه تو این تخت کمد این کتابخونه رو نمی بینی‬

                                    ‫همونطور که سرم را ماساژ می دادم گفتم‬

           ‫-خوب من فکر کردم که روستا یک بیمارستان مجهز داره به من چه‬

                        ‫هر دو با صدای بلند خندیدن که لبخندی زدم و گفتم‬

              ‫-خوب این سرم کی وصل کرده برو بهش بگو که بیاد درش بیاره‬

   ‫آناهیتا دستی به موهای خوشحالتش که از شالش بیرون زده بود کشید و گفت‬

                                            ‫آناهیتا:ارباب سرم بهت وصل کرده‬

                          ‫با تعجب نگاهشان کردم که نرگس جون نگاهم کرد‬

                                                                     ‫-ارباب!‬


                                  ‫16‬
‫نرگس جون:انگار همون موقع دوست فرهاد احمد رو فرستاده بودی دنبال کمک سر‬
      ‫راهش ارباب رو می بینی و تمام جریان رو براش توضیح می ده … ارباب هم با‬
‫دونستن اینکه تو توی آتیش پریدی می ره که از ده های کنار کمک بیاره که آخرین‬
                                            ‫لحظه که تو از حال رفتی می رسه‬

                                                                 ‫-خـــــوب‬

                                                         ‫آناهیتا : خوبو کوفت‬

                 ‫با اخمی نگاهش می کنم که خنده ای می کنه و کنارم می شینه‬

‫آناهیتا:ولی جـــــون ستاره عجب جذبه ای داشت هــــا پدر فرهاد تا ارباب رو دید‬
   ‫جیم زد … این ارباب هم اومد یک نعره ای کشید که این اهالی روستا بدبختا فکر‬
                                                   ‫کنم خیس کردن خودشونو‬

                                                  ‫مشتی به بازوش زدم و گفتم‬

                                                          ‫-مودب باش هــــا‬

                                ‫آناهیتا اخمی کرد:کی به کی می گه مودب باش‬

                           ‫با لبخند دندون نمایی نگاهش کردم که با خنده گفت‬

  ‫آناهیتا:ببند اون نیشو.. مسواک گرون شده … خوب دیگه بعدش که ارباب بلند کرد‬
                                                              ‫تورو آورد خونه‬

                                               ‫-پس فرهاد با مهتاب چی شدن‬

                           ‫نرگس جون:ارباب فرستادشون بیمارستان خارج روستا‬

    ‫لبخندی زدم و همونطور که خودمو خم می کردم تا سرم رو از دستم خارج کنم‬
                                                                       ‫گفتم‬



                                    ‫16‬
                           ‫-پس این ارباب رو زیادی به زحمت انداختیم دیشب‬

                                                   ‫آناهیتا که می خندید گفت‬

                                         ‫آناهیتا:با اسبش اومده بود پیاده رویی‬

                             ‫همانطور که سرم رو از دستم خارج می کردم گفتم‬

                               ‫-من زحمتهای دیگه ای هم دارم برای این ارباب‬

                         ‫نرگس جون:تو اونطور که فکر می کنی ارباب بد نیست‬

                                           ‫با اخمی نگاهش کردم که ادامه داد‬

‫نرگس جون:اینطور نگام نکن … ارباب کوچیک بود که خواست به مهتاب تجاوز کنه‬
                                                                  ‫نه این یکی‬

                                                   ‫-شما می خواین چی بگین‬

 ‫آناهیتا:نرگس جون می خواد اینو بگه که این اربابی که مهتاب باهاش ازدواج کرده‬
  ‫فقط برای آبروی مهتاب و خانواده اش حاضر شده مهتاب رو بگیره که دیگه هیچ‬
                                            ‫احد والناسی به مهتاب تهمت نزنه‬

                                                    ‫با تعجب از جام بلند شدم‬

                          ‫-یعنی می خواین بگین که این به مهتاب کمک کرده‬

 ‫نرگس جون و آناهیتا سرشان را به مثبت تکان دادن که به فکر فرو رفتم … چطور‬
  ‫ممکن بود یکی بخواد به خواهرم تجاوز بکنه و دیگری ازدواج … دستی به موهام‬
‫کشیدم که جلوی صورتم ریخته بود و پشت گوشم بردم و با خودم گفت”از یک راه‬
   ‫دیگه برای انتقام استفاده می کنم … ولی باید ازشون انتقام خون خواهر پاکم رو‬
                                                                     ‫بگیرم “‬



                                    ‫26‬
                                   ‫-پس این ارباب کوچیکه اونوقت کدوم گوریه‬

                                                       ‫نرگس جون:نمی دونیم‬

                                                 ‫نگاهی به اناهیتا کردم و گفتم‬

                                              ‫-پس تو چرا اینقدر ازش متنفری‬

                             ‫آناهیتا اخمی کرد و دست به سینه نشست و گفت :‬

     ‫آناهیتا:چون منم فکر می کردم باعث و بانی تمام اتفاقات اونه… اونه که زندگی‬
  ‫مهتاب رو خراب کرد ولی از دیشب که شناختمش فقط دونستم اشتباه کردم اون‬
‫غرور زیادیش لج آدمو در میاره نه چیز دیگه با خنده نگاهش کردم و گفتم-نــــوچ‬
  ‫نظر تو اونقدرام برام مهم نیست آناهیتا:ســـــــتاره می زنم لهت می کنما ابریی‬
   ‫براش باال انداختم و گفتم -زهرمارو ستاره اینجا باید مهتاب صدام بزنی فهمیدی‬
  ‫نرگس جون :اما ستاره به پیشانی ام زدم و رو به هر دوی آنها و گفتم -من که می‬
‫دونم از دست شما دوتا من لو می رم هر دو ریز خندیدن که با دیدن اخم من خنده‬
‫شان را جمع کردن وسط هر دوی آنها روی تخت نشستم و گفتم -حاال این خانواده‬
    ‫ارباب رو درکل معرفی کنین تا بشناسمشون آناهیتا:ااا راست می گیا تو که هیچ‬
‫کدومشونو نمی شناسی به فکرمم نرسیده بود -تقصیر خودت نیست عزیزم اشاره ای‬
  ‫به سرش کردم و گفتم -این تو چیزی نداری که فکر زیادی بکنی آناهیتا خواست‬
‫چیزی بگوید که نرگس جون وسط حرفش پرید و رو به من و گفت نرگس جون:آخه‬
  ‫من تعجبم تو با این اخالق سگیت چطور می خوای به همه ثابت کنی که مهتابی‬
     ‫لبخند نیش بازی زدم و گفتم -دستتون درد نکنه.. دست کم گرفتی ستاره رو‬
‫آناهیتا:ستاره نه مهتاب -باشه بابا … ولی یک چیزی کسی که نمی دونه برای مهتاب‬
  ‫چه اتفاقی افتاده آناهیتا و نرگس جون به پیشانی شان زدن و رو به من و گفتن -‬
    ‫یعنی خاک بر سرت ستاره با خنده نگاهشان کردم و گفتم -ستاره نه مهتابهردو‬



                                    ‫36‬
     ‫خنده ای کردن که نرگس جون رو به من کرد و گفت نرگس جون:خود مهتاب‬
 ‫خواست به کسی چیزی نگیم تا ستاره بیاد وقتی تو هم اومدی دیگه موقیعت پیش‬
  ‫نیومد که هم به آموزشگاه بگیم هم به اینا … وقتی خواستیم بگیم هم که تو نقشه‬
 ‫کشیدی لبخندی زدم و گفتم:این مهتابم چیزی می دونست هـــاآناهیتا:چون تورو‬
  ‫می شناخت موهامو به پشت گوشم بردم و گفتم-خوب معرفی کنین بشناسمشون‬
  ‫نرگس جون اشاره ای به آناهیتا کرد و گفت نرگس جون:تو بیشتر می شناسیشون‬
   ‫پس معرفی کن آناهیتا خواست حرفی بزند که با عجله گفتم -اونا از بودن من که‬
‫خبری ندارن نه نرگس جون:چرا می دونن که مهتاب یک خواهر داره اونم تو خارجه‬
 ‫اما نمی دونن که دوقلویین -آهـــــان آناهیتا:حاال می شه بنده شروع کنم با خنده‬
    ‫نگاهش کردم که دست به سینه نشسته بود و گفتم-شروع کن آناهیتا نفسش را‬
 ‫بیرون داد و گفتآناهیتا:ارباب کال” دوتا بردار داره و دوتا خواهر که یکی از خواهراش‬
  ‫رو به دلیل مریضی قلبی بعد از اینکه پسر کوچیکش آروین رو به دنیا آورد مرده -‬
           ‫پس اینا درد از دست دادن عزیز رو می دوننآناهیتا مشتی به بازویم زد و‬
 ‫گفتآناهیتا:وسط حرفم نپر رشته کالم از دستم در می ره من و نرگس جون با دیدن‬
                         ‫حالت تهاجمی او به خنده افتادیم که با لبخندی ادامه داد‬

  ‫آناهیتا:خـــــوب ساشا .. آتوسا و سوسن خواهر و برادر ناتنی ارباب هستن … مادر‬
‫ارباب وقتی که تصادف کرد از کمر به پایین فلج شد و دیگه نتونست برای شاه ارباب‬
‫بچه بیاره برای همین شاه ارباب مجبور شد که یک زنه دیگه بگیره به سلیقه خانواده‬
  ‫اش … زرین خاتون مادر ناتنی اربابه و فرح بانو مادر تنی ارباب … آروین کوچلو هم‬
‫پسر آتوساست .. که آتوسا نفس های آخرش که بوده آروین رو می سپره دست ارباب‬

  ‫-مگه بابا نداره این بچهآناهیتا اخمی کرد و گفتآناهیتا:چرا داره ولی به دلیل اینکه‬
        ‫یک آدم عیاش .. هیزیه برای همین آتوسا داده دست ارباب-کـــــه اینطور‬
  ‫…آناهیتا:آره همینطوره … این شاه ارباب وقتی داره اشهدشو می خونه تمام ثروتش‬


                                       ‫46‬
  ‫رو به اسم پسر بزرگه اش می کنه چون پسر با اعتماد ارباب بوده برای همین همه‬
‫ازش حساب می برن … خود ارباب جراح قلبه اما به دلیلی که مشخص نیست نزدیک‬
     ‫یه مریض هم و نمی ره نامادریش از اون نامادرهای بدجنسه-نامادری سیندرال‬
  ‫دیگهآناهیتا:آره بابا ولی جــــون تو این ارباب یک اخم بکنه همه خودشونو خیس‬
  ‫می کنن حتی این نامادری خیلی ازش حساب می بره-عـــــجــــب … حاال اسم‬
  ‫این مرد قابل اعتماد چی هستآناهیتا:اااا اصل کاری رو نگفتم نهابرویی به حالت نه‬
       ‫باال انداختم که گفتآناهیتا:شایازیر لب اسمش را زمزمه کردم و گفتم-اسمش‬
   ‫جالبیهآناهیتا:خودشم خوشتیپه از اون جذبه داراشهخنده ای کردم و از جام بلند‬
  ‫شدم و رو به اون و گفتم-هـــــو چشمای هیزتو درویش کناآناهیتا:جـــــــیش‬
   ‫عتیقه من هنوزم می گم از این خانواده خوشم نمی آد-نه تورو خدا بیا و خوشت‬
     ‫بیادآناهیتا ایستاد و چرخی به دور خود زد و گفت آناهیتا:نظر من واجبه خواهر‬
  ‫منبلند شدم و کنارش ایستادم نگاهی به نرگس جون کردم که به ما می خندید و‬
      ‫گفتم-نرگسی اینی که کنار من ایستاده کیهنرگس جون:نمی دونم واال تو می‬
   ‫شناسیش-نه جون آناهیتا من که نمی شناسمشخنده ای کردم و به طرف آناهیتا‬
   ‫برگشتم که با اخمی نگاهم می کرد و گفتآناهیتا:اینطوریاست دیگه ستاره خانوم-‬
‫ستاره نه مهتابآناهیتا با عصبانیت نگاهم کرد و شالش را به دور موهایش پیچید و رو‬
  ‫به من و گفتآناهیتا:خودت رو مرده حساب کن مهتاب خانومبا دیدن اون که قصد‬
  ‫کشتنم رو داشت خنده ای کردم و اون رو به روی تخت انداختم و خودم پا به فرار‬
    ‫گذاشتم … همونطور که می دویدم به طرف اون دوتا برگشتم که با چشمان گرد‬
‫شده نگاهم می کردن … با برخوردم به جسم سختی هر دو به روی زمین افتادیم که‬
‫آخم به هـــــوا رفت… و با تعجب به شخصی که بر روی زمین افتاده بود و با اخمی‬
                                                          ‫نگاهم می کرد گفتم‬

    ‫-ببخشیداینقدر آروم گفته بودم که خودمم از صدای خودم تعجب کرده بودم و‬
‫نگاهم رو به اون چشمای تاریک ..مانند شب دوخته بودم … چشمهایی که اخمی آن‬

                                     ‫56‬
‫را روشن تر و تاریک تر کرده بود … با جیغ آناهیتا و نرگس جون که آن پسر را بلند‬
     ‫می کردن به خودم اومدم و نگاهم را به آن دو دوختمآناهیتا:خوبین اربابنرگس‬
     ‫جون:چیزیتون که نشدنگاهم را به کسی که اونا ارباب می گفتم دوختم … که با‬
‫همون اخم سرش رو تکون می داد … نمی دونم چرا به لحظه ای تمام نفرتم رو توی‬
 ‫چشمام ریختم و به اون دوختم … نگاهش که به من افتاد … با تعجب نگاهم کرد …‬
 ‫از جایم بلند شدم و ایستادم نگاهم رو به نرگس جون و آناهیتا دوختم و گفتم-منم‬
    ‫خوبمآناهیتا دستش رو تکون داد که با مشتی که به بازوش زدم… چشم از ارباب‬
         ‫برداشت… نرگس جون رو به من کرد و گفتنرگس جون:دختر اخه حواست‬
  ‫کجاستاخمی کردم و دست به سینه نگاهم رو به چشمان ارباب دوختم-پشت سرم‬
 ‫که چشم ندارم ببینم کی ایستادهنمی دونم توی چشمام چی دید که قدمی به من‬
   ‫نزدیک شد که نرگس جون گفتنرگس جون:مهتاب عزیزم بیشتر مراقب باشبا این‬
    ‫حرفش چشم ابرو اومد که هیچ نگم … بی توجه به اون که نگاهم می کرد رو به‬
        ‫آناهیتا با لبخندی گفتم-اینجا نمی خوان به ما صبحونه بدنشایا:مگه تا حاال‬
                                             ‫نخوردیبه لحظه ای دستم لرزید …‬

                                                 ‫رمان طنز و زیبای عشق ارباب‬

     ‫به طرفش برگشتم … دلم پر از بغض شد … نگاهی به او انداختم … صداش درد‬
  ‫داشت … یک دردی که توی دل منم بود ..اما پر بود از صالبت پر از قدرت یا شاید‬
 ‫هم غرور …خواستم حرفی بزنم که باز اون دوتا اجازه ندادننرگس جون:تازه از خواب‬
‫بیدار شدهآناهیتا نیشکونی از بازوم گرفت که با اخمی نگاهی به هر دوی آنها کردم و‬
        ‫گفتم-چــــتونهآناهیتا دستم رو گرفت و همونطور که با خودش می کشید‬
 ‫گفتآناهیتا:هیچی گلم بیا بریم صبحونه بخوریممشکوک نگاهشون کردم و دستم رو‬
 ‫از دستش در آوردم و گفتم-خودم می تونم بیاماخمی کرد و سرش را تکون دادم …‬
‫سنگینی نگاهش رو پشت سرم احساس می کردم اما بی توجه به اون به اخم نرگس‬


                                     ‫66‬
‫جون و آناهیتا نگاه می کردم که معلوم نبود چشون بود … رم کرده بودن … با کشیده‬
   ‫شدن دستم به عقب و قرار گرفتنش بین دستان گرم کسی ایستادم و به عقب بر‬
 ‫گشتم … نگاهم را به نگاهش دوختم تردیدی توی چشماش می دیدم …شایا:خوبیبا‬
 ‫چشمان گرد شده نگاهش کردم که نزدیک تر اومد و دستش را روی دستم گذاشت‬
 ‫… … گرمای دستش رو توی تمام بدنم احساس می کردم ….خیره شد به چشمام …‬
     ‫لبخند زورکی زدم و موهام که از زیر این شال مسخره ای که سرم بود به عقب‬
    ‫بردم-آره خوبمدستش رو از روی دستم برداشت و چانه ام را گرفت که با تعجب‬
   ‫بیشتری نگاهش کردم … شک رو از توی چشماش می خوندم … اخم عمیقی کرد‬
‫خواست چیزی بگه که با صدای مردی که صدایش می زد … چشمانش را بست و بار‬
              ‫دیگه باز کرد … قدمی از من فاصله گرفت و با همون اخم رو به من و‬
‫گفتشایا:صبحونتو بخورپشتش رو به من کرد و رفت … با اخمی به رفتنش نگاه کردم‬
    ‫که هر دو انها کنارم ایستادن و گفتم-این کم دارهآناهیتا:فکر کنم فهمید مهتاب‬
  ‫نیستیبه هر دوی آنها نگاه کردم که با نگرانی نگاهم می کردن و گفتم-چرا اینطور‬
   ‫فکر می کنینآناهیتا:چون نگاهش یکجوری بودنرگس جون:تو هم هی داشتی مثل‬
    ‫سگ پاچه شو می گرفتی-دستت درد نکن نرگسی دیگه چیبه سر آناهیتا زدم و‬
   ‫ادامه دادم-از بس با این گشتی حرف زدنتون هم عوض شدهآناهیتا به عقب هولم‬
‫داد و گفتآناهیتا:خوب روانی راست می گه دیگه … اینطور که دستت رو گرفت گفتم‬
 ‫کارت ساختس اون فهمیدهدست به سینه ایستادم و گفتم-این خر کی باشه بخواد‬
  ‫کار منو بسازهنرگس جون اخمی کرد و گفتنرگس جون:ستاره مودب باشبار دیگه‬
    ‫موهام که از شال بیرون زده بود به عقب بردم و با عصبانیت نگاهشون کردم-این‬
           ‫چیه سر من کردین … اصال” شما دوتا چرا اجازه نمی دادین من حرفمو‬
  ‫بزنمآناهیتا:نمی زاشتیم چون می دونستیم با دیدن ارباب به جونش می پری زخم‬
‫زبون می زنیاینو راست می گفتن … واقعا” نمی دونم چرا به لحظه ای کنترول زبونم‬
 ‫داشت از دستم در می رفت … اخمی کردم و همینطور که از کنارشون رد می شدم‬


                                     ‫76‬
  ‫گفتم-حاال شماها چرا اینقدر ارباب ارباب راه انداختینآناهیتا:چون اینجا باید همین‬
 ‫صداش بزنیملبخندی زدم که آناهیتا بازوم رو گرفتآناهیتا:این لبخندت واسه ی چیه‬
   ‫… ستاره خریت نکنیاشانه ای باال انداختم و رو به هر دوی آنها و گفتم-خوب من‬
‫دارم می گم وقتی اسم داره چرا ارباب صداش بزنیمآناهیتا:چون که چرالبخند دندون‬
     ‫نمایی زدم و گفتم-برعکسش شایا خیلی هم خوبههر دو رو به روم ایستادن و با‬
 ‫چشمهایی که عصبانیت از اون می بارید گفتن-از این غلتا نکنیاخنده ای کردم …از‬
  ‫هماهنگی در حرف زدنشون با صدای بلندتری خندیدم که آناهیتا دستش رو روی‬
    ‫دهنم گذاشتنرگس جون:ببین ستاره اینجا کسی به شوهراشون با اسم صدا نمی‬
‫کنن فهمیدیدست آناهیتا رو کنار زدم و رو به نرگس جون و گفتم-اونوقت چرانرگس‬
      ‫جون به آناهیتا اشاره کرد که جوابم را بدهد … آناهیتا شالش را بر روی سرش‬
 ‫درست کرد و رو به من و گفتآناهیتا:اینجا زنا مثل یک کلفتن واسه شوهرشوناخمی‬
  ‫کردم و گفتم-چه غلتاآناهیتا:حاال غلت غلوتشو ما نمی دونیم ولی اینا رسم دارن با‬
 ‫شوهراشون سر به زیر و دست به سینه صحبت کنن و اونا هر چی گفتن بگن چشم‬
     ‫… نه مثل تو که چشم تو چشم ارباب کرده بودی که بزنی لهش کنی-چه رسم‬
 ‫مزخرفی من اصال” با این رسم کنار نمی آمنرگس جون:می خواستی وقتی به جای‬
  ‫مهتاب بیای به این چیزا فکر کنیبا آوردن اسم مهتاب اخمی کردم … یعنی مهتاب‬
       ‫اینطور زندگی می کرد … تکیه ام را به دیوار دادم که باز شالی که روی سرم‬
   ‫سنگینی می کرد اعصابم را خورد کرد … اشاره ای به شال سرم کردم-این کوفتی‬
     ‫دیگه چه رسمیهآناهیتا لبخندی زد و گفتآناهیتا:اینم یکی از رسماشونه که باید‬
      ‫روسری سرت کنی خوبه که نمی گن لباسای روستایی بپوشی هــــا-نکنه با‬
‫شوهرتم که هستی باید این شال رو سرت باشهآناهیتا:دقیقا”خنده ای کردم و گفتم-‬
‫بدبخت واسه همینه این مردای روستا چهارتا چهارتا زن دارن … خبر نداشتم که این‬
     ‫زناشون با چادر می رن زیر پتوآناهیتا که خنده اش گرفته بود سرش رو به زیر‬
     ‫انداخت … نرگس جون با اخمی نگاهم کرد و گفتنرگس جون:تو باز حرفای بی‬


                                      ‫86‬
‫تربیتی زدیخواستم حرفی بزنم که با صدای شکمم دستی بر روی آن کشیدم آناهیتا‬
 ‫خنده ای کرد که گفتم-چکار کنم از دیشب تا حاال هیچ نخوردمآناهیتا:بیا بریم که‬
    ‫این عفریته دیگه بهمون صبحونه نمی دهبا چشمای گرد شده نگاهش کردم که‬
  ‫دستم را گرفت و همانطور که از پله ها به پایین می رفتیم گفتآناهیتا:اینطور که از‬
   ‫مهتاب شنیده بودم این عفریته که دست راسته زرین خاتونه و سر خدمتکار این‬
 ‫خونه …این حکیمه … باالی سر همه می ره …. توی کارای همه هم دخالت می کنه‬
‫بعضی موقعه ها که به این مهتاب خدابیامرز غذا هم نمی داددستامو مشت کردم و با‬
  ‫اخمی گفتم-چرا ؟آناهیتا:چون از دستورای زرین خاتون سر پیچی کرده-پس این‬
 ‫ارباب کجا بوده اون وقتآناهیتا:تو که مهتاب رو می شناسی اگه به کشتنش هم بدن‬
     ‫به کسی چیزی نمی گهپوزخندی زدم و گفتم-بازم همونطور شد کشتنش ولی‬
  ‫حرفی از کسی نزدهردو با ناراحتی نگاهم کردن که وارد آشپزخونه شدم … با وارد‬
 ‫شدنم به آشپزخونه زن هیکلی دیدم که سه برابر من هیکل داشت و به خدمتکارای‬
‫دیگه دستور پخت پز می داد .. صندلی عقب کشیدم و روی آن نشستم که با صدای‬
‫کشیدن صندلی به عقب برگشت … با دیدنش پقی زدم زیر خنده … به طرف آن دوتا‬
‫برگشتم که کنارم نشسته بودن و گفتم-این همون عفریته استآناهیتا سرش را تکان‬
  ‫داد که بار دیگه نگاهش کردم … لبهای درشتی که داشت اون سبیالی پشت لبش‬
  ‫رو قشنگ تر می کرد … یک خال بزرگ هم روی لبش بود که از دور هم مشخص‬
         ‫بود دور اون خال چقدر مو قرار گرفته … باالتر رفتم … پینیش از اون بینی‬
   ‫گوشتیهای خورد شده بود … نگاهی به ابروهاش انداخت و بلند گفتم-یا ابولفضل‬
       ‫جادوگر قصه گوبا اخم بیشتری نگاهم کرد که به طرف آناهیتا و نرگس جون‬
      ‫برگشتم و گفتم-این زن حموم هم می کنه یا چیزی به اسم تیغ یا احیانن نخ‬
‫شنیدهآناهیتا…. نرگس جون برای اینکه صدای خنده شون باال نره سرشون رو به زیر‬
 ‫انداختن که نگاهم را به زن دوختم و دست به سینه خیره شدم به چشماش … مثل‬
  ‫خوره به جونم افتاده بود که حال اساسی ازش بگیرم… با یاد آوری اینکه به مهتابم‬


                                      ‫96‬
‫هیچ غذایی نمی داد نفرتم به طرفش بیشتر می شد … آدمی نبودم کسی رو مسخره‬
  ‫کنم یا به قیافه اش بخندم … ولی با کارهایی که با خواهرم کرده نمی تونستم کنار‬
                                ‫بیام همه جوره سعی می کردم حالش رو بگیرم ..‬

                                                          ‫رمان طن و کل کلی‬

    ‫.نیم ساعتی می شد که پشت میز نشسته بودیم اما یکی از خدمه ها هم برای ما‬
  ‫صبحانه حاضر نکرده بود… حتی یک تیکه نون هم روی این میز نبود جز سبزی …‬
     ‫دست به سینه نشسته بودم… نگاه به سبزی ها می کردم که با خنده آناهیتا به‬
       ‫طرفش برگشتم و با اخمی گفتم-هــــان چتهآناهیتا شانه ای باال انداخت و‬
‫گفتآناهیتا:همچین به این سبزی ها نگاه می کنی که انگار می خوای بخوریشونخنده‬
    ‫ای کردم و تکیه به میز و گفتم-به سرم بزنه که همین کار رو می کنمآناهیتا:بی‬
 ‫فایده است اینجا نشستیم صبحونه گیر بیا نیست امروز-عــــجب …نگاهی به جای‬
               ‫خالی نرگس جون کردم و با تعجب گفتم-پس این نرگس جون کجا‬
     ‫رفتهآناهیتا:وقتی شما تو هیپورت بودی ایشون بلند شد بره آب تنی کنهلبخند‬
‫دندون نمایی زدم و گفتم-می گفت با هم می رفتیمبا مشتی که آناهیتا به بازویم زد‬
 ‫…صدای خنده ام بلندتر شد که همه به طرف ما برگشتن … نگاهم را به آنها دوختم‬
 ‫و گفتم-چیه … صبحونه که نمی دین بذارین همین خنده رو بکنیم دیگهچشم های‬
‫خدمه ها گرد شده بود و حکیمه با اخمی نگاهم می کرد که آناهیتا به دستم فشاری‬
    ‫وارد کردحکیمه:می تونین اینجا نشینین و بیرون بشینین و بخندینتکیه ام را به‬
  ‫صندلی دادم و با لبخندی بی توجه به آناهیتا که هی دستم را نیشکون می گرفت‬
‫که خفه بشم رو به حکیمه گفتم-اینجا با بیرون که فرقی ندارهحکیمه پوزخندی زد‬
‫و گفتحکیمه:باید هم برای شما فرقی نداشته باشهبا اخمی نگاهش کردم که صورتش‬
 ‫را برگرداند و گفتحکیمه:تازه از وقت صبحونه ام گذشتهدستم را به زیر چانه بردم و‬
 ‫نگاهش کردم و با پوزخندی … مانند خودش گفتم-اینکه شما به وظیفه ات درست‬


                                     ‫17‬
‫انجام ندادی باید هم دیر بشهبا نیشکونی که آناهیتا آرام از بازوم گرفت از جایم بلند‬
 ‫شدم و به طرف پارچ آبی که گذاشته شده بود رفتم و لیوانی آب برای خودم ریختم‬
   ‫و رو به حکیمه و گفتم-سعی کن از این به بعد وظیفتو درست انجام بدی که باال‬
   ‫سرت نباشملیوان آب را سر کشیدم و گشنگی ام را با آن قورت دادم… حکیمه با‬
 ‫اخمی صورتش را برگرداند و رو به خدمه ها فریاد زدحکیمه:چیه بر بر منو نگاه می‬
  ‫کنین یاال برین سر کارتونبا چشم غره ای که به من رفت با خدمه ها از آشپزخونه‬
  ‫خارج شد … راضی از حرص دادنش به طرف آناهیتا برگشتم که سرش را با تأسف‬
   ‫تکان داد و از جایش بلند شد … شانه ای باال انداختم و گفتم-می خواست اینقدر‬
‫پاپیچ من نشهاخمی کرد و پشتش را به من کرد … به طرفش رفتم که با صدای یکی‬
 ‫از خدمه ها ایستادم-خانم معلمبه طرفش برگشتم … با دیدن دختر پانزده ساله ای‬
     ‫که ساندویچی در دستش بود لبخندی زدم-جانم عزیزمقدمی نزدیک اومد و با‬
‫خجالت ساندویچ را به طرفم گرفت-اینو واستون درست کردم همونجوری که دوست‬
 ‫دارین نون پنیر.. سبزی هم توش هستبا چشمهای گرد شده نگاهش کردم و نگاهم‬
‫را به ساندویچ نون پنیر دوختم … با دیدن چشمهای گرد شده ام دست و پاچه شد و‬
 ‫گفت-به خدا کثیف نیست خانم معلم دستامو شستم واستون درست کردمهنوز هم‬
    ‫با چشمهای گرد شده نگاهش می کردم که اشک در چشمهایش جمع شد … با‬
 ‫دیدن اشکش لبخندی زدم و ساندویچ را از دستش گرفتم و با لبخندی دستم را بر‬
  ‫روی گونه اش نهادم-کثیف هم بود چون تو درستش کردی می خوردمبا گازی که‬
  ‫به ساندویچ درست کرده اش زدم… لبخندی روی لبش نشست … نگاهی به صورت‬
 ‫سفیدش کردم که تره ای از موهای طالیش از زیر روسری که سرش بود بیرون زده‬
   ‫بود لبخند دیگری زدم و با تشکری به او پشت کردم که باز با صدایش به طرفش‬
  ‫برگشتم-جانم عزیزمسرش را به زیر انداخت و دستم را در دستش گرفت و گفت-‬
  ‫ممنون خانوم … داداشم احمد همه چی رو برام تعریف کرد … ممنون که نجاتشون‬
    ‫دادین و نگذاشتین که اتفاقی برای اونها بیوفته… اگه شما کمکشون نمی کردین‬


                                      ‫17‬
 ‫حتما” حاال…سرش را باال گرفت که قطره اشکی از گونه اش سر خورد … با یک قدم‬
 ‫خودم را به او رساندم و او را در آغوش گرفتم … پس خواهر احمد بود … او را بیشتر‬
     ‫به خودم فشردم و کنار گوشش گفتم-از تو ممنونم که سیرابم کردی از هرچی‬
  ‫مهربونی من که وظیفه ام بوداو را از خودم جدا کردم و قدمی از فاصله گرفتم … با‬
    ‫لبخندی اشاره کردم که اشکهایش را پاک کند … لبخندی زد و با پشت دستش‬
‫اشکش را پاک کرد … پشتم را به او کردم که نگاهم به آناهیتا افتاد که با لبخندی به‬
‫من نگاه می کرد … به طرفش رفتم و به بهانه ی اینکه شالم را بر سرم درست کنم …‬
‫اشک گوشه ی چشمم را پاک کردم … دستم را گرفتم و من را با خود کشید-چیکار‬
 ‫می کنی دیونهآناهیتا:خفه شو و با من بیا-ای بابا خوب دستمو ول کناما او بی توجه‬
‫به حرف من همانطور که دستم را می کشید … از پله ها باال رفت .. و به طرف همان‬
 ‫اتاقی که در آن بودم راه افتاد … با باز شدن در دستم را رها کرد … که با اخمی وارد‬
    ‫شدم و گفتم-ای بابا چیه خوب چرا اینطور می کنیآناهیتا با بی حالی روی تخت‬
‫نشست و صورتش را بین دستانش گرفت … به او نزدیک شدم و کنار پایش نشستم-‬
 ‫چی شده آناهیتاآناهیتا:تو مهتاب نیستی ستاره نیستیبا شنیدن صدای بغض آلودش‬
 ‫و اینکه می گفت من مهتاب نیستم … روی زمین نشستم و نگاهش کردم که سرش‬
 ‫را باال گرفت و به چشمانم خیره شدآناهیتا:وقتی یاد دیشب می افتم که نزدیک بود‬
    ‫از دستت بدم آتیش می گیرم …دستم را در دستش گرفت و روبه رویم نشست و‬
   ‫گفتآناهیتا:نمی دونم چرا برای این کار احمقانه قبول کردم که باهات بیام … شاید‬
‫انتقام جلوی چشمانم را گرفته بود …اما از دیشب که اونطور بیهوش افتادی به خودم‬
          ‫گفتم چه کار احمقانه ای کردم نباید قبول می کردم-اما…دستم را فشرد و‬
‫گفتآناهیتا:بذار من حرفامو بزنمبا ناراحتی نگاهم کرد و دستی بر روی گونه ام کشید‬
 ‫و گفتآناهیتا:سه هفته بیشتر نیست که مهتاب رو از دست دادیم …. دیگه نمی تونم‬
  ‫به یکی دیگه ای که به جونم بسته است را از دست بدم … می دونم عصبانی … می‬
‫دونم از درون داغونی …ما همه هستیم …رفتارت رو درست کن ستاره نذار همین اول‬


                                      ‫27‬
‫شک کنن که مهتاب نیستی بلکه کسی هستی که به مهتاب شباهت داره … من نمی‬
 ‫دونم مهتاب از تو چی خواسته ولی می دونم که هر چی که خواسته از تو این رفتار‬
  ‫رو انتظار ندارهچشمانش را بست و فشار دستش را بیشتر کرد و گفتآناهیتا:همه بد‬
‫نیستن ستاره …می دونم خشم انتقام تورو اینطور بی قرار کرده ولی گلم اول اطرافت‬
‫رو بشناس ببین باعث و بانی این همه اتفاق و اتفاقی که برای مهتاب افتاده کیه بعد‬
   ‫.. هر کاری دلت خواست بکن ولی اول کاری نذار بدونن که مهتاب نیستی … می‬
   ‫دونم خودم گفتم که باعث بانی این اتفاق ها خانواده اربابن ولی همه اش از خشم‬
‫بود از نفرت بود از دست دادن عزیزی بود که این حرفا از دهانم خارج شد … خانواده‬
     ‫ارباب خانواده مهتاب هم بودن …تو که بهتر می دونی خانواده چه معنی دارهبا‬
    ‫مهربانی نگاهم کرد و از جایش بلند شدآناهیتا:اون ستاره ای که من می شناسم‬
 ‫خیلی قوی تر از این حرفاست … اون ستاره کسی بود که برای خانواده اش دست به‬
      ‫هر کاری می زد … فکر کن عزیزم می دونی فکرت اینقدر درسته که می تونی‬
  ‫تصمیم بگیری چکار کنیبا حرفای آخرش از اتاق خارج شد … از جایم بلند شدم و‬
 ‫اون شال مسخره رو از سرم برداشتم و روی تخت انداختم … و به طرف پنجره رفتم‬
  ‫… دست به سینه به بیرون خیره شدم و به حرفهای آناهیتا فکر کردم … اون راست‬
 ‫می گفت .. خشم انتقام بود که اجازه می داد اینطور با ارباب و حکیمه صحبت کنم‬
    ‫… چشمامو بستم و حرف مهتاب را به یاد آوردم که گفت” مهتاب باش و زندگی‬
     ‫کن” …دست به سینه به گوشه ی پنجره تکیه دادم و گفتم-دارم چکار می کنم‬
‫مهتاببا یاد آوری دست بی جونش که از دستانم شل شد … بغض در گلویم نشست و‬
 ‫نگاهم را به درختها دوختم … حق با آناهیتا بود … خانواده ارباب خانواده مهتاب بود‬
       ‫… باید حقیقت رو بدونم و جلو برم …. باید باعث بانی رو پیدا کنم …نگاهم به‬
‫ساندویچ در دستم افتاد و لبخندی زدم و گفتم-ای دستت درد نکنه خیلی گشنه ام‬
    ‫بود-پس چرا نمی خوریشبا چشمان گرد شده به طرف صدا برگشتم که ارباب یا‬
‫همون شایا را تکیه به دیوار کنار درب دیدم … موهایم را که جلوی صورتم ریخته بود‬


                                      ‫37‬
 ‫را به پشتم گوشم بردم و گفتم-کی اومدیابرویش را باال انداخت و اخمی کرد … و به‬
  ‫قدم های بلند خودش را به من رساند و به چشمانم خیره شد … یک تای ابرویم را‬
    ‫باال دادم و من هم به چشمانش خیره شدم که گفتشایا:شما اینطور بی خبر نمی‬
‫رفتینابروهایم را به باال دادم و با گیجی گفتم-هـــــاناخمهایش بیشتر در هم رفت و‬
  ‫گفتشایا:جوابم من هــــان نبودبا همون گیجی گفتم-مگه سوالی پرسیدیدستی به‬
            ‫موهایم که باز روی صورتم ریخته بود کشیدم و گفتم-اصال” چه سوالی‬
     ‫پرسیدیهمانطور که با اخم نگاهم می کرد دست به سینه ایستاد و نگاهش را به‬
 ‫موهایم دوخت که یاد حرف آناهیتا افتادم که گفت باید توی اتاق خواب هم روسری‬
    ‫سرت باشه …لبخند کم جونی زدم که گفتشایا:چرا شما بدون اینکه به من اطالع‬
    ‫بدین بلند شدین رفتین تهران؟-آهـــــــــان اونو می گیسرش را تکان داد که‬
     ‫لبخندی زدم… هیچ بهونه ای به سرم نمی خورد که بهش بگم … مجبور بودم با‬
‫همون لبخند مسخره نگاهش کنم … اون هم با همون اخم خیره شده بود به چشمام‬
   ‫….نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم که نگاهم به آناهیتا و نرگس جون افتاد و با‬
         ‫سرعت گفتم-چیزه…چیزه… برای اینکه خیلی دلم تنگ شده بود گفتم برم‬
‫ببینمشونشایا:هرجور که بود باید به من اطالع می دادیناخمی کردم که گفتشایا:حاال‬
‫درست که من نبودم ولی شما می تونستین که یک زنگ بزنینسرم رو به زیر انداختم‬
    ‫که با این حرفای زوری که می زد چیزی از دهنم اشتباه در نیاد … دستانم را در‬
 ‫دستش گرفتشایا:نمی خواد شرمنده باشید … نرگس خانوم همه چیز را برایم تعریف‬
‫کردنبا سرعت سرم را باال گرفتم و گفتم-نرگسی چیو به تو گفتهبا تعجب نگاهم کرد‬
 ‫و گفت-نرگسی!!!-منظورم همون نرگس خانومهمشکوک نگاهم کرد که فهمیدم باز‬
‫گند زدم … سرم را به زیر انداختم که گفتشایا:گفتن که به دلیل اینکه ایشون مریض‬
‫بودن رفتیننفس راحتی کشیدم و به دستهای هر دویمان که در دست هم بود خیره‬
   ‫شدم … نگاهم را به دست چپش که حلقه در آن بود دوختم و دستم را از دستش‬
       ‫بیرون کشیدم … نگاهی به چشمانش کردم …اون شوهر خواهرم بود … شوهر‬


                                      ‫47‬
 ‫خواهری که هیچ از رفتن زنش خبر نداشت … نگاهم را از او گرفتم که گفتشایا:بهتر‬
    ‫ساندویچتون رو بخورین که از دهن افتادسرم را تکان داد که به طرف در رفت …‬
         ‫نگاهم را به رفتنش دوختم که مکثی کرد و همانطور که پشتش به من بود‬
   ‫گفتشایا:دیگه اینطور بی خبر جایی نرین …چون فکرم مشغول می شه و ن…بدون‬
  ‫اینکه حرفش رو کامل بزنه به بیرون رفت … پوزخندی زدم و گفتم-اینقدر مغروره‬
  ‫که سختشه بیاد بگه نگرانت شده بودمگازی به ساندویچ زدم و یاد دستش که توی‬
 ‫دستم بود افتادم … با ناراحتی تکیه ام را به دیوار دادم و همانطور که ساندویچ را در‬
 ‫دهانم می جویدم با خودم گفتم-آخه من چطور می تونم با شوهر خواهرم توی یک‬
 ‫اتاق بخوابمبا ناراحتی بار دیگه به اطراف نگاه کردم …… اصال” به این فکر نمی کردم‬
  ‫که ممکنه با شوهر خواهرم توی اتاق تنها باشم….کالفه موهایم را به باال بردم و گاز‬
  ‫دیگری به ساندویچ زدم … باید یک فکر اساسی درباره ی این اتاق و تنها نبودنم با‬
‫شایا می کردم … پوفی کردم و نگاهم را به بیرون دوختم … با دیدن پسر بچه ای که‬
   ‫گوشه ای نشسته بود و به مرغ هایی که دون می خوردن نگاه می کرد… لبخندی‬
    ‫زدم … و به بهونه ی اینکه بدونم این پسر بچه کیه از اتاق بیرون زدم که یکی از‬
 ‫خدمه ها جیغ خفه ای از ترس کشید … لبخندی زدم و گفتم-ترسیدیخدمه سرش‬
       ‫را به مثبت تکان داد که چشمکی زدم خواستم به طرف پله ها برم که صدایم‬
   ‫زدخدمه:خانم معلم-جانم عزیزماشاره ای به سرم کرد و گفتخدمه:شالتون یادتون‬
‫رفتهمحکم به پیشانیم زدم و با خنده به طرف اتاق دویدم و شالم را که بر روی تخت‬
‫افتاده بود برداشتم و روی سرم درستش کردم و از اتاق خارج شدم … گونه ی خدمه‬
  ‫ای را که شالم را یاد آوردی کرده بود بوسیدم .. با تعجب نگاهم کرد … با لبخندی‬
‫که زدم … لبخندی زد و از خجالت سرش را به زیر انداختبا حالت دو از پله ها پایین‬
    ‫اومدم …. که پله های دیگه ای به چشمم خورد … نفسم رو پر صدا بیرون دادم…‬
   ‫اینقدر پله پایین اومده بودم که همون ساندویچ نون پنیر حضم شده بود … از اون‬
     ‫پله ها هم پایین اومدم که چشمم به در خورد و نوری که وارد سالن می شد …‬


                                       ‫57‬
‫لبخند دندون نمایی زدم … انگار با دیدن نور حکم آزادی ام رو داده بودن .. به طرف‬
‫در رفتم که صدای داد و فریاد زنی به گوشم رسید … مکثی کردم و به طرف اتاق که‬
   ‫صدا از آن بیرون می اومد نگاه کردم که در اتاق باز شد و دختری با چشمهای به‬
               ‫خون نشسته از آن خارج شد با دیدن من اخمی کرد و با پوزخندی‬
  ‫گفتدختر:چــــیه چرا نگام می کنیبی خیال شانه ای باال انداختم و به نگاه کردنم‬
 ‫ادامه دادم …اخمی کرد و قدمی به جلو برداشت و رو به رو یم ایستاد و با پوزخندی‬
   ‫گفتدختر:نه انگار تنت می خواره دلت برای کبودی های صورتت تنگ شدهاخمی‬
 ‫روی صورتم نشست و زل زدم به چشماش … یکی از اشخاصی را که باید تاوان پس‬
‫می دادن رو پیدا کرده بودم .. با دیدن اخمم خنده ی پر صدایی سرداد و گفت-ببین‬
  ‫مهتاب خانوم حاال اعصابم داغونه پس بزن کناربا دستش کنارم زد و به طرف دیگر‬
    ‫سالن به راه افتاد … دستهام رو مشت کردم و نگاهم را به سرامیک ها دوختم …‬
‫صداش توی سرم بود که گفت”دلت برای کبودی های صورتت تنگ شده ” … نفسم‬
    ‫رو پر صدا بیرون دادم … تصور اینکه اینا مهتاب رو به باد کتک گرفتن خشمم را‬
  ‫بیشتر می کرد و بیزارم می کرد از انسان بودنشون .. حرصمو روی ناخونهای دستم‬
 ‫خالی کردم و از ساختمون زدم بیرون … با خوردن هوا به صورتم … لبخندی به لبم‬
 ‫نشوندم … این هوا جون می داد برای دویدن و آروم بودن اعصاب داغونم …نگاهی به‬
‫اطراف کردم … که چشمم به نرگس جون و آناهیتا افتاد … قدم هایم را به طرف آنها‬
 ‫برداشتم … هر دو پا روی پا گذاشته بودن و تخمه می شکوندن … خنده ای کردم و‬
   ‫گفتم-شهر ما خانه ی مابا شنیدن صدای من هر دو از جا پریدن و دست بر روی‬
‫قلبشان به طرفم برگشتن … با خنده نگاهشان کردم که اخمی کردن و گفتم-اینطور‬
  ‫چرا نگام می کنین زهرم ترکیدآناهیتا:زهرمار فکر کردم جادوگر اومدخنده ی بلند‬
     ‫تری کردم که آناهیتا دستش را بر روی دهانم گذاشت و گفتآناهیتا:نخند اینجا‬
   ‫خندیدن ممنوعهدستش را کنار زدم و با اخمی گفتم-مگه خندیدن گناههنرگس‬
‫جون من را روی صندلی کنارشون نشوند که آناهتیا گفتآناهیتا:آره اینجا همینطوره-‬


                                     ‫67‬
   ‫ایـــــــش جلو شوهرت که باید روسری سرت کنی … خنده هم که گناهه اینجا‬
    ‫چی مشکل ندارهآناهیتا:حموم کردن جلو شوهرتبا چشمان گرد شده به طرفش‬
 ‫برگشتم که هر دو پقی زدیم زیر خنده … نرگس جون با پس گردنی که به هر دوی‬
          ‫ما زد … حکم سکوت را به ما دادنرگس جون:بی حیاها خجالت هم خوب‬
 ‫چیزیهچشمکی زدم و رو بهش گفتم-ای بابا نرگسی بذار خوش باشیم دیگهتکیه ام‬
    ‫را به صندلی دادم و نگاهم را به همان پسر بچه دوختم که از پنجره نگاهش می‬
   ‫کردم … لبخندی روی لبم نشست که آناهیتا پالستیک تخمه را جلویم گرفتم …‬
   ‫دستش را پس زدم و رو به او گفتم-یک دختره وحشی رو قبل از اومدن به اینجا‬
   ‫دیدمیک تای ابرویش را باال داد و گفتآناهیتا: دختر وحشی چه شکلی بود-گوریل‬
 ‫بود … همیچین با چشمای حلزونیش نگام کرد خیس کردم … راه که می رفت .. به‬
 ‫دنیا بد و بیراه می گفتم چرا این موجود رو روی زمین آورده … موهای وزغیشم زده‬
 ‫بود بیرون وای وایآناهیتا فکری کرد و با خنده گفتآناهیتا:آهان سوسن رو می گی …‬
   ‫ولی جون نرگس جون عجب توصیفش کردی همون موقعه شناختمشهر دوباره با‬
‫صدای بلند خندیدم که با نیشکونی که نرگس جون از پام گرفت اخمی کردم-ای بابا‬
‫نرگسی دست بزن شدی هانرگس جون:کــــوفت .. با هر دو تونمرو به آناهیتا کرد و‬
‫ادامه دادنرگس جون:توی چش سفید مگه نگفتی نباید خندید ولی کر کر تو از همه‬
‫باال ترهآناهیتا لب و لوچه شو آویزون کرد و رو به نرگس جون و گفتآناهیتا:ااا نرگس‬
 ‫جون زد حال نزن دیگهنرگس جون:خفه بذارین فکر کنمبا ابرو اشاره ای به آناهیتا‬
  ‫کردم و رو به نرگس جون و گفتم-به چی می خوای فکر کنین نرگسینرگس جون‬
  ‫تکیه اش را به صندلی داد و خیره به چشمام و گفتنرگس جون:به این فکر کردی‬
   ‫چطور می خوای شب رو توی اون اتاق بگذرونیلبخند دندون نمایی زدم و گفتم-‬
      ‫خوب معلومه همونطور که همیشه می گذرونمابرویی باال انداخت و گفتنرگس‬
‫جون:همیشه که با ارباب به عنوان شوهرت توی یک اتاق نمی خوابیدیآهی کشیدم و‬
 ‫دستی به موهایم که از شال بیرون زده بود کشیدم … صدای شکستن تخمه آناهیتا‬


                                     ‫77‬
‫قطع شده بود و او هم حاال با نگرانی نگاهم می کرد … خودم هم زیاد فکر کرده بودم‬
   ‫اما چاره ای به مغزم نمی رسید … نفسم را صدا دار بیرون دادم و گفتم-برای اون‬
    ‫مرحله هم فکری می کنمنرگس جون اخمی کرد و گفتنرگس جون:ببین ستاره‬
 ‫درسته که ما خانواده راحتی بودیم و شال یا روسری برای ما اونقدرا هم فرقی نداره‬
 ‫ولی هر چی باشه ما محرم می شناسیم نامحرم هم می شناسیم اون شوهر خواهرته‬
   ‫نه شوهر تو دینمون همچین اجازه ای نمی ده اینو خود تو هم بهتر می دونیپوفی‬
 ‫کردم و زل زدم به چشماش و گفتم-نرگسی خودت بهتر می دونی من تو خارج هم‬
‫از این وصله ها نداشتم و همیشه حد خودم رو رعایت کردم … به اینجاش فکر نکرده‬
  ‫بودم که با شایا …آناهیتا:اربابمشتی به بازوش زدم و ادامه دادم-ارباب یا همون شایا‬
     ‫توی یک اتاق باشم … یک کاریش می کنم من به اصولم و دینم پای بندم هیج‬
 ‫اشتباهی از من سر نمی زنهنرگس جون لبخندی زد و با دلهره گفتنرگس جون:من‬
     ‫از تو مطمئنم ولی از اون….هر دو سکوت کردیم که نگاهم به پسر بچه افتاد که‬
       ‫نگاهش به من بود … لبخندی به صورتش پاشیدم که غمگین سرش را به زیر‬
‫انداخت … به لحظه ای احساس کردم … چشمای مهتاب بود که با نارحتی نگاهش را‬
   ‫از من گرفت… دلگیر از این نگاه از جایم بلند شدمآناهیتا:کــــجا-خونه پسربابای‬
  ‫شجاعخنده ای کردم که هر دوی آنها به خنده افتادن به طرف پسر رفتم و کنارش‬
 ‫به زانو نشستم … نگاهم را به نیمرخش دوختم … نیمرخی که نقاشی شده بود وباید‬
    ‫آن را فقط قاب می کردیم …-سالمپسر اخمی کرد و نگاهش را به طرف دیگر بر‬
    ‫گرداند … می دونستم باید این همون آروین باشه پسری که مادرش وقت به دنیا‬
‫آمدنش او را به دایی اش داده بود نه به پدر عیاشش … دستی به سرش کشیدم که با‬
   ‫دستهای تپل و کوچکش دستم را پس زد و گفتآروین:دیگه آروین دوستت نداره-‬
 ‫آروین دلش می آد خاله ستا… خاله مهتاب رو دوست نداشته باشهسرش را برگرداند‬
      ‫و مستقیم به چشمام نگاه کرد و گفتآروین:می خواستین یک چیز دیگه بگین‬
‫درستهسرم را به طرف مرغ هایی که دون می خوردن برگرداندم … سخت بود خودم‬


                                       ‫87‬
    ‫را به جای مهتاب جا بدم … اما این خواسته ای بود که مهتاب خواسته بود خودم‬
       ‫خواسته بودم پس باید بپذیرم … نفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم-آره می‬
  ‫خواستم یک چیز دیگه بگمنگاهم را به طرف آروین برگرداندم که نگاهش را از من‬
    ‫گرفت و گفتآروین:می دونم به آروین نمی گین چی می خواستین بگین اما مهم‬
‫نیستدستی به سرش کشیدم و به نیمرخ با نمکش خیره شدم-آقا آروین نمی خواد با‬
  ‫خاله اش آشتی کنهآروین اخمی کرد و گفت-تو خاله آروین نیستی … خاله آروین‬
    ‫بده اما تو خوبی … تو هیچوقت خاله آروین نمی شی فهمیدیبلند شد ایستاد و با‬
  ‫اخمی نگاهم کرد … عجیب این اخمش برای من آشنا بود ولی کجا دیده بودم یادم‬
‫نمی اومد …تن صداش از بغض می لرزید … لبخندی به روش زدم و بازوش رو گرفتم‬
   ‫که دستم را پس زد و با بغض ادامه داد-آروین فکر کرد دیگه می رین … دیگه بر‬
  ‫نمی گردین … اونا همیشه می گفتن دیگه خاله بر نمی گرده … می گفتن که خاله‬
       ‫آروین هم مثل مامانش رفتهقدمی جلو برداشت و با سیلی که به صورتم زد با‬
    ‫ناراحتی نگاهش کردم که خودش را در آغوشم انداخت … با هق هق گریه گفت-‬
   ‫خاله آروین بده اما مهتاب خوبه … مهتاب دوستم داره … بوی مامانم رو می ده …‬
   ‫مهتاب بغلم می کنهآروین رو به سینه ام فشردم که آخش به هوا رفت و داد زد و‬
 ‫گفت-به آروین فشار نیار باز کتک خوردهبغضی توی گلوم نشست و او را آروم توی‬
  ‫آغوشم جا دادم و با صدایی که بغض در آن مخلوط بود گفتم-کی آروین مهتاب رو‬
 ‫کتک زدهآروین:اونا زدن … گفتن نحسی آروین رو با کمربند زدن همون کمر بندی‬
     ‫که تورو زدنلبم را به دندون گرفتم و اون را بر روی پاهایم گذاشتم که حلقه ی‬
‫دستش را تنگ تر کرد و نالیدآروین : مهتاب آروین رو دوباره تنها نذار … آروین دیگه‬
                                                                   ‫تحمل نداره‬

 ‫تالشم برای نگه داشتن اشکم بی فایده بود … قطره اشک مزاحم از چشمانم سرازیر‬
‫شد و به پایین چکید که کنار گوشش زمزمه وار گفتم-مهتاب قول می ده هیچ وقت‬
          ‫آروین رو تنها نذاره و اجازه نده کسی به آروین کتک بزنه که دیگه تحمل‬

                                     ‫97‬
    ‫نکنهصورت خیس از اشکش را با لباسم پاک کرد و نگاهی به من و گفتآروین:به‬
    ‫آروین قول می دیچشمامو باز و بسته کردم و همانطور که اشکهایش را پاک می‬
‫کردم گفتم-مهتاب به آروین قول مردونه می دهآروین لبخندی زد که زیبایی صورت‬
  ‫بانکش را بیشتر کرد … بوسه ای بر روی گونه اش نهادم و گفتم-آروین هم باید به‬
‫مهتاب یک قول مردونه بدهبا چشمهای مشی اش زل زد به چشمام و گفتآروین:چه‬
   ‫قولیسرش را بوسیدم و با لبخندی گفتم-آروین باید قول بده هیچوقت دیگه گریه‬
  ‫نکنهسرش را کج کرد و با لبخندی شیرین سرش را تکان داد و گفتآروین:من قول‬
‫می دم-مردومردونهآروین :مرد و مردونهاو را از روی پاهایم بلند کردم و توی آغوشم‬
   ‫گرفتم که خنده ی شادی سرد داد و با دادی گفتآروین:مهتاب بذارم زمین آروین‬
         ‫ممکنه بیوفتهخنده ای سر دادم … و گفتم-مگه مهتاب می زاره عزیز دلش‬
  ‫بیوفتهیک چرخی زدم که باز خنده ی مستانه و کودکانه اش در آن فضای آزاد به‬
      ‫گوش رسید … نگاهی به چشمان معصومش کردم … چطور کسی با دیدن این‬
  ‫چشمها می تونست به باد کتک بگیرتش … اون هم با کمربندی که به بدن مهتاب‬
   ‫هم خورده … نفسم را پر صدا بیرون دادم و آروین را به زمین گذاشتم … قدش تا‬
‫زانوهایم می رسید ولی آنقدر ظریف و بامزه بود که فقط می خواستم لپاش رو بگیرم‬
 ‫و بخورم … با خنده کنار آروین نشستم و گفتم-آروین خوشگله چیزی خوردهآروین‬
 ‫نگاهی به چشمام کرد و دستی به گونه ام کشید و گفتآروین:تنبیه شدم …. امروز به‬
 ‫آروین غذا نمی دناخمی کردم و نگاهی دوباره به آروین کردم چطور به بچه ی پنج‬
‫…شش ساله همچین تنبیهی داده بودن-کی تنبیهت کرده عزیزمآروین دوتا دستهای‬
     ‫کوچکش رو روی صورتم گذاشت و گفتآروین:همونی که تورو همیشه تبیه می‬
‫کنهلبخند زورکی زدم و او را دوباره به آغوش کشیدم و کنار گوشش گفتم-حاال من‬
  ‫اومدم به هیچ کس اجازه نمی دم تنبیهت کنهاو را از خودم جدا کردم و دستش را‬
  ‫گرفتم و به طرف آناهیتا و نرگس جون که به ما نگاه می کردن رفتیم و ابرویی باال‬
‫انداختم و گفتم-ما داریم می ریم آشپزخونه چیزی نمی خواینآناهیتا:اونجا چرادستی‬


                                     ‫18‬
 ‫به شکمم کشیدم و گفتم-چـــون گشنمهآناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم کرد و‬
  ‫گفتآناهیتا:بترک خواهر همین حاال یک ساندویچ خوردیشانه ای باال انداختم و بی‬
             ‫توجه به اون دوتا به طرف ساختمون به راه افتادم که آناهیتا داد زد و‬
 ‫گفتآناهیتا:جـــــون آنی شر به پا نکنی با اون جادوگربا لبخندی نگاهش کردم که‬
  ‫از جایش پرید و من را به خنده انداخت وارد ساختمون شدیم و آروین را از زمین‬
   ‫بلند کردم و در آغوش گرفتم .. با این هیکل توپلش هیچ وزن نداشت .. آروین با‬
 ‫لبخندی نگاهم کرد که چشمکی زدم و با هم وارد آشپزخونه شدیم … خواهر احمد‬
‫مشغول تمیز کردن میز بود با دیدن ما لبخندی زد-سالم خانوم معلملبخندی زدم و‬
    ‫آروین را روی میز گذاشتم و رو به او و گفتم-سالم گلمبه طرف یخچال رفتم و‬
 ‫گفتم-می شه نون بیاری بذاری روی میزسرش را تکان داد و گفت-نون می خواین‬
‫ب..همونطور که سرم توی یخچال بود و پنیر را با عسل را از آن خارج می کردم … با‬
   ‫قطع شدن صدای خواهر احمد راست ایستادم و نگاهش کردم که او را با ترس و‬
‫دلهره خیره به پشت سرم دیدم … ابرویی باال انداختم نگاهی به آروین کردم که او را‬
 ‫نیز با ترس خیره به در آشپزخانه دیدم …. هر دو ابروهایم را باال دادم و نگاهشان را‬
   ‫دنبال کردم که با دیدن حکیمه که در چهرچوب در ایستاده بود ناخواسته جیغی‬
     ‫کشیدم-یا ابولفضل مادر فوالد زره هم خنده ام گرفته بود هم از اخم های گره‬
  ‫خورده اش ترسیده بودم … اما بدون آنکه ترسی به چشمام یا صورتم وارد کنم .. با‬
  ‫لبخندی پنیر و عسل را روی میز گذاشتم و نگاهم را به آروین دوختم که با ترس‬
    ‫نگاهش به حکیمه بود … بی خیال رو به خواهر احمد کردم و گفتم -این نون تو‬
‫چی…هنوز حرفم کامل نشده بود که داد حکیمه به باال رفت حکیمه:آرویـــــن خان‬
     ‫با اجازه ی کی اومدین توی آشپزخونه با اخمی به طرفش برگشتم که با همون‬
  ‫تحکم به آروین نزدیک شد آروین از ترس خودش را به من چسپاند که روبه روی‬
‫حکیمه قرار گرفتم و گفتم -با اجازه من حکیمه:شما هم حق..پریدم وسط حرفش و‬
‫با پوزخندی گفتم -اختیار خودم رو دارم الزم به اجازه نمی بینم حکیمه اخمی کرد‬


                                      ‫18‬
 ‫و بازویم را گرفت … دستهایم را مشت کردم … که کار اشتباهی از من سر نزنه و زل‬
  ‫زدم به چشماش… که فشار دستش را به دور بازوم بیشتر کرد و گفت حکیمه:انگار‬
   ‫زیادی بهتون خوش گذشته -شما فکر کن خوش گذشته و حاال دنبال حالش می‬
  ‫گردیم فشار دستش رو بیشتر کرد که دستم را باال بردم که مچ دستش را بگیرم با‬
 ‫دیدن آناهیتا که در چهار چوب در ایستاده بود … با دیدن التماس نگاهش دستم را‬
   ‫پایین آوردم که حکیمه پوزخند صدا داری زد و گفت حکیمه:توی نیم وجبی می‬
  ‫خواستی چه غلتی کنی دستم را بیشتر مشت کردم و زل زدم به چشمهای آناهیتا‬
‫…. حکیمه لبش را نزدیک گوشم آورد و گفت حکیمه:توی لجن …دیگه بیشتر از این‬
‫بس بود … با یک حرکت مچ دستش را که بازویم را گرفته بود گرفتم و با کف دست‬
   ‫به روی سینه اش زدم که دو قدم به عقب رفت و با تعجب نگاهم کرد … قدمی به‬
‫جلو برداشتم … دستم را باال برم که بخوابونم توی گوشش … شایا:اینجا چه خبره ؟با‬
‫صدای شایا ایستادم …. دستهایم از عصبانیت می لرزید … من به جای مهتاب بودم …‬
  ‫پس اون داشت به مهتاب من توهین می کرد به مهتاب پاک من … با صدای فریاد‬
  ‫شایا دستم را پایین آوردم و به طرفش برگشتم که حرفش را تکرار کرد شایا:گفتم‬
   ‫اینجا چه خبره؟با نفرت به چشماش زل زدم خواستم حرفی بزنم که نرگس جون‬
    ‫جلو آمد و دستم را گرفت نرگس:مهتاب جان چی شده سرم را به زیر انداخت و‬
    ‫نفسم را پر صدا بیرون دادم که نگاهم به نگاه غمگین آروین افتاد … برای راحتی‬
‫خیال او لبخندی زدم و گفتم -من و آروین گشنه ایم از نرگس جون فاصله گرفتم و‬
   ‫به طرف آروین رفتم … دستم را به صورتش کشیدم و لبخندی زدم که شایا گفت‬
‫شایا:صبر کنین تا نهار آماده بشه با اخمی به طرف آنها برگشتم و گفتم -ولی ما حاال‬
  ‫گشنمونه نرگس جون لبخند زورکی زد خواست حرفی بزند که با همون اخم رو به‬
  ‫نرگس جون و گفتم -تا نهار وقت داریم نرگس جون با تأسف سرش را تکان داد …‬
   ‫می دونست لجباز تر از این حرفام … سنگینی نگاه شایا را بر روی خودم احساس‬
       ‫کردم … نگاهم را به او دوختم که خیره در چشمانم شد … نمی دونم چی در‬


                                     ‫28‬
                    ‫چشمانم دید که قدمی جلو آمد و اشاره ای به من کرد و گفت‬
‫شایا:تــــو…آناهیتا:مهتاب با صدای آناهیتا که وسط حرف شایا پریده بود شایا سرش‬
   ‫را به طرف آروین بر گرداند … نگاهی به آناهیتا کردم … که با خواهش نگاهم می‬
‫کرد … می دونستم از من می خواست آروم باشم … سرم را تکان دادم و رو به آروین‬
   ‫کردم و گفتم -گشنته عزیزم آروین با ترس نگاهی به حکیمه کرد که دستم را بر‬
    ‫روی دستش گذاشتم و با لبخندی کنار گوشش که خودش بشنوه گفتم -تا من‬
  ‫هستم از هیچی نترس دست گرم و مردانه ای دستم را در دستش گرفت و فشاری‬
  ‫به آن وارد کرد … به طرفش برگشتم که با اخمی به چشمهایم خیره شد … باز هم‬
  ‫همان تریدی در چشمانش بود .. همان درد آشنا … نگاهش را از چشمانم گرفت و‬
   ‫نگاهش را به آروین دوختشایا:گشنتهآروین نگاهی به دایی اش و حکیمه کرد و با‬
 ‫ترس نگاهش را به من دوخت که لبخندی زدم … با لبخندم دلگرم شد و رو به شایا‬
   ‫و گفتآروین:آره آروین گشنشهحکیمه:اما آقا آروین تبیه شدنبا اخمی نگاهم را به‬
      ‫حکیمه دوختم خواستم حرفی بزنم که شایا دستم را در دستش فشرد و رو به‬
      ‫حکیمه و غریدشایا:یعنی این بچه تا این ساعت چیزی نخوردهحکیمه با ترس‬
‫نگاهش را به شایا دوخت که شایا با صدای بلندی رو به او و گفتشایا:جـــــواب منو‬
‫بدهحکیمه:ار… ارب… ارباب زرین خاتون …تنبیهش کردنشایا:دلــــیلشحکیمه نگاهی‬
  ‫به شایا انداخت و سرش را به زیر انداختشایا:بـــــا توام دلیلش چـــیهبا دادش از‬
‫جا پریدم و نگاهم را به صورت سرخ شده از عصبانیتش دوختم … نگاهی به آناهیتا و‬
 ‫نرگس جون دوختم که با نگرانی به شایا نگاه می کردن … نگاهمو به آروین دوختم‬
     ‫که اشکهایش سرازیر می شد … آه از نهادم بیرون آمد .. دست دیگرم را بر روی‬
    ‫دست شایا گذاشتم که نگاه پر از خشمش را به من دوخت … با ناراحتی نگاهش‬
   ‫کردم و اشاره ای به آروین کردم … نگاهم را دنبال کرد و با دیدن آروین من را با‬
   ‫خودش کشید و آروین را در آغوش گرفت اما دستم را رها نکردشایا:آروینآروین با‬
 ‫دیدن اخم دایی اش در آغوشم پناه آورد … نگاهی به شایا کردم که سرش را به زیر‬


                                      ‫38‬
       ‫انداخت … نفسم را پر صدا بیرون داد و آروم که خود او بشنود گفتم-از دادت‬
     ‫ترسیده از صبح تا حاال هیچی نخورده بهتر به جای داد و فریاد و بازجویی یک‬
  ‫چیزی بیاری این بچه بخورهسرش را باال گرفت … نیم نگاهی به آروین انداخت که‬
             ‫سرش را در آغوشم فرو برده بود و با اخمی به طرف حکیمه برگشت و‬
      ‫گفتشایا:صبحونه این بچه رو می آری اتاق من خودت هم برای تصفیه حساب‬
     ‫بیاحکیمه:ارباب…شایا دستش را باال برد و فریادی از خشم زدشایا:خــــفه روی‬
‫حرف من حرف نزنحکیمه:اما…شایا:نـــشنیدی چــــی گفتمحکیمه سرش را به زیر‬
  ‫انداخت … شایا دستم را رها کرد و نگاهی به آروین و آروم گفتشایا:بیارش اتاق کار‬
‫منسرم را تکان دادم که بدون حرف دیگری یا حتی نگاهی از آشپزخانه خارج شد …‬
‫همانطور که به شایا نگاه می کردم … آروین را به خودم چسپاندم واز آشپزخانه خارج‬
     ‫شدم … آناهیتا کنارم ایستاد و گفتآناهیتا:خـــوبیسرم را تکان دادم و گفتم-چه‬
 ‫جذبه ای داشت المصبخنده ی ریزی کردم که با نیشکونی که نرگس جون از بازوم‬
   ‫گرفت با اخمی نگاهش کردم-ای بابا نرگسینرگس جون:نرگسی و مرض مگه این‬
   ‫آناهیتا به تو نگفت شر به پا نکنشانه ای باال انداختم و بوسه ای بر روی سر آروین‬
   ‫نهادم و گفتم-بابا این خودش شروع کرد از آنی بپرسنرگس جون به طرف آناهیتا‬
‫برگشت که آناهیتا لبخند بی جونی زد و به رو به رویش خیره شدنرگس جون:بیشتر‬
 ‫مواظب کارات باش اینطور پیش بری می ترسمحرفش را کامل نکرد …نفسش را پر‬
  ‫صدا بیرون داد که آناهیتا همانطور که به رو به رو خیره شده بود با صدای ضعیفی‬
     ‫گفتآناهیتا:ارباب فهمیدهنگاهش کردم … با دیدن رنگ پریده اش پی به حال و‬
    ‫روزش بردم …لبخندی زدم و گفتم-نفهمی…اناهیتا با نگرانی وسط حرفم پرید و‬
‫نگاهش را به چشمانم دوختآناهیتا:نگو متوجه نشدی … نگو نگاهاشو متوجه نشدی …‬
    ‫نگاهاشو به طرف تو دیدم … اونطور که به خیره می شه … فهمیده من می دونم‬
‫فهمیدهدستش را گرفتم و آن را فشردم … خودم هم از نگاهای شایا شک کرده بودم‬
‫… اما فقط یک شک بود نمی تونستم کنار بکشم … لبخندی زدم و گفتم-آنــــی به‬


                                      ‫48‬
   ‫من اعتماد داری مکثی کرد و سرش را تکان داد … نفسم را پر صدا بیرون دادم و‬
   ‫گفتم-پس به اعتماد به من شک نکن نمی زارم بفهمهآناهیتا:من می ترسم … می‬
    ‫ترسم تو هم …حرفش را خورد و نگاهش را به طرف دیگر بر گرداند … نگاهی به‬
 ‫آروین کردم که با تعجب نگاهمان می کرد کردم و لبخندی به صورتش پاشیدم و با‬
     ‫اعتماد به نفسی گفتم-اونا باید از من بترسن نه ما از اوناآناهیتا نگاهی به من و‬
 ‫نرگس جون انداخت و بی هیچ حرف دیگری از کنارم گذشت … با ناراحتی نگاهش‬
‫کردم … نمی تونستم نگرانیش را درک کنم … نگاهی به نرگس جون کردم که سرش‬
 ‫را به چپ و راست تکان داد و گفتنرگس جون:به فکر آخر و عاقبت این کارم باش-‬
     ‫هستمنرگس جون شانه ای باال انداخت و رو به من و گفتنرگس جون:خدا کنه‬
 ‫بدونی داری چکاری می کنیاو هم بدون حرف دیگری از کنارم گذشت … دستی به‬
  ‫پشت آروین کشیدم … خودم هم نمی دونستم می خوام چکار کنم … هیچ از اینجا‬
 ‫بودنم شاکی نبودم چون تاوان مرگ خواهرم وسط بود و باید از تک تک کسایی که‬
     ‫به پاکی او توهین کرده بودن انتقام می گرفتم… یک درسی می دادم که اونا به‬
     ‫مهتاب دادن .. تکیه ام را به دیوار دادمآروین:مهتابینگاهم را به او دوختم دست‬
  ‫توپول و کوچکش را جلو آورد و موهایم را کنار زد و گفتآروین:همه چی خوب می‬
 ‫شهبا لبخندی دستش را گرفتم و بوسه ای بر آن نهادم و گفتم-تو از کجا می دونی‬
    ‫گلمآروین:چون تو اومدی دیگه همه چی خوب می شهخنده ای سر دادم و او را‬
    ‫محکم به خودم فشردم که دادی از درد کشید و گفتآروین:فشار نده آروین کتک‬
‫خوردهلبخندی به صورتش زدم و با بوسه ای بر روی گونه اش نهادم… با راهنمایی او‬
‫به طرف اتاق شایا راه افتادیم … می گفتن حرف حق را باید از زبان بچه شنید … تازه‬
‫به این باور رسیدم … آروین با این بچگی اش حرفی زده بود که دلم را گرم کرده بود‬
‫… آره حق با او بود همه چی حل می شه … بدون اینکه در اتاق را بزنم وارد اتاق کار‬
‫شایا شدم … شایا که کنار پنجره ایستاده بود با اخمی به طرف ما برگشت و اشاره ای‬
‫به در و گفتشایا:فکر نمی کنین بدون اجازه نباید وارد اتاق کسی شدآروین را بر روی‬


                                      ‫58‬
‫صندلی گذاشتم و بدون نگاه به شایا لبخندی زدم و گفتم-اتاق کسی که نیستقدمی‬
‫به طرفم برداشت که به طرفش برگشتم … عمیق نگاهم کرد خواست حرفی بزند که‬
‫تقه ای به در خورد … شایا نفسش را پر صدا بیرون داد .. همانطور که نگاهش به من‬
‫بود گفت-بفرمایینروی صندلی کنار آروین نشستم … که حکیمه سینی به دست وارد‬
‫اتاق شد … با پوزخندی نگاهش کردم … شایا رو به روی ما نشست و به حکیمه اشاره‬
 ‫کرد که سینی را رو به روی ما بگذارد … دست به سینه تکیه ام را به صندلی دادم و‬
   ‫با نفرت و لبخندی که بر روی لبم بود نگاهم را به صورتش دوختم … سینی را بر‬
‫روی میز گذاشت … و با صورتی زرد به طرف شایا برگشت …. شایا با اخمی نگاهی به‬
 ‫او کرد و رو به من و گفتشایا:بدین بچه غذا بخورهسرم را تکان دادم … همانطور که‬
        ‫گوشم با آنها بود … لقمه ای برای آروین گرفتم که شایا شروع به حرف زدن‬
   ‫کردشایا:این انتظار رو از شما نداشتمحکیمه:ارباب…شایا:حرف نباشه … وقتی دارم‬
     ‫حرف می زنم حرف نزنینبا یک تای ابروی باال رفته نگاهش کردم … صورتش از‬
‫خشم سرخ شده بود و نگاهش را مستقیم به حکیمه دوخته بود … نفسش را پر صدا‬
    ‫بیرون داد و دستی در موهای مشکی و لختش کشید … که باز موهایش بر روی‬
‫صورتش ریخت … لبخندی از این حرکت زدم که نگاهش را به من دوخت … با دیدن‬
     ‫نگاهش به چشمانش زل زدم …شایا:وسایلتون رو جمع کنین از این خونه برین‬
  ‫بیرونبا چشمان گرد شده نگاهش کردم که دیدم حکیمه به گریه افتاد و به زانو در‬
 ‫آمدحکیمه:ارباب بچه هام یتیمنشایا سرش را برگرداند و از جایش بلند شدشایا:این‬
    ‫خونه ی منه هر اتفاقی می افته باید خبر داشته باشم … اما رعیت من کلفت من‬
  ‫بدون اینکه به من اطالع بده داره از فرمان من سر پیچی می کنه چه انتظار داری‬
   ‫بذارمتون اینجاآنقدر سرد این کلمه ها را گفته بود که به خودم از سرما لرزیدم …‬
 ‫حکیمه دستش را بر روی صورتش نهاد و با هق هق گریه رو به او گفتحکیمه:ارباب‬
    ‫اشتباه کردمشایا پوزخندی زدشایا:وقتی داشتی به فرمان زرین خاتون گوش می‬
      ‫کردین به اینجاش باید فکر می کردینگریه حکیمه شدید تر شد … با ناراحتی‬


                                     ‫68‬
   ‫نگاهش کردم … باشه که دشمنم بود اما طاقت اینطور ذلیل شدن دشمنم را هم‬
 ‫نداشتم… نگاهم را به شایا دوختم که دوباره به طرف پنجره برگشته بود و دست در‬
‫جیب به بیرون نگاه می کردشایا:دیگه حتی نمی خوام شمارو اطراف این خونه ببینم‬
 ‫حکیمه دستش را از روی صورتش برداشت و گریه کنان رو به او و گفت حکیمه:آقا‬
  ‫شما رو به روح اون مرحومه ق….هنوز حرف حکیمه کامل نشده بود که فریاد شایا‬
   ‫باال رفت شایا:خـــــفه شو آروین خودش را به من چسپاند …. شایا با چشمان به‬
‫خون نشسته اش به حکیمه نزدیک شد … که حکیمه خودش را جمع کرد و به عقب‬
  ‫رفت شایا:داشتی چه غلتی می کردی حکیمه:م… من ..ممنشایا:حرف نباشه… دارم‬
  ‫مراعات سن و سالتون می کنم …یعنی این شالق روی تمام بدن شما بود …. اما از‬
    ‫این شتباه ها نمی گذرم حکیمه:اما اربا…شایا:بیرون حکیمه اشکهایش را با پشت‬
  ‫دست پاک کرد حکیمه:یک فرصت …شایا:گفتم بــــیــــرون دست مشت شده از‬
    ‫عصبانیتش را به روی میز زد که از جا پریدم … آروین با گریه نگاهش را به شایا‬
    ‫دوخته بود … حکیمه از جایش بلند شد … نگاه پر از بغضش را با نفرت به من و‬
   ‫آروین دوخت … اخمی بر روی پیشانی ام نشست … نگاهی به دستان گشت آلود‬
  ‫حکیمه کردم … با همین دستها مهتابم را به باد کتک گرفته … نگاهی به صورتش‬
‫کردم … با همین نگاها مهتاب پاکم را اذیت کرده بود … شعله ی انتقامم بیشتر شده‬
‫بود … نمی تونستم تاوان پس نداده اجازه بدم بره … با سرعت ایستادم و گفتم -صبر‬
 ‫کن حکیمه ایستاد … شایا با اخمی نگاهم کرد و گفت شایا:چیزی برای گفتن وجود‬
    ‫نداره بذارین برن-چرا ؟قدمی به طرفش برداشتم که با همان اخم نگاهش را به‬
 ‫حکیمه دوخت شایا:چرایی وجود نداره … بفرمایین بیرون لبخندی زدم و سرم را به‬
‫زیر انداختم … محترمانه حکیمه را بیرون می کرد … حکیمه قدم دیگری به طرف در‬
  ‫برداشت که با عجله گفتم -نه صبر کن نگاهم را به شایا دوختم -یک فرصت بهش‬
 ‫بده شایا:نه اصال” قدمی جلوتر برداشتم و دستش را گرفتم و نگاهم را در چشمانش‬
   ‫دوختم -شایا فقط یک فرصت با تعجب به من و به دستم که در دستش بود نگاه‬


                                    ‫78‬
‫کرد و با اخمی گفت شایا:خیلی فرصت ها داشت چشمانم را مظلومانه در چشمانش‬
‫دوختم و گفتم -شایا یک فرصت نفسش را پر صدا بیرون داد و همانطور که فشاری‬
  ‫به دستم وارد می کرد دستی به موهایش کشید و با عصبانیت به طرف حکیمه بر‬
     ‫گشت و گفت شایا:یک فرصت بهتون می دم از اعتمادم سو استفاده نکنین می‬
   ‫دونین سو استفاده کردن از اعتمادم تاوان بدی به همراه داره با لبخندی به طرف‬
      ‫حکیمه برگشتم که او را خیره به دست من و شایا دیدم … نگاهم را خیره در‬
  ‫چشمانش دوختم و با پوزخندی نگاهش کردم … موهایم را از جلو چشمانم به زیر‬
 ‫شالم بردم و اشاره ای به سینی که حاال خالی شده بود کردم و گفتم -لطفا” سینی‬
    ‫رو ببرین آشپزخونهحکیمه به طرف سینی صبحانه رفت که آروین خودش را در‬
‫صندلی جمع کردم … با ناراحتی نگاهم را به آروین دوختم … معلوم نبود با این بچه‬
  ‫چکار کرده بودن که اینطور از اینا می ترسید … آه پر صدایی کشیدم که سنگینی‬
  ‫نگاه شایا را بر روی خودم احساس کردم … خواستم دستم را از دستش خارج کنم‬
  ‫که آن اجازه را به من نداد … با تعجب نگاهش کردم که با اخمی نگاهش را از من‬
  ‫گرفت و به حکیمه نگاه کردشایا:از این فرصت خوب استفاده کنینحکیمه سرش را‬
 ‫تکان داد … با پوزخندی نگاهش کردم… با نفرت در چشمانم زل زد و با اجازه ای از‬
‫اتاق خارج شد … پوزخند را بر روی لبانم حفظ کردم… خوابها داشتم برای حکیمه …‬
   ‫نگاهم را به آروین دوختم … با دیدن چشمان خمار از خوابش لبخند مهربونی بر‬
  ‫روی لبم نشستشایا:دوباره این کارو نکنینبا تعجب به طرفش برگشتم و گفتم-چه‬
  ‫کاریصورتش را نزدیک صورتم آورد و خیره در چشمانم و گفتشایا:برای یکی دیگه‬
 ‫فرصت خواستنلبخندی زدم و گفتم-باید به همه یک فرصت داددستی به موهایش‬
      ‫کشید و نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت و گفتشایا:کسانی که از اعتمادم‬
      ‫سواستفاده می کنن لیاقت اینکه یک فرصت بهشون بدم را نمی بینمبا اخمی‬
   ‫نگاهش کردم و ناخودآگاه گفتم-خیلی مغروریشایا به طرفم برگشت و فشاری به‬
‫دستم وارد کرد و با اخمی گفتشایا:عوض شدینبا چشمان گرد شده نگاهش کردم …‬


                                    ‫88‬
         ‫گند زده بودم …. نگاهم را از او گرفتم که فشار دیگری به دستم وارد کرد و‬
 ‫گفتشایا:اوال واستون شایا نبودملبم را به دندون گرفتم … اینم یک گند دیگه … آهی‬
   ‫کشیدم و خواستم دستم را از دستش بیرون بکشم که نزدیک تر آمد و چانه ام را‬
       ‫گرفت و سرم را باال گرفت و نگاهش را به چشمانم دوختشایا:یکجوری شدین‬
     ‫چش…با تقه ای که به در خورد …نتوانست حرفش را کامل کند … از شایا فاصله‬
‫گرفتم …که شایا مشکوک نگاهم کرد … با عجله آروین را از روی صندلی که در حال‬
 ‫چرت زدن بود بلند کردم به طرف در رفتمشایا:صــــبر کنینچشمامو بستم و نفسم‬
 ‫را بیرون دادم … قدمهاش که از پشت نزدیک می شد را می شنیدم …تقه ی دیگری‬
  ‫به در اتاق خورد که … با عجله درو باز کردم … با دیدن آناهیتا … با نگرانی نگاهش‬
‫کردم … قدمی به طرف آناهیتا برداشتم که دستهای گرمش دور کمرم حلقه شد …با‬
          ‫ترس نگاهم را به آناهیتا دوختمشایا:آناهیتا خانوم آروین رو می تونین نگه‬
  ‫دارینآناهیتا نگاهی به من کرد و نگاهش را به شایا دوخت که سرم را تکان دادم که‬
‫شایا فشاری به کمرم وارد کردشایا:آناهیتا خانومآناهیتا دستش را دراز کرد و آروین را‬
   ‫از من گرفت … آخرین لحظه دست آناهیتا را فشار دادم … آناهیتا با نگرانی نگاهم‬
      ‫کرد که شایا من را وارد اتاق کرد و در را جلوی چشمان نگران آناهیتا بست …‬
 ‫احساس بدی داشتم این دستانی که دورم حلقه شده بود … دستهای شوهر خواهرم‬
   ‫بود… شوهر خواهری که هیچ از مرگ زنش خبر نداشت … من را به طرف خودش‬
     ‫برگرداند که چشمانم را بستم …شایا:بازم دارین اذیت می شینحرفی نزدم … می‬
  ‫ترسیدم حرفی بزنم باز گند بزنم …شایا:مهتاب خانومدستش را به طرف شالم برد و‬
  ‫موهایم را که از شالم بیرون زده بود را کنار زد …شایا:ساشا داره بر می گردهساشا…‬
   ‫برادر کوچیک ارباب .. ارباب کوچیکه کسی که ننگ هرزگی به مهتاب زد … کسی‬
 ‫که زندگی خواهرم را نابود .. کرد … با عجله چشمانم را باز کردم که نگاهم خیره به‬
 ‫نگاهش شدشایا:مهتاب خانوم ساشا از چیزی خبر نداره …با تعجب نگاهش کردم که‬
 ‫من را به خودش نزدیک تر کرد و گفتشایا:بعد از چهار سال ساشا داره می آد با این‬


                                      ‫98‬
 ‫خبرهایی که در این روستا پیچیده …نفسش را پر صدا بیرون داد … اخمی کردم …‬
      ‫خواستم از او فاصله بگیرم که آن اجازه را به من نداد و با اخمی به چهره اش‬
 ‫گفتشایا:قول دادیم دوست باشیم حرفامون رو از هم پنهون نکنیمدستی به گونه ام‬
 ‫کشید و اشاره ای به شالم کردشایا:یعنی اینقدر از من دلخورین که جلوی من شال‬
‫می پوشینبا چشمان گرد شده نگاهش کردم …خواستم حرفی بزنم که تقه ای به در‬
  ‫خورد و بعد از اون با عجله در اتاق باز شد … شایا اخمی کرد و نگاهش را به کسی‬
 ‫که در را باز کرده بود دوخت … از او فاصله گرفتم و نگاهم را به سوسن که با اخمی‬
        ‫نگاهم می کرد دوختمشایا:چـــــــند بار گفتم در بــــــزن بعد وارد اتاق‬
‫شوسوسن:شایا کارت دارم از حمام خارج شدم و روی تخت نشستم … که در باز شد‬
   ‫و بعد از آن آناهیتا و نرگس جون وارد شدن … نگاهم را به هر دوی آنها دوختم و‬
‫پوزخندی زدم آناهیتا:خوبی سرم را تکان دادم که نرگس جون با مهربانی نگاهم کرد‬
 ‫و تکیه اش را به دیوار داد آناهیتا:دیدم داری می دویی حاال آرومی سرم را بار دیگر‬
‫تکان دادم که آناهیتا مشتی به بازویم زد و گفت آناهیتا:چیه اللمونی گرفتی سرم را‬
   ‫تکان دادم که به طرفم خیز برداشت … با خنده از جایم بلند شدم و تکیه ام را به‬
  ‫تخت دادم … آناهیتا اخمی کرد آناهیتا:مرض روانی چرا حرف نمی زنی شانه ام را‬
    ‫باال انداختم که با حرص گفت آناهیتا:مـــــرگ نکنه ارباب زبونتو کوتاه کرده با‬
     ‫آوردن اسم ارباب اخمی کردم و گفتم -چند وقته تو و مهتاب به اینجا اومدین‬
  ‫آناهیتا خنده ای کرد آناهیتا:ااا هنوز پس اللت نکرده -جــــواب منو بده با دیدن‬
       ‫جدیت صدام با تعجب نگاهم کرد و گفت آناهیتا:یک سال و خوردی می شه‬
‫چطور؟اخمهایم بیشتر درهم رفت … موهایم خیسم را به پشت گوشم بردم و گفتم -‬
   ‫ساشا داره می آد هر دو با تعجب نگاهم کردن … ولی خیلی زود تعجب به اخمی‬
 ‫تبدیل شد آناهیتا:عوضی داره برمی گرده پس پوزخندی زدم و گفتم -اون داره بعد‬
‫چهار سال برمی گرده باز هم نگاه هر دو پر از تعجب شد … نگاهی به آناهیتا کردم و‬
     ‫گفتم -تو تا حاال ساشا رو دیدی آناهیتا:نه ندیدمش دست به سینه نگاهم را به‬


                                     ‫19‬
‫پنجره دوختم و گفتم -یک سوال بزرگ توی سرمه … هرچی دارم فکر می کنم دارم‬
   ‫به بن بست می خورم … وقتی مهتاب دوساله که اینجاست چطور ارباب کوچیکه‬
‫خواسته به مهتاب تجاوز بکنه …کی ننگ هرزگی به مهتاب زده … نگاهم را به آن دو‬
‫دوختم … با دیدن قیافه های پر تعجبشان دانستم که آنها نیز از چیزی خبر ندارن …‬
   ‫دستی به گردنم کشیدم و رو به آناهیتا و گفتم -گفتی ارباب دوتا برادر داره دوتا‬
          ‫خواهر دیگهآناهیتا:آره با اخمی گفتم:پس چرا درباره اون یکی پسر چیزی‬
     ‫نگفتی؟آناهیتا:چون اون یکی اصال” نیست -یعنی چی؟آناهیتا:اینطور که من از‬
       ‫مهتاب شنیده بود ارباب یک داداش بزرگتر از خودش داره -یعنی از فرح بانو‬
‫…آناهیتا وسط حرفم پرید و گفت آناهیتا:نه از یکی دیگه انگار شاه ارباب فرح بانو زن‬
 ‫اولش نبوده … یک تای ابرویم را باال دادم که آناهیتا ادامه دادآناهیتا:پسر بزرگ شاه‬
 ‫ارباب اصال” نیست انگار که یک عشق ممنوعه داشته بهش نرسیده اون هم به همه‬
 ‫چی پشت پا زده رفته … تمام ثروتش رو ریخته توی صورت پدرش و از این شهر یا‬
‫ممکنه از این کشور رفته باشه ..-عــــــجبآناهیتا:تازه اسمشم کسی نمی دونه چیه‬
   ‫یعنی می دوننا اما از ترس شاه ارباب و ارباب کسی به زبون نمی آره سرم را تکان‬
    ‫دادم و رو به نرگس جون و گفتم-رابطه مهتاب با شایا چطور بودهآناهیتا:شایا نه‬
‫ارباببا این حرفش به طرفش خیز برداشتم و مشتی به بازوش زدم و گفتم-خوب شد‬
  ‫یادم انداختیآناهیتا:چیوشالشو از سرش برداشتم و یکی به سرش زدم که به خنده‬
   ‫افتاد-مرض … که جلوی شوهرت باید شال روسری بپوشیآناهیتا همانطور که می‬
     ‫خندید به پشتم زد و گفتآناهیتا:خیلی باحال بود … باور کرده بودی-خفه مرگ‬
‫بمیرصورتم را برگرداندم …که نرگس جون کنارم نشست و گفتنرگس جون:خوب چرا‬
  ‫حرفای این دیونه رو باور می کنیخنده ای کردم و گفتم-از بس خرم این مارمولکم‬
  ‫سو استفاده می کنهآناهیتا:حاال که چیزی نشده موهاتو واسش افشون کنمشتی با‬
 ‫خنده به بازوش زدم و گفتم-کــــوفت… نمی دونی وقتی بهم گفت که چرا جلوی‬
    ‫من شال سرت کردی می خواستم بیام بکشمت اون بدبخت فکر کرد که باهاش‬


                                      ‫19‬
 ‫قهرمآناهیتا که چیزی یادش اومده باشه از جاش پرید و با زانو روی تخت نشست و‬
  ‫رو به من و گفتآناهیتا:راستی چرا اینطور کرد این اربابدستی به موهام کشیدم و با‬
   ‫آهی رو به نرگس جون کردم و گفتم-خوب اگه نرگس جون جواب سوالم رو بده‬
     ‫شاید بدونم چی به چیهنرگس جون :چه سوالی آناهیتا پیش مهتاب بوده-ولی‬
 ‫مهتاب احساس و رابطه اش رو به این بچه نمی گفت به شما می گفتبا پس گردنی‬
‫که آناهیتا به سرم زد خنده ای کردم و شانه ام را باال انداختم و گفتم-مگه دروغ می‬
‫گمآناهیتا:ستاره یک زره دیگه بزنی من می دونم و توخواستم حرفی بزنم که نرگس‬
  ‫جون پرید وسط حرفم و رو به من و آناهیتا و گفتنرگس جون:مگه بچه شدین هی‬
‫می پرین به همباز خواستم حرفی بزنم که آناهیتا دستش را بر روی دهانم گذاشت و‬
 ‫گفتآناهیتا:شما ادامه بدین نرگس جوننرگس جون لبخندی زد و دست آناهیتا را از‬
  ‫روی دهانم برداشت و گفتنرگس جون:آره مهتاب احساسش رو به من می گفتم …‬
 ‫مهتاب به ارباب احترام خاصی می زاشت .. به قول مهتاب ارباب نیمه دیگری از اون‬
‫بود یک مردی آروم عصبی ولی در کل یک مرد تنها و غمگین-یعنی مهتاب عاشقش‬
 ‫بودنرگس جون باز لبخندش رو به لب آورد و گفتنرگس جون:اون شوهر مهتاب بود‬
       ‫بعد از تو ارباب بود که از مهتاب حمایت کرده بود-یعنی می گین شاید حس‬
    ‫حمایتی بودهنرگس جون دستی به گونه ام کشیدنرگس جون:من توی چشمای‬
‫مهتاب دوست داشتن می دیدم عزیزمدستم را بر روی دستش گذاشتم و گفتم-پس‬
   ‫چرا به مهتابم کمک نکردنرگس جون آهی کشید و با صدایی که دردش را پنهان‬
    ‫می کرد گفتنرگس جون:اون از چیزی خبر نداره ستاره اون در تو مهتاب رو می‬
 ‫بینهآناهیتا دستی بر روی شانه ام گذاشت که لبخندی زدم و گفتم-می دونم داری‬
‫از فضولی می میری … احساس می کنم دارم گناه می کنم … وقتی شایا دستمو می‬
 ‫گیره احساس می کنم که گناه می کنمآناهیتا:خودتو ناراحت نکناز روی تخت بلند‬
   ‫شدم و ایستادم و رو به آن دو و گفتم-نیستم ناراحت نیستم من فقط واسه انتقام‬
 ‫اومدم … زجرهایی که مهتاب توی این خونه کشیده باید تک تک اونها این تاوان رو‬


                                     ‫29‬
    ‫پس بدنآناهیتا با ناراحتی نگاهم کرد که نرگس جون گفتنرگس جون:همه مقصر‬
   ‫نیستن ستارهآهی کشیدم و دستی به موهام کشیدم و گفتم -آره راست می گین‬
‫همه مقصر نیستن ..دارم دنبال باعث بانیش می گردمنفسم را پر صدا بیرون دادم که‬
‫هر دو از جایشان بلند شدن … و بدون حرفی از اتاق خارج شدن …از جایم بلند شدم‬
‫و به طرف پنجره به راه افتاد… نگاهم را به درختها دوختم … و اجازه دادم قطره اشک‬
‫از چشمانم سرازیر شود … داغم تازه بود … داغ دلم تازه بود … نبودنش را باور نداشتم‬
‫… نگاهم را به آسمان دوختم و نالیدم … از خدای خودم نالیدم … از مامان بابا نالیدم‬
       ‫… از مهتاب نالیدم … نالیدم چون تنهام گذاشته بودن .. چون کنارم نبودن …‬
    ‫چشمامو بستم که قطره اشک دیگری بر روی گونه ام سرلزیر شد .. صورت رنگ‬
‫پریده ی مهتاب جلوی چشمانم بود … دستهای سردش رو توی دستم هنوز احساس‬
‫می کردم-این زندگی حقش نبود ..حقش نبود خدابا تقه ای که به در خورد به خودم‬
    ‫آمدم و با پشت دست اشکهایم را پاک کردم-بفرماییندر اتاق باز شد و بعد از اون‬
  ‫خدمه ای سر به زیر وارد اتاق شد .. با لبخندی نگاهش کردم و گفتم-جونم عزیزم‬
  ‫کاری داشتیخدمه سرش را باال گرفت و با نگرانی نگاهم کرد … با دیدن نگرانی اش‬
 ‫قدمی به جلو برداشتم که از ترس دو قدم به عقب رفت …با تعجب نگاهش کردم که‬
 ‫گفتخدمه:نهار حاضره خانومبا گفتن این حرف با سرعت خارج شد … با تعجب به در‬
      ‫بسته ی اتاق نگاه کردم و شانه ای باال انداختم … به طرف تخت رفتم و بعد از‬
   ‫برداشتن شالم بر روی تخت موهای خیسم را به باال جمع کردم و شال را بر روی‬
 ‫سرم انداختم و از اتاق خارج شدم … از دو پله پایین اومدم و نگاهم هم را به اطراف‬
 ‫دوختم … جای تعجب داشت کسی به چشم نمی خورد … راه آشپزخونه را در پیش‬
   ‫گرفتم که با شنیدن صدای خواهر احمد به طرفش برگشتم که از اتاقی خارج می‬
‫شد-خانوم معلم کجا می رینلبخندی زدم و گفتم-نکنه تو هم نمی خوای نهار به من‬
     ‫بدی دارم می رم آشپزخونه دیگهلبخندی زد و گفت-اونجا که نهار به شما نمی‬
 ‫دناخمی کردم:چــــرابا تعجب نگاهم کرد و اشاره به اتاقی که خارج شده بود کرد و‬


                                      ‫39‬
‫گفت-اتاق غذا خوری همه اونجا جمع شدنابروهام باال رفت و با لبخندی که تعجب را‬
‫از روی چشمان او بردارم گفتم-خوب من داشتم می اومدم کمکتون کنمبا دهانی باز‬
    ‫و تعجب بیشتری نگاهم کرد که فهمیدم باز خراب کردم … با لبخندی زورکی به‬
   ‫طرف اتاق رفتم و گفتم-دختر یک ساعته منو به کار گرفتی برو به کارت برس تا‬
   ‫مادر فوالد زره نیومده سراغتخواهر احمد خنده ای کرد که خنده ی سرخوشی از‬
‫خنده اش سردادم و وارد اتاق شدم … تمام کسانی که دور میز نشسته بودن به طرفم‬
‫برگشتم … با نیش باز به همه ی اونها نگاه کردم که چشمم به آناهیتا و نرگس جون‬
      ‫افتاد که با تأسف سرشان را تکان دادن.. خنده ی دیگری کردم-ســــــــالم‬
  ‫ظهرتون بخیرآناهیتا محکم به پیشانی اش زد و چیزی در گوش نرگس جون گفت‬
‫که نرگس جون لبش را به دندان گرفت … نگاهی به صندلی ها کردم و با دیدن جای‬
  ‫خالی کنار شایا به طرف صندلی رفتم … صندلی را کنار بردم و کنارش نشستم که‬
 ‫همه با تعجب نگاهم کردن … سوسن پوزخندی زد و صورتش را به طرف مردی که‬
 ‫کنارش نشسته بود برگرداند … نگاهی به آناهیتا کردم که چشم ابرو می اومد … یک‬
‫تای ابرویم را باال دادم و نگاهم را به شایا دوختم و گفتم-چرا همه اینطور نگاهم می‬
  ‫کننشایا بر روی میز خم شد و نگاهش را به نگاهم دوخت و با اخمی گفتشایا:انگار‬
 ‫دویدن سرحالتون آورده اینقدر شاد وارد شدینبا خنده نگاهش کردم و گفتم-نه بابا‬
‫گرسنگی زده به سرمنگاهش را خیره به نگاهم دوخت و تکیه اش را به صندلی داد و‬
   ‫گفتشایا:بـــله کامال” مشخصهشانه ای باال انداختم و دست به سینه به افرادی که‬
     ‫دور میز نشسته بودن نگاه انداختم… نگاهم را به سوسن و آن مردی که کنارش‬
    ‫نشسته بود دوختم … مرد با لبخندی دستی به موهایش کشید با دیدن نگاه من‬
   ‫نگاهم کرد و لبخند دندون نمایی زد که بی توجه به لبخندش نگاهم را به شخص‬
 ‫کناری او که مرد دیگری بود دوختم … مرد با دیدن نگاهم نگاه پر تعجبش را به زیر‬
     ‫انداخت..با اخمی نگاهش کردم که نگاهم به نرگس جون و آناهیتا افتادشایا:دید‬
 ‫زدنتون تموم شدبه طرفش برگشتم و با لبخندی سرم را تکان دادم که اشاره ای به‬


                                     ‫49‬
  ‫بشقابم که خالی بود کرد و گفتشایا:شروع کنینسرم را تکان دادم و دستم به طرف‬
 ‫ظرف غذا بردم که با صدای سوسن به طرفش نگاه کردمسوسن:از اونجا بلند شویک‬
               ‫تای ابرویم را باال دادم و نگاهش کردم که ادامه دادسوسن:اونجای تو‬
‫نیستشایا:ســـــوسنسوسن اخمی کرد و نگاهش را از من گرفت و گفتسوسن:خودت‬
‫می دونی که اونجا جای مامانهشایا:غــــذاتو بخورسوسن:اونجا جای مامانه شایا-حاال‬
  ‫جای منههر دو با تعجب به طرفم برگشتن که لبخند دندون نمایی زدم و همانطور‬
‫که برنج را در بشقابم می ریختم گفتم-من زودتر اومدم زودتر جا گرفتم پس این جا‬
    ‫مال من شدبا چشمکی به سوسن و ادامه دادم-اون دیگه مشکل شماست که من‬
‫جای مامانتون نشستمسوسن:تو چطور جر….وسط حرفش پریدم و با خورش به دهن‬
 ‫رو به او گفتم-بچه جون وسط غذا حرف نزنبا حرصی نگاهم کرد که لبخندی زدم و‬
     ‫شروع به خوردن کردم …که صندلی اش را عقب کشید خواست بلند شود که با‬
‫صدای پر از تحکم شایا سرجایش نشستشایا:بــــشــــین غــــذاتو بخو با صدای پر‬
      ‫از تحکم شایا سوسن سرجایش نشست و با غیض به من نگاه کرد … لبخند پر‬
  ‫حرصی به صورتش پاشیدم …که در اتاق باز شد و آروین با چشمان خواب آلود که‬
  ‫دستش در دست یکی از خدمه ها بود وارد شد … با دیدن آروین از پشت میز بلند‬
   ‫شدم که شایا دستم را گرفت … با تعجب به طرفش برگشتم و نگاهش کردم که با‬
     ‫اخمی رو به من و گفتشایا:به سفره بی احترامی نکنینبا تعجب بیشتری نگاهش‬
‫کردم که دستم را فشرد با اخمی رو به او و گفتم-متوجه نمی شمبا فشار دیگری که‬
   ‫به دستم وارد کرد من را بر روی صندلی نشاند و گفتشایا:سفره حرمت خودش رو‬
  ‫دارهاشاره ای به لقمه ام که در قاشق نیمه مانده بود کرد و گفتشایا:نباید همینطور‬
  ‫نیمه کاره همه چیز رو رها کنینبا انگشتش اشاره ی دیگری به آروین کرد که کنار‬
    ‫آناهیتا نشسته بود و ادامه دادشایا:اون خودش می تونه از کار خودش بر بیاد می‬
     ‫دونم بچه است اما باید فرصت بزرگ شدن به اونها هم بدیمنگاهی به چشمانش‬
  ‫کردم که نمک پاش را برداشت و همانطور آرام که من بشنوم گفتشایا:می بینی که‬


                                      ‫59‬
   ‫وقتی یک تازه وارد می رسه و سفره انداختن کسی از سر سفره بلند نمی شه که‬
‫سالم کنه فکر می کنی دلیل این کار چی می تونه باشهنمک را بر روی غذایم پاشید‬
       ‫و با ابرو اشاره کرد که بخورم … مطیعانه از اشاره اش قاشق را به دهن بردم و‬
 ‫عجوالنه پرسیدم-دلیلش می تونه چی باشهدستی به موهایش کشید و همانطور که‬
 ‫حواسش به غذایش بود گفتشایا:دلیلش واضحه اونا حرمت سفره رو نگه می دارن …‬
  ‫حرمت اون نعمت های خدایی که توی اون سفره هستسرم را تکان دادم و لقمه ی‬
 ‫دیگری در دهان گذاشتم و گفتم-تاحاال به این چیزا فکر نکرده بودمشایا:می دونم-‬
    ‫چطور می دونیشایا با ابرو اشاره ای به دهان پرم کرد و گفتشایا:از اونجایی که با‬
 ‫دهان پر حرف می زنینلبخندی زدم و با خنده سرم را تکان دادم که نگاه پر تعجب‬
‫همه به ما دوخته شد … شایا سرش را تکان داد و دیگر تا آخر نهار حرفی بین من و‬
‫او زده نشد … بعد از اتمام نهار هر یک به طرف سالن راه افتادیم که نگاهم را به شایا‬
   ‫دوختم … موهای لختش بر روی پیشانی اش ریخته بود و با اخمی به زمین خیره‬
  ‫شده بود … با دستش موهایش را از روی پیشانی اش به باال برد که باز موهایش بر‬
 ‫روی پیشانی اش ریخت و لبخندی را بر روی لبهایم آورد … چهره ی جذابی داشت‬
‫.آناهیتا:خوردیشبا صدای آناهیتا دست از نگاه کردن او برداشتم و نگاهم را به آناهیتا‬
    ‫دوختم-چی گفتیآناهیتا تکیه اش را به مبل داد و رو به من و گفتآناهیتا:معلومه‬
  ‫زیادی تو فکر بودیلبخندی زدم و هم مانند خودش تکیه ام را به مبل داد و گفتم-‬
‫داشتم قیافه شوهر خواهر گلم رو آناالیز می کردمآناهیتا:اوووو حاال دیگه شده شوهر‬
‫خواهر گلمشانه ای باال انداختم و نگاهم را بار دیگر به شایا دوختم و گفتم-می دونم‬
‫یک روز بیشتر نیست شناختمش اما بعید می دونم این به مهتاب صدمه ای رسونده‬
   ‫باشهآناهیتا:از کجا می دونیدست بر زیر چانه بردم و آن را خواراندم و گفتم-نمی‬
 ‫دونم اما از چشاش می خونم نمی تونه به کسی صدمه ای رسونده …باشه که اخموه‬
 ‫اما احساس می کنم اون از مهتاب محافظت می کرد و مهتاب از اونآناهیتا سرش را‬
 ‫نزدیک گوشم آورد و گفتآناهیتا:شاید هم اینطور نباشه لبخندی زدم و همانطور که‬


                                      ‫69‬
‫به شایا نگاه می کردم گفتم-شاید اونطور که تو هم فکر می کنی نباشه می دونم می‬
   ‫گی برای نظر دادن زوده ولی یک چیز خاصی داره این ارباب جــــون آناهیتا بار‬
    ‫دیگر تکیه اش را به مبل داد و نگاه به شایا و گفت آناهیتا:از کجا اینقدر مطمئن‬
  ‫حرف می زنی-چون دیده ی خوبی به اون دارمسرش را تکان داد که لبخند دندون‬
    ‫نمایی زدم … با احساس سنگینی نگاهی بر روی خودم … نگاهم را به طرف دیگر‬
  ‫گرداندم که با دیدن نگاه خیره ی همان مردی که کنار سوسن سر میز نشسته بود‬
‫گره خورد… یک تای ابرویم را باال دادم و همانطور که به اون با آن لبخند خیره بودم‬
                                                             ‫از آناهیتا پرسیدم…‬

‫آنی این مردک رو می شناسی آناهیتا صاف نشست و همانطور که نگاهم را دنبال می‬
    ‫کرد با اخمی گفت آناهیتا:اه چقدر من ازش بدم می آد-کی کی هست آناهیتا با‬
      ‫حرصی که از نگاه خیره ی او به من می خورد گفت آناهیتا:بابای آروینه شوهر‬
‫آتوسا… یوسف-عجــــــب آناهیتا:تورو خدا نگاهش کن چطور نگاه می کنهبا صدای‬
 ‫پر از عصبانیتش خنده ای کردم و گفتم-حرص نخور خواهر جان شیرت خشک می‬
‫شه آناهیتا مشتی به بازویم زد وبا اخمی گفتآناهیتا:انگار تو هم خوشت اومده ..نگاش‬
  ‫نکن خنده ی دیگری کردم و به طرف آناهیتا برگشتم و با چشمکی به او و گفتم-‬
 ‫خودمونیم هــــا اصال” آروین شباهتی به این یارو ندارهآناهیتا شانه ای باال انداخت‬
   ‫و گفتآناهیتا:بهتر که نداره… حیف پسر به اون ماهی شباهت این مردک چلغور رو‬
 ‫داشته باشه دستم را از زیر شال الی موهایم بردم و با عالمت سوالی رو به آناهیتا و‬
     ‫گفتم-راستی آنیآناهیتا با سوال نگاهم کرد که ادمه دادم و گفتم-پس این مادر‬
  ‫شوهرای خواهر عزیزم کجا تشریف دارنآناهیتا:بهتر که نیست.. اون عجوبه هم رفته‬
‫زیارت یکی از اقوام دورلبخندی زدم و گفتم-این چه اقوام دوریه که هر دو هوو با هم‬
    ‫رفتنآناهیتا با حرف من نیمچه خنده ای کرد و گفتآناهیتا:فرح بانو خیلی مهربونه‬
     ‫زربن خاتون رو عین خواهرش دوست داره اما زرین خاتون نـــــوچ-چراآناهیتا‬
 ‫دست به سینه نشست و نگاهی به شایا و سوسن کرد و گفتآناهیتا:یک نگاه به ارباب‬

                                      ‫79‬
  ‫و سوسن بنداز خودت متوجه می شی …زرین خاتون هیچ وقت از اینکه شاه ارباب‬
       ‫همه ی ثروتش رو به نام شایا کرد راضی نبود-یعنی می گی از شایا بدش می‬
 ‫آدآناهیتا شانه ای باال انداختآناهیتا:نمی دونم واال من هروقت این ارباب رو می دبدم‬
   ‫داشته از دستورات زرین خاتون پیروی می کرده اونطور که مهتاب می گفت شایا‬
 ‫بین دوتا مادراش هیچ فرقی نمی زاره اما زرین خاتون از اینا کینه به دل دارهاخمی‬
 ‫کردم و با نفس عمیقی گفتم-چقدر اینا داستان دارنآناهیتا:تازه دیشب هم یک چیز‬
      ‫دیگه کشف کردمبا تعجب نگاهش کردم که ادامه دادآناهیتا:ارباب ثروتی که از‬
   ‫پدرش به خودش رسیده بود به طور مساوی بین خواهر و برادراش تقسیم کرده-‬
‫واقـــــعا”آناهیتا:برای همینه که همه یک احترام خاصی به ارباب شایا می زارنتکیه‬
  ‫ام را به مبل دادم و ابرویی باال انداختم و گفتم-نــــــــــوچ یک چیزی بین اینا‬
  ‫خیلی مشکوکهآناهیتا اخمی کرد و رو به من و گفتآناهیتا:تورو خدا ستاره شر به پا‬
    ‫نکن توی همین یک روز خیلی مشکوک شدی برای ایناخنده ای کردم و گفتم-‬
             ‫نترس خواهری من کسی که کاری به من نداشته باشه کاری به کارش‬
  ‫ندارمآناهیتا:واسه همین می خوای کارآگاه بازی در بیاریلبخند دندون نمایی زدم و‬
 ‫گفتم-خوب منو شناختی هادستی به صورتم کشیدم و همانطور که لبخند می زدم‬
 ‫ادامه دادم-من باید سر از کار همه اینا دربیارم به خصوص این اربابآناهیتا پوفی کرد‬
  ‫و گفت آناهیتا:واااااای ستاره مگه تو حاال نگفتی که این شایا اینطوره-چرا گفتم اما‬
‫نمی تونم از فکر کردن ازش بگذرم کهآناهیتا خنده ای کرد که نگاهم به جای خالیه‬
 ‫نرگس جون افتاد رو به آناهیتا کردم و گفتم-پس نرگسی کجاستآناهیتا خمیازه ای‬
‫کشید و گفتآناهیتا:با آروین رفتن بخوابن-این بچه چقدر می خوابهاز جایش بلند شد‬
   ‫و رو به من و گفتآناهیتا:من هم برم بخوابمسرم را تکان دادم که دستش را در هوا‬
 ‫تکان داد و رو به بقیه با معذرت خواهی سالن را ترک کرد … شانه ای باال انداخت و‬
 ‫دست به سینه به سوسن …یوسف و شایا نگاه کردم … با دیدن تنهایی شایا از جایم‬
 ‫بلند شدم و کنارش نشستم که یوسف و سوسن با تعجب نگاهم کردم … با یک تای‬


                                       ‫89‬
 ‫ابروی باال رفته به طرف شایا برگشتم که نگاه او را نیز متعجب به خودم دیدم-چیه‬
   ‫چی شدهشایا عمیق در چشمانم خیره شد و سرش را تکان داد و گفتشایا:هیچی‬
‫فقط غیر منتظره کنارم نشستینلبخندی زدم و گفتم-خوب دیدم تنها نشستی گفتم‬
‫که کنارت بشینم مشکلیهشایا:نه مشکلی نیست شما می تونین بشینیناخمی کردم و‬
          ‫گفتم-تو چرا اینقدر رسمی با من صحبت می کنیبا تعجبی نگاهم کرد و‬
‫گفتشایا:شما خودتون خواستین-مــــن…سرش را تکان داد که موهایش بار دیگر بر‬
‫روی پیشانی اش ریخت … لبخندی زدم و با یاد آوری اینکه من حاال مهتاب بودم نه‬
   ‫ستاره آهی کشیدم و رو به او که نگاهم می کرد گفتم-گذشته ها گذشته دوست‬
‫ندارم با من رسمی صحبت کنیشایا:خیلی عوض شدیننگاهم را از او گرفتم … باز هم‬
‫سوتی داده بودم …شایا نفسش را پر صدا بیرون داد و گفتشایا:یعنی من می تونم این‬
 ‫تغییر رو به فال نیک بگیرمبه طرفش نگاه کردم … تردید را در نگاهش می دیدم …‬
   ‫نگاهش هزار حرف داشت … نفرت …عشق …آهی کشیدم …اگه می فهمید مهتاب‬
    ‫دیگه توی این دنیا نیست چکار می کرد …خواستم حرفی بزنم که شخصی دوان‬
    ‫دوان وارد سالن شد و با تعضیمی رو به شایا که اخم کرده بود گفت-اربابشایا از‬
    ‫جایش بلند شد که مرد به عقب رفت و نفس نفس زنان رو به شایا و گفت-شما‬
 ‫…شما راست گفتین اربابشایا اخمهایش بیشتر درهم رفت و قدمی به او نزدیک شد‬
 ‫که با دیدن ترس درچشمان مرد از جایم بلند شدم که مرد که تازه چشمش به من‬
 ‫افتاده بود با چشمان گرد شده از ترس نگاهم کرد … نگاهش پر از تعجب شده بود…‬
    ‫پر از ترس ناشناختهشایا:بـــــنال چـــــی شده قاسمبا داد شایا از جا پریدم و‬
    ‫نگاهش کردم …از نگاهش شراره های خشم می بارید …. حاال در چشمانش فقط‬
‫غرور دیده می شد خشمی که هر لحظه ممکن بود بیرون بیاید … قاسم از صدای داد‬
     ‫شایا دو قدم به عقب رفت و با ترس و لرز رو به او گفت-دروغه ارباب همه چی‬
‫دروغهبا تعجب نگاهم را به قاسم دوختم … شایا قدمی جلو برداشت و بازوی او را در‬
 ‫دست گرفت و با صدایی که در آن خشم بیداد بود گفتشایا:درست حرف بزن بدونم‬


                                     ‫99‬
 ‫چی می گیقاسم بار دیگر نگاهش را به من دوخت و با ترس و تعجب نگاهم کرد که‬
           ‫شایا غرید و با صدای بلندی رو به او و گفتشایا:مــــنــــو نـــــگــــاه‬
‫کنقاسم:ار..اربا…ارباب …این…ایننگاهش را به من دوخت که شایا به طرفم برگشت و با‬
‫صدای بلندی رو به من و گفتشایا:برو توی اتاقتبا تعجب نگاهش کردم … یک سانتی‬
     ‫متر هم از جایم تکان نخوردم … شایا با دیدن نگاه پر از تعجبم نفسش را بیرون‬
        ‫فرستاد … دستش را که دور بازوی قاسم بود را رها کرد و با اخمی به طرفم‬
     ‫برگشت… که ناخدآگاه قدمی به عقب رفتم … ایستاد و نگاهم کرد … چیزی در‬
 ‫چشمانش درخشید … اما زود آن درخشش محو شد همانطور که نگاهش به من بود‬
     ‫با صدایی که در آن سعی در آرام کردن عصبانیتش داشت گفتشایا:قاسم برو تو‬
   ‫ماشین تا من بیامنگاهم را به قاسم دوختم که سر به زیر و بدون حرف دیگری از‬
   ‫سالن خارج شد و رفت … سوسن با پوزخندی نگاهم کرد که بار دیگر نگاهم را به‬
 ‫شایا دوختم …دستی در موهایش کشید و قدمی به جلو امد …حرکتی نکردم و فقط‬
 ‫نگاهش کردم خواست دستم را در دستش بگیرد … با صدای یوسف دستش را نیمه‬
      ‫راه پس کشید و با اخمی به طرف یوسف برگشتشایا:چیزی گفتییوسف :اتفاقی‬
      ‫افتادهشایا:باید اتفاقی افتاده باشهیوسف نگاهش را به من دوخت و با لبخندی‬
 ‫گفتیوسف:آخه مهتاب خانوم رو بد نگاه می کرددستهای شایا مشت شد و با صدایی‬
   ‫که خشمش را در آن ریخته بود گفتشایا:کسی به تو اجازه ی دخالت دادیوسف با‬
    ‫نگرانی نگاهش را به شایا دوختیوسف:من فقط…شایا دستش را باال برد و او را به‬
  ‫سکوت دعوت کردشایا:حرف نباشهبا همان اخم به طرف من برگشت و با عصبانیت‬
‫رو به من و گفتشایا:برو اتاقت-چرا؟با ابرویی باال رفته نگاهم کرد … می دونستم حاال‬
‫دارم گیج می زنم … دستم را گرفت .. نگاهم را به دستم که در دستش بود دوختم و‬
‫رو به او مظلومانه گفتم-یعنی باید برم تو اتاقشایا با چشمان گرد شده نگاهم کرد که‬
  ‫سوسن رو به من کرد و گفتسوسن:وقتی می گه برو تو اتاقت یعنی بروبه جای شایا‬
   ‫اخمی کردم و رو به او و گفتم-کسی از تو نظر خواستسرم را تکان دادم و زیر لب‬


                                      ‫111‬
 ‫گفتم-واال یک کلمه هم از این هم باید بشنویمنگاهم را به شایا دوختم می دونستم‬
  ‫حرفم را شنیده … با همون اخم دستم را از دستش خارج کردم و پشت به او از پله‬
    ‫ها باال رفتم … دستی به موهایم که از شالم بیرون زده بود کشیدم … نفسم را با‬
 ‫حرص بیرون دادم … بدم می اومد کسی توی کارام دخالت می کرد … به طرف اتاق‬
   ‫به راه افتادم … دستم را به طرف دستگیره بردم که دست گرمش روی دستم قرار‬
    ‫گرفت … حلقه ای که در دستش بود … چنگی به قلبم زد … یاد حلقه ی مهتاب‬
  ‫افتادم که آن را در کف دستم گذاشت … دستش دور کمرم حلقه شد و هر دو وارد‬
        ‫اتاق شدیم … همانطور که من را در آغوش گرفته بود کنار گوشم زمزمه وار‬
  ‫گفتشایا:ناراحت شدیبا ناراحتی به دستش که دورم حلقه شده بود کردم… احساس‬
‫گناه می کردم … این دستها نباید دور من حلقه می شد … شایا بیشتر من را به خود‬
     ‫فشرد که لبم را به دندان گرفتم و با ناراحتی چشمانم را بستمشایا:برای راحتی‬
    ‫خودت گفتم بیای تو اتاقچیزی نگفتم سعی کردم دستش را پس بزنم که بیشتر‬
  ‫خودش را به من چسپاند … حاال حاضر بود همه ی اموالم را بدم ولی این احساس‬
 ‫گناه را نداشته باشم .شایا:از من ناراحتی مهتابحرفی نزدم که گونه اش را به گونه ام‬
  ‫چسپاند و آرام گفتشایا:نمی دونی وقتی گفتی دیگه باهات رسمی صحبت نکنم …‬
    ‫فهمیدم منو بخشیدیبا سرعت چشمانم را باز کردم و آرام و با صدایی که در آن‬
‫سوال بود گفتم-ببخشمشایا:آره مهتاب بخشش تو .. فقط بخشش تو ..هنوز در عذابم‬
‫…یادته بهم گفتی ما دوستیم دوستا هیچ وقت از هم ناراحت نمی شنلبم را به دندان‬
‫گرفتم … باز هم همان بغض در گلویم نشست…. صورت زیبای مهتاب جلوی چشمانم‬
‫جان گرفت … خاطراتش مانند فیلمی از جلوی چشمانم گذشت … زمانی که دستم را‬
 ‫در دست آناهیتا گذاشت و با لبخند مهربان همیشگی اش گفت”ماها با هم دوستیم‬
  ‫و دوستها هیچ وقت از هم ناراحت نمی شن” حرف همیشگی مهتاب بود … شایا با‬
  ‫ناراحتی آهی کشیدشایا:مـــهتاباحساس عذاب رهایم نمی کرد … من داشتم گناه‬
   ‫می کردم … گناه در حق مردی که حاال من را زنش می دانست… مردی که زنش‬


                                      ‫111‬
‫برایش یک دوست بود .. مردی که هیچ از نبود همسرش خبر نداشت … نمی دونست‬
‫که اون مهتابی را که آنقدر با احساس اسمش را صدا می زد دیگر در این دنیا نیست‬
‫… دیگر مهتابی نبود .. دیگر همسر مهربونی نبود … دیگه اون دوستی که شایا از اون‬
  ‫حرف می زد نبودشایا:نمی خوای حرفی بزنیسرم را به چپ و راست تکان دادم که‬
      ‫موهایم بر روی صورتم ریخت … آهی کشیدم و گفتم-می شه ولم کنی شایابا‬
  ‫دستش موهایم را کنار زد و با صدای آرامی گفتشایا:چرا؟شالم را از سرم برداشت و‬
‫سرش را در موهایم فرو برد و نفس عمیقی کشید که با ناراحتی چشمانم را بستم …‬
  ‫در دل نالیدم … نالیدم که نمی توانستم کاری بکنم موهایم را به طرفی برد و آرام‬
   ‫گفتشایا:چرا مهتاب… چرا از من فاصله می گیری … گناه من چیه مهتاب … نمی‬
    ‫تونم محبت کنم … چرا نمی تونم محبت ببینمقطره اشکی از گوشه ی چشمانم‬
           ‫سرازیر شد-شایاشایا نفس عمیق دیگری کشید و با صدای پر از احساس‬
  ‫گفتشایا:جــــان شایانفس های داغش به گردنم می خورد و حال خرابم را خرابتر‬
  ‫می کرد … احساس عذاب و گناه در وجودم رخنه کرده بود … با قرار گرفتن لبهای‬
‫داغش بر روی گردنم … با سرعت چشمانم را باز کرد و از او فاصله گرفتم … نگاهم را‬
‫به او دوختم … نفس نفس می زدم …شایا دستی در موهایش کشید …خواست حرفی‬
  ‫بزند که تقه ای به در زده شد .. با سرعت و بدون توجه به شایا به طرف در رفتم و‬
 ‫آن را باز کردم … هنوز نفس نفس می زدم … خدمه با دیدنم با تعجب نگاهم کرد و‬
‫گفتخدمه:ماشین حاضرهو بدون حرف دیگری از جلوی چشمانم با سرعت گذشت …‬
 ‫قلبم تند می تپید … تکیه ام را به دیوار کنار در دادم … و نگاهم را از پشت به شایا‬
‫دوختم … سرم را با ناراحتی به زیر انداختم که به طرفم برگشت .. صدای قدم هایش‬
  ‫که به من نزدیک می شد را می شنیدم … اما از زور ناراحتی و عذاب از جایم تکان‬
   ‫نخوردم …رو به رویم ایستاد که گفتم-م..من …منچانم را گرفت و سرم را باال آورد‬
      ‫…نگاهش را خیره در نگاهم دوخت … موهایم را کنار زد و گفتشایا:چی شدهبا‬
   ‫ناراحتی نگاهش کردم و لبخندی تلخی زدم و گفتم-دارم عذاب می کشم .. دارم‬


                                     ‫211‬
 ‫احساس..اجازه نداد حرفم را بزنم ..پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاند و دستش را‬
   ‫بر روی دهانم گذاشت و کنار گوشم گفتشایا:هــــیــــس بهش فکر نکنچشمامو‬
 ‫بستم … لبهایش را بر روی پیشانی ام گذاشت و با سرعت از اتاق خارج شد و من را‬
‫با آن احساس تنها گذاشت … گرمی بوسه اش را بر روی گردنم احساس می کردم …‬
  ‫تکیه ام را از دیوار گرفتم و به طرف پنجره رفتم … با یک حرکت آن را باز کردم …‬
 ‫نگاهم را به آسمون دوختم … صورت زیبای مهتاب در آن غروب دلگیر برایم لبخند‬
‫می زد … لبخند مهربان و همیشگی اش … لبخندی زدم و دستم را دور حلقه ای که‬
 ‫مهتاب آن را به من داده بود مشت کردم …بخندی به آروین که در حال بازی کردن‬
        ‫بود زدم … و دست به سینه نگاهش کردم …همانطور که نگاهم به آروین بود‬
   ‫…سنگینی نگاهی را بر روی خود احساس کردم … سرم را برگرداندم که نگاهم در‬
      ‫نگاه یوسف گره خورد … با دیدن نگاهم لبخند زشتی بر روی لبش نشست که‬
  ‫پوزخندی زدم و با تأسف سرم را برگرداندم .. حق با آناهیتا بود …زیادی هیز بود و‬
      ‫بیشتر از همه با سوسن صحبت می کرد … نگاهم را به سوسن دوختم که مثل‬
   ‫چهارساعت گذشته نگاهش به همان پسر بود که هنوز نفهمیده بودم چکاره است‬
     ‫…پوفی کردم و نگاهم را شایا دوختم … از وقتی که از اتاق رفته بود هنوز ندیده‬
‫بودمش … از اینا هم نمی تونم بپرسم …با اون پوزخنده مسسخرشون نگاهم می کنن‬
  ‫که دلم می خواست هرچی از دهنم در می آد نثارشون کنم…اما با نگاه های نگران‬
  ‫نرگس جون و آناهیتا آروم می شدم و فقط لبخندی می زدم که از هر فوشی برای‬
   ‫آنها بدتر بود …آناهیتا:به چی فکر می کنی که سرتو اینقدر تکون می دیبا شنیدن‬
 ‫صدایش از جا پریدم و مشتی به دستش زدم-مرض ترسیدمآناهیتا:به درک حاال بگو‬
‫به چی فکر می کردیلبخند دندون نمایی زدم و گفتم-می دونی آنی حاال که فکر می‬
       ‫کنمچشمکی به اون که منتظر حرفم بود زدم و ادامه دادم-تو خماری بمونی‬
‫بهترهآناهیتا با حرصی نگاهم کرد که لبم را به دندان گرفتم که از قیافه اش به خنده‬
       ‫نیوفتم … آناهیتا دستش را باال برد که به بازویم بزند که نرگس جون که تازه‬


                                     ‫311‬
‫کنارمان نشسته بود دستش را گرفت و با اخمی به هر دوی ما نگاه کرد و گفتنرگس‬
    ‫جون:مثل بچه ها می پرین به جون همآناهیتا:نرگس جون اون شروع کرداخمی‬
   ‫کردم:غلتا خودت شروع کردیآناهیتا دستش را مشت کرد خواست حرفی بزند که‬
    ‫نرگس جون نیشکونی از هر دوی ما گرفت و با لبخند زورکی زیر لب گفتنرگس‬
  ‫جون:جیز جیگر بشین هر دوی شما دارن نگاهتون می کنهسرم را باال گرفتم و به‬
‫همان پسر نگاه کردم با دیدن نگاهم با ناراحتی نگاهم کرد و سرش را به زیر انداخت‬
‫… به طرف نرگس جون و آناهیتا برگشتم که نگاهشان به همان پسر بود و گفتم-این‬
     ‫یارو کیه؟هردو شانه ای باال انداختن که با تعجب نگاهشان کردم و گفتم-یعنی‬
 ‫شماها نمی دونین این کیهآناهیتا همانطور که نگاهش به پسر بود گفتآناهیتا:واال از‬
 ‫اونجایی که من یادمه این همینجا بوده انگار پسرعموی اربابهدوباره نگاهم را به پسر‬
     ‫دوختم … چهره ی بانمکی داشت ..اما زیادی مارموز بود … چشمامو ریز کردم و‬
   ‫دقیق نگاهش کردم … از سرتا پاش استرس می بارید … اما خیلی مظلوم بود … تا‬
‫حاال ندیدم که حرفی بزنه یا به کسی چیزی بگهآناهیتا:اینقدر نگاهش نکننگاهم را از‬
   ‫او گرفتم که نگاهم به سوسن افتاد که با اخمی نگاهم می کرد … لبخندی زدم …‬
‫نقطه ضعف سوسن افتاده بود توی دستم .. با خیال راحت برگشتم به طرف آناهیتا و‬
         ‫گفتم-اسمش چیهآناهیتا دستش را زیر چانه زد که نرگس جون به جای او‬
 ‫گفتنرگس جون:اسمش میالده بیست شش ساله شه مامان باباشو توی حادثه ای از‬
     ‫دست داده برای همین اینطور گوشه گیره … توی بیمارستان روانی هم بستری‬
     ‫بودهمن و آناهیتا با تعجب نگاهمان را به نرگس جون دوختیم که شانه ای باال‬
‫انداخت و گفتنرگس جون:چیه چرا اینطور نگاهم می کنین-نرگسی شما هم بله من‬
  ‫فکر می کردم این آناهیتا بی بی سیه اما …با مشتی که هر دو به بازویم زدن خنده‬
   ‫ای کردمآناهیتا:هی من به تو هیچی نمی گم تو شروع می کنی-وااا مگه من چی‬
   ‫گفتمآناهیتا اخمهایش را درهم کرد و گفتآناهیتا:همون بهتر که زر نزنی تونرگس‬
       ‫جون پوفی کرد و سرش را با تأسف برای من و آناهیتا تکان داد و گفتنرگس‬


                                     ‫411‬
  ‫جون:کی می خواین بزرگ بشین شما دوتانگاهش را به میالد دوخت و گفتنرگس‬
 ‫جون:مهتاب ازش به من گفته بودآهی کشیدم و تکیه ام را به مبل دادم … هنوز غم‬
   ‫از صدای هردو با اسم مهتاب می بارید … نگاهی به لباسهای یک دست مشکی ام‬
 ‫کردم و با ناراحتی دستی به آنها کشیدم … هنوز دردمان تازه بود … نگاهی به لباس‬
  ‫های آناهیتا و نرگس جون کردم … لباس های هر دوی آنها تیره بود اما با رنگهای‬
     ‫مختلف … جای خالی مهتاب هیچ وقت پر نمی شد … هیچ وقتآروین:مـــهتاببا‬
  ‫شنیدن صدای آروین سرم را باال گرفتم و لبخندی به رویش زدم که اخمی کرد و‬
   ‫گفتآروین:مهتاب آروین خسته شدابروهایم را باال دادم و تکیه ام را از مبل گرفتم‬
  ‫دستی به سرش کشیدم-خوب عزیزم استراحت کنآروین سرش را به زیر انداخت و‬
  ‫دستی به شکمش کشید که او را به طرف خودم کشیدم و بر روی پایم گذاشتم …‬
 ‫آرام در گوشش گفتم-چیه عزیزم دل درد داریسرش را باال گرفت و با نگاه کودکانه‬
‫اش نگاهم کرد و سرش را تکان داد و گفتآروین:نه آروین دلش درد نمی کنهبا نحوه‬
   ‫حرف زدنش نتونستم خودم رو کنترول کنم و بوسه ای بر روی گونه اش نهادم و‬
 ‫گفتم-پس عزیز مهتاب چشهسرش را به گوشم نزدیک کرد و آرام گفتآروین:شکمم‬
 ‫صدا می دهبا تعجب نگاهش کردم و گفتم-صدا می دهاخمی کرد و سرش را تکان‬
‫داد و گفتآروین:اوهوم آروین شکمش صدا می ده … دایی شایا می گه آروین هر وقت‬
‫شکمش صدا داد یعنی آروین گشنشهبا تعجب بیشتری نگاهش کردم و بعد با صدای‬
‫بلند خندیدم … آروین با دیدن صورت خندانم اخمش به لبخندی تبدیل شد و با من‬
‫شروع به خندیدن کرد … با دیدن خنده ای گونه اش را بوسیدم و از جایم بلند شدم‬
      ‫و آروین را با خودم بلند کردم .. نگاهم را به جمع دوختم …نگاه نرگس جون و‬
  ‫آناهیتا با مهربانی به من دوخته شده بود … نگاه سوسن پر بود از نفرت و با اخمی‬
  ‫نگاهش به من و آروین بود … نگاه یوسف خالی از هر حس پدری به پسرش بود …‬
  ‫تنها نگاه… نگاه وحید بود که هیچ از اون نگاه سر در نمی آوردم … ولی لبخندی بر‬
    ‫روی لبانش بود … لبخندی که نه شادی را می شد در ان خواند و نه غم … پوفی‬


                                    ‫511‬
‫کردم و رو به همه آنها و گفتم-شماها گشنتون نیستیوسف نگاهی به ساعتش کرد و‬
‫با لبخندی از جایش بلند شد و گفتیوسف:حاال دیگه وقت….هنوز حرفش کامل نشده‬
            ‫بود که حکیمه وارد سالن شد و با صدای بلندی گفتحکیمه:شام حاضره‬
   ‫بفرمایینیوسف با صدای بلند خندید که با اخمی نگاهش کردم … اناهیتا و نرگس‬
‫جون از جایشان بلند شدن … و با غیض نگاهی به یوسف انداختن و به طرف اتاق غذا‬
  ‫خوری به راه افتادن … خودم را به آناهیتا رساندم که گفتآناهیتا:ایــــــش چندش‬
‫خیلی ازش بدم می آدنرگس جون لبش را به دندان گرفت و رو به آناهیتا گفتنرگس‬
  ‫جون:آناهیتا زشتهآناهیتا اخمی کرد و گفتآناهیتا:هیچ زشت نیست مردیکه خجالت‬
  ‫هم نمی کشه-حرص نخور شیرت خشک می شه جیگرآناهیتا با اخمی نگاهم کرد‬
   ‫که خنده ای سر دادم و وارد اتاق شدم … هر یک دور میز نشستیم … نگاهم را به‬
 ‫جای خالی شایا دوختم … معلوم نبود قاسم چه حقیقتی را می خواست به او بگوید‬
      ‫… غذا را برای آروین در بشاقبش ریخت و با کشیدن دستی به سرش شروع به‬
 ‫خوردن کرد … دستم را به طرف سیب زمینی های سرخ شده دراز کردم که سوسن‬
‫نیز هم زمان دستش را به طرف ظرف دراز کرد … با پوزخندی نگاهم کرد که لبخند‬
  ‫دندون نمایی زدم و ظرف را از زیر دستش کشیدم … با حرصی سرش را تکان داد‬
‫که یعنی دارم واست …شانه ای باال انداختم .. و تا آخر شام با آروین سرگردم شدم و‬
      ‫هردوی ما زودتر از همه از پشت میز بلند شدیم … آروین را به طرف اتاقی که‬
  ‫مطعلق به من بود بردم … با خمیازه ای که کشید لبخندی زدم-چیه عزیزم خوابت‬
   ‫می آدبا اخمی سرش را به مثبت تکان داد که بوسه ای بر روی گونه اش نهادم و‬
 ‫گفتم-اول می ریم حموم بعد می خوابیم باشهآروین با ترس نگاهم کرد و دستش را‬
   ‫بر روی لباسش گذاشت و با صدای لرزانی گفتآروین:نه..نه آروین نمی خواد حموم‬
 ‫کنهبا دیدن ترس چشماش با تعجب نگاهش کردم و گفتم-چرا عزیزم اینطور راحتر‬
 ‫می خوابیآروین:نه آروین حموم کردن خوشش نمی آدسرم را کج کردم و گفتم-اگه‬
        ‫قول بدم بهت خوش بگذره حموم می کنیآروین با این حرفم قطره اشکی از‬


                                    ‫611‬
 ‫چشمانش سرازیر شد … با نگرانی نگاهش کردم که گفتآروین:مهتاب.. تو هم آروین‬
‫رو اذیت می خوای بکنیکنارش زانو زدم که هم قدش باشم و نگاهم را به نگاه اشکی‬
‫اش دوختم-مهتاب آروین رو خیلی دوست داره اذیتش نمی کنهآروین:همه به آروین‬
   ‫همین می گن …اما آروین رو توی حموم اذیت می کنندستی به سرش کشیدم و‬
        ‫گفتم-کی آروین مهتاب رو اذیت می کنهآروین دستی بر روی قلبش نهاد و‬
    ‫گفتآروین:هر وقت آروین رو توی حموم اذیت می کنن… آروین اینجاش اوخ می‬
 ‫شهبا نگرانی نگاهش کردم … توی حموم چه اذیتی با این بچه می تونن کرده باشن‬
 ‫… با نگرانی بیشتری با این افکاری که در سرم بود دست بردم و پیراهن آروین را از‬
 ‫تنش خارج کردم … با دیدن کبودی ها بر تن او … بغضی در گلویم نشست … چای‬
 ‫دستی بر روی کمرش مانده بود و کبود شده بود … دستی به آن کشیدم که متوجه‬
   ‫آروین شدم که در حال گریه کردنه … او را بآغوش گرفتم و با بغض صدام گفتم-‬
       ‫هــــیس عزیزمآروین با هق هق گریه بیشتر خودش را بیشتر در آغوشم جا‬
‫دادآروین:مهتاب تو آروین رو اذیت نکناو را به خود فشردم و کنار گوشش گفتم-کی‬
 ‫تورو اذیت کرده گلمآروین همانطور که گریه می کرد شمرده شمرده گفتآروین:پسر‬
‫خوبی ام .. آروین پسر خوبیهقطره اشکی از چشمانم سرازیر شد … این بچه توی این‬
     ‫سنش چه دردی کشیده بود … اورا میان دستانم بلند کردم … و به طرف حمام‬
 ‫بردمش به خودش لرزید و شانه هایم را از گریه لرزاند … آب را برایش پر کردم و او‬
    ‫را در وان قرار دادم … با نگرانی نگاهم کرد که لبخند مهربانی زدم و گفتم-با آب‬
   ‫بازی کن تا بیامدست بردم و اشکهایش را که بر روی گونه اش سرازیر می شد را‬
 ‫پاک کردم و گفتم-تا من هستم از چیزی نترسبلند شدم که دستم را گرفت دوباره‬
  ‫به زانو نشستم .. اشکهای روی صورتم را با دستان کوچک و توپلویش پاک کرد که‬
     ‫مشتی آب به صورتش پاشیدم که میان غمش خنده ی مستانه ای سر داد … از‬
‫خنده اش خنده ای سر دادم و هر دو شروع بازی کردیم … از خنده اش شاد بودم …‬
‫اما کبودی های تنش را نمی توانستم نادیده بگیرم … مگه او را به دست شایا نسپرده‬


                                     ‫711‬
     ‫بودن … پس چطور … با ناراحتی با لباسی خیش از جایم بلند شدم که آروین با‬
    ‫خنده نگاهم کرد-من می رم واست لباس بیارم باشهسرش را تکان داد و با ترس‬
   ‫نگاهم کرد که مشتی آب به صورتش پاشیدم و گفتم-از چیزی نترس زود بر می‬
    ‫گردمخنده ای سر داد که لبخندی زدم و از حمام و بعدش از اتاق خارج شدم …‬
‫تمام بدنم از عصبانیت می لرزید … دو نفس عمیق کشیدم که عصابنتم را با آن نفس‬
    ‫ها خارج کنم … اما با یاد آوری تن آروین عصبانیتم بیشتر می شد … چشمانم را‬
‫بستم و آن را باز کردم که نگاهم به یکی از خدمه ها افتاد … با عصبانیت به اتاقش را‬
      ‫افتادم … و همانطور گفتم-کی آروین رو حموم می دهبا تعجب نگاهم کرد که‬
  ‫اخمهایم بیشتر در هم رفت با صدای بلندی رو به او گفتم-بهت می گم کی آروین‬
     ‫رو حموم می دهبا صدای بلندم از جایش پرید … بازویش را گرفتم که آناهیتا و‬
   ‫نرگس جون از راه رسیدن .. با دیدن اخمهای در همم و عصبانیم … هر دو با قدم‬
‫های بلند خود را به من رساندن … نگاهم را از آن دو گرفتم و به خدمه چشم دوختم‬
  ‫که با ترس نگاهم می کرد …که غریدم و گفتم-با توأم می گم کی آروین رو حموم‬
  ‫می دهآناهیتا دستم را گرفت که نرگس جون با نگرانی رو به من کرد و گفتنرگس‬
   ‫جون:چی شده مهتاببا آوردن اسم مهتاب نگاهش کردم … نمی دونم در چشمانم‬
 ‫چی دید که نگاهش را از من گرفت … نگاهم را به خدمه دوختم که اشکش سرازیر‬
‫شده بود … پوفی کردم و آرام تر گرفتم-نمی خوام کاریت کنم فق…هنوز حرفم کامل‬
‫نشده بود که خدمه اشاره ای به اتاقی که آخر راهرو بود کرد …بدون توجه به آن سه‬
  ‫به طرف اتاق راه افتادم و بدون آنکه دری زده باشم در را باز کردم و زنی رانشسته‬
  ‫روی تخت دیدم ..نفسم را با عصبانیت بیرون دادم… زن با شنیدن صدای در بدون‬
  ‫انکه نگاهی به من کند گفتزن:چرا اینقدر دیر کردی بچهاز لحن حرف زدنش هیچ‬
‫خوشم نیامد … سرش را به طرفم برگرداند … با دیدن من در چهارچوب در جا خورد‬
  ‫و گفتزن:سالم خانوم معلمقدمی به جلو برداشتم و سرم را تکان دادم و گفتم-شما‬
      ‫آروین رو حمام می دینبا تعجب نگاهم کرد …. نگاه های آن سه را پشت سرم‬


                                     ‫811‬
   ‫احساس می کردم … زن من من کنان رو به من گفتزن:بله خانوم معلم ارباب منو‬
      ‫پرستار آروین خان کردندستانم را مشت کردم قدم دیگری به طرفش نزدیک‬
 ‫شدمنرگس جون:مـــــهـــتابمی دونست عصبانی باشم هر کاری از دستم سر می‬
 ‫زنه… با اخمی به زن نگاه کردم و گفتم-شما اخراجیبا چشمان گرد شده نگاهم کرد‬
‫… که پشتم را به او کردم .. با دیدن نگاه پر از تعجب نرگس جون و آناهیتا لبخندی‬
 ‫زدم … لبخندی از خشم … از نفرتی که در دلم جا گرفته بود … به طرف کمد رفتم‬
  ‫که صدای زن به گوشم رسیدزن:شما…بدون آنکه اجازه کامل شدن حرفش را به او‬
 ‫بدهم با صدای پر از تحکم و بلند گفتم-گـــــــفتم اخراجییک دست لباس و یک‬
 ‫حوله برای آروین از کمود خارج کردم … به طرف انها برگشتم و رو به زن و گفتم-‬
‫همین حاال وسایلت رو جمع می کنی و از اینجا گورت رو گم می کنیپوزخندی به او‬
 ‫که با چشمان گرد شده نگاهم می کرد زدم و به طرف در رفتم هنوز عصبی بودم …‬
‫دوست نداشتم اشتباهی از من سر بزنه ولی هنوز خالی نبودمزن:شما نمی تونین منو‬
‫اخراج کنین هیچ حقی ندارین ..لباس هارو به دست همان خدمه ای دادم و به طرف‬
‫زن برگشتم و گفتم-من هیچ حقی ندارمبا انگشت به خودم اشاره کردم و گفتم-من‬
‫زن اربابم …معنی زن ارباب رو می دونیزن با دیدن عصبانیتم قدمی به عقب برداشت‬
  ‫که بلندتر گفتم-خدارو شکر کن که بالیی سرت نیوردم عوضیکپ کرده بود … می‬
 ‫دونستم با خودش فکر می کرد مهتاب که از این اخالق ها نداشت … اما دیگه آروم‬
  ‫موندن توی همین یک روز از توانم خارج شده بود-وسایلت رو جمع می کنی و از‬
  ‫اینجا هــــــــری بیروناز صدای فریادم از جا پرید … پشتم را به او کردم … اما با‬
 ‫یاد آوری تن کبود آروین و جای دست کبود شده پشت کمرش … دستانم را مشت‬
‫کردم و با یک حرکت به عقب برگشتم و با تمام عصبانیتی که داشتم سیلی به گونه‬
‫اش زدم … دستم با آن سیلی که زده بودم به در آمده بود… با پوزخندی به او که به‬
  ‫زمین افتاده بود کردم و با انگشت اشاره ام با حالت تحدید گفتم-اینو زدم که فکر‬
‫نکنی ساده گذشتم و همه چیز را نادیده گرفتمقطره اشکی از چشمانش چکید که با‬


                                     ‫911‬
 ‫بی رحمی تمام نگاهش کردم و کنارش نشستم و با عصبانیت گفتم-واسه من اشک‬
 ‫نریز چون حاال این اشکات با تن کبود اون بچه و گریه های بی صداش هیچ به دلم‬
 ‫نمی شینهخواستم سیلی دیگری به گونه اش بزنم که پشیمون شدم و از جایم بلند‬
  ‫شدم … به طرف در رفتم … هر سه ی آنها با تعجب و چشمان گرد شده نگاهم می‬
   ‫کردن … لباس های آروین را از دست خدمه گرفتم … با لبخند مهربانی که بعد از‬
   ‫خالی شدن عصبانیتم روی لبم قرار گرفته بود رو به خدمه و گفتم-ببخش عزیزم‬
 ‫روت داد زدمبا چشمان گرد شده نگاهم کرد که چشمکی زدم … لبخندی روی لب‬
 ‫نرگس جون نشست … آناهیتا با تأسف سرش را تکان داد که درخشش شادی را در‬
‫چشمان خدمه دیدم و بدون حرف دیگری به طرف اتاقم به راه افتادم … صدای خنده‬
‫های شاد آروین را از پشت در حمام می شنیدم و آن من را شاد می کرد … در حمام‬
     ‫را باز کردم که با ترس نگاهم کرد-نترس عزیزم منمبا دیدنم لبخندی زد … به‬
  ‫طرفش رفتم و او را از وان خارج کردم … گونه ی خیسش را بوسیدم و آرام گفتم-‬
‫همیشه بخندسرش را معصومانه کج کرد و نگاهم کرد که لبخندی زدم … حوله را بر‬
     ‫روی شانه هایش انداختم و از حمام خارج شدیم .. بر روی تخت گذاشتمش از‬
  ‫چمدانم که گوشه ی اتاق بود کرم برداشتم و یک دست لباس برای خودم انتخاب‬
  ‫کردم …با مالیدن کرم بر روی بدنش لباس هایش را تنش کردم او را بر روی تخت‬
‫خواباند که با چشمان خمارش نگاهم کرد و گفتآروین:همیشه پیشم می مونیکنارش‬
    ‫دراز کشیدم و او را در آغوش گرفتم و همانطور که موهایش را نوازش می کردم‬
  ‫گفتم-آره گلم همیشه کنارت می مونمسرش را بوسیدم … با با نوازش هایی که به‬
  ‫سرش و کمرش می کشیدم .. آرام به خواب رفت … از جایم بلند شدم … نگاهی به‬
 ‫صورت معصوم او کردم و لباس های نم دارم را با لباس هایی که انتخاب کرده بودم‬
  ‫عوض کردم… به طرف پنجره رفتم و به شب تاریک خیره شدم … نگاهی به ساعت‬
 ‫کردم .. ساعت دوازده شده بود ولی هنوز خبری از شایا نبود … آهی کشیدم … نگاه‬
  ‫های قاسم را به یاد آوردم … اگه اون حقیقتی که قاسم ازش حرف می زد حقیقت‬


                                   ‫111‬
   ‫من باشه …چطور می تونستم انتقامم را ازانها بگیرم … نگاهم را به صورت معصوم‬
‫آروین دوختم … باید ترس آروین را از بین می بردم … باید با شایا صحبت می کردم‬
 ‫… دستم را بر روی شیشه ی پنجره زدم و نالیدم … از این افکارم که من را به جایی‬
   ‫نمی رساند نالیدم … خسته از فکر کردم … به طرف تخت رفتم و کنار آروین دراز‬
 ‫کشیدم*****توی کالسی پر از میز و صندلی بودم … دست گل رزی بر روی میز‬
 ‫قرار داشت … با پاهای لرزان به طرف دست گل به راه افتادم … صدای خنده ای به‬
  ‫گوشم رسید … به طرف در نیمه باز نگاه کردم که با نوری که وارد می شد آنجا را‬
     ‫روشن کرده بود … نگاهم به تخته سیاه افتاد که با خطی بر روی آن نام مهتاب‬
    ‫نوشته شده بود … با صدای فریادی از جایم پریدم … آن صدا برایم آشنا بود … با‬
    ‫عجله به طرف در رفتم و آن را باز کردم … که نگاهم به مهتاب افتاد که بر روی‬
 ‫زمین افتاده بود و با چشمان اشکی نگاهش را به مردی که با قهقه نگاهش می کرد‬
  ‫دوخته … با قدم های بلند به انها نزدیک شدم که آنها دور تر شدن … صدای فریاد‬
     ‫مهتاب به گوشم می رسید … و نمی توانستم کاری بکنم … قدم هایم را بلند تر‬
 ‫برداشتم…اما هر چی می دویدم نمی توانستم به آنها برسم …. با فریادی اسم مهتاب‬
 ‫را صدای زدم و با دردی که در کمرم پیچید از خواب پریدم ….با دیدن خودم که از‬
      ‫تخت افتاده بودم آهی کشیدم …. چشمان اشکی مهتاب به لحظه ای از جلوی‬
                       ‫چشمانم دور نمی شد-مــــهتاب چه اتفاقی برای تو افتاده‬
‫خواهریآروین:مـــــــهتاببا صدای فریاد آروین از جایم بلند شدم … نگاهی به تخت‬
‫خالی از آروین کردم که با صدای فریادش که با هق هق همراه بود به گوشم رسید ..‬
‫با سرعت از جایم بلند شدم … بی توجه به لباس هایی که پوشیده بودم از اتاق خارج‬
  ‫شدمآروین:مــــــهتابنگاهی به اطراف کردم … هق هق گریه آروین دیونه ام کرده‬
    ‫بود … به طرف صدا رفتم و آروین را صدا زدم-آرویــــــن …. آرویــــــنصدای‬
‫فریادش که نام مهتاب را صدا می کرد … من را یاد زجه های مهتاب وقتی مامان بابا‬
  ‫رو از دست داده بودم انداخت … قلبم به درد آمد و با عجله در اتاقی را باز کردم …‬


                                     ‫111‬
  ‫نگاهم به آروین افتاد که فقط با لباس زیری که تنش بود بر روی میز افتاده بود …‬
     ‫زنی باالی سرش ایستاده بود … زن دستش را باال برد که نگاهم به چوبی که در‬
   ‫دستش بود افتاد… چوب به باال رفت که بر روی تن آروین فرود بیاید … با شنیدن‬
  ‫صدای هق هق گریه آروین به خودم آمدم … و با عجله به طرف زن رفتم و قبل از‬
                                 ‫اینکه چوب بر روی تن آروین فرد بیاید گرفتم….‬

                                                         ‫رمان زیبای عشق ارباب‬

     ‫-چکار می کنینمی دونم از زور تعجب بود یا چیز دیگه که تنها همین حرف از‬
  ‫دهانم خارج شد … شکوکه بودم شوکه ی بدن نحیف آروین که زیر چوب های اون‬
 ‫زن داشت زجر می کشید … زن نگاهش رو به من دوخت … با دیدنم چشمانش گرد‬
  ‫شد .. دستش لرزید … تعجب را در چشمانش خواندم … با رسیدن ناله ی آروین به‬
    ‫گوشم … با کف دست محکم به سینه ی زن زد … و آروین را در آغوش گرفتم …‬
 ‫آروین با قرار گرفتن در آغوش با ترس از من فاصله گرفت و همانطور که چشمانش‬
      ‫را بسته بود با گریه گفتآروین:نه نه … نزن آروین درد دارهدستم را جلو بردم و‬
  ‫دستش را گرفتم که دستم را پس زد و خودش را مچاله کرد … با ناراحتی نگاهش‬
‫کردم که از درد به خودش نالید و با گریه ادامه دادآروین :نمی ره… دیگه آروین نمی‬
      ‫رهچهار زانو به طرفش رفتم که دستان کوچکش را بر روی صورتش گذاشت و‬
    ‫گفتآروین:نمی خنده آروین دیگه نمی خندهبغض در گلویم نشسته بود …با یک‬
‫حرکت او را در آغوشم گرفتم …. تنش از ترس می لرزید در آغوش دست پا می زد و‬
‫داد می زدآروین:نـــــه … نـــــه …نکن …نکنلبم را به دندان گرفتم تا اجازه ندم که‬
    ‫اشکهایم سرازیر شود … او را به خودم فشردم … که از درد فریاد دلخراشی کشید‬
   ‫…یکی از خدمه ها با هق هق از اتاق خارج شد … دستی به کمر آروین کشیدم که‬
   ‫فریادی از سوزش کشید و با ناله گفتآروین:نه…نــــه آروین نمک دوست نداره …‬
  ‫آروین با نمک نیست …. آروین نمی خندهبا ناراحتی و بغض او را به خود فشردم و‬


                                     ‫211‬
    ‫نزدیک گوشش گفتم-آروینم … گلمآروین با شیندم صدایم خودش را در آغوشم‬
‫پنهان کرد … و هق هق گریه ی بلندش به هوا برخواست … گریه ای که سنگ را آب‬
‫می کرد… اما قدم هایی که از پشت سرم به من نزدیک می شد را آب نمی کرد … با‬
‫عصبانیت بدون آنکه به عقب برگردم فریاد زدم … فریادی از خشم از نفرت-یک قدم‬
  ‫به جلو برداری جفت پاهاتو می شکنمقدم هایش ایستاد …آروین هنوز هق هق می‬
‫کرد و زخم دلم را که مرحمی نداشت را زخمی تر می کرد …مالفه ای را که بر روی‬
     ‫مبل در اتاق انداخته شده بود را برداشتم و آن را دور بدن لخت و لرزان آروین‬
‫پیچاندم و از جایم بلند شدم … به طرفش برگشتم … به طرف کسی که به زودی می‬
   ‫شدم بدترین کابوس زندگیش … شراره ی خشم در چشمان هر دوی ما دیده می‬
    ‫شد … قدمی به طرفش برداشتم تا جواب آن ضربه ها را بر بدن آروین بدهم که‬
     ‫دستان آروین دور گردنم تنگتر شد و صدای پر از التماسش به گوشم رسید که‬
   ‫گفتآروین:می ترسه … آروین از اینا می ترسهدستی بر روی کمر آروین کشیدم و‬
 ‫همانطور که نگاه پر از خشمم در نگاه آن زن بود به آروین گفتم-دیگه نترس …حاال‬
    ‫من اومدم نترس دیگه از هیچی نباید بترسینگاه های پر از خشممان به یکدیگر‬
‫دوخته شده بود …نه او نگاهش را می گرفت نه من … اخمهایم پیشتر در هم رفت …‬
  ‫نمی تونستم ساده بگذرم … ساده گذشتن همراه بود به تکرار همین بازی … آروین‬
 ‫هنوز در آغوشم می لرزید … لرزشی از ترس از درد … از درد ضربه هایی زنی که رو‬
‫به رویم بود به او وارد کرده بود … انگشت اشاره ام را به طرفش گرفتم محکم و پر از‬
    ‫نفرت به او گفتم-هیچوقت ساده نمی گذرم این کارت بی جواب نمی مونهزن با‬
‫صورت چروکش پوزخندی زد و گفت-این تحدید بود- نه این اخطار بود برای اولین‬
  ‫و آخرین بارقدمی به طرفش برداشتم که یک قدم به عقب رفت … حاال ان پوزخند‬
      ‫مهمان لبهای من شده بود …خواستم حرفی بزنم که سوسن با عجله وارد اتاق‬
 ‫شدسوسن:مامان شایا اومدسوسن با دیدن من که آروین را در آغوش گرفته بودم با‬
‫تعجب نگاهم کرد … اخمی کردم و نگاهم را بار دیگر در نگاه پر از نفرت او دوختم …‬


                                     ‫311‬
  ‫صدای آناهیتا در گوشم پیچید”زرین خاتون مادر ناتنی اربابه” پشت سر آن صدای‬
‫سوسن که آن روز گفته بود “نه انگار تنت می خواره دلت برای کبودی های صورتت‬
‫تنگ شده “…چشمان پر از اشک مهتاب … چشمان پر از اشک آروین جلوی چشمانم‬
    ‫مانند فیلمی گذشت … صورت کبود شده مهتاب و بی جون شدن دستش میان‬
‫دستانم و قرار گرفتن حلقه ای در دستم ….نگاهم را از نگاه پر از نفرت او گرفتم و از‬
‫بین آنها گذشتم قبل از خارج شدن از اتاق ایستادم … سنگینی نگاه هر دو را بر روی‬
‫خود احساس می کردم … به جز نفرت …خشم انتقام در دلم شله ورتر شده بود … با‬
 ‫نفرت پشت به آنها گفتم-این بازی تازه شروع شده پایانش رو با دستای خودم روی‬
  ‫بدناتون می نویسمفریاد زرین خاتون با خارج شدن من از اتاق همراه شد … لبخند‬
 ‫پیروزی بر روی لبهایم قرار گرفت .. به طرف اتاق متطعلق به خودم به راه افتادم …‬
‫که نگاهم به زنی که بر روی ویلچهر نشسته بود افتاد … اون نیز نگاهش پر از تعجب‬
    ‫شد…. عصبانیتر ازآن بودم که به فکر نگاهای پر از تعجب او باشم … در را محکم‬
 ‫پشت سرم بستم که آروین دوباره از ترس به گریه افتاد …و خودش را بیشتر به من‬
     ‫چسپاند … برروی تخت نشستم و آروین را از خود فاصله دادم که خودش را در‬
       ‫آغوشم فرو برد دستی به سرش کشیدم و بوسه ای بر روی آن نهادم-آروینم‬
‫عزیزمآروین حرفی نزد … فقط تنها گریه هایش صدا داشت و صدتا حرف …دستی به‬
‫سرش کشیدم و گفتم-گریه نکن عزیزم ..گریه برای آدم ضعیفاستآروین :آروین فقط‬
‫خندید .. فقط خندیداورا از خود فاصله دادم و اشکهای روی گونه اش را پاک کردم-‬
     ‫مهتاب دوست داره آروین همیشه بخندهآروین با چشمان معصوم و خمارش به‬
‫چشمانم زل زد او را به سینه ام چسپاندم … تا چشمان پر از غمش را نبینم و شروع‬
   ‫به تکون دادن خودم کردم …همانطور که خودم را تکان می دادم آروین را با خود‬
   ‫تکان دادم و شروع به خواندن الالیی کردم … الالیی که همیشه برای مهتاب می‬
‫خواندم … الالیی که بعد از رفتن مامان بابا برای خواهر گلم که توی تب می سوخت‬
      ‫می خوندم … الالیی که دردم را در آن گم می کردم …الالیی کن بخوابخوابت‬


                                     ‫411‬
    ‫قشنگهگل مهتاب شبا هزارتا رنگهپغضم سنگین تر شده بود… سنگیتر از هر چی‬
‫سختی و بدبختی… از هر چی درد…یه وقت بیدار نشی از خواب قصهیه وقت پا نذاری‬
‫تو شهر غصهآروین سرش را باال گرفت و با چشمان غمگین و پر از غمش نگاهم کرد‬
  ‫….آهی کشیدم این بچه در این سنش چقدر غم داشت … چقدر غصه… بوسه ای بر‬
         ‫چشمانش نهادمالالیی کن مامان چشمهاش بیدارهمثل هر شب لولو پشت‬
  ‫دیوارهدیگه بادبادکت نخ ندارهنمی رسه به ابر پاره پارهآروین سرش را بار دیگر بر‬
       ‫روی سینه ام نهاد … صدام با بغض مخلوط شده بود و راه نفسم را سخت می‬
‫کردالالیی کن الالیی کنمامان تنهات نمی ذارهدوست داره دوست دارهمیشینه پای‬
   ‫گهوارهفکر می کردم هیچوقت دوباره این الالیی رو نمی خونم … اما تقدیر داشت‬
   ‫تکرار می کرد تکرار دوباره ای بی کسی … اینبار من بزرگ بودم و به جای مهتاب‬
‫کوچلو آروین در آغوشم بود و این الالیی را برای آرامش او می خواندم …بوسه ای بر‬
     ‫روی سر آروین نهادمهمه چی یکی بودو یکی نبودهبه من چشمات میگه…دریا‬
 ‫حسودنگاهم را به حلقه ی مهتاب روی میز انداختم… کی به خوشبختیت چش زده‬
 ‫بود خواهری … قطره اشکی از گوشه ای چشمم سر خورد … با مهربانی پشت آروین‬
        ‫را نوازش دادماگه سنگ بندازی….تو اب دریامیاد شیطون با من….به چنگ و‬
 ‫دعوادیگه ابرا تو رو از من میگیرنباالی باغچمون بی تو میمیرمواقعا” گالی باغچه ی‬
‫من همشون یکی یکی پر پر شدن مامان .. بابا… مهتاب… قطره اشک دیگری بر روی‬
‫گونه ام سرازیر شد …الالیی کن الالیی کنمامان تنهات نمی ذارهدوست داره دوست‬
    ‫دارهمیشینه پای گهوارهالالیی کن الالیی کنمامان تنهات نمی ذارهدوست دارم‬
   ‫دوست دارهمیشینه پای گهوارهاین تکرار بود تکرار غمی که باز هم به دلم چنگ‬
    ‫انداخته بود… تکراری که بار دیگه نمی تونستم اجازه بدم ادامه پیدا کنه … نفس‬
           ‫های آروین آرام شده بود …او را بر روی تخت خواباندم …پتو را بر رویش‬
 ‫کشیدمالالیی کن الالیی کنمامان تنهات نمی ذارهدوست دارم دوست دارهمیشینه‬
 ‫پای گهوارهدستی به سرش کشیدم … آنقدر معصومانه در خواب خوابیده بود … که‬


                                     ‫511‬
 ‫می خواستم برای هر لبخندش دنیارو به پاش بریزم … بوسه ای بر سر او نهادم… از‬
‫روی میز حلقه ی مهتاب را برداشتم و آن را بین دستم مشت کردم …بلند شدم و به‬
 ‫طرف پنجره رفتم … با پشت دست اشکهایم را پاک کردم … این وقت گریه نبود …‬
 ‫این وقت شکایت نبود … این وقت انتقام بود …. انتقامی از بدن کبود شده ی آروین‬
‫… انتقامی از زجرهای مهتاب… انتقامی از دل زخم دیده ام … این پایان نبود شروعی‬
 ‫بود برای یک انتقام … جنگی بود بین من و اون چشمان پر از نفرت زرین خاتون…‬
   ‫می جنگم برای ظلم می جنگمحلقه ی مهتاب را در دست چپم گذاشتم …نگاهم‬
  ‫خیره به آن حلقه در دستم شد … من همون روز تصمیم رو گرفته بودم .. تصمیم‬
  ‫اینکه به جای مهتاب زندگی کنم و انتقامم رو بگیرم … نگاهم را خیره به بیرون از‬
     ‫پنجره دوختم … دستمو پیش بردم و با یک ضرب در پنجره را باز کردم … نیاز‬
   ‫داشتم به این هوا به دویدن … به خالی کردن تمام سختی ها … به فکر آزاد … از‬
  ‫پنجره فاصله گرفتم و شروع به لباس پوشیدن کردم .. که نگاهم به آروین افتاد …‬
   ‫نگاهم به آن صورت معصوم و غمگینش افتاد … دست از کار کشیدم و باال سرش‬
    ‫ایستادم … نمی تونستم … نمی تونستم تنهاش بذارم … کنار تخت زانو زدم … و‬
‫پتویش را کنار زدم … با دیدن کبودش آه از نهادم بیرون آمد … و بر خشمم افزود و‬
‫زیر لب نالیدم-آخه مگه تو از گوشت و خون خودش نیستیبوسه ای بر بدن کبودش‬
 ‫نهادم که در با عجله باز شد … به طرف در برگشتم که نگاهم به صورت پر از ترس‬
    ‫نرگش جون افتاد … با قدم های بلند خودش را به من رساند و من را در آغوش‬
    ‫گرفت … لبخندی زدم … چقدر دلم بعد از این همه غم یک آغوش مهربون می‬
‫خواست … نرگس جون را به خودم فشردم-چی شده نرگسی این همه خوبی از شما‬
        ‫بعیدهمن را از خودش جدا کرد و نگاهش را به چشمانم دوخت و با نگرانی‬
‫گفتنرگس جون:بالیی که سرت نیومدهابرویی باال انداختم و با لبخندی گفتم-مثال”‬
‫چه بالیی به سرم بیادقطره اشکی از چشمان زیبایش سرخورد که با انگشت اشاره ام‬
    ‫آن را گرفتم و گفتم-چی شده نرگسینرگس جون از باال به پایین نگاهم کرد تا‬


                                    ‫611‬
‫مطمئن شود حاالم خوب است و با نفسی آسوده گفتنرگس جون:بیا بریم ستاره-کجا‬
‫بریماخمی کرد و نگاهم کرد و گفتنرگس جون:بیا از اینجا بریم اینجا جای ما نیست‬
 ‫… مهتاب که رفته چه فایده از انتقامسرم را برگرداندم و نگاهم را به آروین دوختم و‬
 ‫گفتم-نه جایی نمی رم ولی از تو و آناهیتا می خوام که از اینجا برینسرم را به طرف‬
 ‫خودش برگرداند و خیره در چشمانم گفتنرگس جون:چت شده ستاره تو که اینقدر‬
 ‫کینه ای نبودیاخمی کردم و دستش را پس زدم و گفتم-کینه نیست نفرته …سرش‬
 ‫را با تأسف برایم تکان داد و با ناراحتی گفتنرگس جون:ستاره اینا کینه است … من‬
 ‫تن کبود شده مهتاب رو دیدم من گریه ی شبانه ی مهتاب رو دیدم که از سختی و‬
 ‫زجر حرف می زد … نذار تورو هم اینطور ببینم … این دل دیگه نمی کشه یک عزیز‬
   ‫دیگه رو اینطور ببینهدستم را مشت کردم و زل زدم به چشمان نرگس جون و با‬
  ‫پوزخندی گفتم-انتظار ندارین که از زجر هایی که مهتاب کشیده از اینا بگذرم ..از‬
 ‫گریه های شبانه اش بگذرمشانه هایم را گرفت و تکانم داد و گفتنرگس جون:ستاره‬
‫این دنیای واقعیه اینجا نه راه رفت هست و نه راه برگشت-منم نمی خوام پس بکشم‬
    ‫حاال نهمرا راه کرد و از جایش بلند شد … با غم عمیقی نگاهم کرد و گفتنرگس‬
 ‫جون:بیا برگردیم ستاره …برگردیممقابلش ایستادم و پتو را از روی آروین برداشتم و‬
        ‫با صدایی که نفرت در آن بود گفتم-یک نگاه به بدن کبود شده ی این بچه‬
 ‫بندازین… این کبودی ها رو نمی تونم نادیده بگیرم … نمی تونم نصف راه همه چیز‬
 ‫رو رها کنمو پشتمو بکنم به قول و ایمان خودم و برم و بذار هزارتا ظلم بشهنرگس‬
  ‫جون با دیدن آروین با چشمان گرد شده نگاهش کرد … دستم رو مشت کردم-آره‬
     ‫نگاهش کنین ببینین این کبودی ها شما رو یاد کی مندازه …نگاهش را از بدن‬
   ‫آروین گرفت و به من دوخت که ادامه دادم-یاد مهتاب می ندازه …یاد مهتابی که‬
 ‫حاال بین ما نیست … نمی تونم پس بکشم نرگس جون من تا کبودی روی بدن اونا‬
  ‫نبینم … اشکهای شبونه ی اون هارو نبینم پس نمی کشمنرگس جون سرش را به‬
 ‫زیر انداخت و پشتش را به من کرد … از پشت نگاهش کردم که در باز شد و آناهیتا‬


                                     ‫711‬
    ‫نیز وارد اتاق شد … با دیدن آروین جیغ خفه ای کشید و با نگرانی نگاهی به من‬
 ‫کردآناهیتا:چه اتفاقی برای این بچه افتاده دستمو بر روی بینی ام گذاشتم و گفتم-‬
 ‫هیـــــس بچه بیدار می شهخم شدم و پتو را بر روی تن آروین کشیدم و بوسه ای‬
  ‫بر روی سر او نهادم و با لبخندی به طرف هردوی آنها برگشتم و اشاره ای به در و‬
   ‫گفتم-تورو خدا خجالت نکشین همینطور وارد بشین چرا در بزنیننرگس جون به‬
  ‫طرفم برگشت و نگاهش را به من دوخت .. چشمکی به او زدم که آناهیتا همانطور‬
   ‫که به طرف آروین می آمد گفت آناهیتا:اومده بودم بهت بگم ارباب کارت داشت..‬

                                                                ‫رمان عشق ارباب‬

    ‫-با منآناهیتا دستی به سر آروین کشید و سرش را تکان دادآناهیتا:آره خیلی هم‬
‫عصبی بود می گفت که بگم بیای ببینیش تو اتاق کارشدستی به هموهایم کشیدم و‬
‫آن را باال سرم جمع کردم … دیشب خونه نیومده بود و با قاسم بیرون بود … یاد نگاه‬
  ‫های قاسم به خودم افتادم … به لحظه ای ترسیدم … از اینکه فهمیده باشه که من‬
     ‫ستاره ام … شانه ای باال انداخت … بذار بدونه من که گناهی نکردم .. شالی را از‬
     ‫ساک خارج کردم و بر سرم انداختم و نگاهم را به آن دو دوختم … نرگس جون‬
‫وسط اتاق ایستاده بود و در فکر بود … آناهیتا کنار آروین نشسته بود و او را نوازشش‬
      ‫می کرد … لبخندی زدم و گفتم-آنی یک لباسی تن این بچه بکن تا من برم و‬
       ‫بیامبدون آنکه چشم از آروین بردارد سرش را تکان داد … به طرف در رفتم و‬
  ‫دستگیره را کشیدم هنوز از اتاق خارج نشده بودم که نرگس جون صدایم زدنرگس‬
‫جون:ستارهبا لبخندی به طرفش برگشتم و گفتم-جونــــملبخندی به صورتم زد و‬
‫گفتنرگس جون:چطور می تونی اینقدر خونسرد باشی انگار که اتفاقی نیوفتادهآناهیتا‬
   ‫نیز نگاهش را به طرف من برگرداند و هر دو منتظر نگاهم کردن که خنده ای سر‬
   ‫دادم و با چشمکی گفتم-به این قیافه خونسرد نگاه نکنین ظاهر ادم چیزی نشون‬
    ‫نمی دهاشاره ای به قلبم کردم و گفتم-اینجا غوغاست به موالآناهیتا با لبخندی‬


                                      ‫811‬
    ‫سرش را با تأسف تکان داد …خنده ی بلندی سر دادم و از اتاق خارج شدم … که‬
 ‫نگاهم به نگاه خشمگین شایا افتاد .. نیشم بسته شد و نگاهش کردم …که با صدایی‬
‫که عصبانیتش را در ان پنهان می کرد گفتشایا:دنبال من بیابه طرف پله ها رفت … با‬
    ‫تعجب نگاهش کردم که کنار پله ها ایستاد و با همون اخم به طرفم برگشت و با‬
 ‫صدای بلندی گفتشایا:گفـــــتم بــــیابا صدای بلندش از جایم پریدم و قدم هایم‬
  ‫به طرفش کشیده شد… از اتاق کارش گذشتیم و از پله ها پایین رفتیم …همه توی‬
    ‫سالن نشسته بودن … زرین خاتون با پوزخندی نگاهم می کرد که اخمی به ابرو‬
‫آوردم … با دیدن اخمم اخمی کرد که نگاهم به همان زن بر روی ویلچهر افتاد که با‬
 ‫نگرانی نگاهم می کرد … قدم هایم شل شد … ایستادم و به قامت بلند شایا از پشت‬
 ‫نگاه کردم … نگرانی چشمان آن زن دل شوره به دلم انداخته بود … با ایستادنم شایا‬
               ‫به طرفم برگشت … با اخمی سرتاپایم را نگاه کرد و فریادی از خشم‬
  ‫کشیدشایا:چـــــرا ایــــستـــادیبا صدای بلندش از جایم پریدم … اما ترس را به‬
‫چشمانم نیاوردم و خونسرد گفتم-داریم کجا می ریمبا قدم های بلند چند قدمی که‬
 ‫از من فاصله داشت را کم کرد و دستم را گرفت … دستش داغ بود … داغ .. داغ … با‬
         ‫تعجب نگاهش کردم که دستم را فشرد و با عصبانیت که صدایش را بشنوم‬
‫غریدشایا:راه بیوفت تا کاری نکردم پشیمون بشمابروهایم باال رفت … این اون شایایی‬
‫که توی یک روز شناخته بودم نبود … با نگرانی به چشمان پر از خشمش خیره شدم‬
   ‫… نگاهش آشنا نبود … نگاهش دیگه برق آشنا رو نداشت و این باور را به من می‬
    ‫رساند که شایا همه چیز رو فهمیده ..دستم را در دستش بیشتر فشرد و در میان‬
    ‫نگرانی چشمانم من را با خودش کشاند … از ساختمان خارج شدیم که نگاهم به‬
‫قاسم افتاد …. با دیدنم سرش را با شرمندگی به زیر انداخت … باورم به یقیین تبدیل‬
    ‫شد … و خودم را به دست شایا سپردم … من که کار خطایی نکرده بودم که از او‬
  ‫بترسم … ولی این حرفا برای دلگرمی خودم می زدم … هر دو وارد جنگل شدیم …‬
 ‫بی هیچ حرفی با او کشیده می شدم که دستم را محکم کشید و به درختی چسپاند‬


                                    ‫911‬
   ‫… نفس ..نفس می زد و نگاه پر از خشمش را به نگاهم دوخته بود ..نزدیک آمد و‬
‫دستش را حایل دو طرفم کرد…. سرش را نزدیک آورد که دستم را بر روی سینه اش‬
  ‫گذاشتم … اخمی کرد و دستم را در دستش گرفت و آن را فشرد … به دلیل بودن‬
‫حلقه در انگشتم… آخی گفتم و نگاهم را به دستم دوختم … نگاهم را دنبال کرد … با‬
     ‫دیدن حلقه در دستم … اخمهایش از هم باز شد و نگاهش را با غم به چشمانم‬
    ‫دوخت و گفتشایا:چرا برگشتیبا تعجب نگاهش کردم که دستم را گرفت و بلندتر‬
‫گفتشایا:چــــرا راه رفته رو برگشتی مهتابغم چشمانش دلم را به درد آورد … باز هم‬
   ‫نگاهش آشنا شده بود … همان نگاهی که یه درد مشترک در آن دیده می شد …‬
     ‫نگاهم را به زیر انداختم .. طاقت دیدن دردی که در چشمانش بود را نداشتم ..‬
  ‫دستش را به زیر چانه ام برد و سرم را باال آورد…شایا:بار دیگه ازت می خوام که از‬
‫اینجا بری مهتاب بودن تو اینجا اشتباههصورتم را بین دستانش گرفت و با نگرانی به‬
   ‫جز جز صورتم نگاه کردشایا:نذار اشتباه دیگه ای با بودنت اینجا سر بزنه و نابودت‬
   ‫کنهدستانم را باال آوردم و بر روی دستانش نهادم که بار دیگر نگاهش را به حلقه‬
     ‫دوخت … اخمی بر روی ابروهایش نشست که گفتم-نمی تونم برمنگاهم کرد ..‬
  ‫نگاهی که دلخور بود .. نگاهی که نگران بودشایا:چرا؟ هنوز بس نبود … هنوز برات‬
   ‫کافی نبوددستان گرمش را را در دست گرفتم و نگاهم را به آنها دوختم و گفتم-‬
    ‫چون نمی خوام برم .. هنوز بس نیست هنوز کفایت نکرده ..دستانم را رها کرد و‬
‫صدایش را باال برد و غریدشایا:به کجا می خوای برسی چی حاصل می شه از این بن‬
‫بستنگاهش رنجیده بود … داغون بود ناخداگاه نگاه نگران مهتاب را از پشت سرش بر‬
  ‫او احساس کردم و قدمی جلو برداشتم و بار دیگر دستانش را در دست گرفتم-می‬
     ‫خوام به آخرش برسم … به اون شادی که در نی نی چشمات داری دنبالش می‬
   ‫گردیدستم را بر روی قلبش نهادم-می خوام به آرامشی برسونمش که داری برای‬
‫اون تالش می کنیشایا دستش را بر روی دستم که بر روی لبش نهاده بودم گذاشت‬
 ‫وگفتشایا:اگه نشد چیحاال درست شده بود یک پسر بچه ..شده بود یکی مثل آروین‬


                                     ‫121‬
     ‫که منتظر یک حرف اطمینان بخش بود … سرم را کج کردم که موهای بر روی‬
      ‫پیشانیم بر روی چشمانم ریخت و مظلومانه گفتم-به من اعتماد کن هیچ چیز‬
‫نشدنی نیستموهایم را کنار زد و خیره در چشمانم شد …به لحظه ای در آغوشش جا‬
 ‫گرفتم …من را به خودش فشرد و کنار گوشم زمزمه کردشایا:من همیشه نیستم که‬
 ‫هواتو داشته باشماحساس آرامشی در وجودم در آغوشش به وجود آمده بود دستانم‬
‫باال آمد و دور او حلقه شد سرم را بر روی سنیه اش نهادم و گفتم-همین که نگرانی‬
‫کافیهاحساس گناه نداشتم چون می دونستم احساسم به شایا پاکه احساس شایا چه‬
   ‫برای مهتاب بود اما پاک بود … از حدش جلوتر نمی رفت … اون به مهتاب احترام‬
‫می گذاشت و این من را وادار به احترام گذاشتن به او می کرد … به اویی که نگرانی‬
 ‫را برای مهتاب در چشمانش می دیدم …از او جدا شدم و لبخندی به رویش زدم که‬
 ‫پیشانی ام را بوسید … چشمانم را بستم و اجازه دادم که هر دو به آرامش برسیم …‬
  ‫دستش را گرفتم و نگاهم به اطراف دوختم… اطرافم پر بود از درخت … با خنده به‬
‫طرفش برگشتم و گفتم-جای دیگه نبود حرف بزنی منو آوردی وسط جنگلسرش را‬
     ‫به اطراف گرداند و گفت-حیاطیمبا تعجب نگاهش کردم و بار دیگر نگاهم را به‬
‫اطراف گرداندم … لبم را به دندان گرفتم باز سوتی داده بودم … لبخندی زورکی زدم‬
    ‫که نگاهش را به لبخندم دوخت و نگاهش را به چشمانم دوخت … شاید واژه ی‬
‫لبخند برای او نامفهوم بود .. دستم را کشید که قدمی به او نزدیک شدم … دستم را‬
‫باال آورد و بوسه ای بر روی حلقه نهاد و بدون حرفی بار دیگر من را با خودش کشید‬
‫… کم کم از درخت ها کم می شد و ساختمان از دور دیده می شد … کی اینقدر راه‬
 ‫آمده بودیم متوجه نشده بودم …. از جنگل خارج شدیم که نگاهم به قاسم افتاد که‬
‫تکیه اش را به ماشین داده بود و یاد حرفش افتادم و گفتم-شایابدون آنکه به ایستد‬
 ‫به راهش ادامه داد-شایانفسش را پر صدا بیرون داد و همانطور که من را با خودش‬
    ‫می کشید گفتشایا:بلهنگاهم را بار دیگر به طرف قاسم گرداندم و گفتم-قاسم از‬
  ‫کدوم حقیقت حرف می زدقدم های تندش ایستاد و نگاهش را به قاسم دوخت …‬


                                    ‫121‬
 ‫قاسم با دیدن نگاه شایا سیخ ایستاد خواست به طرفان بیاید که دستش را باال برد و‬
   ‫قاسم را متوقف کرد به طرفم برگشت و گفتشایا:حقیقت اینکه تو چطور پریدی تو‬
‫آتیش و قهرمان بازی در آوردیابروهایم باال رفت که با اخمی گفتشایا:بار آخرت باشه‬
‫همچین کاری می کنیاخمی کردم و گفتم-نمی تونستم که اجازه بدم همینطور اون‬
  ‫دوتا …وسط حرفم پرید و قدمی به جلو آمد و گفتشایا:یعنی حاضر بودی جونتو به‬
   ‫خاطر دوتا غریبه از دست بدیموهایم را زیر شال بردم و گفتم-هرکی کمک بخواد‬
     ‫کمکش می کنم چه غریبه باشه چه خودیشایا:اونا از تو کمک خواستنبا تعجب‬
‫نگاهش کردم … ولی دلیل دیگه داشت … دلیلی که من رو اینجا کشونده بود سرم را‬
  ‫به طرف قاسم برگرداندم و گفتم-اگه پریدم چون کسی نپرید که دوتا آدم بی گناه‬
     ‫رو نجات بده اگه پریدمنگاهم را به او دوختم که نگاهم به پشت سرش به زرین‬
   ‫خاتون افتاد و با نفرت گفتم-چون همیشه جلوی ظلم می ایستم چه کسی کمک‬
    ‫بخواد چه نخواد کنارش می ایستم تا جلوی ظلم رو بگیرمدستم را بین دستانش‬
     ‫فشرد که نگاهش کردم … دستی در موهایش کشید و پشتش را به من کرد که‬
          ‫چشمش به زرین خاتون افتاد و گفتشایا:با خشم نمی تونی جلوی ظلم رو‬
‫گیریلبخندی زدم و رو به رویش ایستادم و با چشمکی گفتم-کسی نیست این حرف‬
    ‫رو به خودت بزنه همیشه اخموییبا تعجب نگاهم کرد که خنده ی سرخوشی سر‬
    ‫دادم … و دستم را از دستش بیرون کشیدم و با همان خنده پشت به او به طرف‬
 ‫ساختمون رفتم … زرین خاتون با نفرت نگاهم می کرد که کنارش ایستادم و گفتم-‬
   ‫این خنده رو شروع بازی به عزا نشوندنت بدون … شروع زجر کشیدن تو و شادی‬
     ‫مناز کنارش گذشتم و آغاز باز را شروع کردم … بازی که می دونستم یکی از ما‬
‫شکست می خوره .. به طرف پله ها راه افتادم که باز نگاهم به زن ویلچهر نشین افتاد‬
  ‫… ایستادم و عمیق نگاهش کردم … نگاهش با من حرف می زد … مهربونی خاصی‬
   ‫در پشت آن چشمان شرقی پنهان بود … شاید هم یک خودخواهی خاصی که در‬
  ‫چشمان زرین خاتون هم دیده می شد … دستم را به نرده گرفتم و نگاهم را از آن‬


                                    ‫221‬
   ‫نگاه براق گرفتم … نگاهی به باالی پله ها انداختم که نگاهم به آناهیتا افتاد که با‬
    ‫نگرانی نگاهم می کرد… لبخندی به چشمان نگرانش زدم که با یاد آوری آروین‬
    ‫لبخند از روی لبهایم محو شد و با عجله از پله ها باال رفتم .. رو به روی آناهیتا‬
   ‫ایستادم و با صدای نگران گفتم-آروین …آناهیتا سرش را تکان داد که بدون آنکه‬
 ‫لحظه ای منتظر بمانم به طرف اتاق دویدم … صدای گریه هایش را از پشت در می‬
  ‫شنیدم … با سرعت در را باز کردم که او را کز کرده گوشه ای از تخت دیدم که با‬
   ‫ترس به نرگش جون نگاه می کرد … نرگش جون که اشک پهنایی از صورتش را‬
‫گرفته بود به طرفم بر گشت … غم را از چشمانش می خواندم … قدمی نزدیک شدم‬
  ‫و نگاهم را از او گرفتم و به آروین دوختم … چشمانش را بسته بود و زار می زد از‬
   ‫درد از بی کسی … باز همان بغض آشنا در گلویم نشست بر روی تخت نشستم و‬
   ‫صدایش زدم-آروینصدایم می لرزید از بغض از اینکه آروین خانواده داشت اما بی‬
‫کس تر از همه بودآروین:نـــــه نزدیک نیادستم را بر روی دستش که بر روی تنش‬
  ‫بود گذاشتم و گفتم-حتی من آروینبدون آنکه حرفی بزند سرش را تکان داد به او‬
‫نزدیک تر شدم و چتری هایش را که معلوم بود تازه کوتاه کردن را به باال کشیدم و‬
     ‫با آرامی گفتم-چشماتو باز کن گل مهتابسرش را به چپ و راست تکان داد که‬
   ‫نزدیک تر شدم … سرم را به گوشش نزدیک کردم و با حالت نوازشی دستم را به‬
    ‫گونه اش کشیدم و گفتم-ببین کنارت نشستم … چشماتو باز کن ببین که یکی‬
  ‫هست مواظبت باشه … چشماتو باز کن ببین که اینجا کسی نشسته و دوست داره‬
 ‫یک مردی مثل تو کنارش باشهلبخندی زدم و نگاهی به او انداختم … می دونستم‬
‫آروین با پرورشی که اینا به این بچه کردن بیشتر از سنش می دونه .. آروین یکی از‬
    ‫چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد… لبخندی زدم و با همان لبخند ادامه دادم و‬
   ‫گفتم-حاال این مرد می تونه کنارم باشه یا نهآروین هر دو چشمانش را باز کرد و‬
‫سرش را تکان داد … چشمامو باز و بسته کردم و نوک بینی اش را بوسید و بینیم را‬
‫به بینی اش چسپاندم و گفتم-یک زره واسم می خندیآروین لبخندی به لب آورد …‬


                                      ‫321‬
    ‫لبخندی که چه برای یک ثانیه بود ولی همان لبخند برایم کافی بود که او را به‬
‫خنده وادارم … دستم را جلو بردم و شروع به قلقلک دادنش کردم … صدای خنده ی‬
  ‫سرخوش بچه گانش در فضای اتاق پیچیده بود … و بغضی که در گلویم بود را در‬
 ‫خود فرو می برد …با همان خنده لباس هایش را که بر روی تخت بود تنش کردم و‬
               ‫اورا در آغوش بلند کردم که چشمم به نرگس جون و آناهیتا افتاد …‬

                                                               ‫رمان عشق ارباب‬

  ‫هر دو با لبخندی نگاهم کردن نرگس جون به طرف در رفت همانطور که در را باز‬
  ‫می کرد گفتنرگس جون:حاال دلیلت برام قانع کننده استلبخند گرمی بر روی لبم‬
‫نشست … آناهیتا چشمکی به من زد و سرش را با تأسف تکان داد … خنده ای کردم‬
‫که آروی با من شروع به خندیدن کرد … شاید خنده ام بی خود بود .. اما اون خنده‬
 ‫برایم خنده ی یک پیروزی بود برای اینکه حامی هایی داشتم که می دونستم هیچ‬
‫وقت پشتم را در هیچ شرایطی خالی نمی کنند هر چهار نفر از اتاق خارج شدیم که‬
 ‫شایا رو به رویمان قرار گرفت … سرم را کج کردم و نگاهش کردم که اخمی به ابرو‬
‫آورد و همانطور که نگاهش به چشمانم بود به آناهیتا و نرگس جون سالم کرد..و رو‬
   ‫به من و گفتشایا:آماده شو تا بریمیک تای ابرویم را باال دادم و گفتم-بریم ؟ کجا‬
 ‫بریم ؟اخمهایش عمیق تر شد و قدمی به من نزدیک شد که آروین دستش را دراز‬
 ‫کرد و در آغوش دایی اش پناه برد … با لبخندی به هر دوی آنها نگاه کردم که شایا‬
‫بدون آنکه اخمهایش از بین برود گفت-همون کاری که گفتم انجام بدهبدون حرف‬
  ‫دیگری پشتش را به من کرد و به طرف اتاق خودش به راه افتاد … اخمی کردم و‬
     ‫تکیه ام را به دیوار دادم که آناهیتا با خنده نگاهم کردآناهیتا:چیه بخارت خالی‬
‫شدمشتی به بازویش زدم و گفتم-آخه من چرا باید بخارم خالی بشهآناهیتا همانطور‬
  ‫که جایی که مشت زده بودم را می مالید با ادا گفتآناهیتا:همون کاری که گفته رو‬
   ‫انجام بده ظعیفهخنده ای سر دادم و همانطور که به طرف اتاق می رفتم تا آماده‬


                                     ‫421‬
    ‫بشم گفتم-اگه من اینو به خنده ننداختم اسممو عوض می کنمنرگس جون:می‬
‫زاری سوسانوبا چشمان گرد شده به طرف نرگس جون و آناهیتا برگشتم که با لبخند‬
‫بدجنسی نگاهم می کردن و گفتم-سوسانو که مرد بودآناهیتا:تو چه فرقی با یک مرد‬
‫داری آخهبا گفتن این حرفش او و نرگس جون به خنده افتادن … چشمامو ریز کردم‬
 ‫می دونستم دارن دستم می ندازن … قدمی به آن دو نزدیک شدم و دست به سینه‬
     ‫جلوی آن دو ایستادم و گفتم-یعنی شما فکر می کنین من نمی تونم به خنده‬
  ‫بندازمشآناهیتا:فکر که نه مطمئنیم نمی تونی به خنده بندازیشآناهیتا دستش را بر‬
 ‫روی شانه ی نرگس جون گذاشت که گفتم-اون وقت این اعتماد به نفس رو کی به‬
 ‫شماها داده که نمی تونمنرگس جون:از اونجایی که با می دونیم این بشر نمی دونه‬
       ‫لبخند یعنی چیلبخندی زدم و به هر دوی آنها نگاه کردم که آناهیتا با حالت‬
‫مشکوکی نگاهم کرد و گفتآناهیتا:چرا لبخند می زنیلبخند دندون نمایی زدم و دستم‬
  ‫را جلو بردم و گفتم-قبوله اگه من نتونستم بخندونمش اسممو می زارم سوسانو اما‬
‫اگه …لبخنده دیگری زدم که اناهیتا اخمی کرد و گفتآناهیتا:چه خوابهایی دیدی می‬
 ‫دونستم پشت این لبخند خونسردت یک چیزی هستخنده ای کردم و دستم را جلو‬
   ‫بردم و گفتم-و اما اگه من خندوندمش هرچی من بگم شم قبول می کنینآناهیتا‬
     ‫خواست چیزی بگوید که دست نرگس جون دراز شد و در دستم قرار گرفت …‬
‫نرگس جون لبخندی زد … برقی در چشمانش دیدم …. برای همین لبخند عمیقتری‬
 ‫به لبخندش زدم و دستش را فشردم که گفتنرگس جون:قبولهدست آناهیتا بر روی‬
 ‫دست هر دوی ما قرار گرفت و با صدای که در آن شک نیز بود گفتآناهیتا:باشه منم‬
 ‫قبولهخنده ی سرخوشی سر دادم و دستم را از دست هر دوی آنها بیرون کشیدم و‬
 ‫به طرف اتاق راه افتادم که آماده بشم … بعد از اینکه آماده شدم از اتاق خارج شدم‬
‫… نه خبری از آناهیتا بود نه خبری از نرگس جون … به خاطر شرطی که بسته بودیم‬
‫لبخندی زدم و به طرف اتاق شایا به زاه افتادم .. که با شنیدن داد آروین با عجله در‬
   ‫اتاق را باز کردم و با نگرانی به آروین و شایا چشم دوختم .. آروین همانطور که با‬


                                     ‫521‬
   ‫جیغ نگاهش به تلفزیون بود از جا بلند شد و مشتی به آن زد … با تعجب نگاهش‬
‫کردم که با صدای بم شایا به طرفش برگشتمشایا:خوبه این اتاق در دارهنفس راحتی‬
‫کشیدم و لبخندی زدم … نگاهی به شایا کردم و همانطور که کوله ام را بر روی شانه‬
‫ام جابه جا می کردن گفتم-حاال بی خی کجا داریم می ریمشایا با ابروهای باال رفته‬
  ‫نگاهم کرد که لبم را به دندان گرفتم و از او فاصله گرفتم و به طرف آروین رفتم و‬
    ‫همانطور به او که با هیجان بازی می کرد گفتم-آروینآروین همانطور که با بازی‬
  ‫خودش را تکان می داد گفتآروین:فعال” آروین مشغوله بعد بیابا خنده نگاهی به او‬
 ‫انداختم و گفتم-یعنی به مهتاب جون هم توجه نمی کنیآروین:نـــــوچ باید آروین‬
  ‫برنده بشهبه طرف شایا برگشتم و سرم را با تأسف برایش تکان دادم که نگاهی به‬
  ‫چشمانم کرد و بعد پشت به من رو به پنجره ایستاد .. زبونی برایش در آوردم که با‬
            ‫خنده ی ریز آروین به طرفش برگشتم … آروین با دیدن نگاهم با خنده‬
    ‫گفتآروین:زبون در آوردن کار زشتیهشایا به طرف ما برگشت که خیز برداشتم و‬
       ‫دستم را بر روی دهان آروین گذاشتم … زیر چشمی نگاهی به شایا کردم که‬
‫نگاهمان می کرد … با لبخند زورکی آروین را بلند کردم و گفتم-تا تو بری تو ماشین‬
   ‫بشینی ما آروین هم آماده شدهشایا:مگه آروین قراره بیاداخمی کردم و گفتم-آره‬
  ‫این بچه پوسید توی این خونه بذار بیاد یک زره مردم ببینه خیابون ببینهشایا:مگه‬
    ‫قراره بری تو خیابون-ااا ببخشید اینجا فقط جاده خاکی داره یادم رفته بودبا این‬
 ‫حرفم بی خودی خندیدم که آروین هم با من خندید … بدون حرف دیگری سرم را‬
      ‫برای شایا تکان دادم و از اتاق خارج شدمبعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت‬
  ‫بخندی” دلت بگیره ولی دلگیری نکنی” شاکی بشی ولی شکایت نکنی گریه کنی‬
 ‫ولی نزاری اشکات پیدا شن” خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری”خیلی حرفارو‬
  ‫بشنوی ولی نشنیده بگیری”خیلی ها دلتو بشکنن وتو فقط سکوت کنی … من این‬
  ‫احساس رو دیده بودم توی نگاه شایا … شایایی که با آن همه گله و شکایت باز هم‬
  ‫سرپا ایستاده بود … شاید همه می گفتن چون شایا مرده برای همین اما درون این‬


                                     ‫621‬
    ‫مرد چیزی بود که خیلی ها نادیده گرفتن … سر آروین را که بر روی سینه ام به‬
     ‫خواب رفته بود کشیدم و زیر چشم نگاهی به شایا کردم که یکی از دستانش به‬
‫پنجره تکیه داده بود و دیگری بر روی فرمان بود … اخمش بر روی ابروهایش بود اما‬
‫می دانست پشت این اخم یک دنیا خنده است که در دنیای او نمی توانست آن را به‬
     ‫چهره بیاورد .. نفسم را بیرون فوت کردم و نگاهم را از پنجره ی ماشین به شب‬
 ‫تاریک دوختم … تاریک هم مانند چشمان او که حاال برای من توی این دو روز یک‬
‫مردی شده بود بزرگوار مردی که تمام ناراحتیش را پشت اخمش پنهان کرده بود …‬
  ‫شاید اگه با خنده به طرف اتاقش نمی رفتم هیچ وقت نمی تونستم بدونم شایا چه‬
 ‫مردی هستش وقتی صدای فریادش توی گوشم پیچید که گفت شایا:اون زن منه …‬
‫اون غروره منه ….نه به شما نه به هیچ کس دیگه اجازه نمی دونم در مورد زنم غرورم‬
‫همچین لکه ی ننگی بزنینو اون صدای نفرت انگیز صدایی که مهتابم را ویران کرد و‬
      ‫به این روز انداخت گفت زرین خاتون:شایا تو چرا ..تو که می دونی تو از ننگی‬
‫نجاتش دادی که به اینجا رسیده پوزخند بلند شایا یک قدم من را به اتاق نزدیک تر‬
  ‫کرد شایا:چون من به اون چشمها ایمان دارم وقتی توی چشمام نگاه کرد و به من‬
                                                                      ‫گفت …‬

                                                              ‫رمان طنز باحال‬

 ‫من پاکم فریاد زرین خاتون به اوج رسید و گفت زرین خاتون:خوبه واال هرکس بیاد‬
  ‫اینطور با چشمای مظلوم زل بزنه تو چشمات بگه من اینطورم تو هم باور می کنی‬
  ‫صدایی از شایا خارج نشد تنها صدای زرین خاتون را شنیدم که با بی رحمی گفت‬
   ‫زرین خاتون:اون دختری که تو از پاکیش حرف می زنی قبل از تو هم آغوش مرد‬
‫دیگه ای بود … هم آغوش مردی که حاال همه فکر می کنن تویی این تهمت برای تو‬
‫کافی نیست که بودنی اون دختر هرزه ای پیش نیست شایا:بـــــــــسهصدای فریاد‬
 ‫شایا با شکستن چیزی درهم شکست و صدای پر از تعصبش در فضای خالی اتاقش‬


                                    ‫721‬
     ‫پیچید شایا:دیــــــگه بسه دیگه اجازه نمی دم به پاکیش توهین کنین زرین‬
 ‫خاتون:دختر متجاوز شده چیش پاکه آقای پر غرور پاهایم شروع به لرزیدن کرد …‬
  ‫صدای فریاد شایا سرم را به زیر انداختم … مهتابم ..غرورم خواهر گلم .. دستانم را‬
‫مشت کردم که صدای شایا در گوشم با آن صدای خشنش پیچید که گفت شایا:اون‬
 ‫پاکه .. پاک بود … پاک هستصدایش از غم پر شد از نارحتی درهم شکست و ادامه‬
‫داد شایا:مقصر من بودم … مقصر شما بودی مقصر این مردمی هستن که باید تاوان‬
  ‫پس بدن من باید پس بدم شماهم باید پس بدین نگاهم را به در بسته ی اتاقش‬
  ‫دوختم که حاال برای من دری بود که شاید هیچوقت دوست نداشتم در نزده وارد‬
   ‫بشم تا حقیقتهایی را که نمی دانم پشت آن در بسته بدانم زرین خاتون:نکنه به‬
   ‫خاطر عذاب وجدان باهاش ازدواج کردی آره صدایی از شایا خارج نشد که زرین‬
  ‫خاتون بلندتر گفت زرین خاتون:نکنه تو بودی شایا… آره تو بودی جمله آخر را با‬
  ‫فریادی گفت که نگاهم خیره به در موند و صورت معصوم مهتاب جلوی چشمانم‬
  ‫جان گرفت که با لبخند اطمینان بخشی سرش را به “نه” تکان داد و صدای شایا‬
 ‫چون تسکینی در دلم گفتشایا:من هیچ وقت …هیچ وقت نمی تونم به خودم اجازه‬
 ‫نمی دم که به پاکی دختری چون مهتاب دست درازی کنم هیچوقت صدای زرین‬
   ‫خاتون اوج نفرتم را به او بیشتر کرد وقتی گفت زرین خاتون:مثل اینکه تو یادت‬
 ‫رفته تو اربابی و اون یک دختر متجاوز… یک دختری که هنوز شبا خودش رو توی‬
   ‫آغوش مرد دیگری تصور می کنه باز هم اون پوزخند شایا بود که او را به سکوت‬
‫دعوت کرد و صدای بم شایا مانند ملودی در گوشم پیچید که گفت شایا:به چشمای‬
  ‫من اون هنوز پاکه … وقتی که در آغوش منه مال من … عشق منه … عروس منه‬
‫زرین خاتون:دیگه دارم نمی شناسمت شایا اون دختر تورو به چه روزی انداخته اون‬
     ‫ارباب به چه اربابی تبدیل شده .. اون مگه به جز یک معلم چی می تونه باشه‬
 ‫شایا:اون عشق اربابه … اربابی که اون رو به این روز انداخته آروین در آغوشم تکان‬
 ‫خورد و باعث شد از فکر بیام بیرون و نگاهی به او بیندازم که عرق بر روی پیشانی‬


                                     ‫821‬
      ‫اش نشسته بود و یقه ی مانتویم را محکم در مشتش گرفته بود … لبخندی به‬
      ‫صورت معصومش زدم و دستم را دراز کردم که کلر را روشن کنم … که دست‬
     ‫گرمش بر روی دستم قرار گرفتشایا:روشن نکن ممکنه سرما بخوره نگاهم را به‬
     ‫نیمرخ اخم الودش دوختم که بدون حرفی پنجرهای عقب ماشین را باز کرد …‬
‫لبخندی زدم .. که با احساس سنگینی نگاهم نگاهش را به من دوخت … سرم را کج‬
‫کردم که دستش را جلو آورد و چترهایی که بر روی چشمانم ریخته بود را به باال زد‬
‫… خیره در نگاهم شد …که لبخندی عمیق تر زدم … لبخندی که خودم معنی اش را‬
 ‫می دونستم و خدایی که باال سرم بود و به ما نگاه می کرد … شایا نفسش را پر صدا‬
‫بیرون داد و به جاده خیره شد و من باز خیره شدم به سیاهی شب… شاید اومدن من‬
 ‫به این مکان بهونه ای بود … بهونه ای برای دونستن حقیقت … بهونه ای برای غرور‬
  ‫از دست رفته ی مردی که ارباب بود … اربابی که یک دختر رو عشقش می دونه …‬
   ‫چشمامو بستم و باز برگشتم به همون اتاق که حاال دیگر صدایی از هیچکدامشان‬
   ‫خارج نمی شد ولی مسئله ای را برایم روشن کرده بود که حاال برایم همانند یک‬
  ‫معمایی بود …یک معمای حل شده این بود که شایا بی تقصیر بود احساسم به من‬
   ‫می گفت که او بی تقصیره … باید معمای اصلی را حل می کردم باید مقصر ها را‬
‫پیدا می کردم و حقیقتی را می دانستم که فقط مهتاب می دانست …با نوازش دستی‬
 ‫بر روی صورتم چشمانم را باز کردم و نگاهم را به او دوختمشایا: رسیدیمنگاهم را از‬
‫پنجره به بیرون دوختم که نگاهم به ویالیی افتاد که مثل روز اولم هیچ زیبایی برای‬
   ‫من نداشت … آورین را در آغوشم جابه جا کردم که در ماشین کناری ام باز شد و‬
   ‫آروین را از آغوشم برداشت …کش و قوسی به بدنم دادم و به او چشم دوختم که‬
‫منتظر نگاهم می کرد و گفتم -مواظب باش بیدار نشه ها سرش را تکان داد و دستی‬
   ‫به پشت آروین کشید کوله پشتیم را از زیر پایم برداشتم … سرم را که بلند کردم‬
 ‫نگاهم به دستش افتاد که به طرفم دراز شده بود و حلقه ی زیبایش در دستش می‬
       ‫درخشید … دستم را دراز کردم و در دستش نهادم و از ماشین خارج شدم …‬


                                     ‫921‬
  ‫همانطور که دستم در دستش بود به طرف وساختمان به راه افتاد… گرمی دستش‬
    ‫همان دستی بود که وقتی وارد بیمارستان شدیم دستم را گرفت و من با تعجب‬
       ‫گفتم-اینجا چیکار می کنیم دستم را در دستش فشرد و گفت شایا:مگه نمی‬
 ‫خواستی فرهاد و مهتاب رو ببینی سرم را با شوق تکان دادم و اجازه دادم دستم در‬
‫دستش باشد … دستی که روزی حامیه مهتاب بود و اون رو از ننگی که به اون بسته‬
‫بودن نجات داده بود …ولی همونطور که می گن کسی نمی تونه جلوی دهن مردم رو‬
   ‫بگیره شایا هم نتونسه بود… وقتی به در اتاق نزدیک شدیم دستم را رها کرد … با‬
‫تعجب نگاهش کردم که با اخمی رو به من و گفت شایا:من بیرون منتظر می مونم -‬
  ‫چرا ؟ اخمهایش عمیق تر شد و با غروری که در صدایش بود گفتشایا:نه یک کاری‬
    ‫دارم و بدون حرف دیگری به من پشت کرده و رفته بود… و من را پشت در اتاق‬
‫مهتاب و فرهاد تنها گذاشته بود که تنها باشیم و خودش رفته بود… از پشت نگاهم را‬
 ‫به شایا دوختم که به عقب برگشتم و نگاهم کرد و با اخمی اشاره کرد که وارد اتاق‬
   ‫شوم و خودش از آن بیمارستان کوچک خارج شده بود …با فشرده شدن دستم در‬
  ‫دستش از فکر بیمارستان خارج شدم و به زمان حال برگشتم…. لبخند را جایگزین‬
      ‫صورتم کردم که کنار اتاق خواب ایستاد و بدون آنکه نگاهم کند زیر لب گفت‬
  ‫شایا:شبت به خیر و بدون آنکه منتظر حرفی از من باشد پشت به من به طرف اتاق‬
     ‫آروین به راه افتاده بود و من را تنها گذاشت مثل همون وقتی که منو پشت در‬
‫اتاقش تکیه به دیوار دیده بود که با ناراحتی به رو به رویم زل زده بودم و هیچ ترسی‬
     ‫از این نداشتم که ممکنه شایا من رو متهم قرار بده که صداهای هر دوی آنها را‬
 ‫شنیده بودم… هنوز صورت پر از خشمش … وقتی که با عصبانیت به چشمهام خیره‬
  ‫شد را یادمه که گفت شایا:حق نداری توی این چشمها نفرت بریزی حق نداری که‬
  ‫این چشمهارو پر از غم کنی و زل بزنی به چشمهای من و بگی اینا همه راسته اون‬
 ‫موقعه بود که دستم رو بر روی قلبش که تند می تپید گذاشتم و گفتم -تو هم حق‬
  ‫نداری این اعتمادی که توی چشمات برای خودم می بینم را از دست بدی اون بود‬


                                     ‫131‬
‫که دستش رو بر روی دستم گذاشته بود و دستم را بین دست مردانه اش فشرده بود‬
‫… و با قهر تنهام گذاشته بود و رفته بود … رفته بود که با خودم کنار بیام و بدونم بار‬
       ‫دیگه نباید از پشت در اتاق به حرفاش گوش بدم بلکه حقیقت رو از خود اون‬
 ‫بپرسم… لبخندی به لب آوردم و افکارم را پس زدم و وارد اتاق شدم … مانتو و شالم‬
   ‫را از تنم خارج کردم و به طرف پنجره رفتم … با انگشتم حلقه در دستم را لمس‬
‫کردم … صورت زیبای مهتاب با لبخندش توی اون تاریکی شب درخشید و تکیه اش‬
 ‫را به درخت داد و همونطور که سرش را برایم تکان می داد اشاره ای به پشت سرم‬
    ‫کرد … لبخندی به رویش زدم که دستی دور کمرم حلقه شد و من را به خودش‬
  ‫چسپاند لبش را نزدیک گوشم آورد و گفت شایا:مـــهتاباز گوشه ای چشمم قطره‬
   ‫اشکی به پایین چکید و مهتاب با همان لبخند محو شد و دستان شایا دور کمرم‬
   ‫تنگتر شد و ادامه داد شایا:ببخش مهتاب …ببخش که بازم اجازه دادم این حرفارو‬
‫بشنوی … ببخش که حامیه خوبی برات نبودم ..بب..اجازه ندادم حرفش را کامل کند‬
 ‫برگشتم و در آغوشش فرو رفتم … ضربان قلبش خیلی آروم می زد برعکس ضربان‬
  ‫قلب من که از جا در می اومد …اجازه دادم قطره اشک دیگه ای از چشمام سرازیر‬
   ‫بشه و گفتم-هیچ نگو شایا بذار برای امشب خالی باشم از غم… بذار خالی باشم از‬
  ‫غصه … بذار امروز از محبت پر باشم و به چیزایی فکر کنم که خوب بوده دستم را‬
‫دورش حلقه کردم و اجازه دادم که گناهم بیشتر بشه …اون از مهتابم توی سختیاش‬
  ‫دفاع کرده بود ..اون مردی بود که خواهرم را از ننگ نجات داده بود و خودش یک‬
  ‫ننگی به دوشش برداشته بود …مهتابی که شایا رو مانند بتی پرستیده بود و به اون‬
‫اجازه داده بود که وارد حریمش بشه … سرم را باال گرفتم و نگاهم را به او دوختم که‬
‫چشمانش را بسته بود و آرام نفس می کشید -شایاچشمانش را باز کرد و نگاهم کرد‬
‫… لبخندی زدم و گفتم -از من ناراحتی دستش به طرف صورتم دراز کرد و همانطور‬
    ‫که با شصت دستش صورتم را نوازش می کرد گفت شایا:نه ناراحت نیستم … یاد‬
 ‫گرفتم اعتماد بکنم و بذارم اونطور که می خواد پیش بره تا ببینم تا کجا می رسهبا‬


                                       ‫131‬
      ‫لبخندی سرم را کج کردم و با چشمکی گفتم -من نفهمیدم تو چی گفتی اما‬
‫اوکیخنده ی بلندی سر دادم که چشمهایش با خنده ام خندید و بین دستاش بلندم‬
 ‫کرد … با چشمان گرد شده نگاهش کردم که به طرف تخت به راه افتاد … با تعجب‬
‫بیشتری نگاه کردم … به اینجاش فکر نکرده بودم … به تنهایی من و شایا تو یک اتاق‬
   ‫اون هم اینکه شایا من رو به عنوان همسرش می دید … شایا من را بر روی تخت‬
    ‫گذاشت و روم خم شد … چشمانم را بستم… باز هم همان احساس گناه سرتاسر‬
                                                            ‫وجودم را گرفت …‬

                                                             ‫رمان عشق ارباب‬

 ‫نفس های گرم شایا به وصورتم می خورد و حالم را دگرگون می کرد ….شایا:مهتاب‬
 ‫سینه ام با نفس های تندی که از هیجان و ترس می کشیدم باال پایین می رفت …‬
‫صورتش یک بند انگشت با صورتم فاصله داشت …نگاهش در نگاهم خیره شده بود و‬
‫راه هر حرکتی را از من می گرفت … دستش باال آمد و بر گونه ام کشید که نگاهم به‬
     ‫حلقه اش افتاد و بغضی در گلویم چنگ انداخت … باز هم صدایش نگاهم را در‬
         ‫نگاهش دوخت شایا:امروز همه اش توی فکر بودی … به اطرافت توجه نمی‬
 ‫کردینگاهم را به مژه های بلندش دوختم و گفتم-داشتم به زندگی فکر می کردم …‬
  ‫زندگی که شاید لیاقت من نباشه و مال دیگری باشه مال کسی که لیاقت داشته و‬
    ‫دارهنگاهش از درد پر بود دردی که در نی نی چشمان من هم دیده می شد دو‬
  ‫دستم را بر روی سینه اش گذاشتم …و با خود گفتم … گناهه دارم گناه می کنم …‬
  ‫به این مرد دارم گناه می کنم دارم به عشق خواهرم گناه می کنم …. طاقت دیدن‬
      ‫آن همه درد در چشمانش نداشتم و عذاب وجدان تمام روحم را گرفته بود …‬
  ‫چشمانم را بستم که گرمیه بوسه اش را بر روی پیشانی ام احساس کردم و صدای‬
  ‫دل انگیزش را که با آرامش گفت شایا:شبت خوش عشق ارباب صدای قدمهایش را‬
 ‫که از تخت فاصله گرفت را شنیدم … آرام چشمانم را باز کردم که نگاهم به او افتاد‬


                                    ‫231‬
    ‫که بالشتی را بر روی کناپه گذاشت و بر روی آن دراز کشید … با تعجب نگاهش‬
  ‫کردم که به سقف خیره شده بود …. با احساس سنگینی نگاهم …نگاهش را به من‬
  ‫دوخت و به پهلو چرخید شایا:باز بی خواب شدی چیزی نگفتم و با همان چشمان‬
‫گرد شده نگاهش کردم … که نگاهش را از من گرفت و به نقطه ای خیره شد و گفت‬
 ‫شایا:سعی کن به اون چیزا فکر نکنی مهتاب … اون روزا گذشته و نه برگشتی هست‬
 ‫برای درست کردنش و نه امیدی برای برگردوندن اون روز ها … قول دادم مثل یک‬
 ‫دوست کنارت باشم و ازت محافظت کنم … شایا سرش می ره اما قولش نه نگاهش‬
 ‫را بار دیگر به چشمانم دوخت و با ناراحتی گفت شایا:کاش اینقدر به من اعتماد می‬
  ‫کردی و می گفتی باعث این بدبختیا کیه … تا اون رو به پات بندازم و اون اعتراف‬
 ‫کنه که تو پاکی تو مثل گلی هستی که هیچ کس نه می تونه تورو صاحب کنه و نه‬
  ‫به پاکیت صدمه برسونه لبم را به دندان گرفتم و چنگی به پتویم زدم که ادامه داد‬
‫شایا: می دونم از حرف های امروز مامان زرین اینطور به هم ریختی …اما مهتاب من‬
   ‫نمی زارم این ننگی تا ابد بمونه اجازه نمی دم ..فقط بگو کی بود.. بذار شریک این‬
‫دردت هم باشم با ناراحتی نگاهش کردم … کاش می دونستم شایا کاش می دونستم‬
‫و می گفتم و هر دو باهم این ننگ را از خواهر پاک تر از گل بر می داشتیم .. نگاهم‬
‫را از او گرفتم و به سقف دوختم … نه نمی تونستم … نمی تونستم بیشتر از این ادامه‬
  ‫بدم … باید شایا حقیقت رو می دونست باید می دونست که مهتاب نیستم باید می‬
 ‫گفتم … من نمی تونستم با احساس این مرد بازی کنم .. نفسم پر صدا با اشکی که‬
  ‫از گوشه ی چشمم سرازیر شد بیرون آمد -شایاصدای پر درد شایا به گوشم رسید‬
   ‫که گفت شایا:هـــــیس مهتاب هیچ نگو….باز با بزرگیت منو شرمنده مهربونیات‬
  ‫نکن … بگیر بخواب و به چیزهایی خوبی فکر کن به چیزهایی که همیشه برام می‬
‫گفتی به ستاره فکر کن به شیطنتاش که برام ازش می گفتی به خنده هایی که توی‬
 ‫خونتون می پیچید به نرگس جون فکر کن که همیشه شمارو نصیحت می کرد و از‬
‫راز چشماش نمی گفت … به آناهیتا فکر کن که همیشه پای حرفات می نشست و از‬


                                     ‫331‬
 ‫همه چی خبر داشت به این چیزهای خوب فکر کن نه به اینجا و مردمشنگاهم را از‬
     ‫سقف گرفتم و نگاهش کردم و با بغضی که در صدایم نشسته بود گفتم -خیلی‬
‫خوبی شایاشایا اخمی کرد و همانطور که خیره در چشمانم بود گفت شایا:مهتاب بی‬
     ‫اختیار لبخندی زدم و گفتم -جان مهتاب نگاهش را از نگاهم گرفت و به سقف‬
 ‫دوخت و گفت شایا:واسم مثل همون شبای دوستیمون حرف می زنی … روی تخت‬
  ‫نشستم و پاهایم را در آغوش گرفتم و همانطور که به او خیره شده بودم گفتم -از‬
‫چی برات حرف بزنم شایا همونطور که نگاهش به سقف بود آرام گفت شایا:نمی دونم‬
  ‫از خودت سرش را به طرفم برگرداند و گفت شایا:از دلت اون تو چه خبرهلبخندی‬
   ‫زدم و نگاهم را به طرف پنجره برگرداندم و نگاهم را از همانجا به بیرون دوختم و‬
    ‫گفتم-از چی بهت بگم شاید از چیزی بگم که تو هم اونو تجربه کرده باشیدلم از‬
  ‫خیلی روز ها با کسی نیستتو دلم فریاد و فریاد رسی نیستآسمون سنگ شدهدیگه‬
‫دل با کسی نیستاین روزا نمی دونم توی دلم چه خبره ..یک روز پر از نفرت یک روز‬
       ‫پر از درد یک روز هم پر از غرور و انتقام..زندگی من وارد فصل جدیدی شده‬
 ‫مشکالتم حل که نشدن هیچ بیشترم شدن اما خودم دلم و تمام زندگیم رو به خدا‬
  ‫سپردم تا خودش مثل همیشه تمام آنچه که من از حل کردنش توان ندارم کمک‬
‫کنه …بچه که بودم یک بار بابام بهم گفت که “زمانی که باور هایت را در قلبت مرده‬
     ‫می یابی و میگویند انسان دو بار میمیرد یک بار به مرگ طبیعی و یکبار وقتی‬
   ‫فراموش شود نه نه یکبار دیگر هم میمیرد ان هم زمانی است که باورهایش را در‬
            ‫قلبش مرده میابد”… اون زمان بچه بودم هیچوقت معنی این حرفش رو‬
‫نفهمیدمشایا:حاال فهمیدینگاهم را از پنجره گرفتم و به او چشم دوختم و با لبخندی‬
  ‫موهایم را به پشت گوشم بردم و گفتم -آره من فهمیدم ولی هنوز باورهام تو قلبم‬
 ‫زنده است و دارم برای هر کدومشون می جنگمدستش را زیر سرش برد و به سقف‬
 ‫خیره شد و گفت شایا:بازم بگو ..بازم حرف بزن -به شعر عالقه داری سرش را تکان‬
     ‫داد که با لبخندی گفتم -می خوام حرف دلم رو به صورت شعر بهت بگم شاید‬


                                     ‫431‬
  ‫خوشت اومد و یک چیزایی فهمیدیشایا:نمی دونستم که به شعر عالقه داری-خوب‬
‫حاال بدون با ابن حرفم خندیدم که نگاهش را بار دیگر به من دوخت و من نگاهم را‬
‫از او گرفتم و به نقطه خیره شدم و گفتم-ما آدما خیلی با خودمون حرف می زنیم.از‬
 ‫همه چی میگیم. هر چی که دلمون بخواد.بد یا خوب فرقی نداره فقط می خوایم یه‬
‫شنونده ی خوب داشته باشیم و ازمون ایراد نگیره ولی همچین کسی یا نیست یا اگه‬
    ‫هست می شینه گوش می ده که بگه کنارتم مثل توسنگینی نگاهش را بر روی‬
  ‫خودم احساس کردم اما نگاهش نکردم که بتونم بگم از دلی که حاال سنگین شده‬
‫بود-امشب سکوت خانه رنگ عزا گرفتهبا هق هق ستاره بغض هوا گرفتهاز گریه های‬
 ‫باران فهمیده ام من امشباز دست آدمیزاد قلب خدا گرفتهاز من نپرس هرگز با این‬
   ‫همه خوشی هاشعرم چرا سیاه است قلبم چرا گرفتهما انتهای یک درد ما انتهای‬
 ‫دوریاز بی تفاوتی ها معنای ما گرفتهشایا:چرا اینقدر تلخ لبخندم را بر روی چهره ام‬
 ‫حفظ کردم و گفتم -چکار به تلخیه شعر داری مفهومش رو بدونی حرف دل رو می‬
      ‫تونی خیلی راحت بخونی شایا:یعنی تو حرف دلت رو با شعر توصیف می کنی‬
‫چشمامو بستم و یاد حرف مهتاب افتادم و گفتم -یادمه یکبار یکی از بهترین شخص‬
  ‫زندگیم به من گفت “هر شعاری یک راز نهفته توی شعراش داره تو هم یک رازی‬
 ‫داری که همیشه در پنهون کردنش داری “شایا:مهتابنگاهم را به او دوختم که گفت‬
    ‫شایا:خیلی واسم پیچیده ای مهتاب نمی تونم بشناسمت معما شدی واسم برای‬
    ‫همینه می گم عوض شدی گنگ شدی برای منچشمامو بازو بسته کردم و روی‬
‫تخت دراز کشیدم و گفتم -حاال بگیر بخواب فردا در مورد عوض بودن من حرف می‬
 ‫زنیم … شبت بخیرلبخندی زدم و پشتم را به او کردم … و نگاهم را از آینه توالت به‬
  ‫او دوختم که نگاهش هنوز به من بود … حرفم رو عوض کرده بودم تا بیشتر از این‬
 ‫متوجه عوض شدن من نشه … چشمامو بستم … شعرام تلخ شده بود چون دلم پر از‬
 ‫تلخی روزگار شده … شاید دوست داشتم شایا از این حرفام بدونه کسی که کنارشه‬
  ‫مهتاب نه ستاره است … چشمامو باز کردم و باز از آینه به او چشم دوختم که حاال‬


                                     ‫531‬
‫دستش را بر روی چشمانش گذاشته بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود … نگاهم را‬
   ‫به سقف دوختم … برای مهتاب خوشحال بودم … مردی کنارش بود که براش یک‬
‫مرحمی شده بود که خودش نیاز به مرحمی داشت که آرومش کنه …چشمامو بستم‬
   ‫و خالی از هر فکر دیگر خودم را به خواب دعوت کردم … نمی دونم چقدر گذشته‬
     ‫بود ولی احساس خواب آلودگیه شدیدی می کردم که صدای آشنایی در گوشم‬
   ‫پیچید که گفت -وقتشه بلند شو یک از چشمانم را باز کردم … اما با نبودن کسی‬
     ‫دوباره بستم که باز صداش توی گوشم پیچید که گفت -ســـتاره وقتشه هر دو‬
    ‫چشمانم را باز کردم و نگاهم را به اطراف دوختم … دستی به چشمانم کشیدم و‬
‫نگاهم را به در دوختم که سایه سفیدی از آن گذشت و از در بسته ی اتاق خارج شد‬
  ‫و صدا باز هم تکرار کرد -حاال وقتشه …حاال وقتشه از تخت پایین اومدم و به طرف‬
  ‫در رفتم و آن را باز کردم … که نگاهم در نگاه خشن شخصی گره خورد … این نگاه‬
‫برای من آشنا بود اما خیلی مبهم به چشم می خورد … بار دیگه دستم را به چشمانم‬
 ‫کشیدم که نگاهم به دست آن شخص افتاد که موهای دختری را در چنگش گرفته‬
 ‫بود و همانطور که به من نزدیک می شد آن دختر را هم با خودش می کشید … اما‬
     ‫نه فریادی از دختر شنیده می شد … نه صدایی از کسی خارج می شد … اخمی‬
  ‫کردم و به آن شخص نزدیک شدم و فریادی کشیدم -داری چه غلطی می کنی اما‬
   ‫آن مرد بی توجه دختر را با خودش می کشید … دستم را به طرف مچ دست مرد‬
      ‫بردم که با دیدن دختر … روح از تنم خارج شد … نگاهم را به عسلیه چشماش‬
‫دوختم که از درد پر بود … از التماس از خواهش … نه این مهتاب من نبود … مهتاب‬
 ‫هیچوقت نگاهش پر از التماس نمی تونه باشه … با نگاهش به پشت سرم اشاره کرد‬
 ‫که بی اختیار به پشت سرم برگشتم که باز صداش را شنیدم که گفت-وقتشه ستاره‬
 ‫…وقتشهنگاهم خیره به جایی بود که اشاره کرده بود … به دری که برام خیلی آشنا‬
 ‫بود … با نفس های گرمی که به صورتم می خورد … صدای پر التماس مهتاب نیز از‬
‫من دور و دورتر می شد اما نگاهم را از آن اتاق نمی گرفتم … اتاقی که قدمهایم را به‬


                                     ‫631‬
‫طرفش بر می داشتم ..اما این نفسهای گرم آن اتاق را دور تر می کرد…با صدای آروم‬
 ‫شخصی و تکان های شدیدی که به من می داد اتاق محو شد و نگاهم در نگاه سیاه‬
‫شایا گره خورد که با اخمی نگاهم می کرد … نفسم را از خوابی که دیده بودم بیرون‬
‫دادم که موهای لختش که بر روی پیشایش ریخته بود از نزدیکی زیادیمون باال رفت‬
‫… نمی دونم چرا از این نزدیکی ترسیدم … او را عقب زدم که بر روی تخت نشست و‬
‫با صدایی که برایم تازگی داشت گفتشایا:داشتی خواب بد می دیدیروی تخت نشستم‬
 ‫و پاهایم را در بغل جمع کردم …نگاهم را به نیم رخش دوختم و گیج گفتم-آره می‬
     ‫دونمنگاهم کرد که یاد نگاه پر از التماس مهتاب افتادم …که از من می خواست‬
  ‫شروع کنم … از من می خواست حاال که وقتشه شروع کنم … این کابوس یکی دو‬
‫روز نبود .. این کابوسی بود که منو با حقیقت هایی روبه رو می کرد که باید از آنها با‬
   ‫خبر بشمشایا:چه خوابی می دیدی؟سرم را به طرف پنجره برگرداندم و گیج بودم‬
‫نیاز به هوای آزاد داشتم … از این خواب ها گیج بودم … از جایم بلند شدم که ایستاد‬
   ‫و نگاهم کردشایا:مهتاب-نمی دونم چه خوابی دیدمبازویم را که در دستش بود را‬
  ‫فشرد و با همان اخم گفتشایا:چرا اینطور نگاه می کنینمی دونم چطور نگاهش می‬
   ‫کردم که با سردرگمی نگاهم را گرفتم و بدون حرفی دیگری شالم رو از روی میز‬
 ‫توالت برداشتم و به طرف در رفتم که دستم را گرفتشایا:کجا داری می ریبرگشتم و‬
 ‫نگاهم را به دستم که در دستش بود دوختم … حلقه ای که در دست چپش بود می‬
 ‫درخشید … مثل چشمای مهتابی که توی خوابم با التماس نگاهم می کرد … نگاهم‬
    ‫را باال آوردم و به چشمانش خیره شدم … نگاهش سرد شده بود … سرد سرد که‬
     ‫لرزشی در من به وجود آورد دستم را از دستش خارج کردم و قدمی به طرفش‬
 ‫برداشتم … نگاهم را به چشماش دوختم … این مرد رو من نمی شناختم … این مرد‬
     ‫رو مهتاب شناخته بود … مهتابی که توی اون چشمهای پر التماسش از من می‬
     ‫خواست که بازی رو شروع کنمشایا:چـــته مهتاباز صدای دادش از جا پریدم …‬
     ‫خودم هم نمی دونم چم شده بود … ازش فاصله گرفتم و گفتم-باید فکرمو آزاد‬


                                      ‫731‬
‫کنم… دگرگونم… افکارم بهم ریخته استبا چشمان پر از تعجبم نگاهم کرد که درو باز‬
   ‫کردم و خودمو از اتاق انداختم بیرون و با قدمهایی که نمی دونم قدرت چطور در‬
   ‫آنها وارد شده بود به طرف خروجی ساختمون به راه افتادم … صدای پچ پچ ها رو‬
‫می شنیدم … اما بی خیال این پچ پچ ها از اون ساختمان پر از نفرت خارج شدم و به‬
‫قدم هام سرعت دادم … سرعتی برای دویدن برام مهم نبود چی پوشیدم … برام مهم‬
‫نبود که شالم از روی سرم افتاده و چتریهام مثل شالقی به چشمهام می خود … مهم‬
‫این خواب هایی بود که توی این چند روز می دیدم … اون معماهایی که مهتاب توی‬
  ‫خواب به من می داد … شاید از یک حقیقت به من می گفت … اون ملفی که توی‬
 ‫ماشین بود … اون تخت سیاه که اسم مهتاب حک شده بود … و اون اتاق در بسته….‬
  ‫من توی ابهاماتی گیر افتاده بودم که تنها کسی منو می تونست از اینا در بیاره که‬
‫خودش برای من اونها رو معما کرده بود ….. نمی دونم چقدر دویده بودم که با سنگی‬
 ‫که زیر پام بود با سرعت زیادی که داشتم به زمین خوردم … دردی در زانوی پیچید‬
  ‫اما بی خیال درد به پشت دراز کشیدم و نگاهم را به آسمان دوختم که روشن شده‬
   ‫بود و نالیدم-مهتاب سردرگمم کردی خواهریفقط دوست داشتم … یک راه نشونم‬
‫بده یک تلنگر برای من کافی بود تا بدونم حاال وقت چه چیزیه … چشمامو بستم که‬
 ‫نگاه پر التماسش توی نگاهم جون گرفت که به اون در بسته اشاره می کرد … دری‬
 ‫که دیده بودم ..احمد:خانوم معلمنفسم را پر صدا بیرون دادم … صدای احمد رو می‬
  ‫شناختم … صدای قدم هاش که نزدیک می شد رو می شنیدم اما حرکتی به خودم‬
      ‫ندادم … که این دفعه صدای نگرانش به گوشم رسید که گفتاخمد:خانوم معلم‬
 ‫حالتون خوبهبا دردی که در زانوم پیچید اخمی کردم و راست نشستم و نگاهم را به‬
  ‫احمد دوختم که با پیراهن محلی و شلوار کردی که پوشیده بود رو به روم ایستاده‬
  ‫بود … همنطور که اخم کرده بودم گفتم-چیه چی شدهبا صدای خنده های ریزی‬
‫که به گوشم رسید سرم را برگردوندم که نگاهم به دو دختر بچه ی پونزده ساله افتاد‬
‫احمد:شما روی زمین چکار می کنین-باید بهت جواب پس بدمشرمنده جلوی آن دو‬


                                    ‫831‬
      ‫دختر بچه سرش را به زیر انداخت… تلخ شده بودم .. شاید به خاطر آنکه برای‬
‫دوستش با این همه مردی کاری نکرد …پوزخندی زدم و از جام بلند شدم و خودم را‬
    ‫تکان دادم که قدمی جلو برداشت و گفت احمد:خانوم معلم پاتون زخمی شدهبا‬
                                          ‫همون پوزخند نگاهش کردم و گفتم :...‬

‫نکنه می خوای کمکم کنیچیزی نگفت فقط با دلخوری نگاهم کرد … نزدیکش شدم‬
  ‫و گفتم-این نگاه رو به من ندوز اگه اینقدر جربزه داشتی می رفتی به فرهاد کمک‬
 ‫می کرد به اون دوستت که به خاطر جون خواهرش پرید توی آتیش و هرچی داد و‬
‫فریاد کرد که دوستش بپره و نجاتش بده اما نپرید فقط از دور به تماشای آتیشی که‬
‫برپا بود نشستاحمد کالفه دستی در موهایش کشید خواست حرفی بزند که پشیمون‬
  ‫شد و سرش را به زیر انداخت … هنوز خالی نشده بودم … باید خودم رو تخلیه می‬
   ‫کردم … نفرتم رو دور می ریختم … اولین نفر احمد بود که بی گناه سر راهم قرار‬
 ‫گرفته بود … نگاهم را به صورت شرمنده اش دوختم … دلم سوخت اما باز هم اخمم‬
 ‫رو برنداشتم … سرش را بلند کرد و نگاهم کرد … دوست داشتم از خودش دفاع کنه‬
  ‫.. اما انگار توی این مردم چیزی به اسم دفاع مرده بود … نفسم را پر حرص بیرون‬
 ‫دادم و نگاهی به اطراف دوختم … با دیدن دختر بچه هایی که یکی … یکی از خونه‬
 ‫هاشون خارج می شدن موهایم را در شالم فرو بردم و به احمد که هنوز ایستاده بود‬
 ‫گفتم-ساعت چنده ؟احمد سرش را باال گرفت .. نگاهی به من و بعد به آسمون کرد‬
  ‫و گفتاحمد:حوالیه پنج نیم .. شش هستهمانند او نگاهی به آسمون کردم و گفتم-‬
       ‫اون وقت تو از نگاه کردن به آسمون این ساعت رو حدس زدیپوزخندی زد و‬
 ‫گفتاحمد:ما مثل شما ارباب ها ساعت توی دستمون نداریم خانوم معلم به این چیزا‬
    ‫عادت داریملبخندی زدم … از این گستاخیش لبخندی روی لبم ظاهر کرده بود‬
  ‫کنارش ایستادم و نگاهم را به دختر بچه ها دوختم و گفتم-این بچه ها این موقعه‬
   ‫چرا از خونه هاشون دارن می آن بیروناحمد نگاهی به من کرد و گفتاحمد:بیرون‬
   ‫اومدن برای چند تیکه نون حاللدست به سینه ایستادم و گفتم-یعنی چی ؟با این‬

                                    ‫931‬
  ‫حرفم راه افتادم .. اینقدر دویده بودم که حواسم نبوده از ویال خارج شدم … احمد‬
‫کنارم راه افتاد و گفتاحمد:دارن می رن سر زمیناخمی کردم و گفتم-این دختر بچه‬
‫ها رو چه به سرزمین رفتن … اینا حاال وقت خاله بازیشونه… پس این مردا کجان که‬
 ‫برن سر زمیناحمد:خوابناینقدر خونسرد این حرف رو زده بود که ایستادم و نگاهش‬
‫کردم … با ایستادن من اون هم ایستاد …پر سوال گفتم-خوابن؟احمد سرش رو تکون‬
    ‫داد و گفتاحمد:اینا تا ساعت ده کار می کنن و بعد مردا به جاشون می رناخمی‬
 ‫کردم و گفتم-و اون وقت مردا خوش به حالشون نمی شهاحمد نگاهش رو به رو به‬
  ‫رو دوخت و گفتاحمد:قانونه خانوم معلم ما هم به این قانون عادت کردیم-هم این‬
‫قانون مزخرفه هم این عادتونهر دو دوباره به راه افتادیم … احمد ساکت شده بود من‬
 ‫نگاهم به آن دخترهایی بود که با این سنشون که باید توی رخت خواب باشن سراغ‬
 ‫کار می رفتن …احمد:اگه من اون روز توی آتیش نپریدم چون می دونستم اگه بپرم‬
‫…فرهاد رو از دست می دم و یک نون آور برای خانواده ام کم می شهدستی به زانوم‬
 ‫که دردش بیشتر شده بود کشیدم و گفتم-چرا فکر می کنی فرهاد رو از دست می‬
‫دادیپوزخندی زد و با لحن ناراحتی گفتاحمد:من مثل شما قویی نیستم خانوم معلم‬
 ‫.. من اینقدر ضعیفم که نتونستم جلوی ..بابامو بگیرم که خواهر عزیزم رو توی سن‬
  ‫ده سالگی به یک مرد پنجاه ساله نده که توی سن پونزده سالگی بیوه بشهقدمهام‬
 ‫ایستاد … دردم را فراموش کردم و نگاهش کردم …با دیدن نگاه پر تعجبم پوزخندی‬
    ‫زداحمد:فرهاد یک مرده مردتر از مردی که توی این روستا هست… اون نتونست‬
‫اجازه بده که خواهرش رو ببرن که یکی بشه مثل عالیه-چطور بابات تونست همچین‬
    ‫کاری بکنهاحمد نگاهی به رفتن دختر بچه ها کرد و گفتاحمد:اونم مثل آقاجون‬
  ‫مهتاب یک نون خور کمتر می خواست-می دونی این کارشون جرمهاحمد:حاال که‬
   ‫زندگیش خراب شد به چه جرمی همه رو بندازیم زندون اینکه بدبخت شد بعد از‬
   ‫مرگ شوهرش پدرش اونو قبول نکرد یا هم به خاطر بیوه شدنش توی این سن و‬
    ‫سال دیگه نتونستم تحمل کنم … تکیه ام را به دیوار پشت سرم دادم … که نگاه‬


                                    ‫141‬
‫همان دختر بچه ی توی آشپزخونه نون پنیر رو به طرفم گرفت جون گرفت … چقدر‬
   ‫لبخندش معصوم بود … چوطر تونسته بودم با این نگاه معصوم توی سنی که باید‬
 ‫بازی کنه از زندگیش فیض ببره اون رو راهیه خونه ی شوهر کرده بودن … پریشون‬
     ‫دستی به موهام که باز از زیر شال بیرون زده بود کشیدماحمد:خانوم معلم نمی‬
    ‫آیننگاهی به او کردم که منتظر ایستاده بود … قدمهایم را به طرفش برداشتم …و‬
 ‫پشت سر دختر بچه هایی که سر زمین می رفتن راه افتادم … هم احمد ساکت بود‬
    ‫هم منی که چند لحظه پیش عصبانیتم را بر روی او خالی می کردم… نگاهی به‬
       ‫زمین شخم زده کردم که دخترها با خنده مشغول کارشون بودن… صورتهای‬
    ‫معصومشون با پر از خنده بود یا پر از خستگی ..تکیه ام را به کنار درختی که به‬
  ‫نزدکی آنجا بود دادم و خیره نگاهشون کردم-چرا به ارباب شکایت نمی کنیناحمد‬
  ‫نگاهم کرد تا متوجه حرفم بشود .. با دیدن نگاه خیره ام به دختر بچه ها دست به‬
      ‫سینه ایستاد و گفتاحمد:این قانون رو خود ارباب گذاشتناخمی کردم و گفتم-‬
   ‫منظورم ارباب شایاستلبخندی زد و گفت:آره خود ارباباخمم عمیق تر شد و نگاهم‬
      ‫خیره به آن صورتهای معصوم شد … یعنی اون شایایی که توی اون اتاق از من‬
‫خواست از دلم حرف بزنم همچین کاری می تونست بکنه … دستهامو مشت کردم …‬
‫یعنی ممکن بود من شایا رو درست نشناخته بودم .. نگاهی به احمد کردم و گفتم-تا‬
   ‫خونه همراهیم می کنیبا تعجب نگاهم کرد و سرش را تکان داد … اشاره کردم که‬
 ‫جلوتر از من حرکت کند .. لبخندی زدم و کنارش ایستادم … خدارو شکر احمد بود‬
‫یعنی نمی دونستم باید از کدوم طرف برم تا به ویال برسم … نگاهم را به زن هایی که‬
  ‫کنار در خانه اشان ایستاده بودم دوختم که بعضیها با مهربونی و بعضی ها با نفرت‬
 ‫نگاهشان را به من دوخته بودن … نفسم را بیرون فرستادماحمد:خانوم معلمنگاهم را‬
  ‫به او دوختم که با دیدن نگاهم سرش را به زیر انداخت و گفتاحمد:فرهاد و مهتاب‬
‫خوب بودنلبخندی زدم و محکم به شانه اش زدم و گفتم-خیالت راحت باشه حال هر‬
 ‫دوشون خیلی خوبهاحمد با دیدن لبخندم لبخندی زد و با نفسی که بیرون فرستاد‬


                                     ‫141‬
‫فهمیدم که خیال او هم راحت شده .. هر دو نگاهمان را به رو به رو دوختیم که برای‬
 ‫شکست این سکوتی که بینمان بود گفتم-خواهرت خیلی مهربونهلبخند شیرینی رو‬
    ‫لبهایش نشست و گفتاحمد:آره خیلی مهربونه … با اون نگاهی که به چشمام می‬
   ‫ندازه پر از آرامش می شم … می خوام درس بخونم کار کنم خودم .. از این روستا‬
‫ببرمش که دیگه برای مردم کار نکنه برای خودش خانوم خونه باشهلبخند تلخی زدم‬
‫و گفتم-خیلی خواهرتو دوست داری؟احمد:آره خانوم زندگیمو به پاش می ریزم .. اما‬
 ‫حاال نمی تونم کاری کنم دستم از همه جا بسته است … اگه حرفی نمی زنم کاری‬
 ‫نمی کنم چون می خوام از اینجا برم و با دست پر برگردم و اون رو از اینجا خالص‬
   ‫کنم بذار به آرزوش که درس خوندنه برسه-چرا می خوای بری می تونی همینجا‬
    ‫بدی هم خودت هم خواهرت درس بخونناحمد اخمی کرد و گفتاحمد:انگار شما‬
‫یادتون رفته خانوم معلم دخترا اینجا فقط اجازه دارن تا سوم یا پنجم درس بخونن ..‬
‫اینجا پسرای رعیت فقط تا سوم درس خوندن رو حق دارن ولی پسرای ارباب تا آخر‬
‫درس خوندنهلبخندم جایش را به اخمی داد و بدون حرف دیگری با این همه ظلمی‬
 ‫که به مردم می شد نمی تونستم ساکت بمونم… یعنی شایایی که من در این دو سه‬
  ‫روز شناخته بودم می تونست همچین آدمی باشه … رو به احمد کردم که توی فکر‬
    ‫فرو رفته بود و گفتم-تو پول می خوای از کجا بیاری که برینگاهم کرد یک نگاه‬
   ‫شرمنده همراه با یک غرور و گفتاحمد:اون پول رو عالیه به من داده اما کمه برای‬
   ‫اینکه از اینجا برم … برای همین نوکر خواهرم هستم … هرچی براش بکنم خیلی‬
  ‫کمهنگاهش کردم و لبخندی زدم … احمد جلوی چشمام حاال مردی شده بود که‬
 ‫روزی من برای خواهرم ..نرگس جون و آناهیتا بودم .. منی که برای اینکه دستشون‬
   ‫جلوی کسی دراز نشه خودم را به آب و آتیش زدم … دستی به شانه اش زدم و با‬
     ‫همون لبخند گفتم-خیلی مردی خیلی کم ادم پیدا می شه که برای خواهرش‬
   ‫همچین کاری بکنهاحمد:نه این حرفو نزنین خانوم معلم این کارا مردی رو نشون‬
     ‫نمی ده وظیفمه … عالیه برای من خواهر نه مادری کرد پدری کرد … حتی یک‬


                                    ‫241‬
  ‫دوست هم برای من بود … سنم کم بود جاهل بودم که اجازه دادم خواهر پاکتر از‬
   ‫گلم رو از من بگیرن .. اما حاال می دونم می خوام براش زندگی بسازم که خودش‬
‫تصمیم بگیره نه دیگرانآنقدر با غرور حرف زده بود که دلم برای خواهری که همچین‬
  ‫برادری داشت پر از شوق شد … خوشحال بودم توی این دنیا اشخاصی بودن که به‬
   ‫جز خودشون به دیگران هم فکر می کردن .. لبخندی به روش زدم که غمگین به‬
 ‫چشمانم خیره شد و گفتاحمد:خانوم معلم می تونم چیزی از شما بخوامسرم را کج‬
  ‫کردم که موهایم به یک طرف صورتم ریخت و با لبخندی گفتم-هر چی دلت می‬
     ‫خواد بخواهدستم را در دست مردانه اش گرفت و خیره در چشمانم شد … می‬
    ‫تونستم خواهش رو در چشمانش ببینم … خواسته ای که خودش ممکنه دوست‬
‫داشته باشهاحمد:مواظب عالیه توی اون خونه باشین امیدی به مردای اون خونه اون‬
   ‫ساختمون نیستسرم را تکان دادم و دستش را که در دستم بود فشردم-نمی زارم‬
   ‫اتفاقی براش بیوفتههر دو رو به روی یکدیگر لبخندی زدیم که با صدای شیهه ی‬
 ‫اسب نگاهمان را از یکدیگر گرفتیم و به شایا که با اخمی نگاهمان می کرد دوختیم‬
‫… دست به سینه به شایا نگاه کردم که با خشمی به احمد خیره شده بود … احمد با‬
‫دیدن نگاه پر خشم او سرش را به زیر انداختشایا:مــــگه تو کــــاری نـــداری که‬
     ‫انجام بدیبا صدای پر از خشم و بلندش از جایم پریدم و با اخمی نگاهم را به او‬
  ‫دوختم که احمد از ترس قدمی به عقب برداشتاحمد:من … ارباب… منشایا:تـــــو‬
 ‫چــــی… هـــیچی نگفتم شماها سر در آوردیناحمد:ارباب مــن ..شایا:حرف نباشه‬
‫بــ…هنوز دادش کامل نشده بود که با اخمی رو به اون گفتم-داد نزنبا خشم به طرف‬
  ‫من برگشت که گفتم-می تونی خیلی آروم حرفتو بزنی …من از احمد خواستم که‬
‫من رو تا ویال برسونهشایا بدون حرفی با چشمان به خون نشسته نگام می کرد که با‬
     ‫همون اخم رو به احمد کردم و گفتم-بهتره بری ممنون تا اینجا رسوندیماحمد‬
     ‫غمگین سرش را به زیر انداخت و گفتاحمد:وظیفه است خانوماخمی کردم و پر‬
  ‫حرص به طرف شایا که با اخم نگاهم می کرد برگشت و گفتم-نه وظیفه نیست …‬


                                    ‫341‬
  ‫هیچ کار شماها وظیفه نیستدستم را به طرف شالم بردم و با قدمهایم از کنار شایا‬
     ‫گذشتم … چشمهای پر از خشمش را به خودم احساس می کردم .. اما این اون‬
‫شایایی که من می شناختم نبود … غرور رو توی نی نی چشماش می دیدم … دستی‬
    ‫به موهام کشیدم و با خودم غریدم … هیچ وقت بی احترامی به ضعیفتر رو قبول‬
‫نداشتم … کار شایا … نگاهم را به او عوض کرده بود … این شایایی نبود که باید بهش‬
‫احترام گذاشت …پوزخندی زدم که صدای ..قدم های اسب را پشت سرم شنیدم و به‬
     ‫راهم ادامه دادمشایا:کجا می رینفسم را با عصبانیت بیرون فوت کردم و گفتم-‬
  ‫جهنمشایا:مــــــهتاببا صدای فریادش به طرفش برگشتم و مثل خودش با صدای‬
   ‫بلند گفتم-چیه نمی تونی اینطور حرف زدن رو تحمل کنی پس انتظار داری این‬
   ‫مردم اینطور حرف زدن تورو به اونا تحمل کننکالفه و عصبی دستی در موهایش‬
       ‫کشید و گفتشایا:این مردم رعیت منن فهمیدی.. به رعیت رو بدی می شینن‬
‫روتدستمو توی هوا تکون دادم و با نفرت گفتم-برو باباهنوز قدمی بر نداشته بودم که‬
    ‫خودم را توی هوا معلق دیدم … جیغی از ترس کشیدم که در آغوش گرمی قرار‬
‫گرفتم … قفسه ی سینه اش باال و پایین می رفت … با ترس چشمانم را باز کردم که‬
‫نگاهم به یقه ی لباسش خیره ماند که موهای سینه اش را می توانستم از همان یقه‬
‫ی باز شده اش ببینمشایا:بار آخرت باشهصداشو اینقدر از نزدیک شنیدم که نفسهای‬
    ‫گرمش به گردنم خورد … با حرکت در امدن اسب یقه اش را محکمتر گرفتم ..و‬
  ‫گفتم-می خوام پیاده بشمنفسش را پر صدا بیرون داد و با خشمی که در صدایش‬
   ‫بود گفتشایا:حرف نباشهتکونی به خودم دادم و بلندتر گفتم-گـــفــتم منو پیاده‬
           ‫کنیکی از دستانش را دور کمرم حلقه کرد و من را به خودش چسپاند و‬
     ‫گفتشایا:تکون نخور می افتیچنگی به دستش که دور کمرم بود زدم و غریدیم-‬
    ‫دستت رو بکش شایادستم را توی همون دستش محکم گرفت و من را بیشتر به‬
             ‫خودش فشرد و همانطور که سعی می کرد آروم باشه نزدیک به گوشم‬
 ‫گفتشایا:صداتو بیار پاییین تا از همین باال پرتت نکردممشتی به سینه اش زدم-مگه‬


                                    ‫441‬
‫من گفتم منو سوارم کنفشاری به کمرم وارد کرد که آخی گفتم و گفتشایا:آروم بگیر‬
‫دارن نگامون می کنننگاهم را به اطراف دوختم که نگاه خیره چند تا زن و مرد را به‬
 ‫خودمان دیدم .. مشت دیگری به سینه اش زدم که فشار دیگری به کمرم وارد کرد‬
‫که گفتم-شایا دردم گرفتنفس عمیقی کشید و من را به خودش نزدیکتر کرد و آروم‬
  ‫و مهربون گفتشایا:یعنی تو به سینه ام می زنی من دردم نمی گیرهدستم را به یقه‬
    ‫اش محکم تر کردم و بی توجه به نگاه کردم سرم را بر روی سینه اش گذاشتم و‬
‫گفتم-از غرورت بدم می آدشایا:غروره که مردم رو به اوج می رسونهپوزخندی زدم و‬
 ‫سرم را بر روی سینه اش جابه جا کردم و گفتم-غروری که کسی رو به اوج برسونه‬
 ‫مطمئن باش سقوطی هم دارهنگاهی به درخت هایی که از آنها رد می شدیم کردم‬
      ‫که گفتشایا:با احمد چی می گفتینهیچی نگفتم فقط به درختها نگاه کردم که‬
  ‫فشاری به کمرم داد و گفتشایا:با توم-منم شنیدم با منیشایا:خوب با احمد چی می‬
  ‫گفتین-خصوصی بود یک چیزی بین من و احمدبا فشاری که به کمرم وارد کرد از‬
‫درد سرم را باال گرفتم و همانطور که نگاهش می کردم که به رو به رو خیره شده بود‬
‫نالیدم-شـــایـــااخمی کرد و خیره در نگاهم شد و گفتشایا:اینطور صدام نکن-دردم‬
   ‫گرفتدستش را به آرامی به کمرم کشید و گفتشایا:دوست ندارم حرفم رو چند بار‬
 ‫تکرار بکنممشتی به سینه اش زدم و محکم یقه اش را گرفتم و نگاه خیره و عمیقم‬
   ‫را به چشمانش دوختم و گفتم-منم دوست ندارم حرفی رو که نمی خوام بزنم رو‬
   ‫بزنم و بهت بگمنگاهش را از من گرفت و به کالفه چند بار سرش را تکان داد که‬
             ‫گفتم-شایانفسش را پر صدا بیرون داد و همانطور که زیر لبم می غرید‬
‫گفتشایا:نگفتم اینطور صدام نکناخمی کردم و نگاهم را از او گرفتم و بار دیگر سرم را‬
        ‫بر روی سینه اش گذاشتم .. نگاهی به موهای سینه اش کردم ..شایا:چی می‬
 ‫خواستی بگیدلخور گفتم:هیچی فراموشش کنلبش را نزدیک گوشم آورد و همانطور‬
‫که نفس های گرمش به گردنم می خورد گفتشایا:مهتاب عصبانیت من صبری داره با‬
    ‫من بازی نکننمی دونم صداش بود یا لحن محکمش که لبخندی روی لبم ظاهر‬


                                     ‫541‬
‫کرد-حاال که اینقدر اصرار داری بهت می گمفشاری به کمرم داد که با خنده مشتی‬
 ‫به سینه اش زدم و گفتم-خیلی بدیحرفی نزدم که فهمیدم منتظره حرفم را بزنم …‬
         ‫آهی کشیدم و گفتم-این قانونی که برای این مردم گذاشتی درست نیست‬
   ‫شایاشایا:یعنی چی کسی حرفی زدهسرم را بلند کردم و نگاهش کردم و گفتم-نه‬
    ‫حرفی نزدن می ترسن که حرفی بزنن چون می دونن ارباب پای حرفاشون نمی‬
  ‫شینه .. احرفی نزدن اما خودم با چشمای خودم اون دخترهایی که حاال باید وقت‬
‫بازیشون باشه مشغول به کار دیدم .. نمی دونی شایا نگاه های معصومشون پر بود از‬
 ‫خواب اما روی لباشون لبخند بود اما اون لبخندا زورکی بود چون می دونستن نمی‬
‫تونن کار دیگه ای بکن جز این کاراشایا نگاهم کرد و گفتشایا:این کاریه که خودشون‬
  ‫خواستنغمگین نگاهش کردم که صورت معصوم عالیه خواهر احمد در نگاهم جان‬
  ‫گرفت و گفتم-تو اربابی شایا ..اینجا داره اتفاق هایی می افته زیر نظر تو این مردم‬
 ‫پای بند حرف تو هستن .. این دختر بچه ها باید درس بخونن این پسرهایی که هم‬
   ‫سن سال احمد یا فرهاد هستن برای اینکه درسشون رو ادامه بدن دارن جون می‬
     ‫دن کار می کنن تا یک پول ناچیزی به دستشون برسه بعد از این روستا برن تا‬
   ‫بتونن درس بخوننشایا متعجب نگاهم کرد که یقه اش را درست کردم و گفتم-با‬
‫خودت فکر نمی کنی ممکنه همین احمد فرهاد نتونن توی شهر غریب درس بخونن‬
   ‫و به جاش دست به کارهایی بزنن که توی خونشون نیست اما باید همین کارهارو‬
     ‫انجام بدن که شکم خانواده شون رو سیر کنن تا خواهر ده ساله یا حتی پونزده‬
‫سالشون رو به یک مرد پنجاه ساله ندنبا توقف اسب نگاهم را برگرداندم که نگاهم به‬
‫ساختمون ویال افتاد … شایا با نگاه سرش با یک حرکت من را از روی اسب بلند کرد‬
 ‫که جیغ خفه ای کشیدم و با قرار گرفتن پاهایم بر روی زمین نفس راحتی کشیدم‬
‫که گفتشایا:هر وقت دوباره هوس پیاده روی کردی حق خارج شدن از این محوته رو‬
   ‫نداریاین حرف را زد و با سرعت از من دور شد … با اخمی به رفتنش نگاه کردم ..‬
  ‫باورم نمی شد شایا اون مردی باشه که اجازه می ده دخترهایی به اون سن و سال‬


                                     ‫641‬
 ‫برن سرزمین ها کار کنن… سرم را با تأسف تکان داد و وارد ساختمون شدم .. سر و‬
         ‫صدایی شنیده نمی شد جز سر و صدا و پچ پچ هایی که از آخر سالون بین‬
‫خدمتکارها شنیده می شد .. پوفی کردم و به طرف پله ها به راه افتادم با دیدن اتاقی‬
   ‫که رو به رویم بود لبخندی زدم .. و با یاد آوری تخت خواب نرم و گرم چشمهایم‬
   ‫خمار شد .. هنوز دستم به دستگیره ی در نرسیده بود که با فریاد آروین قدمی به‬
    ‫عقب برداشتم … با جیغ دیگری که کشید … بی توجه به تخت خواب نرم که در‬
    ‫انتظارم بود به طرف اتاق آروین دویدم با سرعت در اتاق را باز کردم که نگاهم به‬
  ‫آروین افتاد که در خواب با داد و گریه دست و پا می زد … با تعجب نگاهش کردم‬
         ‫که با جیغ دیگرش قدمهایم را به طرفش برداشتم و شانه هایش را گرفتم-‬
    ‫آرویناینقدر در شوک آروین را آرام گفته بودم که جز چهره ی پر از اشک آروین‬
    ‫چیزی را نمی دیدم … او را در آغوش کشیدم و اورا که دست پا می زد به خودم‬
 ‫فشردم و آرام کنار گوشش گفتم-آروم باش گلم … آروم باشاما آروین در خواب فقط‬
‫جیغ می زد و در آغوشم دست پا می زد او را محکم تر به خودم فشردم می دونستم‬
 ‫بیدار کردنش حاال وقتی توی خواب داد فریاد می زد ممکنه این ترس رو همیشگی‬
    ‫توی وجودش داشته باشه … محکم تر فشارش دادم و چشمامو بستم … یاد مهتا‬
 ‫کوچلویی افتادم که هیچوقت نتونست توی همون سن کمش رفتن مامان باباش رو‬
‫بپذیره فقط با هق هق گریه خودش رو حبس می کرد و توی آغوش من دست پا می‬
 ‫زد …. قطره اشکی از چشمای بسته ام از گوشه چشمم سرازیر شد و نزدیک گوشش‬
   ‫گفتم-فقط گوش کن آروین … گوش کنقلبم تند می زد … از درد آشنایی بود که‬
‫روزی توی مهتاب کوچلوی خاطرهام دیده بودم … آروین میان خواب دست از دست‬
 ‫و پا زدن برداشت .. می دونستم صدامو می شنوه … می دونستم درد دلم رو از نوای‬
‫قلبم دارم به گوشش می رسونم .. کنار گوشش زمزمه کردم-پس بزن… می دونم می‬
 ‫تونی پس بزنیدستم را نوازش گونه پشت کمرش کشیدم و آرومتر گفتم-من پشتتم‬
      ‫عزیزم نمی زارم دستشون بهت برسه فقط باید خودت بخوای از مشکلت بیای‬


                                     ‫741‬
   ‫بیرونهق هق گریه اش به نفس های تندی تبدیل شده بود … چشمامو باز کردم و‬
 ‫همانطور که نوازشش می کردم به آرومی گفتم-آروین خودش می تونه به تنهایی از‬
‫اونا مقابله کنهبعد از چند دقیقه ای نفس های آروین آروم شد … و به خواب عمیقی‬
‫فرو رفت … او را بر روی تختش خواباندم و نگاهی به صورت خیس از اشکش کردم و‬
 ‫با اخمی صورتش را پاک کردم … زیر لب زمزمه کردم-بد کردی زرین خاتون خیلی‬
‫بد کردی سو استفاده به بچه تاوان بدی به همراه دارهنرگس جون:آروم شدبا صدای‬
 ‫نرگس جون از جام پریدم و به طرفش برگشتم … لبخندی زدم و گفتم-چرا اینطور‬
        ‫می کنینلبخندی زد و قدمی جلو آمد با دیدن آروین لبخند تلخی زدنرگس‬
‫جون:چیکار کردن با این طفل معصوماز روی تخت بلند شدم و جایم را به او دادم …‬
  ‫نگاهی به آروین کردم که معصومانه خوابیده بود و گفتم-اعتماد به نفسش رو ازش‬
‫گرفتن … اونو از دنیای بچگیش بیرون کشیدن … نگاهاشو موقعه آب بازی دیدم انگار‬
  ‫چیز جدید کشف کرده باشه از ته دل می خنده به امید اینکه می دونه دوباره نمی‬
   ‫تونه فرصت کنه بازی کنه … اونو وارد دنیایی پر از درد کتک و سیلی کردننرگس‬
‫جون با ناراحتی دستی به صورت آروین کشید و گفتنرگس جون:چرا ؟ مگه آروین از‬
    ‫خودشون نیستکالفه دستی به شالم که از سرم افتاده بود کشیدم و گفتم-نه می‬
  ‫خوان اونو توی همین زمان بچگی به یک ارباب سخت تبدیل کننپوزخندی زدم و‬
  ‫ادامه دادم-اما اونا نمی دونن که با بد کسی در افتادننرگس جون به طرفم برگشت‬
‫ترس رو توی چشمامش می دیدم از جایش بلند شدم و همانطور که نگاهم می کرد‬
‫گفتنرگس جون:چی تو سرته ستاره این نگاهت برام آشناستقدمی به عقب برداشتم و‬
     ‫با چشمکی رو به او و گفتم-می خوام حق رو به حقدارش برسونم نرگسیبا نگاه‬
  ‫آخری به آروین و نرگس جون که با ترس نگاهم می کرد از اتاق خارج شدم … که‬
      ‫سینه به سینه ی بوی آشنایی شدم.. یک قدم به عقب رفتم و با نگاهی که به‬
‫چشماش دوختم صورتم را برگرداندم و به آرامی گفتم-ببخشیدقدمی فاصله گرفتم و‬
 ‫پشت به او راه افتادم که مچ دستم را گرفتشایا:مهتابنفسم را پر حرص بیرون دادم و‬


                                    ‫841‬
  ‫سعی کردم دستم را از دستش خارج کردم که محکم تر گرفت و من را به خودش‬
  ‫نزدیک کرد-شایا ول کن دستموشایا:نگام کنبا اخمی به طرفش برگشتم .. همیشه‬
    ‫صداش پر بود از تحکم پر بود از دستور .. اگه این تحکم و دستور رو داشت چرا‬
 ‫کاری برای آروین نمی کرد … اینقدر دلم پر بود که مشتی به سینه ی ستبرش زدم‬
 ‫و گفتم-هـــان چیهشایا با چشمان گرد شده نگاهم کرد که اخمم را بیشتر کردم و‬
  ‫دستم را از دستش بیرون آوردم و یک قدم بهش نزدیک شدم و گفتم -چرا اینقدر‬
   ‫زور می گی آخه مرتیکه …سرم رو با عصبانیت پایین انداختم-ال اله اال الل… دهن‬
 ‫منو وا می کنهبه سینه اش زدم که یک قدم به عقب رفت و با چشمانه گرد شده از‬
‫حدش نگاهم کرد.. شانه ای باال انداختم و گفتم-حاال چی می خواستی بگیبا گیجی‬
 ‫نگاهم کرد و گفت-هانخندمو پشت اخمم پنهون کردم و با تنه ای که بهش زدم از‬
  ‫کنارش گذشتم به طرف اتاق رفتم دستم رو به طرف دستگیره بردم .. زیر چشمی‬
‫نگاهی به شایا کردم که هنوز به جای خالیم نگاه می کرد لبخندی روی لبم نشست‬
    ‫و وارد اتاق شدم و خندمو مهار کردم … تکیه ام را به در دادم ودستم را بر روی‬
   ‫دهانم گذاشتم تا صدای خنده ام به گوش کسی نرسد.. با خنده دستی به موهایم‬
‫کشیدم-دیونه ام به موالبا تقه ای که به در خورد از خنده به سرفه افتادم و خودم را‬
  ‫در حموم انداختم … صدای قدم های شخصی را از پشت در شنیدم و مشتی که به‬
 ‫در زده شد و صدای پر از حرص شایا که گفتشایا:مهتاب این حرفا چی بود گفتیریز‬
          ‫خندیدم و صدامو صاف کردم و مثل خود مشتی به در زدم و گفتم-کدوم‬
‫حرفاشایا:همون حرفایی که داشتی می زدی-خوب تو دقیقا” از کدوم حرفا حرف می‬
‫زنیمشتی دیگر به در حموم زد که من هم با خنده ی بی صدا مشتی زدم و شروع به‬
 ‫در آوردن لباس هایم کردمشایا:مهتاب داری با اعصاب من بازی می کنیلباسهایم را‬
  ‫بر روی زمین انداختم و گفتم-مگه داشتی ؟شایا گیچ گفت:چیو-لئونارد داونچی …‬
      ‫اعصابو می گم دیگهشایا:مــــــهــــتاببا صدای دادش دیگه نتونستم خودمو‬
        ‫کنترول کنم و با صدای بلند شروع به خندیدن کردم که با صدای بلند تری‬


                                    ‫941‬
       ‫گفتشایا:آره بـــاید هم بخندی منو سرکار گذاشتیدوش آب گرم رو باز کردم‬
‫همونطور که می خندیدم گفتم-ای خدا ایا نمی زارن توی این مستراح هم بنده هات‬
    ‫راحت باشنبه لحظه ای فکر کردم که صدای خندشو شنیدم .. سریع شیر آب رو‬
‫قطع کردم و سرم را بر روی در گذاشتم با تعجب به صداش گوش دادم و با لبخندی‬
     ‫گفتم-شایا داری می خندیبا مشتی که به در زد پرده ی گوشم پاره شد جیغی‬
‫کشیدم و گفتم-هوووو یابو پرده گوشم دریده شدبا صدایی که موجی از خنده در آن‬
    ‫بود گفتشایا:اوال” درست حرف بزن دوما” حقته-مرتیکه خر متعصب یالغوربا پام‬
‫محکم به در زدم و به طرف وان حموم رفتم و بار دیگه شیر آب رو باز کردم .. که باز‬
  ‫صدای پر تحکمش به گوشم رسید که گفتشایا:تو که از اینجا می آی بیرون ببینم‬
   ‫بازم زبون در می آری یا نهبلند و محکم مثل خودش گفتم-برو بابا مال این حرفا‬
   ‫نیستیشایا:مـــهـــتـــابآب وان که پر شد نگاهم را به بخاری که از آن خارج می‬
‫شد دوختم … دیگه صدایی از شایا شنیده نمی شد .. با خیال راحت بدن خسته ام را‬
 ‫در آب فرو بردم و با یادآوری شایا که پشت در بود لبخند پر رنگی زدم و سرم را در‬
  ‫آب فرو بردم … صدای خنده هاشو شنیدم … کاش فقط برای یک لحظه ام می شد‬
  ‫می تونستم قیافه خشک و پر ابهتش رو بین خنده و لبخند ببینم …. با کم آوردن‬
     ‫نفس خودم را از آب بیرون کشیدم که صورت پر از اشک آروین در نگاهم جان‬
 ‫گرفت .. پوزخندی زدم-برای تو هم فکرایی دارم زرین خاتون*****سیبی از سبد‬
   ‫میوه برداشتم و نگاهی به اطراف کردم … از حموم که بیرون اومده بودم کسی رو‬
‫ندیده بودم .. حتی آروینی که توی اتاق خواب بود … بار دیگر نگاهی به اطراف کردم‬
‫… حوصله ام بد سر رفته بود … گازی به سیب زدم … همیشه از صدای شکسته شدن‬
‫چیزی زیر دندونام خوشم می اومد … پویا همیشه می گفت این نشونه ی قدرتیه که‬
    ‫می خوای داشته باشی… با یاد آوری پویا دستی به موهای خیس شده زیر شالم‬
    ‫کشیدم و نفسم را پر حرص بیرون دادم رمان زیبای عشق ارباب -باید یک زنگی‬
   ‫بزنم بگم برگشتنم فعال” معلوم نیست تا کی افتاده چشمامو بستم و همانطور که‬


                                    ‫151‬
‫سیب را در دهانم مزه مزه کردم … شیرینی و ترشیه سیب مزه ی خوبی را در دهانم‬
 ‫وارد کرد … یاد نگاه های عاشق پویا افتادم … فکر نمی کردم بهترین دوستم اونطور‬
      ‫زانو بزنه و بگه باهاش ازدواج کنم …چشمامو باز کردم و موبایلم را که همیشه‬
 ‫سایلنت بود از جیب شلوار م بیرون آوردم و شماره انگلیس را گرفتم .. همانطور که‬
    ‫سیب را در دستم می چرخواندم به طرف تراس به راه افتادم … هوای سردی به‬
   ‫صورتم خورد … لبخندی زدم و نگاهم را به درختها دوختم که صدای گوشخراش‬
     ‫منشی در گوشم پیچید-‪Hello‬الو زهر مار دختره چندش صدبار گفتم اینطور‬
 ‫هیچوقت تلفن برندار .. اخمی کردم و گفتم-بخیتیاری هستممنشی:اوه سالم خانوم‬
 ‫بختیاری-سالم آ..هنوز حرفم کامل نشده بود که مثل همیشه پرید وسط حرفم و با‬
  ‫همون انگلیسی غلیظش گفتمنشی:خانوم بختیاری خیلی دلمون واست تنگ شده‬
 ‫..جای شما خیلی خیلی خالیهبا شیرین زبونیهاش شکلکی در آوردم … می دونستم‬
  ‫هیچ از بودن من راضی نیست … گاز کوچیکی به سیبم زدم و گفتم-باشه فهمیدم‬
‫..آقای بهرامی نیستشمنشی:آقا پویا برای دیدن ساختمونی رفتنسرم را با تأسف تکان‬
   ‫دادم و به قدمی از تراس فاصله گرفتم که صدای پچ پچ دو نفر به گوشم رسید …‬
‫قدمی به جلو برداشتم که صدای زرین خاتون واضح شد … بی توجه به منشی که الو‬
       ‫الو می کرد قطع کردم و آهسته تکیه ام را به دیوار دادم که باز زرین خاتون‬
‫گفتزرین خاتون:نه این دختره زیادی سر در آوردهصدای تق تق کفشهای بلندش رو‬
‫روی کاشیها می شنیدم با صدای حکیمه ابروهایم باال رفتحکیمه:بله خانوم جان حق‬
  ‫با شماستزرین خاتون:فقط یک فرصت می خوام شایا بره تا من این دختره رو آدم‬
  ‫کنمحکیمه:خانوم جان رفتارش خیلی تغییر کرده همچین نگام می کنه انگار ارث‬
  ‫باباش رو ازش گرفتمبا لبخندی گازی به سیبم زدم و نگاهم را به آن دو دختم …‬
   ‫زرین خاتون دستی در موهایش کشید تابی به آن ها داد و با پوزخندی گفتزرین‬
‫خاتون:اون نفرت رو توی چشای خوشگلش دیدم … اما می دونم با این چشمها چکار‬
‫کنمحکیمه لبخند شیطانی به لب آورد و رو به زرین خاتون و گفتحکیمه:توی تربیت‬


                                    ‫151‬
 ‫آروین خان هم به دلیل این دختر داریم کوتاهی می کنیمزرین خاتون :این بچه رو‬
     ‫خودم آدم می کنمخنده ای کردم که هر دو به طرفم برگشتن … سیب رو توی‬
   ‫دستم چرخوندم و نگاهم را به طرف هر دوی آنها دوختم و قدمی نزدیک شدم و‬
 ‫گفتم-حرفای جنایی می زدینزرین خاتون با عضب و حکیمه با اخمی نگاهم کردن‬
   ‫که روی مبل نشستم پایم را بر روی پای دیگری گذاشتم و گاز محکمی به سیب‬
‫زدم و گفتم-جالب بود برام ادامه بدینپوزخند پر صدایی زد و رو به رویم نشست و با‬
    ‫تمسخری که در صدایش بود رو به من گفت زرین خاتون:نه می بینم نترس هم‬
‫شدی با خنده گازی به سیبم زدم و با دهانی پر رو به حکیمه گفتم -چه جورم تکیه‬
 ‫اش را به مبل داد و با همان لحن قبل گفت زرین خاتون:راه ترسش هم سراغ دارم‬
     ‫اگه می خوای امتحان کنی خونسرد ابرویی باال انداختم و گفتم -تونله وحشته‬
 ‫لبخندی زدم که زرین خاتون با لبخندی خیره در چشمانم گفت زرین خاتون:بخند‬
 ‫بخند وقت گریه اتم می آد عروس گلم پایم را از روی پای دیگری برداشتم و آرنجم‬
      ‫را بر روی زانو هایم نهادم و همانند او خیره شدم در چشمانش و گفتم -فعال”‬
  ‫تصمیمه دیگه ای دارم مادر شوهر عزیززرین خاتون:اون وقت تصمیم شما چی می‬
‫تونه باشه تمام نفرتم را در چشمانم ریختم و با پوزخندی به لب رو به او گفتم -این‬
  ‫که گریه شمارو در بیارم خنده ی بلند و وحشتناکی سر داد و با عصبانیتی که در‬
‫صدایش بود گفت زرین خاتون:بزرگتر از دهنت حرف می زنی دختر جون تکیه ام را‬
‫به مبل دادم و دست به سینه گفتم-بزرگتری که به دهن و سن و سال نیست لبخند‬
 ‫بدجنس و خونسردم را که آناهیتا از آن وحشت داشت به لب آوردم و اشاره به سرم‬
  ‫گفتم -به عقله که متأسفانه همه نمی تونن داشته باشن حکیمه:حرف دهنتو بفهم‬
     ‫دختر جون پوزخندی زدم و رو به او و گفتم -وقتی دوتا بزرگتر حرف می زنن‬
 ‫کوچکتر هیچوقت نباید نظرشو بده زرین خاتون با عصبانیت از جایش بلند شد و به‬
‫طرفم آمد که لبخندی بر روی لب حکیمه نشست … زرین خاتون صورتش را نزدیک‬
‫صورتم آورد و خیره در چشمانم شد … بدون آنکه ترسی وارد چشمانم بکنم زل زدم‬


                                    ‫251‬
  ‫به چشمانش که گفت زرین خاتون:داری با دم شیر بازی می کنی کوچلو گوشه ی‬
 ‫لبم باال رفت و گازی به سیبم زدم و گفتم -من با خود شیرهم بازی می کنم خانوم‬
         ‫بزرگ پوزخندی زد و از من فاصله گرفت و پشت به من کرد و گفت زرین‬
    ‫خاتون:اینو وقت نشون می ده حکیمه با گفتن این حرف زرین خاتون چشمانش‬
  ‫درخشید که گاز دیگری به سیب در دستم زدم و به آن دو که دور می شدن خیره‬
   ‫شدم که با صدای بلندی گفتم -راســـــتی هر دو به طرفم برگشتن که از جایم‬
‫بلند شدم و قدم زنان به طرفشان که می رفتم گفتم -دور آروین رو از این بازی خط‬
 ‫قرمز بکشین زرین خاتون نگاهی به حکیمه و بعد به من کرد و گفت زرین خاتون:از‬
  ‫کجا معلوم من به حرفت گوش کنم با لبخندی رخ به رخش ایستادم و با اعتمادی‬
‫که همیشه در صدایم بود گفتم-از اونجایی که مادر شوهر عزیز….. می تونم آروین رو‬
    ‫خیلی ساده از شما بگیرم زرین خاتون اخمی کرد:حرف اصلیتو بزن همانطور که‬
‫صورتم نزدیک صورتش بود ..فوتی کردم که چشمانش را بست و با پوزخندی بر روی‬
       ‫لب گفتم -اسم هیئت مبارزه دفاع از کودکان رو شنیدین موهایم را از جلوی‬
    ‫چشمانم عقب زدم و گفتم -حتما” کارشون رو هم می دونین که می تونن چکار‬
  ‫کنن چکار نکنن زرین خاتون عصبی قدمی به طرفم برداشت و گفتزرین خاتون:تو‬
‫هیچ غلتی نمی تونی بکنی خنده ی پر حرصی سر دادم و گاز آخری را به سیبم زدم‬
‫و همانطور که می جوییدمش گفتم -چیزی به اسم پزشک قانونی حتما” شنیدین با‬
     ‫خون نشسته در چشمانش نگاهم کرد و بازوهایم را گرفت زرین خاتون:تو هیچ‬
‫مدرکی نداری پوزخند پر صدایی زدم و زیر دست زرین خاتون زدم و با انگشت اشاره‬
‫با صدای پر تحدید گفتم-تاوان تن کبود شده ی اون بچه رو بد می دی زرین خاتون‬
      ‫… خواب پر آرامش اون بچه رو ازش گرفتی یک خواب خوش نمی زارم ببینی‬
‫…محکم به سینه اش زدم و غریدم-تاوان اون مروارید های چشمای یک پچه ی پنج‬
     ‫ساله رو با تمامه اون اشکهایی رو که داری می دی …همونطور نذاشتی یک آب‬
  ‫خوش از گلوی این بچه پایین برهبا اخم اشاره ای به خودم کردم و بلند تر گفتم-‬


                                   ‫351‬
 ‫من نمی زارم حتی یک قطره از گلوت پایین برهزرین خاتون عصبی من را به عقب‬
 ‫راند و گفتزرین خاتون:با این حرفا نمی تونی کاری کنیپوزخنده پر صدایم را بر لب‬
‫نهادم و گفتم-امتحان کن ببین چی می شهبا دیدن چیزی در چشمانش پوزخندی‬
  ‫زدم و ته مانده ی سیبم را جلوی پای حکیمه انداختم و خیره در چشمان حکیمه‬
 ‫گفتم-در همین حدی در همین حد بمونپشت به آن دو کردم و با قدم های بلند از‬
‫ساختمون خارج شدم که صدای فریاد زرین خاتون بین خرش آسمون رنگ باخت …‬
   ‫لبخندی به لب آوردم و با حالت دو خودم را به وسط حیاط که دیدی به هیچ جا‬
  ‫نداشت رساندم و دستانم را از هم باز کردم و زمزمه وار با بغضی که در صدایم بود‬
‫گفتم-شروع کردم مهتاب …برای تو برای آروین …شمارش معکوس از حاال شروع می‬
  ‫شه خواهری ..شروع می شهبا گفتن آخرین کلماتم اشکها با باران مخلوط شدن و‬
‫شروع به باریدن کردن … صدای پر خنده ی مهتاب در گوشم پیچید که چشمانم را‬
 ‫بستم ….گرمی اشک با قطره های سرد باران با هم… هم خونی می کردن .. ترس در‬
‫چشمان زرین خاتون مزه شیرینی را در دهانم وارد کرده بود …چرخی زدم که نگاهم‬
‫در نگاه شیرین بهترین بهونه ی زندگی مهتابم گره خورد که به آرامی سرش را تکان‬
  ‫داد و میان آن جنگل پر هیاهو محو شد*****با دهانی باز و چشمانی گرد شده‬
 ‫نگاهی به آناهیتا کردم که با ابروی باال رفته و با بشکنهایی که در هوا می زد به من‬
 ‫نگاه می کرد-تو … تو حاال چه غلتی کردیآناهیتا خنده ی پر صدایی سر داد و قری‬
‫به کمرش داد و گفتآناهیتا:گوشات سنگین شد جیگربا دستمالی که در دست داشتم‬
‫بینیم را با صدا باال کشیدم که آناهیتا صورتش را جمع کرد و با حالتی که بدش می‬
   ‫آمد گفتآناهیتا:اه حالمو بهم زدی ستارهشانه ای باال انداختم و گفتم-خوب چکار‬
     ‫کنم آبش پایین می اد تحمل گرفتنش سخت می شهآناهیتا:اه اه چندش …چه‬
 ‫توصیف هم می کنه …خوب عزیز من زده بود به سرت که رفته دو ساعت زیر بارون‬
    ‫ایستادی که بعدش سرما بخوریخنده ای کردم و با هیجان گفتم-نمی دونی چه‬
  ‫حالی می داد آنی داشتم کیف می کردم جان توآناهیتا پشت چشمی نازک کرد و‬


                                     ‫451‬
‫کنارم روی تخت نشست و گفتآناهیتا:حال که می ده اما فکر می کنی پنج دقیقه ی‬
‫یکبار این بینیتو باال می کشی حال دارهمشتی به بازویش زدم و با صدای توی بینی‬
  ‫گفتم-زر نزن از موضع اصلی داریم خارج می شیمآناهیتا با نیشی باز نگاهم کرد و‬
  ‫بشکن دیگری در هوا زد که نیشکونی گرفتم که با اخمی گفتآناهیتا:چته داری هار‬
    ‫می شی-می دونی که خوشم نمی آد هی حرف رو بپیچونیآناهیتا پوفی کرد وباز‬
 ‫حرف چند لحظه پیشش را تکرار کرد و گفتآناهیتا:همونطور که شنیدی گلم ..ارباب‬
 ‫تصمیم گرفته یک عقدی بین اون و تو جلوی خانواده ات بگیره ..یعنی من و نرگس‬
 ‫جونباز هم با چشمان گرد شده و دهانی باز نگاهش کردم ..که آناهیتا خنده ای کرد‬
  ‫و گفتآناهیتا:می بینی توی این دور زمونه که شوهر کم گیر می آد داری شوهر دار‬
  ‫می شیکالفه دستی در موهایم کشیدم و از جایم بلند شدم-وااای آناهیتا می دونی‬
 ‫این حرفت یعنی چیآناهیتا از جایش بلند شد و گفتآناهیتا:یعنی اینکه مبارکه ..باید‬
       ‫خدارو شکر کنی یکی داره می آد تورو بگیرهیکی محکم به پیشانیم زدم که‬
‫سردردی که شامل سرما خوردگی ام بود بیشتر شد ….روی تخت نشستم و نگاهی به‬
‫آناهیتا کردم و گفتم-چکار کنم آنی مغزم کشش ندارهآناهیتا:تنها راهش که می گم‬
‫که ازدواج با اربابهبا عصبانیت و کالفگی از جاین بلند شدم و گفتم-معلوم هست چی‬
‫داری می گی اون شوهر خواهر خدا بیامرزمهآناهیتا لبخندی زد و گفتآناهیتا:خوب تو‬
   ‫داری به عنوان مهتاب به عقدش در می آیسرم را باال گرفتم و خیره در چشمانش‬
    ‫شدم و گفتم-آره به عنوان مهتاب ولی انگار تو هم یادت رفته من مهتاب نیستم‬
‫ستاره امآناهیتا نگاهی در چشمانم کرد …نمی دونم در چشمانم چی دید که لبخندی‬
  ‫زد و به طرف پنجره رفت … با رفتن او کنار پنجره در اتاق باز شد و نرگس جون با‬
 ‫همراه لیوانی آب پرتقال وارد اتاق شد.. با عجله به طرف نرگس جون رفتم و گفتم-‬
 ‫نرگسی آناهیتا راست می گهنرگس جون آب پرتقال را به طرفم گرفت و گفتنرگس‬
  ‫جون:بیا بخورشآب پرتقال را از دستش گرفتم و با ناراحتی گفتمنگفتین راست می‬
‫گه یا نهنرگس جون اشاره ای به آب پرتقال در دستم کرد که با کالفگی گفتم-وقت‬


                                    ‫551‬
‫واسه خوردن زیاده شما جواب منو بدیننرگس جون بر روی تخت نشست و با اخمی‬
‫نگاهم کرد و گفتنرگس جون:باید وقتی برای این کار وارد این روستا می شدی باید‬
   ‫فکر اینجاشم می کردیبا ناراحتی نگاهش کردم و گفتم-یعنی حقیقت داره ..روی‬
      ‫صندلی نشستم و با دستم سرم را گرفتم-وای فکر اینجاشو نکرده بودمنرگس‬
    ‫جون:کاریه که خودت شروع کردی ستارهسرم را باال گرفتم و با ناراحتی که در‬
   ‫صدایم بود گفتم-من هنوز عزا دار اون خواهری هستم که مردم این خونه منو به‬
 ‫عزاش در آوردم ..انتظار داشتین اون موقعه به این چیزا فکر کنمآناهیتا تکیه اش را‬
 ‫به لبه ی پنجره داد و گفتآناهیتا:یک راه دارینگاه منتظرم را به او دوختم که نگاهی‬
   ‫به نرگس جون و بعد به من کرد که گفتم-چه راهی؟آناهیتا زل زد به چشمانم و‬
  ‫گفتآناهیتا:اینکه حقیقت رو بهش بگی ….بگی که مهتاب نیستی و ستاره ایاز جایم‬
 ‫بلند شدم و دستی به موهای پریشانم کشیدم … حاال وقتش نبود که حقیقت بدونه‬
 ‫… نفسم را پر صدا بیرون دادم که نرگس جون گفتنرگس جون: به نظر من بهترین‬
   ‫راه همینه-نـــــهنگاه پر تعجب هر دو به من دوخته شد که خودم به نه ای که‬
           ‫گفته بودم تعجب کردم ..نرگس جون اخمی کرد ..که آناهیتا با لبخندی‬
   ‫گفتآناهیتا:چرا نه؟اخمی کردم و نگاهی به لیوان آب پرتقال دوختم و گفتم-فعال”‬
   ‫وقتش نیست ..حاال نهنرگس جون:پس کی وقتشهبا عصبانیتی که از خودم سراغ‬
        ‫نداشتم به صدای بلند رو به آن دو کردم و گفتم-هر وقت وقتش رسید اون‬
 ‫وقتآناهیتا به طرف در رفت که نرگس جون گفتنرگس جون:تا دیر نشده پس بکش‬
     ‫ستاره و از اخر این بازی می ترسمخواستم حرفی بزنم که آناهیتا قبل از خارج‬
    ‫شدنش با لبخندی رو به نرگس جون کرد و گفتآناهیتا:کار از کار گذشته نرگس‬
  ‫جوننگاهش را از نرگس جون گرفت و نگاهی به من کرد و با چشمکی اشاره ای به‬
‫قلبش کرد و گفتآناهیتا:آخرش این کار دستت دادبا تعجب نگاهی به او کردم ..قدمی‬
  ‫به طرفش برداشتم که بدون حرفی بیرون رفت ..به طرف نرگس جون برگشتم که‬
   ‫دستی به شالش زد و از جایش بلند شد …رو به رویم ایستاد و نگاهی به چشمانم‬


                                     ‫651‬
‫کرد … چیزی در چشمانش درخشید ..اما زود خاموش شد و قدمی به طرفم برداشت‬
  ‫و گفتنرگس جون:ستاره فراموش نکن تو مهتاب نیستیبا ناراحتی نگاهش کردم که‬
  ‫اون نیز به طرف در رفت .. ناراحتی را کنار زدم و صدایش زدم-نرگسینرگس جون‬
      ‫بدون آنکه به طرفم بر گردد گفتنرگس جون:خودت بهتر می دونی چکار کنی‬
‫ستاره-اگه راه اشتباه برم چیسفیدی دستش را که در را صفت گرفته بود را دیدم اما‬
    ‫مثل همیشه نادیده گرفتم که نرگس جون گفتنرگس جون:می دونم راه تو هیچ‬
  ‫وقت نمی تونه اشتباه باشهو بدون آنکه منتظر جواب به ایستد از اتاق خارج شد …‬
   ‫کالفه بودم … نگاهی به لیوان در دستم کردم و بدون توجه به گلو دردم آن را سر‬
    ‫کشیدم … با سوزشی که در گلویم ایجاد شد چشمامو بستم و به این بدبختی که‬
  ‫دامن گیرم شده بود فکر کردم…نگاهی به در بسته اتاق کردم …باید با شایا صحبت‬
‫می کردم .. بدون لحظه ای تردد از اتاق خارج شدم و به طرف اتاق شایا به راه افتادم‬
   ‫… در نزده در را باز کردم که شایا سرش را از روی ورقه ای که در دستش بود باال‬
  ‫گرفت و با اخمی نگاهم کرد ..قدمی به او نزدیک شدم و گفتم-این چیزا که گفتن‬
    ‫حقیقت داره تنها حرفی که می تونست از دهانم خارج بشه همین جمله بود .. با‬
    ‫صدای قاسم چشمامو بستمقاسم:با اجازتون ارباب من می رم دیگهپوفی کردم و‬
    ‫چشمامو باز کردم که نگاهم در نگاه سیاه و اخم آلودش گره خورد .. هنگام وارد‬
‫شدن هیچ متوجه قایم نشده بودم ..بینی ام را باال کشیدم که شایا نگاه از من گرفت‬
  ‫و نگاهش را به قاسم دوخت و گفتشایا:برو دنبال ساشا و همون کارایی که گفتم را‬
  ‫انجام بدهقاسم سرش را خم کرد و رو به شایا و گفتقاسم:چشم ارباب امر دیگه ای‬
‫نیستشایا:نه می تونی بریقاسم به طرف من برگشت و گفتقاسم:خانوملبخندی به لب‬
‫آوردم و با چشمان تبدارم سرم را برایش تکان دادم که با اجازه ی دیگر از اتاق خارج‬
‫شد .. با خارج شدن او نگاهم را به شایا دوختم که اخمی کرد و گفتشایا:بار دیگه در‬
‫بزنین بیاین داخالخمی کردم و قدمی به جلو برداشتم و گفتم-وقت برای درس ادب‬
‫دادن زیاده تو جواب منو بدهشایا:سوالی نپرسیدی که جوابی بدمپوفی کردم و دستی‬


                                     ‫751‬
‫به پیشانی ام که داغ شده بود کشیدم و گفتم-شایا اینا دارن چی می گن می خوای‬
     ‫دوباره عقد کنیمشایا روی میزش خم شد و موهایش را به باال زد و گفتشایا:آره‬
    ‫راست می گناخمی کردم و گفتم-یعنی من حق نداشتم بدونم و از من هم نظر‬
 ‫بخوایشایا شانه ای باال انداخت و تکیه اش را به صندلی چرخدار و سلطنتیش داد و‬
  ‫گفتشایا:می خواستم سوپرایزت کنممحکم بر روی میز زدم و گفتم-با این کار من‬
      ‫اصال” سوپرایز نمی شمشایا اخمی کرد و نگاه دقیقش را به چشمانم دوخت و‬
   ‫گفتشایا:چرا ؟ مگه خودت اوندفعه نگفتی دوست دارم وقتی همه خانواده ام دورم‬
   ‫هستن به عقدت در بیامبا تعجب نگاهش کردم و گفتم-من گفتمبا همون اخم از‬
‫جایش بلند شد و میز را دور زد و گفتشایا:مهتاب اون تو بودی که وقتی داشتی ورقه‬
 ‫رو امضا می کردی که بشی زن من گفتیبا حالت مریضی نگاهش کردم … دلم برای‬
   ‫دل خواهر عزیزم سوخت که آرزویش این چیز بود قدمی به طرف شایا برگشتم و‬
‫گفتم-ولی من حاالشم زن توام شایاشایا خودش را به من نزیک کرد و موهایم را که‬
‫جلوی چشمانم را گرفته بود کنار زد و گفتشایا:اینطور جلوی چشمای همه به عقدم‬
   ‫دربیارمت دیگه حرفای نامربوطی نمی زنننگاهم را در نگاهش دوختم و با صدای‬
  ‫آرومی گفتم-مگه ما برای حرف مردم داریم زندگی می کنیمسرش را نزدیک سرم‬
     ‫آورد و پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاند و گفتشایا:من هرچی به صالح باشه‬
    ‫همونو انجام می دم مهتابسرم را باال گرفتم و با چشمانی که شوری اشک را می‬
  ‫توانستم در آن حس کنم گفتم-شاید به صالح نباشه .. شاید گناه باشه اون موقعه‬
    ‫چیشایا دستانش را حایل صورت کرد و به آرامی گفتشایا:چرا به گناه نکرده می‬
   ‫خوای خودت رو عذاب بدی ..چیزی نگفتم فقط در تاریکی نگاهش حل شدم که‬
 ‫ادامه دادشایا:همه هستن مهتاب ..ساشا هم داره می آد …فقط باید یک بار دیگه به‬
‫من بله بگی-اما…شایا دستم را گرفتم و فشاری به آن وراد کرد و گفتشایا:بار دیگه به‬
     ‫من اعتماد کن مهتاب …باشهسرم را تکان دادم … بهش اعتماد داشتم … به این‬
  ‫چشمها که روزی به چشمان مهتاب دوخته شده بود اعتماد داشتم ..دستم را جلو‬


                                     ‫851‬
  ‫بردم و یقه ی کتش را گرفتم باید می گفتم … به اویی که حتی نمی دونست زنش‬
‫دیگه توی این دنیا نیست … نمی تونستم از اعتماد مردی سو استفاده کنم که حرف‬
   ‫از اعتماد کامل می زد ..نفسم را بیرون دادم و گفتم-شایا خواهرم … دستش را بر‬
        ‫روی لبم گذاشت و دستم را که کتش را گرفته بود فشرد و به همون آرومی‬
‫گفتشایا:داری توی تب می سوزیخودم را به او چسپاندم و گفتم-اینا مهم نیست شایا‬
    ‫به حرفام گوش کندستش را دور کمرم حلقه کرد و پیشانی ام را بوسید و با یک‬
 ‫حرکت از روی زمین مانند بچه ای بلندم کرد و گفتشایا:وقت واسه حرف زدن زیاده‬
‫تو باید حاال استراحت کنیناله ای کردم و گفتم-شایاشایا:هـــیس حرف نباشهمشت‬
‫بی جونی به سینه اش زدم و گفتم-زور نگو بذار حرفمو بزنملبخندی به لبم آورد که‬
 ‫با چشمان خمار از مریضی لبخندی روی لبم نشست و گفتم-لبخند زدیلبخندش را‬
    ‫جمع کرد و اخمی به جای آن قرار داد که دستم را جلو بردم و اخمهایش را باز‬
 ‫کردم و سرم را در گردنش فرو بردم و گفتم-اوندفعه پشت در حموم خندیدی مگه‬
  ‫نهدر اتاقی را باز کرد و همانطور که سعی در نگاه نکردنم می کرد گفتشایا:نه برای‬
   ‫چی بخندممن را برروی تخت نرمی نهاد و به طرف کمدی رفت و کیفی را از آن‬
    ‫بیرون کشید و دوباره به طرف تخت برگشت و دستش را بر روی پیشانیم نهاد و‬
 ‫اخمی کرد …گوشی طبی را بیرون ارود و گفتشایا:دوتا نفس عمیق بکشبه گفته اش‬
‫اطاعت کردم و دو نفس عمیق کشیدم که یاد حرف آناهیتا افتادم که شایا جراح قلبه‬
 ‫اما به دالیلی جراحی رو کنار گذاشته بود … نگاهش کردم که مشغول گرفتن نبضم‬
   ‫بود و گفتم-چرا جراحی رو ترک کردیبی حرکت همانطور که دستش بر روی مچ‬
 ‫دستم بود ماند … از جایش بلند شد که دستش را گرفتم ..که بار دیگر بر سرجایش‬
‫نشست ..با فشار کمی که به دستش وارد کردم ..او را مجبور کردم که نگاهم بکند ….‬
‫نگاهش را به نگاهم دوخت … درد آشنای همیشگی را در چشمانش دیدم …اما کلمه‬
‫ای برای ابراز بیان آن درد را نداشتم … چشمانم را بستم که قطره اشکی از گوشه ی‬
 ‫چشمم سرازیر شد که همانطور به خوابی فرو می رفتم گفتم-بذار بیاد درد بیرون تا‬


                                    ‫951‬
‫خالی بشی ..خالیه خالیدیگه طاقت بیدار موندن را نداشتم ..با نوازش دستی بر روی‬
‫موهایم چشمانم گرم خواب شد و به خواب عمیقی فرو رفتم ..با صدای پچ پچ هایی‬
 ‫که شنیده می شد …در اتاقی را که برایم خیلی آشنا بود باز کردم … که شخصی را‬
 ‫نشسته پشت میز دیدم و پاکتی را که مهتاب بر روی میز پرت کرد .. دهانش تکان‬
  ‫می خورد اما صدایی به گوشم نمی رسید .. برای اینکه صدایش را بشنوم نزدیکتر‬
‫شدم …که مهتاب با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و با نفرتی که هیچ وقت از او‬
 ‫سراغ نداشتم گفت-بهش می گم ..تمام حقیقت رو بهش می گمدستم را جلو بردم‬
    ‫که قطره های اشکش را از روی گونه اش پاک کنم که صدای خنده ی زنی در‬
‫گوشم طنین انداخت …به طرف زن برگشتم که با تکان های شدیدی که برای بیدار‬
‫کردنم بود زن محو شد و با ترس چشمانم را باز کردم که چشمانم در چشمان سیاه‬
    ‫او گره خورد …با تعجب نگاهم کرد و گفتشایا:داشتی کابوس می دیدیبا ترس و‬
    ‫چشمانی که صورت مهتاب از آن کنار نمی رفت ..نگاهش کردم …در چشمانش‬
 ‫نگرانی را می خواندم ..خودم را در آغوشش انداختم و پیراهنش را در مشتم گرفتم‬
   ‫…دستش را دور شانه ام حلقه کرد و نوازش گونه دستش را پشت کمرم کشید و‬
 ‫گفتشایا:مهتابچشمامو بستم که صدای مهتاب در گوشم تکرار شد که می خواست‬
 ‫حقیقتی را به کسی بگوید …با یاد آوری پاکتی را که بر روی میز انداخت ..فکرم به‬
 ‫خوابی پر کشید که مهتاب ملفی را داخل ماشین انداخت …خودم را بیشتر به شایا‬
    ‫فشردم که او نیز حلقه ی دستش را تنگتر کرد و اجازه داد که در آغوشش قرار‬
 ‫بگیرم … بعد از چند دقیقه پرسیدشایا:آرومیسرم را که به سینه اش چسپانده بودم‬
‫تکان دادم … که خودش را از من فاصله داد و صورتم را بین دستانش گرفت و بوسه‬
         ‫ای بر روی پیشانی ام نهاد و گفتشایا:بلند شو تا ضعف نکردی یک چیزی‬
‫بخورچشمامو بستم و با لبخندی بار دیگر سرم را تکان دادم که شالی را که بر روی‬
  ‫تخت افتاده بود را برداشت و بر روی سرم نهاد و با فشار دستش من را با خودش‬
 ‫بلند کرد رو به روی او پشت میز نشسته بودم و نگاهش می کردم که در حال قرار‬


                                   ‫161‬
 ‫دادن بشقابها بر روی میز بود … سردرد بدی در سرم پیچیده بود … خواب هایی که‬
‫در این چند وقت می دیدم …فکر کردن به انها سردردم را بیشتر می کرد … بینی ام‬
     ‫را باال کشیدم که نگاه شایا به من دوخته شد … همانطور که نگاهش به من بود‬
 ‫دستی در موهایش کشید و پشت میز نشست و گفتشایا:قبلنا بیشتر مواظب خودت‬
     ‫بودیدستنانم را در آغوش گرفتم و شانه ای باال انداختم گفتم-قبلنا یک واژه ی‬
    ‫گذشته استنگاهم را در نگاهش دوختم و گفتم-خیلی چیزا تغییر کردهسرش را‬
      ‫تکان داد و کاسه ای پر از سوپ را به طرفم گرفت …نگاهی به سوپ کردم که‬
     ‫گفتشایا:نکنه تو از اون اشخاصی که از سوپ خوشش نمی آدسوپ را از دستش‬
      ‫گرفتم و جلویم گذاشتم و گفتم-همیشه عادت داری دیگران رو با هم مقایسه‬
  ‫کنیتکیه نون توستی را در دهان گذاشت و با شانه ای باال انداخته گفتشایا:آره می‬
  ‫خوام بدونم اون شخص چه فرقی با دیگری دارهسرم را به زیر انداختم و نگاهی به‬
 ‫سوپ کردم و با ناراحتی گفتم-ولی همیشه نباید همه رو با هم مقایسه کنی ….همه‬
 ‫قابل مقایسه نیستن ..خیلی ها با هم تفاوت دارن گرچه قیافه هاشون عین هم باشه‬
‫اما ممکنه …اخالقشون ..رفتارشون …یا حتی احساسشونسرم را باال گرفتم و نگاهم را‬
  ‫در نگاهش دوختم و گفتم-تو این فکرو نمی کنینگاهم کرد ..یک نگاهی که حرف‬
‫می زد …یک نگاه پر از سوال ..نفسم بیرون دادم و سرم را گرم سوپ خوردن کردم …‬
   ‫ولی هیچ از مزه ی آن نمی فهمیدم … ناگفته هارو از زبان بی زبانی به شایا گفته‬
 ‫بودم .. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی بیاد که نتونم حرفی بزنم تا از نگاه دیگه ای‬
     ‫نگاهم نکنه …با قرار گرفتن نون توتستی کنار کاسه ی سوپم سرم را باال گرفتم‬
‫..سرش را تکان داد و اشاره ای به نون کرد و گفتشایا:با نون بخور خیلی خوشمزه تر‬
     ‫می شهدستم را زیر چانه زدم و گفتم-وقتی نمی تونم مزه اش رو بچشم چطور‬
  ‫انتظار داری بدونم خوشمزه می شه یا نهشایا:با سوپ که فکر نکنم سیر بشیاخمی‬
   ‫کردم و گفتم-واسه همینه نون دادیسرش را تکان داد و قاشقی سوپ در دهانش‬
       ‫گذاشت …با همون اخم گفتم-تو که سرما نخوردی پس چرا داری سوپ می‬


                                    ‫161‬
 ‫خوریشایا:نمی خوام تنها بخوریسرش را باال گرفت و ادامه دادشایا:یادمه یکبار گفته‬
   ‫بودی که من و خواهرم دوست نداریم تنها غذا بخوریم-یعنی تو بخاطر اینکه من‬
           ‫تنهایی غذا نخورم داری سوپ می خوریشایا:مشکلی با سوپ خوردن من‬
 ‫داریلبخندی زدم و نگاهم را به اخمش دوختم …شانه ام را باال انداختم وگفتم-آخه‬
 ‫بهت نمی آید اینقدر مهربون باشیاخمهایش بیشتر درهم رفت که خنده ای کردم و‬
‫دستم را جلو بردم و اخمهایش را با انگشتانم باز کردم … نگاهم را در نگاهش دوختم‬
 ‫و با همون لبخند به لب و صدای توی بینی گفتم-همیشه اخمی به چهره داری اما‬
 ‫می دونم پشت این اخم یک دنیا مهربونیه …اینقدر مهربونی که وقتی سوپ دوست‬
      ‫نداری فقط به خاطر من نشستی داری می خوریخم شدم و نوک بینی اش را‬
   ‫بوسیدم که با صدای سرفه ی شخصی با سرعت از او فاصله گرفتم … به طرف در‬
‫برگشتم که نگاهم در نگاه میالد گره خورد … چیزعجیبی در چشمانش بود …نگاهش‬
‫پر بود از یک حسی … حسی که…شایا:کاری داشتیاز تحلیل نگاه میالد خارج شدم و‬
 ‫نگاهم را به شایا دوختم که نفسش را پر صدا بیرون داد و چشمانش را که بسته بود‬
          ‫را باز کرد …بدون اینکه کوچیکترین نگاهی به من بیندازد به طرف میالد‬
   ‫برگشتمیالد:دو ساعت دیگه ساشا می رسهشایا دست به سینه نشست و سرش را‬
   ‫تکان داد که میالد نگاهش را به من دوخت … لبخندی به او زدم که چشمانش از‬
‫تعجب باز شد …یک تای ابرویم ناخداآگاه باال رفت که شایا گفتشایا:کار دیگه ای هم‬
  ‫هستمیالد نگاهش را از من گرفت و بدون حرف دیگری از آشپزخانه خارج شد که‬
 ‫گفتم-این میالد نگاهش یکجوریهشایا با اخمی به طرفم برگشت و با خشمی که در‬
 ‫صدایش بود گفتشایا:عادت داری اینطور به همه نگاه می کنی -مگه من چطور نگاه‬
     ‫می کنمشایا اخمهایش بیشتر درهم رفت و گفتشایا:بهتره بار دیگه اینطور توی‬
  ‫چشای کسی خیره نشیدست به سینه با اخمی نگاهش کردم و گفتم-من همیشه‬
    ‫اینطور نگاه می کردم مشکلی توش نمی بینیمشایا محکم دستش را بر روی میز‬
 ‫کوبید و با صدای بلندی گفتشایا:اما من توی این نگاه هزارتا مشکل می بینمعصبی‬


                                    ‫261‬
    ‫نگاهم را از او گرفتم و گفتم-مهم حرف منه که من زدم دیگه ادامه ای برای این‬
 ‫بحث نمی بینمنگاه سنگین و خشمگین شایا را بر روی خودم احساس می کردم …‬
‫اما حاال اونقدر حرفش زور بود که دوست نداشتم حرفی بزنم … باز نگاهم خمار شده‬
     ‫بود و به خاطر سردردی که داشتم … بدنم گرم شده بود که شایا با صدای پر از‬
   ‫عصبانیت گفتشایا:ببین مــهــتا…با هتسه ای که کردم سکوت کرد که با آخی به‬
‫خاطر سردردم خودم را خم کردم … سراسیمه از جایش بلند شد و رو به رویم ایستاد‬
  ‫که فشاری به شقیقه ام دادم …دستش را بر روی دستم گذاشت که دستش را پس‬
 ‫زدم ..اخمی کرد… همانند او اخمی کردمشایا:این وقت لجبازی نیستاخمهایم بیشتر‬
‫در هم رفت و بینی ام را باال کشیدم .. که گوشه ی لبش به حالت لبخندی باال رفت‬
  ‫… اخمهایم باز شد و گفتم-نه لبخندت عین آدمیزاده نه عصبانیتتشایا اخمهایش را‬
‫درهم کرد که به عادتی که جدیدا” پیدا کرده بودم دستم را جلو بردم و اخمهایش را‬
    ‫باز کردم … دستم را گرفت و انگشتش را را بر روی مچ دستم گذاشت و نبضم را‬
 ‫گرفت و با اخمی سرش را باال گرفت … گفتشایا:باز تب داریبا بی حالی سرم را تکان‬
‫دادم که فشاری به مچ دستم وارد کردشایا:پس چرا چیزی نگفتیشانه ای باال انداختم‬
   ‫و گفتم-عادت دارم به این سرما خوردگی دو سه روزی تب می کنم بعدش دیگه‬
‫سرحال می شمشایا:بیماری خاصیهخنده ای کردم و گفتم-تو دکتری ولی اینطور که‬
   ‫خودم تشخیص می دم سرما خوردگیهلبخند کمرنگی بر روی لبش نشست که با‬
       ‫ذوق نگاهم را به لبخند مردانه اش دوختم … چشمانم را با دستش باز کرد و‬
‫گفتشایا:کم خونیسرم را به نفی تکان دادم که نزدیک تر آمد و گفتشایا:قندی چیزی‬
‫داری که برای یک سرما خوردگی ساده اینطور می شینفسم را پر صدا بیرون دادم و‬
  ‫گفتم-میگرن دارم …آب بدنم هم کمه برای همیننگاهم کرد و با نگرانی خاصی که‬
  ‫همیشه می شد در چشمانش دید گفتشایا:چرا اینارو قبال” بهم نگفته بودیچشمکی‬
  ‫به نگاه نگرانش زدم و بی حال گفتم-چون هیچوقت از من نپرسیده بودیشایا:سرت‬
‫حاال درد می کنهسرم را به آرامی تکان دادم و لبخندی زدم که دستش را باال آورد و‬


                                    ‫361‬
  ‫بر روی پیشانی ام گذاشت و بعد از چند ثانیه ای گفتشایا:درجه بدنت خوبه مشکل‬
   ‫ایجاد نمی کنهباز هم توی حال بیمار و خمارم … لبخندی به لب آوردم و گفتم-‬
   ‫خودم می دونم آقای دکترشایا سرش را با تأسف برایم تکان داد و گفتشایا:تو باید‬
 ‫روزی هشت لیوان آب بخوریبه طرف یخچال رفت و پرتقالی را از آن خارج کرد که‬
   ‫از روی صندلی بلند شدم و دست به سینه به حرکاتش خیره شدم … حرفه ای در‬
 ‫حال آبگیری پرتقال بود-داری چکار می کنیبه طرفم برگشت .. با دیدن اینکه سرپا‬
‫ایستاده بودم اخمی کرد و پرتقال را راه کرد و نزدیکم آمدشایا:خیلی وقتا دیدمت می‬
‫دوییشانه ای باال انداختم …که با یک جهش از جا بلندم کرد و بر روی میز گذاشتم و‬
      ‫دستش را حایل دو طرفم کرد و با اخم همیشگی اش گفتشایا:سعی کن کمتر‬
  ‫همچین نرمشی بکنی برای بدنت اصال” خوب نیستچترهایم را از صورتم کنار زد و‬
       ‫همانطور که شال بر روی سرم را درست می کرد گفتشایا:تو خیلی ضعیفی و‬
  ‫ظریفیاخمی کردم و مشتی به سینه اش زدم که یک قدم به عقب رفت که گفتم-‬
‫ببین اینطور نبینم خودم واسه خودم یک پا مردمشایا:واقعا” چطوربه طرف دو پرتقال‬
‫برگشت که گفتم-یک پا تکواندو کارمبا ابروهای باال رفته به طرفم برگشت که لبخند‬
     ‫پیروزی بر روی لبم نشست و ادامه دادم-دان مشکیه تکواندو هستم این هیکل‬
      ‫خوشگلو نمی بینیاز روی میز پایین پریدم و چرخی زدم و با چشمکی رو به او‬
 ‫گفتم-دستکار خودمه این هیکل تکواندو شنا ..هر نوع ورزشی بگی رفتم تا شدم این‬
‫جیگری که حاال رو به روتهشایا اخمی کرد و به کارش ادامه داد نزدیکش رفتم که با‬
 ‫صدای پر تحکمش گفتشایا:بشین سرجات اینقدر به پر به پرم نکنناخداآگاه برگشتم‬
 ‫و دوباره روی میز نشستم و به اخالقش که هر ثانیه ای عوض می شد… اخمی کردم‬
  ‫که با لیوان آب پرتقالی به طرفم برگشت با دیدن اخمم لیوان را به طرفم گرفت …‬
    ‫صورتم را برگرداندم که زیر لب غریدشایا:این وقت لجبازیهمانند بچه ها دست به‬
   ‫سینه نشستم و گفتم-حاال این وقت زده حال زدن بود که زده حال زدی به ذوق‬
   ‫منچانه ام را گرفت و صورتم را به طرف خودش بر گرداند و خیره در نگاهم شد و‬


                                    ‫461‬
    ‫گفتشایا:لفظ جیگر اصال به دختر خانومی مثل تو درست نیستآبمیوه را به دهانم‬
   ‫نزدیک کرد مقداری از آن را خوردم که ادامه دادشایا:من می دونم تو همه ی این‬
 ‫کارا رو می تونی انجام بدی امالیوان را از دهان فاصله دادم که اخمی کرد بی توجه‬
 ‫به اخمش گفتم-اما چی ؟شایا:اما باید بهم ثابت کنی-یعنی چی ؟آبمیوه را به دهانم‬
 ‫نزدیک کرد و گفتشایا:باید با خودم یک مبارزه داشته باشیلیوان را از دستش گرفتم‬
‫و سر کشیدم تا اینقدر وسط حرف لیوان را به دهانم نزدیک نکند … لیوان را بر روی‬
     ‫میز گذاشتم و با هیجان و صدای تو دماغی گفتم-یعنی می خوای با من مبارزه‬
‫کنیسرش را به مثبت تکان داد که خنده ای کردم و گفتم-مگه تو تکواندو کاریلیوان‬
   ‫را از دستم گرفت و در سینک گذاشت که باز از روی میز پریدم … سرم شروع به‬
‫ذوق ..ذوق کردن کرد … شایا همانطور که پشتش به من بود گفتشایا:آره تکواندو کار‬
  ‫بودم ولی بیشتر کیک باکسینگبه عقب برگشت که به خاطر نزدیکی زیاد به او که‬
 ‫پشت سرش ایستاده بودم در آغوشش جا گرفتم .. اخمی کرد و گفتشایا:چرا اینقدر‬
‫از جات بلند می شیخنده ای کردم و دستم را بر روی سینه اش گذاشتم و گفتم-اینا‬
   ‫رو بی خیالبا هیجان بیشتری بهش نزدیک شدم و گفتم-جان من تو هم تکواندو‬
 ‫کاری هم کیک باکسینگدستی به عضله هایش زدم و فشاری به آنها وارد کردم … با‬
    ‫لبخندی که به لب آوردم گفت-واسه همینه اینا اینطورنبا مریضی و هیجانی که‬
  ‫داشتم …موقعیتم را به کل فراموش کرده بودم و قرار گرفتن جای گرمی که انطور‬
‫آرامم می کرد را نادیده گرفته بودم … دوست داشتم همانجا بمانم بی دغدغه بی فکر‬
  ‫… نگاهی به چشمان او کردم و گفتم-خیلی چیزا از ورزش رزمی می دونیسرش را‬
   ‫نزدیک آورد و همانطور که پشتم را نوازش می کرد به آرومی گفتشایا:اونقدرا می‬
 ‫دونم که برای تویی که آب بدنت کمه خوب نیستاخمی کردم ..که پیشانی اش را به‬
‫پیشانی ام چسپاند و با انگشتانش اخمهایم را باز کرد و گفتشایا:هر کس اخم کنه تو‬
    ‫اخم نکنسرم را باال آوردم و گفتم-چرا؟شایا خیره در چشمانم شد …. نفس های‬
   ‫داغش به گونه های ملتهب و داغم می خورد … چشمانم خمارم در سیاهی شبش‬


                                    ‫561‬
   ‫غرق شده بود … سرش نزدیکتر آمد که چشمانم را بستم … آنقدر نزدیک بود که‬
    ‫گرمی بدنم با بدنش گرمتر شده بود ….یقه اش را در مشتم گرفتم که دهانش را‬
‫نزدیک گوشم آورد و گفتشایا:چون خودت به شیرینیه لبخندتیحرارت بدنم باال رفته‬
   ‫بود و حس شیرینی در من وارد شده بود … مشتم را محکمتر کرد که فشاری به‬
 ‫کمرم وارد کرد …گون اش را به گونه ام چسچاند و نفس عمیقی کشید که خودم را‬
 ‫بیشتر به او چسپاندم …شایا:مهتابمشت دستم شل شد … حرارت بدنم به سردی زد‬
    ‫… از او فاصله گرفتم که نگاهم به حلقه ای که در دستم بود افتاد … خودم را از‬
       ‫آغوش امنش بیرون کشیدم…. نگاهش کردم … نگاهش پر تعجب بود … پر از‬
  ‫خواهش … پر از نیاز … قدمی به عقب برداشتم … اما این خواهش ازان من نبود …‬
 ‫این نگاه مال من نبود … این نگاه مال مهتاب بود …سرم را خجالت زد و شرمنده از‬
    ‫نگاهش گرفتم و قدمی دیگری به عقب برداشتم که کمرم به میز برخورد کرد و‬
  ‫لبخند تلخی را بر لبانم ظاهر کرد … حس گناه و خیانت سرتا سر وجودم را گرفته‬
 ‫بود … با قدم های شایا که به من نزدیک می شد …به طرف در آشپزخونه رفتم و با‬
‫شتاب گفتم-چرا کسی نیست … مریضی حواسی برای من نذاشتهبه طرفش برگشتم‬
 ‫که بدون اینکه به طرفم برگرده سرجاش ایستاده بود و به میز خالی خیره شده بود‬
‫… با ناراحتی نگاهش کردم … اون حق من نبود …با احساس سنگینی نگاهم سرش را‬
 ‫به طرفم برگرداند که از خودم که این بازی مسخره را شروع کرده بودم متنفر شدم‬
‫… اون شوهر خواهرم بود … فقط شوهر خواهرم … قدمی به طرفم برداشت که قدمی‬
‫به عقب رفتم و دوباره گفتم-پس بقیه کجان؟اخمی کرد و دستی در موهایش کشید‬
‫و گفتشایا:دارن سالن رو برای مهمونی آماده می کننلبخند بی جونی زدم و پشتم را‬
  ‫به او کردم و گفتم-پس بگو چرا اینجا امروز اینقدر ساکتهبا سرعت به طرف سالن‬
 ‫راه افتادم که کمرم را از پشت گرفت و قدم هایم را متوقف کرد ..سعی کردم خودم‬
   ‫را از حصار دستهایش خارج کنم که محکم تر من را به خودش چسپاند و نزدیک‬
‫گوشم گفتشایا:دوباره تب کردیحاال ناتوانی ام را بین بازوهایش حس می کردم … آره‬


                                    ‫661‬
 ‫تب کرده بودم و امیدوار بودم این گرمی بدن او یک کابوس باشد .. یک کابوسی که‬
 ‫من را از این حس گناه فاصله بدهد … سرم را از پشت به سینه اش چسپاندم … که‬
 ‫قطره اشک گرمی از گوشه ی چشمم به پایین راه پیدا کرد … من کنار شایا ضعیف‬
 ‫بودم …-اهم .. اهم .. شایابا صدای زنی چشمانم را باز کردم و مقداری از شایا فاصله‬
  ‫گرفتم و نگاهم را به مادر تنی شایا…فرح بانو دوختم …. لبخند مادرانه و مهربانی به‬
  ‫لب آورد و رو به من و شایا گفتفرح بانو:شماها اینجایین همه دنبالتون می گردنادم‬
  ‫خجالتی نبودم که سرم را به زیر بیندازم و سرخ سفید شوم … و حالت مریضم این‬
‫لجبازی را بیشتر کرده بود .. زل زده بودم در چشمان فرح بانو که شایا کنارم ایستاد‬
  ‫و رو به مادرش گفتشایا:مهتاب حالش خوب نبود می…اجازه ندادم حرفش را کامل‬
  ‫کند و وسط حرفش پریدم و گفتم-من حالم خوبه حاال می رم توی سالنسرم را به‬
‫فرح بانو تکان دادم و جلوتر از آنکه شایا دستم را بگیرد یا حرفی بزند از آن ها فاصله‬
‫گرفتم … فاصله گرفتنم مانند فراری بود که گناه با او بودن را همراه داشت …. دستی‬
 ‫به پیشانیه عرق کرده ام کشیدم … نگاهی به اطراف کردم و زیر لب نالیدم-حاال این‬
      ‫سالن کوفتی کجاستضربان قلبم تند شده بود … از حسی بود که نمی خواستم‬
  ‫حقیقت داشته باشه … حداقل توی این سه چهار روز حقیقت نداشت …بلکه خواب‬
‫بود کابوس بود … سرمر با بر گرداندم که نگاهم به خروجی ساختمان افتاد …. نیاز به‬
  ‫هوای آزاد داشتم … بلکه هوای سرد و نم دار بیرون می توانست التهابم را کم بکند‬
   ‫…بلکه با سردی که بیرون می وزید می تونست این احساس گرما را در قلبم سرد‬
  ‫بکند … با قدم های بلند به طرف خروجی رفتم که به دلیل حال خرابم و سردردی‬
   ‫که در سرم وارد شده بود … قدم هایم شل شد و با درد خم شدم …. چشمهایم را‬
  ‫محکم روی هم فشار داد و راست ایستادم …. و تکیه ام را به ستون دادم …دو نفس‬
‫عمیق کشیدم که نگاهم به دری افتاد که هیچ وقت نمی تونستم از یاد ببرم … همون‬
 ‫دری بود که مهتاب با انگشتش اشاره کرد … قدمی به جلو برداشتم و موهایم را که‬
 ‫به پیشانی ام چسپیده بود را کنار زدم .. این همون دری بود که مهتاب با گریه وارد‬


                                      ‫761‬
       ‫شد و پاکتی را به طرف شخصی انداخت … نفس هایم تند شده بود ..در برایم‬
     ‫چشمک می زد … پیداش کرده بودم …نگاهی به چهار ستون جلوی در کردم و‬
‫گفتم-این امکان ندارهآناهیتا:چی امکان ندارهبا صدای آناهیتا که خنده در آن بود به‬
 ‫طرفش برگشتم .. که با دیدن حالت زارم … لبخند از روی لبش ماسید و خودش را‬
  ‫به من رساندآناهیتا:ســــتارهاخمی کردم و قدمی به عقب رفتم و با چشم غره ای‬
      ‫گفتم-مـــــهتاببی توجه به حرفم دستش را نزدیک آورد و بر روی پیشانی ام‬
‫گذاشت که با چشمهای گرد شده نگاهم کرد … احساس بدی داشتم … پاهایم شروع‬
  ‫به لرزیدن کرده بود … دست آناهیتا را از روی پیشانی ام پس زدم که با نگرانی در‬
‫چشمانم خیره شد و گفتآناهیتا:تو چرا اینقدر داغ کردیبا تعجب نگاهش کردم … داغ‬
     ‫.. تب داشتم اما داغ … دستی به پیشانی ام کشیدم … خودم از گرمی پیشانی ام‬
      ‫چشمانم گرد شد … نفس هایم کند شده بود که آناهیتا با نگرانی شانه هایم را‬
   ‫گرفتآناهیتا:ستاره خوبیچشمامو بستم و دستم را به طرف یقه ام بردم … نه خوب‬
‫نبودم … بلکه از زور گناه داشتم کم می آوردم … پاهایم شل شد و به زانو نشستم که‬
  ‫آناهیتا جیغ خفه ای کشید … سرم را در میان دستانم گرفتم و با صدای گرفته ای‬
     ‫گفتم …شایاتنها حرفی که می تونستم اون موقعه بزنم همین بود … شایا… روی‬
 ‫سرامیک های سرد دراز کشیدم که آناهیتا جیغ بلند تری کشید … آشوبی در معده‬
 ‫ام برپا شده بود … باید باال می آوردم … اما چیزی راه نفس کشیدن آرومم را گرفته‬
  ‫… آناهیتا از جایش بلند شد که با بی حالی سرم را برگرداندم و به در بسته ی اتاق‬
   ‫خیره شدم … لبخند کم جونی زدم و با دردی که در سینه ام پیچیده بود نالیدم-‬
  ‫پیداش کردمبا قدم های محکمی که نزدیک می شد چشمانم را آرام بستم …. این‬
    ‫قدم ها را می شناختم .. این قدم های محکم فقط می تونست ازان یکی باشه …‬
  ‫لبخند دوباره ای زدم که صدای مهتاب در گوشم پیچید …مهتاب:باز کن چشماتوبا‬
    ‫سرعت چشمانم را باز کردم که نگاهم در نگاه مهتاب گره خورد … با قرار گرفتن‬
 ‫شخصی جای مهتاب … او محو شد و صورت اخم کرده و چشمان نگران شایا جایش‬


                                     ‫861‬
 ‫قرار گرفت … دستش را جلو آورد و دستی به گردنم کشید … که چشمانش را بست‬
  ‫و به آرامی گفتشایا:لعنتیبا یک حرکت از جا بلندم کرد و میان بازوانش گرفت … با‬
‫فشاری من را به خودش چسپاند که صدای گریان آناهیتا … چشمان بی فروغم را بر‬
‫روی هم گذاشتشایا:وای به حالت اگه چشماتو ببندیبا صدای پر تحکمش چشمانم را‬
‫باز کردم و نگاهش کردم … از روی گردنش عرق سرازیر می شد … با درد دیگری که‬
‫در سینه ام پیچید .. بی آنکه جلوی دردم را بگیرم .. ناله ای کردم و گفتم-نمی تونم‬
 ‫نفس بکشمبا ترس نگاهم کرد … این نگاه برای من گنگ بود … این نگاه پر از ترس‬
‫پر بود از حرفی که در آن حال خواندنش برایم ممکن نبود … خواستم چشمانم را بر‬
    ‫روی هم بذارم که با صدای بلند غریدشایا:چشماتو نبند لعنتیخنده ی بی جونی‬
‫کردم که به سرفه افتادم …شایا بیشتر من را به خودش فشرد که با نفس های بریده‬
    ‫گفتم-فکر نمی کردم …. بد دهن باشیسرفه ی دیگر کردم که مزه ی خون را در‬
  ‫دهانم حس کردم … نفسهایم رفته رفته کندتر می شد و صدای خس خس کردن‬
   ‫سینه ام را احساس می کردم با صدای پر از خشم شایا که قاسم را صدا می زد …‬
   ‫دستم را بر روی سینه اش گذاشتم که .. نگاهش را به من دوخت با آرامی گفتم-‬
  ‫شایاقطره اشکی که از گوشه چشمم سرازیر شد خشم شایا را بیشتر کرد و بلند تر‬
  ‫غریدشایا:قـــــــاســـــمبا گرمی خونی که از کنار لبم سرازیر شد …چشمانم را‬
 ‫بستم … و بی توجه به ضربه هایی که به صورتم زده می شد … چشمانم را بستم …‬
‫اما گرمی دستانی را بر روی قفسه ی سینه ام احساس می کردم و زمزمه ای که می‬
   ‫گفتشایا:حاال وقتش نیست … دوباره نه …چشماتو باز کنو بار دیگر غرش که رو به‬
 ‫قاسم گفته بودشایا:تــــندتـــر برونو دست های گرمش بود که بر روی پیشانی ام‬
‫قرار گرفته بود … نالیده بودشایا:نخواب… تورو به هر مقدسی قسم نخواببی جون سرم‬
 ‫را تکان داده بودم که دستم را در دستش فشرد و رو به قاسم فریاد دیگری کشیده‬
    ‫بود … شایا سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفتشایا:نخواب برام حرف بزنچیزی‬
 ‫نگفتم که شایا فشاری به قفسه ی سینه ام وارد کرد که ناله ای کرد و با لبخندی با‬


                                     ‫961‬
  ‫نفس های بریده گفتم-داری… تالفی … می کنیچیزی نگفت و سرش را در موهایم‬
 ‫فرو برد و کنار گوشم به آرامی گفتشایا:برام حرف بزنبه سختی چشمم را باز کردم و‬
 ‫نگاهم را به صورت سرخ شده اش دوختم و گفتم-تو…تو…شایا نگران نگاهم کرد و با‬
 ‫لبخند نایابش گفتشایا:اگه من حرف بزنم قول می دی نخوابیبا نفسهای بریده حرف‬
‫زدن برایم سخت شده بود …. چشمهایم را باز و بسته کردم که باز همان لبخندش را‬
   ‫تکرار کرد و همانطور که در چشمانم خیره بود گفتشایا:بهم گفتی شعر راحتر می‬
  ‫تونه حرفای ناگفته را بگه پس منم برات از اون شروع می کنمپلک زدم و بار دیگر‬
      ‫نگاهش کردم … باز هم نگاهش آشنا شده بود … باز هم نگاهش پر شده بود از‬
  ‫خواهش … از درد نا گفته ای که پشت آن تاریکی شب پنهان کرده بود …سرش را‬
            ‫نزدیک تر آورد و به آرامی گفتشایا:از کسی نمیپرسندچه هنگام میتواند‬
  ‫«خدانگهدار» بگوید؟از عادات انسانیاش نمیپرسنداز خویشتنش نمیپرسندزمانی به‬
   ‫ناگاهباید با آن رو در روی در آیدتاب آردبپذیردوداع رادرد مرگ رافرو ریختن راتا‬
     ‫دیگر باربتواند که برخیزد.با نگاه پر از غمش خیره شد در چشمانم و دستی در‬
   ‫موهایم کشید و آروم با صدایی که آن لحظه شده بود پر از احساس پر از ناراحتی‬
 ‫گفتشایا:بعضی موقعه ها برای درک کردن حسی یا چیزی شعر گفتن یا حرف زدن‬
 ‫کافی نیست دستم را بر روی قلبش نهاد و خیره در چشمانم شد و گفت شایا:بعضی‬
      ‫موقعه ها باید احساس کرد … از چشمان شخص متقابل خوند که دردش چیه‬
‫حسش چیه کوبیده شدن ضربان قلبش را از زیر دستم احساس می کردم چشمانم را‬
  ‫بستم تا بیشتر احساسش کنم که شایا فشاری به دستم وارد کرد و گفت شایا:قول‬
   ‫دادی نخوابی لبخند بی جونی زدم و چشمم را باز کردم و نگاهش کردم …باز هم‬
‫لبخندی زد که احساس کردم لبخندش لبخند تلخی بود … نفسم را به سختی بیرون‬
    ‫دادم و با حالت ناله ای گفتم-بازم .. بگوشایا با نگرانی نگاهم کرد و سرش را باال‬
 ‫گرفت نگاهی به قاسم کرد و رو به قاسم با عصبانیت گفت شایا:عجــــله کن قاسم‬
  ‫یقه ی پیراهنش را گرفتم که نگاهش را بار دیگر در نگاهم دوخت …چترهایم را از‬


                                      ‫171‬
 ‫جلو چشمانم کنار زد و گفت شایا:من اونقدرا مثل تو راحت نیستم که حرف بزنم با‬
 ‫ناراحتی نگاهش کردم که سرش را نزدیک آورد و با مهربانی گفت شایا:اما می خوام‬
‫برای تو از اینجا بگم اشاره ای به قلبش کرد و ادامه دادشایا:از اینجایی که هزار حرف‬
   ‫نگفته داره اما کسی برای شنیدنش نیستگاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی‬
    ‫نگاهت خونده بشن ….میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری ….اما یه نگاه‬
     ‫گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟…اونجاست که بغضت رو با‬
‫لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی … ای حرف رو خیلی ها‬
‫زدن اما هیچ وقت توجه نکردم .. نخواستم توجه کنم .. چون من مرد بودم باید ..همه‬
      ‫چیز هارو با عقل و منطق حل می کردم … اما وقتی به این حرف رسیدم دیدم‬
   ‫رسیدم به یک بی راهه که هیچ راهی برای برگشت اون روزها نیست که درستش‬
 ‫کنم … هیچی برای جبران اون روزها نیست تا با منطق بی خود خرابش نکنمگیچ و‬
 ‫گنگ نگاهش کردم که گونه ام را نوازش کرد و گفت شایا:چـقــــدر ســـختــــه‬
     ‫منـــطقـــــی فــکر کنــــی…. وقتـی احــســـاســـاتـــت داره خـــفــت‬
   ‫میـــکنـــه… اینقدر سخته که نمی تونی یک قدم به عقب برداری ببینی آیا این‬
‫منطق درست بوده یا اشتباه …نفسش را بیرون فوت کرد دستی در موهایش کشد که‬
  ‫سرفه ای از نفس بریدگیم کردم که با نگرانی نگاهم کرد … دستم را جلو بردم و به‬
 ‫لبش نزدیک کردم و به حالت لبخندی باال بردم .. که دستم را گرفت و همانطور که‬
          ‫در چشمانم خیره بود گفتشایا:آدما دلتنگ که می شن ، آدم دیگه ای می‬
    ‫شن…خشنتر.. عصبیتر.. کالفه تر و تلخ تر..و جالبتر اینکه ، با اطرافیان هم کاری‬
     ‫ندارن … توجه نمی کنن ببینن کسی بهت احتیاج داره یا نه … می ری تو الک‬
     ‫خودت و به دنیا و همه اخم می کنی که انگار مقصر اصلی دیگران هستن نه تو‬
‫لبخندی به صورتش زدم … دیگه نفس کشیدن سخت تر از هر چیزی برایم شده بود‬
   ‫… نفسم را به سختی بیرون دادم و در دل برای غم این چشمها به خودم نالیدم …‬
  ‫پس دلیل اینکه از آروین دور بود همین بود … اون دیگران رو مقصر می دونست …‬


                                      ‫171‬
 ‫مقصری که خودش هم شامل آنها بود ….سرم را برگرداندم … و بی توجه به فریادی‬
  ‫که شایا بر سر قاسم زد … میان نفس های آخری چشمانم را بستم … صدا ها قطع‬
   ‫شده بود فقط صدای گرم شایا توی گوشم می پیچید که حقیقت فاصله اش را از‬
  ‫آروین می گفت از مهتابی که من باشم می گفت … از خانواده اش می گفت … آن‬
 ‫هم از زبان بی زبانی …با خوردن قطره های آبی بر روی صورتم … خودم را به خواب‬
‫عمیقی که قول نخوابیدنش را به شایا داده بودم دعوت کردم نگاهی به شایا کردم که‬
    ‫با غرور کنارم راه می رفت … مثل همیشه بی لبخند و با اخم همیشگی اش … با‬
‫احساس سنگینی نگاهم نگاهش را به من دوخت که چشمکی به او زدم و خندیدم …‬
     ‫دستش را دراز کرد و بازویم را گرفتم و من را در آغوشش انداخت که خنده ای‬
‫مستانه کردم …شایا نگاهی به اطراف کرد … با دیدن جای خالی اطرافیان … لبخندی‬
‫به لب آورد و سرش را به سرم نزدیک کرد که چشمانم را بستم …. نفس های داغش‬
‫به صورتم می خورد و لبخندم را پر رنگتر می کرد …شایا:مهتابآنقدر با احساس کلمه‬
  ‫مهتاب را به زبان آورده بود که لبخند از روی لبهایم ماسید … از او فاصله گرفتم و‬
‫نگاهم را به چشمانش دوختم … این نگاه عاشق مال من نبود … قدم دیگری به عقب‬
‫برداشتم که شایا قدمی به جلو آمد و فریاد زد شایا:مواظب بــــاشبا سوزش دستی با‬
   ‫ترس چشمانم را باز کردم که نگاهم خیره به سقف سفید رو به رویم شد و صدای‬
 ‫زنی که تکرار می کرد -دکتر اردشیر بخش مغز و اعصاب … دکتر اردشیر بخش مغز‬
   ‫و اعصابنفسم را پر صدا بیرون دادم و با یادآوری خوابم خواستم دستی به موهایم‬
   ‫بکشم که صدای نازکی با عجله گفت -دستتو تکون نده عزیزمبا تعجب به طرفش‬
‫برگشتم و با دیدن یونیفرم صورتی که به تن داشت حدس زدم که ممکن بود پرستار‬
‫باشه … با دیدن نگاه پر از تعجبم .. لبخندی به لب آورد و گفتپرستار:بذارین سرم رو‬
     ‫از دستتون بیرون بیارمنگاهی به دستم کردم و گنگ سرم را تکان دادم .. که با‬
   ‫سوزش دیگری در دستم چشمامو بستم و گفتم-من اینجا چکار می کنمبا دست‬
  ‫دیگرم دستی به پیشانی ام کشیدم که با همون صدای نازکش گفتپرستار:یعنی تو‬


                                     ‫271‬
   ‫یادت نمی آد چرا اینجاییهمانطور که چشمانم بسته بود لبخندی زدم و گفتم-نه‬
  ‫یادمهپرستار:پس چرا می پرسینلبخندم عمیق تر شد و گفتم-آخه هر وقت فیلمی‬
    ‫چیزی می دیدم دختره چشماشو که باز می کرد همین کلمه رو می گفتپرستار‬
 ‫خنده ای کرد که چشمانم را باز کردم … خنده اش برعکس صدای نازکش بلند بود‬
‫… معلوم بود که خوش خنده اس… نگاهمو به اطراف دوختم .. با دیدن اتاق خالی رو‬
‫به پرستار که هنوز می خندید گفتم-همراه ندارمپرستار دستی به مقنه اش کشید و‬
 ‫چسپی بر روی دستم زد و گفتپرستار:رفتن پیش دکتربا آهانی سرم را تکان داد که‬
‫پرستار چارت را در دستش گرفت و با آهی گفتپرستار:می دونستی که اگه فقط چند‬
  ‫دقیقه دیرتر می رسیدین بیمارستان ممکن بود زهر توی تمام خونت برهبا تعجب‬
      ‫نگاهش کردم که سرش را باال گرفت و لبخندی به رویم زد و گفتپرستار:دختر‬
   ‫حواست کجا بوده رفتی زهر خوردیبا صدایی که تعجب از آن می بارید گفتم-زهر‬
       ‫منظورتون چیهپرستار باز همان لبخندش را تکرار کرد و چارت را سر جایش‬
    ‫برگرداند و گفتپرستار:منظورم اینه که خیلی خوش شانسی که به موقعه رسیدیو‬
        ‫بدون حرف دیگری از اتاق خارج شد … روی تخت نشستم … فقط یک سرما‬
‫خوردگی ساده بود اما … زهر… دستی به موهایم کشیدم که یاد درد سینه ام افتادم و‬
     ‫خونی که از دهانم خارج شد … کالفه نگاهی به در بسته کردم و زیر لب زمزمه‬
           ‫کردم-من که چیزی نخورده بود جز سوپی که شایا به من داده بود و آب‬
  ‫پرتقال….دیگه حرف در دهانم نمی چرخید … یعنی شایا زهر به خوردم داده بود …‬
‫دستانم را مشت کردم که یاد حرفایش وقتی در آغوشش بودم افتادم … یعنی ممکن‬
   ‫بود شایا همچین بالیی سر من بیاره … شقیقه ام را فشردم … اما شایا با خود من‬
‫سوپ رو خورده بود …سرم را باال گرفتم … نکنه بالیی سر شایا اومده باشه … مالفه را‬
‫از روی پاهایم کنار زدم و خواستم از تخت پایین بیام که در اتاق با عجله باز شد … و‬
‫قامت بلند شایا در میان چهار چوب در قرار گرفت .. نگاهم را به او دوختم و ایستادم‬
     ‫… اخمی کرد و با قدم های بلند به من نزدیک شد … حرکتی نکردم …فقط می‬


                                     ‫371‬
    ‫خواستم بدونم سالمه با قدم آخری که برداشت من را با حالت خشنی در آغوش‬
     ‫کشید …صدای استخون هایم را زیر بازوانش احساس می کردم اما بی توجه به‬
‫شکسته شدن آنها خودم را به آغوش امنش سپرده بودمسرم بر روی سینه اش بود …‬
    ‫صدای قلبش نزدیک گوشم می شنیدم … اینقدر بی حال بودم .. که توان فاصله‬
 ‫گرفتن از او را ندارم … از اویی که آغوشش آرامش بخش تن خسته ام بود … صدای‬
  ‫نفس های پی در پی اش را می شنیدم … اما حرفی نمی زدم … نگاهم را از پنجره‬
‫ماشین به بیرون دوختم … در نقطه ی نامعلوم در آن شب سیاه …. با یاد آوری دکتر‬
  ‫و حرفایش پوزخندی روی لبهایم نشست … اعتماد به اطرافیان چقدر سخت بود …‬
     ‫باور حرفهایشان بدتر از اون بود … دستان شایا بر روی بازویم نوازش گونه تکان‬
   ‫خورد که نگاهم را به دستش دوختم … ممکن نبود این دستها اینطور منو محکم‬
   ‫توی آغوشش گرفته قصد کشتنم را داشته باشه … سرم را بر گرداندم و به نیمرخ‬
    ‫مردانه اش که با اخمی به رو به رو خیره شده بود دوختم … با احساس سنگینی‬
‫نگاهم نگاهش را از رو به رو گرفت و نگران چشمانش را به من دوخت…. یعنی ممکن‬
   ‫بود این چشمها که از نگرانی می درخشید .. در غذایم زهر ریخته باشد … صدای‬
 ‫نگران و پر جذبه اش من را از فکر کردن بیرون آورد که گفتشایا:درد داری ؟غمگین‬
‫سرم را به نه تکان دادم و سرم را برگرداندم … باز صدای دکتر مانند زنگ خطری در‬
‫گوشم زنگ زددکتر:خانوم شما از خطر بیرون اومده ولی به خاطر ضعیف بودن بدنش‬
‫باید بیشتر مواظبش باشین این چند روز قوه خودش را به دست بیارهبا همون حالت‬
   ‫مریضی که کنار شایا ایستاده بودم گفتم-دکتر من که زهری چیزی نخورده بودم‬
‫..دکتر لبخند پدرانه ای زد و عینکش را باال کشید و چارت را گوشه ی تخت گذاشت‬
   ‫و گفتدکتر:دخترم من که قبل هم گفتم غذایی که شما اشتباه خوردی توش زهر‬
     ‫بودهبا این حرفش نگاهی به شایا کرد که دستم را می فشرد .. نفسم را پر صدا‬
 ‫بیرون دادم و رو به دکتر با اخمی گفتم-من هم به شما گفتم شوهر بنده هم از اون‬
‫غذا خوردن چطور اون چی…هنوز حرفم را نشىه بوى که شایا وسط حرفم پرید و رو‬


                                     ‫471‬
  ‫به دکتر و گفتشایا:می شه حاال مرخصش کنیندکتر با استفهام نگاهش کرده بود و‬
          ‫رو به او گفته بوددکتر:بدنش ضعیفه حداقلش دو روزی باید تو بیمارستان‬
  ‫باشهشایا:خودم مواظبش هستمدکتر خواست حرف دیگری بزند که شایا دستش را‬
   ‫باال برده بود و او را به سکوت دعوت کرده بود .. بدون آنکه از من نظری بخواد …‬
    ‫بدون آنکه توجهی به حال بیمارم کرده باشد … و بدون آنکه جواب سوالهای بی‬
‫جوابم را داده باشد …منو از بیمارستان مرخص کرىه بود… با صدای پر تحکم شایا از‬
      ‫فکر خارج شدم و به زمان حال برگشتم که شایا رو به قاسم گفتشایا:برو جای‬
 ‫همیشگینگاهی به قاسم کردم که از آینه با تعجب به شایا نگاه کرد و سرش را تکان‬
   ‫داد… و راهش را تغییر داد … سرم را به طرف شایا برگرداندم و بی حال گفتم-می‬
   ‫خوام برم خونهشایا نگاهش را به من دوخت و بدون آنکه اخمی کند گفتشایا:نمی‬
  ‫ریم خونه-ولی من می خوام برم خونهاخمی کردم که دستش را به صورتم نزدیک‬
‫کرد و با شصت دستش نوازش گونه بر روی گونه ام کشید و گفتشایا:اونجا نمی تونی‬
 ‫درست استراحت کنی-چرا؟اخمی به چهره آورد …صورتش را نزدیک صورتم آورد و‬
‫همانطور که چتریهایم را به باال هدایت می کرد گفتشایا:چون اونجا حاال شلوغه کلی‬
  ‫مهمون دعوت شده نمی تونی استراحت کنیآهی کشیدم … تازه یاد مهمونی افتاده‬
   ‫بودم … پس ساشا رسیده بود .. نگاهم را برگرداندم و گفتم-پس چرا نذاشتی توی‬
  ‫بیمارستان بمونمشایا چانه ام را گرفت و باز نگاهم در نگاهش دوخته شد و لبخند‬
   ‫نایابش را زد و گفتشایا:اگه اونجا می زاشتمت که با سواالت می خواستی دکتر رو‬
‫دیونه کنینگاهم را از لبخندش گرفتم و به چشمانش خیره شدم… چشمانش برعکس‬
 ‫لبانش نمی خندید .. پر بود از چیزی که نگرانی اش صد چندان می کرد … سرم را‬
           ‫تکان دادم و نگاهم را از او گرفتم و گفتم-دوست دارم همون آدم صادق‬
   ‫بمونیشایا:یعنی چی ؟پوزخندی زدم و چشمانم را بستم و گفتم-یعنی اینکه دروغ‬
        ‫نگیفشاری به بازویم وارد کرد و با صدای که سعی در آروم کردن آن داشت‬
   ‫گفتشایا:من دروغی نگفتمسرم را به طرفش برگرداندم و سرم را بر روی سینه اش‬


                                    ‫571‬
‫گذاشتم و گفتم-پنهون کاری نکن پس …می تونم از توی چشمات اون دل نگرانی رو‬
 ‫بخونمشایا نفسش را پر صدا بیرون داد . حرفی نزد … هر دو حرفی نزدیم … ماشین‬
  ‫در سکوتی فرو رفته بود و گاه گاهی صدای زنگ موبایل به گوش می رسید اما بی‬
 ‫توجه به زنگ موبایل هر سه سکوت کرده بودیم .. با سوزشی که در معده ام پیچید‬
  ‫…چنگی به پیراهن شایا زدم که تکانی خورد و کنار گوشم گفتشایا:چیزی شده ؟با‬
   ‫بیشتر شدن سوزش معده ام خودم را بیشتر به او نزدیک کردم و گفتم معدم می‬
     ‫سوزهشایا نفسش را پر صدا بیرون داد و با صدای پر از خشم رو به قاسم کرد و‬
‫گفتشایا:از این راه برو نزدیکترهقاسم:ولی ارباب حاال تاریکه ممکنه…صدای فریاد شایا‬
   ‫اجازه بیشتر حرف زدن را به او ندادشایا:کــــاری که می گــــم انجام بدهقاسم‬
 ‫حرفی نزد که شایا سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفتشایا:تحمل کن تا برسیمبی‬
    ‫صدا سرم را تکان دادم و خودم را جمع کردم که احساس کردم ..دست گرمی بر‬
‫روی شکمم نشست … با تعجب سرم را باال گرفتم که نگاهم در نگاه شایا گره خورد و‬
‫دستش شروع به حرکت کردن کرد … سرش را نزدیک آورد و بینی اش را به بینی ام‬
    ‫زد و گفتشایا:می خوام ماساژ بدم یکزره از سوزشش کم بشهتاحاال آنقدر نزدیک‬
 ‫چشمانش را ندیده بودم … چشمانش معصومانه بود و پر از غمی که سعی در پنهان‬
‫کردن آن داشت … دستم را بر روی دستش که بر روی شکمم بود گذاشتم و گفتم-‬
 ‫چرا دکتری رو رها کردیچشمانش برقی زد اما اون برق مانند ستاره ای که خاموش‬
‫می شد خاموش شد و نگاهش از نگاهم گرفته شد و به بیرون دوخته شد و از حرکت‬
‫ایستادن ماشین .. دستش را از روی شکمم برداشت که از او فاصله گرفتم و نگاهم را‬
  ‫به اطراف دوختم .. به جز سیاهی چیزی به چشمانم نخورد … از شایا فاصله گرفتم‬
 ‫که شایا در ماشین را باز کرد و از آن پیاده شد با پیاده شدنش خم شد و دستش را‬
    ‫به طرفم دراز کرد … نگاهی به دستش و او دوختم …شایا:دستمو بگیرنگاهم را به‬
      ‫چشمانش دوختم که خودش دستش را جلو آورد و دستم را کشید و من را به‬
  ‫خودش نزدیک کرد …. دستش را به زیر زانوهایم برد و من را در آغوشش گرفت …‬


                                     ‫671‬
  ‫یقه اش را گرفتم که لبخندی زد و من را باال تر کشید … سرم را تکیه به شانه اش‬
 ‫دادم … رو به قاسم کرد و گفتشایا:اون وسایلهایی که توی ماشینه رو بذار توی خونه‬
  ‫بعد خودت بروقاسم خم شد و گفتقاسم:چشم اربابهر دو به طرف خانه ی که وسط‬
  ‫درختها بود به حرکت در آمدیم که شایا ایستاد و بار دیگر با اخمی به طرف قاسم‬
 ‫برگشت و گفتشایا:نمی خوام کسی متوجه این اتفاق ها بشهقاسم بار دیگر سرش را‬
 ‫تکان داد که شایا بدون حرف دیگری به طرف خانه به راه افتاد … باز پوزخندی زدم‬
  ‫و در دل گفتم … یعنی شایا دوست نداشت کسی از زهر که به خوردم داده بودن با‬
 ‫خبر بشه … با باز شدن در ساختمان … همانطور که در آغوش شایا بودم نگاهم را به‬
‫اطراف دوختم که شایا به گوشه ای از خونه رفت و فانوسی که به دیوار آویزان بود را‬
      ‫روشن کرد … با تعجب به فانوس چشم دوختم که متوجه شدم فانوس یکی از‬
‫چراغهای فانوسی هستش که تازه به بازار اومده … کارم باعث شده بود که سر از همه‬
    ‫ی این چیز ها در بیارم … شاید عالقه ی زیادم به تنوع بود که من رو به این کار‬
   ‫کشوند … با قرار گرفتنم بر روی مبلی که در هال بود چشم از فانوس گرفتم و به‬
   ‫شایا دوختم که به طرف دیگر هال راه افتاد و فانوس دیگری را روشن کرد .. رفته‬
 ‫رفته اون خونه تاریک روشن شد و عکس هایی که باالی شومینه قرار داشت روشن‬
     ‫تر شد … نگاهی به شایا کردم که به طرف شومینه رفت و دستانش را در جیب‬
‫شلوارش قرار داد و نگاهش را به عکسها دوخت .. همانطور نگاهش می کردم .. دستم‬
 ‫را به طرف شالم بردم و شل ترش کردم که قاسم وارد خانه شد …نگاهم را به قاسم‬
       ‫دوختم که پالستیک در دستانش بود و لبخندی زدم …شایا:وسایل ها رو بذار‬
  ‫همینجا خودت بروقاسم پالستیک ها را در دستش جا به جا کرد و نگاهی به شایا‬
        ‫کرد و پالستیک ها را کنار در گذاشت … با تعجب نگاهش کردم که شایا باز‬
‫گفتشایا:برگرد خونه و هر اتفاق یا خبر شد به من اطالع بدهنگاهی به شایا کردم که‬
  ‫هنوز همانطور ایستاده بود و به عکسها خیره شده بود و بار دیگر نگاهم را به طرف‬
   ‫قاسم برگرداندم که نگاهش را غافلگیر کردم … دست و پاچه سرش را تکان داد و‬


                                     ‫771‬
‫گفتقاسم:چشم اربابو بدون حرف دیگری خارج شد و رفت … با رفتن او شایا برگشت‬
   ‫و به طرف در رفت … کلیدی از جیبش بیرون آورد و در را قفل کرد … با چشمان‬
‫گرد شده نگاهش کردم که خم شد و پالستیک ها را برداشت و به طرف آشپزخانه به‬
   ‫راه افتاد … سرم را از روی مبل خم کردم که درست بتونم ببینمش با اخمی یکی‬
‫یکی وسایل ها رو که خوارکی بود خارج کرد و در یخچال گذاشت… راست نشستم و‬
    ‫نگاهم را به اطراف دوختم … چقدر این خونه برام آشنا بود … کفشهایم را از پایم‬
‫خارج کردم و به خاطر سوزش معده ام در آغوش جمع کردم …. اما فایده ای نداشت‬
 ‫… باز هم سوزش بیشتر می شد … دستی به پیشانی عرق کرده ام کشیدم … باز هم‬
 ‫تب کرده بودم … سرم را به مبل تکیه دادم و نفسم را پر صدا بیرون دادم که دستی‬
‫داغتر از پیشانی تبدارم بر روی پیشانی ام نشست … چشمانم را باز کردم که به خاطر‬
         ‫مریضی خمار شده بود و به او چشم دوختم … با دیدن نگاهم اخمی کرد و‬
  ‫گفتشایا:باز تب کردیبدون حرفی سرم را تکان دادم که کنار پایم نشست و و دستم‬
       ‫را در دستش گرفت و نگاهی به دستم کرد … فشاری به آن وارد کرد که آهی‬
 ‫کشیدم … مایه ی سردی را بر روی دستم احساس کردم و بعد از آن سوزشی که با‬
  ‫آخ بی جونی تبدیل شد …. نگاهی به دستم کردم که حاال سرمی به آن وصل شده‬
   ‫بود و نگاهم را پر سوال به شایا دوختم که از جایش بلند شد و گفتشایا:دراز بکش‬
   ‫اینطور راحترهبه حرفش گوش دادم و روی مبل سه نفره ی سفید دراز کشیدم و‬
     ‫نگاهی به در یکی از اتاق ها گفتم-خوبه این خونه اتاق دارهطعنه ام را گرفت …‬
 ‫نگاهی به من کرد و دستی در موهایش کشید و گفت شایا:بیشتر دوست دارم اینجا‬
  ‫باشی تا توی اتاق شالم را با یک دست باز کردم و گوشه ی مبل گذاشتم و گفتم-‬
  ‫چرا ؟شانه ای باال انداخت و باز به طرف شومینه رفت و گفتشایا:اینطور زیر نظرمی‬
  ‫حواسم بهت هستخنده ی کردم و گفتم-مگه دزد گرفتی که اینطور می خوای زیر‬
   ‫نظر بگیریششایا:شاید …نگاهی بهش انداختم … تکیه اش را به دیوار کنار شومینه‬
  ‫داده بود و نگاهم می کرد … چشمانش می درخشید … یک نگاه دلخور و شاید یک‬


                                     ‫871‬
 ‫نگاهی که معنای آن برایم سخت بود و خودم نمی خواستم که بدونم چی هست …‬
  ‫سرم را برگرداندم و نگاهی به اطراف کردم … با بی حالی به طرف شایا برگشتم که‬
‫نگاهم می کرد و گفتم-اینجا خونه ی کیهشایا پوزخندی زد و دست به سینه نگاهم‬
‫کرد و گفتشایا:اینجارو یادت نیستعمیق نگاهم کرد و قدم هایش را به طرفم برداشت‬
‫و اشاره ای به اطراف کرد و گفتشایا:چطور خونه ای خودت رو یادت نمی آدبا تعجب‬
      ‫نگاهش کردم و گفتم-خونه ی منشایا کنارم نشست و نگاهم کرد که سرش را‬
         ‫مشکوک تکان داد … بار دیگر نگاهم را به اطراف که شایا دستم را گرفت و‬
   ‫گفتشایا:مهتابنگاهی به دستش که در دستم گره خورده بود دوختم … آه از نهادم‬
‫بیرون آمد این خونه ی مهتاب بود … لبخند تلخی زدم و دستش را فشردم و گفتم-‬
    ‫آره یادم اومد ..سرم را به طرف دیگر برگرداندم و با ناراحتی گفتم-چرا نمی آیم‬
  ‫اینجا زندگی کنیمشایا تکیه اش را به مبل داد و گفتشایا:چون تو نخواستینگاهش‬
‫کردم که با اخمی نگاهم می کرد و چشمانم را بستم … نمی خواستم با بیشتر حرف‬
    ‫زدم سوتی های دیگه ای هم بدم … نفسم را بیرون دادم … که دستی به شکمم‬
 ‫کشید که با سرعت چشمانم باز کردم و سیخ نشستم … با همون اخم نگاهی کرد و‬
  ‫گفتشایا:نخواب تا داروهاتو نخوردیدستی به شکمم کشیدم که مور مور شده بود و‬
‫سرم را تکان دادم .. شایا بدون حرفی از جایش بلند شد .. و به طرف آشپزخانه رفت‬
 ‫… نگاهی از پشت به او انداختم … دلشوره ی بدی در دلم برپا شده بود … سوالهایی‬
  ‫که می کردم انگار شایا رو در شک انداخته بود … نگاهی به آشپزخانه کردم و آهی‬
‫کشیدم … اینجا خونه ی مهتابم بود مهتابی که حاال باید کنار شایا باشه … روی مبل‬
    ‫دراز کشیدم و خیره به سقف شدم .. که باز سوزشی در معده ام پیچید … اخمی‬
          ‫کردم و نالیدم-فقط بدونم کی زهر به خوردم داده روزگارش رو سیاه می‬
‫کنمشایا:فکر نکنم بتونی کاری بکنیبا شنیدن صداش کنارم با ترس از جام بلند شدم‬
   ‫که سرم کشیده شد و رده ی خون از دستم سرازیر شد … شایا با اخمی دستم را‬
    ‫گرفت که گفتم-چی گفتی؟دستم را با خشم گرفت و بار دیگر سرم را در دستم‬


                                    ‫971‬
    ‫درست نهاد و گفتشایا:دیونه شدی این چه کاری بود که کردیبا اخمی نگاهی به‬
    ‫دستم کردم و دستش بیرون کشیدم که نگاه خیره اش را به چشمانم دوخت که‬
 ‫حرفم را تکرار کردم و گفتم-تو چی گفتیدستی به موهایم که بر روی صورتم ریخته‬
‫بود کشید و گفتشایا:فکر نکنم بتونی کاری بکنیدستش را پس زدم و موهایم را پشت‬
   ‫گوشم بردم و گفتم-چه کاری ؟شایا پوزخندی زد و کاسه ی سوپی را که بر روی‬
   ‫میز گذاشته بود را برداشت و رو به رو یم گرفت … با تعجب نگاهی به کاسه کردم‬
          ‫چه زود غذا درست کرده بود … با صدای شایا سرم را باال گرفتم و نگاهش‬
   ‫کردمشایا:اینکه بتونی روزگارش رو سیاه کنیقاشقی سوپ را به طرفم گرفت .. که‬
 ‫مشکوک نگاهش کردم … شایا عجیب شده بود … دهانم را باز کردم و گفتم-مگه تو‬
 ‫می دونی کیهقاشق سوپش را در دهان بردم که نگاهی به لبهایم کرد و با بدجنسی‬
 ‫که در چشمانش دیده می شد گفت شایا:آره می دونم بدون اینکه تعجب یا ناراحت‬
  ‫باشم .. نگاهش کردم .. برای اولین بار بود که می دیدم چشمانش می درخشید …‬
    ‫قاشق دیگری پر از سوپ کرد و به طرف دهانم نزدیک کرد و گفتشایا:نمی خوای‬
    ‫بپرسی کی بودهنگاهش کردم و قاشق پر سوپ را خوردم و چشمانم را باز بسته‬
        ‫کردم و گفتم-اگه می خوای بگی که خودت می گی نیازی به پرسیدن نمی‬
   ‫بینمدروغ می گفتم … کنجکاو بدونم که دشمنم به جز زرین خاتون کی می تونه‬
      ‫باشه … لبخند نایابش را زد و قاشق دیگری را پر کرد و گفتشایا:خوشم می آد‬
     ‫باهوشیلبخندش به اخمی تبدیل شد و یک تای ابرویش را باال داد و گفتشایا:اما‬
  ‫اونقدرها نه که بتونی بدون فکر و با عجله یک کار مسخره بکنیبا اخمی دهان را از‬
 ‫قاشق دور کردم و گفتم-منظورت چیهبدون توجه به من که قاشق را پس زده بودم‬
‫بار دیگر به دهانم نزدیک کرد و قاشق را در دهانم گذاشت و گفتشایا:منظورم اینه که‬
  ‫اون زهر رو من ریخته بودمبا این حرفش مایه ی سوپ در گلویم پرید و با چشمان‬
‫گرد شده نگاهش کرد و از او فاصله گرفتم … قهقه اش بلند شد … با تعجب به خنده‬
   ‫اش نگاه کردم اگه توی موقعیت بهتری بودم به نرگسی و آناهیتا می گفتم که بیا‬


                                    ‫181‬
 ‫دیدن به خنده اش انداختم … اما توی اون موقعیت از خنده اش ترسیدم … از لحن‬
 ‫کالمش وحشت کردم … شایا با دیدن چشمان کرد شده ام همانطور که می خندید‬
            ‫… قاشقی در سوپ فرو برد و خودش خورد و ضربه ای به بینی ام زد و‬
 ‫گفتشایا:نترس من که همسرم رو نمی کشمقاشقی دیگر خورد و گفتشایا:اینطور که‬
‫باهوش به نظر نمی رسی نیستیدستی به موهایم کشیدم و نگاهش کردم … این شایا‬
 ‫به نظرم وحشتناک می زد … خواستم بیشتر ازش فاصله بگیرم که کمرم را گرفت و‬
‫من را به خودش نزدیک کرد و با اخمی در چشمانم خیره شد و گفتشایا:مهتاب فکر‬
        ‫نمی کردم اینقدر بچه باشی که فکر کنی من بخوام به تو صدمه ای برسونم‬
‫…صداقت رو می شد از چشماش بخونم …اما رفتارش چه معنی داشت … شایا دستی‬
‫به گونه ام کشید و گفتشایا:من جلوی خودت همه چی رو درست کردم هر دو با هم‬
     ‫خوردیمقاشقی دیگر به طرفم گرفت که فقط نگاهش کردم .. قاشق را به دهانم‬
    ‫نزدیک کرد و مجبورم کرد که آن را باز کنم … بی حال دستم را پیش بردم و بر‬
   ‫روی دستش گذاشتم و گفتم-بسه دیگه نمی تونم بخورمشایا:نمی تونی بخوری یا‬
‫اعتماد ندارینگاهش کردم که پوزخندی به لب آوردم و از جایش بلند شد … با تعجب‬
 ‫نگاهش کردم … گیچ شده بودم … از این اخالقش که رنگ دیگر می گرفت و عوض‬
  ‫می شد … نگاهی به او که در آشپزخانه بود انداختم … روی مبل دراز کشیدم و باز‬
 ‫نگاهم به او که کالفه کنار یخچال ایستاده بود دوختم … با احساس سنگینی نگاهم‬
 ‫… نگاهش را برگرداند و نگاهم کرد که از سوزش معده چشمانم را به هم فشردم ….‬
  ‫صدای قدم های سنگینش را که نزدیک می شد را شنیدم و بعد از او دیگر چیزی‬
  ‫نفهمیدم… فقط تنها چیزی که لبخندی بر روی لبم جاری کرد .. گرمی دستی بود‬
   ‫که بر روی گونه ام قرار گرفتبا سوزشی که دستم پیچید .. با آخی چشمانم را باز‬
 ‫کردم که با تابش نور در چشمان بار دیگر آن را بستم… که دستی بر روی سرم قرار‬
   ‫گرفت … با سرعت چشمانم را باز کردم که شایا را کنارم نشسته بر روی میز کنار‬
 ‫مبل دیدم … با دیدنش نفس آسوده ای کشیدم … برای اولین بار بود توی این چند‬


                                   ‫181‬
 ‫روزی که به این روستای کوفتی اومده بودم … بدون خواب بدی خوابی بودم اما این‬
  ‫دلشوره هر احساس بدی را در من منتقل می کرد … شایا چسپی به دستم زد و از‬
    ‫جایش بلند شد که چشم بسته گفتم-صبح شما هم خوش باشهشایا:خیلی وقته‬
‫دیگه صبحهام خوش نیستچشمانم را باز کردم و نگاهش کردم …آنقدر با ناراحتی آن‬
   ‫حرف را زده بود که لبخند تلخی بر روی لبم نشست … درست عین من صبحاش‬
‫دیگه خوش نبود … روی مبل نشستم که نفسش را پر صدا بیرون داد و گفتشایا:فکر‬
 ‫کنم حالت بهتر شدهنگاهی به خودم کردم … و تکانی به خودم دادم و سرم را تکان‬
‫دادم و گفتم-اوهوم آره خوبمشایا:خوبه … اگه می گفتی نه باید به شب بیداری های‬
  ‫باال سرت شک می کردبا تعجب نگاهش کردم و گفتم-نخوابیدی اصال”خمیازه ای‬
    ‫کشید و شانه اش را باال انداخت و همانطور که به طرف یکی از اتاق ها می رفت‬
 ‫گفتشایا:چه فرقی می کنهکنار یکی از درها مکثی کرد و همانطور که پشتش به من‬
    ‫بود گفتشایا:حاال که حالت خوبه یک صبحونه ای درست کنبا این حرفش بدون‬
‫اینکه جوابی از من باشد … وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست …. با اخمی به در‬
‫بسته ی اتاق کردم و زیر لب گفتم-شاید من توانی برای درست کردن صبحونه ندارم‬
‫…غر غر کنان از جام بلند شدم که معده ام تیر کشید … اما تا کی باید اینطور ضعیف‬
    ‫باشم … راست ایستادم و به طرف آشپزخونه به راه افتادم … نگاهی به آشپزخونه‬
   ‫کردم … لبخندی روی لبم نشست … چقدر این آشپزخونه به نظرم آشنا بود .. اما‬
 ‫جای یخچال اشتباه بود .. باید کنار مایکروفر باشه فک کنم جالبتر باشه … شانه ای‬
 ‫باال انداخت و با زیر لب به من چه ای .. در یخچال را باز کردم و وسایلی را که برای‬
  ‫صحانه الزم بود را از آن خارج کردم و هر یک را در یک بشقاب کوچکی قرار دادم‬
    ‫که چشمم به تخم مرغ افتاد … چقدر دلم از اون تخمه مرغ پنیری که پویا برایم‬
‫درست می کرد می خواست …. نفسم را پر حرس بیرون دادم و دست بردم و دو تخم‬
‫مرغ برداشتم و مشغول درست کردن تخمه مرغ شدم … نمی دونم چقدر مشغول به‬
   ‫کار بودم که با سنگینی نگاهی به طرف میز برگشتم که شایا را نشسته با موهای‬


                                      ‫281‬
‫خیس بر روی صندلی دیدم … با ترس دستی بر روی قلبم گذاشتم و گفتمشایا:نمی‬
   ‫خوای بپرسی کی بوده نگاهش کردم و قاشق پر سوپ را خوردم و چشمانم را باز‬
  ‫بسته کردم و گفتم -اگه می خوای بگی که خودت می گی نیازی به پرسیدن نمی‬
  ‫بینم دروغ می گفتم … کنجکاو بدونم که دشمنم به جز زرین خاتون کی می تونه‬
    ‫باشه … لبخند نایابش را زد و قاشق دیگری را پر کرد و گفت شایا:خوشم می آد‬
 ‫باهوشی لبخندش به اخمی تبدیل شد و یک تای ابرویش را باال داد و گفت شایا:اما‬
‫اونقدرها نه که بتونی بدون فکر و با عجله یک کار مسخره بکنی با اخمی دهان را از‬
‫قاشق دور کردم و گفتم -منظورت چیه بدون توجه به من که قاشق را پس زده بودم‬
‫بار دیگر به دهانم نزدیک کرد و قاشق را در دهانم گذاشت و گفت شایا:منظورم اینه‬
     ‫که اون زهر رو من ریخته بودم با این حرفش مایه ی سوپ در گلویم پرید و با‬
‫چشمان گرد شده نگاهش کرد و از او فاصله گرفتم … قهقه اش بلند شد … با تعجب‬
‫به خنده اش نگاه کردم اگه توی موقعیت بهتری بودم به نرگسی و آناهیتا می گفتم‬
‫که بیا دیدن به خنده اش انداختم … اما توی اون موقعیت از خنده اش ترسیدم … از‬
   ‫لحن کالمش وحشت کردم … شایا با دیدن چشمان کرد شده ام همانطور که می‬
‫خندید … قاشقی در سوپ فرو برد و خودش خورد و ضربه ای به بینی ام زد و گفت‬
 ‫شایا:نترس من که همسرم رو نمی کشم قاشقی دیگر خورد و گفت شایا:اینطور که‬
   ‫باهوش به نظر نمی رسی نیستی دستی به موهایم کشیدم و نگاهش کردم … این‬
    ‫شایا به نظرم وحشتناک می زد … خواستم بیشتر ازش فاصله بگیرم که کمرم را‬
     ‫گرفت و من را به خودش نزدیک کرد و با اخمی در چشمانم خیره شد و گفت‬
‫شایا:مهتاب فکر نمی کردم اینقدر بچه باشی که فکر کنی من بخوام به تو صدمه ای‬
   ‫برسونم … صداقت رو می شد از چشماش بخونم …اما رفتارش چه معنی داشت …‬
    ‫شایا دستی به گونه ام کشید و گفت شایا:من جلوی خودت همه چی رو درست‬
   ‫کردم هر دو با هم خوردیم قاشقی دیگر به طرفم گرفت که فقط نگاهش کردم ..‬
 ‫قاشق را به دهانم نزدیک کرد و مجبورم کرد که آن را باز کنم … بی حال دستم را‬


                                   ‫381‬
 ‫پیش بردم و بر روی دستش گذاشتم و گفتم -بسه دیگه نمی تونم بخورم شایا:نمی‬
   ‫تونی بخوری یا اعتماد نداری نگاهش کردم که پوزخندی به لب آوردم و از جایش‬
‫بلند شد … با تعجب نگاهش کردم … گیچ شده بودم … از این اخالقش که رنگ دیگر‬
 ‫می گرفت و عوض می شد … نگاهی به او که در آشپزخانه بود انداختم … روی مبل‬
‫دراز کشیدم و باز نگاهم به او که کالفه کنار یخچال ایستاده بود دوختم … با احساس‬
‫سنگینی نگاهم … نگاهش را برگرداند و نگاهم کرد که از سوزش معده چشمانم را به‬
 ‫هم فشردم …. صدای قدم های سنگینش را که نزدیک می شد را شنیدم و بعد از او‬
‫دیگر چیزی نفهمیدم… فقط تنها چیزی که لبخندی بر روی لبم جاری کرد .. گرمی‬
     ‫دستی بود که بر روی گونه ام قرار گرفت با سوزشی که دستم پیچید .. با آخی‬
 ‫چشمانم را باز کردم که با تابش نور در چشمان بار دیگر آن را بستم… که دستی بر‬
   ‫روی سرم قرار گرفت … با سرعت چشمانم را باز کردم که شایا را کنارم نشسته بر‬
  ‫روی میز کنار مبل دیدم … با دیدنش نفس آسوده ای کشیدم … برای اولین بار بود‬
      ‫توی این چند روزی که به این روستای کوفتی اومده بودم … بدون خواب بدی‬
‫خوابی بودم اما این دلشوره هر احساس بدی را در من منتقل می کرد … شایا چسپی‬
   ‫به دستم زد و از جایش بلند شد که چشم بسته گفتم -صبح شما هم خوش باشه‬
   ‫شایا:خیلی وقته دیگه صبحهام خوش نیست چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم‬
‫…آنقدر با ناراحتی آن حرف را زده بود که لبخند تلخی بر روی لبم نشست … درست‬
 ‫عین من صبحاش دیگه خوش نبود … روی مبل نشستم که نفسش را پر صدا بیرون‬
 ‫داد و گفت شایا:فکر کنم حالت بهتر شده نگاهی به خودم کردم … و تکانی به خودم‬
‫دادم و سرم را تکان دادم و گفتم -اوهوم آره خوبم شایا:خوبه … اگه می گفتی نه باید‬
      ‫به شب بیداری های باال سرت شک می کرد با تعجب نگاهش کردم و گفتم -‬
  ‫نخوابیدی اصال”خمیازه ای کشید و شانه اش را باال انداخت و همانطور که به طرف‬
 ‫یکی از اتاق ها می رفت گفت شایا:چه فرقی می کنهکنار یکی از درها مکثی کرد و‬
      ‫همانطور که پشتش به من بود گفت شایا:حاال که حالت خوبه یک صبحونه ای‬


                                     ‫481‬
    ‫درست کن با این حرفش بدون اینکه جوابی از من باشد … وارد اتاق شد و در را‬
  ‫پشت سرش بست …. با اخمی به در بسته ی اتاق کردم و زیر لب گفتم -شاید من‬
  ‫توانی برای درست کردن صبحونه ندارم …غر غر کنان از جام بلند شدم که معده ام‬
        ‫تیر کشید … اما تا کی باید اینطور ضعیف باشم … راست ایستادم و به طرف‬
 ‫آشپزخونه به راه افتادم … نگاهی به آشپزخونه کردم … لبخندی روی لبم نشست …‬
     ‫چقدر این آشپزخونه به نظرم آشنا بود .. اما جای یخچال اشتباه بود .. باید کنار‬
  ‫مایکروفر باشه فک کنم جالبتر باشه … شانه ای باال انداخت و با زیر لب به من چه‬
    ‫ای .. در یخچال را باز کردم و وسایلی را که برای صحانه الزم بود را از آن خارج‬
 ‫کردم و هر یک را در یک بشقاب کوچکی قرار دادم که چشمم به تخم مرغ افتاد …‬
    ‫چقدر دلم از اون تخمه مرغ پنیری که پویا برایم درست می کرد می خواست ….‬
‫نفسم را پر حرس بیرون دادم و دست بردم و دو تخم مرغ برداشتم و مشغول درست‬
 ‫کردن تخمه مرغ شدم … نمی دونم چقدر مشغول به کار بودم که با سنگینی نگاهی‬
  ‫به طرف میز برگشتم که شایا را نشسته با موهای خیس بر روی صندلی دیدم … با‬
‫ترس دستی بر روی قلبم گذاشتم و گفتم-هـــــی … کی اومدی تو هوله ای که دور‬
      ‫گردنش بود را بر روی سرش نهاد و بدون آنکه جوابم را بدهد شروع به خشک‬
 ‫کردنش کرد … اخمی کردم … مردیکه بد اخالق .. تخمه مرغ را در بشقاب ریختم و‬
‫بر روی صندلی رو به رویش نشستم … که نگاهی به من کرد وگفت شایا:چایی نداریم‬
    ‫اشاره ای به میز کردم و رو به خودش و همانطور که اخمی کرده بودم گفتم -تو‬
  ‫روی میز چایی می بینی شایا سرش را به نه تکان داد که لبخندی زدم و همانطور‬
  ‫که لقمه را در دهانم می گذاشتم گفتم -پس نپرس داریم یا نداریم اخمی کرد که‬
  ‫لبخندی زدم و اخمش بیشتر در هم رفت … شاد از اینکه حالش را گرفته بود لقمه‬
 ‫ی دیگه ای از تخمه مرغم درست کردم که با ریخته شدن عسل بر روی تخمه مرغ‬
      ‫های درست شده ام چشمانم گرد شد و نگاهم را به دستی این کا رو کرده بود‬
  ‫دوختم و کم کم باال بردم که نگاهم در نگاه بدجنسش گره خورد … با ناله گفتم -‬


                                      ‫581‬
 ‫چی کار کردی شایا شایا شانه ای باال انداخت و بار دیگر عسل را بر روی تخمه مرغ‬
‫در بشقابم ریخت و با خونسردی گفت شایا:مگه نمی بینی دارم عسل می ریزم روی‬
 ‫تخمه مرغسرم را به مثبت تکان دادم که لبخندی برای حرس دادن من زد و گفت‬
  ‫شایا:پس نپرس دارم چیکار می کنم یا نمی کنم با خشمی نگاهش کردم … داشت‬
 ‫حرفای خودم را به خودم می زد … با همون خشم بشقاب رو به طرفش کشیدم و با‬
     ‫صدای ناراحتی گفتم -من از تخمه مرغ عسلی خوشم نمی آد شایا بی توجه به‬
   ‫ناراحتی من لقمه ای برای خودش گرفت و در دهانش گذاشت و گفت شایا:اونش‬
   ‫دیگه به من مربوط نشست با تعجب با لقمه ی بزرگی که در دهانش گذاشته بود‬
      ‫نگاه کردم و گفتم-حاال خفه نشی سرش را تکان داد و لقمه ی بزرگ دیگری‬
      ‫برداشت که بشقاب خالی شد … با حالت زار نگاهی به لقمه اش کردم که وارد‬
‫دهانش شد .. و اهی کشیدم … ای زهر باشه توی این تخمه مرغا که تو هم مثل من‬
‫بیوفتی گوشه ی بیمارستان … اخمی کردم و از جایم بلند شدم که نگاهم کرد و یک‬
 ‫تا ابرویش را باال داد که بی توجه به او سرم را برگرداندم و از آشپزخونه خارج شدم‬
 ‫… به طرف در به راه افتادم و به آن نزدیک شدم که صدای کشیده شدن صندلی را‬
 ‫در آشپزخانه شنیدم و بعد از آن صدای شایا که گفت شایا:کجا می ری موهامو باال‬
   ‫سرم جمع کردم و با همون اخم رو بهش گفتم -می خوام برم بدوم اخمی کرد و‬
‫هوله اش را بر روی میز گذاشت و از آشپزخانه خارج شد و گفت شایا:برای چی بری‬
 ‫بدویی -اینجا دارم خفه می شم می خوام برم بدوم اعصابم آروم بشه شایا قدمی به‬
  ‫جلو آمد و گفت شایا:فکر نمی کردم اینقدر بچه باشی که به خاطر یک تخمه مرغ‬
‫اعصابت خورد بشه عصبی قدمی به او نزدیک شدم که موهایم بار دیگر بر روی شانه‬
    ‫ام سرازیر شد … دستم را مشت کردم و گفتم -چرا حرف زور می زنی می خوام‬
‫فکرم آزاد باشه بدونم دور و برم چه خبره شایا:با این حالت می خوای بری بدویی که‬
 ‫چی بشهنفسم را بیرون دادم و سرم را با تأسف برایش تکان دادم و گفتم -حرف از‬
‫باهوشی می زنی اینطور که دارم می بینی از همون اول هم اینجا هیچ نداشتی اشاره‬


                                     ‫681‬
     ‫ای به سرم کردم که به طرف خیز برداشت … من که انتظار این حرکت را از او‬
‫نداشتم … جیغ کشیدم و به پشت مبل پریدم … شایا با دیدن ترسم .. لبخندی روی‬
      ‫لبش نشد و خم شد و کیفش را که بر روی میز بود برداشت و راست ایستاد و‬
‫انگشت اشاره اش را به طرفم گرفت و گفت شایا:حواست به حرفات باشه من همیشه‬
    ‫اینقدر مهربون نیستم حاال که مطمئن شدم برای اذیت کردم اینطور کرده بود با‬
  ‫خونسردی لبخندی زدم و گفتم -مثال” می خواستی منو بترسونی پوزخندی زد و‬
 ‫نگاهی به من کرد که هنوز پشت مبل ایستاده بودم و همانطور که به طرف اتاق می‬
   ‫رفت گفت شایا:نترسیدی !!با جیغی که کشیدم خنده ی پر صدایی سر داد و وارد‬
  ‫اتاق شد … نه به اون روزا که نمی خندید نه به حاال که فقط یک حرکت کافی بود‬
 ‫برای خنده ی آقا … اخمی کردم و به طرف در رفتم … دستگیره رو پایین باال کردم‬
    ‫… اما در باز نشد … بار دیگه امتحان کردم .. اما باز در باز نشد … چند باره دیگه‬
  ‫امتحان کردم که یاد دیشب افتادم که شایا در رو قفل کرد .. جیغی کشیدم و بلند‬
  ‫گفتم-شایا این در چرا قفلهصدایی ازش بیرون نیومد … اخمی کردم و با قدم های‬
  ‫بلند به طرف اتاق رفتم و دستگیره رو گرفتم تا در رو باز کنم که در اتاق هم قفل‬
 ‫بود … مشتی به در زدم و گفتم-چرا درو قفل کردیبازم حرفی نزد که مشت دیگری‬
‫به در زدم … نگاهی به اطرافم کردم … یک خونه ی صد متری با یک آشپزخونه اوپن‬
    ‫.. و چهار اتاق و با دیزاینه مدرن … سنتی با هم …تکیه ام را به کنار دیوار دادم و‬
‫نگاهی به اطراف کردم … چقدر این خونه برای من آشنا می زد… با نگاهی به شومینه‬
   ‫تکیه ام را از دیوار گرفتم و به طرفش رفتم … نگاهم را به عکس ها دوختم و قدم‬
 ‫دیگری برداشتم که کلید در در چرخید … بدون انکه فرصت کنم یکی از عکسها رو‬
  ‫ببینم به طرف در برگشتم که شایا لباسی به دست از آن خارج شد …. نگاهی به او‬
‫کردم که سرش را باال گرفت … چشمامو ریز کردم و به طرفش رفتم و گفتم-چرا درا‬
   ‫قفلهبدون اینکه جوابی به من بده لباسها رو به طرفم گرفت و گفتشایا:یک دوش‬
‫بگیر تا من یک فکری برای نهار می کنملباس هارو از دستش گرفتم و گفتم-نگفتی‬


                                      ‫781‬
            ‫چرا درارو قفل کردیشایا پشتش را به من کرد و اشاره ای به اتاق کرد و‬
     ‫گفتشایا:سمت چپ حموم دستشویی هستش … هوله..صابون … همه چی توش‬
 ‫گذاشتم که راحت باشیبا تعجب نگاهش کردم و نگاهی به خودم کردم … نکنه دارم‬
     ‫بو می دم داره این حرفارو می زنه …. حتما” بو می دم … فکر کنم به خاطر این‬
‫مریضی .. عرقهایی که کردم … سرم را خجالت زده به زیر انداختم که بدون حرفی از‬
‫من فاصله کردم و این باور را رساند که واقعا” بو می دم … با عصبانیت و کلی خجالت‬
‫وارد اتاق شدم و درو پشت سرم بستم و دست برم لباسهامو بو کردم … بو نمی داد …‬
 ‫دستم را باال بردم و زیر بغلم را بو کشیدم … باز هم بویی به بینی ام نرسید .. نفسی‬
‫پر از حرص کشیدم که با یاد آوری سرما خوردگی ام آه از نهادم بیرون اومد … بدون‬
   ‫اینکه لحظه ای فکر کنم بو نمی دم … وارد حموم شدم …نگاهی به وان پر شده از‬
   ‫آب که بخاری از آن بیرون آمد کردم و ممنون شایا شدم که همچین کاری برایم‬
 ‫کرده بودم .. یکی یکی … لباس هایم را خارج کردم و در وان خوابیدم … بدن کوفته‬
  ‫ام آروم شده بود… چشمامو بستم و اجازه دادم که بدنم استراحت بکنههوله رو دور‬
 ‫موهام پیچیدم و از اتاق بیرون اومدم که نگاهم به شایا افتاد که کنار پنجره ایستاده‬
  ‫بود و به بیرون نگاه می کرد … لبخندی زدم و به او نزدیک شدم که بدون اینکه به‬
‫طرفم برگرده گفتشایا:عافیت باشهلبخندی زدم و کنارش ایستادم و نگاهش را دنبال‬
        ‫کردم ببینم داره به چی اینطور خیره نگاه می کنه ..و زیر لب گفتم-سالمت‬
  ‫باشینگاهش را از پنجره گرفت و به من دوخت که نگاهش کردم و با همون لبخند‬
‫گفتم-واقعا” ممنون نیاز با این دوش داشتمسرش را تکان داد و بدون آنکه نگاهش را‬
       ‫از چشمانم بگیرد گفتشایا:می دونمهوله رو که روی سرم سنگینی می کرد را‬
  ‫برداشتم و دستم را بین موهای نمدارم فرو بردم و با خنده گفتم-چی هست که تو‬
   ‫نمی دونینگاهی به لباسهای تنم کردم و با خنده ی بلندی گفتم-واقعا” می دونی‬
      ‫این لباسها با چه سختی روی تنم می ایستهقدمی جلو برداشت و دسته ای از‬
 ‫موهایم را در دستش گرفت که خنده ام بند آمد و نگاهش کردم … آروم زمزمه کرد‬


                                      ‫881‬
   ‫و گفتشایا:اونم می دونمدستش را کنار زدم و قدمی به عقب برداشتم که دستم را‬
       ‫گرفت و دستش را وارد موهایم کرد و همانطور گفتشایا:خیلی از چیزهارو می‬
 ‫دونمخواستم ازش فاصله بگیرم که کمرم را گرفت ومن را به دیوار چسپاند … دستم‬
 ‫را برروی سینه اش گذاشتم و همانند او آروم گفتم-شایا…دستم را که بر روی سینه‬
‫اش بود را فشرد و موهایم را که حاال مانند حالم پریشان بر روی صورتم ریخته بود را‬
  ‫کنار زد و فوتی در صورتم کرد که چشمامو بستم و فشاری به سینه اش وارد کردم‬
‫که بی فایده بود حتی یک سانتی هم از من فاصله نگرفتم … صورتش را جلو آورد …‬
  ‫نفس های گرمش به صورتم می خورد و حالم را پریشانتر می کرد … داغی لبش را‬
 ‫بر روی گردنم احساس کردم …. با حالی خراب چشمانم را باز کردم و سعی کردم او‬
 ‫را کنار بزنم اما بی فایده بود… لبش بر روی گردنم کشیدم می شد و نفسم در سینه‬
 ‫حبس تر …. احساس گناه خیانت سرتاسر وجودم را در بر گرفته بود … دستم را باال‬
‫بردم و شانه اش را گرفتم و از این احساس نالیدم-شایاسرش را باال آورد و نگاه خمار‬
  ‫و قرمزش را در نگاهم دوخت … شرمنده ی این نگاه پر از خواهش و نیاز بودم … با‬
  ‫ناراحتی نگاهش کردم که سرش را نزددیک آورد … گرمی نفسهایش به صورتم می‬
 ‫خورد … قفسه ی سینه از هیجان باال پایین می رفت… چشمامو بستم …-نـــکـــن‬
   ‫شـــایـــابا صدای فریادم با تمام قدرتی که در توانم بود شایا را پس زدم … نفس‬
    ‫نفس می زدم و به قیافه سرخش نگاه کردم… کالفه دستی در موهایش کشید …‬
  ‫زانوهایم می لرزید … این همه فشار یکجا برام کافی بود … اخمی کردم .. موهایم را‬
‫کنار زدم و به طرف در رفتم… این بازی رو شروع کردم بدون اینکه به آخر این بازی‬
  ‫فکر کنم … این بازی رو شروع کردم بدون اینکه احساس یک مرد یک شوهر رو در‬
  ‫نظر گرفته باشم … از گوشه ی چشمم اشک به پایین سرازیر شد که با پشت دست‬
‫آن را کنار زدم و دستگیره رو گرفتم … اما باز هم قفل بود …مشتی به در زدم و رو به‬
      ‫شایا غریدم-این لــعنـــتی رو بازش کنشایا:چرا؟مشتی محکم به در زدم و به‬
    ‫طرفش برگشتم … اینقدر خونسرد گفته بود چرا که به لحظه ای جا و مکان یادم‬


                                     ‫981‬
   ‫رفت … یادم رفت که من مهتابم برایش نه ستاره … با قدم های محکم به طرفش‬
    ‫رفتم و محکم به سینه اش زدم-چرا؟ چرا؟مشت دیگه ای زدم که شایا قدمی به‬
 ‫عقب رفت و پوزخندی زد که فریادی زدم-چرا چون دارم از خودم متنفر می شم …‬
 ‫چون که تا کجاها توی گناه فرو رفتمشت دیگه ای به سینه اش زدم که شایا دستم‬
  ‫را گرفت که نالیدم-چون که بسمه دیگه نمی تونم دیگه نمی تونم خیانت کنمشایا‬
          ‫دستم را که گرفته بود را به طرف خودش کشید که رخ به رخش شدم …‬

                                                      ‫رمان عشق ارباب قسمت ۱‬

   ‫از چشمانش شله های خشم می بارید ولی پوزخند بر روی لبهایش محفوظ مانده‬
  ‫بود …خیره در نگاهم شد و گفتشایا:بازی خوبی شروع نکردیبا تعجب نگاهش کردم‬
‫که فشاری به دستم وارد کرد و با اخمی به ابرو گفتشایا:اما حاال که شروع کردی باید‬
 ‫تا تهش پای این گناهت به ایستیبا یک حرکت من را به طرف شومینه پرت کرد …‬
 ‫نفس توی سینه ام حبس شده بود … منظور حرفهایش چی بود … موهای نمدارم را‬
‫کنار زدم … زانوم با افتادنم به درد آمده بود… با اخمی سرم را باال گرفتم که با دیدن‬
   ‫عکسهایی که باالی شومینه قرار گرفته بود … سینه ام از زور بغض باال پایین رفت‬
‫…صدای شایا با عصبانیت در گوشم پیچید که گفتشایا:مهتاب بختیاری… تاریخ وفات‬
 ‫…نفس کشیدن برایم سخت شده بود و با هر کلمه ی شایا نگاهم به عکس های من‬
 ‫و مهتاب که باالی شومینه قرار گرفته بود از نگاهم می گذشت … عکس من مهتاب‬
 ‫و آناهیتا … عکس مهتاب که با لبخندی به دوربین لبخند زده بود … باز صدای شایا‬
‫به گوشم رسید که گفتشایا:ستاره بختیاری … خواهر دوقلوی مهتاب بختیاری … فوق‬
  ‫لیسانس طراحی داخلی دانشگاه بین المللی انگلیس …اشک در چشمانم جمع شده‬
    ‫بود … نگاهم به عکسی افتاد که مهتاب در آغوش شایا قرار گرفته بود و سرش با‬
   ‫لبخندی بر روی سینه ی شایا بود … این آغوش مطعلق به مهتاب بود نه ستاره با‬
       ‫کشیده شدن موهایم به پشت نگاهمو از عکسها گرفتم و به شایا دوختم که با‬


                                      ‫191‬
‫خشمی نگاهم می کرد …. نگاهش آشنا نبود … دیگه اون نگاه مهربون و نگران نبود…‬
    ‫با صدای فریاد شایا چشمانم را بستم که گفتشایا:فکر کردی خرم …. فکر کردی‬
 ‫هالومبا فشاری که به موهایم وارد کرد …مچ دستش را گرفتم … فریاد دیگه ای زد و‬
      ‫گفتشایا:باز کن اون چشمای لعنتی رو که ببینی این شایا خر نیستبدون اینکه‬
     ‫چشمامو باز کنم زیر لب نالیدم-شایاشایا:خــــفه شـــو فـــقط خفهچانه ام را‬
    ‫گرفت که چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم که فشاری به چانه ام وارد کرد و‬
‫گفتشایا:فکر کردی اینقدر ابله ام زنم رو با خواهر زنم تشخیص ندمپوزخندی زد و با‬
  ‫یک حرکت پرتم کرد … کالفه دستی در موهایش کشید و غریدشایا:تــــو مـــهتا‬
       ‫نیستی … چشات مهتاب نیست … رنگ موهات … حتی بوی تنتقدمی به جلو‬
‫برداشت که خودم را به عقب کشیدم و گفتم-بذار توضیح بدمشانه هایم را گرفت و از‬
 ‫جا بلندم کرد و غریدشایا:مـــی خوای چیو توضیح بدی اینکه زن من …مهتاب من‬
  ‫رفتهسرم را به طرف عکسها برگرداندم … که ادامه دادشایا:با خودت فکر نکردی که‬
    ‫هیچوقت نمی تونی مهتاب باشی … مهتاب من خیلی وقته رفته … رفته که تنها‬
    ‫بمونم و فراموش کنم موندنش رونگاهم بین عکس ها به لبخند هر دوی آنها در‬
‫عکسی خیره ماند که صدای پر از بغضش دلم را لرزاندشایا:اون رفت قولش رو یادش‬
     ‫رفت نگفت شایا نمی تونه … نگفت شایا چطور می تونه بی چشمهای مهربونش‬
      ‫زندگی کنه …. مهتاب من مرده اون مردهچشمامو بستم و اجازه دادم اشکهایم‬
  ‫سرازیر شود .. من بعد از گذشت این چند وقت نمی خواستم باور کنم که مهتابم ..‬
 ‫خواهر کوچلوی مهربونم رفته … اما حرفای شایا مانند آورای بر روی سرم خراب می‬
  ‫شد .. می دونستم با ادامه دادن حرفهایش … می شکنم .. فرو می ریزم …شایا:رنگ‬
 ‫چشمهای مهتاب خیلی وقته به روم بسته شده خیلی وقته که….مشتی به سینه اش‬
 ‫زدم و او را از خودم فاصله دادم با خشم نگاهش کردم و غریدم و انگشت اشاره ام را‬
‫تهدید گونه به طرفش گرفتم و گفتم-حق نداری از بی فروغی چشماش حرف بزنی…‬
     ‫حق نداری حتی از رفتنش حرف بزنیشایا اخمی کرد و قدمی به جلو برداشت و‬


                                    ‫191‬
  ‫کالفه گفتشایا:نکنه فکر می کنی مهتابی آرهاخمهایش به خشمی تبدیل شد و مچ‬
      ‫دستم را گرفت و میان دستان قدرتمندش فشرد و غریدشایا:مهتاب رفت حتی‬
  ‫نتونستم دستاشو بگیرم بگم کنارتم مهتاب … نتونستم بگم دنیامو به پات می ریزم‬
 ‫…نتونستم بگم مهتاب دستتون نگاهتو از من نگیرشوکه شدم عصبی شدم … دستان‬
    ‫بی جون مهتاب در نگاهم جان گرفت … نگاه بسته شده اش مانند فیلمی از جلو‬
‫چشمانم گذشت … مهتاب رفته بود …بی حواسم مچ دستم را از دستش خارج کرد و‬
  ‫مشتی حواله ی صورتش کردم که خودم دستم به درد آمد اما خشم از دست دادن‬
‫مهتاب کم نشد … شایا با خشمی نگاهم کرد که بار دیگر به طرفش خیز برداشتم که‬
‫دستم را در هوا گرفت … با پوزخند پر خشمی نگاهش کردم و با پام به پاش زدم که‬
 ‫از درد صورتش در هم رفت و دستم را رها کرد که مشت دیگری به صورتش زدم …‬
   ‫عصبی صورتش را به طرفم برگرداند و بی هوا سیلی به صورتم زد که از سنگینی‬
  ‫دستش صورتم به چپ برگشت… اگه نمی گرفتمش مطمئن بودم می افتادم … یقه‬
    ‫ی لباسش رو گرفتم که از سقوطم جلو گیری کنم … شایا موهایم را در دستش‬
        ‫گرفت و غریدشایا:هار شدی داری گاز می گیریخشمگین همانند خودش در‬
    ‫چشمانش خیره شدم و غریدم-دارم حقه خواهرمو از نا حق می گیرمشایا سیلی‬
    ‫دیگه ای به صورتم زد که مشتی به شکمش زدم که دستانش شل شد … هر دو‬
‫عصبی بودیم و دردمون یکی بود و اون هم مهتاب بود … مهتابی که سایه اش بود اما‬
‫خودش نبود … با سکندری که به شایا زدم هر دو به زمین افتادیم … شوتی به پهلوی‬
  ‫شایا زدم که دادی کشید ومشت سنگینش را به شکمم زد که از درد معده و حال‬
   ‫مریضم به خودم پیچیدم .. اما کم نیاوردم باز هم به طرفش حمله کردم …. هردو‬
      ‫وحشی شده …شایا:روانیموهایش را کشیدم و داد زدم-روانی هفت جد آباد بی‬
 ‫ناموستهمی دونم حرفم خیلی بد بود … اعصابم خورد بود و هر چی از دهنم در می‬
    ‫اومد توجه نمی کردم…. شایا با چشمان به خون نشسته به طرفم خیز برداشت و‬
    ‫شوتی به کمرم زد که دادی از درد کشیدم و با کشیدن فرش کوچیک زیر پاش‬


                                   ‫291‬
   ‫نقش زمینش کردم و رو شکمش نشست و مشت دیگه ای به صوردش زدم که با‬
  ‫زانوش به کمرم زد و با دردی که در کمرم پیچید من را به طرفی پرت کرد …روی‬
 ‫زمین افتادم … و نگاهش کردم هردو نفس نفس می زدیم … یک طرف صورت شایا‬
    ‫خونی شده بود … پوزخندی زدم و دستی به گوشه ی لبم کشیدم .. که شایا بار‬
‫دیگه به طرفم خیز برداشت که … به سختی بلند شدم و گلدون روی میز رو برداشتم‬
  ‫به طرفش پرت کردم … جا خالی داد که پشت سرش یک گلدون دیگه پرت کردم‬
      ‫که محکم به سرش خورد … با آخی که گفت .. چشمانم گرد شد …. دستی به‬
  ‫پیشونیش کشید که خون می اومد … فریادی کشید و گفتشایا:کشتمت دختره ی‬
‫وحشیتلفونی که بر روی میز بود را برداشت و به طرفم پرت کرد… من که انتظار این‬
‫حرکت رو از شایا نداشتم صورتم را برگرداندم که تلفون به یک طرف صورتم برخورد‬
‫کرد .. جیغی از درد کشیدم … اما هردو تازه داشتیم خالی می شدیم …به طرف دیگه‬
 ‫ی خونه رفتم … سرم گیج می رفت … اما تا خالی نشم دست بردار نیستم … بشقاب‬
‫تزئینی روی میز رو برداشتم به طرفش پرت کردم که جاخالی داد و از روی میز پرید‬
     ‫که جیغی کشیدم و برگشتم که بدوم … که صدای فریادش توی خونه ی خالی‬
‫پیچیدشایا:مـــــواظب باشبا برخورد سرم با ستون پشت سرم … بی حال روی زمین‬
   ‫افتادم .. که صدای گرومپ دیگری نگاهم را به طرف دیگر برگرداند که شایا نیز از‬
 ‫روی مبل افتاده بود … دستی به یک طرف صورتم کشیدم که درد می کرد و نگاهم‬
 ‫را به سقف دوختم … هر دو به نفس افتاده بودیم … دستی به پیشانی ام کشیدم که‬
 ‫درد می کرد و به آرامی از جام بلند شدم .. به دلیل درد کمرم تکیه ام را به ستونی‬
    ‫که خورده بودم دادم و سعی کردم نفس های آرومی بکشم … بعد از چند دقیقه‬
‫نگاهی به شایا کردم که او هم خسته و با سر و صورت خونی تکیه اش را به دیوار داد‬
   ‫… نفسش را بیرون داد که نگاهش کردم و با صدایی که با درد همراه بود گفتم-از‬
    ‫کی می دونی ؟نگاهم کرد یک نگاه عمیق … خواست پوزخندی بزنه که به دلیل‬
  ‫مشتی که به دهنش زده بودم از درد اخمی کرد و گفتشایا:از وقتی شناختمتنفسم‬


                                     ‫391‬
  ‫رو سنگین بیرون دادم و کالفه گفتم-دقیق از کیشایا نیز کالفه با اخمی دستی به‬
‫موهایش کشید و چشماشو بست و گفتشایا:از روز آتیش سوزیهمانطور که چشمامم‬
      ‫به او بود گفتم-تشخیصمون خیلی سخته …شایا چشمانش را باز کرد و نگاهم‬
  ‫کردشایا:سخت نیست … برای منی که کنار مهتاب بود باهاش زندگی کردم سخت‬
 ‫نیست … رنگ چشمهات … موهات … حتی بوی تنت هم مثل اون نیست … شاید با‬
 ‫اولین نظر گول بخورم اما رنگ چشمها توی یک هفته تغییر نمی کنه …آه از نهادم‬
 ‫بیرون اومد … حق با شایا بود … همه ی حق ها با او بود …چشمامو بستم و گفتم-‬
   ‫چطور فهمیدی که مهتاب …نتونستم ادامه بدم .. یا نخواستم خودم این حرف رو‬
  ‫بزنم و قبول کنم که مهتاب برای همیشه هر دوی مارو تنها گذاشته…صدای پر از‬
  ‫بغض شایا رو شنیدم که گفتشایا:من اربابم و مهتاب زن من … می خواستی از زنم‬
   ‫هیچ خبری نداشته باشم از همون اولش می دونستمبا خشم چشمامو باز کردم و‬
    ‫پوزخندی زدم که از درد لبم صورتم جمع شد و گفتم-پس چرا کنارش نیودی‬
   ‫هـــــانشایا نگاهم کرد و یک تای ابرویش را باال داد و گفتشایا:شوکه بودم … از‬
‫اینکه یکی رو می دیدم همزاد زنم که بین اون بارون داشت می دوید بدون اینکه به‬
 ‫عابری نگاه کنه تنه می زد و با حالت گیجی فقط می دوید .. وقتی رسیدم .. نگاهم‬
‫فقط به جسد سرد و بی روح مهتاب افتاد که توی سرد خونه داشت از سرما یخ می‬
 ‫زد … اون روز بودم … اما دیده نشدم … بودم ولی دیر رسیدم … بودم و مهتاب رو از‬
  ‫دور فرو رفته زیر خاروار خاک دیدم … و همزادی از مهتاب کنار اون خاروار خاک‬
   ‫…کسی که گرچه شباهتی به مهتاب داشت اما مهتاب نبودنگاهش رو به چشمانم‬
‫دوخت و با نفرتی که در صدایش بود حرفش رو تکرار کردشایا:مهتاب نبود و نخواهد‬
  ‫بودبغض کرده نگاه رو از او گرفتم و به طرف شومینه برگرداندم و گفتم-مواظبش‬
  ‫نبودیقطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد که شایا پر از خشم گفتشایا:حق‬
        ‫نداری از این حرفا بزنی که آتیشم بدی … مهتاب از جونم بیشتر برام ارزش‬
‫داشتپوزخندی زدم و نگاه بی حالم را به طرفش دوختم که از خشم نفس نفس می‬


                                    ‫491‬
  ‫زد و گفتم-تن کبود شده ی جونتو دیدی …اون شالقهای که به تن و روحش وارد‬
  ‫شده بود رو دیدی … دستای بی جون کبود شده اش رو دیدیشایا با چشمانی گرد‬
  ‫نگاهم کرد که پوزخندی پر صدایی زدم و با نفرت گفتم-آقای ارباب شما از جونت‬
   ‫هیچی ندیدی ولی منی که نبودم دیدم … جای اون شالقها و کمربندهارو دیدم و‬
    ‫تکرار مقررش رو توی تن و روح آروین هم دیدم … اما شایا یا همون ارباب که از‬
 ‫جونش مایه می زاره رو برای جلوگیری از این چیزها ندیدمخیره در چشمانش شدم‬
‫و با بغض گفتم-من جون دادن روحم رو جلو چشمام دیدم … دردهاش رو شنیدم …‬
  ‫اما نتونستم کاری کنم … نتونستی کاری کنیدست لرزانم رو که حاال حلقه رو کف‬
  ‫دستم گذاشته بودم رو جلو آوردم و گفتم-من دستهای بی جونش رو توی دستهام‬
‫دیدم … احساس کردم .. اما نتونستم دستهای سردش رو گرم کنم و نذارم دستهاش‬
‫از میان دستهام رها بشه …شایا با ناراحتی نگاهش به حلقه ی کفه دستم بود کرد که‬
  ‫حلقه را به طرفش پرت کردم و نالیدم-مواظب جونت نبودی شایا… مواظب مهتابم‬
    ‫نبودی که جلوی حرفهای مردم رو بگیری که توهینی به پاکیش نکن … مواظب‬
     ‫خواهر کوچکم نبودی که یکی از امثال تو بی عفتش کنه و مانند چرکی پرتش‬
   ‫کنهشایا غمگین سرش را برگرداند … هق هق گریه ام در گلویم مانده بود و سرباز‬
‫نمی زد … نگاهم را بار دیگر به طرف شومینه برگرداندم … هر دو سکوت کرده بودیم‬
 ‫… تنها صدای هیزم ها….سکوت را می شکست … هیزم ها مانند قلبم در حال آتیش‬
   ‫گرفتن بود ….در سکوتی فرو رفته بودیم که شایا گفتشایا:چرا اومدی اینجا … چرا‬
       ‫ازت خواستم بری نرفتی… برای چی به جای مهتاب اومدینگاهم را به طرفش‬
  ‫برگرداندم که نگاهم می کرد و گفتم-برای انتقامشایا نگاهش یخ زد … سرد شد …‬
  ‫پوزخندی زدم و ادامه دادم-اومدم که پاکی خواهرم رو ثابت کنمشایا با همون نگاه‬
  ‫سرد گفتشایا:با انتقام چی رو می تونی ثابت کنی-اون چیزی که تو نتونستی ثابت‬
‫کنی و به گردن گرفتیجا خورد … تکون خوردنش رو دیدم … اما چیزی نگفتم و فقط‬
    ‫نگاهش کردم … نگاهمو به حلقه که کنار پاش افتاده بود دوختم و گفتم-چرا به‬


                                    ‫591‬
 ‫گردن گرفتی … به جای اینکه دنبال باعث و بانیش بگردی چرا به گردن گرفتیشایا‬
       ‫سردتر از قبل نگاهم کرد و نگاهش را به حلقه دوخت و گفتشایا:چون مقصر‬
 ‫بودمپوزخندی زد که زخم لبش سرباز زد و همانطور که خون از گوشه لبش سرازیر‬
  ‫می شد گفتشایا:مقصر بودم چون مواظب مهتاب نبودم …. مواظب اون خانوم معلم‬
‫مهربون نبودم که با هر لبخندش برایم یک دنیا آرزو بود … مقصر من بودم که گفتم‬
    ‫از مدرسه خارج نشه چون بارون گرفت …رفتم و توی اون مدرسه کوفتی تنهاش‬
 ‫گذاشتمبا تعجب نگاهش کردم که غمگین چشمانش رو در چشمانم دوخت و ادامه‬
 ‫دادشایا:آره کنارش نبودم نتونستم از جونم مراقبت کنم … رفتم که برای مدرسه ای‬
‫که گرمی بخشیده بود گرما بیارم اما وقتی برگشتم … مهتاب سرد رو دیدم که با یک‬
      ‫ناله ای بر روی زمین افتاده بود و به جای خنده اش هق هق گریه اش بود که‬
‫سکوت کالس رو در بر گرفته بودشایا سرش را میان دستهایش گرفت …فهمیده بودم‬
   ‫که برگشته به همون روز به همون روز نحسی که روح مهتاب رو با خود برده بود‬
 ‫شایا .. با حالت زاری گفتشایا:آره به گردن گرفتم چون ارباب شایا خشک و خشن از‬
  ‫بازی با این روزگار کم آورده بود … دیدن مهتاب در اون حال از من شایا.. یک آدم‬
‫ضعیفی ساخت یک آدمی که چشمش رو به همه ی مردم حتی خانواده اش بست …‬
  ‫چون غرورم مهتابم رو زیر سوال بردنسرش را باال گرفت و خیره در چشمانم شد و‬
  ‫بلند تر گفتشایا:گردن گرفتم که جبران کنم اما بدترش کردم…. زدم و تنها چیزی‬
    ‫که برای من موند ایناشاره ای به حلقه ی کنار پاش کرد و گفتشایا:این حلقه ی‬
‫خالی از انگشت مهتابمحکم به سینه اش زد و نالیدشایا:من با خودخواهیم مهتاب رو‬
‫کشتمبا ناراحتی نگاهش کردم … چه بالیی به سر شایا آورده بودن … حاال معنی اون‬
‫تغییر حالتهاش رو می فهمیدم … شایا از درون داغون شده بود … شایا شکسته بود و‬
  ‫کسی برای مرهم دردش نبود … با مرگ مهتاب نه تنها من بلکه شایا نیز با مهتاب‬
    ‫رفته بود … نگاهم رو از شایا گرفتم و غمگین به رو به رو خیره شدم … چشمامو‬
‫بستم که تصوریر مهتاب وقتی در بیمارستان حلقه را کف دستم گذاشت جون گرفت‬


                                    ‫691‬
‫“نذار غم هم خونه اش بشه … کمکش کن “.. با ناراحتی چشمامو باز کردم و به شایا‬
 ‫دوختم که با نگاه غم گرفته به حلقه خیره شده بود …و صدای مهتاب بود که باز در‬
    ‫گوشم طنین انداخت”به جای من زندگی کن ستاره”… آره اومده بودم که انتقام‬
‫بگیرم و نذارم غم هم خونه ی مردی باشه که خودش رو مقصر تمام دردهای مهتاب‬
  ‫می دونست … اومدم کمکش کنم و اون کمکم کنه … از درد صورتم ناله ای کردم‬
 ‫که سرش را نگران باال گرفت و نگاهم کرد … این نگاه آشنا رو دوست داشتم … این‬
 ‫مرد رو که به من امنیت می بخشید دو…. نذاشتم افکارم کامل بشه … شایا حق من‬
                           ‫نبود … مال من نبود … باز نگاهش کردم و آروم گفتم..‬

‫کمکم کن با تعجب نگاهم کرد که لبخند بی جونی زدم و با ناراحتی گفتم-باش که‬
  ‫از اخالق گندت که هر دقیقه ی یکبار عوض می شه بدم می آد اما ازت می خوام‬
‫کمکم کنی شایا اخمی کرد و گفتشایا:چه کمکی؟-انتقاماخمهایش بیشتر درهم رفت‬
‫و با خشمی در صدایش گقتشایا:با انتقام به جایی نمی رسی بهتره برگردی لجوجانه‬
                         ‫ابرویی باال انداختم و با درد خودم را راست کردم و گفتم‬

                                                    ‫رمان عشق ارباب قسمت ۵‬

  ‫-مقصد من از اومدن به اینجا انتقام بود و تنها راه خالصی از این مقصد جز انتقام‬
‫چیز دیگه ای نیست شایا پوزخندی زد که ادامه دادم-ازت می خوام کمکم کنی که‬
    ‫به مقصدم برسم و برم شایا:خیلی بچگونه فکر می کنی می دونی که با انتقام به‬
 ‫جایی نمی رسی باز عصبی شده بودم خشمگین … با اخمی نگاهش کردم و گفتم-‬
‫چرا با انتقام به آرامشی می رسم که از خواهرم گرفتن … به حقی می رسم که از من‬
‫و خانواده ام محرومش کردن شایا کالفه دستی در موهایش کشید و با ناراحتی گفت‬
 ‫شایا:اینجا برای تو امن نیستلبخند خونسردی زدم که با تعجب نگاهم کرد و گفتم-‬
‫می دونمشایا تکیه اش را به دیوار پشت سرش داد و گفت شایا:از کجا می دونی تو-‬
    ‫از اونجایی که جلوی چشمهای اربابشون زهر به خورد زنش دادنشایا ابرویی باال‬


                                    ‫791‬
‫انداخت و با پوزخندی گفتشایا:زهر به خورد خواهر زنمروی خواهر زنم تأکید کرد که‬
 ‫اخمهایم درهم رفت و نگاهش کردم که با پوزخندی روی لب ادامه دادشایا:اون زهر‬
    ‫برای تو نه برای من بودبا تعجب و چشمان گرد شده نگاهش کردم که دستی در‬
    ‫موهای آشفته اش کشید و گفتشایا:اون پرتقالی که با دستهای خودم برات آبشو‬
   ‫گرفتم مال من بود … توی اون پرتقال زهر بودنگاهش را به من دوخت … که پقی‬
‫زدم زیر خنده … با خنده ام با دردی که در صورتم پیچید … خنده ام به آخی تبدیل‬
    ‫شد که صدای خنده ی شایا رو در آورد … با اخمی نگاهش کردم … تعادل روانی‬
    ‫نداشت دیونه … نفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم-انگار اینجا برای تو هم امن‬
 ‫نیستشایا:من با بودن اینجا عادت کردمدستم را تکیه به ستون دادم که از جام بلند‬
  ‫بشم و گفتم-پس به بودن من هم عادت کنشایا اخمی کرد و گفتشایا:لجبازی نکن‬
 ‫دختر از اینجا برو نه جای مهتاب اینجا بود نه جای توبا دردی که در دستم پیچیده‬
‫بود دستم را در موهایم فرو بردم و گفتم-تا انتقام نگیرم .. پاکی خواهرم ثابت نشه از‬
 ‫اینجا نمی رمشایا اخمی کرد و همانند من با سختی ایستاد و گفتشایا:از کجا اینقدر‬
‫مطمئنی که کمکت می کنمصورتم را به طرفش برگرداندم و لبخند خونسردم زدم و‬
 ‫گفتم-از اونجایی که تو به من مدیونی … خیره در چشمانش شدم و با همون لبخند‬
       ‫لنگان .. لنگان به طرف اتاق به راه افتادم … سنگینی نگاهش را برروی خودم‬
 ‫احساس می کردم … شایا مواظبت جون مهتاب رو به من مدیون بود ….می دونستم‬
‫با این همه سرسختی که در ذاتش بود حتما” کمکم می کرد … خودم برقی برای این‬
   ‫همراهی رو توی چشماش دیدم … می دونم برای اینکه خودشو ثابت کنه … برای‬
‫اینکه بی گناهی خودش رو ثابت کنه….. برای رسیدن به جواب های اون شب بارونی‬
 ‫که مهتاب رو توی اون مدرسه تنها گذاشته بود برسه… کمکم می کنه … تکیه ام را‬
‫به پنجره دادم و خیره به تاریکی شب شدم … حاال هم دل من هم دل شایا مثل این‬
‫شب سیاه پر بود از تاریکی … بعد از اون جنگ و دعوای چهارساعت پیش هیچکدوم‬
 ‫سراغی از یکدیگر نگرفتیم .. شاید منتظر بودیم با خودمون کنار بیایم …به وقت نیاز‬


                                      ‫891‬
‫داشتیم … به وقتی که ممکنه از خودمون گرفته باشیم… چشمامو بستم …و نفسی از‬
  ‫آسودگی بیرون دادم … و باز چشمانم را باز کردم … با باز کردن چشمانم نگاهم به‬
     ‫شایا افتاد که تکیه اش را به درختی داد و به آسمان چشم دوخت … دستی به‬
  ‫چتریهایم کشیدم که جلوی نگاهم را گرفته بود… با یادآوری چشمان غمگین شایا‬
    ‫..لبخند تلخی بر روی لبانم نشست و خیره به آن نقاشیه زیبا که تکیه اش را به‬
‫درخت داده بود شدم … شایا حق مهتاب بود … حقی را که از او گرفته بودن بی آنکه‬
  ‫کنار مهتاب باشه …. بی آنکه برای آخرین بار با عشقش خداحافظی کرده باشه ….‬
 ‫تکیه ام را گرفتم و به طرف تخت راه افتادم که نگاهم به آینه به خودم افتاد … من‬
     ‫معکوسی از مهتاب بودم … اما مهتاب نبودم …به آینه نزدیکتر شدم و دستی به‬
  ‫صورت کبود شده ام کشیدم و نالیدم-من معصومیت صورت مهتاب رو نداشتمیک‬
 ‫قدم دیگه نزدیک شدم و بلندتر گفتم-من مهربونی نگاه مهتاب رو نداشتمحاال روبه‬
 ‫روی آینه بودم و دستم بر روی آینه … به چه امیدی وارد این بازی شده بودم وقتی‬
   ‫من مهتاب نبودم … ستاره بودم … کسی که از دنیا چیزی نخواست جز لبخند بر‬
‫روی لب خانوادش … با چشمان اشکی نگاهی به چشمانم پشت پرده ی اشکم کردم‬
   ‫…و زیر لب زمزمه کردم-حتی اشکهام هم همانند مهتاب نیستبغض کرده بودم …‬
     ‫بغضی که از کتکهایی که از شایا خوردم نبود … بغضم از اینکه شایا واقعیت رو‬
‫فهمیده نبود… بغضم از هیچی نبود … جز دل شکسته ام … جز چشمان غمگین شایا‬
 ‫… که در نی نی چشمان هر دوی ما مهتاب رو مطلبید … مهتابی که دستش از این‬
‫دنیا کوتاه شده بود… از آینه فاصله گرفتم و دستی به صورت کشیدم … ناراحت بودم‬
    ‫.. غمگین بودم … یکی از درون فریاد می زد … فریادی از قلبی که چیزی را می‬
   ‫طلبید …. چیزی که برای او نبود چون او مهتاب نبودم .. بار دیگه نگاهی به آینه‬
   ‫کردم و لبخند تلخی زدم و زیر لب زمزمه کردم-من مهتاب نیستمعقب عقب راه‬
 ‫افتادم که به دیوار رسیدم … با تکیه ام به دیوار و به پایین سر خوردم … که چشمم‬
‫به قاب عکس شایا و مهتاب که کنار میز قرار داشت افتاد و تلخ تر از قبل خندیدم و‬


                                    ‫991‬
 ‫نگاهم را از قاب عکس گرفتم و زیر لب نالیدم-از چی ناراحتی ستاره … از چی دلت‬
 ‫اینقدر پره … مگه همین رو نمی خواستی مگه نمی خواستی شایا بدونه از این گناه‬
 ‫بیای بیرون … مگه نمی خواستی خودت رو از قید بند مثل همیشه آزاد کنیسرم را‬
     ‫به دیوار پشت سرم تکیه دادم …چشمامو بستم… قطره اشک مزاحم از گوشه ی‬
‫چشمم به پایین سرازیر شد … لبخند تلخم به خنده ی تلخی تبدیل شد و زمزمه وار‬
 ‫گفتم-آره راحت شدم … می خواستم شایا بدونه که حاال فهمیدهمحکم به سینه ام‬
‫زدم …نزدیک به قلبی که حاال دیونه وار توی سینه می تپید-پس درد این چیه… چرا‬
    ‫اینقدر گرفتارم کرده … چرا اینقدر محکم به سینه ام می زنه و از درد فریاد می‬
      ‫زنهباز اون اشک بود که مهمون صورتم شد و حالم را دگرگون کرد …نگاهم را‬
‫برگرداندم که باز نگاهم به قاب عکس افتاد… و اون صدا صدای شایا بود که در گوشم‬
 ‫پیچید که گفت …”تو مهتاب نیستی “…با پشت دست اشکم را پاک کردم و از دردم‬
‫گفتم-آره من مهتاب… نیستم .. هیچوقت هم نمی تونم جای اون رو بگیرمباز صدای‬
 ‫شایا در گوشم پیچید که با صدای غمگین و بغض دارش می گفت “بوی تن مهتاب‬
 ‫رو نمی دی” …شقیقه ام را میان دستهام فشردم و بلندتر گفتم-آره بوی تن مهتاب‬
  ‫رو نمی دم چــــون مهتاب نیستم … نمی تونم مهتاب باشممحکم به سینه ام می‬
‫زنم و فریادی از این درد می کشم-خـــــــــدا … می شنویی صداشو … خــفه اش‬
   ‫کن … تورو خدا از تپیدن نگهش داربا هق هق گریه زیر لب نالیدم-نذار به مهتاب‬
‫خیانت کنم … نذار این قلب کار دستم بدهباز فریادی از درد کشیدم و بلندتر گفتم-‬
‫خـــــــدا می شنوییاز هق هق گریه گرمم شده بود .. نفس کشیدن توی هوایی که‬
      ‫مهتاب در آنجا بود خفه ام می کرد… خودم را جمع کردم آروم ترهمراه با درد‬
 ‫گفتم-نذار گناهکار احساسات پاک بشم… نذار این دل از تپیدن زیادی کاری رو که‬
   ‫نباید بکنه انجام بدهباز درد معده ام سرباز زده بود و از درد به خودم می پیچیدم‬
     ‫…یک جیغی از این همه بی رحمی که در حق مهتاب و شایا حتی من شده بود‬
  ‫کشیدم … جیغی از بی رحمی قلبم که حاال در حال آتیش گرفتن بود … جیغی از‬


                                     ‫112‬
   ‫سردی کالم شایا که با بغض و عشقی که در صدایش بود در چشمانم خیره شد و‬
‫گفت .. تو مهتابم نیستی کشیدم که سراسیمه در باز شد و قامت بلند شایا که نفس‬
   ‫نفس می زد به چشم خورد … چشمامو بستم و ناخداآگاه ناله ای کردم که صدای‬
‫قدمهای سنگینش را شینیدم و صدای نگرانش را که گفتشایا:تو…تو حالت خوبهکاش‬
   ‫می شد فریاد بکشم و بگم نه خوب نیستم … کاش می تونستم بگم احساس گناه‬
 ‫سرتاسر وجودم را فرا گرفته … اما نگفتم … هیچ نگفتم تا از حال خرابم با خبر نشه‬
   ‫… نگفتم چون هنوز از احساس خفه شده ام در سینه مطمئن نبودم … با احساس‬
  ‫دستهای گرمش بر روی بازویم … خودم را جمع کردم و دستش را پس زدم که باز‬
‫حرفش رو تکرار کردشایا:حالت خوبهسرم را تکان دادم :اوهومنفسش را بیرون داد که‬
 ‫چشمانم را باز کردم و او را با چشمان سرخ شده و آشنا و صورتی درب و داغون باال‬
 ‫سرم دیدم … با دیدن چشمان بازم .. خودش را کناری کشید که از غم چشمانش ..‬
  ‫معده ام از درد تیری کشید …خودم را جمع تر کردم و از درد نالیدم-آخبا شنیدن‬
  ‫آخم باز باال سرم خیمه زد و با اخمی که به چهره داشت گفتشایا:معلوم هست چه‬
     ‫مرگته نمی گینگاهی به شایا می ندازم .. چشاش برعکس لحن خشنش …پر از‬
 ‫نگرانیه … از جایم بلند می شم و سعی در پنهان صدای لرزانم می گم-خوبمفشاری‬
 ‫به معده ام وارد می کنم و راست می ایستم که رو به روم می ایسته و با ابرویی باال‬
  ‫رفته نگاهم می کنه که لبخندی روی لبم می شینه .. شایا با دیدن لبخندم اخمی‬
‫می کنه و می گهشایا:چرا می خندیدستی به چترهام می کشم و فشاری به معده ام‬
 ‫وارد می کنم و می گم-چقدر قایفه ات درب و داغون شدهپوزخنده صدا داری زد و‬
‫گفتشایا:باید هم بخندینگاهم را به چشمانش دوختم و گفتم-می خوای با دیدن این‬
‫قیافه ات نخندم پس می خوای چیکار کنمشایا قدمی به طرفم بر میداره و رو به من‬
 ‫و گفتشایا:خودتو توی آینه دیدی که از قیافه درب و داغون من حرف می زنینگاهم‬
  ‫باز غم گرفت و با لبخند تلخی نگاهم را از او گرفتم … و نگاهم را در آینه به خودم‬
   ‫دوختم و در دل نالیدم … آره به خودم نگاه کرده بود .. هزار بار و ملیاردها بار این‬


                                      ‫112‬
‫قیافه ای که شباهت مهتاب رو داشت اما مهتاب نبود رو دیده بودم … با دردی که در‬
    ‫معده ام پیچید … معده ام را بیشتر فشار دادم و با درد گفتم-آره حاصل دسترنج‬
     ‫آقاست که قیافه ام نقاشی شدهشایا:انگار به خانوم هم بد نگذشتهدردم را پشت‬
   ‫لبخندم پنهان کردم و با خونسردی نگاهش کردم و گفتم-چرا دروغ بگمقدمی به‬
‫طرفش برداشتم و ادامه دادم-کال” خوشم می آد آدمایی مثل تو و خانواده ات رو زیر‬
‫مشت لگد بگیرم و بفهمونمشون که مهتابم چه دردی کشیدهاخمی کرد .. اخمی که‬
          ‫هزارها حرف در آن پنهان بود … قدمی به جلو آمد و رخ به رخم ایستاد و‬
     ‫گفتشایا:چرا سعی داری خودت رو پر از نفرت کنیغمگین لخند تلخی می زنم و‬
    ‫پشت به او و گفتم-چون پر شدم از هرچی نفرت و سختیدست گرم شایا بر روی‬
      ‫شانه ام نشست که چشمامو می بستم … بغض بدی راه گلوم رو بسته بود … با‬
‫فشاری که به شانه ام وارد می کرد آخی از درد کشیدم که سرش را به گوشم نزدیک‬
 ‫کرد و گفتشایا:از اینجا برو ستارهبا شنیدن اسمم به جای مهتاب لبخندی ناخداآگاه‬
      ‫بر روی لبانم نشست و دستش را پس زدم و قدمی که از او فاصله می گرفتم و‬
‫گفتم-چرا می خوای که من برم؟شایا با اخمی که سعی در پنهان کردن حالت چهره‬
        ‫اش داشت رو به من کرد و گفتشایا:چون جای تو اینجا نیستکالفه دستی در‬
 ‫موهایش کشید و ادامه دادشایا:دیگه وقتی من حقیقت رو می دونم به چه امیدی تو‬
    ‫نشستیبا خونسردی روی تخت نشستم و با همان لحن خونسردم گفتم-به همون‬
        ‫امیدی که اومدم به این روستای کوفتیشایا قدمی به جلو برداشت و با اخمی‬
‫گفتشایا:تو با اینکه می دونی من حقیقت رو می دونم خجالت نمی کشی تو روی من‬
  ‫نگاه می کنینگاهم را از او گرفتم و به آینه خیره شدم و گفتم-کار اشتباهی نکردم‬
‫که بخوام خجالت بکشمشایا با پوزخندی پشتش را به من کرد و گفتشایا:برای همین‬
  ‫بود خیلی راحت شناختمت که مهتاب نیستینگاهم را از آینه به چشمانم دوختم …‬
‫باز هم نگاهم را غم گرفته بود …. باز هم مهتاب نبودنم را به رخم کشیده بود… نگاهم‬
          ‫را از آینه گرفتم و به شایا که پشتش به من بود دوختم و گفتم-خوب شد‬


                                     ‫212‬
     ‫شناختیمبه طرفم برگشت که ابروهایم را به باال بردم و با لبخندی که سعی در‬
   ‫پنهان کردن غمم داشتم رو به او کردم و مسخره گفتم-دیگه تحملت زیادی برام‬
‫سخت شده بودشایا:از کناره گیرت مشخص بودپوزخند پر صدایی زد … پوزخندش را‬
 ‫تکرار کردم و از جایم بلند شدم و همانطور قدمی به طرف او برمی داشتم گفتم-اگه‬
  ‫من کناره گیری می گرفتم حتما” دلیلم این بود که می دونستم تو نمی دونی من‬
    ‫مهتابم رو به رویش ایستادم و خیره در چشمانش شدم و گفتم اما تویی که می‬
‫دونستی من مهتاب نیستم چرا این رفتار رو می کردیشایا که از شنیدن حرفم رنگش‬
‫پریده بود … دستی در موهایش کشید و گفتشایا:من…منیک تای ابرویم را باال دادم و‬
      ‫گفتم-آره خود تودست دیگری در موهایش کشید … نگاهم کرد و گفتشایا:می‬
  ‫خواستم خودت اعتراف کنیلبخند دندون نمایی زدم و گفتم-و شما فکر کردی که‬
     ‫این بهترین راهه درست!شایا اخمی کرد و سرش را به صورتم نزدیک کرد و در‬
    ‫چشمانم خیره شد و گفتشایا:ببین کوچلو تنها کسی که از این نزدیکی بهش بد‬
  ‫نگذشته تو بودیلبخند تلخی زدم و به عقب هلش دادم و موهایم را به پشت گوشم‬
     ‫بردم و گفتم-زیادی هوا برت داشته ارباب جونفشاری به معده ام وارد کردم و با‬
   ‫همون حالت درد گفتم-از احساس گناه و عذاب وجدان داشتم خفه می شدمشایا‬
     ‫نگاهی به دستم که بر روی شکمم بود کرد و گفتشایا:آره می دونم که تو چقدر‬
     ‫عذاب وجدان داشتی و از این گناه داشتی خودت رو می باختیبا شنیدن حرف‬
 ‫آخرش با عصبانیت نگاهش کردم و یقه اش را با یک دستم گرفتم و با دست دیگرم‬
       ‫معده ام را فشردم و گفتم-می دونی چقدر سخته با کسی که شوهر خواهرت‬
 ‫محسوب می شه …معاشقه کنیشایا مچ دستم را با اخم خشمگینی گرفت و در میان‬
‫دستانش فشرد و گفتشایا:پس به اینجاش فکر نمی کردیمچ دستم را محکم تر فشرد‬
     ‫که صورتم از درد معده و هم از درد فشرده شدن مچ دستم جمع شد … شایا با‬
 ‫فریادی ادامه داد و گفتشایا:یعنی توی دختره ی ابله که حرف از همه چی دونستن‬
      ‫می زنی با خودت فکر نکردی وقتی خودت رو جای زنی درجا می زنی باید به‬


                                    ‫312‬
  ‫وظایف شوهرداری هم برسیبا اخمی که از درد بر روی چهره ام نشسته بود گفتم-‬
 ‫اونوقت رو دل نمی کردی خواهر شوهر عزیزشایا سرش را با تأسف برایم تکان داد و‬
   ‫بر روی تخت پرتم کرد و با همان تأسف گفتشایا:بچه تر از اونی هستی که مهتاب‬
 ‫می گفتمتوجه حرفش نشدم و از درد خودم را جمع کردم که ادامه دادشایا:دختری‬
    ‫که مهتاب ازش حرف می زد اینقدر بچه نبود که بی فکر کاری بکنهدردم بیشتر‬
     ‫شده بود چشمامو نیمه باز کردم و پوزخندی به صورتش زدم که نزدیکتر آمد و‬
    ‫گفتشایا:چیه چرا سکوت کردی حرف حق جوابی ندارهدستش را به طرف بازویم‬
    ‫دراز کرد که جیغی از درد کشیدم و محکم به سینه اش زدم … شایا با چشمانی‬
 ‫متعجب نگاهم کرد که مزه ی خون را در دهانم احساس کردم … از جایم بلند شدم‬
    ‫که باز معده ام تیر کشید ومشت دیگری به سینه ی شایا زدم که دستم را میان‬
  ‫دست گرمش گرفت و گفتشایا:چیه چرا رم کردیبی حال دستم را از دستش خارج‬
     ‫کردم و یقه اش را گرفتم و گفتم-ف..فک نکن که چیزی نمی گم… منلبم را به‬
‫دندون گرفتم و از درد زانوهایم خم شد که میان راه با دستان قدرتمندش گرفتم .. با‬
  ‫صدایی که نگرانی در آن مشهود بود گفتشایا:چته؟با مزه مزه کردن خون در دهانم‬
                                                       ‫حالت تهو گرفته بودم …‬

                                                              ‫رمان عشق ارباب‬

 ‫شایا میان دستانش تکانم داد و گفتشایا:حرفی بزن لعنتیگوشه ی پراهنش را گرفتم‬
     ‫و سرم را بر روی سینه اش گذاشتم … صدای ملودی قلبش رو خیلی واضح می‬
     ‫شنیدم … اما از درد معده چنگی به پیراهنش زدم و نالیدم-معده ام …از حرکت‬
     ‫ایستاد .. به لحظه ای احساس کردم که شایا نفس کشیدن هم یادش رفت … با‬
 ‫صدای ضربه ای سرم را باال گرفتم و با دیدن شایا که محکم به پیشانی اش زده بود‬
‫لبخندی روی لبم نشست … شایا همانطور که زیر لب غرغر می کرد نگاهش را به من‬
       ‫دوخت و گفتشایا:تو .. تو داروهاتو نخوردییکی دیگر به پیشانی اش زد و ادامه‬


                                     ‫412‬
   ‫دادشایا:باید یک سرم هم برات وصل می کردملبخندم به خنده ای تبدیل شد که‬
 ‫تازه متوجه نگاهم به خودش شد و اخمی کرد و گفتشایا:تو چرا چیزی نگفتی با بی‬
    ‫حالی و درد معده اشاره ای به صورتم و پای لنگانم کردم و گفتم -با … این زد و‬
       ‫خوردی که کردیم… فکر می کنی… یادم بودشایا بدون حرف دیگری بر روی‬
    ‫دستانش بلندم می کند … که غمگین نگاهش کردم … از اینکه شایا فکر دیگری‬
‫درباره ام کرده باشد … احساس بدی داشتم … از اینکه فکری کرده باشه که هیچوقت‬
  ‫نتونم ببخشم خودم رو …سرم را به گوشش نزدیک کردم آروم کنار گوشش زمزمه‬
‫وار گفتم-من بی فکر کاری نکردمشایا با اخمی نگاهم کرد و من را بیشتر به خودش‬
  ‫فشرد و گفتشایا:فعال” وقت این حرفا نیستنگاهی به نیمرخ جذابش کردم و لبخند‬
 ‫تلخی بر روی لبانم نشست و گفتم-حرف حق جوابی نداره درستهشایا نگاهش را به‬
 ‫من دوخت و حرفی نزد …. می تونستم از توی چشماش خیلی چیزهارو بخونم … اما‬
    ‫سکوتش رو بیشتر دوست داشتم …سکوتش حرفای تلخش نبود … سکوتش نبود‬
 ‫مهتاب را نشان نمی داد … اما با حرف زدنش یا تلخ بود .. یا اینقدر مهربان که نمی‬
 ‫شد از خیلی چیزها گذشت….با قرار گرفتنم بر روی صندلی نگاهم را به زیر انداختم‬
         ‫… تیکه نونی به طرفم گرفت … با تعجب نگاهم رو به تیکه نون دوختم که‬
‫گفتشایا:نمی تونم معده خالی بهت دارویی چیزی بدمپوزخندی زدم و گفتم-حسابی‬
‫حرف و کتک خوردم سیر شدمشایا بی حرف نون را به لبم نزدیک کرد که دستش را‬
‫پس زدم و ادامه دادم-گفتم سیرم نمی تونم بخورمشایا:من هم نمی تونم معده خالی‬
 ‫بهت دارویی بدمباز تیکه نون رو به لبم نزدیک کرد .. که با تمام دردی که در معده‬
     ‫ام پیچیده بود محکم به زیر دستش زدم و بلند و با فریاد گفتم-اون قرص های‬
    ‫لعنتی رو بدهشایا با عصبانیت تیکه نون رو به دستم داد و روی صندلی رو به رو‬
   ‫نشست و گفتشایا:من اون قرصهارو نمی دم تا یک لقمه نخوری فهمیدیمحکم به‬
 ‫روی میز زدم و گفتم-مرد حسابی تو چکار به من داری آخه حرفات بس نبودشایا با‬
‫خشم غریدشایا:ببین من همیشه اینطور آروم نیستم بهتره این تیکه نون رو بخوری-‬


                                    ‫512‬
‫نمی خورمشایا:تا نخوری نمی دمروی صندلی نشستم و تکیه ام را به آن دادم … هر‬
  ‫دو در سکوتی فرو رفته بودیم .. تنها صدایی که شنیده می شد جیرجیرکهایی بود‬
‫که دوست داشتن سکوت بین ما را بشکنند.. از درد معده لبم را به دندون گرفتم که‬
‫سنگینی نگاهش را روی خودم احساس کردم … نگاهم را باال گرفتم که نگاهش را از‬
‫من گرفت .. .غمگین نگاهش کردم … می تونستم نگرانی رو از توی چشماش بخونم‬
 ‫… دستم را به زیر چانه زدم و با همون دردی که داشتم و با تمام غمی که از مرگ‬
 ‫مهتاب خانه ی دلم شده بود گفتم-مهتاب برای من عزیز بود … خبر مرگش خیلی‬
  ‫برام سخت بود .. سختر از اون چیزی که فکر می کنینگاهش رو به من دوخت که‬
 ‫پوزخندی زدم و گفتم-دارم واست تعریف می کنم که فکر نکنی که دوست داشتم‬
    ‫اون رفتارهارو باهات بکنم… تا جواب سکوتم رو با معاشقت چیز دیگری حساب‬
         ‫نکنیشایا کالفه دستی در موهایش کشید و رو کرد به من و گفتشایا:ببین‬
    ‫من….دستمو باال بردم و با غمی که در صدام بود گفتم-نه بذار توجیحت کنم تا‬
 ‫دوباره نگی این ستاره چقدر بچه است و سر کوفت حرفات رو بزنی تو سرم… تو سر‬
‫منی که همیشه تورو پس زدم اما شما نخواستی این پس زدن رو ببینی و با خودت‬
  ‫فکر کردی که داره خوشم می آدشایا با چشمان به خون نشسته نگاهم کرد که با‬
‫همون پوزخند بر روی لبم با صدای پر از غمی که من را یاد خاطرات از دست دادن‬
      ‫عزیزترین کسم می انداخت گفتم-اومدم سوپرایزش کنم …اومدم که با خودم‬
 ‫ببرمشون …. اما یک روز قبل از اومدنم .. موبایلم زنگ خورد و خبری بهم دادن که‬
 ‫۱۴ سال قبلش هم همین خبر رو بهم داده بودن … خبری که روحم را از تنم جدا‬
    ‫کرد و بدون اینکه به فکر فرداش باشم …خودم رو رسوندم ..اما مثل همیشه دیر‬
 ‫رسیدم … موقعه ای رسیدم که خواهرم پاره ی تنم … کسی که از جونم براش مایه‬
 ‫می زاشتم …داشت آخرین نفسهاش رو می کشیداز درد معده دستم را دراز کردم و‬
 ‫همان تیکه نون را در دهانم گذاشتم و ادامه دادم-می دونی چقدر سخته خودت پر‬
  ‫پر شدن خواهرت رو جلوی چشات ببینی اما نتونی کاری بکنی … می دونی چقدر‬


                                   ‫612‬
 ‫سخته نتونی کاری کنی که از این دردها خالص بشهنگاهی به دستم کردم و با ناله‬
‫گفتم-بی جون شدن دستای ظریفش رو توی همین دستا دیدم … کسی رو دیدم که‬
  ‫همیشه سر می زاشت روی پاهام و می گفت ستاره می خوام زندگی کنم و زندگی‬
  ‫بیاموزم … اما اون روز دستای سردش توی دستم قرار گرفت از من می خواست که‬
   ‫بذارم برهنگاه پر از دردم را به چشمانش دوختم و بلندتر نالیدم و گفتم-جونم به‬
‫جونش بسته بود …وقتی بابام مهتاب و آناهیتا رو به من سپرد …همیشه از خودم می‬
 ‫گذشتم که فقط یک لبخند چه کوچک روی لباشون ببینم …اما اون روز با برقی که‬
         ‫توی چشمای مهتاب بود ….ولی لبخندش تلخ بود … صورت مهتابیش کبود‬
 ‫بوددرخش آشنای چشمان شایا غم را خانه ی دلم می کند که نگاهم را از او گرفتم‬
   ‫و گفتم-دردم اینه که منی که این همه ادعا داشتم همیشه کنارش باشم همیشه‬
   ‫هواشو داشته باشم… چطور بی خبر اون طرف دنیا شاد بودم و اینطرف خواهرم با‬
‫لبخند تلخی فقط نظاره گر بود ..دردم اینه که نتونستم جلوی اون همه ظلمی که در‬
  ‫حقش شده بود را بگیرم … نتونستم کنارش باشم و مثل همیشه حامیش باشمنون‬
   ‫رو با بغضی که سعی در سرباز زدن داشتم قورت دادم و تلخ گفتم-منی که عاشق‬
  ‫خواهرم بودم تا آخرین نفسهاش نفهمیدم از چه دردی حرف می زد …نفهمیدم که‬
   ‫اون حلقه ای که توی دستم گذاشت و با ناله گفت ..مهتاب باش و زندگی کن ….‬
 ‫مال شوهرش بودشایا با تعجب نگاهم کرد که گفتم-واقعا” هم تعجب داره هیچکس‬
    ‫هیچی به من نگفت … می دونیاشاره ای به قلبم کردم و با ناله گفتم-این تو چه‬
‫خبره .. این تو غوغاست … غوغا به این دلیل که منی که این همه ادعا می کردم همه‬
     ‫چی می دونم با مردن خواهرم فهمیدم من هیچی نمی دونم… با رفتن خواهرم‬
 ‫فهمیدم چه ظلمی شده .. چه کاری کردن … من خودم خواستم وارد این بازی بشم‬
  ‫… اما بدون اینکه در نظر بگیرم آخرش چی پیش می آد …من فقط می خواستم به‬
   ‫مقصدم برسم …می خواستم دلیل اینکه چرا تو از مهتاب خبر نداشتی رو بدونم …‬
    ‫دلیل خیلی چیزهارو بدونمسرم را میان دستام گرفتم و ناله ی تلخ گفتم-تو منو‬


                                    ‫712‬
  ‫گناهکار کردی بی دلیلسرم را باال گرفتم و غمگین تر از اون چیزی که در دلم بود‬
‫گفتم-وقتی به من دست می زدی نمی تونستم حرف بزنم … یک طرف احساس گناه‬
  ‫یقه ام را گرفته بود .. یک طرف هم تو … نمی تونستم به مردی که به عنوان شوهر‬
     ‫خواهر می شناسم بگم من زنت نیستم …زنت رفته برای همیشه… رفته که تنها‬
     ‫بمونیم …نمی تونستم بگم اینکه رو به روته ستاره است نه مهتاب … مهتابی که‬
 ‫چیزی از ستاره خواست و ستاره نخواست بزنه زیر خواسته ی آخر خواهرش و پاش‬
 ‫رو به اینجا گذاشت … اجازه داد که دیگری هم فکر کنه که مهتاب نمرده و نخواهد‬
   ‫مردبا عصبانیت محکم بر روی میز زدم و گفتم-اون موقعه به فکر احساس گناهم‬
‫نبودم … به فکر مردی بودم که با شنیدن خبر مرگ زنش می شکست … به فکر این‬
   ‫بودم غرور اون مرد پای مال نشه وقتی بفهمه از زنش بی خبر بوده و زنش از این‬
 ‫دنیا رفتهآرومتر با ناراحتی و غم با یادآوری چهره ی زیبای مهتاب گفتم-اون موقعه‬
 ‫به فکر این نبودم که باید به وظایف شوهرداری برسم .. اون موقعه به مردی فکر می‬
 ‫کردم که خواهرم توی قلبش حکش کرده بود و تا آخرین لحظه .. آخرین نفسهاش‬
 ‫هم می گفت ..که نذار غم خونه ی دلش بشه… مردی که نمی دونستم اینقدر کوته‬
  ‫فکره که از این حرفا بارم بکنه … مردی که مهربونی …عشق و خواستنش رو پشت‬
     ‫…مشت و لگد قایم کرده که بر بگردم بگم شایا اشتباه می کنی من مهتابم …اما‬
     ‫نشدشایا غمگین نگاهم کرد که نگاهم را از چشماش گرفتم و نالیدم-پر شدم از‬
‫انتقام .. انتقامی که از لکه ی ننگی که به خواهر پاکتر از گلم چسپوندن … مهتاب از‬
   ‫هر گلی پاکتر بود شایا .. دختری بود که همه از مهربونیاش حرف می زدن … من‬
‫یادم رفته بود که مهتاب هیچوقت ستاره نمی شه و ستاره هیچوقت مهتاب نمی شه‬
‫… گول ظاهرم رو خوردم ولی با خودم فکر نکردم که مقدستر از مهتابم نیستم …تورو‬
‫باعث بانی تمام بهم خوردن این پاکی می دونستمبا سوزش معده ام تیکه باقی مونده‬
‫ی نون را در دهانم گذاشتم و همراه با درد گفتم-ندیده از شوهر خواهرم متنفر بودم‬
 ‫چون دلیل اون ننگ اون بود ….چون اون ارباب کوچیکه بود ارباب کوچیکه ای که با‬


                                    ‫812‬
 ‫دیدن اولین بارش با خودم گفتم محاله همچین کاری کرده باشه … چون چشمهای‬
‫پر از دردش برایم آشنا بوددستی به سینه ام کشیدم و اشاره به قلبم گفتم-چون هر‬
 ‫دو غم داشتیم یا من اینطور فکر می کردم …برای همین باهات تلخ بودم … از اینکه‬
‫می دیدم بی توجه از خواهرم بی خبر بودی ازت متنفر بودمچترهایم را به باال زدم و‬
‫موهایم را به پشت گوشم بردم و با لحن تلخی گفتم-می خوام به حقیقت برسم .. به‬
      ‫حقیقتی که شاید تویی که این همه ادعای عاشقی و اربابی داری بهم برسونی‬
‫…حقیقتی که با هزارتا قصه دارن تغییر می دن …می خوام به اربابی برسم که غم رو‬
   ‫خونه ی دلم کرده و خواهرم رو فرستاده سینه قبرستونسرد نگاهش کردم و ادامه‬
 ‫دادم-ازت کمک خواستم … اما اگه نتونی کمکم کنی می تونم به عنوان ستاره وارد‬
     ‫این بازی بشم و گناهکار رو هر جوره شده پیدا کنم… و اون رو به سزای عملی‬
 ‫برسونم که با خواهرم همچین رفتاری کردهنفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم-اما‬
  ‫حقیقت هایی این بین هست که نمی تونم ستاره رو وارد کنم … حاال که وابستگی‬
 ‫هایی این وسط هست نمی تونم ..ترک کنم و بی توجه بگذرم ..از هرچی حقیقت و‬
  ‫وابستگینگاهم را به شایا دوختم که بدون آنکه در چهره اش تغییری ایجاد شود از‬
‫جایش بلند شد و در جعبه ای را باز کرد و با خارج کرد سرم و چندتا بسته ی قرص‬
 ‫به طرف برگشت… بی هیچ حرفی مقابلم نشست و دستم را در دستش گرفت …مایه‬
‫ی سردی را بر روی دستم کشیدشایا:به من نگاه کنبا شنیدن صداش بی هیچ حرفی‬
‫سرم را باال گرفتم که با سوزش دستم چشمامو بستم وآهی کشیدم و گفتم-فکر نکن‬
   ‫ضعفم رو به رخت کشیدم .. نه هیچ همچین خبری نیست … با ثابت شدن پاکی‬
     ‫خواهر از اینجا می رم .. فقط حقیقت رو بدونم و باعث بانیشو به سزای عملش‬
‫برسونم می رمچشمامو باز کردم و با نگاهی که به چشمان غمگینش انداختم گفتم -‬
     ‫برای همیشه می رم به خدای احد واحد یک لحظه هم نمی شینم و از این بند‬
   ‫خودمو آزاد می کنم… از این قید بند آزاد می کنم و می رم که به همه ثابت کنم‬
 ‫..مهتابم بهترین بودقرصهایی رو که از بسته هاش جدا کرده بود را از دستش چنگ‬


                                    ‫912‬
    ‫می زنم و با لیوان آبی که نمی دونم چطور کی آورده بود …با یک ضرب سر می‬
    ‫کشم …که شایا از پشت میز بلند شد … نیم نگاهی به من انداخت و بدون حرفی‬
  ‫دیگری به بیرون رفت که آخرین لحظه صدایش را شنیدم که گفتشایا:کمکت می‬
‫کنملبخندی بر روی لبم نشست … با شنیدن بسته شدن در فهمیدم که شایا از خانه‬
   ‫خارج شده … احساس آرامی داشتم … اما هنوز ته دلم چیزی فریاد می زد و قصد‬
‫خارج شدن داشت …سرم را بر روی میز گذاشتم و زیر لب نالیدم-تو با ما چه کردی‬
   ‫مهتاب*****با سر و صداهایی که اطرافم شنیده می شد .. چشمانم را نیمه باز‬
 ‫کردم و با خوردن نور در چشمانم ..بار دیگر آنها را بستم که باز سر و صدا به گوشم‬
  ‫رسید .. پتورا باال تر کشیدم و به خودم پیچیدم … داشتم به خواب عمیقی فرو می‬
 ‫رفتم که با شکستن چیزی از خواب پریدم و سیخ نشستم … نگاهم به زنی افتاد که‬
‫با ترس به اطرافش نگاه کرد و باز به کارش ادامه داد … با تعجب و چشمان گرد شده‬
  ‫به زن چشم دوخته بودم که زیر لب غر غر می کرد… دستی به چشمانم کشیدم و‬
     ‫خودم را جلوتر کشیدم که صداش به گوشم رسیدزن:خجالت هم نمی کشن …‬
 ‫دستت بشکنه ارباب ببین با طفلی چکار کردیاز جایش بلند شد و با حالت بامزه ای‬
‫به گونه اش زد و دستش را بر روی لبم گذاشت و گفتزن:واه واه …قهرم کردن ..زنش‬
‫رو گذاشته روی مبل خودش رفته روی رخت خواب خوابیدهسرش را با تأسف تکان‬
    ‫داد که برای اینکه جلوی خنده ام را بگیرم دستم را بر روی دهانم گذاشتم … به‬
 ‫گوشه ی سالن که تلفن افتاده بود رفت و اون رو از روی زمین برداشت و به سختی‬
    ‫راست ایستاد و گفتزن:کمر نمونده واسم … از دست این مرداست دیگه زنارو پیر‬
    ‫کردنبا خودش ریز خندید و همانطور که سعی در آروم کردن صداش داشت که‬
 ‫سعیش بی تالش بود گفتزن:ولی دست عشق ارباب درد نکنه که دست هرچی مرد‬
  ‫رو از پشت بستی و شوهرش رو هم مثل خودش داغون کردهدیگه نتونستم زیادی‬
  ‫کنترول کنم و بلند زدم زیر خنده … خودم بهتر می دونستم …خنده ام از کلمه ی‬
‫شیرین عشق اربابی بود که گفته بود … زن با دیدن من محکم بر روی دهانش زد …‬


                                     ‫112‬
  ‫که بلندتر از قبل خندیدم و او با چشمان گرد شده نگاهم کرد …از خنده نفس کم‬
           ‫آورده بودم …سرم را به زیر انداختم که صدای پر از ترسش را شنیدم که‬
     ‫گفتزن:خانوم..خنده ام که کمتر شده بود سرم را باال گرفتم و نگاهش کردم که‬
 ‫شرمنده سرش را به زیر انداخت و گفتزن:انگاری باز با صدای بلند فکر کرده بودمباز‬
     ‫خنده ام سرباز زد و رو به او همانطور که سعی در جلوگیری خنده ام می کردم‬
 ‫گفتم-خیلی بامزه ای بخدانگاهی به صورت پر و تپلش کردم که به سرخی می زد و‬
     ‫با چشمکی گفتم-دمت گرم قبل از اینکه روزم با اخم شایا تلخ بشه با حرفهای‬
  ‫بانمکت شیرین شدبا تعجب نگاهم کرد که از جایم بلند شدم که پتو به پایین مبل‬
 ‫افتاد … با تعجب به پتو نگاه کردم … تا اونجایی که من یادم بود که توی آشپزخونه‬
  ‫بودم و انگار همونجا به خواب رفته بودم…نگاهی به زن کردم و گفتم-وقتی اومدی‬
   ‫من اینجا خواب بودمزن نگاهی به جایی اشاره کرده بودم کرد و لبش را به دندون‬
 ‫گرفت و گفتزن:خانوم معلوم بخدا حواسم نبود که شما خوابینلبخندی زدم و دستی‬
   ‫به شانه اش زدم و گفتم-نه عزیزم مهم نیست …حاال شما جواب منو بده همینجا‬
  ‫بودمزن که با دیدن لبخندم دلش گرم شده بود سرش را تکان داد و گفتزن:بله به‬
      ‫اینجا که اومدم ارباب گفتن بی سر و صدا اینجارو تمییز کنم که شما خوابینبا‬
    ‫لبخندی سرم را تکان دادم که ادامه دادزن:گفتن که شما اینکارو کردین چون از‬
  ‫کنترول خارج شدین اخمی کردم و به در بسته ی اتاق خیره شدم و گفتم-همینو‬
 ‫گفت زن:اوهومدستم را مشت کردم و زیر لبم گفتم-یک کنترولی نشونت بدم ارباب‬
‫جون که دوباره از این غلطا نکنی بی توجه به چهره ی پر از اضطراب زن خیره به در‬
‫اتاق بسته شدم و با حرص شوتی به پتویی که روم انداخته بود زدم … قدمی برداشتم‬
 ‫که به طرف اتاق برم که زن دستم را گرفت و گفتزن:خانوم معلمصداش از اضطراب‬
                                                                   ‫می لرزید…‬

                                                         ‫رمان طنز عشق ارباب‬



                                    ‫112‬
   ‫نگاه اخم آلودم را از او گرفتم و نگاهش کردم ..که با دیدن نگاهم سرش را به زیر‬
‫انداخت و گفتزن:ارباب خوابهدستم را از دستش خارج کردم و گفتم-این همه کارارو‬
  ‫اون کرده ها اعصاب که نداره روانی به طرف اتاق رفتم …که صدای قدم های زن را‬
     ‫که به خاطر سنگینی وزنش بود را می شنیدم … در اتاق را باز کردم … خواستم‬
  ‫دادی بکشم ..که با دیدنش آنطور اخم کرده خوابیده بوددهانم باز ماند … ناخداآگاه‬
‫دهانم بسته شد و لبخندی روی لبم نشست … شاید حاال باید می گفت عین بچه ها‬
    ‫بخواب رفته ولی شاید جور دیگه ای بود … توی همون خواب هم با حذبه بود …‬
‫قدمی به تخت نزدیک شدم که صدای آروم زن رو شنیدمزن:وای خانم معلم بیدارش‬
  ‫نکنیناحرفی نزدم و باال سرش ایستادم .. خم شدم و با همون لبخند حفظ شده بر‬
  ‫روی لبم نگاهش کردم .. شاید وارد شده بودم که داد و فریاد کنم که خودت جای‬
‫راحتی خوابیدی اما من روی مبل … اما با دیدن دردی که در خواب نیز از چهره اش‬
‫مشخص بود … حرف در دهانم مانده بود … و تنها حرفی که می تونستم بزنم این بود‬
 ‫که…-خوب بخوابیمالفه ای که به پایین افتاده بود را برداشتم و بر رویش انداختم …‬
‫دستی بر روی صورتش کشیدم و با انگشتم اخمهایش را باز کردم …چشمامو بستم و‬
    ‫بی اراده بوسه ای برروی سرش گذاشتم … بوسه ای که بدون حس گناه باشه …‬
      ‫بدون آنکه حسی از آشنایی یا حتی خیانت بده .. بوسه ای از همدردی بود ..از‬
  ‫همدلی که در دلم برپا شده بود … با تکان خوردنش سیخ ایستادم ..که لبخندی بر‬
      ‫روی لبش نشست و به پهلو چرخید… قدمی به عقب برداشتم ..و همراه زن که‬
‫لبخندی به لب داشت از اتاق خارج شدیم و آهسته درو بستیم … دستی به موهام که‬
‫پریشان بر روی چشمام ریخته بود کشیدم که زن گفتزن:خیلی دوستش داریندستم‬
   ‫از حرکت ایستاد … قلبم شروع به تپیدن کرد … هزار بار همین سوال رو از خودم‬
  ‫پرسیده بودم .. اما به جوابی که رسیده بودم همیشه قانع ام کرده بود که شایا هیچ‬
     ‫وقت حق من نبود و نمی تونستم به مهتاب خیانت کنم …با لبخندی به طرفش‬
 ‫برگشتم و گفتم-چرا تا حاال این طرفا ندیده بودمت؟زن لبخندی زد .. شاید فهمیده‬


                                     ‫212‬
   ‫بود حرفم رو منحرف کرده بودم از موضوع ….دستی برد و گره روسریش را محکم‬
 ‫کرد و گفتزن:چرا خانوم اومدم ..اما با شما رو به رو نشدمسرم را کج کردم و نگاهش‬
  ‫کردم و گفتم-چرا؟زن شرم زده سرش را به زیر انداخت و گفتزن:اون … اون..موقعه‬
‫ها حالتون خوب نبودسرش را باال گرفت و با ناراحتی نگاهم کرد و ادامه دادزن:ارباب‬
   ‫هم اجازه نمی داد حتی کسی وارد اتاق بشهاز دیدن نگاه ناراحتش ..لبخند تلخی‬
    ‫زدم … از ناراحتی مهتابم حتی یک غریبه هم ناراحت بود ..اما من اون ور دنیا در‬
‫حال خنده بودم … شاید مقصر اصلی این بالها رو خودم می دونستم … آهی کشیدم‬
‫و نگاهم را به در دوختم … برای همین بود که شایا اجازه نمی داد وارد اتاق بشم … و‬
‫دیشب هم فقط برای حموم کردن این اجازه رو داده بود .. با قرار گرفتن دست زن بر‬
‫روی شانه ام ..نگاهم را از در گرفتم و نگاهش کردمزن:خودتونو ناراحت نکنین خانوم‬
  ‫معلمدستی به صورتم کشید … احساس آرامش خاصی در میان دستان تپلوش بود‬
‫که لبخند آرامشی را بر روی لبانم ظاهر کرد..با دیدن لبخندم گفتزن:همین که قلبت‬
  ‫پاک باشه دیگه هیچ مهم نیست دیگران چی می گندستم را بر روی دستش که بر‬
‫روی صورتم بود گذاشتم … قبول داشتم حرفشو ..حرفی که همیشه مهتاب می گفت‬
   ‫و همیشه اون من بودم که به باد مسخره می گرفتم و اون بود که لبخند می زد و‬
 ‫می گفت روزی به حرفم می رسی و از ته دل قبول می کنی …باز دلم هوای مهتابم‬
  ‫را کرده بود … دلم هوای آغوش پر از مهرش کرده بود …قدمی از زن فاصله گرفتم‬
     ‫که گفتزن:خانوم معلمبا غمی که در چشمان بود نگاهش کردم که با دیدن غم‬
    ‫چشمانم با ناراحتی و ترسی که صدایش را به لرزش انداخته بود گفتزن:شرمنده‬
       ‫خانوم معلوم ناراحتتون کردملبخند پر از غمی بر روی لبم نشست … باید من‬
‫شرمنده می شد … شرمنده ی روی مهتاب … نگاهی به در بسته ی اتاق کردم … باید‬
‫شرمنده ی شایا هم می شدم …حق داشت که گفت مثل بچه ها وارد یک بازی شدم‬
‫که خودم نمی دونستم راه حل دستش چیه تنها جنون انتقام بود که در من شعله ور‬
‫شده بود … به مردی فکر نکرده بود که ممکنه زنش رو دوست داشته باشه .. حتی به‬


                                     ‫312‬
      ‫مهتابم فکر نکرده بودم که ممکنه ناراحت بشه .. تنها به انتقام فکر کرده بودم‬
  ‫…نگاهم را به زن دوختم و گفتم-اسمت چیه؟زن:خانوم بخدا منظوری نداشتم اون‬
   ‫حرفارو زدملبخندی زدم .. و به او که با ترس به من نزد شده بود گفت-می دونم‬
‫عزیزم اسمتو پرسیدم زن که هر لحظه ممکن بود اشکش سرازیر شود گفتزن:به جان‬
‫مهدی پسرم خانوم معلم ..از چشمای غمگینتون دلم پر از غم شد می خواستم برای‬
 ‫دلگرمی چیزی گفته باشمبا مهروبونی دستش رو گرفتم که اشکش سرازیر شد و با‬
‫هق هق گقتزن:تورو خدا خانوم به ارباب چیزی نگین من فقط می خواستم …هق هق‬
 ‫اجازه حرف دیگر را به او نداد …. ناراحت از اینکه گریه زن را در آورده بودم او را در‬
 ‫آغوش گرفتم و با حالت شوخی کنار گوشش گفتم-معلوم نیست این شایا با اخمش‬
  ‫چه بالیی سر شما آوردهبا ویبره رفتن هیکلش لبم را به دندان گرفتم تا خودم هم‬
   ‫مانند او گریه سر ندهم …با همان لحن شوخ باز کنار گوشش گفتم-خانومی گریه‬
  ‫نکن جان مهدی با آوردن نام مهدی هق هقش بیشتر شد و گفتزن:هی گفتن نیره‬
     ‫اینقدر زبون نریزبینش اش را باال کشید که لبخندی روی لبم نشست و او ادامه‬
  ‫دادزن:بخدا خانوم معلم من نمی تونم جلو این زبونمو بگیرم هرچی از نگاه شخص‬
‫می بینم به زبون می آرم یعنی بخدا تو دلم هیچی نیست دستی به کمرش کشیدم و‬
‫گفتم -می دونم نیره جان می دونمهق هقش باز اوج گرفت که محکم او را به خودم‬
  ‫چسپاندم … با هق هق های گریه اش که سر می داد به این باور می رسیم که این‬
  ‫شایا چقدر وحشتانکه … نیره را از خودم فاصله دادم و با اخمی ساختگی گفتم-اگه‬
‫بخوی به گریه کردن ادامه بدی به شایا می گمبا گفتن این حرفم با عجله اشکهایش‬
 ‫را پاک کرد که نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و با صدای بلند شروع به خندیدن‬
   ‫کردم … نیره با دیدن خنده ام ..لبخندی زد که در اتاق با سرعت باز شد …شایا با‬
‫موهای پریشان مقابل در ظاهر شد ..که با دیدنش باز خندیدم … خنده ای که خودم‬
 ‫می دونستم از ته دل نیست .. از بغضیه که سعی در پنهان کردنشم … نیره با دیدن‬
   ‫شایا با عجله به طرف آشپزخانه رفت … شایا کالفه دستی در موهایش کشید و با‬


                                      ‫412‬
‫اخمی نگاهم کرد هنوز می خندیدم و گفتشایا:این چه طرز خندیدنهبا خنده موهامو‬
 ‫به پشت گوشم بردم و با یک تای ابروی باال رفته به او که تکیه اش را به چهارچوب‬
‫در داده بود گفتم-پس باید چطور خندیددستی به صورتش کشید و با همون اخمش‬
       ‫که همیشه بر روی ابروهایش جا خوش کرده بودن گفتشایا:فکر کردم اتفاقی‬
    ‫افتادهدست به سینه ایستادم و با لبخند بدجنسی که بر روی لب داشتم گفتم-‬
‫واقعا”خندیدن یک اتفاق بزرگیهقدمی به مبل نزدیک شدم و ادامه دادم-آخه تو نمی‬
 ‫دونی چطور باید از واژه ای به نام خنده استفاده کردشایا تکیه اش را از چهار چوب‬
     ‫در گرفت و حرصی نگاهم کرد که خنده ای کرد …با دیدن خنده ام صورتش را‬
‫برگرداند و با حرصی که در صدایش بود گفتشایا:شما که خوب می دونی چطور باید‬
  ‫از وآژه ی خنده استفاده کرد پس خانومانه بخندینخودمو روی مبل انداختم و با با‬
      ‫صدای که خنده در آن بود گفتم-بی خیال تورو خدا خانومانه دیگه چه صیغه‬
‫ایهشایا با چشمان سرخ شده از خواب قدمی به جلو برداشت و همانطور که چشمش‬
   ‫به من بود گفتشایا:فکر نمی کنی کسی خوابه اینطور می خندی وحشت زده می‬
‫شهدهانم را باز کردم که باز حرفی بارش کنم که پوزخندی زد و گفتشایا:همچین از‬
 ‫تو هم انتظاری نمی ره اینطور بخندیهر دو تا ابروهام باال پرید و با حالت پر تعجبی‬
 ‫گفتم-عجیبه!!!روی مبل رو به روم نشست و بی خیال گفتشایا:چی ؟با همون حالت‬
 ‫دستمو به چانه زدم و با نگاهی به شایا گفتم-خیلی ..خیلی عجیبه جان توشایا:چی‬
‫عجیبه؟لبخند پر تمسخری زدم و با چشمکی گفتم-این عجیبه که توی مختل روانی‬
 ‫که به جز اخم چیز دیگه نمی دونی حالت های خنده رو بفهمیبا چشمان گرد شده‬
 ‫نگاه کرد که شانه ای باال انداختم و با لبخند عمیقی گه هر سی دو دندانم مشخص‬
 ‫باشد گفتم-یا هم شاید فقط از لبخندای خانوما سردر می آریلبم را به دندان گرفتم‬
‫و با صدایی که پر از خنده بود رو به او که سرخ شده بود گفتم-نکنه از اوناشی ارباب‬
 ‫جونیشایا:خودتو مرده حساب کنخیزی به طرف برداشت ….که از ذوق خنده جیغی‬
‫کشیدم و پا به فرار گذاشتم … صدای خنده ام سکوت خانه را می شکست … از روی‬


                                     ‫512‬
‫مبل پریدم که صدای نفس های تند شایا را کنار گوشم شنیدم … جیغی که خنده و‬
‫ترس با آن همراه بود کشیدم و بی اراده آرنجم را محکم به عقب بردم که آخ بلندش‬
‫در جا میخکوبم کرد و به عقب برگشت… با دیدن شایا که خم شده بود ایستادم … و‬
 ‫شرمنده قدمی به طرفش برداشتم و گفتم-شایاحرکتی نکرد که قدم دیگری نزدیک‬
‫شدم و با حالت متأسفی گفتم-ببخشید حوا…هنوز حرفم کامل نشده بود که محاصره‬
‫ی بازوهای قویی اش شدم… جا و مکان را فراموش کرده بودم تنها گرمای پر التهابی‬
 ‫بود که لبخند شادی را بر روی لبم ظاهر کرده بود….با فشاری که شایا به من که در‬
      ‫آغوشش بودم وارد کرد .. به خدم آمدم . جیغی زدم که صداشو نزدیک گوشم‬
‫شنیدم که گفتشایا:از کدوماشم ؟همانطور که سعی در خارج شدن از آغوشش داشتم‬
          ‫..با صدایی که سعی در مخفی کردن لرزشش داشتم گفتم-من که چیزی‬
    ‫نگفتممحکمتر از قبل من را فشرد که …جیغ دیگری کشیدم …که با صدایی که‬
   ‫خنده در آن موج می زد گفتشایا:اینقدر تقال نکن تا من نخوام هیچ جا نمی تونی‬
    ‫بری… تکونی به خودم دادم و با حالت زاری که در میان آغوشش ذوب می شدم‬
    ‫نالیدم -شـــایـــا فشار دیگری به من داد و بعد از چند دقیقه ای رهام کرد که‬
    ‫نفس حبس شده ام را بیرون دادم … دستی به بازوهام کشدم و با اخمی نگاهش‬
     ‫کردم که لبخندی به لب داشت … نمی دونستم از لبخندش تعجی کنم … یا از‬
 ‫اخالقی که تغییر کرده بود …با حرص مشتی به سینه اش زدم و گفتم -مرد حسابی‬
 ‫یک نگاهی به هیکل هرکولت بکن بعد اینطور ملتو له کن شایا هردو ابرویش را باال‬
 ‫برد یک قدمی به جلو آورد …دستش را باال برد تا حرفی بزند که با صدای جیغ نیره‬
     ‫هر دو به طرف آشپزخانه برگشتیم… نیره با صورتی سرخ شده و دست بر روی‬
 ‫دهانش .. نگاهش به دست شایا که روی هوا خشکش زده بود گفت نیره:اربـــــاب‬
‫چــکــار می کنین من و شایا با تعجب نگاهش کردیم که ..با دیدن نگاهمون ترسید‬
‫و گفت نیره:تازه اینجارو تمییز کردم دیگه چیز سالمی نمونده که بخواین بشکنینش‬
 ‫با دهانی باز نگاهش کردم تا منظور حرفش رو بفهمم که نگاه پر از ترسش را دنبال‬


                                    ‫612‬
‫کردم و با دیدن دست شایا که هنوز در هوا مانده بود … پقی زدم زیر خنده … شایا با‬
  ‫تعجب به طرف من برگشت که اشاره ای به دستش کردم … شایا با دیدن دستش‬
   ‫لبش را به دندون گرفت و نگاهی به من کرد که از خنده تکیه ام را به دیوار داده‬
‫بودم و اون هم همراه هم شروع به خندیدن کرد …خنده ای که شاید از فکر نیره بود‬
‫..خنده ای که هر چند تلخ بود اما شیرینی از گذشته ای رو به همراه داشت که شایا‬
 ‫را آنطور به خنده وا داشته بود … خنده ام به لبخندی تبدیل شد و نگاهم را به شایا‬
‫دوختم که با خنده دستی در موهایش کشید … نگاهم را به نیره دوختم که با دهانی‬
       ‫باز به شایا چشم دوخته بود که به لحظه ای نور سفیدی را کنار نیره دیدم و‬
 ‫لبخندی زیبای مهتاب را که با چشمانی که برق می زد نگاهش عاشقانه به شایا بود‬
 ‫…لبخندم به لبخند غمگینی تبدیل شد ولی آن را حفظ کردم و باز نگاهم را به شایا‬
 ‫دوختم که خنده اش کم شده بود و نگاهش به سرامیک های زیر پایش بود … تکیه‬
   ‫ام را از دیوار گرفتم و به او نزدیک شدم و به آرامی گفتم -حاال فهمیدم چطور از‬
   ‫واژه ای به نام خنده استفاده می کنی سرش را باال گرفت و نگاهم کرد ..چشمکی‬
‫زدم و به طرف آشپزخونه راه افتادم و با خنده گفتم -نیره جون ببند که پشه می ره‬
 ‫توش با عجله دهانش رو بست که باز صدای من و شایا بود که در آن خانه پیچید و‬
 ‫کم کم یخ نیره یز باز شد و لبخندی زد و بی حرف دیگری وارد آشپزخانه شد … ته‬
  ‫دلم خوشحال بودم … دلیلش شاید واضح بود ولب برای منی که فقط اخمهایش را‬
 ‫دیده بودم ..پر بود از هیاهوی زندگی پشت میز نشستم که شایا نیز رو به رو نشست‬
 ‫… نگاهی بهش انداختم که نگاهش خیره به حلقه ی در دستش بود..اهی کشیدم و‬
‫نگاهم را به نونی که بخار از آن خارج می شد دوختم … دستم را جلو بردم …خواستم‬
    ‫تیکه ای از نان را بردارم که تیکه نونی جلویم قرار گرفت ..سرم را باال گرفتم که‬
  ‫نگاهم در نگاه گره خورد …نگاهی که یک دنیا حرف داشت حرفایی که من هم در‬
‫دلم سنگینی می کرد …نگاهم را به سختی از او گرفتم و با لبخندی گفتم -حتما” تا‬
‫این تیکه نون رو نخورم قرص بهم نمی دی لبخند نایابش را زد و دستی در موهایش‬


                                     ‫712‬
     ‫کشید که دستم را به زیر چانه زدم و تکیه نون رو از دستش گرفتم و در دهانم‬
    ‫گذاشتم ….گرمی نون التیام بخش بود … گرمی که با لبخند شایا در من به وجود‬
  ‫آمده بود …چشمامو بستم و باز تیکه نون دیگه ای در دهانم گذاشتم … از گشنگی‬
        ‫بود که این نون اینطور خوشمزه شده بود یا از گرمیش بود ..هر چی که بود‬
 ‫…خشمزه ترین نونی بود که تا حاال خورده بودم … غرق رویاهای شیرینم بودم که با‬
‫صدای جدیه شایا چشمامو باز کردم و نگاهش کردم که نگاهم به اخمش خشک شد‬
 ‫…پوفی کردم که حرفش رو تکرار کرد شایا:می خوای چیکار کنی؟ نگاهی به اطراف‬
‫کردم … و مطمئن از اینکه نیره نیست …نگاهم را به او دوختم و تکیه ام را به صندلی‬
   ‫دادم و گفتم -چیو می خوام چیکار کنم دستی به چانه اش زد و به روی میز خم‬
 ‫شد و گفت شایا:نمی دونم به چه امیدی می خوام کمکت کنم شانه ای باال انداختم‬
 ‫و مغرورانه گفتم -به همون امیدی که وادارت کرده رو به روم بشینی و اینطور بگی‬
          ‫شایا نگاهش را به میز دوخت و خیره به دستش که حلقه در آن بود گفت‬
    ‫شایا:کمکت می کنم اما تو هم باید کمکم کنی یک تای ابروم از تعجب باال رفت‬
 ‫…همانطور که نگاهش خیره به حلقه اش بود گفت شایا:منم می خوام حقیقت هایی‬
 ‫که پشت سرم اتفاق می افته و من از اونا بی خبرم از اونا بفهمم حلقه را در دستش‬
   ‫چرخواند و با ادامه حرفش گفت شایا:می خوام بدونم کی باعث این همه غم توی‬
  ‫چشمای تنها امید زنگیم شده بود سرش را باال گرفت و خیره در نگاهم را که حاال‬
   ‫خونسرد شده بود گفت شایا:می خوام به خودم ثابت کنم که بی غیرت نیستم که‬
  ‫اجازه دادم با زنم که مونس تنهاییام بود این بال سرش بیارن با خونسردی تمام که‬
‫سعی در پنهان احساساتم پشت آن داشتم … موهام رو به پشت گوشم بردم و از جام‬
  ‫بلند شدم و گفتم -پس از حاال شروع می کنیم شایا سرش را تکان داد و خیره در‬
  ‫چشمانم شد که ادامه دادم -امروز برمی گردیم به همون جایی که این بالها شروع‬
     ‫شده …باید دوباره اون شب بارونی رو مرور کنی نگاهش رو غم گرفت که لبخند‬
    ‫تلخی زدم … می دونستم چه حسی داره وقتی ببینی عشقت توی آغوش دیگری‬


                                    ‫812‬
    ‫بوده اون هم به اجبار ..شایا باز سرش را تکان داد و گفت شایا:باشه برمی گردیم‬
  ‫…ولی با استفهام نگاهش کردم که خشمی نگاهش را گرفت و گفت شایا:ولی یادت‬
     ‫نره که تو ستاره ای فقط ستاره پوزخندی بر روی لبم نشست و راست ایستادم‬
 ‫…چتریهایم را کنار زدم و نگاهم را از او گرفتم …باز مهتاب نبودنم را به رخم کشیده‬
                ‫بود …چیزیی را که خودم هم فهمیده بودم …چیزی که هز ساعت …‬

                                                               ‫رمان عشق ارباب‬

                                                    ‫رمان عشق ارباب نوشته دریا‬

     ‫هر دقیقه ..هر ثانیه دارم با خودم تکرار می کنم که نیستم …من مهتاب نیستم‬
 ‫…نفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم -خیالتون راحت باشه ارباب جون ما به همین‬
 ‫ستارمون راضیم سرد نگاهم کرد که سردتر از خودش نگاهش کردم و روی میز خم‬
‫شدم که رخ به رخش بشم و گفتم -من که مقصد اومدنم رو به شما گفتم ارباب..من‬
‫فقط برای انتقامی اومدم که بعد از این انتقام می رم و شما خیلی راحت می تونین از‬
 ‫نجابتتون محافظت کنین پوزخندی زدم و با احساسی که سعی در پنهان آن داشتم‬
     ‫گفتم -از من نترسین من یک کبریت بی خطرم شوهر خواهر عزیزهر دو خیره‬
     ‫شدیم به چشمان یکدیگر …چشمانی که هم سرد بود و هم پر از گرمای محبت‬
      ‫…محبتی که شاید فقط در چشمان من دیده می شد …اما چشمان او پر بود از‬
‫چیزی نا خواسته که سعی در پنهان آن در پشت هر واقعیتی داشت …با صدای سرفه‬
  ‫ی نیره راست ایستادم وبا لبخند کجی رو به شایا که در جایش میخکوب شده بود‬
 ‫گفتم -می رم بیرون هوا بخورم نفس عوض کنم سرش را تکان داد می دونستم که‬
    ‫هیچی از حرفام نفهمیده ..به طرف نیره برگشتم و لبخند مهربونی زدم که گفت‬
    ‫نیره:خانوم معلم صبحونتونو آماده کردم دستی به شانه اش زدم و همانطور که از‬
 ‫آشپزخانه خارج می شدم گفتم -من به جای صبحونه چیزای دیگه می خورم عزیزم‬
      ‫شما به ارباب صبحونه بده گونه اش را بوسیدم و از جلو چشمان پر تعجبش از‬


                                     ‫912‬
      ‫آشپزخانه خارج شدم … قدم هام آهسته بود ..برعکس قلبم که تند می زد و از‬
‫جایش کنده می شد …در خروجی را باز کردم و از اونجا خارج شدم ..اطرافم پر بود از‬
  ‫درخت …پر از سرسبزی …صدای پرنده ها ..آوازه ازادی می خوندن …آزادی که من‬
‫در انتظارش بودم …قدم های آهسته ام را تند کردم …خودم را وارد جنگل کردم و به‬
   ‫عقب برگشتم و نگاهم را به نماد خانه دوختم ….خانه ای که دیزاینش به عهده ی‬
    ‫من بود … چشمامو بستم که با یاد آوری اون روزی که مهتاب زنگ زد و با شوق‬
   ‫گفت مهتاب:خونه رویاهامونو ساختم ستاره خونه ای که می خواستی برام بسازی‬
   ‫چشمامو باز کردم و باز نگاهم را به خانه دوختم و قدمی به عقب برداشتم …خونه‬
 ‫رویاهای مهتاب و من ….هنوز صدای شادش توی گوشم بود …هیچوقت نتونستم من‬
      ‫خونه رویاهامونو درست کنم …اما شایا تونست برای مهتاب درستش کنه ..تنها‬
   ‫دیزاینش دست من بود …دست منی که هیچوقت ازش نپرسیدم چطور ساختیش‬
 ‫..فقط از شادیش شاد شدم و از خواسته اش اطاعت کردم ..همونطور که حاال دارم از‬
     ‫خواسته اش اطاعت می کنم … آهی کشیدم و با تکیه ای که به درخت دادم به‬
 ‫آسمان چشم دوختم و با خودم نالیدم -چرا من مهتاب ..چرا من این سوالی بود که‬
 ‫فقط می خواستم از مهتاب بپرسم …. دستم را بر روی قلبم گذاشتم و در دل نالیدم‬
‫… -ستاره تو که ضعیف نبودی …تو که می تونستی به آسونی همه کارارو بکنی ..پس‬
‫حاال مشکل کجاست و اون فقط خودم بودم که جوابم رو دادم …جوابی که همیشه و‬
  ‫هر لحظه می خواستم از آن فرار کنم و آن جواب قلبم بود قلبی که حاال دیونه وار‬
‫توی سینه ام از هیجان می ترکید … تکیه ام را از درخت گرفتم که با دیدن شایا که‬
  ‫رو به رویم ایستاده بود چشمانم از ترس گشاد شد و جیغی کشیدم …شایا با جیغی‬
  ‫که کشیدم لبخندی زد و همانند من که تکیه ام را به درخت داده بودم تکیه داد و‬
 ‫یکی از پاهایش را باال برد و نگاهی به من که از ترس تند تند نفس می کشیدم نگاه‬
 ‫کرد …خیره نگاهم کرد ..معلوم بود از ترس من لذت می برد …دست به سینه ایستاد‬
 ‫و با همان لبخند گفت شایا:فکر نمی کردم بترسی دستم را که بر روی قلبم گذاشته‬


                                    ‫122‬
 ‫بودم برداشتم و با اخمی که به چهره آوردم گفتم -وقتی اینطور بی صدا می آیی رو‬
 ‫به روم می ایستی انتظار داری با یک لبخند استقبالت کنم شایا دستی در موهایش‬
  ‫کشید… و خیره در چشمانم شد… نگاهم را از چشمانش گرفتم …حاال وقت ضعیف‬
 ‫شدن نبود … من فقط مقصدم انتقام بود … انتقام از تمام زجرهایی که تنها خواهرم‬
      ‫کشیده بود … قدمی از شایا شایا فاصله گرفتم که صدایش را شنیدم که گفت‬
     ‫شایا:ااحیانا” نمی خوای که بدویی موهایم را که بر روی شانه هایم ریخته بود را‬
   ‫باالی سرم جمع کردم و با سری که به عقب بردم گفتم -دقیقا” می خوام همین‬
‫کارو بکنم حرکت سریعی به پاهایم وارد کردم که با کشیده شدن بازویم …خودم هم‬
   ‫کشیده شده و در آغوش گرم شایا جا گرفتم …آغوشی که می خواستم از اون فرار‬
 ‫کنم …دستی بر روی سینه اش گذاشتم که نگاهم به حلقه ی مهتاب که در انگشتم‬
 ‫گذاشته بودم افتاد… تلخ شدم …با تمام تلخی که با وجود این گناه سراغم آمده بود‬
‫…محکم به سینه ی شایا زدم و او را به عقب هل دادم و غریدم -چته شایا با اخمهای‬
 ‫درهم دستی به سینه اش کشید و با نگاه برزخیش گفت شایا:برو صبحونه بخور که‬
       ‫باید حرکت کنیم پر صدا نفسم را بیرون دادم و نگاهم را به درختی دوختم و‬
    ‫همانطور که عصبی پایم را تکان می دادم گفتم -گفتم که سیرم …من حاال تنها‬
‫چیزی که می خوام اشاره ای به سرم کردم و گفتم -این خالی از هر فکری باشه زیر‬
‫چشمی نگاهش کردم …شایا سرش را تکان داد و قدمی به طرفم برداشتم …بازویم را‬
‫گرفت و من را رو به روی خودش قرار داد…و گفت شایا:راه دیگه ای نیست که از فکر‬
  ‫خالی باشی تن صداش آروم شده بود … مثل اون زمانی که توی اتاق تنها بودیم و‬
     ‫شایا منو به جای مهتاب در آغوش می گرفت و حرف می زد … شده بود شایای‬
  ‫مهتاب …سرم را غمگین باال گرفتم و گفتم -نه راه دیگه ای نیست لجباز شده بود‬
  ‫..لجبازی که از این دل به من رسیده بود .. شده بودم بچه ای که نظرش چیزی را‬
  ‫جلب کرده بود ..اما برای لجبازی هم که شده بود دوست نداشت به آم چیز دست‬
     ‫پیدا بکند …شایا چانه ام را گرفتم و صورتش را به صورتم نزدیک کرد و آرام ..با‬


                                     ‫122‬
   ‫صدایی که من را به صلح وا می داشت گفت شایا:تو حاال خیلی ضعیفی به عنوان‬
       ‫یک دکتر نمی تونم اجازه بدم با این بدن ضعیف بدویی چتریهایم را از جلوی‬
  ‫چشمانم کنار زد و با لبخند مهربانی که بر روی لبانش بود گفت شایا:تازه به دلیل‬
    ‫کمی آب بدنت و کتکهایی که از من خوردی با این پای لنگونت چطور می تونی‬
 ‫بدویی لبخندی از یاد آوری کتک کاری که کرده بودیم روی لبم نشست …نگاهی به‬
    ‫شایا کردم که با غمی عمیق به لبخندم خیره شده بود و گفتم -با هم بخوریم با‬
  ‫تعجب نگاهم کردم که …قدمی از او فاصله گرفتم و گفتم -تنهایی هیچوقت غذا از‬
‫گلوم پایین نرفته اخمهایش درهم رفت و بدون حرف دیگری از من فاصله و به طرف‬
 ‫ساختمون به راه افتاد … با تعجب به رفتنش نگاه کردم …شانه ای باال انداختم و بعد‬
 ‫از دقایقی من هم پشت سرش وارد خانه شدم … با سر و صدایی که از آشپزخانه به‬
‫گوش می رسید وارد آشپزخانه شدم و او را دیدم که پشت میز نشسته بود و خیره به‬
   ‫میز به آماری که نیره از روستا به او می داد سرش را تکان می داد …تکیه ام را به‬
        ‫چهار چوب در دادم و خیره به ان دو شدم نیره:هی هی ارباب مشکل از شما‬
  ‫ارباباست دیگه رو دادین به این مردا لبخند پهنی بر روی لبم نشست و نگاهم را به‬
    ‫شایا دوختم که سرش را تکان داد…مطمئن بودم هیچی از حرفای نیره نفهمیده‬
    ‫..فقط برای دلگرمی نیره هم که شده سرش را تکان داده نیره:ما زنا باید بشوریم‬
‫بسابیم ولی این مردا از سر کار که بر می گردن حکم رانی می کنن نیره زیر چشمی‬
    ‫نگاهی به شایا کرد که سرش را تکان می داد و با خیال راحت ادامه داد نیره:ولی‬
    ‫بنازم شصت دست خانوم معلم رو که خوب از پس مردا بر می آد شایا:آره کامال”‬
 ‫درسته خنده ی بلندی سر دادم که هر دو نگاهشان خیره به من شد …همانطور که‬
 ‫می خندیدم رو به شایا و گفتم -تو اصال” متوجه شدی که این نیره جون چی گفت‬
  ‫شایا با اخم های درهمی سرش را تکان داد و گفت شایا:بله که متوجه شدم خنده‬
‫ای کردم و روی میز خم شدم و همانطور که به چشمانش نگاه می کردم گفتم -پس‬
   ‫قبول داری که می تونم از پس مردا بر بیام شایا با تعجب دوتا باروهایش باال رفت‬


                                     ‫222‬
‫شایا:چــــی خنده ی بلندتری سر دادم که لیوانی چایی بر روی میزم گذاشته شد و‬
‫دست نیره که با لبخندی دوستانه گفت نیره:خوش خنده باشی خانوم معلم اشاره ای‬
   ‫به شایا کردم و با چشمکی که به او زدم گفتم -با داشتن این مگه می شه خوش‬
      ‫خنده نباشم با خنده ای کردم که شایا با لبخندی خم شد و لقمه ای که برای‬
  ‫خودش گرفته بود را در دهانم گذاشت و همانطور که سعی در مخفی کردن خنده‬
   ‫اش داشت گفت شایا:خوش خنده بخور تا پس نیوفتی خنده ی آروم و مردانه ای‬
‫کرد و بر روی صندلی اش نشست … دلم شاد شده بود از خنده اش …از مهربونی اش‬
‫..از اینکه شایا هم می تونست چشماش از یک شادی برق بزنه …آخرین لقمه ام را در‬
  ‫دهان گذاشتم …و نگاهم را به چایی که نیمه سرد شده بود دوختم و دستی که بر‬
       ‫روی شکمم کشیدم … چا برای چایی هم داشتم … دست بردم که چایی ام را‬
‫بخوردم …که دست مردانه ی شایا دراز شد و چایی را برداشت و یک نفس سر کشید‬
‫…نگاهم خیره به ایوان خالی از چایی خیره ماند که شایا محکم لیوانی را بر روی میز‬
   ‫گذاشت و پر از آبمیوه کرد و آن را به طرفم گرفت …سرم را باال گرفتم که چیزی‬
     ‫بگویم که با دیدن اخمهای درهم شایا گفتم -ممنونم لیوان آبمیوه را از دستش‬
‫گرفتم که میان دندان هایی که به هم می فشرد گفت شایا:اینقدر خود سر نباش می‬
    ‫دونی چایی برای تویی که… نفسش را بیرون فوت کرد و بدون حرف دیگه ای از‬
‫آشپزخانه خارج شد …یک تای ابرویم را باال دادم و نگاهم را به نیره که با لبخندی به‬
‫لیوان دردستم نگاه می کرد گفتم -مشکلش چیه نیره:عاشقه تعجبم به لبخند تلخی‬
 ‫تبدیل شد و برای از بین بردن این تلخی بی هیچ حرفی لیوان آبمیوه را سر کشیدم‬
 ‫…تنها چیزی که به شایا نمی اومد همین عاشقی بود … با تشکری از پشت میز بلند‬
 ‫شدم و از آشپزخانه خارج شدم که شایا از اتاق خارج شد و همانطور که ساعتتش را‬
 ‫می بست سر به زیر گفت شایا:لباسات روی تخت گذاشته آماده باش که قاسم حاال‬
 ‫می رسه سرم را تکان دادم و به طرف اتاق به راه افتاد که کنار در مکثی کردم و به‬
 ‫طرف شایا برگشتم -شایا شایا دستی در موهایش کشید و نفسش را بیرون داد و با‬


                                     ‫322‬
      ‫صدای مردانه و طنین اندازش گقت شایا:بله دست به سینه ایستادم و از پشت‬
 ‫نگاهش کردم و گفتم -مگه نگفته بودی که قاسم می ره دنبال ساشا؟ شایا از جمله‬
 ‫سوالیم به طرف برگشت و مشکوک نگاهم کرد که ادامه حرفم را بزنم…انگشتم را در‬
  ‫دهانم بردم و گفتم -پس چطور وقتی می خواستیم بریم بیمارستان قاسم همونجا‬
 ‫بود شایا دستی به کتش کشید و سرش را با لبخندی تکان داد و گفت شایا:معلومه‬
 ‫که حواست هستا لبخند عمیقی زدم که دندانم هایم مشخص شود و چشمامو باز و‬
 ‫بسته کردم که گفت شایا:قاسم مرد مورد اعتمادیه برای همین به دلیل اینکه ممکن‬
    ‫بود سرما خوردگیت بدتر بشه یکی دیگه رو به جای قاسم فرستادم -اوهوم شایا‬
 ‫اشاره ای به آشپزخانه کرد و گفت شایا:نیره هم همسر قاسمه -واقعنی شایا با دیدن‬
     ‫خوشحالیم ….سرش را با لبخندی تکان داد و پشتش را به من کرد که بار دیگر‬
   ‫صدایش زدم -ارباب جونی شایا با تأسف سرش را تکان داد و باز برگشت و نگاهم‬
   ‫کرد شایا:چی شد لبخند دندون نمایی زدم و گفتم -اون روز وقتی قاسم با تعجب‬
‫نگاهم کرد شماها با اون عصبانیت کجا رفتین شایا لحظه ای نگاهم کرد که زمانی را‬
‫که گفته بودم به یاد آورد …نگاهش را از من گرفت و کالفه دستی در موهایش کشید‬
‫و با صدایی که خشمگین شده بود گفت شایا:وقت برای این حرفا زیاده برو آماده شو‬
  ‫-خوب ح…. شایا:حـــــرف نـــباشه با صدای دادش لبخند از روی لبم ماسید و با‬
‫اخمی نگاهش کردم …که نگاهش را به من دوخت …با دیدن نگاهش اخمهایم بیشتر‬
 ‫در هم رفت که او نیز اخمی کرد … با دیدن اخمش گفتم -تعادل روانی داری هـــا‬
         ‫پشتم را به او کردم و همانند خودش که با صدای بلند داد زده بود گفتم -‬
  ‫روانــــــی وارد اتاق شدم و محکم درو بستم … با قدم های عصبی به طرف تخت‬
‫رفتم و لباسهایم را که بر روی تخت اتو کشیده گذاشته شده بود را برداشتم … بدون‬
 ‫اینکه فکری به مغزم راه بدم … لباسهای بزرگ شایا را از تن خارج کردم و لباسهایم‬
 ‫را با عصبانیت تنم کردم که …حلقه از دستم خارج شد و بر روی میز عسلی افتاد …‬
   ‫پوفی کردم و به طرف میز رفتم و حلقه را از روی آن برداشتم که نگاهم به عکس‬


                                    ‫422‬
‫مهتاب و شایا افتاد … نوازش گونه دستی را بر عکسشان کشیدم و گفتم -آخه خواهر‬
   ‫من کس دیگه نبود بگیری جز این روانی حلقه رو در دستم کردم و زیر لب غری‬
 ‫زدم -تیکه عصبی روانی همه چی داره خم شدم از روی تخت شالم را برداشتم و بر‬
     ‫روی سرم گذاشتم و با خود گفتم -معلوم نیست چشه ..یکبار می خنده ..یکبار‬
   ‫مهربونه …یکبار نگران ..بعد هم عصبی … آخه مرده حسابی این اخالق گندت مال‬
   ‫چیه دیگه نگاهی به خودم در آینه کردم و ادای شایا را در آوردم که در باز شد و‬
     ‫دستم در هوا ماند …شایا مشکوک نگاهم کرد و گفت شایا:با کی حرف می زدی‬
        ‫نگاهی به دستم کرد که در هوا خشک شده بود و با حالت مسخره ای گفت‬
  ‫شایا:مشکوک می زنی با گفتن این حرفش اخمی کردم و بی خود دستم را در هوا‬
‫تکان دادم و گفتم -فضول منی داشتم پشه پرونی می کردم شایا فشاری به لبهایش‬
 ‫داد و گفت شایا:حتما” با همین پشه هم حرف می زدی اخمی کردم و سرم را تکان‬
‫دادم که خنده ای کرد … منتظر اخمش بودم ولی برعکس انتظارم با شیطنت رو کرد‬
‫به من و گفت شایا:برای خودت فیلمی هستیا با دهانی باز نگاهش کردم که خنده ی‬
  ‫دیگری سر داد و از اتاق خارج شد …حالت زاری به خودم گرفتم و نگاهی به عکس‬
‫روی عسلی به مهتاب کردم و اشاره به سرم گفتم -بخدا شوهرت دیونه است با خودم‬
     ‫خنده ای کردم و از اتاق خارج شدم که شایا رو به نیره دست در جیبش کرد و‬
  ‫چیزی را در دست او گذاشت که نیره با چشمانی که می درخشید …نگاهی به شایا‬
‫کرد و با بغضی که در صدایش بود گفت نیره:خیر ببینی ارباب حرفش به دلم نشسته‬
‫بود ..قدم هایم را به طرف آنها برداشتم که نیره با نگاهی به من با لبخندی که شادی‬
 ‫اش را نشان می داد گفت نیره:خوشبخت بشین و برای جلوگیری از اشک ریختنش‬
 ‫ما را ترک کرد و وارد آشپزخانه شد … با لبخندی نگاهم را از آشپزخانه گرفتم و به‬
  ‫شایا دوختم که اخم کرده بود … نفسم را پر حرص بیرون دادم … می دونستم این‬
 ‫بی ذوق باز اخمی می کنه… یک ایـــشی گفتم و با پای لنگان به طرف خروجی به‬
 ‫راه افتادم …با خارج شدنم قاسم از ماشین خارج شد …با دیدن من با ترس سرش را‬


                                     ‫522‬
  ‫به زیر انداخت و گفت قاسم:سالم خانوم معلم سالمی زیر لب گفتم …که دستی بر‬
       ‫روی شانه ام نشست و صدای شایا را کنار گوشم شنیدم که رو به قاسم گفت‬
     ‫شایا:کسی که چیزی نفهمید قاسم سرش را باال گرفت و رو به شایا کرد و گفت‬
 ‫قاسم:سالم ارباب …نه کسی چیزی نفهمید ولی …ارباب ساشا همه اش سراغ شما و‬
‫خانوم معلم رو می گرفتنشایا سرش را تکان داد و رو به رویم ایستاد ..با اخمی نگاهم‬
  ‫کرد و بدون آنکه حرفی به من بزند به قاسم گفت شایا:خبر خاص دیگه ای نیست‬
   ‫دست برد و شالم را بر روی سرم درست کرد که قاسم گفت قاسم:برای دلیلی که‬
  ‫گفته بودین …رفتم تحقیق کردم و پوست پرتقال رو هم به متخصصی که سفارش‬
 ‫داده بودین نشان دادم شایا اخمهایش بیشتر درهم رفت و به طرف قاسم برگشت و‬
 ‫با صدایی که عصبانیت در آن بیداد می کرد گفت شایا:اینجا جای این حرف نیست‬
‫بریم تو ماشین قاسم شرمنده ببخشیدی گفت و سوار ماشین شد با سوار شدن قاسم‬
  ‫مشتی به بازوی شایا زدم و همانطور که به طرف ماشین می رفتم با حرصی که در‬
  ‫صدایم به دلیل عصبانیت بی خود شایا بود گفتم -خودت گفتی خبر خاصی نشده‬
 ‫بعد دعواشم می کنی در عقب رو باز کردم و به طرف شایا که دست به سینه نگاهم‬
   ‫می کرد برگشتم و گفتم -بار دیگه سواالتو توی ماشین بپرس تا رو سر مردم داد‬
‫نزنی . صورتم رو جمع کردم و با حالت تحدید انگشت اشاره ام را به طرفش گرفتم و‬
 ‫گقتم -فهمیدی ارباب جون شایا اخمی کرد که با همون اخمی که به چهره داشتم‬
 ‫صورتم را برگرداندم و سوار ماشین شدم … .نگاهی به قاسم کردم که از آینه ماشین‬
 ‫نگاهم می کرد … لبخندی زدم که سرش را به زیر انداخت … به پشت سرم لم دادم‬
   ‫که در کناریم باز شد و شایا نیز کنارم قرار گرفت … یک تای ابرویم را باال بردم و‬
  ‫نگاهش کردم که با سنگینی نگاهم به طرفم برگشت و با اخمی گفت شایا:چیه باز‬
   ‫چیزی مونده بارم کنی دست به سینه نشستم و حق به جانب گفتم -تو چرا جلو‬
‫نمی شینی شایا من را به کناری هل داد و در ماشین را محکم بست و گفت شایا:این‬
‫فضولی به شما نیومده خواهر زن دستامو مشت کردم و نگاهش کردم … نگاهی را که‬


                                     ‫622‬
  ‫نفرت را نیز در آن ریخته بودم … حساسیت خاصی به این حرف پیدا کرده بودم …‬
     ‫پوزخندی زدم و بدون آنکه حرفی بزنم نگاهم را از او گرفتم و به بیرون دوختم‬
‫…همانطور که نگاهم به ساختمون بود گفتم -آقا قاسم حرکت کن قاسم نه حرفی زد‬
    ‫و نه ماشین را به حرکت در آورد … با تکانی که شایا خورد اجازه را صادر کرد …‬
 ‫نفسم را پر صدا بیرون دادم … که دست شایا با قرص هایی که وسط دستش بود به‬
  ‫طرفم دراز شد … نگاهی به دست مردانه اش کردم … و بدون حرفی قرص ها را از‬
      ‫دستش گرفتم که خم شد و بدون آنکه چیزی به من بگوید رو به قاسم گفت‬
   ‫شایا:متخصص چی گفت شایا از زیر پایش آب را به طرفم گرفت که قاسم از آینه‬
 ‫نگاهش کرد … شایا با دیدن نگاه قاسم سرش را تکان داد ….که قاسم گفت قاسم:با‬
    ‫متخصصی که سفارش کردین …با سفارش شما پوست پرتقال و همون لیوان رو‬
   ‫بهشون دادم … اینطور که مشخص شد زهر توی پرتقال بود آب را با قرص ها سر‬
    ‫کشیدم که قاسم به طرف داشبورد خم شد و پوشه ی آبی رنگی را در آورد و به‬
‫طرف شایا گرفت …زیر چشمی نگاهی به پرونده در دستش کردم …که شایا با دیدن‬
   ‫نگاه زیر چشمی ام خودش را به من نزدیک کرد … با نزدیکی اش لبخندی زدم و‬
  ‫نگاهی به پرونده کردم که در آن را باز کرد …و به آرامی شروع به حرف زدن با من‬
  ‫کرد شایابا سرنگ زهر رو وارد پرتقال کردن وقتی که من واست آبمیوه می گرفتم‬
  ‫سالم بود … یکی از مستخدما نمی تونه باشه سرم را باال گرفتم و نگاهش کردم که‬
   ‫نگاهم کرد و همراه با اخمی گفت شایا:سرنگ خارجیه اینجها پیدا نمی شه حتی‬
      ‫توی ایران خودش کم پیدا می شه … اون هم با هزینه ی باالی یک میلیون با‬
       ‫چشمای گشاد شده نگاهش کردم و گفتم -این چه سرنگی هستش شایا:اینا‬
    ‫زهرهایی هستش که با نیش عقرب و مار درست می شه …ممکنه بعضی موقعها‬
‫کمک حال مریض باشه ..اما مریض هایی که به این سرنگ ها احتیاج دارن یا از کمر‬
‫تا پا فلجن یا هم که باید دوره ی درمانی انقباض بدن رو انجام بدن … اما این زهری‬
     ‫که این شخص استفاده کرد اطالع کافی درباره اون داشته …این زهر توی خون‬


                                    ‫722‬
 ‫نفوض می کنه و بعد و کار خشک کردن خون و انقباظ قلب و نفس تنگی رو شروع‬
‫می کنه و کم کم شاید کمتر از ۵۴دقیقه توی کما یا هم مرگ دستام یخ زده بود …‬
   ‫دستی به شالم کشیدم و با صدای لرزونی گفتم -پس من چطور جون سالم به در‬
 ‫کردم شایا اخمی کرد و کالفه دستی در موهایش کشید و با همان آرومی که با من‬
 ‫حرف می زد گفت شایا:بعضی موقعها خدا عمری به تو می ده که باید استفاده کنی‬
     ‫… یه تو هم داده که بتونی استفاده درستی از اون بکنی … تو دو روز کامل توی‬
   ‫بیمارستان بیهوش بودی … اینقدر بهت گفتم نخواب اما تو باز خوابیدی با تعجب‬
 ‫نگاهش کردم و گفتم-اما شما ها اونجا چیزه دیگه می گفتین شایا لبخند نایابش را‬
 ‫زد و گفت شایا:نمی خواستم بهت شوکی وارد کنم برای همین فیلم بازی کردیم با‬
   ‫دیدن لبخندش اخمی کرد و دستم را باال بردم و مشتی به بازوش زدم و با حالت‬
‫عصبی ساختگی گفتم -خیلی دیونه ای شایا دستم را گرفت و نگاهش را به چشمانم‬
‫دوخت و گفت شایا:ببین ستاره این راهی که تو در پیش گرفتی پر از خطره توی هر‬
   ‫قدمی که بر می داری یک قدم به مرگ یا نزدیک می شی یا دور… اون روز قرص‬
   ‫های سرما خوردگیت به دادت رسید که اجازه نداد این زهر به قلبت برسه … باید‬
‫بیتر مواظب خودت باشی نفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم -اون پرتقال برای من‬
  ‫نه برای تو بود شایا:من با این خطرها زندگی کردم …اما فکر نمی کردم که ممکنه‬
‫این بین برای انتقام ازمن هم که شده از کسی که به من نزدیکتره استفاده کنن شایا‬
‫غمگین حلقه در دستم را چرخواند … و برای ادامه ی حرفش گفت شایا:من همیشه‬
‫نیستم ستاره … می خوام که قبل از اینکه اتفاقی برات بیوفته از اینجا بری دستش را‬
‫در دتم گرفتم و با غمی که در چشمانش بود نگاهش کردم که فشاری به دستم وارد‬
‫کرد و با تلخی گفت شایا:من به مهتاب دیر رسیدم ولی دوست ندارم که یک مهتاب‬
 ‫دیگه تکرار بشه … ازت می خوام بری و انتقام رو بسپری به من سرم را خم کردم تا‬
‫بتوانم نگاه زیر افتاده اش را ببینم و گفتم -ممکنه بد شروع کردم یا بد شروع کردیم‬
‫… اما اینجا فقط مهتاب نیست تو هستی آروین هم هست … حاال کار من فقط انتقام‬


                                     ‫822‬
‫نیست ..کمکی هستش که من بی اینکه به خطرش فکر کنم می خوام کنارتون باشم‬
‫و مقابله کنم … بدون اینکه چیزی بخوام یا چیزی بگیرم دستم را جلو بردم و دستی‬
‫به گونه ی شایا کشیدم و سرم را به گوشش نزدیک کردم و گفتم -وقتی وارد زندگی‬
  ‫مهتابم شدی یعنی وارد زندگی من هم شدین .. چه حاال مهتاب باشه ..چه مهتاب‬
‫نباشه ..تو حاال خانواده ی منی .. آروین جزی از خانواده ی منه .. خانواده یعنی تمام‬
    ‫هستی ..و ستاره هیچوقت خانواده ای که تمام هستیشه تنها نمی زاره سرم را از‬
    ‫گوشش فاصله داد و با انگشت اشاره ام به بینی اش زدم و گفتم -فکر اینکه منو‬
    ‫نصف راه پشیمون کنی از اون مخت بیرون کن ارباب جون تکیه ام را به صندلی‬
  ‫دادم که لبخندی به لب آورد … که قاسم که چند لحظه پیش نگاهمان می کرد با‬
 ‫دیدن لبخند شایا با تعجب و چشمان گرد شده نگاهش را به لبخند شایا دوخت که‬
‫لبخندی به لب آوردم و برای اذیت کردن شایا دست به سینه گفتم -خوب حاال شایا‬
     ‫نگفتی شایا سرش را به طرفم برگرداند که لبخند بدجنسی زدم .. شایا با دیدن‬
 ‫لبخندم چشمانش را ریز کرد که گفتم -اون روز با عجله عصبانیت کجا رفتین شایا‬
 ‫اخمی کرد که قهقه ای زد سر دادم و شانه ای باال انداختم و گفتم -حرص می دی‬
  ‫حرص می خوری عزیزه من با صدای بلند تری خندیدم که شایا گوشه ی شالم را‬
 ‫گرفت و کشید و او نیز به ارامی خندید .. از آینه نگاهی به قاسم کرد که با لبخندی‬
‫نگاهش به شایا بود و چشمکی به او زدم که خنده ی ریزی کرد و نگاهش را به جاده‬
  ‫دوخت… با خنده ای که ارام شده بود سرم را تکیه به شانه ی شایا دادم و نگاهم را‬
‫به رو به رو دوختم .. سنگینی نگاهش را احساس می کردم ..اما سرم را باال نبردم که‬
  ‫نگاهش را ببینم …اگه نمی تونستم به عنوان محبت یا عشق قبولش کنم به عنوان‬
 ‫یک دوست خوب قبولش کرده بود .. حاال وجدانم آرام بود … احساس می کردم بار‬
‫گناهم کم شده .. رفتار شایا هم دستم اومده بود.. می دونستم حاال که آرومه بعدش‬
  ‫دیگه مانند آتشفشانی در حال انفجاره .. دیگه مهم نبود …هیچ مهم نبود چون می‬
 ‫دونستم .. یکی هست که کنارم به ایسته و از پشت مواظبم باشه … لبخندی به لب‬


                                     ‫922‬
  ‫اوردم و چشمانم را بستم و زی لب گفتم -ممنونم با تکون های دستی با چشمان‬
        ‫بسته خمیازه ای کشیدم …که صدای اروم و بمش به گوشم رسید که گفت‬
   ‫شایا:رسیدیم با ارومی خودم را از جای نرم و گرمی بیرون کشیدم و تکیه ام را به‬
   ‫صندلی دادم … باز صداش به گوشم رسید شایا:بلند شو که همه دارن نگاهت می‬
‫کنن با گفتن این حرفش با عجله چشمانم را باز کردم که نگاهم به آناهیتا که آروین‬
    ‫را در آغوش داشت و نرگس جون …. با چشمان اشکی نگاهمان می کرد افتاد …‬
      ‫دستی بر روی قلبم کشیدم .. و گفتم -وااای چقدر دلم براشون تنگ شده بود‬
     ‫شایا:خوب تنگ شده پس پیاده شو سرم را تکان دادم و بدون انکه نگاهی به او‬
  ‫بیندازم ..با عجله از ماشین پیاده شدم و به طرفشان پرواز کردم ….آروین از آغوش‬
‫آناهیتا پایین آمد و با آن پاهای کوچکش به طرفم دوید … شوق عجیبی از دویدنش‬
  ‫داشتم .. انگار اولین بار بود او را می دیدم که راه می رود … لبخندی زدم …که در‬
‫آغوشم فرود آمد وبا آن دستان کوچکش کمرم را محکم گرفت …خم شدم و او را در‬
   ‫آغوش گرفتم …. گردنم را محکم گرفت …. خنده ایِِ کردم و او را بوییدم … حس‬
 ‫عجیبی به طرف آروین داشتم … حسی که همیشه به مهتاب داشتم …..او را از خود‬
 ‫فاصله دادم و نگاهی به صورت با نمکش کردم و بوسه ای بر روی بینی اش نهادم و‬
   ‫گفتم -دلم واست تنگ شده بود عشق مهتاب از اینجا به بعد دیگه مهتاب بود …‬
   ‫فقط مهتاب… او را باز به آغوش گرفتم و همانطور که او را در آغوش گرفته بودم‬
 ‫راست ایستادم …. با سیلی که به صورتم خورد .. قدم های سنگین آشنایی را پشت‬
   ‫سرم شنیدم … لبخندی زدم و چشمانم را باز کردم … نگاهم به آناهیتا افتاد که با‬
  ‫چشمان پر از اشک نگاهم کرد و بعد از دقایقی که به یکدیگر نگاه کردیم .. آناهیتا‬
‫در آغوشم جا گرفت ..با جا گرفتنش در آغوش قدمی به عقب رفت که دستی گرم از‬
‫پشت من را گرفت و لبخندم را عمیقتر کرد آناهیتا را با یک دست به خود فشردم و‬
         ‫گفتم -چی شده خواهری آناهیتا محکم تر من را به خودش فشرد و گفت‬
‫آناهیتا:نگرانت شدم محکمتر از قبل فشارم داد و با صدایی که بغض در آن بود گفت‬


                                     ‫132‬
‫آناهیتا:فکر کردم تو هم تنهام گذاشتی خواهری گونه اش را بوسیدم و با خنده گفتم‬
‫-نمی دونستم اینقدر عزیزم آناهیتا با فشاری به کنار هلم داد و اشکهای بر روی گونه‬
  ‫اش را پاک کرد و گفت آناهیتا:کی همچین حرفی زده آروین را به خودم فشردم و‬
‫گفتم -همین حاال تو گفتی آناهیتا پشت چشمی نازک کرد و گفت آناهیتا:ایـــــش‬
   ‫برو اونور هوا بیاد -فعال” که تو راه نفسم رو گرفتی جیگر آناهیتا خواست به طرفم‬
 ‫حمله کند که خنده ی بلندی سر دادم … نرگس جون مداخله کرد و آناهیتا را کنار‬
‫زد .. آناهیتا از پشت نرگس جون داد زد آناهیتا:بدبخت حیف نرگس جون اومد یعنی‬
    ‫قیافه ات از اینی که بود داغون تر می کردم میان خنده زبونی برایش در اوردم و‬
   ‫گفتم -مال این حرفا نیستی اخه جیغی از حرص کشید و خواست از پشت نرگس‬
  ‫جون بیرون بیاد که نرگس جون لبش را به دندون گرفت و گفت نرگس جون:شما‬
  ‫دوتا باز شروع کردین مظلوم نگاهی به نرگس جون کردم و گفتم -آخه گنده تر از‬
   ‫دهنش حرف می زنه نرگسیبا جیغ بلند آناهیتا خنده ای کردم … اروین نیز با من‬
  ‫شروع به خندیدن کرد … قدمی به عقب برگشتم که به شایا که پشت سرم ایستاده‬
 ‫بود خوردم … بدون آنکه به طرف شایا برگردم …نگاهم را به آناهیتا دوختم که سعی‬
 ‫می کرد از دست نرگس جون بیرون بیاید … -اوه.. چه خبره اینجا معرکه گرفتین با‬
 ‫صدای آشنایی که به گوشم رسید لبخند از روی لبم ماسید … صدای قدم هایش را‬
  ‫می شنیدم که نزدیک می شد و بعد صدای پر از شادیش که گفت -شـــــایـــــا‬
 ‫حرکت شایا را از پشت احساس کردم …اما بر نگشتم … برنگشتم تا این صدای آشنا‬
 ‫را تشخیص بدهم .. نگاهم را به نرگس جون و اناهیتا دوختم … با دیدن اخم آناهیتا‬
    ‫…چشمانم را بستم که صدایش را شنیدم که گفت -کجا بودین شماها یک هفته‬
‫است که منتظریم کلمه ی آشنای یکهفته در گوشم مانند زنگی تکرار شد… برگشتم‬
‫به چهار سال به سه سال پیش به سه سال پیشی که همین صدا رو به رویم ایستاده‬
‫بود و با لبخندی که دندانهای سفیدش مشخص شود گفت -یکهفته است که دنبالت‬
 ‫می گردم اما حاال اینطور تصادفی همدیگرو پیدا کردیم و اون صدای خنده های هر‬


                                     ‫132‬
 ‫دویمان بود که در کشور غریب یک آشنای هم زبان بودیم … با صدایش که با عشق‬
  ‫آروین را صدا می زد من را به زمان حال اورد -آروین تو بغل ما نمی آیی اونوقت..‬
  ‫حاال رو به روم ایستاده بود … هر دو رو به روی یکدیگر بودیم … او با چشمان گرد‬
    ‫شده و من از ترس لو رفتن به یکدیگر خیره شده بودیم … خودش بود ..اونی که‬
‫دست دوستی به طرفم دراز کرده بود و هر دو با کمال میل قبول کرده بودیم که در‬
 ‫کشور غریب هیچوقت پشت یکدیگر را خالی نکنیم … قدمی به جلو امد که بی اراده‬
‫قدمی به عقب رفتم … در آغوش امنش جا گرفتم و دستانش دور شانه ام حلقه شد و‬
   ‫رو به او گفت شایا:اینم مهتابم که ازش حرف می زدم چشمای قهوه ای تیره اش‬
   ‫مشکوک شد .. لبش را کج کرد و دستش را جلو اورد و گفت -ساشا… دیگر شک‬
      ‫نداشتم که خودش باشد …. نگاهی به اناهیتا و نرگس جون کردم که نگاهم به‬
     ‫چشمان پر از نگرانیه هر دو افتاد … این وقت کنار کشیدن نبود .. من به عنوان‬
‫مهتاب وارد شده بودم …. به جز شایا کس دیگری نبود که بداند من مهتاب نیستم …‬
   ‫آرامش خاصی با کشیده شدن دست شایا بر روی بازویم به وجود امد که ..لبخند‬
‫خونسردی بر روی لبهایم نشست و دستم را در دست او نهادم و با لبخند حفظ شده‬
‫ام دستش را فشردم و گفتم -خوشبختم ..مهتاب هستم دستم را در دستش فشرد و‬
‫با با لبخند زورکی سرش را تکان داد که با صدای ضربه ای که آناهیتا به پیشانی اش‬
‫زد نگاهش کردم … بدون انکه حواسش به اطرافش باشد گفت آناهیتا:بدبخت دخلش‬
 ‫در اومده با خنده نگاهش کردم …. سرش را باال گرفت و با دیدن ما که نگاهش می‬
   ‫کردیم دستش را محکم به دهانش زد و گفت آناهیتا:بلند فکر کردم با گفتن این‬
      ‫حرفش همه به جز شایا به خنده افتادیم ..ساشا ابرویی باال انداخت و با لبخند‬
‫شیرینی که به طرف ساختمون می رفت گفت ساشا:همین که آناهیتا خانوم بلند فکر‬
 ‫کنن ..یعنی ما هنوز تو خماری صدای خوشگلش می موندیم با همون خنده ای که‬
‫به لب داشتم نگاهی به اناهیتا کردم …. با صورت سرخ شده از عصبانیت به ساشا نگاه‬
   ‫می کرد … نگاهی به نرگس جون کردم و با ابرویی باال انداختم که جریان چیه …‬


                                     ‫232‬
       ‫نرگس جون شانه ای باال انداخت .. شایا:بفرمایین داخل نرگس جون و آناهیتا‬
       ‫سرشان را تکان دادن و اطاعت به حرف او به طرف ساختمان به راه افتادن …‬
‫خواستم پشت سر آنها وارد ساختمان بشوم که شایا دستم را گرفتم و من را به طرف‬
  ‫خودش برگرداند … با تعجب نگاهی به او کردم که دستی به موهایم کشید و گفت‬
   ‫شایا:به کسی نگو که من می دونم یک تای ابرویم را باال بردم و با تعجب بیشتری‬
    ‫نگاهش کردم که اخمی کرد و قدمی جلوتر آمد و برای اینکه آروین چیزی نداند‬
  ‫سرش را به گوشم نزدیک کرد و به آرامی که نفسهای گرمش از زیر شال به گوشم‬
    ‫می خورد گفت شایا:نمی خوام کسی بدونه که من می دونم تو ستاره ای سرم را‬
‫تکان دادم که سرش را فاصله داد و دستی بر گونه ی اروین کشید .. آروین خنده ای‬
‫کرد …. با یاد آوری آشنایی ساشا دست شایا را گرفتم و با نگرانی گفتم -شایا ..ساشا..‬
    ‫قاسم:ارباب… ارباب شایا دستش را باال برد که سکوت کنم و به طرف قاسم که به‬
     ‫طرفش می دوید برگشت و گفت شایا:چی شده قاسم قاسم که به ما رسیده بود‬
‫نفسی گرفت و رو به شایا کرد و گفت قاسم:دهقانهای روستای باال ریختن توی زمین‬
‫کشاورزی و حرف از بدهی می زنن شایا اخمی کرد و دستی در موهایش کشید و رو‬
     ‫به قاسم کرد و گفت شایا:برو اسبمو حاضر کن که حاال می آم قاسم:چشم ارباب‬
  ‫سرش را خم کرد و پشت به ما باز دوید … شایا کالفه به طرف من برگشت و گفت‬
 ‫شایا:مشکالت تمومی نداره -اتفاق خاصی افتاده شایا نگاهی به من کرد و دستی در‬
      ‫موهای لخت آروین کشید و گفت شایا:سال پیش من محصول روستای باال رو‬
  ‫خریدم و به جای اون بهشون زمین دادم که توش کار بکنن -حاال مشکلشون چیه‬
     ‫شایا اخمی کرد و گفت شایا:می گن که زمین کاری نیست نمی تونیم محصول‬
‫درست در بیاریم و می گن که ارباب به ما بدهکاری سرم را تکان دادم که سر آروین‬
   ‫بر روی شانه ام قرار گرفت … با لبخندی دستی به سرش کشیدم و رو به شایا و با‬
    ‫لبخند دلگرمی گفتم -۱۴سالم که بود پیش یک خانوم دکتری کار می کردم که‬
   ‫زمین شناسی و گیاه شناسی می خوند و اون چیزهارو به من هم یاد می داد … به‬


                                      ‫332‬
‫خاطر عالقه ام هم به گل و گیاه هم که بود پی این زمین شناسی و گیاه شناسی رو‬
 ‫گرفتم و تا اخرش رفتم.. من می تونم توی این کار کمکت کنم اگه می خوای شایا‬
   ‫نگاهی به چشمانم کرد و در فکری فرو رفت … بعد از دقایقی دستی بر سر آروین‬
‫کشید و به آرامی گفت شایا:مثال” می تونی چکار کنی لبخندی دندون نمایی زدم و‬
   ‫با چشمکی به او گفتم -هر دومون روی زمین کار می کنیم شایا:چـــــی لبخند‬
  ‫دندون نمایی زدم و مشتی بر روی شانه اش زدم و گفتم -ارباب جونی تا روی این‬
‫زمینها کار نکنی نمی دونی مردم چی می کشن شایا:ولی این… با صدای شهیه اسب‬
‫شایا چشمانش را بست … دستش را گرفتم … چشمانش را باز کرد … لبخندی زدم و‬
‫گفتم -به من اعتماد کن بیهوده کاری نمی کنم با قرار گرفتن اسب کنارش افسارش‬
 ‫را از دست قاسم گرفت ودستم را در دستش فشرد و گفت شایا:می خواستی حرفی‬
 ‫به من بزنی لبخندی زدم … می دونستم اونقدرها مغرور هست که به زبون نمی آره‬
‫که به من اعتماد داره … نگاهی به چشمان آرامش انداختم …دوست نداشتم با گفتن‬
   ‫اینکه ساشا منو می شناسه نگرانش کنم برای همین چشمکی زدم و گفتم -بذار‬
‫برای یک وقت دیگه وقتی دغدغه ای نیست شایا یک تای ابرویش را باال برد و گفت‬
 ‫شایا:اگه برای گفتنش دیر بشه چی به طرف اسب هلش دادم و با خنده گفتم -اون‬
‫موقعه دیگه تو هستی هوامو داشته باشی لبخندی زد و به طرفم برگشت … دستم را‬
   ‫که هلش می دادم گرفت و سرش را با تأسف برایم تکان داد و گفت شایا:همیشه‬
‫آخرین لحظه ای دیگه چشمامو باز و بسته کردم -اوهوم اخمی کرد …دستی بر روی‬
 ‫سر آروین کشید و بوسه ای بر روی گونه اش نهاد … با لبخندی نگاهشان می کردم‬
  ‫که خم شد و بوسه ای بر روی پیشانی ام نهاد … چشمانم را بستم و لبخند عمیق‬
 ‫تری زدم … گرمی لبهاش زندگی بخش امیدی بود که در دلم برپا شده بود … شایا‬
  ‫قدمی به عقب برداشت که چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم… با یک حرکت بر‬
 ‫روی اسب نشست …از استایل نشستنش بر روی اسب با اون جذبه رو خیلی دوست‬
  ‫داشتم -ارباب جونی نگاهم کرد:هـــوم -هوم چیه بی ادب بگو بله شایا:حاال وقت‬


                                  ‫432‬
  ‫این حرفاست سرم را تکان دادم و با شیطنت گفتم -اوهوم شایا اخمی کرد و برای‬
      ‫اینکه از دستم خالص شود گفت شایا:بله بفرمایین خانوم خنده ای کردم و با‬
   ‫مظلومیتی که همیشه به کارم می آمد گفتم -سعی کن آروم باشی …داد و فریاد‬
‫نکنی … فقط بهشون بگو برای اینکه برای همتون ثابت بشه من بدهی به کسی ندارم‬
‫خودم روی اون زمین کار می کنم اخمهایش عمیق تر شد که برای تصحیح جمله ام‬
  ‫گفتم -اعتمادشونو جلب کن ارباب جون دیگه خودش حل می شه بی داد و فریاد‬
    ‫بی عصبانیت بشکنی در هوا زدم و با چشمکی گفتم -به همین سادگی سرش را‬
  ‫تکان داد و گفت شایا:با اعتماد به نفسی حرف می زنی که نمی تونم بگم نه لبخند‬
    ‫دندون نمایی زدم که افسار اسب را به طرفی کشید … نگاهی به قاسم کردم که‬
       ‫لبخندی به رویم زد و سرش را تکان داد … شایا اسب را به حرکت در آورد و‬
 ‫همانطور که می رفت صدایش زدم -شایا اسب را گرفت که اسب از حرکت ایستاد و‬
  ‫صدایش را شنیدم که گفت شایا:بله -مراقب خودت باش بدون حرفی ضربه ای به‬
‫اسب زد که اسب با شهیه ای که کشید با سرعت از جلوی چشمان دور شد …دستی‬
‫به سر آروین کشیدم که به خواب رفته … و رفتنش را نظاره کردم … نفس را پر صدا‬
  ‫بیرون دادم فرح بانو:اون رفته با صدایش از جا پریدم و به عقب برگشتم و با دست‬
 ‫آزادم دستم را بر روی قلبم نهادم -وای ترسیدم لبخندی که هیچ معنی اش را نمی‬
‫دانستم به لب آورد و گفت فرح بانو:ببخشید دخترم چند دقیقه ای می شه که پشت‬
   ‫سرت ایستادم فکر نکردم که نبودنم رو احساس نکردی لبخندی زدم و دستی به‬
  ‫پشت آروین کشیدم و گفتم -اصال” حواسم نبود اشاره ای به مستخدمی که باالی‬
 ‫سرش ایستاده بود کرد و گفت فرح بانو:رخساره آقا آروین رو ببر اتاقش مستخدمی‬
‫که رخساره نام داشت ویلچهر را رها کرد و با سرش که تکان داد به طرف آروین آمد‬
‫… با دیدن ناخون های بلندش ناخداآگاه قدمی به عقب برداشتم …که رخساره اخمی‬
   ‫کرد و نگاهش را به فرح بانو دوخت.. فرح بانو نگاهی به من کرد و باز با لبخندی‬
   ‫گفت فرح بانو:دخترم خسته می شی بدش دست رخساره نگاهم را از رخساره که‬


                                    ‫532‬
 ‫حاال نگاهش به من بود گرفتم و با لبخندی زورکی گفتم -نه اگه اجازه بدین خودم‬
 ‫می برمش به اتاقم دستی به کمرم آروین کشیدم و با نگاهی به رخساره گفتم -می‬
    ‫ترسم باز کابوس ببینه و من کنارش نباشم بترسه با رنگ پریدگی که در صورت‬
 ‫رخساره به وجود آمد …مشکوک نگاهش کردم … قدمی به طرفش برداشتم که فرح‬
‫بانو گفت فرح بانو:آره راست می گی دخترم …خیلی وقتها نیمه شب صدای این بچه‬
‫رو می شنوم که گریه می کنه نگاهم را از رخساره گرفتم و به فرح بانو چشم دوختم‬
  ‫که با ناراحتی به آروین نگاه می کرد و اشاره ای به پاهایش ادامه داد فرح بانو:اما با‬
 ‫بودن این پاها نمی تونم برم یک دست نوازش گونه بر سر این بچه بکشم حسرت را‬
‫می توانستم در چشمانش ببینم… این زن به نظرم مهربان آمد .. کنار پاش نشستم و‬
        ‫با لبخند گفتم -اینقدر با حسرت به چیزی دست یافتنیه حرف نزنین دست‬
 ‫چروکیده اش را گرفتم و بر روی سر آروین گذاشتم … که لبخندی زد و آرام دستی‬
‫بر روی سر آروین کشید… درخششی را در چشمانش احساس کردم که دلم را لرزاند‬
     ‫… با تعجب به چشمانش نگاه می کردم که دستی به صورتم کشید و گفت فرح‬
    ‫بانو:چه بالیی به سر صورت خوشگلت آوردی با لبخندی زورکی دستم را بر روی‬
    ‫دستش گذاشتم و با یاد آوری کتک کاری که با شایا کرده بودیم گفتم -شاهکار‬
   ‫دست خودمه با تعجب نگاهم کرد و گفت فرح بانو:واه مگه چیکار کردی به دلیل‬
‫اینکه آروین در اغوشم بود راست ایستادم و گفتم -ادعای تکواندو کاری داشتم ..این‬
  ‫آقامونم نه گذاشت نه برداشت هر دومونو چالغ کرد فرح بانو خنده ای کرد و گفت‬
  ‫فرح بانو:مگه چکار کردین -با دیدن قیاففه ام پای لنگانم مشخص نیست که چکار‬
     ‫کردیم فرح بانو باز خندید که رخساره باالی سرش ایستاد و با صدایی که ارام و‬
‫نازک بود گفت رخساره:خانوم وقت داروهاتونه فرح بانو سرش را تکان داد و رو به من‬
      ‫کرد و گفت فرح بانو:بیا به من هم سر بزن خوشحال می شم بیشتر عروسم رو‬
‫بشناسم سرم را تکان دادم که اشاره ای به رخساره کرد که وارد شوند … با تعجب به‬
 ‫ان دو که به طرف غیر از ساختمون به راه افتادن نگاه کردم و خودم وارد ساختمون‬


                                       ‫632‬
‫شدم که با جسمی برخورد کردم با اخمی سرم را باال گرفتم که نگاهم در نگاه یوسف‬
  ‫گره خورد .. یوسف با دیدنم لبخندی زد و گفت یوسف:به به مهتاب عزیز ما شمارو‬
‫زیارت کردیم اخمی کردم و کج راه افتادم و گفتم -پس زیارتتون قبول سد راهم شد‬
 ‫و با خنده ی کریهی که کرد گفت یوسف:آدم شوخی بودی و من نمی دونستم -هر‬
  ‫چیزی رو نباید بدونی یوسف سرش را تکان داد و با لبخندی که هیچ خوشم نمی‬
 ‫آمد گفت یوسف:اینم راست می گی خانومی نفسم را پر صدا بیرون دادم و با صدای‬
  ‫که خشمم را کنترول می کردم گفتم -برو کنار باید برم بچه رو بخوابونم قدمی به‬
  ‫جلو امد و خواست دستی به موهای اروین بکشد که خودم را کنار کشیدم … باعث‬
                     ‫خنده ی او شد یوسف:پسرم بهترین هارو انتخاب می کنه…...‬

‫به چشماش نگاهی انداختم که سرتا پامو نگاه کرد … اخمهایم بیشتر درهم رفت و با‬
‫انزجار گفتم -برو کنار ساشا:یوسف با صدای ساشا هر دو به طرف پله ها برگشتیم …‬
‫که ساشا با لبخندی به هر دوی ما نزدیک شد و دستی بر روی شانه ی یوسف کشید‬
  ‫و رو به من کرد و گفت ساشا:مهتاب آناهیتا باال کارت داشت سرم را تکان دادم که‬
 ‫ساشا به پشت یوسف زد و گفت ساشا:بیا اون چیزی رو که می گفتم نشون…. دیگه‬
‫نخواستم ادامه حرفشان را بشنوم ..فعال” تنها چیزی که می خواستم استراحتی برای‬
 ‫اعصابم بود … با رسیدنم به اتاق یاد حرف ساشا افتادم که گفت آناهیتا کارم داره …‬
     ‫ابروهایم باال رفت … اینا کی اینقدر صمیمی شدن که همدیگرو اینطور صدا می‬
     ‫کردن … در اتاقم را باز کردم و وارد شدم … بدون مکثی آروین را بر روی تخت‬
‫گذاشتم و خودم کنارش دراز کشیدم …نفسم را بیرون دادم که در اتاق باز شد و بعد‬
 ‫از آن صدای آناهیتا در اتاق پیچید آناهیتا:ستاره خوابی -اهوم خنده ای کرد و روی‬
 ‫تخت نشست آناهیتا:اگه خوابی پس چطور حرف می زنی دستم را بر روی چشمانم‬
    ‫گذاشتم و گفتم -آناهیتا جان خودم خیلی خسته ام تازه اومدم توی اتاق آناهیتا‬
‫کنارم جایی برای خودش باز کرد و دراز کشید و گفت آناهیتا:آره دیدمت که داشتی‬
 ‫با ارباب صحبت می کردی و بعدش هم فرح بانو اومد کنارت لبخندی زدمو گفتم -‬

                                    ‫732‬
    ‫کمین گرفته بودی بدون اینکه جواب حرفم رو بده دستم رو در دستش گرفت و‬
 ‫گفت آناهیتا:ستاره من خیلی می ترسم -از چی می ترسی؟ آناهیتا:از اینکه بیشتر از‬
  ‫اینا وارد این نقش بشی و کار از کار بگذره به پهلو دراز کشیدم تا بتوانم ببینمش و‬
   ‫گفتم -خیلی وقته کار از کار گذشته آنی آناهیتا غمگین نگاهم کرد و اشاره ای به‬
   ‫صورتم و گفت آناهیتا:کار خودشه -اهوم اشک در چشمانش جمع شد و دستی بر‬
   ‫روی صورتم کشید و گفت آناهیتا:دوست دارم بهت بگم بریم از اینجا اما می دونم‬
 ‫لجبازتر از اونی هستی که به حرفم گوش بدی سرم را به سرش چسپاندم و گفتم -‬
   ‫می دونی که تا به اون چیزی که می خوام نرسم هیچوقت کنار نمی کشم آناهیتا‬
‫آهی کشید که او را در آغوش گرفتم … آناهیتا بوسه ای بر روی گونه ام نهاد و گفت‬
‫آناهیتا:نگرانت شدم وقتی توی اون حال دیدمت… به نرگس جون چیزی نگفتم چون‬
  ‫می دونستم نقشهات رو بر اب می کنه تو هم می دونی چقدر روی خودمون سه تا‬
   ‫حساسه و با رفتن مهتاب این حساسیت هم بیشتر شده خنده ای کردم و گفتم -‬
  ‫برای همین حالت اینقدر زاره نیشکونی از شکمم گرفت که قلقلکم امد و خنده ای‬
‫سر دادم آناهیتا:آره باید هم بخندی خانوم بعد از یکهفته اومده نمی گه این آناهیتای‬
        ‫بدبخت باید جواب نرگس جون رو چی می ده و این پسره ی منگول رو هم‬
 ‫انداختین به جون من و رفتین خنده ی بلندتری سر دادم که خنده ای کرد و گفت‬
 ‫آناهیتا:نمی دونی وقتی به نرگس جون گفتم شایا ستاره رو برده تا اب هواشو عوض‬
‫کنه نرگس جون چیکار کرد با هیجان خندید و گفت آناهیتا:باید اینجا بودی و قیافه‬
   ‫اش رو می دیدی که سرخ و سفید شد و گفت…نکنه رفتن ماه عسل کار دستمون‬
     ‫بدن از هیجان گفتنش خنده ای کردم که ادامه داد آناهیتا:من هم گفتم نرگس‬
  ‫جون دوتایی رفتن می خوان سه تایی برگردن مشتی به شکمش زدم -کوفت نمی‬
  ‫گی سکته می کنه هر دو با صدای بلند خندیدیم که با یاد اوری ساشا میان خنده‬
    ‫گفتم -آنی ساشا گفت کارم داری آناهیتا که با آوردن اسم ساشا خنده اش قطع‬
    ‫شده بود گفت آناهیتا:پسره قوزمیت دروغ می گه من اصال” ندیدمش ابرویی باال‬


                                      ‫832‬
 ‫انداختم و ممنون ساشا شدم که منو از دست یوسف نجات داده بود ..یعنی اگر چند‬
    ‫لحظه دیگه کنارش می ایستادم حتما می زدم داغونش می کردم … مشکوک به‬
‫اناهیتا که اخم کرده بود نگاه کردم و گفتم -مارمولک من یکهفته نبودم اون وقت تو‬
    ‫با بودن نرگسی اینطور با این پسره صمیمی شدی اخمهایش جایش را به تعجب‬
    ‫گرفت و گفت آناهیتا:کی من با این هرکول روانی صمیمی پوزخندی زد و گفت‬
     ‫آناهیتا:ساشا در خواب ببیند پنبه دانه خنده ای کردم و گفتم -اوه اوه این همه‬
     ‫خشونت در مقابل یک پسر مجرد خوب آناهیتا اخمهایش را در هم کرد و گفت‬
     ‫آناهیتا:بی جا کردی این کجاشو خوبه …مجردیش بخوره تو سرش پسره یالغور‬
 ‫…خجالت هم نمی کشه با نیم تنه میاد جلوی من می گه یک نظر حالله نگام کنی‬
   ‫دستم را بر روی دهانم گذاشتم که با صدای خنده ی بلندم آروین از خواب بیدار‬
  ‫نشود که آناهیتا ادامه داد آناهیتا:کوفت نخند تو هم هر جا می رم سر رام سبز می‬
‫شه انگار سایمه چشمکی زدم و گفتم -شاید باشه از کجا می دونی نیست چتریهامو‬
         ‫که جلو ی چشمامو گرفته بود کشید و با حرصی که توی صداش بود گفت‬
 ‫آناهیتا:خفه بابا هم پسره هم خانواده اش رو اعصابمن با اوردن اسم خانواده خنده از‬
  ‫روی لبهام ماسید و گفتم -خانواده اش آناهیتا:اوهوم یک تای ابرویم را باال دادم و‬
 ‫گفتم -کاری کردن آناهیتا نگاهی به اروین کرد که در خواب عمیقی فرو رفته بود و‬
  ‫گفت آناهیتا:خودت می دونی که من خیلی فضولم توی همه چی سرک می کشم‬
‫روی تخت نشستم و نگاهش کردم که او نیز همانند من بر روی تخت نشست و گفت‬
‫آناهیتا:ستاره اینجا داره اتفاقهایی می افته با تعجب نگاهش کردم و گفتم -مثال” چه‬
  ‫اتفاقهایی آناهیتا:همه چی پیچیده است اوندفعه که داشتم از آشپزخونه خارج می‬
  ‫شدم که برم پیش آروین ..صدای یک زن رو شنیدم که با تلفن حرف می زد ..اسم‬
‫ارباب کوچکه رو می اورد و می گفت به زودی ارباب کوچیکه کارهای..ناتمام رو تمام‬
 ‫می کنه و اون دختره رو می فرسته لونه ی خودش کالفه دستی در موهایم کشیدم‬
‫و گفتم -نفهمیدی اون زن کی بوده آناهیتا:نـــوچ نفهمیدم متفکر دستی به چانه ام‬


                                     ‫932‬
     ‫کشیدم و گفتم -که اینطور آناهیتا:تنها این نیست نگاهش کردم که موهایش را‬
   ‫باالی سرش جمع کرد و گفت آناهیتا:اینجا چیزهای مشکوکه دیگه ای هم داره -‬
        ‫مثال” چه چیزهایی اشاره ای به آروین کرد و گفت آناهیتا:این بچه چیزی با‬
  ‫چشمهاش دیده ..برای همین این کابوس هاش ممکنه تشنج های عصبی به همراه‬
         ‫داشته باشه… اخمی کردم و با نگرانی که در صدایم بود گفتم -یعنی چی؟‬
  ‫آناهیتا:زنگ زدم یکی از دوستام که روانکاوه گفت که وقتی خوابه داره کابوس می‬
  ‫بینه درست توجه کن ببین چی می گه -خوب بعدش تو چیکار کردی آناهیتا:یک‬
   ‫شب که صدای داد و فریاد آروین رو شنیدم با عجله خودمو به اتاقش رسوندم که‬
  ‫دیدم این پرستاری که زرین خاتون برای آروین آورده داره یک سوزنی به این بچه‬
    ‫می زنه وقتی ازش پرسیدم این چیه ترسید رفت …وقتی همین سوال رو از خود‬
   ‫زرین خاتون پرسیدم بهم گفت تو و خواهرت توی کارای ما دخالت نکنین اخمی‬
     ‫کردم و نگاهم را به آروین دوختم که الغرتر از یکهفته پیش شده بود و روبه به‬
‫اناهیتا گفتم -یعنی با این بچه چکار می تونن داشته باشن آناهیتا دستش را بر روی‬
 ‫دستم نهاد و گفت آناهیتا:من نمی دونم اینا چی می خوان یا می خوان چیکار کنن‬
‫تنها این نیست … ثروتی که به نام آروین شده از شایا به آروین رسیده یعنی این بچه‬
   ‫ای که کنارت خوابیده تمام دارایی مادرش به نامشه و بخصوص همین ویالیی که‬
‫حاال توش نشستیم با چشمان گرد شده نگاهش کردم و گفتم -این چیزارو کی بهت‬
    ‫گفته آناهیتا:یک پیرزنی هست که پشت ساختمون زندگی می کنه تا حاال دلیل‬
 ‫اینکه چرا اون اون پشت زندگی می کنه نفهمیدم یک بار که یکی از مستخدمها به‬
     ‫پشت ساختمون می رفت نرگس جون و آروین رو دیدم که از اون پشت بیرون‬
‫اومدن … برای حس فضولی که داشتم من هم برای اینکه خودمو خالی کنم به پشت‬
     ‫ساختمون رفتم .. یک خونه کوچیک نقلی بود پیرزن هم همیشه اونجا هست -‬
‫عجب.. یعنی به خاطر ثروت از کسی که خونه خودشونه اینطور وحشیانه برخورد می‬
 ‫کنن آناهیتا سرش را تکان داد و در ادامه اش گفت آناهیتا:تازه این یوسف با سوسن‬


                                    ‫142‬
   ‫هم سرسری با هم دارن اخمی کردم و گفتم -یعنی چی پس گردنی به سرم زد و‬
     ‫گفت آناهیتا:خواهر جان یعنی اینکه یوسف و سوسن خانوم با هم یک قرارهایی‬
         ‫گذاشتن و بختشون باز شده -از قضا توی این قرار هاشون که آروین نیست‬
  ‫پوزخندی زد و نگاهش را به نقطه ای خیره کرد و گفت آناهیتا:کجای کاری خواهر‬
 ‫گلم از این بچه تا دلت بخواد دارن می کشن ..می دونی کابوس های هر شبش چیه‬
‫خودمو جلو کشیدم و گفتم -تو که گفتی من نشنیدم چی گفته آناهیتا شانه ای باال‬
 ‫انداخت و گفت آناهیتا:من حرفی از نشنیدن نزدم … من همون اولش هم گفتم این‬
    ‫بچه یک چیزی دیده -چی دیده آناهیتا:نمی دونم ستاره نمی دونم … حرفاش نا‬
‫مفهوم بود توی خواب همه اش می گفت … می رم به همه می گم … داد می زد می‬
     ‫گفت … آروین دروغگو نیست اون حقیقت رو گفته …یا مثال” داد می زنه بهش‬
   ‫نزدیک نشین اون چیزی نمی دونه فقط آروین رو دوست داره با تعجب نگاهی به‬
 ‫آروین کردم و گفتم -این حرفارو به کس دیگه ای که نگفتی آناهیتا:اینجا هیچکس‬
‫قابل اعتماد نیست فقط پیرزن اخمی کردم و گفتم -تو به پیرزن گفتی آناهیتا سرش‬
‫را تکان داد و به پشت سرش تکیه داد و گفت آناهیتا:آره به اون گفتم اونم بهم گفت‬
‫از این بچه تا پای جونتون مراقبت کنین … می دونی ستاره این پیرزن خیلی عجیبه‬
   ‫-از چه نظر این حرف رو می زنی آناهیتا:از اون نظر که همیشه نگاهش رو به این‬
     ‫ساختمون می دوزه می گه یک روحی توی این ساختمون سرگردونه چیزی جا‬
‫گذاشته که باید واسش پیدا کنین خنده ای کردم و گفتم -این پیرزن به جای اینکه‬
   ‫عجیب باشه ترسناکه آناهیتا همراهم خنده ای کرد و گفت آناهیتا:منم اوال همین‬
 ‫فکرو می کردم اما تو که می دونی به این چیزا خیلی اعتقاد دارم سرمر ا تکان دادم‬
     ‫که گفت آناهیتا:به نظر تو این ارباب کوچیکه کی می تونه باشه نفسم را بیرون‬
 ‫فرستادم وگفتم -شایا نمی تونه باشه .. ساشا هم نمی تونه باشه … آناهیتا دستش را‬
   ‫به زیر چانه زد و پر سوال پرسید آناهیتا:از چه نظر اینطور با اعتماد می گی دلیل‬
     ‫داری -آره دارم آناهیتا:اونوقت به ما هم می گی لبخندی زدم و گفتم -از ساشا‬


                                     ‫142‬
      ‫مطمئنم چون که ارباب کوچیکه ای که اون باشه توی این چهار سه سالی که‬
‫شناختمش با من بوده و از جیک بیکش خبر دارم آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم‬
   ‫کرد و گفت آناهیتا:یعنی ساشا تورو می شناسه شانه ای باال انداختم و گفتم -آره‬
   ‫ستاره رو می شناسه یکی از دوستای منو پویا بود البته دوست پایه خودم همیشه‬
‫توی هر چیزی همراهم بود آناهیتا:می دونست خواهر دوقلو داشتی لبخند تلخی زدم‬
‫و غمگین گفتم -آره می دونست که خواهر دوقلو داشتم روی داشتم تأکید کردم که‬
         ‫نگاهش را غم گرفت و به زیر انداخت …نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت‬
 ‫آناهیتا:چطور از شایا مطمئنی از روی تخت به آرامی بلند شدم و کنار پنجره رفتم و‬
  ‫گفتم -از اونجایی که می دونه من ستاره ام پنجره رو باز کردم که دست آناهیتا بر‬
   ‫روی شانه ام نشست و گفت آناهیتا:تـــو ..تـــو چی گفتی -اون همه چی رو می‬
 ‫دونه آناهیتا وای بلندی گفت و تکیه اش را به کنار پنجره داد و گفت آناهیتا:از کی‬
 ‫می دونه تکیه ام را به گوشه ی پنجره دادم و نگاهم را به بیرون دوختم و گفتم -از‬
  ‫همون روزی که مهتاب رفت… از همون روز بارونی که دستهای بی جون مهتاب از‬
       ‫بین دستهام سر خورد نگاه غمگین آناهیتا را بر روی خود احساس می کردم‬
   ‫آناهیتا:آخه چطور ممکنه رفتاراش که چیز دیگه ای می گفت کالفه موهایم را به‬
    ‫پشت گوشم بردم و گفتم -من خودم هنوز رفتاراش برام پر از سواله آناهیتا:برای‬
 ‫همینه این ریختی شدی لبخند تلخی زدم و اشاره ای به سر و صورتم کردم و گفتم‬
   ‫-نه اینا از عشق مردی بود که نتونست با عشقش خداحافظی کنه آناهیتا:ستاره با‬
‫صدای پر از غمش دلم از غم پر شد و لبخند تلخی زدم و نگاهش کردم و گفتم -غم‬
 ‫راه نده به دلت خواهری همونطور که من راه ندادم … خواهرم عاشق شده بود عاشق‬
   ‫مردی که واقعا” اینقدر مرد بود که بعد از تجاوز هم کنار خواهرم ایستاده بود برام‬
 ‫مردتر از هر مردیه … اون همه تهمتهارو به دوش خرید تا ننگ هرزگی رو از مهتاب‬
‫پاک کنه … اینقدر مرد بود که وقتی زنش مرد اون هم با زنش مرد اما دم نزد آناهیتا‬
‫دستش را جلو آورد و اشکم را که بر روی صورتم ریخته بود را پاک کرد و با مهربونی‬


                                      ‫242‬
‫گفت آناهیتا:ولی حاال به جای مهتاب ستاره اینجاست غمگین خندیدم و گفتم -بهم‬
‫گفت هیچوقت نمی تونم مهتاب باشم آناهیتا:اون راست گفته چون تو ستاره ای فقط‬
     ‫ستاره لبخند خونسردی زدم و اشکهایم را پاک کردم و با چشمکی گفتم -ولی‬
‫مهتاب چیز دیگه ای بود آناهیتا لبخندی زد و تکیه اش را به دیوار کنارم داد و گفت‬
  ‫آناهیتا:از اینکه اینطور احساساتو پنهان می کنی بهت حسودیم می شه سرم را خم‬
 ‫کردم و نگاهش کردم که او نیز هماطنور نگاهم کرد … لبخندی به یکدیگر زدیم که‬
   ‫گفت آناهیتا:نمی دونم باید از لبخند خونسردتت بترسم یا شاد باشم ولی هر چی‬
 ‫باشه می دونم این لبخند خونسردی که حاال به من زدی صدتا حرف نگفته داره که‬
  ‫می خوای پنهون بمونه چون می دونم از بیرون اومدنش می ترسی -روانشانس هم‬
  ‫شدی موهایم را به پشت گوشم برد و گفت آناهیتا:چون خواهرمی عزیزمی درست‬
‫می شناسمت ..از چی می ترسی ستاره؟ نگاهم را از او گرفتم و به آینه قدی که روبه‬
     ‫رویم بود دوختم … از اینی که رو به روم بود می ترسیدم … از این مهتابی که از‬
   ‫خودم ساخته بودم … از عذابی می ترسیدم که تا عمقم رخنه کرده بود … از اینکه‬
   ‫صاحب قلبم مال من نیست … چشمامو بستم و دست آناهیتارو در دست گرفتم و‬
 ‫گفتم -از خودم می ترسم آنی نفس بلندی را که کشید شنیدم و لبخندی زدم …که‬
 ‫با صدایش که هیجان داشت گفت آناهیتا:راستی می خوای بالیی سر ساشا بیاریمی‬
‫دونستم برای تغییر حالم می خواد حرف رو عوض کنه برای همین چشمامو باز کردم‬
‫و نگاهش کردم و گفتم -نه چطور آناهیتا اخمی کرد و گفت آناهیتا:حیف شد اخه به‬
 ‫اون هم از اون لبخندا زدی که می گه پدرتو در می ارم خنده ای کردم و گفتم -نه‬
   ‫اخه از شناختی که ازش داشتم می دونستم همین حرف رو می زنه آناهیتا اخمی‬
   ‫کرد و سرش را برگرداند که نگاهم به آروین افتاد … باید برای این بچه کاری می‬
‫کردم می دونستم با بودنش کنار اینها ممکنه بالیی سرش بیاورن … نگاهی به آناهیتا‬
   ‫کردم که با اخمی به بیرون نگاه می کرد و گفتم -آنی آناهیتا نگاهش را از پنجره‬
  ‫گرفت و نگاهم کرد که لبخندی زدم آناهیتا:بنال دیگه می خوای فقط لبخند بزنی‬


                                     ‫342‬
  ‫دستی بر روی شانه اش کشیدم و گفتم -به کمکت احتیاج دارم دستش را بر روی‬
     ‫دستم نهاد و جدی و مهربان در چشمانم خیره شد و گفت آناهیتا:اگه همراهت‬
  ‫اومدم برای کمک اومدم نه برای تفریح تکیه ام را به دیوار دادم که دست به سینه‬
   ‫نگاهم کرد و همانند من به دیوار تکیه داد و گفت آناهیتا:از کجا می خوای شروع‬
‫کنیم با خونسردی نگاهم را به آروین دوختم و گفتم -اول از همه باید کاری کنم که‬
     ‫آروین از این بازی خارج بشه سرش را تکان داد و نگاهی به آروین کرد و گفت‬
  ‫آناهیتا:آره باید اونو اول از همه از این بازی بیرون ببری ناراحت نگاهم کرد و گفت‬
‫آناهیتا:می دونی ستاره آروین رو که می بینم اینقدر عذاب می کشه با خودم می گم‬
   ‫نکنه مهتاب هم همین بال سرش اومده دستی در موهایم کشیدم و آنها را به باال‬
‫بردم … کاش می تونستم خودمو خالی کنم و بگم آره آناهیتا این نامردا همین بالیی‬
 ‫که به سر آروین آوردن سر مهتاب هم آوردن .. اما با شنیدن صدای غمگینش نمی‬
       ‫تونستم حرفی بزنم اینها تنها خانواده ام بودن.. با گفتن زجرهای مهتاب نمی‬
   ‫خواستم هم مانند من خودشان را مقصر بدانم … نگاهی به آناهیتا کردم که هنوز‬
   ‫خیره به آروین بود … نفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم -می خوام کمکم کنی‬
     ‫دزدی کنیم آناهیتا ..همانطور که چشمش به آروین بود چشمانش گرد شد و با‬
‫تعجب به طرفم برگشت و گفت آناهیتا:تو چی گفتی خونسردتر از قبل به دلیل قیافه‬
   ‫پر تعجبش لبخندی زدم و حرفم را تکرار کردم -می خوام کمکم کنی که دزدی‬
   ‫کنم اخمی کرد و رو به رویم قرار گرفت آناهیتا:نذار اعتمادم رو بهت از دست بدم‬
       ‫یک تای ابرویم را باال دادم و گفتم -نمی خوام که مال و اموالشون رو بدزدم‬
‫آناهیتا:پس چی ؟ دست به سینه ایستادم و پیشانی ام را خاراندم … باید به یکی می‬
‫گفتم که چه خوابهایی دیدم .. چه کسی بهتر از آناهیتا بود .. نگاهش کردم که پر از‬
 ‫سوال نگاهم می کرد … پوفی کردم و گفتم -از موقعی اینجا اومدم خوابهای عجیبی‬
 ‫می بینم آناهیتا:مثال” چه خوابهایی اخمی کردم و گفتم -وسط حرفم نپر… با گفتن‬
   ‫این حرفم شروع به تعریف خوابهایی که از مهتاب می دیدم کردم.. با تموم شدن‬


                                     ‫442‬
  ‫حرفهایم … آناهیتا با صورت رنگ پریده نگاهم کرد … .قدمی دور خودش چرخید و‬
‫گفت آناهیتا:یعنی می گی مهتاب تو خوابش به تو راه حل نشون می داد شانه ای باال‬
    ‫انداختم وگفتم -خودمم نمی دونم آنی خوابهاش هم واسم عجیب بود هم اینکه‬
     ‫باهام حرف می زد آناهیتا با ترسی که در چهره اش دیده می شد بر روی تخت‬
    ‫نشست آناهیتا:یعنی مهتا یک چیزی می دونست به آناهیتا نزدیک شدم و دست‬
      ‫لرزانش را در دست گرفتم و گفتم -اینو دیگه نمی دونم ولی می دونم مهتاب‬
         ‫چیزهایی می دونست که ممنوع بوده آناهیتا خیره در چشمانم شد و گفت‬
    ‫آناهیتا:پس دلیل دزدیت همینه سرم ر ا به مثبت تکان دادم و کالفه گفتم -من‬
‫هنوز اون در آشنا جلو چشمامو اون روزی که حالم بد شد دیدمش …اما فرصت نشد‬
 ‫درش رو باز کنم … اون صدای آشنایی که توی گوشم پیچید … کنار پاش نشستم و‬
   ‫ادامه دادم -می خوام بدونم تو اون ملف و پرونده ایی که مهتاب توی خواب ازش‬
    ‫محافظت می کرد چی بود آناهیتا هم کنارم نشست …. نگاهی بهش انداختم که‬
‫حالش بهتر شده بود و گفت آناهیتا:از کجا مطمئنی که توی همون اتاقه شانه ای باال‬
       ‫انداختم و گفتم -یک حسی به من می گه که هر چی هست توی همون اتاق‬
 ‫آشناست محکم به پام زد و با خوشحالی که سعی در پنهان نگرانی اش داشت گفت‬
  ‫آناهیتا:پس باید این اتاق رو پیدا کنیم و شبونه بریم توش با خنده نگاهش کردم و‬
‫شیطون گفتم -واردی ها آناهیتا خنده ای کرد و چشمکی به من زد و همانند خودم‬
  ‫شیطون گفت آناهیتا:یادت رفته دستیارت بودم برای فرار از خونه و رفتن به پارتی‬
     ‫هردو خندیدم و با هم گفتیم -چقدر نرگسی و مهتاب حرص می خوردن باز با‬
 ‫صدای بلند هر دو خندیدیم که خنده اش غمگین شد و دستم را محکم در دستش‬
  ‫فشرد و گفتآناهیتا:اون زمانها که بودی همه چی کامل بود چیزی کم نداشتیم و با‬
   ‫خودم می گفتم اگه یک روز نباشی ممکنه زندگیمون همینطور باشه ولی آروم ..‬
       ‫وقتی بورسیه ای که رویاشو می دیدی دست مهتاب دیدی درخشش رو توی‬
‫چشمات دیدم با خودم گفتم بری شاید همه نفس راحتی بکشن … اما با مخالفتهایی‬


                                    ‫542‬
  ‫که می کردی گفتم فکر نکنم این آسایش سراغ ما بیاد .. اما بعد از اون گریه زاری‬
‫که مهتاب و نرگس جون راه انداختن دو دل شدی دستش را فشردم و گفتم -و اون‬
  ‫تو و مهتاب بودین که راضیم کردین به رفتن سرش را تکان داد که قطره اشکی از‬
      ‫چشمانش چکید و گفت آناهیتا:کاش نمی رفتی ستاره ..کاش برای همون یک‬
  ‫مدرک دلت راضی می شد … با رفتنت از حس حسادتی که داشتم از خودم متنفر‬
‫شدم … تو خواهرم بودی تنها پناهم که می تونستم روی همه چیزت حساب باز کنم‬
‫… با رفتنت انگار که خودم رو گم کرده بودم ..هم من هم مهتاب … نرگسی آروم بود‬
 ‫به کارهاش می رسید ..اما من و مهتاب بهتر می دونستیم که صدای خندهات توی‬
  ‫اون خونه نپیچه خونه برامون ماکمکده می شه … برای همین برای فرارمون از این‬
   ‫ماکمده تصمیم گرفتیم از تهران خارج بشیم که با درخواست آموزش پرورش که‬
   ‫یکی از دوستای نرگس جون بود برای دوره ای که انتخاب کردیم این روستای پر‬
     ‫دردسر رو انتخاب کردیم … با اومدنمون به اینجا راه منو مهتاب از هم جدا شد‬
‫آناهیتا زیر چشمی نگاهم کرد و گفت آناهیتا:یک چیزهایی ازت پنهون کردیم ستاره‬
      ‫دست به سینه نشستم و نگاهم را به پنجره دوختم و بدون حرفی منتظر ادامه‬
‫حرفش شدم.. آناهیتا دستم را گرفت و در دستش فشرد و گفت آناهیتا:نگفتیم چون‬
  ‫که می شناختیمت می دونستیم که همه چی رو نصف و نیمه رها می کنی بر می‬
 ‫گردی پوزخندی زدم و گفتم -برای همین سکوت کردین و اجازه دادین این اتفاقها‬
‫بیوفته آناهیتا غمگین سرش را تکان داد و گفت آناهیتا:بد از رفتن تو همه چی تغییر‬
  ‫کرد … ما هم که به این روستا اومدیم دردسرمون بیشتر شد -چی رو از من پنهون‬
  ‫کردین آناهیتا نگاهم کرد … و با صدا نفسش را بیرون داد و گفت آناهیتا:نمی دونم‬
 ‫چطور بهت بگم می دونستم براش سخته اینکه من متهمش کنم ..همونطور که من‬
 ‫خودم رو متهم کرده بودم چرا مواظب مهتاب نبودم.. رو به روش نشستم و نگاهم را‬
‫به چشمان نگرانش دوختم و گفتم -آنی تو مثل مهتاب برام عزیزی ..از اون روزی که‬
   ‫بابا گفت مهتاب و اناهیتا رو به تو سپردم …از اون روزی که تو پای تو خونه ی ما‬


                                    ‫642‬
 ‫گذاشتی هیچوقت از نظر دیگه ای نگاهت نکردم تو خواهرمی و من هیچوقت پشت‬
 ‫خواهرمو خالی نمی کنم اشکهایش را پاک کردم و با مهربونی گفتم -چی رو از من‬
   ‫پنهون کردین آناهیتا با ناراحتی نگاهم کرد و گفت آناهیتا:این راز رو نرگس جون‬
‫نمی دونه این فقط بین من و مهتاب بود با نگرانی نگاهش کردم … از ترس می لرزید‬
 ‫و این برایم پر از استرس بود … دستش را فشردم که به یکباره صدایش بیرون امد و‬
  ‫تند گفت آناهیتا:مهتاب باردار بودشوکه شده بودم … نفس در سینه ام حبس شده‬
‫بود … حرفش یکباره .. دوباره در سرم تکرار شد ..” مهتاب باردار بود” … حالت شوکه‬
 ‫ام به لبخندی تبدیل شد و بعد از آن با صدای بلند شروع به خندیدن کردم و رو به‬
  ‫آناهیتا گفتم -خیلی شوخیه بی مزه ای بود آنی آناهیتا با ناراحتی و با غمی که در‬
 ‫نگاهش خیلی آسان می شد خواند آهی کشید و پر از درد گفت آناهیتا:این شوخی‬
  ‫نیست ستاره اخمی کردم و دستی در موهایم کشیدم و گفتم -تمومش کن آناهیتا‬
    ‫نمی خواد از این شوخی های مسخره با من بکنی قطره اشکی را که از گوشه ی‬
 ‫چشمش سرازیر می شد را با پشت دستش پاک کرد و با غم عمیقی که می شد در‬
‫چشمانش دید به آرامی گفت آناهیتا:کاش شوخی بود …کاش صدای مهتاب که پر از‬
‫بغض این حرف رو زد شوخی بود نگاهم کرد …نگاهی که حاکی از رنجی که داشت و‬
‫ادامه داد آناهیتا:اون باردار بود ستاره …مهتاب کوچلوی تو باردار بود اون هم از رابطه‬
‫ای که ننگه هرزگی بهش زدن …از متجاوزی که هیچ کس نفهمید کی بود سرم را به‬
‫چپ و راست تکان دادم و با همان اخم غریدم -تــــو دروغ می گی آناهیتا با دیدن‬
 ‫حالتم صورتش را میان دستانش پنهان کرد و با درد و عذابی که در آن صدا مخفی‬
‫مانده بود با غمی شروع کرد برای گفتن آناهیتا:هنوز صداش تو گوشمه ستاره …هنوز‬
‫صدای پر از بغضش میان هق هق گریه اش گم شده رو دارم هر شب می شنوم … او‬
‫زجه اش رو که می گفت من باردارم… من بچه ای رو باردارم که پسوند هرزگی رو به‬
 ‫من زده دستش را از صورتش برداشت … صورت زیبایش را اشک و غم خیس کرده‬
   ‫بود ..برعکس منی که با بهت نگاهم به او بود و منتظر بقیه ی حرفایش آناهیتا:هر‬


                                       ‫742‬
 ‫مادری با خبر بارداریش خوشحال می شه …اما غم صدای مهتاب هنوز هم می تونم‬
 ‫بشنوم … می تونم احساسش کنم با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و دستش را‬
‫به طرفم دراز کرد که راست ایستادم و اجازه ندادم دستش به من برسد … با صدایی‬
‫که می تونستم خشم را در آن حس کنم غریدم -مهتابم داشت مامان می شد صدای‬
 ‫هق هق آناهیتا باال رفت آناهیتا :اونم… اونم همینطور گفت ستاره ..اونم با شوقی که‬
‫می دونستم نفرت در اون نیست گفت دارم مامان می شم …می خواست بزرگش کنه‬
  ‫…می خواست مزه مامان شدن رو بچشه… می خواست….. نتونست حرفش رو ادامه‬
  ‫بده … صدایش میان هق هق گریه اش گم شد … صدای گریه اش با زجه هایی که‬
‫در گوشم تکرار می شد … چشمامو بستم و صورت زیبا و رنگ پریده ی خواهرم را از‬
     ‫نظر گذراندم و زیر لب زمزمه کردم -مهتابم داشت مامان می شد غم عمیقی از‬
  ‫نبودش در دلم نشست …. غم بی کسی و یتیمی به دلم چنگ انداخت …. چطور از‬
   ‫تنها خواهری بی خبر بودم که اینطور با این همه درد و رنج زیر خاروار خاک فرو‬
    ‫رفته بود ….تلخ نگاهم را به آناهیتا که هق هق می کرد دوختم … دلم از هق هق‬
 ‫گریه آناهیتا گرفته تر بود ..پر بودم ..پر پر فقط صدایی در درونم می گفت پس بچه‬
   ‫چی شد …و همان صدا را به زبان آوردم -پس … پس بچه مهتاب با هق هق بلند‬
‫آناهیتا…قلبم در سینه شروع به فرو ریختن کرد … یعنی ممکن بود بچه ای از یادگار‬
  ‫خواهرم به جا مانده باشد …. با دلی پر از امید از بچه ی متجاوزی که در حد مرگ‬
‫ازش متنفر بودم به دهان آناهیتا چشم دوختم … تا امیدی از بودن مهتاب در دلم بر‬
 ‫پا شود اما… آناهیتا:کشتنش ستاره… بچه ی مهتاب رو کشتن قاتال … صدای افتادنم‬
 ‫میان هق هق گریه آناهیتا گم شد … تلخ خندیدم …خنده ای که از امید تنها یادگار‬
  ‫مهتاب در دلم مانده بود…. هم مهتاب رو از من گرفته بودن هم بچه ای که ممکن‬
   ‫بود حاال به من می گفت خاله …. سردو یخی زل زدم به آناهیتا… صورت خیس از‬
      ‫اشکش دل به درد آمده ام را بیشتر به درد آمد و فشرده شدنش را میان کبود‬
   ‫نفسهایم احساس کردم … با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد نالیدم -کشتنش‬


                                     ‫842‬
‫…همونطور که مهتاب رو کشتن آناهیتا با نگرانی سرش را بلند کرد و نگاهم کرد که‬
  ‫تلختر از قبل ادامه دادم -دیگه چی از من گرفتن آنی غمگین نگاهم کرد …صورت‬
      ‫زیبایش پشت هاله ای از اشک چشمانم پنهان ماند … دیگه نمی تونستم نگاه‬
  ‫نگرانش رو ببینم …اما صدای غمگینش عذاب وجدان نبودنم را کنار مهتاب بیشتر‬
  ‫کرد آناهیتا:ستاره بیا تموش کنیم دیگه بس بود پشت ابهامات موندن … حاال وقت‬
‫دونستن بود … دونستن واقعیت هایی را که از مهتاب بود … از جنس مهتاب بود … از‬
    ‫جنس زجرهایی بود که باید بکشن …چشمامو باز و بسته کردم که بتوانم صورت‬
      ‫آناهیتا را بهتر و واضح تر ببینم … و از دل پر از دردم نالیدم -این حق منه که‬
     ‫حقیقت رو بدونم آنی از جایم بلند شدم و کنارش نشستم … او هم خواهرم بود‬
 ‫خواهری که بعد از مهتاب برایم مانده بود و پا به پایم برای انتقام با من همراه شده‬
‫بود …چه خواسته چه ناخواسته … دستش را میان دستانم گرفتم و بوسه ای بر روی‬
 ‫آنها نهادم و گفتم -آنی باید بدونم دستی به سینه ام کشیدم و اشاره به قلبم نالیدم‬
‫-این تو غوغاست به روح مهتاب غوغاست …. حقیقت رو می خوام دنبال کنم آناهیتا‬
   ‫شرمنده نگاهم کرد و همانند من نالید آناهیتا:شرمنده ام ستاره … به نگاه معصوم‬
   ‫ستاره … به نگاه خسته ی پر از درد تو … سرش را به زیر انداختم و با صدایی که‬
   ‫سعی در پنهان بغضش داشت گفت آناهیتا:نمی دونم چی شد … نمی دونم ستاره‬
     ‫بخدای احد واحد نمی دونم … توی کالس نشسته بود که موبایلم زنگ خورد و‬
 ‫صدای پر ترس مهتاب توی گوشم پیچید و فقط صدای گریه اش رو می شنیدم که‬
‫می گفت … آناهیتا فهمیدن.. دستش شروع به لرزیدن کرد که ….نگران دستش را در‬
‫دستانم فشردم و گفتم -نگفت کیا فهمیدن آناهیتا سرش را تکان داد و میان ترس و‬
‫اضطرابی را که واضح می توانستم در رفتارش ببینم در جوابم گفت آناهیتا:نه ..نگفت‬
  ‫و من هیچوقت نفهمیدم دستانش را از دستم خارج کرد و انگار که چیزی را به یاد‬
 ‫می اورد دستی به صورتش کشید و میان اشک های ارومی که از چشمانش سرازیر‬
  ‫می شد با ناراحتی و نفرت نالید آناهیتا:وقتی تماس با مهتاب قطع شد با هر جون‬


                                     ‫942‬
  ‫کندنی بود کالسم رو تموم کرد و به اینجا اومدم..اما با چیزی که دیدم روح از تنم‬
‫جدا شد دستش را از صورتش جدا کردم که دستم را پس زد و با صدای بلندی فریاد‬
  ‫زد آناهیتا:خـــیلی سخته ستاره … خیلی وقتی ببینی خواهرت کسی که از خوبی‬
  ‫چیز دیگه ای برات نداشت …کنار پله های همین خونه خونین افتاده باشه …خیلی‬
        ‫سخته بفهمی خواهر زاده ای که تازه به نفس افتاده بود ..از خونریزی زیادی‬
     ‫چشمش از این جهان بسته شدهبه زانو نشستم .. حجم حرفهای آناهیتا.. برایم‬
     ‫سنگین بود … سنگیتر از باری که برای انتقام بر دوش داشتم … سخت نفسم را‬
      ‫بیرون دادم که اناهیتا با نفرت زل زد به گوشه ی اتاق و با صدای شاکی گفت‬
  ‫آناهیتا:برای همین متنفر بودم از ارباب از اربابی که ادعای شوهر بودن رو داشت …‬
   ‫ادعای یک حامی رو داشت … اما نبود که ببینه مهتاب چطور برای بچه ی به دنیا‬
 ‫نیامده زجه زد… چطور با اشک خون صبحش را به شب رساند …نبود که مرحم دل‬
  ‫مادری باشه یخ کرده بودم و می لرزیدم .. آناهیتا صورتش را میان دستانش پنهان‬
‫کرد و بغض ادامه داد آناهیتا:کسی نبود ستاره …تو نبودی که حامیش باشی … ارباب‬
  ‫نبود که شاهد زجر کشیدن عشقش باشه … من بودم فقط منی که پر شده بودم از‬
 ‫نفرت …از حس تنفر از زرین خاتون که مهتاب رو به اون روز انداخته بود … اونی که‬
   ‫مادر بودن رو از مهتاب محروم کرد دستانش رو رها کردم … نفس کشیدن سخت‬
   ‫شده بود .. هوای اتاق برایم سنگین بود … بغض سنگینی در گلویم نشسته بود …‬
‫نگاهی به آناهیتا کردم … آناهیتا با دیدن نگاهم غم چشمانش عمیق شد …و با سری‬
    ‫افتاده و افسوسی که در صدایش بود نالید آناهیتا:بخدا نمی خواستیم اینا پنهون‬
    ‫بمونه اما… دیگه نخواستم ادامه حرفش رو بشنوم .. باید خودم را از سنگینی این‬
   ‫بغض رها می کردم … نگاهی به در اتاق کردم و بدون حرفی از اتاق خارج شدم و‬
 ‫صدای هق هق گریه آناهتیا را پشت در اتاق به جا گذاشتم … با همان پای لنگان با‬
 ‫سرعت به طرف پله ها رفتم…. نگاه خیره بعضی مستخدمها را بر روی خود احساس‬
     ‫می کردم .. بی توجه به آن نگاها فقط هوای آزاد می خواستم ….هوایی که هیچ‬


                                     ‫152‬
‫ظلمی را به دنبال نداشت ….هوایی که تهی باشه …خالی از هر چی بغض و کینه… در‬
     ‫خروجی رو باز کردم و با عجله خارج شدم … نفسم را به سختی بیرون دادم که‬
  ‫نگاهم به نگاه پر تمسخر زرین خاتون افتاد … نگاهی که سرتاسر نفرت را به همراه‬
   ‫داشت … کنترول کردن در برابر کسی که تو را به این روز اندداخته خیلی سخته‬
 ‫سخت تر از اون چیزی که می تونستم تصور کنم….بغضم در حال سرباز زدن بود …‬
    ‫صدای آناهتیا در گوشم پیچید که گفت”مهتاب خونین پایین پله ها افتاده بود ”‬
   ‫قدمی دیگر نزدیکتر رفتم که باز صدای آناهیتا در گوشم تکرار شد” تنفر از زرین‬
‫خاتون که مهتاب رو به اون روز انداخته بود”… نفسهام تند شده بود …قفسه سینه ام‬
    ‫به شدت باال پایین می رفت … رو به رویش ایستادم .. رو به روی زنی که دوست‬
‫داشتم از دنیا محوش کنم …رو به روی زنی که اورا باعث بانی تمام اتفاقاتی که برای‬
  ‫خواهرم افتاده بود می دانستم …زرین خاتون شاکی از نگاه خیره ام …. گفت زرین‬
‫خاتون:چیه دختر چرا اینطور نگام می کنی نفرت از چشمام می بارید… نفرت از تمام‬
‫چیزهایی که در نبود من اتفاق افتادهبود … کاش می تونستم بشم ستاره …کاش می‬
    ‫تونستم ثابت کنم مهتاب اونقدر تنها نبود …. دستانم را مشت کردم … کاش می‬
 ‫تونستم از این آرومی از این خونسردی خارج بشم و در مقابل این زن فریاد بزنم که‬
  ‫“خواهرم رو به من برگردوند … اما افسوس ..افسوس از اینکه از من ساخته نبود …‬
    ‫افسوس که حاال کاری از دستم ساخته نبود … سرم را به زیر انداختم و با دستم‬
  ‫کنارش زدم و به آرامی گفتم -کاری می کنم تقاص همه ی اشکهای خانواده ام رو‬
‫بدی شنید …یا شنیدنش آن زمان برایم مهم نبود … مهم این بود که از آنها دور شوم‬
    ‫….با تنه ای او را که میخکوب شده بود کنار زدم … نگاهم در چشمان ساشا گره‬
     ‫خورد … چشمانم باز غم گرفت … چقدر از آناهیتا و مهتاب برای او می گفتم …‬
 ‫چقدر از شطنتهامون می گفتم …نگاه غمگینم را از او گرفتم .. او پسر همان مادری‬
   ‫بود که خواهرم را با بی رحمی کتک می زد .. او پسر همان مادری بود که خواهر‬
       ‫زادمو خیلی راحت از این دنیا محو کرده بود … از کنارش گذاشتم که صدای‬


                                    ‫152‬
       ‫آشنایش را شنیدم … صدایی که در هر زمان کمک یارم بود ساشا:چی شده؟‬
‫چشمامو بستم …کاش مثل این چند سال هر وقت می پرسید چی شده خیلی راحت‬
‫جوابش رو می دادم و از دلم می گفتم .. می گفتم که این دل که توی سینه می زنه‬
‫شده مثل سنگ خونی … سنگی که برای قبر خواهرم تزئینش کردم … حرفی نزدم ..‬
      ‫نگاهش نکردم و قدم هامو تند کردم .. نخواستم جوابش رو بدم تا لو نرم تا که‬
‫حقایق پنهان بمونه .. قدم های تندم ..تندتر شد و شروع به دویدن کردم ….کاش می‬
 ‫تونستم کاش هارو از بین ببرم …کاش کاشی در بین نبود …اشک در چشمانم جمع‬
   ‫شد … اشکی که برای پنهان همه ی چیزها بود …. اما اشک نریختم …. اجازه دادم‬
‫بغضم در گلویم خفه شود … نگاهی به آسمون کردمو نالیدم -بغضمو می دم به تو ای‬
‫آسمون هواشو داشته باش تند تر دویدم … می دونستم آروم نمی شم … می دونستم‬
  ‫با این دویدن نمی شکنم .. تکیه ام رو به سختی به درختی دادم … و از درخت سر‬
   ‫خوردم …نگاهم را به شاخه برگی که آرام بر روی زمین می افتاد دوختم … صدای‬
   ‫آناهیتا هنوز تو گوشم بود … توی گوشهام مانند زجه ای تکرار و تکرار می شد …‬
‫روی زمین دراز کشیدم و نگاهم رو به آسمون دوختم … صورت زیبای مهتاب رو می‬
   ‫تونستم توی اون آسمون ببینم … چشمای غمگین مهتاب جلوی چشمامه …که از‬
    ‫من می خواست براش زندگی کنم … نگاهی به آسمون پوزخندی زدم و گفتم –‬
‫خواهری زندگیتو به من بخشیدی اما فکر این حقیقتهارو نکردی که ممکنه ستاره رو‬
 ‫از پا در بیاره تلخ لبخند زدم و دستم را به زیر سر بردم و به آسمون خیره شدم … و‬
      ‫زمزمه وار زیر لب گفتم -زندگی سخت تر از اون چیزی بود که فکر می کردم‬
‫چشمامو بستم و به رویاهای دور رفتم به روزی که خبر مرگ بابا و مامان رو دادن …‬
   ‫مرگی که زندگیمو تغییر داد و شدم یک ستاره محکم … ستاره ای که بابا همیشه‬
 ‫دست بر روی سرش می کشید و می گفت …تو جای هر پسری رو برام پر کردی …‬
 ‫ستاره ای که مانند مردی ایستاد و از خانواده اش محافظت کرد چشمامو محکتر به‬
‫هم فشردم و نالیدم -بابایی کجایی ببینی پسرت نتونست از دخترت محافظت کنه با‬


                                     ‫252‬
 ‫مشتم محکم به زمین زدم و برگشتم به گذشته ها به گذشته ی دوری که پرستار با‬
     ‫تأسف رو به رویم ایستاد و گفت پرستار:بین شما ستاره کیه دستم را از شانه ی‬
‫مهتاب و آناهیتا که از مرگ مامان گریه می کردن برداشتم و با امیدی که هیچ از آن‬
 ‫امیدوار نبودم .. جلوی پرستار ایستادم و نگاهی به نرگس جون که با بهت به پرستار‬
  ‫شده بود … اشکهایم را با پشت دست پاک کردم و با صدای بغض دار گفتم -ستاره‬
        ‫منم پرستار غمگین نگاهم کرد و اشاره ای به بخش سی سی یو کرد و گفت‬
  ‫پرستار:دارن نام شما رو صدا می زنن پس بهتره…. پرستار نتونست حرفش رو ادامه‬
     ‫بده …سرم را با غمی به زیر انداختم….سنگینی نگاه نرگس جون رو احساس می‬
     ‫کردم اما برایم مهم نبود… آن زمان هیچ برایم مهم نبود جز بابا رو ببینم و بگم‬
 ‫ترکمون نکن … اما چشمان غمگین پرستار که آنطور نگاهمان می کرد می توانستم‬
   ‫به راحتی درد یتیمی را بچشم … … نگاهی به دری که بر روی آن با خطوط قرمز‬
‫سی سی یو نوشته شده بود دوختم و با دستانی لرزان درش را باز کردم که نگاهم به‬
 ‫دکتر افتاد که با غمی رو به پرستار دیگر که از اتاق خارج می شد گفت دکتر:خیلی‬
  ‫وقت نداره بذارین به خواسته ی آخرش برسه دنیا دور سرم چرخید … خبری نبود‬
  ‫که دوست داشتم بشنوم …دکتر برگشت و با دیدن من سرش را با تأسف تکان داد‬
  ‫که قطره اشک مزاحم باز از گوشه ی چشمم سرباز زد و رو به دکتر نالیدم -دروغه‬
‫عمو مگه نه دکتر:برو دختر برو وقتش خیلی کمه بغضمو در گلو پنهان کردم و لبم را‬
   ‫به دندان گرفتم و مانند دخترهای سر به زیر به حرفایش گوش کردم و وارد اتاق‬
     ‫شدم … بابا محکم و پر استوارم بین آن همه دستگاه بود … دستگاهایی که هیچ‬
      ‫امیدی به آنها نداشتم … پاهایم لرزید …و زمزمه وار گفتم -بابا… قدمی به جلو‬
‫برداشتم و با صای پر از بغضم بلندتر گفتم -بابا جونم … حرفی نزد .. تکونی نخورد …‬
 ‫صدای بیب بیب دستگاها ..بغضم را بیشتر کرده بود .. با گریه قدمی جلوتر برداشتم‬
     ‫و بلندتر از قبل گفتم -بابایی خوبم حرفی نزد … باالی سرش ایستادم … صورت‬
‫سفیدش کبود شده بود … سرش را باند پیچی کرده بود … دستی به صورتش کشیدم‬


                                     ‫352‬
  ‫و نالیدم -بابایی تکانی نخورد …. صدای هق هق گریه ام باال رفت و لبخند بر روی‬
  ‫لب او نشست .. با دیدن لبخندش … گریه ام شدیدتر شد ….چشمانش را باز کرد و‬
  ‫مهربان و پدرانه نگاهم کرد و دست یخ زده ام را در دستش گرفت …. با صدای بی‬
    ‫جونی که به سختی خارج می شد گفت بابا:آخرش مثل دخترهای سوسول بهم‬
 ‫گفتی بابایی سرم را بر روی دستش گذاشتم و با صدای بلند هق هق گریه ام را سر‬
‫دادم …دستم را در دستش فشرد و ناله ای کرد که سیخ ایستادم و نگاهش کردم .. با‬
 ‫دیدن نگاه اشکی ام اخمی کرد و گفت بابا:تو گریه نکن ستاره دارم درد می کشم با‬
  ‫اون سن کم هم متوجه حرفش شده بودم … با سرعت اشکهایم را پاک کردم و زل‬
  ‫زدم به چشمانش و گفتم -اخماتو باز کن بابا ببین اشکامو پاک کردم اخمهایش به‬
  ‫سختی باز شد و باز لبخندی زد و دستم را فشرد و گفت بابا:مامانت خوبه غمگین‬
    ‫نگاهش کردم و سرم را دوبار تکان دادم و گفتم -آره .. آره خوبه توی اتاق بقلی‬
  ‫منتظر شماست بابا تلخ خندید و دستم را باال آورد و گفت بابا:هیچوقت دروغگوی‬
  ‫خوبی نبودی سرفه ای کرد … نگران نگاهش کردم و گفتم -بابا بابا لبخند مهربانی‬
 ‫زد و برای ادامه حرفش گفت بابا:برای همین همیشه وقتی شیطنتی می کردی می‬
‫دونستم کار توه و برای محافظت از آناهیتا و مهتاب هم که بوده به گردن می گرفتی‬
  ‫لبخندی میان بغضم زدم که خیره نگاهم شد و گفت بابا:وقت رفتنه باز اشک روانه‬
 ‫ی صورتم شد و گفتم -تورو خدا اینطور نگو بابا …ما بی تو و مامان چیکار کنیم بابا‬
   ‫خنده ای کرد … خنده اش به سرفه ای تبدیل شد و گفت بابا:دیدی لو دادی که‬
‫مامانت … نتونست حرفش رو ادامه بده .. هر دو اشک صورتمان را خیس کرده بود…‬
‫خم شدم و دستش را بوسیدم که گفت بابا:ستاره بابایی سرم را باال گرفتم و نگاهش‬
 ‫کردم که غمگین نگاهم کرد -جونم بابا بابا:باید برم مامانت تنهاست -بابا.. کاش می‬
 ‫تونستم بگم بابا پس تنهایی ما چه اما با عشقی که میان بابا و مامان بود رفتنش رو‬
‫قبول داشتم می دونستم جونشون به جون هم بسته است غمگین نگاهش کردم که‬
  ‫لبخندی زد و گفت بابا:از اینکه خودت خودت رو قانع می کنی همیشه خوشم می‬


                                     ‫452‬
   ‫اومد دستم را فشرد و ادامه داد بابا:تو برام پسری بودی که هیچوقت کمبودش رو‬
  ‫احساس نکردم ولی تو دختر قوییه من بودی ستاره ی باباش محکم و استوار سرفه‬
    ‫ای کرد … قدمی نزدیک رفتم و پر از ترس نگاهش کردم ..غمگین لبخندی زد و‬
‫گفت بابا:کاش اینقدر عمر داشتم که می تونستم ببینم هر سه تاتون سرو سامون می‬
  ‫گیرین اما عمر خدا دست ما نیست با افتخاری که همیشه در چشمانش می دیدم‬
 ‫نگاهم کرد و گفت بابا:می دونم از پس خودتون بر می آیین بخصوص تو که همیشه‬
‫از پس کارهات بر اومدی دستش را به سختی باال آورد و دستهایم را که دستش بود‬
‫به لبانش نزدیک کرد و آن را بوسید و گفت بابا:ازت خواهشی دارم ستاره لبهایم را از‬
        ‫زور گریه بهم فشردم و نگاهش کرد … اشک در چشمانش جمع شد و گفت‬
     ‫بابا:مواظب مهتاب و آناهیتا باش ستاره …می دونم تو می تونی از پس خودت بر‬
   ‫بیایی اما اون دوتا محتاج توان.. اون دوتا ضعیفن پر از احساس و شکنندگی قطره‬
‫اشک از چشمانم سرازیر شد که ادامه داد بابا:مواظب خواهرات باش که این جامعه پر‬
‫از طمع کاره پر از ریا و از خود زنی دستی به صورتم کشید و گفت بابا:می دونم حاال‬
‫متوجه حرفام نمی شی ولی می دونم اینقدر بزرگی که بتونی مواظب همه باشی نذار‬
  ‫یک غم خونه ی دلهاشون بشه با گریه دستم را بر روی دستش که بر روی صورتم‬
 ‫بود گذاشتم و با غم نالیدم -بابا توروخدا بابا:ازت خواهش می کنم ستاره دستش را‬
    ‫میان دو دستم گرفتم و با گریه دستش را بوسیدم و با خشم گفتم -بابا توروخدا‬
  ‫خواهش نکن اینا وظیفه است وظیفه بابا لبخند پر غروری زد و با چشمان نیمه باز‬
‫نگاهم کرد و به آرامی گفت بابا:تو غرورمی ستاره لبخندی زدم وبا غرور نگاهی به بابا‬
 ‫کردم ..با دیدن لبخند بر روی لبش و چشمان بسته اش و صدای بیب بلندی که از‬
‫دستگاه خارج می شد فهمیدم که دیگه بابا نیست … دیگه بابایی ندارم ….دیگه پدری‬
   ‫ندارم که در آغوش پر قدرتش بگیرتم … دیگه بابایی نیست که دستش رو بر روی‬
   ‫سرم بکشه و بگه”آفرین دخترم”… دستش را به آرامی بر روی سنیه اش گذاشتم‬
    ‫…همانطور که گریه می کردم .. پیشانی اش را بوسیدم و اروم زمزمه وار گفتم -‬


                                     ‫552‬
    ‫مواظبم بابا مواظب همه چیز بوسه ی دیگری بر روی گونه اش نهادم و گفتم -با‬
 ‫خیال راحت بخواب بابایی که خودم هوای همه رو دارم هم هوای خودمصدای فریاد‬
 ‫مهتاب که در اتاق پیچبد از بابا فاصله گرفتم و نگاهی به مهتاب کردم که جیغ می‬
‫کشید …از بابا فاصله گرفتم و با سرعت خودم را به او رساندم و او را در آغوش گرفتم‬
 ‫… از همون روز از همون روزی که زندگی یک رنگ دیگه ای را به ما نشان داد … با‬
‫وجود نرگس جون من بزرگ خونه بودم … با پولی ارثی که بابا گذاشته بود دیپلمم را‬
  ‫گرفتم و از همان موقعه شروع به کار کردم … نیازمند کار نبودم ولی دوست داشت‬
  ‫کار کنم و برای خانواده ام مستقل باشم … با کمک همسایمان که به تازگی مطبی‬
  ‫برای خودش زده بود منشی اش شدم … و من شدم ستاره ایی که حاال بود…ستاره‬
  ‫ای که اومده بود تا انتقام خواهرش رو از این مردم بگیره…با فشاری که به معده ام‬
‫وارد شد به سختی چشمانم را باز کردم … با دیدن هوای تاریک باز چشمانم را بستم‬
    ‫که صدای آشنایی به گوشم رسید که صدایم می کرد … چشمانم را به آرامی باز‬
  ‫کردم که صدایش را نزدیک گوشم شنیدم مهتاب:ستاره ! با شنیدن صدای آشنای‬
‫مهتاب در نزدیکی ام ….سیخ نشستم و نگاهم را به اطراف دوختم…. هنوز چشمانم پر‬
‫از خواب بود … نگاهم را گرداندم که نگاهم به مهتاب با لباس سفیدی پشت درختی‬
‫افتاد… دستانم شروع به لرزیدن کرد و با بغض زیر لب زمزمه کردم -مهتاب مهتاب با‬
           ‫آن لباس ابریشمی و سفیدش لبخند مهربانی زد و با غم چشمانش گفت‬
‫مهتاب:منتظره! با دیدن چشمان غمگینش اشک در چشمانم جمع شد و به آرامی از‬
      ‫جایم بلند شدم و رو به رویش ایستادم … رو به روی همزادی که حاال شاید با‬
   ‫دیدنش ممکن بود دیونه شده باشم … قدمی به مهتاب نزدیک شدم که قدمی به‬
    ‫عقب رفت و لبخند تلخی زد و گفت مهتاب:مواظبش باش ستاره چشماشو باز و‬
  ‫بسته کرد و همانطور که میان درختها می رفت بلند تر گفت مهتاب:هواشو داشته‬
   ‫باش پشت سرش رفتم … هر چی اون دور تر می شد قدم های من نیز تند تر می‬
  ‫شد و پشت سرش می رفتم …قدم های تند تر شد و شروع به دویدن کردم اما هر‬


                                     ‫652‬
‫چی به او نزدیکتر می شدم او دور تر می رفت … آنقدر دویده بودم که معده ام شروع‬
‫به سوزش کرد و ضعف سرتا سر تنم را در بر گرفت .. با دیدن ویال که رو به رویم بود‬
‫… به سختی خودم را به پله های ورودی رساندم … تکیه ام را به ستون پله ها دادم و‬
  ‫نفسم را بیرون فرستادم ….. نگاهی به آسمان سیاه کردم -کی هوا تاریک شده بود‬
 ‫متوجه نشده بودم .. شاید به دلیل خوابی از گذشته ها بود که هیچوقت متوجه گذر‬
‫زمان نمی شم … شاید دلیلش همین بود که اینقدر آرام شده بودم… اینقدر محکم …‬
‫همیشه حرفای بابا رو که به یاد می آوردم …محکم می شدم ….می شدم یک شخص‬
‫دیگه ای .. . راست ایستادم و به طرف پله ها رفتم .. قدمی به باال رفتم که یک جفت‬
  ‫چکمه جلوی چشمام قرار گرفت … همانطور که نفس ..نفس می زدم … سرم را باال‬
      ‫بردم که نگاهم در نگاه عصبی شایا گره خورد … ابروهایم باال رفت … با تعجب‬
   ‫نگاهش کردم که نفسش را عصبی بیرون داد و با صدایی که شبیه فریاد بود گفت‬
 ‫شایا:کــــجا بــــودی سرفه ای از درد سینه ام کردم و با قدمی که برداشت .. قدم‬
‫باال آمده را پایین آمدم … باز فریادی زد شایا:گـــفتــم کـــجــا بودی با نفس های‬
   ‫بریده نگاهش کردم و آرام گفتم -چـرا..داد می زنی قدم هایش را با سرعت پایین‬
   ‫آمد و بهونه ی هر حرکتی را از من گرفت … بازوهایم را در دستش گرفت و غرید‬
      ‫شایا:می دونی چند ساعته نیستی … یک نگاه به ساعت انداختی نفس عمیقی‬
 ‫کشیدم و با ناله ای که بازوهایم میان دستانش له می شد گفتم -ساعت ندارم جون‬
   ‫تو شایا با اخمی نگاهم کرد و گفت شایا:این وقت شوخیه به سختی بازوهایم را از‬
  ‫دستش خارج کردم و دستم را باال آوردم و نشانش دادم و گفتم -ببین ساعت توی‬
 ‫دستم نیست شایا:این دلیل توجیح کننده ای نیست ستاره مظلوم نگاهش کردم و با‬
‫نفسهای عمیقی که می کشیدم گفتم -بخدا خوابم برده بود برای همین نفهمیدم که‬
    ‫شب شده شایا نگاهش را از من گرفت و کالفه دستی در موهایش کشید و گفت‬
                   ‫شایا:بار دیگه بی خبر نرو با همان اخم نگاهم کرد و بلندتر گفت‬
‫شایا:فــــهمیــــدی سرم را با همان مظلومیت تکان دادم که تیکه ام را به بازویش‬


                                     ‫752‬
  ‫دادم و با بی حالی گفتم -به جای داد و فریاد کردن به منه مریض برس شایا:هرجا‬
       ‫گشتم نتونستم پیدات کنم نگران شدم با لبخند بی جونی نگاهش کردم و با‬
 ‫چشمکی گفتم -نگرانی خوبه شایا با تأسف سرش را تکان داد و زیر بازویم را گرفت‬
  ‫و من را به طرف خودش کشید و گفت شایا:رفته بودی بدویی درسته سرم را تکان‬
‫دادم …. پر حرص نفسش را بیرون داد و گفت شایا:مگه نگفتم برای بدنت ضرر داره -‬
‫به این دویدن احتیاج داشتم در ساختمان را باز کرد و هر دو وارد شدیم که پر سوال‬
‫پرسید شایا:اتفاقی افتاده؟.. غمگین سرم را باال گرفتم و با نگاهش کردم … نگاهش به‬
 ‫رو به رو بود و توجهی به من نداشت …توجه به منی که حقیقتها داغونم کرده بود….‬
    ‫چطور می تونستم به این مرد که جلوی خودم از عشق به خواهرم گفته بود بگم‬
    ‫خواهرم بادار بود و مادرت بچه ای که جونش بهش بسته شده بود رو کشته … با‬
‫احساس سنگینی نگاهم سرش را به طرفم برگرداند ….نگاهم را از او گرفتم و گفتم –‬
 ‫می خواستم اعصابمو آروم کنم هیچ اتفاق دیگه ای نیوفتاده پوزخند صدا داری زد و‬
   ‫گفت شایا:دروغگوی خوبی نیستی بازویم را فشرد و با صدایی که عصبی بود گفت‬
  ‫شایا:سعی کن بخصوص به من دروغ نگی بازویم را از دستش خارج کردم و او را به‬
  ‫عقب هل دادم و با صدایی که سعی می کردم آروم باشه گفتم -الزم نمی دونم که‬
 ‫همه چیز رو به تو بگم قدمی به طرفم نزدیک شد ..از جایم تکانی نخورىم… رخ به‬
 ‫رخم ایستاد و مقداری خم شد تا به چشمانم خیره شود … گفت شایا:دیدی خودتم‬
 ‫گفتی …پس اتفاقی افتاده که اینطور بهم ریختی و رفتی دویدی به عقب هلش دادم‬
 ‫..حتی یک سانت هم تکان نخورد .. صورتم را برگرداندم و با اخمی گفتم – آخه می‬
 ‫خوای بدونی که چی بشه چانه ام را گرفت و صورتم را به طرف صورتش برگرداند و‬
‫گفت شایا:منو تو اینجا با هم جنگ نداریم … قرار بود همدیگرو کمک کنیم پس بگو‬
‫دستم را بر روی سینه اش گذاشتم و خیره به چشمانش شدم… غمگین بودن همانند‬
    ‫چشمان مهتاب.. همانند چشمان خودم … دهانم را باز کردم که حرفی بزنم … با‬
   ‫صدای سرفه ی مصلحتی ساشا از او فاصله گرفتم و نگاهم را به ساشا دوختم … با‬


                                     ‫852‬
‫لبخند دندون نمایی نگاهمان می کرد… چشمکی به من زد و باز سرفه مصلحتی کرد‬
   ‫و به شایا اشاره کرد و گفت ساشا:هنجره ام پاره شد اما این داداش ما به من نگاه‬
  ‫نکرد نگاهم را به شایا دوختم که نگاهم می کرد …. لبخندی زدم …با مشتی که به‬
 ‫بازویش زدم اخمی کرد و گفت شایا:چیه چی شد ساشا:بـــــه… این تازه می پرسه‬
‫چی شده خنده ای کردم و شایا را که چشمانش پر تعجب شده بود را به طرف ساشا‬
         ‫که تازه متوجه اش شده بود برگرداندم …دستی در موهایش کشید و گفت‬
‫شایا:هواسم نبود جریان چیه من و ساشا بلند خندیدیم …. ساشا کنارم آمد و شانه ام‬
   ‫را گرفت و گفت ساشا:وقتی کسی مثل مهتاب جان کنارت باشه باید هم هواست‬
     ‫نباشه مهتاب جون را کش دار گفت که احساس کردم کنایه زده … با لبخندی‬
 ‫زورکی نگاهش کردم چشمکی زد… شاید پسر مادری بود که از او متنفر بودم … اما‬
  ‫گناه او نبود … همیشه مانند دوستی کنارم بود …یک برادری که هیچوقت بدی در‬
 ‫حقم نکرده بود… سرم را به طرف شایا برگرداندم که اخمی کرد و رو به ساشا گفت‬
‫شایا:خوب کارتو بگو ساشا ضربه ای به بازوی او زد و گفت ساشا:اه …خدایی آخر اخم‬
‫کردنی برادر من یک لبخندی چیزی فشاری به بازویم وارد کرد و با خنده رو به من‬
    ‫گفت ساشا:تو چطور تحملش می کنی دستم را بر روی دست ساشا گذاشتم و با‬
   ‫لبخندی نگاهم را به اخمهای شایا دوختم … کالفه بود …می تونستم خیلی راحت‬
    ‫کالفگی اش را که دست در موهایش می برد را ببینم … با همان لبخند گفتم –‬
  ‫اخمهاش برای من شیرینه …جــــذبه داره شایا سرش را بلند کرد و نگاهم کرد …‬
‫چشمکی به او زدم … ساشا خنده ای کرد و گفت ساشا:زن داداش اینفدر هندونه زیر‬
   ‫بغل این نذار که واویال می شه با این حرفش من را با خودش کشید و بلند گفت‬
 ‫ساشا:مثال” اومده بودم بگم شام حاضره خودم هم موندگار شدم چقدر شماها حرف‬
   ‫می زنین خنده ای کردم و مشتی به بازویش زدم و گفتم – هـــــو به ما نگو ها‬
‫یک ساعت خودت مارو به حرف گرفتی ساشا با تعجب نگاهم کرد و یک تای ابرویش‬
   ‫را باال برد و گفت ساشا:نه بابا شما هم بله دیگه چشمکی به او زدم و گفتم – چه‬


                                    ‫952‬
 ‫جورشم بــــله ساشا خنده ی بلندی سرداد و گفت ساشا:ببینم اینقدر بی شوهری‬
    ‫به سرت زده بود که سر سفره ی عقدتم اینطور بـــله رو کش دار دادی خودمو‬
   ‫مظلوم کردم و با غنچه کردن لبم گفتم -خوب با اجازه بزرگترامون که شما باشی‬
     ‫بـــله ساشا باز خنده ی بلندی سر داد و محکم به پشت کمرم زد و بلند گفت‬
 ‫ساشا:دمــــت جـــیز حالیدم به جون تو بخاطر ضربه ی محکمی که به کمرم زده‬
 ‫بود … معده ام فشرده شد … اما با دردی که داشتم باز لبخندی زدم و همراه با درد‬
 ‫گفتم -دستت بشکنه ساشا مردم با ناله ای که ناخداآگاه از دهانم خارج شده بود …‬
‫قدم های محکمش رو که به طرفم برداشت احساس کردم … شایا به طرفم خم شد و‬
‫دستش را دور کمرم حلقه کرد و نگران گفتشایا:حالت خوبه تو لبخند بی جونی زدم‬
‫و نگاهم را به ساشا دوختم که شوکه ایستاده بود و به زمین خیره شده بود دوختم و‬
     ‫به آرامی به شایا گفتم -ببین چرا این داداشیت شوکه شده شایا اخمی کرد و با‬
‫صدای بلندی گفت شایا:وقت این نیست که ببینم شوکه هست یا نه تو بگو چت شد‬
‫با صدای داد شایا … ساشا به خودش امد و نگاهمان کرد … با دیدن من که خم شده‬
     ‫بودم نزدیک اومد و گفت ساشا:چی شده؟ شایا با اخمی سرش را باال گرفت و با‬
 ‫صدای که سعی در پنهان عصبانیتش داشت گفت شایا:هم هیکل توه اینطور محکم‬
 ‫می زنی پشت کمرش ساشا ابروهایش باال رفت و گفت ساشا:من اونقدر محکم نزدم‬
   ‫که… با قدمی که شایا به طرفش برداشت حرفش نیمه تموم موند …. دست به کار‬
  ‫شدم و جلوتر اینکه شایا یقه اش رو بگیره … یقه شایا رو گرفتم و گفتم -شایا اون‬
‫آروم به کمرم زد شایا نگاه اخم کرده اش را از ساشا گرفت و به من دوخت که لبخند‬
     ‫دلگرمی زدم و گفتم -قرصامو نخوردم امروزم از حدم بیشتر دویدم برای همین‬
   ‫دیگه… با فشرده شدن بازویم در دستان پر قدرتش .. ناله ای کردم … ساشا قدمی‬
        ‫جلو برداشت و گفت ساشا:چیکار می کنی شایا شایا سرش را باال گرفت و با‬
‫عصبانیت نگاهش را به ساشا دوخت و بازویم را رها کرد و بدون حرف دیگری به من‬
  ‫و ساشا بزند من را با خودش کشید و ساشا نیز پشت سرمان کشیده شد .. به عقب‬


                                    ‫162‬
‫برگشتم و نگاهی به ساشا کردم که اخم کرده بود … سرم را با تأسف تکان دادم و هم‬
‫قدمش شدم و به آرومی که خودش بشنود گفتم -آروم باش شایا شایا نیم نگاهی به‬
‫من انداخت و با همون اخم گفت شایا:خیلی مثل بچه ها رفتار می کنی شونه ای باال‬
   ‫انداختم و گفتم -خوب چیکار کنم وقتی عصبی می شم باید یکجورایی آروم بشم‬
‫شایا:من هم برای اینکه عصبانیت رو خالی کنم باید یکجوری خودمو آروم کنم خنده‬
  ‫ی ریزی کردم و گفتم -خدایی شایا تو کی عصبی نیستی …فکر کن هر پنج دقیقه‬
‫باید خودت رو آروم کنی شایا با اخمی نگاهم کرد که شکلی برایش در آوردم و گفتم‬
    ‫-همیشه اخمویی و عصبی ایــــش شایا به کناری هلم داد … خنده ای کردم و‬
  ‫چشمکی به او زدم … لبخند کمرنگی بر روی لبش نشست … نگاهی به ساشا کردم‬
‫که با چشمان گرد شده نگاهمان می کرد … از کنارمان گذشت و در اتاق را باز کرد و‬
   ‫قبل از خارج شدن طوری که من و شایا بشنویم گفت ساشا:دیونن بخدا خنده ای‬
   ‫کردم .. شایا با تأسف شانه ام را گرفت و نگاهی به من گفت شایا:توی یک برخورد‬
    ‫تورو شناخته وای به حال دیگران ابروهایم با حرف شیطونش باال رفت و نگاهش‬
  ‫کردم که بدون حرفی وارد شد و من را نیز با خودش کشید … هر دو وارد اتاق غذا‬
‫خوری شدیم … در باز شد و بقیه نیز وارد شدن با دیدن آروین که خمیازه می کشید‬
  ‫…دست شایا رو دور شانه ام کنار زدم …. خم شدم و لپ آروین رو محکم بوسیدم و‬
‫گفتم -ببند دهنتو مگس می ره توش آروین خنده ای کرد … سرخوش از خنده اش‬
‫راست ایستادم … نگاهم در نگاه پر از کینه ی خواهر سیندرال و مادرش گره خورد …‬
    ‫لبخند خونسردی به هر دوی آنها زدم … اخمی کردن و با عشوه ای صورتشان را‬
    ‫برگرداند …زرین خاتون … نگاهی به شایا کرد که سر میز نشسته بود …به طرفش‬
  ‫رفت … آناهیتا کنارم قرار گرفت …لبخند پهنی زدم و به طرف آناهیتا برگشتم و با‬
    ‫چشمکی گفتم -آنی این تیکه رو داشته باش آناهیتا با تعجب نگاهم کرد و گفت‬
   ‫آناهیتا:کدوم تیکه رو خنده ای به حرف گیچ شده اش کردم و به طرفی که زرین‬
 ‫خاتون رفته بود رفتم … زرین خاتون با لبخندی صندلی را کنار کشید و خواست بر‬


                                    ‫162‬
‫روی آن بنشیند که قدم هایم را تند کردم و به جای او کنار شایا …. بر روی صندلی‬
‫که بیرون کشیده بود نشستم و با لبخند پهنی رو به زرین خاتون که ایستاده بود و با‬
  ‫تعجب نگاهم می کرد گفتم -دستتون درد نکنه مادر شوهر عزیز نگاهی به آناهیتا‬
   ‫کردم که با دهانی باز نگاهم می کرد و زبونی برایش در آوردم که خنده ای کرد و‬
 ‫همه نگاها را به طرف خودش جلب کرد … با خنده نگاهم را به او دوخته بودم که با‬
     ‫دیدن نگاه همه …با عجله خم شد و خنده ی مصلحتی کرد و گونه ی آروین را‬
 ‫بوسید و گفتم آناهیتا:نکن خاله قلقلکم می آد صورت سرخ شده از خجالتش را باال‬
    ‫آورد و ببخشیدی گفت که خنده ی ریزی کردم… دست شایا بر روی دستم قرار‬
     ‫گرفت … با همان خنده نگاهم را به او دوختم …سرش را به طرفم خم کرد و به‬
   ‫آرومی گفت شایا:شر به پا نکن دختر لبخند پهنی زدم .. و با نادیده گرفتن زرین‬
   ‫خاتون خودم را به طرف شایا خم کردم و با شیطنت گفتم -داشتم حالشو جا می‬
   ‫آوردم شایا:از خجالتش کال” مشخص بود خنده ای کردم -خجالتش خودش حال‬
 ‫داره جون تو شایا اخمی کرد …سرم را مظلوم خم کردم و اخمهای در هم رفته اش‬
      ‫را با دست باز کردم و به آرومی گفتم -اخم نکن ارباب جون دلمو…. ساشا:نمی‬
   ‫شینین مامان با صدای ساشا… با حرف نیمه تمامم ..چشمانم را بستم و سرم را به‬
‫طرف زرین خاتون بر گردوندم و چشمانم را باز کردم …. زرین خاتون با اخمی نگاهم‬
  ‫می کرد که شایا حرف ساشا را تکرار کرد و گفت شایا:مامان زرین چیزی شده یک‬
‫تای ابرویم را با لبخندی برای اخم زرین خاتون باال دادم که با لبخندی زورکی رو به‬
 ‫شایا کرد و گفت زرین خاتون:نه اشتها ندارم با گفتن این حرف با اخمهای درهم از‬
   ‫اتاق خارج شد … لبخند عمیقی زدم که شایا با چشمان ریز شده نگاهم کرد … با‬
 ‫همون لبخند حفظ شده شانه ای باال انداختم و نگاهم را به بقیه دوختم.. .. ساشا با‬
   ‫تعجب به در نگاه می کرد … سوسن اخم کرده بود و با نگاهش در حال ارزیابی ام‬
‫بود … نگاهی به نرگس جون کردم که در فکر بود و نگاهش به ساشا که رو به رویش‬
  ‫نشسته بود … با تعجب نگاهی به نرگس جون کردم که اینطور به ساشا خیره شده‬


                                     ‫262‬
    ‫بود …. کاسه ای پر از سوپ جلویم قرار گرفت … با تعجب سرم را باال گرفتم و به‬
    ‫شایا نگاه کردم … شایا اخم کرده نمک را نیز کنارم گذاشت و گفت شایا:بخور تا‬
   ‫داروهاتو بدم درد معده ات کمتر بشه نگاهم را از او گرفتم و نگاهم را به غذا های‬
 ‫روی میز دوختم و با حسرت گفتم -شایا من گشنمه با اخم همیشگیش نگاهم کرد‬
 ‫و گفت شایا:سوپتو بخور با ناراحتی نگاهم را به سوپ دوختم و دست شایا را گرفتم‬
  ‫…مظلوم گفتم -همه اش داری بهم سوپ می دی من غذا می خوام شایا چشماشو‬
     ‫ریز کرد و به طرفم خم شد و گفت شایا:می دونی که این مظلومیتت جلوی من‬
 ‫فایده نداره سوپ رو به طرفم هل داد و گفت شایا:می خواستی اینقدر سرخود کاری‬
‫نکنی که این بال سرت بیاد سوپ رو به طرفش گرفتم و گفتم -این بالییه که تو سرم‬
   ‫آوردی دستم رو به طرف غذایی که برای خودش کشیده بود دراز کردم و گفتم -‬
  ‫خودت می خوای غذاهای خوب خوب بخوری به من از این غذا آبکیا می دی شایا‬
       ‫محکم به پشت دستم زد …. اخمی کردم و پشت دستم رو خاروندم که گفت‬
             ‫شایا:دست درازی نکن به غذای دیگرون نگاهم رو به غذاش دوختم ….‬

                                                               ‫رمان عشق ارباب‬

   ‫مرغ سوخاری و سیب زمینی سرخ شده و مقداری برنج و کشک بادمجون کنارش‬
‫ریخته بود دوختم و با ناله گفتم -شایا معده ام درد می کنه از گشنگی شایا باز سوپ‬
   ‫را به طرفم گرفت و گفت شایا:بخور شاید توی غذام زهر باشه باز راهی بیمارستان‬
‫می شی لبو لوچمو آویزون کردم و گفتم -داری بچه خر می کنی شایا لبخندی زد و‬
   ‫قاشقی در سوپم گذاشت و آرام گفت شایا:یعنی خر کردن تو به همین آسونیاست‬
‫اخمی کردم و پشت چشمی نازک کردم و گفتم -شــــایـــا لبخندش عمیق تر شد‬
‫و با اشاره ای به کشک بادمجونش کرد … گفت شایا:سوپتو بخور که اینو منو تو با هم‬
  ‫می خوریم نگاهی به بقیه غذاهاش کردم … خنده ی بی صدایی کرد ….. سرم را به‬
  ‫طرف سوپم برگرداند و گفت شایا:اینقدر هیز بازی به غذای من در نیار که بقیه رو‬


                                     ‫362‬
‫نمی تونم بهت بدم چون روغناش زیاده و برای معده ای که تازه شستوشو شده خوب‬
  ‫نیست نگاهی به سوپ کردم و به ارومی گفتم -انشاهلل اون کسی رو که منو به این‬
‫روز انداخته اسهال ده روزه بگیره با صدای پر از خنده ی شایا سرم را باال گرفتم و با‬
 ‫چشمان گرد شده و ابروی باال رفته نگاهش کردم که برای اینکه خنده اش را پنهان‬
  ‫کند سرفه ای مصلحتی کرد … اخمی کردم و گفتم -کــــوفت خودتو مسخره کن‬
    ‫شایا لیوان آبی را برای خودش ریخت و خنده اش را با آب سر کشید … با اخمی‬
  ‫سرم را به طرف بقیه برگرداندم که با دیدن قیافه بهت زده ی همه ی آنها و دهان‬
‫باز سوسن که لقمه را گرفته بود و لپ پر از غذای یوسف که غذا را نجویده بود خنده‬
 ‫ای کردم و برای اناهتیا که دستش را به زیر چانه زده بود و با دهانی باز به شایا نگاه‬
 ‫می کرد ابرویی باال انداختم … سنگینی نگاه شخصی را بر روی خودم احساس کردم‬
     ‫… با دیدن میالد و ساشا که نگاهم می کردن لبخندی زدم که ساشا سرش را با‬
  ‫لبخندی تکان داد و مشغول خوردن شد … اما میالد با نگاهی عجیب نگاهم کرد و‬
    ‫بدون حرفی با یک ببخشید از سر میز بلند شد و از اتاق خارج شد… شانه ای باال‬
    ‫انداختم و رو به شایا گفتم -وااا این چش شد شایا نگاهش را از طرفی گرفت و با‬
  ‫اخمی رو به من کرد و گفت شایا:هیچی …تو چیکار به دیگران داری با پام از پایین‬
 ‫میز به پاش زدم و با اخمی گفتم -وقتی می گم که تیکه روانی داری باور نمی کنی‬
‫صورتم را برگرداندم و پر حرص گفتم -دیـــوونه قاشوق سوپ را پر کردم و با انزجار‬
  ‫چشمانم را بستم و قاشق سوپ پر شده را در دهانم فرو بردم و پر صدا آن را قورت‬
‫دادم و چشمان را باز کردم که نگاه خیره شایا را بر روی خودم احساس کردم … شایا‬
    ‫ابرویی باال انداخت و گفت شایا:همچین سوپ رو خوردی انگار زهرمار بهت دادم‬
      ‫لبخند دندون نمایی زدم و گفتم -دارم اینطور می خورم که جایی برای کشک‬
  ‫بادمجون داشته باشم شایا سرش را به زیر انداخت که با لرزیدن شانه اش فهمیدم‬
   ‫که در حال خندیدن … باز اخمی کردم و صورتم را برگرداندم که نگاهم به یوسف‬
     ‫افتاد که کنار سوسن نشسته بود … اخمم عمیق تر شد …. صدای عصبی شایا را‬


                                       ‫462‬
 ‫شنیدم که گفت شایا:سوپتو بخور شانه ای باال انداختم و به ارامی گفتم -به من چه‬
     ‫شایا نفسش را پر صدا بیرون داد و هر دو بدون حرف اضافه ی دیگری مشغول‬
‫خوردن شدیم … ولی جای تعجبم اینجا بود که چرا فرح بانو سر میز نبود … شانه ای‬
    ‫باال انداختم و سوپم را تا ته خوردم … چند لحظه ای صبر کردم تا مطمئن بشم‬
‫سالمم یا نه …دو بار بازدمم را بیرون دادم و چشمانم را باز کردم….. نگاه شایا را که با‬
‫تعجب نگاهم می کرد را بر روی خودم احساس کردم … سرم را باال گرفتم و نگاهش‬
 ‫کردم و گفتم-چیه دارم نگاه می کنم سالمم هنوز یا نه شایا دستش را به زیر چانه‬
   ‫زد و گفت شایا:چی شد حاال سالمی یا نه لبخندی زدم و گفتم -اوهوم سالمم . با‬
 ‫مظلومیت نگاهی به بشقابش کردم …که با دیدن کشک بادمجون دست نخورده اش‬
‫چشمانم برق زد … رو کردم به شایا و گفتم -جون تو اگه نباشه … جون همین مامان‬
‫زرین جون دیگه به این غذاها اعتماد ندارم شایا ابروهایش را باال برد و گفت شایا:که‬
    ‫اینطور پس دیگه اینو نمی خوری بشقابش رو کنار زد که دستمو دراز کردم و با‬
 ‫حالت پشیمونی گفتم -خجالت بکش و یک زره تعارف کردن یاد بگیر قاشقم را در‬
‫کشک بادمجون بردم و همونطور که در دهانم فرو می کردم با دهانی پر گفتم -تازه‬
  ‫این آشپزه بیچاره وقتی می بینه که تو کشک بادمجونتو نخوردی دلش می شکنه‬
  ‫شایا سرش را تکان داد و باز مثل قبل دستش را به زیر چانه زد و با حالت تعجبی‬
    ‫گفت شایا:ااا واقعا” قاشق دیگر در دهان گذاشتم و با چشمان بسته سرم را تکان‬
 ‫دادم و گفتم -اهوم جون مامان زرین خاتونت دارم راست می گم شایا:به مامان من‬
‫چیکار داری تو لبخند دندون نمایی زدم و چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم که با‬
    ‫اخمی نگاهم می کرد… . بی خیال و خونسرد قاشقی پر از کشک بادمجون را در‬
 ‫دهان گذاشتم و خودم را به طرفش خم کردم و آروم گفتم -از عشق زیادش رو که‬
  ‫به خودم می بینم برای همین کارهای زیادی باهاش دارم شایا با همون اخم تکیه‬
  ‫اش را به صندلی داد و مشکوک گفت شایا:تو چرا مشکوک می زنی ؟ همانطور که‬
‫دهانم را پر می کردم با خنده گفتم -من مشکوک خداییم با خنده از پشت میز بلند‬


                                       ‫562‬
‫شدم و نگاهی به سوسن که با اخمی نگاهم می کرد … چشمکی زدم و از اتاق لنگان‬
  ‫لنگان خارج شدم ….نفسی از خارج شدنم کشیدم … لبخندی از حرص دادن زرین‬
 ‫خاتون زدم و آرام به طرف آشپزخونه راه افتادم … از خستگی تکیه ای به در دادم و‬
‫نگاهم را به عالیه که غذایش را می خورد دوختم … غمگین بود …چطور می تونستن‬
  ‫دختری به معصومی و خوشگلی او را به این روز بیندازن … آهی کشیدم و نگاهم را‬
 ‫به آشپز دوختم و برای اینکه متوجه حضورم شده باشن ..سرفه ای کردم … نگاه هر‬
   ‫دوی آنها به من دوخته شد … لبخندی زدم …جواب لبخندم را با لبخند مهربونی‬
‫دادن آشپز:کاری داشتین خانوم چشمامو باز بسته کردم و با همون لبخند حفظ شده‬
‫بر روی لبم گفتم -نه …فقط اومده بودم بابت شام خوشمزه تشکر کنم چشمان آشپز‬
‫درخشید و با لبخندی چندبار سرش را تکان داد … نگاهی به عالیه کردم که با لبخند‬
     ‫پر از غم نگاهم می کرد … چشمکی به او زدم و اشاره ای بهش کردم و گفتم -‬
 ‫همراهم بیا کارت دارم عالیه سرش را به زیر انداخت و من من کنان در حالی که با‬
    ‫گوشه ی روسریش بازی می کرد گفت عالیه:من..من.. مشکوک قدمی به طرفش‬
‫برداشتم و نگاهی به آشپز کردم که با تأسف و ناراحتی نگاهش به عالیه بود … اخمی‬
 ‫بر روی پیشانی ام نشست و گفتم -اتفاقی افتاده عالیه و آشپز پر از ترس سرشان را‬
 ‫باال گرفتن و نگاهم کردن و با هم گفتن -نه چه اتفاقی دست به سینه نگاهی به هر‬
‫دوی آنها کردم و از باال به پایین نگاهشان کردم و مشکوک گفتم -حکیمه کجاست؟‬
    ‫عالیه با ترس نگاهی به آشپز و بعد به من انداخت و بدون حرفی سرش را به زیر‬
 ‫انداخت که قدمی به او نزدیک شدم و دستش را گرفتم که جیغش به هوا رفت … با‬
  ‫تعجب دستم را پس کشیدم …. اشک صورت زیبای عالیه را خیس کرد … با تعجب‬
     ‫نگاهی به دستهایش کردم که زیر روسریش پنهان کرده بود و گفتم -عالیه چی‬
 ‫شده؟ حرفی نزد که آشپز با نگرانی به جای او گفتآشپز:هیچی نشده خانوم …یعنی..‬
    ‫دستم را باال بردم و با اخمی به هر دوی آنها نزدیک شدم و دست عالیه را از زیر‬
  ‫روسریش بیرون کشیدم که با دیدن کف دست سوخته اش …چشمانم گرد شد و با‬


                                     ‫662‬
‫تعجب به آنها چشم دوختم و گفتم -چــــی شده؟ عالیه با گریه سرش را باال گرفت‬
 ‫و نگاهم کرد .. یک نگاهی که یک دنیا شکایت داشت .. یک دنیا گله … دستم را به‬
 ‫طرف صورتش دراز کردم وبا مهربونی گفتم -چی شده عزیزم چه بالیی سر دستای‬
   ‫خوشگلت اومده صدای هق هق گریه اش باال رفت …. با ناراحتی سرم را به طرف‬
    ‫آشپز برگرداندم …آشپز با گوشه ی روسری اشکش را پاک کرد و به آرامی گفت‬
‫آشپز:داشته آشپزی می کرده که دستش سوخته کف دستش را باز کردم و نگاهم را‬
        ‫به آن دوختم … من قول داده بودم که مواظبش باشم … قول دادم که هوای‬
 ‫خواهرش رو داشته باشم … با ناراحتی نگاهی به عالیه کردم … می دونستم توی این‬
‫خونه قانونه که فقط آشپز باید آشپزی کنه … دستانش را باال آوردم و غمگین نگاهی‬
   ‫به آنها کردم و به آرامی گفتم -این سوختنی برای غذا نیست؟ عالیه نگاهم کرد ..‬
 ‫نگاهی که دلم رو سوزاند … نگاهی که دلخوری و نفرت رو خیلی راحت می تونستم‬
‫از اون ببینم … نگاهم را به آشپز دوختم و گفتم -بار دیگه به من دروغ نگو سرم را با‬
  ‫تأسف تکان دادم … و قدمی با ناراحتی از آنها به عقب برگشتم… که آشپز شرمنده‬
 ‫قدمی جلو آمد و گفت آشپز:بخدا خانوم مجبورمون کردن یعنی … پوزخندی زدم …‬
 ‫پوزخندی از مجبور شدن آنها …. پوزخندی که توی این خونه همه از سر اجبار باید‬
‫زندگی می کردن…..پوزخندی از ترسی که در دلهای همه بود… نگاهی به عالیه کردم‬
‫که هنوز گریه می کرد و غمگین گفتم -قول دادم مواظبش باشم لبخند تلخی زدم و‬
     ‫سرم را به زیر انداختم و گفتم -شرمنده داداشت شدم عالیه… شرمنده چشمای‬
    ‫نمناک اون برداری که از من خواست مواظبت باشم هق هق عالیه باال گرفت ….‬
  ‫دستش بین دستانم قرار گرفت و با ناله گفت عالیه:بی گناه بودم خانوم معلم … به‬
 ‫جون احمد بی گناه قصاص شدم او را در آغوش گرفتم و به خود فشردم که ناله ای‬
‫کرد … گونه اش را بوسیدم و گفتم -فقط بهم بگو کی این بال سرت آورده حرفی نزد‬
‫فقط اشک بود که از چشمانش سرازیر می شد و هق هقی که فضای آشپزخانه را در‬
  ‫بر گرفته بود … نگاهی به آشپز کردم که سرش را تکان داد و شروع کرد به تعریف‬


                                     ‫762‬
   ‫کردن آشپز:نشسته بودیم توی آشپزخونه که حکیمه اومد تو آشپزخونه و از عالیه‬
  ‫خواست که اتاق آقا یوسف رو تمییز بکنند …عالیه هم که اتاق یوسف رو تمییز می‬
     ‫کرد آقا یوسف از حمام خارج می شن و… با چشمانی پر از خشم نگاهم را به او‬
  ‫دوختم و عالیه را به خود فشردم و با صدای عصبی گفتم -نکنه این مردیکه کاری‬
         ‫کرده عالیه سرش را از روی شانه ام برداشت و نگاهم کرد و شرم زده گفت‬
   ‫عالیه:بخدا خانوم معلم اون به من دست درازی کرد …من خواستم از اتاقشون برم‬
 ‫بیرون که کمرمو گرفتن منم مجبور شدم بزنم تو گوشش با پشت دستش اشکش را‬
  ‫پاک کرد و با حالت زاری گفت عالیه:باشه که دختر فقیریم ولی به اون خدای احد‬
  ‫واحد من هیچ چشمی به مردای این خاندان ندارم من بی گناهم قدمی به طرفش‬
‫برداشتم و اشکهایش را پاک کردم و با مهربونی گفتم -می دونم عزیزم من هیچوقت‬
‫به پاکی تو شک نمی کنم موهایم را به پشت گوشم بردم و اخمم را به چهره آوردم و‬
   ‫گفتم-کی دستش رو سوزونده آشپز:حکیمه خانوم سرم را تکان دادم وچشمانم را‬
 ‫بستم و به ارامی باز کردم و گفتم -می دونم باهاش چکار کنم هر دو با ترس نگاهم‬
‫کردن که لبخند آرامش بخشی زدم و گفتم -غصه نخورین به روش خودم باید کاری‬
‫کنم عالیه با لبخند غمگینی نگاهم کرد که دستش را گرفتم و نوازش گونه گونه اش‬
 ‫را نوازش کردم و گفتم -من سر قولم همیشه هستم عالیه با لبخندی چشمان را باز‬
‫و بسته کرد که پشتم را به آنها کردم و از آشپزخانه خارج شدم .. اخمی کردم … باید‬
‫از یک جا این بازی مسخره رو شروع می کردم … وارد سالن شدم که صدای خنده به‬
‫گوشم رسید و وارد شدم … با دیدن همه که دور همدیگر نشسته بودن .. پوفی کردم‬
 ‫… حوصله جمع رو نداشتم … قدم هایم را به طرف پله ها برگرداندم … که نگاهم به‬
    ‫شایا که با اخمی دورتر از همه نشسته بود افتاد… اخمهایم در هم رفت .. خشمم‬
‫بیشتر شد … چطور اون ارباب ابن خونه است اما …هیچ کاری نمی کرد … خودش رو‬
 ‫تکون نمی داد ببینه توی این خونه ی کوفتی چه خبره … شایا با احساس سنگینی‬
 ‫نگاهم نگاهم کرد که با نفرت نگاهم را از او گرفتم و زیر لب زمزمه کردم -با مهتاب‬


                                     ‫862‬
  ‫هم همین کارو کردن سرم را باال گرفتم و با اخمی نگاهش کردم … نگاهش به من‬
 ‫بود … نگاهی که با تعجب نگاهم می کرد … چطور می تونست به این چیز ها که در‬
   ‫خانه اش پیش می افتاد بی خبر باشد …غمگین نگاهمو از او گرفتم و با سرعت با‬
  ‫همان پاهای لنگان از پل ها باال رفتم و خودم را به اتاق رساندم …نگاهی به اطراف‬
    ‫اتاق انداختم … بدنم تب دار شده بود … از درون می سوختم … صدای آناهیتا …‬
 ‫صدای هق هق گریه عالیه ..بدن تبدارم را ملتهب تر می کرد … با دیدن در حموم با‬
 ‫همون لباسها وارد حموم شدم … لباسهایم را یکی یکی از تن خارج کردم و خودم را‬
  ‫به آب سرد سپردم… نفسم با آب سرد باال نمی امد و خود همین را می خواستم ..‬
    ‫یک لحظه ایی آرامش … یک لحظه ای سکوت… چشمامو بستم که باز مهتاب رو‬
  ‫روی تخت بیمارستان دیدم … با سرعت چشمامو باز کردم و غمگین به دیوار رو به‬
‫روم خیره شدم … نمی خواستم این اتفاق دوباره تکرار بشه تکراری از مهتاب و ستاره‬
  ‫.. نمی خواستم احمد هم دچار دردی که من می کشم بشه …زانوهام خم شد و به‬
      ‫زانو درامدم … صدای عالیه در گوشم تکرار شد “بیگناهم … بخدا من بیگناهم”‬
  ‫زانوهایم را در آغوش گرفتم … مهتابم همینطور زجه زده بود .. مهتاب همینطور از‬
     ‫بیگناهیش حرف زده بود…سرم را بر روی زانویم گذاشتم … دوست داشتم فریاد‬
  ‫بکشم داد بزنم .. اما وقتش نبود … باید سکوت می کردم … اما جواب سکوتم نباید‬
     ‫جواب سکوت شایا باشه … نباید بذاره این اتفاق ها بیوفته… از شدت سردی آب‬
 ‫دندانهایم بهم می خوردن …. ضربه های محکمی به در وارد شد و صدای پر ابهتش‬
  ‫که مهتاب را صدا می زد به گوشم رسید شایا:مـــهتاب..مـــهتاب لبخند تلخی بر‬
‫روی لبم نشست … زیر لب ناله ای کردم و نالیدم -تو با من چه کردی مهتاب سرم را‬
 ‫بر روی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم … صدای داد و فریادش رو می شنیدم‬
    ‫ولی قدرت اینکه … از جایم بلند شوم را نداشتم … اما باید بلند می شدم … نباید‬
 ‫ضعیف می شدم .. می تونستم بعد از تموم شدن این بازی با خیال راحت عصبانیتم‬
  ‫رو خالی کنم .. می تونستم این بغض لعنتی رو رها کنم …می تونستم به تنهایی به‬


                                     ‫962‬
 ‫یکی مثل مهتاب یکی مثل عالیه از شر یوسف هایی که وجود داشت خالص کنم …‬
  ‫با دستهای لرزون دستم را دراز کردم و دوش آب رو بستم و با پاهای لرزون از وان‬
‫خارج شدم که باز فریاد زد شایا:این در لـــعنتی رو باز می کنی یا نه پوزخندی زدم‬
‫… صداش پر بود از نگرانی …اما دلخوریم از نگرانی او بیشتر بود…. دلخور بودم از اونی‬
       ‫که هیچ نمی دونه .. .. بدون اینکه حرفی بزنم هوله ای که آویزون شده بود را‬
  ‫برداشتم …. بدون انکه تنم را خشک کنم …هوله را به تن کردم و بی توجه به سر و‬
 ‫تن نادرستم .. در حموم رو باز کردم .. شایا که پشتش به من بود با اخمی به طرفم‬
  ‫برگشت … با دیدن من در اون حالت با چشمان گرد شده نگاهم کرد و سرش را به‬
 ‫زیر انداخت… اخمی کردم و دست به سینه نگاهش کردم و گفتم -هوووم چی شده‬
‫صورت اخم کرده اش را می توانستم با سر به زیر انداخته اش تصور کنم شایا:این چه‬
 ‫ریختیه درست کردی برای خودت نگاهی به خودم از باال به پایین کردم که فقط با‬
   ‫یک هوله جلویش ایستاده بودم و بی خیال شانه ای باال انداختم و گفتم -که چی‬
         ‫..ریختم چشه شایا چشمانش را بست و نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت‬
  ‫شایا:ستاره برو تو حموم اخمی کردم و قدمی به طرفش برداشتم و گفتم -مشکلت‬
‫چیه شایا شایا سرش را به طرف دیگر برگرداند … مشتی به سینه اش زدم و گفتم -‬
     ‫یک بار می گی بیا بیرون یک بار می گی برو تو یقه اش رو گرفتم و بین مشتم‬
     ‫فشردم و بلندتر گفتم -مشکلت با منه یا با خودت شایا نگاهش را باال گرفت …‬
‫غمگین نگاهش کردم … نگاهش عجیب بود .. خالی بود …تهی .. لبخند تلخی زدم …‬
‫با دیدن غم چشمانش غمگین نگاهم کردم … دستش را باال آورد…. دستی به صورتم‬
‫کشید و با ناراحتی گفت شایا:چرا اینقدر ناراحتی سرم را با حالت زاری بر روی سینه‬
     ‫اش گذاشتم … دنبال آرامش می گشتم … آرامشی که از این افکار آرومم کنه ..‬
    ‫آذامشی که دلخوریم را از بین ببرد…. آرامشی که از حرفایی که به گوشم رسیده‬
 ‫آروم بشم… یقه اش را در مشتم فشردم و اروم گفتم -می خوام آروم باشم شایا اما…‬
             ‫با باز شدن در اتاق حرفم را نصفه رها کردم که فریاد شایا از جا پراندم‬


                                      ‫172‬
    ‫شایا:گــــمشو بیرون ساشا سرم را بلند نکردم تا ساشا را ببینم ..تنها چیزی که‬
‫شنیدم بسته شدن در بود و صدای شایا که گفت شایا:رفته بود کلید بیاره تا بتونم در‬
    ‫حموم رو باز بکنیم حرفی نزدم … سکوت کردم .. اینبار دوست داشتم در سکوت‬
 ‫کارهایم را انجام دهم …چشمامو بستم و با ارامش به صدای نفسهای سنگینش و به‬
‫ملودی قلبش گوش سپردم … من ارامشم رو پیدا کرده بود در اغوش او … در اغوشی‬
‫که احساس گناه همراه با خیانت همراه داشت .. دست های شایا پشتم محکم تر شد‬
 ‫و صدای آرامش را نزدیک گوشم شنیدم که گفت شایا:دختر چرا اینقدر توی خودت‬
‫خالی می کنی نوازش گونه دستش را پشت کمرم کشید و نزدیک گوشم گفتشایا:اگه‬
 ‫بیرون نمی اومدی صد در صد حمله ی عصبی بهت وارد می شد خودم را بیشتر به‬
 ‫او چسپاندم که زمزمه وار گفت شایا:چی باعث اینطور عصبی شدنت شده کوچلو در‬
  ‫بین ناراحتی با بیان کوچلو لبخندی بر روی لبم نشست … کاش می تونستم بهش‬
 ‫بگم … کاش می تونستم لب از لب باز کنم و بگم چه بالیی سر مهتاب اومده … بگم‬
 ‫که چه بالیی می خواست سر عالیه بیاد … کاش می تونستم بگم که چطور یک بچه‬
  ‫پنج ساله شبها از زور کابوس نمی تونه با آرامش بخوابه … قطره اشکی از چشمانم‬
 ‫سرازیر شد و گفتم -این دنیا و مردمش باعث این عصبی شدنن شایا محکمتر من را‬
   ‫به خودش فشرد و نزدیک گوشم گفت شایا:ما دوتا با همیم پس چه عصبانیتی از‬
    ‫مردم چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم … بوسه ای بر روی گونه ام نهاد و‬
  ‫آرام گفت شایا:به من اعتماد کن پشتت رو خالی نمی کنم -قول می دی من را در‬
    ‫آغوشش بلند کرد … چشمانم را باز کردم و دستانم را دور گردنش حلقه کردم ..‬
‫لبخندی زد و سرش را به سرم چسپاند و به آرامی گفت شایا:بهت قول می دم ستاره‬
 ‫قول می دم لبخندی زدم…. با آرامش چشمانم را بستم و خودم را به رویا سپردم به‬
  ‫رویایی که آرامم کرده بود … شایا با بودنش آرامم کرده بود … حاال نمی ترسیدم …‬
   ‫چون می دونستم هست که هوامو داشته باشه… یکی بود که مواظبه اتفاقی برایم‬
 ‫نیوفته… رویا بود یا واقعیت … هر چی که بود دوست داشتم تا ابد همانجا در آغوش‬


                                    ‫172‬
  ‫پر امنش بمانم و به آرامش برسم … آرامشی با وجود شایا… ****** با نگرانی به‬
 ‫رو به رو خیره شده بودم … و هر یک چند بار از آینه ماشین به پشت سرم نگاه می‬
   ‫کردم … همون ماشین مشکوک پشت سرم بود … با پشت دست اشکهای بر روی‬
 ‫گونه ام را پاک کردم … نگاهی به صندلی بغل به همان پاک بزرگ افتاد … هق هقم‬
   ‫اوج گرفت … با خورد چراغ ماشین به چشمانم از رو به رو …پایم را محکم بر روی‬
  ‫ترمز ماشین فشردم … اما بی فایده بود .. سرعت بیشتر می شد … بار دیگر امتحان‬
    ‫کردم و زیر لب گفتم -لعنتیا با برخورد ماشین پشت سرم به ماشینم … کنترول‬
  ‫ماشین از دستم رها شد و به دلیل بارون و ماشینی که از رو به رو می آمد .. چند‬
    ‫دور دور خودم چرخیدم و از درد فریادی کشیدم ….با قرار گرفتن دستی بر روی‬
  ‫دستم و صدایی که در گوشم پیچید… از کابوسم خارج شدم شایا:ستاره با شنیدن‬
      ‫صدایش چشمانم را باز کردم و نفس زنان نگاهش کردم… چشمانش نگران به‬
 ‫چشمانم دوخته شده بود … روی تخت نشستم …خم شد و لیوان آبی را از روی میز‬
 ‫برداشت و به طرفم گرفت … ..قدردان نگاهش کردم و لیوان را از او گرفتم که گفت‬
 ‫شایا:خواب بد می دیدی لیوان را به لبم نزدیک کردم و سرم را به مثبت تکان دادم‬
 ‫…. دستش را جلو آورد و موهایم را به پشت گوشم برد و باز گفت شایا:نمی گی چه‬
‫خوابی می دیدی لیوان را از دهانم فاصله دادم و سرم را باال گرفتم و نگاهش کردم…‬
    ‫نگاهش نگران بود ..اما پر غرور … سرم را به زیر انداختم و گفتم -نه چیز خاصی‬
  ‫نیست چانه ام را گرفت و صورتم را به طرف خودش برگرداند و گفت شایا:خیلی از‬
‫شبها می بینم با همین کابوسها بلند می شی و در آخرش جیغ می کشی نگاهش را‬
 ‫در صورتم گرداند و در آخر خیره به چشمانم شد و ادامه داد شایا:چیزی اذیتت می‬
‫کنه غمگین نگاهش کردم … خیلی چیزها اذیتم می کرد … خیلی خواب ها دگرگونم‬
‫می کرد .. کدام یک را باید برای شایا بگم کدوم یکی باید مهتر باشه … آهی کشیدم‬
 ‫و دستش را بر روی چانه ام پس زدم و از جایم بلند شدم … که نگاهم به لباسهایی‬
‫که در تنم بود افتاد … دستی به لباسم کشیدم که نگاهم به هوله که گوشه ی تخت‬


                                    ‫272‬
    ‫افتاده بود افتاد …. دستی به موهام کشیدم و با یاد آوری آخرین باری که با هوله‬
‫توی بغل شایا به خواب رفتم چشمانم گرد شد و با سرعت به طرف شایا برگشتم که‬
    ‫نگاهم می کرد و گفتم-لباس هام…. شایا خونسرد نگاهش را از من گرفت و روی‬
‫تخت دراز کشید و گفت شایا:عوضش کردم -چـــــــی اخمی کرد و گفت شایا:داد‬
     ‫نزن گفتم عوضش کردم قدمی به طرفش برداشتم و با جیغی گفتم -شما بیجا‬
   ‫کردی با همان اخم بر روی تخت نشست و با صدایی که سعی در آروم کردن اون‬
   ‫داشت گفت شایا:اوال” صداتو بیار پایین پتو را از روی پاهایش کنار زد و ادامه داد‬
 ‫شایا:دوما” اگه با اون هوله می خوابیدی سرما می خوردی من هم حوصله پرستاری‬
 ‫رو نداشتم حرصی جیغی کشیدم و هوله ای که کنار تخت افتاده بود را بلند کردم و‬
    ‫محکم به صورتش زدم که با تعجب هوله را کنار زد و نگاهم کرد.. که حرصی بار‬
 ‫دیگر جیغی کشیدم و بلند گفتم -شما خیلی غلتا کردی به طرف بالشت روی تخت‬
  ‫رفتم که مچ دستم را گرفت و با تعجب بیشتری گفت شایا:چرا دیوونه بازی در می‬
 ‫آری با تقال سعی در در آوردن مچ دستم از دستش داشتم و گفتم -کی به تو گفت‬
  ‫لباس تنم کنی هــــان مچ دستم را محکمتر گرفت و با خونسردی گفت شایا:فک‬
    ‫نکنم باید از کسی اجازه می گرفتم که لباس تنت کنم به دست آزادم مشتی به‬
‫دستش که مچم را گرفته بود زدم و پر حرص گفتم -تو حق نداشتی این کارو بکنی‬
  ‫اخمی کرد و من را به طرف خودش کشید که هر دو بر روی تخت افتادیم … شایا‬
        ‫بدون توجه به من که تقال می کردم …محکم من را به خودش فشرد و گفت‬
‫شایا:اونوقت چرا حق نداشتم از فشار زیادیش آخی گفتم و مشتی به سینه اش زدم و‬
   ‫غریدم -تو خودت باید بهتر بدونیدر آغوشش در حال تقال بودم که با یک حرکت‬
  ‫جاهایمان عوض شد …من زیر شایا قرار گرفتم و او همانند سنگری رو به رویم قرار‬
    ‫گرفت…. با تعجب نگاهم را به شایا دوختم … مردمک چشمش می لرزید … رگ‬
  ‫گردنش بیرون زده بود و نگاهش را در تک تک اجزای صورتم می گرداند … دستی‬
 ‫به سینه اش زد و فشاری به آن وارد کردم که تکانی نخورد … -شایا نگاهش بر روی‬


                                     ‫372‬
     ‫چشمانم ثابت ماند … نگاهش می درخشید … و تنم را می لرزاند …نگاهش رنگ‬
  ‫خواهش گرفته بود… رنگ نیاز … نگاهش چیزی را می طلبید که از توان من خارج‬
‫بود … از توان منی که مهتاب نبودم … غمگین باز فشاری به سینه اش وارد کرد و به‬
  ‫ارامی گفتم -بلند شو… تکانی نخورد … حرفی نزد… تنها نفسهای گرمش بود که به‬
   ‫صورتم می خورد … و حالم را دگرگون می کرد …احساس گناه و خیانت سرتا سر‬
 ‫وجودم را در بر گرفته بود … غمگین تر از قبل نگاهش کردم و نالیدم -شایا بلند شو‬
     ‫تکانی خورد …لبخندی بر روی لبش نشست و سرش را نزدیکتر آورد که یقه ی‬
  ‫پیراهنش را گرفتم و سرم را برگرداندم که گفت شایا:ستاره چشمامو بستم .. ستاره‬
‫اش پر بود از احساس ..از احساس خواستن ..از احساس نیاز … لبم را به دندان گرفتم‬
  ‫… نفسهایش به گردنم خورد ولبهای گرمش … گردنم را به بازی گرفته بود … نفس‬
‫در سینه ام حبس شده بود …و محکمتر لبهایم را به هم فشردم … با احساس دستش‬
    ‫که دور کمرم حلقه می شد چشمان را باز کرد و فشار بیشتری به سینه اش وارد‬
 ‫کردم و بلندتر با صدای پر از بغضی گفتم -نـک…نکن شــاایا پر صدا نفسش را کنار‬
  ‫گوشم بیرون داد و بوسه ی آرامی بر روی گردنم نهاد و کنار گوشم به آرامی گفت‬
‫شایا:وقتی به عنوان زن کسی وارد اتاق مردی می شی باید فکر اینجاهاشو می کردی‬
   ‫بوسه ای بر روی گوشم نهاد و ادامه داد شایا:می خوام بدونی چه حقی دارم بغض‬
      ‫صد راه حرف زدنم شده بود … سرم را به طرفش برگرداندم و نگاهش کردم …‬
  ‫چشمانش سرخ شده بود … غمگین نگاهش کردم … نه این اون شایایی که من می‬
  ‫شناختم نبود … سرش را نزدیک آورد که غمگین گفتم -شایا نگاهم کرد … نگاهی‬
 ‫که می تونستم بگم که از من می خواست که اجازه بدم که ادامه بده … اما اجازه ی‬
    ‫من در دست حلقه ای بود که حاال در دست چپش در انگشتش می درخشید …‬
  ‫حلقه ای که در انگشت من نیز می درخشید … چشمانم را بستم … قطره اشکی از‬
‫چشمانم سرازیر شد … نمی خواستم این شایا را ببینم … نمی خواستم اولین بوسه ی‬
‫عشقم از این راه باشد … با احساس لبهایش بر روی پیشانی ام …نفسم را بیرون دادم‬


                                    ‫472‬
   ‫.. لبهایش را بر روی چشمم که قطره اشک از آن سرازیر شده بود گذاشت ..نفس‬
   ‫دیگری کشیدم که به آرامی گفت شایا:کاریت ندارم … بوسه ای زیر گردنم نهاد و‬
   ‫گفت شایا:باید همه چیزهارو برای تو عملی انجام داد… با فشاری که به سینه اش‬
 ‫وارد کردم …کنارم افتاد و هر دو نفس های عمیقی کشیدیم … دستم را باال آوردم و‬
‫کنار چشمم را که اشک جمع شده بود را پاک کردم و نگاهم را به شایا دوختم که با‬
   ‫چشمان بسته …نفسهای عمیق می کشید … چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد …‬
  ‫صورتم را برگرداندم … دلم گرفته بود … از شایا از کاری که می خواست سر بزنه …‬
      ‫باز قطره اشک مزاحم از چشمانم سرازیر شد که دست گرمش بر روی گونه ام‬
     ‫نشستشایا:ستارهچشمانم را بستم… دستش را بر روی گونه ام کشید و اشکم را‬
  ‫صورتم پاک کرد و به آرومی گفتشایا:قصد بدی نداشتمپوزخندی زدم و دستش را‬
 ‫پس زدم …کنارم نشست و چانه ام را گرفت … به آرامی به طرف خودش برگرداند و‬
    ‫گفتشایا:یادت رفته من کبریت بی خطرمچشمانم را باز کردم و نگاهش کردم …‬
‫نگاهش غمگین شده بود … دیگه اون احساس نیاز … احساس خواهش در آن نبود ….‬
      ‫با یاد آوری اتفاقی که می خواست بیوفته چانه ام لرزید … با همان نگاه لبخند‬
      ‫مهربان و نایابی زد و با شصت انگشتش به چانه ام کشید …. با صدایی که می‬
             ‫توانستم حسرت را در نی نی آن احساس کنم گفتشایا:بغضت هم عین‬
‫خودشهنگاهش را به نگاهم دوخت و غمگین تر از قبل گفتشایا:شبها همیشه مثل تو‬
 ‫کابوس می دیدموهایم را به پشت گوشم بردشایا:جیغ و فریاد هاش هنوز تو گوشمه‬
 ‫از من می خواست نذارم کسی بهش دست بزنهدستم را بر روی دستش گذاشتم که‬
  ‫با حالت عصبی دستم را پس زد و به آرامی غریدشایا:نبودم … بخدا نبودم اون شب‬
  ‫…اون شب لعنتی نبودم که نذارم این کابوس ها اذیتش کنه … نبودم که با وجودم‬
‫بهش بگم کسی حق دست درازی به عشق ارباب ندارهسرش را میان دستانش گرفت‬
 ‫و کالفه با خود زمزمه کردشایا:مهتاب نه فقط جسمش بلکه روحشم به بازی گرفته‬
‫شده بود … عشق پاکم جلوی چشمام پر پر شد نتونستم کاری کنم ستارهدستم را بر‬


                                     ‫572‬
       ‫روی شانه اش گذاشتم و میان بغض اسمش را صدا زدم-شایاسرش را از میان‬
 ‫دستانش خارج کرد و زل زد در چشمانمشایا:مهربونی رو می شد از چشماش خوند‬
      ‫… اینقدر مهربون بود که یکهفته نشده بود که اسمش توی کل روستا پیچیده‬
     ‫بودلبخندی زد ونگاهی به حلقه گفتشایا:خانوم معلم کوچلوی منلبخندی زدم و‬
  ‫نگاهم را به قاب عکسی که شایا به تازگی آن را بر روی میز گذاشته بود دوختم …‬
    ‫مهتاب زیبا بود …مهربون بود .. دلش خالی از هر نفرت بود …شایا نگاهم را دنبال‬
   ‫کرد و به عکس دوخت و گفتشایا:اون تنها کسی بود که من رو به دنیای مهربونی‬
‫آشنا کرد …عمرش کم بود ستاره خیلی کمدستم را در دستش گرفت و نگاهش را از‬
 ‫عکس گرفت و به حلقه ی در دستم دوخت و نالیدشایا:هنوز خیلی چیزها باید ازش‬
  ‫یاد می گرفتم …خیلی حرفا بود که باید به هم می زدیمآب دهانم را همراه با بغض‬
     ‫قورت دادم و به آرامی گفتم-می دونی شایا مهتاب برای همه دوست بود …یک‬
    ‫همدم بود از خوبی هاش هر چی بگم کم گفتم شایا:من مهتاب رو با تمام وجود‬
‫قبول کردم حتی حاال که نیست … همیشه کنارم احساسش می کنمدستش را دستم‬
‫فشردم و با لبخندی که می لرزید گفتم-مهتاب هم تورو قبول کرده شایاسرش را باال‬
 ‫گرفت و در چشمانم خیره شد و با حالت شرمنده ای گفتشایا:من قصد بدی نداشتم‬
      ‫ستاره اینو باور کندر چشمانش صداقت رو می خواندم… اون درخشش آشنا رو‬
 ‫احساس کردم و به دل خریدمشایا:تو امانت مهتابم هستی ستاره نمی تونم خالفش‬
   ‫برم-من بهت اعتماد دارم شایا اشاره ای به قلبم کردم و با غم صدام ادامه دادم-از‬
      ‫اینجا قبولت کردم که حاال توی این موقعیت توی این ساعت کنارت نشستم و‬
‫دستت رو توی دستم گرفتمغمگین سرم را به زیر انداختم که از حالت درونم با خبر‬
  ‫نشه … تا نفهمه در این قلب چه خبره…تا ندونه که این قلب داغونه … دستش را به‬
 ‫زیر چانه ام برد و سرم را باال گرفت و با صدای ناراحتی گفتشایا:وقتی داشتی اونطور‬
   ‫توی آغوشم می لرزیدی به لحظه ای مهتاب رو تصور کردم … همینطور با کابوس‬
‫هایی که می دید در آغوشم می لرزید برای همین .. برای همینمنتظر نگاهش کردم‬


                                     ‫672‬
    ‫که سرش رو به زیر انداخت و با ناله گفتشایا:برای همین کنترول از دستم خارج‬
   ‫شددوست داشتم همون موقعه قهقه بزنم …از بغض لعنتی که از سرباز زدنش می‬
‫ترسیدم … می ترسیدم از این نزدیکی زیادی… نفسم را پر صدا همراه با بغض بیرون‬
      ‫دادم و گفتم-مقصر تو نیستی شایا سکوت کردم و دستم را به حلقه در دستم‬
   ‫کشیدم … حلقه ای که شاید اوال بهش می گفت حلقه ی اسارت اما حاال … حاال‬
    ‫معنی دیگری برایم داشت .. معنی که بوی خیانت می داد …بوی گناه… بار دیگر‬
‫نگاهم را به قاب عکس مهتاب که به من می خندید دوختم و لبخند تلخی زدم و در‬
 ‫دل نالیدم-خنده هامم برایم غریبه شده مهتابآهی از دردی که در قلبم پیچیده بود‬
 ‫کشیدم …. شایا دستم را گرفت و غمگین گفتشایا:آهی که کشیدی از چشمات اون‬
‫دردش رومی تونم ببینمپوزخندی زدم و گفتم-چشمای من همه چی می گه اخمی‬
  ‫کردم …. شایا قاب عکس مهتاب رو برعکس کرد و با مهربانی گفتشایا:اوهوم قبول‬
  ‫دارم چشمات حقیقت رو می گهدست شایا را از دستم خارج کردم و همانطور که‬
 ‫برای خودم گارد گرفته بودم گفتم-ااا اون وقت شما از کجا فهمیدی شایا ابروهایش‬
‫را باال داد و با صدایی که سعی داشت لبخندش را پنهان کند گفتشایا:از روز اولی که‬
 ‫دیدمت توی چشمات نفرت رو به خودم می دیدم …ولی بعضی موقعها رنگش تغییر‬
 ‫می کرد ..مهربون می شد مثل یک مادر ..مثل یک خواهری که برای گرفتن اسباب‬
     ‫بازی خواهرش اومده باشهشایا لبخند مردونه ای زد و زیر چشمی نگاهم کرد و‬
    ‫گفتشایا:بعضی موقعها هم شیطون می شد ..درخشش رو می تونستم از چشمان‬
  ‫بخونمنفسش را پر صدا بیرون داد و با همان لبخند گفتشایا:یک درخشش آشنا و‬
  ‫خاصلبخندی روی لبم نشست و نگاهش کردم .. این شایا از اون شایایی که هرروز‬
‫هر ساعت می دیدمش یک دنیا تفاوت داشت یک دنیا مهربونی و شیطنت به همراه‬
 ‫داشت… نگاهی به قاب عکس خوابونده شده ی مهتاب کردم و گفتم-چشم شناسی‬
 ‫برای خودت شایا خنده ی کوتاهی کرد و دستی در موهایش کشید که موهایش با‬
 ‫شیطنت دوباره بر پیشانی اش ریخت … خنده ای کردم و موهایش را بهم ریختم و‬


                                    ‫772‬
‫گفتم-ارباب جونی بیشتر بخند که خیلی بهت می آدشایا با خنده مچ دستم را گرفت‬
‫و با اخمی ساختگی گفتشایا:از خوش اخالقیم سو استفاده نکن خانوم کوچلوخنده ی‬
 ‫پر صدایی کردم و مشتی به بازویش زدم-پـــروخندید …خندیدم … هر دو خندیدم‬
    ‫با صدای بلند …با داشتن غمی که هر دو در میان خنده هایمان بود خندیدیم …‬
  ‫خنده اش رو دوست داشتم … خنده ای که ممکن بود کم به لب بیاورد …اون شب‬
  ‫من شایای واقعی رو با شیطنت دیدم بدون غرور بدون اخم …فقط من بودم شایا و‬
      ‫لبخند پنهانی از مهتاب که هر دو احساس می کردیم.. فقط ما بودیم و خنده‬
     ‫…******موهای خیسم را الیه هوله خشک کردمو نگاهم را به آینه دوختم…‬
    ‫کبودی صورتم کمرنگتر شده بود .. اما نگاهم هنوز همانطور بود.. غمگین و پر از‬
   ‫نفرت … همونطور که شایا شب قبل گفته بود …پوزخندی به لب آوردم و به طرف‬
‫لباس هایم که بر روی تخت گذاشته بودم رفتم و یکی یکی با حوصله ان ها را به تن‬
   ‫کردم … و لبخند خونسردی به لب آوردم و از اتاق خارج شدم … همه در تکاپوی‬
 ‫جشنی بودن که به عقب انداخته شده بود ومن و شایا نبودیم … با قدم های آروم از‬
  ‫پله ها پایین رفتم که نگاهم به حکیمه که نگاهم می کرد افتاد … حکیمه با دیدنم‬
‫پوزخندی زد که لبخندی به جای پوزخندش زدم … با چشمان گرد شده نگاهم کرد‬
  ‫که راهم را کج کردم و به طرف اتاق غذاخوری به راه افتادم … سنگینی نگاهش را‬
 ‫پشت سر احساس می کردم …اما بی توجه به آن نگاه در را باز کردم و وارد شدم …‬
 ‫همه نگاه های پشت میز به طرفم برگشت که فقط لبخندی زدم …نگاهم را به زرین‬
‫خاتون دوختم که با لبخند پر غروری سمت راست شایا نشسته بود و نگاهم می کرد‬
 ‫…با همان لبخندی سرم را تکان دادم و به طرف شایا راه افتادم … شایا سر به زیر با‬
    ‫اخمی که به چهره داشت… نشسته صندلی سمت چپش را برایم کنار کشید که‬
  ‫لبخندم عمیق تر شد و کنارش نشستم و بلند گفتم-صبح زیبای همه به خیر باشه‬
   ‫هر یک جوابم را دادن جز زرین خاتون که با اخمی نگاهم می کرد … چشمکی به‬
        ‫صورت اخم کرده اش زدم …که شایا بشقابش را به طرفم کشید و به آرومی‬


                                    ‫872‬
   ‫گفتشایا:اگه دید زدنت تموم شد بخورنگاهی به بشقابش کردم و به آرومی گفتم-‬
      ‫مطمئنی که این سالمه شایا سرش را باال گرفت و با اخم همیشگی اش نگاهم‬
   ‫کرد….لبخند دندون نمایی زدم و گفتم-اینطور که معلومه سالمه و باید از بشقاب‬
 ‫توخورد سرش را با تأسف تکان داد و نون تستی را که تازه به آن پنیر زده بود را به‬
‫طرفم گرفت و به همان آرومی گفتشایا:بخور که کارت دارمسرم را تکان دادم وشروع‬
    ‫به خوردن کردم ونگاه خشمگین زرین خاتون را نادیده گرفتم … بعد از صبحانه‬
     ‫بدونه آنکه شایا اجازه تشکر را به من بدهد من را به اتاقش هدایت کرد … روی‬
 ‫صندلی نشستم و به او که به طرف پنجره می رفت نگاه کردم و گفتم-اتفاقی افتاده‬
     ‫سرش را به نه تکان داد و بدون انکه به طرفم برگردد گفتشایا:نه فقط ازت یک‬
‫کمکی می خواستمابروهایم باال پرید و دست به زیر چانه نگاهش کردم که پشتش به‬
   ‫من بود و گفتم-کمک …چه کمکیبه طرفم برگشت و همانطور که تکیه اش را به‬
‫کنار پنجره می داد گفتشایا:یک کاری کردم که توش موندمدستی به چانه ام کشیدم‬
   ‫و گفتم-کسی رو کشتی شایا سرش را به منفی تکان داد که چشمامو ریز کردم-‬
 ‫کسی رو به باد کتک گرفتی شایا دست به سینه ایستاد و باز سرش را تکان داد که‬
  ‫پامو تکون دادم-زمین کسی رو برداشتی حاال پشیمونی با تکون دادن سرش پوفی‬
‫کردم و با حرص گفت-چیزی دزدیدی … قولی به کسی دادی… شایا کالفه دستی در‬
 ‫موهایش کشید و با آه گفتشایا:نه هیچ کدومدست به سینه با اخمی نگاهش کردم و‬
  ‫پر حرص گفتم-ای بابا کشتیمون پس چه کمکی پامو کالفه تکون دادم و نگاهش‬
  ‫کردم که خیره به حلقه ی در دستش شده بود … موهای نمدارم را به پشت گوشم‬
‫بردم که نگاهم به حلقه در انگشتم افتاد … چیزی در وجودم لرزید … صدای شایا در‬
    ‫گوشم پیچید” کاری کردم که توش موندم” .. با دستهای لرزون نگاهم را به شایا‬
  ‫دوختم که با غمی نگاهم می کرد و با صدای لرزونی گفتم-تـــو.. تو چیکار کردی‬
          ‫شایا شایا باز کالفه دستی در موهایش کشید و نگاهش را به زیر دوخت و‬
 ‫گفتشایا:عصبی بودم فکر می کردم یک دختر بچه به بازیم گرفتهمحکم بر روی میز‬


                                     ‫972‬
   ‫زدم و با صدای بلندی گفتم-این نشد حرف شایا شایا سرش را باال گرفت ونگاهم‬
   ‫کرد که نگاهم را از او گرفتم … عصبی از جایم بلند شدم که صدای کالفه اش رو‬
  ‫شنیدم که گفتشایا:ستاره باور کن قبل از شناختت بود ..فکر می کردم با این بهونه‬
  ‫می تونم حقیقت رو ازت بیرون بکشماز جایم بلند شدم و دستامو مشت کردم و با‬
‫عصبانیت گفتم-با بهنونه عقد کرد خواهر زنت آرهشایا نفسش را پر صدا بیرون داد و‬
      ‫کالفه تر از قبل گفتشایا:می دونم اشتباه کردم اما .. اماعصبی قدمی به طرفش‬
     ‫برداشتم و بلند گفتم-اما چی شایا شایا چیزی نگفت و سرش را به زیر انداخت‬
   ‫…محکم به پیشانی ام زدم وگفتم-به خاطر غرورت ببین به کجا کشوندیمون شایا‬
 ‫شایا سرش را باال گرفت و خیره در چشمانم شد و گفتشایا:باور کن غرور نبود ستاره‬
‫… از دورغی که گفته بودی متنفر بودم … دوست نداشتم کسی جای مهتاب رو بگیره‬
‫… اونوقت تو بعد از اینکه من مرگ مهتاب رو دیده بودم … صاف اومدی توی چشمام‬
  ‫زل زدی گفتی من مهتابم … تو به جای من بودی برای اینکه خودت بیای حقیقت‬
 ‫رو بگی چیکار می کردیعصبی مشتی به سینه اش زدم و غریدم-هر کاری می کردم‬
‫جز این کار شایا نگاهم کرد و گفتشایا:ولی باور کن ستاره حقیقت رو نمی گفتیمشت‬
   ‫دیگری به سینه اش زدم و نالیدم-آخه بی انصاف اونروز نیومدم بهت بگم …با اون‬
 ‫حال مریض نیومدم که بگم که من ستاره ام با حالت زار مشت دیگری به سینه اش‬
   ‫زدم و بلند تر نالیدم-من ستاره ام لعنتی … ستارهدستانم را گرفت و نگاهش را به‬
    ‫چشمان غمگینم دوخت و همانند من نالیدشایا:عصبی بودم ستاره باور کن نمی‬
    ‫خواستم تا اینجا کشیده بشه باور کندستانم را از دستش خارج کردم … قدمی به‬
‫عقب رفتم و با احساسی که در چشمانم بود به آرامی گفتم-از من نخواه شایا حاضرم‬
   ‫هر کاری واست بکنم جز این کار پشیمون نگاهم کرد و همانند خودم آروم گفت‬
   ‫شایا:اشتباه کردم … می دونم اشتباه کردمغمگین نگاهش کردم … دلم گرفت …از‬
      ‫اینکه اشتباه کرده بود … از اینکه راهش را آنطور شناخته بود … سرم را به زیر‬
 ‫انداختم که قدمی نزدیک شد و گفتشایا:کاری از دستم ساخته نبودم حاال پشیمونی‬


                                     ‫182‬
 ‫سودی ندارهبا اخم و خشم و نفرتی را که در چشمانم ریخته بودم در چشمانش زل‬
 ‫زدم و غریدم -خودت خرابش کردی … خودت هم درستش می کنیکالفه دستی در‬
     ‫موهایش کشید و همانند من غریدشایا:آخه نامرد مگه قول ندادی کمکم کنیبه‬
 ‫طرفش خیز برداشتم و مشت محکمم را به سینه اش زدم و بلند گفتم-غلط کردی‬
  ‫قولم رو به روم بکشی غلط کردی همانطور که مشت هایم پی در پی به سینه اش‬
‫می خورد … دستانم را گرفت و با یک حرکت به دیوار چسپاندم و با اخمی نگاهش را‬
‫به چشمانم دوخت و نالید …. ناله ای که دردی در آن پنهان بودشایا:مجبوریم ستاره‬
     ‫… باور کن مجبوریمنگاهم را از او گرفتم که سرش را به سرم چسپاند و نزدیک‬
   ‫گوشم گفتشایا:خودمم دارم عذاب می کشم … خودمم از کاری که می خوام بکنم‬
  ‫دارم آتیش می گیرم … اما نمی خوام … نمی خوام تو هم متهم بشی … تو هم یک‬
    ‫ننگی به پاکیت بچسپه که توی اتاق ارباب چیکار می کردی … می خوام پاکیت‬
 ‫بمونه ستاره … با غمی صورتم را به طرفش برگرداندم و گفتم-یادت رفته من ستاره‬
    ‫ام .. فکر می کنی کسی متوجه نمی شه که من مهتاب نیست که سر سفره عقد‬
   ‫نشستم ستاره ام شایا:دستش می کنم ستاره به روح مهتاب درستش می کنمیقه‬
   ‫اش رو گرفتم و در چشمانش خیره شدم و نالیدم-آخه بی انصاف مهتاب با تو سر‬
 ‫سفره عقد نشسته چطور می تونی منو به جاش بنشونی سرش را به سرم چسپاند و‬
 ‫آهی کشید و غمگین گفتشایا:آرزوش بود ستاره … آرزوش بود براش یک سفره عقد‬
  ‫بزرگ درست کنم پر از رزهای آبی … یک طرفش تو ایستاده باشی … یک طرفش‬
   ‫آناهیتا … اما تنها چیزی که جلوش قرار گرفت ..یک دفتر بزرگ بود با یک بله که‬
  ‫نامش رو توی شناسنامه ام ثبت بکنه …اما عمرش قد نداد ستاره … عمرش اینقدر‬
‫نبود که ببینه چطور براش عقد می گیرم … چطور جونمو به خاطرش می دمچشمانم‬
   ‫را بستم و یقه اش را در مشتم فشردم و به آرامی گفتم-این حق حق مهتابه شایا‬
‫…حق مهتابه شایا :عذابم نده ستاره … عذابم ندهسرم را باال گرفتم و نگاهش کردم و‬
  ‫با ناراحتی گفتم-عذاب من بیشتره شایا شایا پیشانی ام را بوسید… سرم را بر روی‬


                                    ‫182‬
   ‫سینه اش گذاشم و غمگین گفتم-نمی تونم شایا …نمی تونم صدای او نیز غمگین‬
  ‫شده بود غمگین تر از صدای من …غمگین تر از چشمان منشایا:مجبوریم ستاره …‬
‫باور کن مجبوریمدستی به سرم کشید و با آهی گفت شایا:به این فکر کن که اومدی‬
  ‫آرزوهای برباد رفته ی مهتاب رو کامل کنیسرم را باال گرفتم و خیره در چشمانش‬
‫شدم … چشمانش غمگین بودن … چشمانی که درخشش برایم آشنا بود … چشمانی‬
     ‫که فقط برای مهتاب بود .. فقط مهتاب … از آغوشش خارج شد و نگاهم را از او‬
‫گرفتم و به نقطه ای خیره شدم و به آرامی گفتم-پس همه فکرارو کردی سرم را باال‬
 ‫گرفتم که سرش را تکان داد و نگاهش را به حلقه دوخت و گفتشایا:قبل از اینکه تو‬
 ‫بیای قبل از اینکه اتفاقی برای مهتاب بیوفته … بعد از اومدن ساشا و تو قرار بود این‬
          ‫اتفاق بیوفته …قرار بود عقدمون رو که محضری ثبت شده رو به طور دیگه‬
  ‫هم….نفسم رو پر صدا بیرون دادم-تا با اینطور عقد کردن بتونین جلوی دهن مردم‬
  ‫رو بگیرین سرش را تکان داد که پشت را به او کردم و به بیرون خیره شدم … شایا‬
 ‫کنارم ایستاد و همانند من به بیرون خیره شد که گفتم-برای همین بود این جشنی‬
‫که قرار بود برای اومدن ساشا بگیرین عقب افتاد شایا سرش را تکان داد که نفسم را‬
‫بیرون دادم و با ناراحتی با یاد آوردی …مرگ مهتاب بغض کرده گفتم-کاش حاال بود‬
    ‫و می دید که این همه جنب و جوش برای اونه نگاهم کرد و دستم را در دستش‬
    ‫گرفت و با ناراحتی که در صدای من بود رو می تونست در صداش تشخیص داد‬
    ‫گفت شایا:حاال هم داره می بینهسرم را تکان دادم و به بیرون خیره شدم به دور‬
 ‫دستها … به دور دستهایی که شاید بتونم مهتاب رو ببینم .. مهتابی که روزی دستم‬
 ‫را گرفت و با شادی در نگاهم خیره شد و گفتمهتاب:خواهر نری اون ور آب بی خبر‬
‫ازدواج کنیچشمکی زد و با خنده ای که همیشه بر روی لبانش بود گفتمهتاب:قرار ما‬
 ‫سه تا سه برادر رو بگیریم که همیشه کنار هم باشیمبا فشرده شدن دستم در دست‬
  ‫شایا نگاهم را از دوردستها گرفتم و از فکر خنده های زیبای مهتاب خارج شد و به‬
     ‫دستم که در دستش فشرده می شد … خیره شد… حاال مهتاب نبود که ببینه…‬


                                      ‫282‬
 ‫دستهای عشقش در دستم گره خورده و از من که به جای او سر سفره عقد بشینم‬
 ‫…با بغضی دستم را از دستش خارج کردم که نگاهم کرد… سرم را به زیر انداختم و‬
‫بی توجه به نگاهش که برگردانده بود از اتاق خارج شدم … نگاهی به اطراف کردم …‬
 ‫دنبال سرپناهی می گشتم … سرپناهی که بتوانم راحت با او صحبت کنم … راهم را‬
  ‫کج کردم … و از پله ها پایین رفتم … نگاهم را به اطراف چرخواندم …که نگاهم در‬
    ‫نگاه اخم آلود آناهیتا گره خورد … نگاهش کردم … نگاهم کرد … نمی دونم توی‬
   ‫نگاهم چی خوند که بی توجه به شخصی که باهاش حرف می زد بلند شد و قدم‬
‫هایش را به طرفم برداشت که نگاهم را از او گرفتم و راه خروجی رو در پیش گرفتم‬
       ‫… با خارج شدنم از ساختمون راه نفسم را باز کردم و نفسهای پی در پی ای‬
  ‫کشیدم… دست اناهیتا بر روی شانه ام نشست و من را همراه خودش کشید … بی‬
    ‫حرف هر دو راه افتادیم .. بی آنکه چیزی بگیم .. بی آنکه نگاهمان را به یکدیگر‬
  ‫بدوزیم … غمگین بودم .. دلم گرفته بود … از دنیا ..از مهتاب که تنهام گذاشته بود‬
  ‫آناهیتا:حرف بزن ستاره …حرف بزننگاهم را به رو به رو دوختم … و از دل نالیدم و‬
 ‫گفتم-گیجم آنی … فرصت حرف زدن رو از من گرفتن … به جای من حرف زدن به‬
 ‫جای من تصمیم گرفتن همون کاری که با مهتاب کردننگاهی به آناهیتا کردم و به‬
‫سینه ام زدم و گفتم-اینجام داره می سوزه آنی … احساس گناه ..عذاب وجدان تا خر‬
   ‫خره ام پر شده ..اگه بگم پشیمونم دورغ نگفتم دستم را از دستش خارج کردم و‬
‫تکیه ام را به درختی دادم و با غمی گفتم-نمی تونم توی چشماش نگاه کنم و ببینم‬
  ‫از عشق خواهرم داره می درخشه… دستامو باال گرفتم و نگاهی به آنها نالیدم-نمی‬
‫تونم دستای گرمش رو توی دستم بگیرم … دستایی که روزی در دستان خواهرم بود‬
      ‫و با وجود اون گرم شده بود زانوهام خم شد و بر روی زمین نشستم و بلند تر‬
   ‫نالیدم-سوختم وقتی گفت پشیمونه … سوختم وقتی گفت مجبوریم …سرم را باال‬
  ‫گرفتم و با غمی به آناهیتا که حاال صورتش پر از اشک شده بود نگاه کردم و پر از‬
‫بغض گفتم-سوختم وقتی گفت به جای مهتاب کنارم بشین محکم به سینه ام زدم و‬


                                     ‫382‬
‫غریدم-آتیش گرفتم … آتیش گرفتم وقتی دیدم اینقدر عاشقه … آتیش گرفتم وقتی‬
      ‫فهمیدم عا…آناهیتا کنار پام نشست و در چشمانم خیره شد و گفتآناهیتا:وقتی‬
       ‫فهمیدی عاشقینگاهم را از او گرفتم که چانه ام را گرفت و صورتم را به طرف‬
      ‫خودش برگرداند و ناراحت گفتآناهیتا:تمومش کن و حقیقت رو بگو-نمی تونم‬
‫آناهیتا:چرا می تونیسرم را با لبخند تلخی تکون دادم-نه انی نمی تونم آناهیتا صورتم‬
   ‫را میان دستانش گرفت و در نگاهم خیره شد و گفتآناهیتا:چرا ؟حلقه را از دستم‬
    ‫خارج کردم و دستش را گرفتم و حلقه را کف دستش گذاشتم و غمگین گفتم-‬
     ‫دلیلش اینه آناهیتا:دلیل قانع کننده ای نیستکف دستش را که حلقه در آن بود‬
     ‫بستم و با لبخند که تلخی اش را در دهانم مزه می کردم گفتم-دلیل مهتابه …‬
‫دلیلش شایاست .. دلیلش عشقیه که بین انهاستاشاره ای به قلبم کردم -دلیلش اینه‬
‫که نمی تونم ساده بگذرم دستم را گرفت و با ناراحتی زمزمه کردآناهیتا:عشق تو چی‬
 ‫… دو دستانش را در دست گرفتم-فقط اون دوتا عاشقن فقط اون دوتا آناهیتا:داغون‬
    ‫می شی ستارهخیره در چشمانش شدم و با ناله همانطور که در چشمانش خیره‬
   ‫بودم گفتم-نگاهم کن دقیق …یعنی می تونم داغون تر از حاال باشم آناهیتا کنارم‬
 ‫نشست و سرش را بر روی شانه ام نهادآناهیتا:داری با خودت چیکار می کنی ستاره‬
‫… بهت گفته بود که کنار بکش اماسرم را به سرش که بر روی شانه ام بود گذاشتم و‬
  ‫به آرامی گفتم-اما لجباز تر از اونی بودم که کنار بکشم آناهیتا دستم را در دستش‬
    ‫گرفت و آن را فشرد و گفتآناهیتا:از آخرش می ترسم ستارهدست را بوسیدم و با‬
‫لبخندی که حاال آرامی ام را نشان می داد گفتم-غصه نخور دست تورو هم می کنم‬
  ‫توی حنا تا نترسیآناهیتا خنده ای کرد و مشتی به بازویم زدمآناهیتا:خیلی دوستت‬
     ‫دارم ستارهنگاهش کردم که میان بغض آن حرف را گفته بود و پیشانی ام را به‬
     ‫پیشانی اش چسپاندم و گفتم-منم دوستت دارم خواهری هر دو تکیه مان را به‬
‫درخت دادیم و همانطور که به رو به رو خیره شده بودیم دست یک دیگر را فشردیم‬
 ‫…اگه برای همیشه یک خواهر از دست داده بودم یک خواهر دیگه کنارم داشتم که‬


                                     ‫482‬
   ‫کنارم باشه و به دردل هام گوش کنه که هوامو هر طور شده داشته باشه و با یک‬
   ‫دوستت دارم خیلی ساده لبریزم کنه از حسی که هیچوقت تنها نیستم چون اونو‬
      ‫دارم …چون سایه مهتاب رو همیشه همراه دارم …چون نرگس جون رو همانند‬
‫مادری باال سرم دارم …آناهیتا سرش را بار دیگر بر روی شانه ام نهاد و زیر لب زمزمه‬
  ‫کرد امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارمنگاهش کردم که چشماشو‬
  ‫بسته بود و زمزمه می کرد همانند او چشمانم را بستم و همراهش زمزمه کردم باز‬
‫امشب در اوج آسمانم راضی باشد با ستارگانمامشب یک سر شوقو شورم از این عالم‬
 ‫گویی دورمنمی دونم چقدر گذشته بود که هر دوی ما آنجا نشسته بودیم و زیر لب‬
 ‫آهنگ را زمزمه می کردیم …اما هر چقدر که بود حاال آروم شده بودم آروم آروم ….‬
  ‫آروم از هر چی حس ..از هر چی نگفته ها… بازی رو که خودم شروع کرده بودم رو‬
 ‫باید تموم می کردم … برای مهتاب… برای شایا… برای خودم که اینطور وارد شدم و‬
   ‫تا تهش فرو رفتم … زمزمه آناهیتا را هنوز می شنیدم که اهنگ دلخواهش را می‬
‫خواند … خیره نگاهش کردم … با دیدن قطره اشک گوشه ی چشمش … دلم به درد‬
  ‫آمد… خیلی چیزها در دلم سنگینی می کرد … خیلی حرفا دوست داشتم از دهانم‬
 ‫خارج بشه تا از اینی که هشتم آروم تر بشم … اما همان گفتن عاشقم کافی بود که‬
    ‫ترس را بتوانم از چشمان آناهیتا بخوانم … با احساس سنگینی نگاهم سرش را از‬
‫روی شانه ام برداشت ونگاهم کرد .. لبخندی به روش زدم … که دستش را دراز کرد‬
  ‫… و خواهرانه بر روی گونه ام کشید …دستش را گرفتم و گفتم-نگران نباش آنیباز‬
      ‫همان ترس هم خانه چشمانش شد ولی لبخندش را بر روی لبش حفظ کرد و‬
‫گفتآناهیتا:می خوای چیکار کنی ستارهنگاهم را از او گرفتم و به رو به رو دوختم …‬
‫خیلی وقت بود فهمیده بودم باید چیکار کنم … اما احساسم انجام هر کاری را از من‬
  ‫گرفته بود … احساسی که آنطور من را به شایا نزدیک کرد … کششی که اجازه داد‬
    ‫مردی را بشناسم که عاشقانه خواهرم را می پرستید… آهی کشیدم و گفتم-باید‬
 ‫شروع کنمهمانند من آهی کشید و گفتآناهیتا:چطور می خوای شروع کنیدستی در‬


                                     ‫582‬
‫موهام کشیدم و آن را پشت گوشم بردم-از اول شروع می کنم …پازل ها رو کنار هم‬
  ‫می زارم تا بدونم واقعیت اصلی چی بودهآناهیتا نگاهم کرد و گفتآناهیتا:واقعیت رو‬
 ‫که می دونی فقط باید باعث بانی اش رو پیدا کنیاخمی کردم و نگاهم را در نگاهش‬
‫دوختم و گفتم-از کدوم حقیقت حرف می زنی از اینایی که واسم گفتین … از اینایی‬
‫که فردا باز گفتنی ها تغییر می کنهآناهیتا سردرگم نگاهم مرد و با حالت تعجبی که‬
       ‫در صدایش بود گفتآناهیتا:کدوم حقیقت تغییر کرده …کدوم گفتنی ها تغییر‬
    ‫کردهصورتم را برگرداندم و باز به رو به رو خیره شدم و با همان اخم حفظ شده‬
 ‫گفتم-دیگه چی نمی خواد تغییر کنه … خیلی گفتنی ها تغییر کردهنفسم را بیرون‬
   ‫دادم و در ادامه اش گفتم-قبل از اینکه وارد این روستای کوفتی بشیم … از نفرت‬
  ‫ارباب در خشم بودی … و نرگس جون از مجبور کردن مهتاب به این ازدواج حرف‬
  ‫می زد … با اومدنمون به اینجا همه چی تغییر کرد … دیدگاه تو عوض شد و معلوم‬
    ‫شد که هیچ مجبوری نبوده … چون اربابی که شایا باشه عاشق خواهرم بوده … و‬
   ‫برای بستن دهان این مردم …تن به ننگی داده که به خواهرم بستن … برای اثبات‬
‫پاکی عشقش…نگاهم را بار دیگر به آناهیتا دوختم و گفتم-این چه نوع مجبوری بوده‬
 ‫که مهتاب با جون دل قبول کرده و یک خونه ی پر از عشق هم ارباب براش درست‬
     ‫کرده … این مجبوری چی بوده که اینطور شایا از سفره عقدی حرف می زنه که‬
 ‫مهتاب آرزوی دیدنش رو داشتهکالفه دستی در موهایم کشیدم …آناهیتا نگاهش را‬
‫به رو به رو دوخت و به آرومی گفتآناهیتا:خودمم نمی دونم ستاره …من هنوزم دلم از‬
 ‫خانواده ارباب صاف نشده … هنوز هم همون نفرت توی چشمام هست … اما با گفته‬
‫هایی که شنیدم و با حقیقت های جور واجوری که به گوشم رسیده … نمی دونم چرا‬
 ‫این نفرت جاش رو به دلسوزی داده … دلسوزی به نگاه عاشق شایا… به نگاه معصوم‬
 ‫آروینپوزخندی زدم و تلخ گفتم-پس تو از کدوم حقیقت حرف می زنی که می گی‬
‫می دونیتلخ خندید و نگاهش را به نگاهم دوخت و گفتآناهیتا:اینم نمی دونماز جایم‬
    ‫بلند شدم … و دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم-بلند شو که خیلی پازل ها‬


                                     ‫682‬
      ‫هست که باید به هم بچسپندستم را گرفت و بلند شد … رو به رویم ایستاد و‬
‫گفتآناهیتا:چطور می خوای این پازل هارو به هم بچسپونیراه افتادم و همانطور که به‬
‫رو به رو خیره شده بودم گفتم-شنیدی می گن دیوار ها گوش دارننگاهش کردم که‬
  ‫سرش را تکان داد … با لبخندی دستش را گرفتم و برای ادامه حرفم گفتم-باید از‬
   ‫دیوارهایی که گوشهاشون تیز بوده سوال کرد و حقیقت هایی که اینقدر پیچیده‬
   ‫شده پرسیدآناهیتا:یعنی چی ؟از پشت درختی را که دید ساختمون را گرفت بود‬
  ‫بیرون امدیم که با اشاره ای به ساختمون که خدمتکارها از این طرف به اون طرف‬
         ‫می رفتن گفتم-باید از اینایی که همیشه هستن و گوشاشون رو تیز کردن‬
 ‫پرسیدآناهیتا با چشمان گرد شده نگاهش را به خدمتکارها دوخت و گفتآناهیتا:فک‬
     ‫می کنی اینا حقیقت رو می گنسرم را به مثبت تکان دادم که با عجله بار دیگر‬
‫گفتآناهیتا:چطور می تونی به این راحتی این حرف رو بزنیلبخندی زدم و با چشمکی‬
   ‫که به او زدم به طرغ حکیمه که دستور می داد رفتم و رو به آناهیتا اشاره ای به‬
  ‫قلبم گفتم-چون ایمان دارم به اینپشتم را بهش کردم و بلند تر که خودش بشنود‬
   ‫ادامه دادم-چون اینا آدما روزی به قلب مهربون مهتاب ایمان داشتنآناهیتا با قدم‬
 ‫های بلند خودش را به من رساند و گفتآناهیتا:فکر کنم یادت رفته که تو ستاره ای‬
    ‫درستهحکیمه با دیدنم اخمی کرد و صورتش را برگرداند … به طرف آناهیتا نگاه‬
    ‫کردم و آروم که بشنود گفتم-نه یادم نرفتهآناهیتا رو به رویم استاد و اخم کرده‬
‫گفتآناهیتا:پس چطور می خوای از این مردم حرف بکشیلبخند دندون نمایی زدم که‬
  ‫با چشمان ریز شده نگاهم کرد … دستی به شانه اش زدم و گفتم-تو برام این کارو‬
       ‫می کنیمکثی کردم و با چشمان گرد شده نگاهم کرد و با صدای جیغ مانند‬
‫گفتآناهیتا:چـــــــــیدستم را بر روی دهانش گذاشتم و خنده کنان گفتم-درست‬
     ‫شنیدیدستم را پس زد و اخم کرده مشتی به بازوم زد و گفتآناهیتا:که بگو این‬
   ‫لبخندی که من ازش می ترسم بی خودی نیستبا خنده شانه ام را باال انداختم و‬
‫لپش را کشیدم و گفتم-می دونم درست از کارت بر می آییمحکم بر روی دستم زد‬


                                    ‫782‬
  ‫و با عصبانیتی گفتآناهیتا:حرفش نزن ستاره من کاری نمی کنمدستی به گونه اش‬
 ‫کشیدم و با چشمکی به او گفتم-می دونم برای فضولی هم که شده این کارو انجام‬
   ‫می دیآناهیتا صورتش را برگرداند و با حالت قهری گفتآناهیتا:حاال من باید چیکار‬
    ‫کنمشانه ای باال انداختم و همانطور که صورتش را به طرف خودم برمی گرداندم‬
      ‫گفتم-اینشو تو باید خودت بدونی … فقط باید نگفتنی هارو منو و تو بدونیم …‬
‫بدونیم که در واقع چه اتفاقی برای مهتاب افتاده که تویی که کنارش بودی هم نمی‬
 ‫دونیآناهتیا یک تای ابرویش را باال داد و سرش را تکان داد… لبخندی زدم و همانند‬
‫او سرم را تکان دادم … توی این چند سال درست فهمیده بودم چطور می تونم حس‬
    ‫فضولیش رو تحریک کنم … نگاهی به ساختمون کردم … با دیدن میالد که کنار‬
    ‫پنجره ایستاده بود و به خدمتکارا نگاه می کرد … دست اناهیتا را از دستم خارج‬
  ‫کردم … میالد نگاهش را از خدمتکارها گرفت به من دوخت … خیره نگاهم کرد …‬
‫سرم را برای سالم برایش تکان دادم … دستش را بر روی شیشه ی پنجره گذاشتم و‬
 ‫همانند من سرش را تکان داد و بدون نگاه دیگری پرده را کشید …با تعجب به پرده‬
 ‫کشیده شده نگاه کردم…و شانه ام را با بی خیالی باال انداختم که آناهیتا صورتش را‬
  ‫برگرداند و همانطور که زیر لب غر غر می کرد گفتآناهیتا:ستاره این پسره خیلی بد‬
  ‫نگاهت می کنهسرم را خم کردم و نگاهش کردم …با اخمهای درهمش نگاهم کرد‬
 ‫که یک تای ابرویم را باال دادم و گفتم-چت شد یکهو؟آناهیتا با همان اخم صورتم را‬
    ‫برگرداند و گفتآناهیتا:سمت چپت رو نگاه کن می فهمی دارم چی می گمراست‬
‫ایستادم و گوش به حرف نگاهم را به سمت چپ دوختم که ساشا را با اخمهای درهم‬
     ‫رفته خیره به خود دیدم … خیره نگاهش کردم … نگاهش پر بود از شک ترید…‬
  ‫نگاهی که هیچوقت توی نگاه پر از مهر ساشا ندیده بودم … رفتار ساشا خیلی برایم‬
 ‫عجیب بود …آناهیتا:فک کنم تورو شناختهنگاهم را از نگاه پر از شک ساشا گرفتم و‬
     ‫به آرامی گفتم-تو اینطور فک می کنی؟آناهیتاهمانطور که به پشت ایستاده بود‬
 ‫گفتآناهیتا:همیشه نگاهم به اونی خیلی بد نگاهت می کنه … وقتی با شایا سر سفره‬


                                     ‫882‬
    ‫می خندیدن … وقتی که حالت بد شده بود … نگاهش ادم رو می ترسونهسرم را‬
  ‫تکان دادم و بدون توجه به ساشا که همه حرکتهایم را زیر نظر داشت رو به آناهیتا‬
   ‫گفتم-رفتارش عجیبه …لحظه ی اول که منو دید حالت شوکه اش رو دیدم … اما‬
‫حاال هیچ شناختی از خودش نشون نمی ده … حتی کاری هم نمی کنه که بدونه من‬
    ‫ستاره ام یا نهآناهیتا:از همین چیزش می ترسم ستاره … شاید اون داره یک فکر‬
‫دیگه ایی می کنهنگاهم را از نگاه پر از ترس آناهیتا گرفتم و بار دیگر به ساشا چشم‬
     ‫دوختم و آروم گفتم-شاید تو راست بگی ولی نگاهش هر چی که داره دوستانه‬
‫نیستآناهیتا سرش را تکان داد که با صدای شیهه ی اسبی که از نزدیکی شنیده شد‬
‫هر دو نگاهمان را به عقب برگرداندیم …با دیدن شخصی که بر روی اسب نشسته بود‬
   ‫اخمهایم درهم رفت و صدای خنده ی او به اوج رسید … قدم های اسب نزدیک و‬
   ‫نزدیکتر امد و صدای خنده ی نفرت انگیزش به گوشم نزدیک تر شد که به نفرت‬
   ‫یک قدم به عقب رفتم که با گیر کردن پایم میان سنگی در حال سقوط بودم که‬
       ‫میان زمین و هوا معلق ماندمساشا:مواظب باشبازویش را گرفتم و نگاهم را به‬
 ‫چشمانش دوختم … دلخوری .. نفرت … حسی که هیچوقت توی چشمای مهربونش‬
‫دیده نمی شد را خیلی راحت می شد از ان دید… با قرار گرفتن دست آناهیتا بر روی‬
      ‫کمرم نگاهم را از او گرفتم …که جای هر شک و ترید را گرفته بود و به آناهیتا‬
‫دوختمآناهیتا:خوبی مهتابسرم را تکان دادم … صدای پوزخند بلند ساشا لبخند تلخی‬
   ‫را بر روی لبانم ظاهر کرد و اخمی بین ابروهای آناهیتا… بار دیگر صدای شیهه ی‬
      ‫اسب لبخند تلخم را به اخمی تبدیل کرد و نگاهم را به آن نگاه نفرت انگیزش‬
 ‫دوختم … یوسف با لبخندی نگاهم کرد … با کشیده شدن دستم نگاهم را از یوسف‬
   ‫گرفتم و به آناهیتا دوختم ..به آرامی دستم را از دستش خارج کردم و گفتم-آنی‬
 ‫چتهآناهیتا سرش را به عقب برگرداند و با دیدن ساشا که با یوسف صحبت می کرد‬
             ‫نفسش را کش دار بیرون داد…. نگاهش را در نگاهم دوخت و به آرامی‬
    ‫گفتآناهیتا:هیچ کنار این بشر احساس امنیت نمی کنم ستارهنگاهم را به آن دو‬


                                     ‫982‬
‫دوختم و با دیدن اخمهای درهم رفته ساشا که با یوسف سرم را تکان دادم و گفتم -‬
    ‫نگاهش خیلی نفرت انگیزهآناهیتا کالفه دستی به شالش کشید آناهیتا:ازش باید‬
  ‫وحشت کرد نگاهی به حالت کالفه اش کردم و لبخندی زدم … دستش را گرفتم و‬
   ‫گفتم-تو چرا خودتو اذیت می کنیآناهیتا بار دیگر نگاهش را به آن دو دوخت و با‬
   ‫غمی که آشکارا از صدایش بیداد می کرد گفتآناهیتا:دلم می سوزه ستاره از اینکه‬
   ‫همچین پدرهایی هستن که با داشتن بچه …حتی بچه هاشون رو بغل نمی کنن…‬
‫یک دست نوازش گونه به سرشون نمی کشن نگاهش را غمگین به چشمانم دوخت و‬
‫با بغضی در صدایش ادامه دادآناهیتا:برعکسش می رن پی هرزگیشون و یادشون می‬
‫ره بچه ای دارن که محتاج یک نگاه از پدر مادرشه لبخندی تلخی به صورت زیبایش‬
      ‫که غم جایش را گرفته بود زدم و دستش را فشردم-فراموش کن… با این افکار‬
      ‫خودت رو آزار نده لبخند تلخی زد و نگاهش را به دستانم دوخت و آرام زمزمه‬
‫کردآناهیتا:فراموش نمی شن ستاره …اون زندگی رو نمی تونم فراموش کنم … نادیده‬
  ‫گرفتنم رو نمی تونم فراموش کنم .. پس زده شدنم رو نمی تونم فراموش کنم ..اما‬
 ‫می دونی چیه ستارهسرش را باال گرفت و با محبتی نگاهم کرد و دستش را بر روی‬
  ‫گونه ام کشید و با همان آرومی گفتآناهیتا:خوشحالم که پس زده شدم چون منو با‬
‫تو آشنا کرد ..با مهتاب … با بابا شهاب … با مامان سرمه محبتی که خالص بود خالصه‬
 ‫خالص دستم را بر روی دستش که بر روی گونه ام بود گذاشتم …حرفی برای گفتن‬
 ‫نداشتم ..تمام احساسم را در چشمان ریختم و به چشمانش زل زدم … سختی های‬
  ‫زیادی کشیده بود… دردی که فقط اون می تونست حس کنه ..درد پس زده شدن‬
 ‫…درد تمام بی مهری ها… نگاهم را از نگاهش گرفتم و یک قدم از او فاصله گرفتم و‬
  ‫لبخند آرامی زدم …که نگاهم به سوسن که باالی تراس ایستاده بود دوخته شد ….‬
‫سوسن با لبخندی دستش را در موهایش فرو برد و با خنده ی آرومی سرش را تکان‬
‫داد … با یک تای ابروی باال رفته نگاهش کردم…خودش را خم کرد و دست زیر چانه‬
‫نگاهش را با همان لبخند به جایی دوخت … نگاهش را دنبال کردم … با دیدن یوسف‬


                                    ‫192‬
   ‫که کنارش اسبش ایستاده بود و با همان لبخند کریهش نگاهش به سوسن بود و‬
 ‫سرش را بی خود برای ساشا که با اخمی با او حرف می زد تکان می داد …. با تکان‬
           ‫خوردن دست آناهیتا جلو چشمانم نگاهم را از آن دو گرفتم و به آناهیتا‬
‫دوختمآناهیتا:کجایی یکساعته دارم ابراز احساسات می کنم با گیجی نگاهش کردم و‬
 ‫همانطور که نگاهم رو به سوسن و یوسف می دوختم گفتم-چــی؟آناهیتا خنده ای‬
‫کرد و جلوی نگاهم رو گرفت و با همان خنده گفتآناهیتا:چی زدی باال خواهر جان با‬
  ‫اخمی نگاهش کردم که جلوی دیدم را گرفته بود و گفتم-اه آنی درست حرف بزن‬
 ‫دیگه آناهیتا با تعجب نگاهم کرد و گفتآناهیتا:چته دیونه از این درست تر نمی تونم‬
‫صحبت کنم که نگاهم را از او گرفتم و به سوسن دوختم که با ان لباس یقه بازی که‬
  ‫پوشیده بود خودش را در به نمایش یوسف گذاشته بود اخمی کردم و گفتم -یک‬
     ‫لحظه حرف نزن آناهیتا:اه چرا اینقد اینور اونور نگاه می کنی دستی به موهایم‬
‫کشیدم و با همان اخم نگاهم را به زیر انداختم و زیر لب زمزمه کردم -یعنی ممکنه‬
       ‫آناهیتا سرش را زیر گرفت و در چشمانم خیره شد و با ابرویی باال رفته گفت‬
  ‫آناهیتا:دیونه شدی با خودت حرف می زنی صورتش را با دست کنار زدم و سرم را‬
‫باال گرفتم و نگاهم را بار دیگر به آن لبخندهایشان دوختم … کم کم اخمم جایش را‬
 ‫به لبخندی داد و بشکنی زدم و بلند گفتم -خـــــودشهنگاه پر تعجب همه به من‬
‫دوخته شد…لبخند عمیقی زدم و یک قدم از آناهیتا که همانند بقیه با تعجب نگاهم‬
      ‫می کرد فاصله گرفتم و با چشمکی به او پشتم را به او کردم و به طرف وردی‬
‫ساختمون راه افتادم …. صدایش را از پشت شنیدم آناهیتا:روانی شدی به سالمتی با‬
    ‫خنده نگاهش کردم که پشت سرم راه افتاده بود… سرم را تکان دادم … ایستاد و‬
       ‫سرش را با تأسف تکان داد آناهیتا:خدا به خیر بگذرونه دستم را تکان دادم و‬
   ‫همانطور که وارد می شدم با خنده بلند گفتم -خیره خواهر جان…. خیره خیره با‬
  ‫وارد شدنم آناهیتا نیز وارد شد و دستم را گرفت … به طرفش برگشتم آناهیتا:حاال‬
   ‫کجا می ریدستم را از د