‫‪bia4roman.com‬‬

   ‫مهمان ویرانگر‬
                              ‫رمان : مهمان ویرانگر‬

                       ‫نویسنده : 313.‪Fateme‬‬

    ‫‪bia4roman.com‬‬

                   ‫کانال تلگرام : ‪@bia4roman‬‬
                                                    ‫بنام خدای قلب من و تو‬



‫کل وسیله هامو جمع کردم دو تا چمدون گنده کل رژ لبام . الک . لوازم ارایشی و هر چی دلت بخواد‬


         ‫یه نگاه کلی به اتاقم انداختم واقعا دلم براش تنگ میشه مانتو قرمز خوشجیلمو با شلوار و‬

    ‫شال سفید کوتاهم پوشیدم کفش پاشنه بلندمو که پاهای الک خوردمو قشششنگ نشون میداد‬



                              ‫پوشیدم ای جون چه خوردنی شدم رژ لب قرمزمم همیشه رو لبام‬



                                                    ‫از پله ها اومدم پایین صدای مامی در اومد‬



                                                               ‫_ دختر زود باش دیگه دیر شد‬



                                                                             ‫اژانس پایینه ها‬



                                                         ‫رفتم هم بابامو هم مامانمو ماچ کردم‬



                            ‫_ خب من نیستم کم شیطونی کنیدا مامان لباشو گاز گرفت بابا گفت‬



                                                                                 ‫_ برو دختر‬



                                                              ‫_ ایششش چه عجله ایم دارین‬



                               ‫چمدونامو مش صفر اورد رفتم تو ماشین اژانس نشستم و حرکت‬
                                                          ‫کردم به سمت مقصدی که از این به بعد خونمه چه خونه ای شود این خونه‬




‫سمت یه خونه رفتم راننده چمدونامو اوردش پایین یه خونه که از درش گالی شمعدونی زده بود بیرون قدمامو تند تر کردم چمدونمو پشت سرم‬
                                                                                                     ‫میکشیدم زنگ ایفونو زدم‬



                                                                                   ‫- ا چرا بر نمیدارن زکی مارو باش کجا اومدیم‬



                                                                                                             ‫تند تند زنگو زدم‬



                                                                                                            ‫_ ای بابا چه خبره‬



                                                                                                          ‫صدای یه پیر زن بود‬



                                                                                   ‫_ سالم من احمدی هستم مهمان اقای رستگار‬



                                                                                                    ‫_ ا شمایی دخترم بیا تو بیا‬



                                                                                                     ‫درو باز کرد وارد ویال شدم‬



                                    ‫وای یکی قلب منو بگیره وای تو حیاط حوض و تاب و یه تخت بزرگ بود که روش فرش پهن شده بود‬



                                              ‫اروم قدم بر میداشتم که یه خانوم محجبه اومد سمتم دستمو فشرد و صورتمو ب*و*سید‬



                                                             ‫تو چهرش دقت کردم چشمای مشکی لبای متوسط و صورت چین خورده‬



                                                                                         ‫_ من حمیده هستم عزیزم خوش اومدی‬



                                                                                                          ‫_ ممنون حاج خانوم‬
                                              ‫_ اسمت چیه دخترم‬



                                                     ‫_ لعیا هستم‬



                                              ‫_ چند سالته دخترم‬



                    ‫_۲۲ سالمه درسمم خوندم لیسانس عمران دارم‬



                                  ‫با تعجب نگام کرد که ادامه دادم‬



                               ‫_ ببخشید پررواما ناهار چی دارید ؟؟‬



                                          ‫چشاش در اومد بنده خدا‬



‫_ اووووم پسرتون هستن من باهاش باید حرف بزنم ببینم قضیه چیه ؟؟؟‬



                         ‫_ ناهار مرغ ترش داریم . پسرمم شب میاد‬



                                                      ‫_اهان باشه‬



                                       ‫_ بیا بریم اتاقتو نشون بدم‬



                             ‫خواست بره طبقه پایین که زودی گفتم‬



                                ‫_ من طبقه باال اتاقم نباشه میمیرما‬



           ‫_ اخه باال فقط دو تا اتاقه یکی مال علیه یکی مال زهراست‬
                                                                                         ‫_ شانس یکیشون بده چون باید بره پایین‬



                                                                       ‫_ زهرا عادت شدید به اتاقش داره فکر کنم باید بری اتاق علی‬



                                                                                           ‫وارد اتاق شدم چییششش همش مشکیه‬



                                                                                              ‫حاج خانوم وایساده بود و نگام میکرد‬



                                                                      ‫کفشامو در اوردم و رفتم پایین چمدونمو کشون کشون اوردم باال‬



                                                                                                                          ‫اخیش‬

                                                                                                 ‫پس اتاق این رستگار کجاس ؟؟؟‬

                                                                                                     ‫شاید اینجا زندگی نمیکنه ؟؟؟‬




                                                              ‫نزدیکای ساعت دوازده و نیم بود در کمد دیواری اتاق مشکی رو باز کردم‬



                                                                 ‫اوووووه مگه ختمه چقدر لباس مشکی شیطونه میگه همه رو جر بده ها‬



‫همه لباسای عزادار رو گذاشتم یه طرف همه لباسای جیگرمو که قرمز سفید ابی و همه رنگ بود رو اویزون کردم رفتم سمت میز ارایش فقط دو تا‬
                                                            ‫ادکلن بود یه شونه خخخخ خاک االن پسرا ابرو هم بر میدارن این دیگه کیه‬



  ‫کل الکامو لوازم ارایشمو چیدم رو میز ارایش خخخخ حولمو شامپو هامم بردم گذاشتم تو حمومی که یه شامپو و یه صابون و خمیر ریش تراش‬
                                                                                                                             ‫بود‬



                                                                                              ‫وا ادم اینجا زندگی میکنه یا روح ؟؟؟‬



                                ‫هوم وللش لباس عوض کردم و یه دامن کوتاه مشکی با تیشرت سفید پوشیدم موهامم باز کردم رفتم پایین‬
‫حاج خانوم با دهن باز نگام میکرد که ایفون به صدا در اومد‬



                            ‫حاج خانوم رفت درو باز کرد‬



                                            ‫_ زهراست‬



         ‫دو دقیقه بعد یه دختر دانش اموز با چادر وارد شد‬



                                         ‫_ سالم مامان‬



                              ‫_ سالم مادر مهمون داریم‬



                            ‫چشمش بمن خورد لبخند زد‬



                                  ‫_سالم خوش اومدین‬



                                        ‫_ سالم مرسی‬



                                   ‫_ من زهرام شما چی‬



                                                 ‫_ لعیا‬



                                           ‫_ خوشبختم‬



                                                 ‫_ منم‬



                                       ‫حاج خانوم گفت‬

                                           ‫_ بریم ناهار‬
                                                             ‫_ اره بریم گشنمه‬



       ‫خخخ باز چش توپی شدن خودم جلوتر رفتم اشپزخونه و همه جا رو دید زدم‬



‫عه میز ناهار خوری ندارن که زهرا لباساشو عوض کرده بود بلوز دامن بلنذ پوشیده بود‬



‫سفره رو انداختن زمین شاخم در اومد عه نشستیم زمین و غذای خوشمزه رو خوردیم‬



       ‫و موقع جمع کردن منم کمک کردم و تشکر کردم و رفتم باال تا بخوابم اخیش‬




                                                ‫عصر بیدار شدم خونه ساکت بود‬



                                                        ‫مرتب کردم رفتم پایین‬



                        ‫دیدم زهرا نشسته داره فیلم میبینه اروم رفتم پشت سرش‬



                                                       ‫_,پخخخخخخخخخخخ‬



                                                      ‫دستشو گذاشت رو قلبش‬



                                                            ‫_ وای زهرم ترکید‬



                                             ‫قاه قاه خندیدم خخخخخ حال داد‬



                                                           ‫_چه خوش خنده ای‬



                                                       ‫_ خودتم خوش ترسویی‬
                                                                                                           ‫چپ چپ نگام کرد‬



                                                                             ‫_ چپ نگاه نکن چشات چپول میشه نشستم رو مبل‬



                                                                   ‫به زهرا نگاه کردم چشم و ابروی مشکی بدون هیچ ارایشی بود‬



                                                                                                     ‫_ بریم شام درست کنیم‬



                                                                                                                     ‫_ بریم‬



                                     ‫رفتیم اشپز خونه با کلی شوخی وخنده شام گذاشتیم حاج خانوم اومد مارو دید خندش گرفت کلی‬



                                                                         ‫خندیدیم شامو خوردیم بعد شام چون زهرا باید میرفت‬



                                                                                    ‫مدرسه رفت بخوابه منو زهرا خانوم موندیم‬



                                                                     ‫_ حاج خانوم زهرا پیش دبیرستانیه چرا نمیزارید ارایش کنه‬



                                                                                            ‫_دخترم اون خودش لوازم ارایشی‬



                                                                           ‫داره ولی بین خودشو داداششه که چرا ارایش نمیکنه‬



‫دیگه یکمم حرف زدیم و رفتیم بخوابیم مسواکمو کشیدم لباس خواب حریر سفیدمو بدون لباس زیر پوشیدم خیلی حس خوبیه م وهامو شونه‬
                                                                                                      ‫کشیدم و رفتم رو تخت‬

                                                  ‫نیم ساعت نگذشته بود که با وارد شدن یه غول تو اتاق از ترسم رفتم زیر پتو وای‬



                                                   ‫چشمامو بستم و خدا خدا میکردم توهم زده باشم با اهنی که افتاد رو شکمم حتم‬



                                                  ‫دارم جن داره اینجا چشامو بستم و خودمو بخواب زدم باهام کاری نداشته باشن‬
                                                                       ‫تو دلم میگفتم بسم اهلل الرحمن الرحیم تا دور بشن وای خدا‬



                                                                                                                         ‫#علی‬



                                                                                                        ‫از خستگی دارم میمیرم‬



                                                                                  ‫یه راست رفتم اتاقم و بلوزمو دراوردم کمر بندمو‬



                                                                                                  ‫فقط باز کردم رفتم رو تخت و‬



                                                               ‫دستامو به طرفین باز کردم که دستم خورد به یه چیز نرم عه این چیه‬



                                                        ‫وای بسم اهلل چرا تکون میخوره اتاقم که جن نداشت بسم اهلل الرحمن الرحیم‬



‫اروم پتو رو از روش برداشتم که ماتم برد این حوریه نه جن چشمامو مالیدم عه نکنه من مردم تو بهشتم یه نگاه به کل هیکلش کردم خجالت‬
                                                                                                     ‫کشیدم تقریبا ل*خ*ت بود‬



                                                             ‫چه حوریه بی ادبیه داشتم داغ میشدم اووووف اخم کردم روشو کشیدم‬



                                                                      ‫نگاه چپ چپی کردم و انگار بخودم اومده باشم بیدارش کردم‬



                                                                                           ‫_ هی هی خانوم حوری بیدار شو ببینم‬



                                                                 ‫اروم الی پلکاشو باز کرد و چشمای ابیشو دوخت به چشمای سیاهم‬



                                                                  ‫_ تو تو کی هستی ؟؟ جنی ؟؟؟ بسم اهلل . بامن کاری نداشته باشیا‬

                                                                                      ‫ببین صاحب این اتاق لولوئه میدم میخورتتا‬
                    ‫بهش اخم کردم مشتمو کوبیدم رو تخت دوباره گفت‬

                                             ‫_ بسم اهلل الرحمن الرحیم‬

                                                          ‫فوت کرد روم‬



  ‫چقدر گیجه ها . شب خوابو روشن کردم تازه منو دید خزید رفت زیر پتو‬



    ‫_ االن وقت خجالت کشیدن نیست پاشو بگو اینجا چی میخوای سریع‬



‫_ برو بابا خجالت کجا بود رفتم زیر پتو یعنی پاشو برو بیرون اینجا مال منه‬



     ‫اخمام شدید رفته بود تو هم خسته هم بودم یعنی پدرشو در میاوردم‬



   ‫پتو رو کشیدم که باز ل*خ*تیش اومد جلو چشمم پتو رو انداختم روش‬



                                 ‫_ بیشعور تو نباید درست لباس بپوشی‬



                                       ‫_ به تو چه بیشعور خودتی گوریل‬



                                                ‫_ من صاحب این اتاقم‬



                   ‫_ ببین اذیتم کنی به اقای رستگار میگم پدرتو دراره ها‬



                                                ‫_ تو احمدی هستی ؟؟؟‬



                                        ‫_ بله تو منو از کجا میشناسی ؟؟‬



                                 ‫_ خانوم محترم من علی رستگار هستم‬



                                                                  ‫#لعیا‬
                                                       ‫وای یعنی این رستگاره چه گنده است‬



                                ‫_ خانوم اگر انالیز کردن من تموم شد بگید چند تا نکته رو بگم‬




                                                       ‫نمیدونم چرا من پررو خجالت کشیدم‬



                                                                                     ‫_بنال‬



                                                                         ‫چشماش توپ شد‬



                                                                         ‫_ چی کار کنم ؟؟؟‬



                                                                  ‫_ بب نه نه یعنی بفرمایید‬



                                                  ‫_ نکته اول اینجا باید درست لباس بپوشی‬

                                       ‫نکته دو زبون درازی کنی منو یه نفر دیگه زبونتو میبریم‬

‫نکته سه اینجا اتاق منه پس حاال عین بچه ادم میری پایین تو اتاق امیر میکپی تا صدام در نیومده‬



                                                          ‫_ نکته یک هر چی بخوام میپوشم‬



                                                                       ‫نکته دو جوابتو میدم‬

                                                  ‫نکته سومم اینجا میخوابم ببینم فضولم کیه‬



                                               ‫چون عصبی بودم نمیدونستم چکار دارم میکنم‬



                                                               ‫کشیده تو صورتش خوابوندم‬
                                                     ‫_ خفه شو یادته که گفتم زبون درازی ممنوع‬



‫اشک تو چشماش جمع شد پووووف االن زار میزنه که یهو با کاری که کرد بیچاره شدنم حتمی بود وای‬




                                                                                         ‫#لعیا‬



                                                             ‫بچه پررو منو میزنی بیچارت میکنم‬



                               ‫دستشو گرفتم انداختم رو خودم و تا ته هنجرمو جر دادم و جیغ زدم‬



                                                                   ‫_ کمک کمک . جییییغغغغغغ‬



                                                    ‫خخخ اونم که هنگیده بود زودی اشک ریختم‬



‫حالتو میگیرم بمن میگن لعیا شر طولی نکشید زهرا و حاج خانوم با یه نفر دیگه درو باز کردن و منو که‬



                                                         ‫دیدن اون مرده اومد سمتمون و داد زد‬



                                                                              ‫_ اینجا چه خبره‬



                               ‫علی بدبخت بیچاره یه چک مشتی خورد ولی بد با کینه نگاهم میکرد‬



                             ‫حاج خانوم چادر نمازشو انداخت روم چون عمال دارو ندارم بیرون بود‬



                                          ‫مرده اصال نگامم نمیکرد بر خالف این علی هیزه خخخخ‬



             ‫صورتمم که سرخ بود چه شود خودمو انداختم بغل حاج خانوم و اه و زاری کردم و گفتم‬
                                               ‫_ میخوام برگردم خونمون من امنیت ندارم اینجا‬



                                 ‫اون مرده با صدای خشن و سردش که با شنیدنش لرز کردم گفت‬



                                                           ‫_ الزم نکرده شما اتاق من میمونید‬



                                                  ‫_ عه عه عه این چاخان گفت اتاق خودشه که‬



                                                                       ‫و به علی اشاره کردم‬



    ‫عمال مرد گنده هه ادم حسابم نکرد فهمیدم علیه چاخان گو تشریف دارن حاج خانوم زد تو صورتش‬



                                                              ‫_ وای دخترم صورتت چی شده‬



‫که مرد گنده هه نگام کرد نگاهی که کاش نمیکرد ماتش برد و منم غرق شدم در دریای سیاه چشمانش‬



                                                             ‫_ علی این چه کاری بود هان ؟؟؟‬



                                                                          ‫ازت توقع نداشتم‬



                                                                          ‫_ داداش بخدا من‬



                                                                 ‫مرده با لحن شمرده ای گفت‬



‫_ علی از صد کیلومتری این رد نمیشی و گرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی میدونی که امانته دستم‬



                                                                           ‫با ذوق پریدم باال‬



                                      ‫_ ایول داااااش بزن قدش اینو شوت کن بیرون چاخان گوئه‬
                                           ‫راستی تو رستگاری هستی که بابام میگفت دااااش ؟؟‬



        ‫_ برای اولین و اخرین بار میگم سرت تو کار خودت نباشه بالیی سرت میارم ارزوی مرگ کنی‬



                                                                                ‫_ برو باوووو‬



                                          ‫هیییین بی هوا اومد خرخرمو گرفت داشتم خفه میشدم‬



                                                                           ‫_ وحشی ولم کن‬



                            ‫بیشتر فشار اورد حاج خانوم خواهش میکرد ولم کنه ولی انگار نمیشنید‬



                                               ‫اشک تو چشمام جمع شد خیره بهش نگاه کردم‬



                               ‫چادر نماز داشت از روم میفتاد که با دست دیگش چادرو گرفت برام‬



                        ‫_ هیچ عالقه ای با حرف زدن باهات ندارم اگر رعایت نکنی خودم میکشمت‬



                               ‫واقعا ترسیدم پرتم کرد رو تخت و همه رفتن بیرون غیر حاج خانوم‬



‫_ دخترم ناراحت نشو شرمنده ام بخدا پسرام از دستم رفتن دیگه نه به من حرمت میزارن نه به مهمون‬

                                                                                   ‫ببخش .‬



                                                      ‫با امیر بحث نکن زیاد دور و برش نباش .‬

                                                                           ‫علی هم همینطور‬



                          ‫با ب*و*سیدن سرم اتاقو ترک کرد حاال من موندم و جنگ با این خانواده‬



                                                     ‫صبح بیدار شدم رفتم حموم دوش گرفتم‬
                                      ‫حوله کوتاهمو دورم گرفتم و اومدم بیرون‬



    ‫با دیدن امیر که سرشو کرده بود تو کمد دیواری با خودش حرف میزد خشکم زد‬



                      ‫_ اه اه حالم از دخترای جلف بهم میخوره لباساشو نگاه اه اه‬



                   ‫یه لحظه سرشو اورد بیرون دو باره سرش رفت تو کمد دیواری‬



                        ‫یهو همچین برگشت سمتم که گردنش شکست فکر کنم‬



                                     ‫اخماش رفت تو هم و سرشو انداخت پایین‬



                                          ‫_بهت یاد ندادن درست لباس بپوشی‬



                                          ‫جان ؟؟؟ من باید طلبکار باشم نه اون‬



                                                ‫_ به شما یاد ندادن وقتی میری‬



                                             ‫جایی در بزنی ؟؟ ضمنا شما جایی‬



                                              ‫رو به اسم حمام اونجا میبینی که‬



                                              ‫میرن خودشونو میشورن فکر کنم‬



                                               ‫تا حاال نرفتی یه بار امتحان کن‬



‫با دیدن خودم اه از نهاد اجدادم برخاست وای دوییدم پشت در کمد دیواری وایسادم‬
         ‫امیر نگام نمیکرد و اونم پشت در بازی بود که من بودم وای کلمو بردم بیرون در موهام ریخت دورم و گفتم‬



                                                                               ‫_برو بیرون خودم میارم لباساتو‬



                                                                ‫نیم نگاهی بهم انداخت و بی تفاوت رفت بیرون‬



                                                              ‫زود لباس پوشیدم ارایش کردم لباساشو برداشتم‬



                                               ‫همینکه پامو گذاشتم بیرون اتاق دستم کشیده شد و لباسا ریخت‬



                                                                                ‫_ منو ببین دختره حال بهم زن‬



                                            ‫هیچ چیز تو ربطی بمن نداره جز جونت کاری نکن جونتو خودم بگیرم‬



                                                           ‫دستمو اینقدر محکم فشار داده بود که داشتم میمردم‬



                                      ‫وای دستت بشکنه دستم شکست از الی دندونای قفل و زنجیر شدش گفت‬



                                             ‫_ یه بار دیگه بخوای از حدودت فراتر بری مادرتو به عزات مینشونم‬

                                                                          ‫_ خب بابا ول کن شکوندی دستمو اه‬



                                                                                    ‫دستمو به شدت پرت کرد‬



                                                        ‫از رو لباساش راه رفتم و از پله ها سر خوردم رفتم پایین‬



‫سرمو بلند کردم دیدم بله اقا داره از باال دید میزنه کم نیاوردم و خیره خیره نگاش کردم و یه چشمک زدمو فرار کردم‬



                                                                                   ‫زهرا مدرسه بود علی پایین‬
‫جلو تلوزیون بود حاج خانومم اشپزخونه رفتم پیش حاج خانوم صدای قدمامو علی شنید و برگشت‬



                                ‫با خشم میخواست بیاد سمتم که امیر با صدای بلند تشر زد‬



                                                                               ‫_ علی‬



                             ‫علی دستشو کشید تو موهاش و من با یه لبخند نگاش میکردم‬




                                                         ‫انگشتشو تهدید وار تکون داد‬



                                                         ‫دیدم که امیر باالی پله هاست‬



                                   ‫علی از کنارم گذشت و سمت امیر رفت که صداش کردم‬



                                                                          ‫_ برادر علی‬



                                                                 ‫کلشون چرخید سمتم‬



                             ‫انگشت شستمو به معنای زکی براش چرخوندم پایین ‪������������‬‬



                                                             ‫دوتاشون سرخ شده بودن‬



                                            ‫میخواست بیاد سمتم که دوییدم با جیغ گفتم‬



                                  ‫_ حاج خانوم حاج خانوم هاپو داره میاد منو بخوره ‪��������‬‬



                                                             ‫خندید فهمید منظورم چیه‬
                          ‫حوصلم سر رفته بود رفتم باال موبایلمو برداشتم که صداهایی شنیدم‬




                                                 ‫_ علی تو خودت خونه داری و میری خونت‬



                          ‫من باید این دختره رو سالم تحویل خانوادش بدم اینو می فهمی ؟؟؟‬



                                                     ‫- نه نمی فهمم چرا اوردیش اینجا ؟؟‬



                                                ‫- تو کارایی که بهت ربط نداره دخالت نکن‬



                                                                      ‫- من اینجا میمونم‬



                                        ‫- به جهنم که میمونی ولی نزدیکه این دختره نمیشی‬



                                       ‫دیگه واینستادم چون هر لحظه ممکن بود بیان بیرون‬



                 ‫موبایلمو برداشتم و یه اهنگ پلی کردم زدم تو هنذفری و رو تخت دراز کشیدم‬



         ‫نفهمیدم کی خوابم برده بود وقتی بیدار شدم سیم هنذفری تو موهام پیچیده شده بود اه‬



‫به زور از هم جداشون کردم موهامو شونه کردم لباسمو عوض کردم چون تو خواب عرق کرده بودم‬



             ‫یه بلیز و دامن کلوش تا ساق پام پوشیدم رفتم پایین همه دور سفره نشسته بودن‬



                                           ‫سر همه به سمتم کشیده شد که حاج خانوم گفت‬



                                                                    ‫- بیا دخترم بیا اینجا‬
                                  ‫رفتم سمتشون فقط بغل دست امیر جای خالی بود وای خدا مار از پونه بدش میاد دم خونشم سبز میشه‬



                                                                         ‫علی روبروم نشسته بود هیزز اشغال ولی امیر نگامم نمیکرد‬



                   ‫نشستم پیش امیر مشغول غذا خوردن بودن حواسم به دامنم نبود زیر دامنم که چیزی نپوشیده بودم تا زانوم رفته بود باال‬



‫علی حواسش به پای خوش تراشم بود که یه دست دامنمو کشید پایین چشم همه پی اون دست بود که رسیدیم به دست امیر که دامنم کشید‬
                                                                                    ‫پایین و خیلی زود مشت شد و نشست رو زانوش‬



‫علی پوزخند زد سرخ شده بودم نوچ نمیشد با این علی یه جا زندگی کرد تو گلوی امیر غذا پرید و افتاد به سرفه کردن براش اب ریختم و دادم‬
                                                                                                                         ‫دستش‬



                                                                                                               ‫یه نفس کشید باال‬



                                                                                                                        ‫_ ممنون‬



                                                                                                                 ‫_ خواهش برادر‬



                                                             ‫همه مشغول شدن شاممون که تموم شد میخواستم بلند شم کمک کنم که‬



                                                                                                               ‫امیر استینمو کشید‬



                                                                                                              ‫_ بشین کارت دارم‬



                                                                                                      ‫علی دید هوا پسه زد به چاک‬



                                                                                                             ‫من موندم برادر امیر‬



                                                                                                                    ‫- جونم برادر‬
                                 ‫_ همین االن میری باال این لباس مسخرتو درمیاری یه چیز درست و حسابی میپوشی فهمیدی‬



                                                                                          ‫_ چرا باید به حرفت گوش کنم ؟؟‬



                                                                                                ‫_ چون جونت تودستای منه‬



                                                                                         ‫بلند شدم رفتم باال یه شلوار راحتی‬



                                                                                         ‫مشکی پوشیدم و اومدم پایین که‬



                                                                                    ‫علی با پوزخند نگام کرد اعتنایی نکردم‬



                                                              ‫رفتم تو اشپزخونه یه لیوان اب خوردم هنوز لیوان دستم بود که‬



                                                                                         ‫میخواستم بیام بیرون که علی اومد‬




                                                                                            ‫اومد جلو فکمو محکم گرفت که‬



                                      ‫لیوان از دستم افتاد به ثانیه نکشیده امیر اومد تو و ما رو تو اون حالت دید اومد سمتمون‬



                                                                                    ‫یقه علی رو گرفت و برد حیاط زهرا گفت‬



                                                                                                ‫_ زودتر بخوابیم شر بخوابه‬



‫سریع همگی رفتیم اتاقامون دامن بلند کلوش با تیشرت مشکی پوشیدم چون امیر گفته بود درست لباس یپوشم لباس خواب نپوشیدم‬

                                            ‫باید با امیر صحبت میکردم چند ساعتی گذشته بود رفتم پایین اتاق امیر اخری بود‬



                                                                        ‫اروم قدم برداشتم موهام تاب میخورد در اتاقو اروم‬
                                ‫باز کردم و دوباره بستم با دیدن صحنه مقابلم از خجالت مردم‬

                           ‫امیر با اون هیکل بزرگش زیر نور مهتاب داشت نماز میخوند نشستم‬



                                                        ‫رو تخت نگاش کردم و اشک ریختم‬



                         ‫من واقعا چه بنده ای بودم ؟؟ این همه خدا بهم نعمت داد و شکر نکردم‬



                    ‫نمیدونم چقدر گریه کردم که بیحال افتادم رو تخت زیر نور مهتاب خوابم برد‬



                                                                                    ‫#امیر‬



                                   ‫نمازمو تموم کردم صدای در اومده بود ولی من متوجه نشدم‬



‫سجادمو جمع کردم و بلند شدم که نگام افتاد به جسم ظریفی که رو تختم با موهای افشون شده زیر‬



       ‫نور ماه خوابش برده بود چند دقیقه به خلقت بی نقص خدا خیره شدم ولی با جمع شدنش از‬



                                   ‫سرما بخودم اومدم از خودم عصبی شدم روش پتو کشیدم‬



        ‫چون به علی ناتوشک داشتم نمیخواستم اتو دستش بدم درو قفل کردم خودمم گوشه تخت‬



                                     ‫خوابیدم ولی چه خوابی بوی عطرش داشت دیوونم میکرد‬



                                                                   ‫با صلوات و دعا خوابیدم‬



        ‫صبح با احساس چیز نرمی رو پوستم یه چشممو باز کردم با چیزی که دیدم ماتم برد یا خدا‬



                      ‫لعیا بغلم خوابیده بود سرش رو بازوم یه لحظه حس خیلی خوبی تو دلم رفت‬
     ‫هنوز مات بودم که چشماش روبروی چشمام اروم باز شد و دلمو ویرون کرد‬



         ‫نه نه نباید بزارم بیاد تو دلم نمیزارم اونم با دیدنم عقب پرید ولی هنوز‬



                        ‫هر دو مون دراز کشیده بودیم و خیره همو نگاه میکردیم‬



             ‫چشم ازش گرفتم که نگام خورد به دامنش که تا زاتو باال رفته بود‬



 ‫عصبی شدم پرتش کردم تو بغلم چم شده بود ؟؟؟ دعام کنید دیوونه شدم رفت‬



                ‫خیره شدم تو نگاه ترسیدش من هیچ حسی به این دختر ندارم‬



‫عقیده های ما زمین تا اسمون فرق داره عصبی فشارش دادم محکم با تمام قدرت‬



                   ‫_ دختره احمق تو اتاق یه پسر مجرد چه غلطی میکردی ؟؟؟‬



                                                                  ‫_ مممم ننن‬



                                      ‫_خفه شو مگه نگفتم درست لباس بپوش‬



                               ‫_ چشه دامنم که بلنده گشاده تیشرتمم خوبه که‬



                   ‫_چش نیست میخوای خودتو تبلیغ کنی پاهاتو ریختی بیرون‬



                           ‫چشاش گرد شد و پایینو میخواست ببینه نمیتونست‬



                                                                    ‫_ زور نزن‬
                                                             ‫_ چشم برادر له شدم‬



                              ‫-سری بعد ببینم میکشمت شعور داشته باش دختره جلف‬



                  ‫دستشو ول کردم و از اتاق زدم بیرون که هنوز هیچ کس بیدار نشده بود‬



                                                                      ‫برگشتم اتاق‬



                                                          ‫_ هوووی پاشو برو اتاقت‬



                                                                     ‫_ چشم برادر‬



                                           ‫کالفه بودم نمیدونم چرا خدا بخیر بگذرونه‬




                                                                             ‫#لعیا‬



                                                          ‫یه ساعت بعد رفتم پایین‬



‫همه دور سفره بودن ولی عین گوشیای هنگ شده به هم نگاه میکردن عه یعنی چی شده ‪������‬‬



                                                    ‫رفتم کنار امیر نشستم و به زهرا‬



                                                                   ‫یه چشمک زدم‬



                                 ‫_اهم اهم سالم .میگما چیزی شده ؟؟؟ چرا هنگید ؟؟؟‬



       ‫_ هیچی دخترم خواهرم با بچه هاش داره میاد از شهرستان چند روزی اینجا بمونن‬
                                                       ‫_اهان خب بسالمتی حاال چرا هنگ کرده بودین ؟‬



                                                                           ‫_دخترم یه لحظه با من بیا‬



                                                                                              ‫_باشه‬



                                                             ‫بلند شدم رفتیم اتاقش نشستیم رو تخت‬



               ‫_ ببین دختر قشنگم خواهر من خیلی حساسه یعنی معتقده شدید علی میره خونه مجردیش‬



                                                             ‫میمونه امیر ولی بازم تو حق انتخاب داری‬



                                                         ‫_ چه انتخابی ؟ خب میرم خونمون دوباره میام‬



                                                                              ‫_ نه نه یه انتخاب دیگه‬



                                                                                 ‫_ وا چه انتخابی ؟؟؟‬



                                                                    ‫با حرفش چشمام از کاسه در اومد‬



                                                                                               ‫#امیر‬



            ‫رفتن تو و معلوم نیست چرا یه هو بلند شدن رفتن پووووف حاال این خاله اینا رو کجای دلم بزارم‬



                                       ‫طولی نکشید اومدن بیرون نگاشون نکردم و مشغول خوردن شدم‬



                      ‫لعیا کنارم نشست و دامن بلندش رو پام افتاد علی با چشمای ریز شده نگامون میکرد‬



‫هه فکر کرده نمیدونه از چیا خبر ندارم ‪��������‬همینطوری تو خودم داشتم حرف میزدم و چایی شیرینمو میخوردم‬
         ‫با حرفی که مادر زد چایی پرید تو گلوم مردنم حتمی بود وای یعنی چی اخه ‪��������‬‬



                            ‫چطور این تصمیمو گرفتن یکم سرفه کردم ازاد شدم اخیش‬



                                                   ‫زهرا و علی هم تعجب کرده بودن‬



                                          ‫_ حاج خانوم دورت بگردم بیخیال شو دیگه‬



                                                    ‫_ نه همین که گفتم فهمیدی امیر‬



                                                                   ‫_اخه مادر من ...‬



                                                            ‫لعیا نزاشت صحبت کنم‬



                                                ‫_ حاج خانوم جون من پشیمون شدم‬




                                                   ‫_ بایدم پشیمون شی دختره جلف‬



                                               ‫فکر کردی چی هستی ؟ کی هستی ؟؟‬



                                             ‫تو تنها ادمی که حالمو بهم میزنی بعد ...‬



‫تو چشماش با خشم خیره شدم پر از اشک و بغض و ناباور نگام میکرد بلند شد و دویید باال‬



                                                       ‫حاج خانوم با تاسف نگام کرد‬
                                   ‫_ خجالت کشیدم همچین بچه ای تربیت کردم‬



                                     ‫علی با نیشخند و زهرا با ناراحتی نگام میکرد‬



‫علی بلند شد رفت اتاقش منم رفتم اتاقم ولی غافل از اتفاقایی که زندگی هممونو تحت‬



                                                               ‫تاثیر میزاشت....‬



                                                                           ‫#لعیا‬



‫تیپ مشکی زدم و چمدونمم جمع کردم هیچ کس نبود بیخیال همه از خونه زدم بیرون‬



      ‫سر خیابون نرسیده بودم که دستی جلو دهنم اومد و همه جا رو تار و سیاه دیدم‬




                                                                          ‫#امیر‬



                                    ‫از اداره که برگشتم خونه خاله اینا اومده بودن‬



                                                      ‫سالم و احوال پرسی کردم‬



         ‫مامانو دیدم که اشاره میزنه قیافش خیلی ناراحت بود رفتم سمت اشپز خونه‬



                                                                   ‫- جانم مامان‬



                                                              ‫_ راحت شدی ؟؟؟‬



                                                           ‫_ منظورت چیه مامان‬
                                                                      ‫_ خوب میفهمی چی میگم با رفتار صبحت باعث شدی دختره بره‬




                                                                                               ‫یا زهرا چی؟؟؟ بدبخت شدم بدبخت‬



                                                               ‫بدو رفتم اتاق باال دیدم خالی خالیه فقط سه گیره سر رو تخت مونده بود‬



‫گند زده میشه تو عملیات که واااااااای وای بدو گوشیمو در اوردم و تماس گرفتم و اوضاع رو اطالع دادم بماند که چقدر سرزنشم کردن یه سوال‬
                                                                                     ‫تو مغزم تاب میخورد یعنی االن حالش خوبه ؟؟؟‬



                                                                                      ‫سریع رفتم بیرون موبایلم یه سره تو گوشم بود‬



                                                                                                  ‫_ سریع سریع ردیابشو چک کنید‬



                                                                                                                  ‫_ بله چند لحظه‬



                                                              ‫استرس داشتم نشستم پشت فرمون و استارت زدم و پامو گذاشتم رو گاز‬



                                                                                                                    ‫_ چی شد ؟؟؟‬



                                                                                                  ‫_ قربان محدوده جاده ساوه است‬



                                                                                                        ‫_ سریع وصل کن سرهنگ‬



                                                                                                     ‫_ الو قربان چه تصمیمی دارید‬



                                                                                              ‫_ صبر میکنیم خودشون تماس بگیرن‬



                                                                                                                            ‫_ اما‬
                               ‫_ اما نداره صبر کن ببینیم نقششون چیه‬



                          ‫و قطع کرد یا خدا . ولی من که بیکار نمیشینم‬



‫علی میکشمت جاسوس بیشرف رفتم خونه . خاله اینا داشتن میوه میخوردن‬



          ‫سالم کردمو راه اتاقو در پیش گرفتم که با صدای الناز وایسادم‬



                              ‫_ چی شده پسر خاله تحویل نمیگیری ؟؟‬



                                            ‫با صدای غیر معمولی گفتم‬



                                          ‫_ مگه قبال غیر این بوده ؟؟؟‬



                  ‫تو جاش تکونی خورد رفتم اتاقم مادر در زد و وارد شد‬



                                                   ‫- چی شده مادر ؟؟‬



                                         ‫_ چیزی نیست حوصله ندارم‬



                                    ‫_ برات ناهارتو گرم میکنم بیا بخور‬



                                               ‫_ میل ندارم مادر جون‬



   ‫مادر زیاد پا پیچم نشد و رفت بیرون لباسمو عوض کردم افتادم روتخت‬



                           ‫به ثانیه نکشیده خواب مهمون چشمام شد .‬
                                                                                        ‫#لعیا‬



                ‫با حس سردیم بیدار شدم وای خدایا اینجا کجاست ؟؟؟ من کجام ؟؟؟ چرا اینجام؟؟؟‬



                                                                                    ‫داد زدم :‬



    ‫_ کسی این خراب شده نیست ؟؟؟ از جون من چی میخواید ؟؟ چرا من اینجام ؟؟؟ لعنتیا جواب بدین‬



                                               ‫اشکام داشت صورتمو میشست خیلی ترسیده بودم‬



                  ‫در اهنی با ضرب باز شد سه تا مرد اومدن تو با یه نیشخند ه*و*سناک نگام میکردن‬



                                                                    ‫_ شششما ککی هستین ؟؟‬



‫یکیشون که قد بلند بود یکم هیکل داشت چشم و ابروی مشکی داشت با لبای کشیده با صدای خشنی گفت‬



                             ‫_ بتو ربطی نداره ما کی هستیم میمونی همینجا تا تکلیفتو مشخص کنن‬



                                                           ‫اون یکی که کال بور بود و هیکلی گفت‬



                                                                  ‫_ سامی عجب چیزیه هااااااااا‬



            ‫سرمای عجیبی تو تنم نشست من با اینکه دختر ازادی بودم ولی عفتمو از دست نداده بودم‬



                                       ‫میخواست بیاد سمتم که سومی که قیافه معمولی داشت گفت‬



                                                                 ‫_ وللش بابا دردسر میشه اکبر‬



                                ‫اکبر : بابا خودش میخواد ببین اگر نمیخواست این سر و شکلی نبود‬
                                ‫سه تایی نگاه بدی بهم انداختن خدایا خودت به دادم برس اون اکبر عوض هر دوشونو ت* ح*ری*ک‬



                                                                                 ‫کرد حاال سه تا غول با لحن بدی میومدن سمتم‬



‫تو دلم خدا رو التماس میکردم زبونم بند اومده بود خدایا خواهش میکنم خدایا التماس میکنم کمکم کن خدایا قول میدم ادم خوبی شم خدایا‬
                                                                                                      ‫نزار بهم ت*ج*ا*وز کنن‬



                                          ‫خدایا پناهم بده من میترسم ‪����‬سامی همون گنده هه اروم میومد سمتم دکمه هاشم باز میکرد‬



                                                      ‫اکبرم دستاشو باز کرده بود و چندش میخندید اون یکی هم دستاشو بهم میمالید‬



                                                                                 ‫تو خودم جمع شدم خدایا کمک صداشونو شنیدم‬



                                                                                                 ‫_ جوووووون بخورمت خوشگله‬



                                                          ‫و خندیدن و من شکستم و من از همه مرد ها متنفر شدم و من اشک ریختم‬



                                                                                     ‫نزدیک تر اومدن بطور دیوانه واری داد میزدم‬



                                                                                          ‫_کمک .کمککککککک . خداااااا . کمک‬

                                                                                                  ‫داد و جیغ و گریه همه جا رو پر‬



                                                                     ‫کرده بود دستامو یکیشون گرفت یکی دهنمو گرفت و یکی هم‬



                                                                                      ‫پاهامو گرفت دیگه به اخر خط رسیده بودم‬



                                                                       ‫داشتم زجه میزدم و پاهامو جمع میکردم در با ضرب باز شد‬
                                                           ‫و یه نفر نعره زد‬



                                        ‫_ حیوونا چه گوهی میخورین عوضیا‬



                                           ‫مگه نگفتم باید و باید و باید این‬



      ‫دختر سالم باشه ما نیازش داریم اکبر که خیلی خورده بود تو ذوقش گفت‬



          ‫_ خب اقا اینجوری که بهتره فیلم میگیریم میفرستیم واسه ننه باباش‬



            ‫چشمامو تازه باز کردم با دیدن کسی که جلو در بود چشمم در اومد‬



                                                                    ‫_ علی‬



                                                                ‫پوزخند زد‬



                                                           ‫رو به اکبر گفت‬



                                             ‫_ فکرت خوبه ولی فاعلش منم‬



              ‫خودم ترتیبشو میدم جوجو رو باورم نمیشد با اون تیپ و قیافه و‬



                                      ‫با اون خانواده همچین ادم پستی باشه‬



             ‫اومد جلو انگشتشو اورد جلو بکشه رو لبم که تف کردم تو صورتش‬



                                     ‫_ خیلی ادم پست فطری هستی اشغال‬



‫کشیده محکمی تو صورتم زد که خوردم به دیوار اومد جلو کمر بندشو در اورد و با‬
‫اولین ضربه باعث شد از درد بسوزم چشمامو بستم و داد زدم ضربات بعدی تند تر میشد‬



                                                            ‫دیگه چیزی نفهمیدم‬



                                                                          ‫#علی‬



        ‫دختره اشغال تو صورت من تف میکنی اره تا خورد زدمش اخیش دلم خنک شد‬



                      ‫روز اول خیلی ه*و* س برانگیز بود روزای بعد هم تو مغزم بود‬



               ‫حیف که االن باید برم پیش اون حرومزاده وگرنه االن ترتیبشو میدادم‬




                                                                           ‫#امیر‬



                   ‫عین مرغ سر کنده بی تاب و بی قرار بودم و تو کل خونه راه میرفتم‬



      ‫با اومدن علی به خونه سعی کردم خیلی عادی باشم با یه پوزخند نگام کرد و گفت‬



                                                                     ‫_ چی شده‬



                                                      ‫- چیزی باید شده باشه ؟؟؟‬



                                                 ‫- از این دختره خبری نیست کو؟؟‬



                              ‫ای موزمار بهش شک داشتم ولی االن برام رو شد ‪����‬‬



                                                           ‫_ نمیدونم البد اتاقشه‬
                                                                                       ‫پوزخند زد و بلند شد‬



                                                                                                 ‫_ اره البد‬




‫دستمو مشت کردم و نگه داشتم مبادا بزنم تو دهنش با صدای موبایلم بخودم اومدم و دیدم که علی هم رفت اشپزخونه‬



                                                                                   ‫رفتم بیرون و جواب دادم‬



                                                                                                      ‫_ بله‬



                                                                ‫_ سالم اقای رستگار احمدی هستم مادر لعیا‬



                                                                            ‫یا ابوالفضل اینو کجای دلم بزارم‬

                                                                                             ‫چی بگم بهش‬



                                                                                 ‫- سالم خانوم . احوال شما‬



                                                   ‫_ ممنون . نمیدونم چرا دلم شور میزنه لعیا خوبه ؟ اونجاست‬



                                                          ‫چی بگم چون منم دلم شور میزنه و لعیا پیشم نیست‬



                                         ‫_ نگران نباشید خوبه ایشون . من جایی هستم اگر امکان داره قطع کنم‬



                                                              ‫_ سالم منو به لعیا برسونید بگید دوستش دارم‬



                                                                                                   ‫_ چشم‬
                                                                            ‫_ خدانگهدار‬



                   ‫تلفن قطع شد ولی این قامت من و دل من بود که شرمنده یه مادر شده بود‬



                    ‫کاش صبح باهاش اون رفتارو نمیکردم خدایا خواهش میکنم کمکمون کن‬



                                                                                  ‫#علی‬



                                 ‫آشغال فکر کرده نمیدونم جوجه پلیسه ولی اقا دزده زرنگتره‬



                                                          ‫حاال که اینطور شد همین امشب‬



                                                              ‫فیلم حال کردن با دختره رو‬



                                               ‫میفرستم جووون چه شود هم حاله هم جنگه‬



‫از خونه بیرون زدم و سوار ماشین شدم اول یه دوربین درجه یک خریدم بعد پیش به سوی گاراژ‬



                                                         ‫حاال میبینی امیر که کی زرنگ تره‬

                                     ‫بخاطر حال گیری توام که شده دختره رو بدبخت میکنم‬



         ‫ماشینو پارک کردم و رفتم تو با چیزی که دیدم مبهوت شدم و دوربین از دستم افتاد ...‬




                                                                                  ‫#علی‬
                                                                            ‫داد زدم‬



                     ‫_ بیشرفا چه گوهی میخورین حیوونا مگه نگفتم نزدیکش نشین هاااان‬



                                                 ‫سرنگ دستشون بود رو ازشون گرفتم‬



                                                             ‫_ این چیه هان این چیه‬



                                                 ‫_مواده دیگه میخوایم فیلمشم بگیریم‬



                                                                      ‫زدن زیر خنده‬



                     ‫فکر شیطانی به سرم زد هههه عالیه اما اول باید حساب اینا رو برسم‬



                                                                             ‫_کیلید‬



                                                          ‫دستمو دراز کردم سمتشون‬



                                                       ‫سامی کیلیدو گذاشت تو دستم‬



                                                ‫_ بیگیر ولی منتظر تالفی باش اق علی‬



                                      ‫_ مورچه چیه فشار خونش چی باشه بیرون سریع‬



                                                           ‫رفتن بیرون درو قفل کردم‬



                                                          ‫اومدم سمت جوجوی ترسو‬



‫ترسیده جمع شده بود تو خودش آخیییی این همون بود که برای من زبون درازی میکرد نه ؟؟؟‬
                                                                                       ‫کمر بندمو باز کردم بیشتر ترسیده بود‬



                                           ‫لذت میبردم حس خوبی داشتم دکمه های پیر آهنمو باز کردم لرزش بدنشو حس میکردم‬



                                              ‫دکمه شلوارمو باز کردم نگاهش ترسون و لرزون بود ه*و*س ریشه زد تو دلم و فکرم‬



                                                                                                              ‫... میخوامش‬



                                                                            ‫اما با بی هوش شدنش به خودم اومدم رفتم جلو ....‬



                                                                                                                      ‫#لعیا‬



                                                      ‫داشت ل*خ*ت می شد نگاهش ه*و*س داشت خدایا جونمو بگیر عفتمو نگیر‬



                                               ‫خدایا خواهش میکنم خدایا کمکم کن انگار الل شده بودم حتی نمی تونستم جیغ بزنم‬



                                         ‫داشتم میلرزیدم دستش رفت سمت دکمه شلوارش که حس کردم دنیا برام تار و سیاه شد ...‬



                                                                                                                      ‫#امیر‬



                                                                ‫دلم مثل سیر و سرکه میجوشه ، سرهنگ گفته هیچ اقدامی نکنیم‬



                                                                                                ‫وضو گرفتم و به نماز ایستادم‬



‫- خدایا قسمت میدم به عظمتت مواظبش باش خدایا التماست میکنم هواشو داشته باش اون امانته دست من اشکام میریخت و التماس خدا رو‬
                                                                                                                    ‫میکردم‬
                                                                               ‫#امیر‬



         ‫االن تقریبا شش هفت ساعت گذشته و هیچ خبری ، هیچ اقدامی از هیچ طرفی نیست‬



                        ‫لپ تاپمو چک میکردم ساعت 8 شب بود که صدای موبایلم بلند شد‬



‫سریع برش داشتم شماره مادر لعیا بود وای خدایا حاال چی بگم چی کار کنم شرمندگی بد دردیه‬



                                                             ‫- الو سالم خانوم احمدی‬



                                          ‫- سالم و زهر مار مردک ، تو چجور آدمی هستی‬



                               ‫ما به تو اعتماد کردیم مردک بیشرف دخترمو دست کی دادی‬




                                                                          ‫- خانوم اح‬



                                                  ‫پرید تو حرفم با هق هق و زاری گفت‬



                                      ‫- هم دخترمو ازم گرفتی هم شوهرمو خدا لعنتت کنه‬



                                         ‫دخترمو نابود کردید پس چرا هیچ غلطی نکردید‬



                                      ‫- خانوم احمدی تورو خدا اروم باشید بگید چی شده‬



                                       ‫- شوهرم بیمارستانه . میام خونت سریع ادرسو بده‬
‫بهش ادرسو دادم . مادر هم گفته بود تا نیم ساعت دیگه برمیگرده نیم ساعت گذشته بود که مامان اومد هنوز چیزی نگشته بود که زنگ در دو‬
                                                                                       ‫باره زده شد خانوم احمدی بود درو باز کردم‬



                                                    ‫خانوم احمدی با یه اوضاع وخیم چشمای باد کرده و قرمز از گریه شال پخش و پال‬



                                                                   ‫مادر نگران اومد تو پذیرایی خانوم احمدی یه کشیده زد تو صورتم‬



                                                                ‫- دخترمو شوهرم ازم گرفتید عین سگ پشیمونم بهتون اعتماد کردم‬



                                                                                                      ‫- اخه چی شده به منم بگید‬



                                                                                                     ‫سی دی رو پرت کرد زیر پام‬



                                                                                                   ‫- بیا ببین دخترمو چجور کشتن‬

                                                                                                ‫سی دی رو از رو زمین برداشتم و‬



                                    ‫رفتم سمت میز تلوزیون سی دی رو گذاشتم تا باال بیاد دل و رودم داشت در میومد قلبم تند تند میزد‬



                                             ‫با چیزی که دیدم با زانو افتادم زمین علی علی چکار کردی . بدبختمون کردی . خدایا خدایا‬



                                                                        ‫فیلم پخش میشد و من خیره بهش میلرزیدم اشک میریختم‬



                                                           ‫تحملم تموم شد محکم گلدونو زدم به تلوزیون مامان دستش رو قلبش بود‬



                                         ‫_علی علی خدا بزنه کمرت . علی کفنت کنم . علی حلواتو بخورم . علی به حق پنج تن خیر نبینی‬



                                                                   ‫مادر لعیا داشت از گریه میمرد و این قلب من بود که سرد شده بود‬



                                                                                        ‫دست مادرم و مادر لعیا رفت سمت قلبشون‬
                                                                                ‫یا زهرا‬



‫دوییدم تو اشپزخونه لیوانو پر اب کردم اوردم سمتشون زوری ریختم دهنشون زنگ زدم اوراژنس‬



     ‫ادرسو دادم و دوییدم سمت تلویزیون پخشو خاموش کردم اورژانس اومد درو بستم هر دو‬



                                                                      ‫شونو سوار کردن‬



                                                         ‫_ خوب میشن نه خوب میشن ؟؟‬



                                                       ‫_ اقا وضعیت خطرناکیه ساکت لطفا‬



                                               ‫سریع شماره سرهنگو گرفتم و جریانو گفتم‬



                                                       ‫_ نیرو میفرستم خونت کمین بزارن‬



                                                         ‫_ باشه خبری شد تماس بگیرین‬



                                                      ‫به چشمای بسته دو مادر نگاه کردم‬



                                                                ‫حق داشتن نداشتن ؟؟؟؟‬



                                           ‫اورژانس سریع از بین ماشینا اژیر کشون میرفت‬



                                        ‫علی خودم جونتو میگیرم که باعث جون ۴ نفر شدی‬



            ‫رسیدیم بیمارستان دیگه دلم نمیدونست شور کی رو بزنه لعیا . مادرم . مادر پدرش‬
                                                                            ‫سریع برانکارد اوردن و مادرای داغ دیده رو گذاشتن روش‬



                                                 ‫اره داغ دیده چون هم علی مرده بود برامون هم لعیا پر پر شده بود حالم خراب بود خراب‬



                                                                      ‫دکتر اومد و معاینه شون کرد چند تا پرستار تو بودن بیرونم کردن‬



                                                         ‫نشستم تو راهرو و هر چی دعا بود خوندم دکتر اخم شدیدی داشت اومد و گفت‬



                                                                                                                     ‫_ همراه بیمارا‬



                                                                                                                    ‫دوییدم سمتش‬



                                                                                           ‫_ منم منم . چی شده خوبن ؟ زنده میمونن‬



                                                                                                   ‫نگران خیره شده بودم که دستشو‬



                                                                                                                  ‫گذاشت رو شونم‬



‫_ بر اثر فشار عصبی زیاد و با توجه به اینکه بیماری قلبی عروقی داشتن و متاسفانه عدم توانایی رسوندن اکسیژن و خون کافی به قلب در بیمار‬
                                                                                                                              ‫دیگه‬



                                                                                                        ‫سرشو انداخت پایین و گفت‬



                                                                                                           ‫_ هر دو بیمار فوت شدن‬



                                                                                                             ‫دنیا برام تیره و تار شد‬



                                                                                        ‫خودمم دیگه نمیتونستم این فشارو تحمل کنم‬
                                ‫تنها چیزی که یادم میاد این بود که دکتر بلند پرستارا رو صدا زد‬




‫با سوزش دستم چشمامو باز کردم من کجام ؟ سرمو چرخوندم فضای سفید بیمارستان اومد جلو چشمم‬




                               ‫وای همه چیز یادم اومد شکستم اشکام بی مهابا روی صورتم بود‬



                                                ‫مادر عزیزم ‪����‬رفتم پذیرش و ازشون پرسیدم‬



                                                                     ‫مادرم کجاست ؟؟؟؟؟‪����‬‬



                                                              ‫_ انتقال داده شده به سرد خونه‬



                                                                                   ‫خدایاااااااا‬



                                                    ‫صدای موبایلم منو از عالم غمم بیرون اورد‬



                                                                                        ‫_ بله‬



                                                           ‫_سالم پسر جان چرا صدات گرفته‬



                                           ‫_ مادرم فوت شد مادر خانوم احمدی هم فوت شدن‬



                                                                    ‫_ وای واقعا تسلیت میگم‬



                                                                    ‫_ ممنونم. کاری داشتید ؟‬
                                                                   ‫_ باید یه خبر بد بهت بدم میدونم که واقعا االن سنگینی بار غم رو‬



                                                                                                             ‫دوشت ولی باید بگم‬

                                                                                                                 ‫_ چی شده ؟؟؟؟‬



                                           ‫_ متاسفانه و بدبختانه بر خالف انتظار ما علی رفته مدرسه خواهرت و خواهرتو با خودش برده‬



                                                 ‫یا صاحب صبر دیگه تحمل ندارم خداااااا محکم زدم تو سرم باید یه اقدامی می کردم‬



                                                                     ‫_ خواهش میکنم نیرو ها رو به این آدرس بفرستید سریع سریع‬



‫سریع از بیمارستان زدم بیرون بدو دست واسه یه تاکسی تکون دادم نگه داشت و من سوار شدم ادرسو دادم اول باید میرفتم خونه تا اسلحمو‬
                                                                                         ‫بردارم سریع رفتم خونه اسلحمو برداشتم‬



                                                                                 ‫و سوار ماشین خودم شدم موبایلم به صدا در اومد‬



                                                                                                                   ‫_ سالم قربان‬



                                                                                                                     ‫_ سالم بگو‬



                                                                                                   ‫_ قربان حدستون درست بود تو‬



                                                                                                        ‫همون ادرسن . رییسشون‬



                                                                                                            ‫جمشیدهم اونجاست‬



                                                                                                    ‫_ سریع خونه رو محاصره کنید‬
                                                                                  ‫_ چشم قربان‬



                                                                             ‫و تماس قطع شد .‬



                                                         ‫جمشید پست فطرت باعث همه اینا شد‬



                          ‫اون علی رو تحریک کرده میدونم جمشید دلیل اومدن لعیا به خونه ما بود‬



                                                                                  ‫لعیای ویرانگر‬



      ‫جمشید پدر لعیا اقای احمدی رو تهدید کرده بود اگر مواد الی اجناس تولیدیش نزاره دخترشو‬



   ‫میکشه خیلی برای یه پدر عذاب اوره که دخترشو تهدید کنن و بی عار باشه بخاطر همین لعیا رو‬

                                          ‫فرستاد خونه ما اما غافل از اینکه فرستاده تو لونه مار .‬



                                                                                      ‫اما علی ...‬



         ‫یه کوچه مونده به خونه باغ ماشینو نگه داشتم و چند تا از بچه ها رو با لباس شخصی دیدم‬



  ‫کمتر از نیم ساعت بود که عملیات شروع شد . منم رفتم جلو خونه باغ که االن یکی از مامورا درشو‬



‫باز کرده بود وارد شدم بی صدا و اروم دو تا از بادیگاردای جمشیدو بیهوش کردن و همه با هم رفتیم‬



                             ‫سمت در که صداشونو شنیدم اسلحه تو دستمو سفت تر نگه داشتم‬



              ‫_ اینا ۰۴ کیلو مواده باید ببری خونه امیر چون زیاد به پرو پاچم بیچیده باید تنبیه شه‬



              ‫لبخندی از روی پیروزی زدم و با همه مامورا ریختیم تو با دیدنم الل شده بودن و مواد‬
                      ‫دست دو تاشون بود علی و جمشید‬

                        ‫_ به به حمل مواد چه خوب که اقا‬



                                     ‫پلیسه هست نه ؟؟؟‬



                                   ‫رومو سمت علی کردم‬



                  ‫_ به به اقای قاتل . مت*ج*اوز . ادم ربا‬



                                             ‫رنگش پرید‬



                                    ‫_چی داری میگی ؟؟؟‬



‫_ اول لعیا . بعد پدرش . بعد مادرش بعد مادرم . حاالم زهرا‬



                         ‫_ خب که چی . اخرش من اعدام‬



                ‫میشم چه فرقی برام داره یه کشته بیشتر‬



                                 ‫_ زهرا و لعیا کجان ؟؟؟؟‬



                       ‫اتاقا رو گشتن یکی از مامورا داد زد‬



                                  ‫_ قربان خودکشی کرده‬



                          ‫_ چی کارش کردی اشغال ؟؟؟؟‬



              ‫حیووون اون فقط بچه دبیرستانی بود اشغال‬
                                                           ‫یقشو گرفتم مامورا جمشیدو همراه موادا بردن‬



                                                                     ‫میخواست علی رو هم ببرن که گفتم‬



                                                                                    ‫- چرا نامرد چرا ؟؟؟‬



                                                                  ‫_ چون پدرت مادر من فهیمه رو کشت‬



                                                   ‫_ چی داری میگی احمق تو جون ۵ نفرو گرفتی میفهمی‬



           ‫_ مادر من جوون بود که زن پدرت شد اما پدرت از قبل مادر تو رو داشت . مادرم عاشقش بود . من‬



              ‫دیر به دنیا اومدم بعد از تو وقتی مادرم فهمید پدرت از قبل زن و زندگی داشته و اون زن مغرور‬



            ‫عاشق یه مرد زن و بچه دار شده خود کشی کرد چون غرورشو پدر تو کشته بود چون مادرم فریب‬



‫خورده پدرت بود مات و مبهوت مونده بودم مامورا علی رو دستبند زدن و بردن اورژانس اومد زهرای عزیزم خدا‬



                                                                                               ‫داد زدم‬



                                                                                              ‫_ علیییی‬



                                                                                      ‫_ چکارش کردی‬



                                                                  ‫_ پوزخند زد ا*ن*ت*ق*ا*ممو گرفتم‬



                                                                                                 ‫#علی‬



                                                                   ‫بعد فیلم میدونستم که چی قراره بشه‬
                                                          ‫اومدم جلو مدرسه زهرا‬



                                                                     ‫_ زهرا زهرا‬



                                                              ‫_ عه سالم داداش‬



                                                                  ‫_ سالم بشین‬



                                                            ‫لبخندی زد و نشست‬



                                                    ‫_ داداش خوبی ؟ خسته نباشی‬



                                                                       ‫_ خوبم .‬



                                            ‫_ کجا میریم راه خونه که اینوری نیست‬



                                                           ‫_ میریم یه جای خوب‬



                                                                        ‫_ کجا ؟‬



‫_ زهرا حرف نزن حوصله ندارم بغ کرده نشست . رسیدیم خونه باغ پیاده شدیم و رفتیم تو‬



                                                 ‫خرخرشو گرفتم داشت خفه میشد‬



                                                            ‫بردمش سمت حموم‬



                                                 ‫- دددااااداش تور خدا داری چیکار‬
                                              ‫میکنی من میترسم . هنوز مبهوت بود که تیغ و کشیدم رو شاهرگش تک تکتونو میکشم‬



                                                                                                        ‫_آخ داداش چکار کردی‬



                                                                                                              ‫_ دیدار به قیامت‬



                                                                                    ‫داشت اشک میریخت درو بستم اومدم بیرون‬



                                                                                                   ‫چرا اینقدر سنگ شده بودم ؟‬



                                                                               ‫خواستم برگردم سمت حموم که زنگ ایفون خورد‬



‫جمشید بود باز کردم و از زهرا غافل شدم حس عذاب داشتم کاش زودتر اعدامم کنن عذاب وجدان داشتم و میدونستم اعدام میشم میدونستم‬
                                                                     ‫اون موقع اون لحظه جنون داشتم ولی میخواستم اعدام بشم‬

                                                                                                    ‫قصه من همین جا ته خطه .‬



                                                                                                                         ‫#امیر‬

                                            ‫امروز باید پنج تا جنازه دفن میکردم حس میکنم کمرم خم شده دیگه نمیتونم تحمل کنم‬



                                                            ‫نمیدونم برای کدومشون اشک بریزم نمیدونم کدومشونو اول دفن کنم‬



                                                                                  ‫مشکی پوشیده بودم . صدای موبایلم در اومد‬



                                                                  ‫اقوام و فامیل . دوستا اشناها اومده بودن هم مال من هم مال لعیا‬



                                                        ‫دسته گالی بزرگ دم در بود . بوی حلوا و خرما اشک و زاری های فامیالمون‬



                                                                                        ‫موبایلم لرزش کرد و فهمیدم تماس دارم‬
                                                                                                                  ‫_ بله بفرمایید‬



                                                                                                     ‫_ قربان سالم تسلیت میگم‬



                                                                                                                   ‫_ ممنون بگو‬



                                                                                                   ‫_ قربان علی ادرس گاراژو داد‬



                                                                                                                 ‫_صبر کنید بیام‬



‫مراسمو سپردم دست عمو و خودم سوار ماشین شدم و گاز دادم ۵۴ دقیقه بعد رسیدم به گاراژ مورد نظر حالم بد بود بدتر شد قلبم عجیب می‬
                                                                                                                            ‫تپید‬



                                                                                          ‫مامورا اومدن درو باز کردیم و ریختیم تو‬



                                                        ‫با چیزی که دیدم مردم قلبم پاره پاره شد از تپیش زیاد قلبم داشت وایمیستاد‬



                                                                     ‫لعیا بی جون یه گوشه افتاده بود و روش مانتوشو انداخته بودن‬



                                                                                                           ‫قلبم داشت وایمیستاد‬



                                                                                                                    ‫_ امبوالنس‬



                                                              ‫جسمش بی جون بود مثل یه مرده اخ لعیا چه اشتباهی کردم پست زدم‬



                                                             ‫چه اشتباهی کردم اوردمت خونم لعیا نبضشو گرفتم نمیزد اشک و عذاب‬



                                                                   ‫وجدان افتاده بود تو جونم خدایا منم بانی این همه مصیبت هستم‬
                             ‫خدایا خودت منو ببخش مهمون خونم خونمو ویرون کردی‬



                                 ‫قلبمو ویرون کردی لعیا دستمو گذاشتم رو سرم . سرم‬

                                                                     ‫داشت میترکید‬



                      ‫ده دقیقه بعدش امبوالنس اومد سوارش نشدم اما با صدای رحمتی‬



                                                    ‫سرمو باال گرفتم بهش نگاه کردم‬

                                                                                 ‫...‬




‫_ قربان حواستون کجاست دکتر با شمان به دکتر نگاه کردم که دهن لعیا اکسیژن میگذاشت‬



                           ‫یه لحظه بخودم اومدم . مگه میشه دهن مرده اکسیژن بزارن‬



                                             ‫نه یعنی زندست دوییدم سمت امبوالنس‬



                                                                    ‫_ نمرده ؟نمرده‬



                         ‫_ نمرده ولی نبضش خیلی ضعیفه باید سریع برسیم بیمارستان‬



                      ‫پریدم تو امبوالنس و در و راننده بست نشستیم با سرعت راه افتاد‬



                  ‫یا زهرا این دختر زنده بمونه خودم نوکریشو میکنم خدایا التماس میکنم‬



           ‫رسیدیم بیمارستان بردنش بخش اورژانسنشسته بودم که بعد یه ربع دکتر اومد‬



                                                           ‫_ اقا شما همراهشین ؟؟؟‬
                                                                                                                        ‫_ بله‬



                                                                                                           ‫_ چه نسبتی دارین؟‬



                                                                                                           ‫_ پروندشون با منه‬



                                                                                                            ‫_ پدرش مادرش؟‬



                                                                            ‫_ همین امروز دفن شدن حاال میگین چی شده یا نه ؟؟‬



                                         ‫_ فشار عصبی شدید و افسردگی حاد باعث و همینطور فشار خون پایین بی هوش بودنش شده‬




                                                                                                       ‫باید مراقبت کنید ازش .‬



                                                    ‫یه ازمایش خون و بارداری هم باید بدن تند تند سرمو تکون دادم و دکتر هم رفت‬



‫رفتم تو اتاق بهش اکسیژن و سرم نصب بوددختری که روز اول اومد خونم داغون شد و کل خانوادمو ازم گرفت کاش هیچ وقت نمیومدی مهمان‬
                                             ‫ویرانگر سرمش رو به اتمام بود هنوز به هوش نیومده بود وضع خودم داغون تر از همه بود‬



                                                       ‫پرستارا اومدن ازش خون گرفتن چون فورس ماژور بود گفتن شب اماده میشه‬



                                    ‫نشستم کنار تختش و نگامو دوختم به پنجره نگاه کردم کالفه شدم دستمو گذاشتم رو تخت و سرمو‬



                                          ‫گذاشتم رو دستم یه دقیقه نگذشته بود که حس کردم نگاه خیره ای رومه سرمو بلند کردم که‬



                                                                           ‫نگاه سرد و بی حس لعیا رو دیدم سریع کامل بلند شدم‬



                                                                                                       ‫لبخند تلخی زدم و گفتم‬
                                                                                                                    ‫_ خوبی ؟‬



                                                                                                 ‫فقط نگاهش بود که نصیبم شد‬



                                                                                       ‫_ دختر خوب نمیخوای بامن حرف بزنی؟؟؟‬



                                                                                                                ‫و بازم سکوت‬



                                                                                                 ‫_ لعیا خانوم چیزی میخوای ؟؟؟‬



                                                              ‫جاییت درد میکنه ؟؟؟نگران نگاهش کردم ولی هنوز سرد و بی حس بود‬



                                                                                      ‫کالفه دست کشیدم تو موهام و رفتم بیرون‬



                                                                                                                        ‫#لعیا‬



‫وقتی بیدار شدم تو بیمارستان بودم اخرین چیزی که یادم میومد نگاه هیز و وحشی و ه*و*سناک علی بود که داشت ل*خ*ت میشد حالم از امیر‬
                                                                           ‫به هم میخوره کجا بود اون موقع که میلرزیدم میترسیدم‬



                                              ‫میمردم نمیتونستم حرف بزنم خیلی تالش کردم ولی نشد خدایا الل شدم رفت پی کارش‬

                                                            ‫اشکام سرازیر شد . دلم برای مامانم تنگ شده بود کاش زودتر میدیدمش‬



                                                            ‫صورتم هنوز خیس اشک بود که امیر اومد تو چهرش از قبل بهتر شده بود‬



                                                                                                          ‫_ لعیا خانوم خواهری‬



                                                                                           ‫اشک تو چشماش جمع شد چرا؟؟؟؟؟؟‬
                                                                    ‫_ حرف بزن نزار دق کنم‬



                                           ‫تو دلم خدا رو صدا زدم و کمک خواستم و بزور گفتم‬



                                                                                  ‫_مماامانم‬



                                                             ‫اشک تو چشماش جمع شده بود‬



                                          ‫_ خواهری حالت خوب نیست بزار کمی خوب شی بعد‬



                                                              ‫یعنی چی ؟؟؟ خوب شم بعد ؟؟؟‬



                                                   ‫مشکوک نگاش کردم سرشو انداخت پایین‬



                                                                                      ‫#امیر‬



                 ‫خدایا االن منو بکش راحت شم حاال چی بگم بهش ؟؟؟ بگم مردن همه مردن ؟؟؟‬



                                   ‫کاش همه چیز خواب بود لعیا قول میدم همیشه مواظبت باشم‬



                                          ‫دکتر گفته بود نه بارداره نه مریضی دیگه خدا رو شکر‬




                                                               ‫نگام کرد و خشک و سرد گفت‬



                                                                      ‫- چرا مشکی پوشیدی‬



‫نه نه نمیتونم باید بهش یگم راحت شم منم ادمم تو این چند وقت اینقدر اتفاق افتاده که دیگه طاقت‬
                               ‫یکی دیگه ندارم چشمامو بستم سرمو انداختم پایین‬



                                                      ‫_ پدر و مادرت فوت شدن‬



                     ‫_ چی ؟ چی شدن ؟؟؟ من منتظر مادرم بودم بیاد . چی شدن ؟؟؟‬



                            ‫شروع کرد به هق هق با حرف بعدیم مات و مبهوت موند‬



                                            ‫_ مادرم فوت شد زهرا هم کشته شده‬



                                                      ‫_ امیر . امیر چی میگی ؟؟؟‬



                                                   ‫نمیفهمم . امیر شوخی میکنی‬



                                 ‫من این همه ادم از دست دادم نفساش منقطع شد‬



                                                    ‫بدو رفتم پرستارو صدا کردم‬



                                                     ‫_ اقا شما دیگه اینجا نیاین‬



                                                                         ‫_ چرا‬



‫_ این بیمار عصبیه شما دیگه دارین شورشو درمیارین دوباره شک عصبی بهش وارد شده‬



   ‫بدون انکه بزاره حرف بزنم رفت بیرون وایسادم باال سر لعیا که داشت اشک میریخت‬



                              ‫_ اروم باش لعیا خواهش میکنم همه اینا زیر سر علیه‬

                        ‫دیدم که با اسم علی جمع شد خدایا منو ببخش ولی مجبورم‬
                       ‫رفتم جلو دست سردشو گرفتم _ اروم لعیا خب اروم باش ببین من پیشتم‬



     ‫مواظبتم . نمیزارم بهت اسیبی برسه اشکاش به سرعت روون بود زیر لب اسما رو صدا میزد‬



                                                          ‫- مامان . بابایی . زهرا . حاج خانوم‬



                                                          ‫بلند شدم برم بیرون تا راحت باشه‬



                                                                                        ‫#لعیا‬

                                 ‫باورم نمیشه این همه اتفاق بد افتاده باشه قلبم داره وایمیسته‬



                         ‫بعد کلی اشک که غممو نمیشستن خوابم گرفت ولی با کاب*و*س علی‬



                                      ‫ازخواب بلند شدم و جیغ زدم که امیر درو با ضرب باز کرد‬



                                ‫نفس نفس میزدم اومد سمتم _ اروم اروم خب خواب دیدی اره‬



                                         ‫سرمو تکون دادم کمکم کرد دراز بکشم ولی هنوز اون‬



                                                                ‫کاب*و*س جلو چشمام بود‬

                                                                                       ‫_علی‬



‫_ اسم اون حیوونو نیار . زندانه پروندش رفته دادسرا اعدام داره نفس راحتی کشیدم چند دقیقه بعد‬

                                                                         ‫دکتر اومد تو و گفت‬



                                                                ‫_ دیگه مرخصید میتونید برید‬



                                                           ‫بلند شدم حرکت کنم که امیر گفت‬
                                               ‫_ بریم خونه کلی مهمون هست از دیشب اومدن‬



                                                                 ‫با سردی و اخم نگاش کردم‬



                                                                       ‫_ میرم خونه خودمون‬



                                                                                ‫_ باید بیای‬



                                    ‫_ اون موقع که باید میبودی نبودی االن چی میخوای هان ؟؟‬



                                                              ‫_ لج نکن لعیا بیا بریم خواهری‬



                                                                  ‫بی توجه بهش رفتم بیرون‬



                                                                       ‫_ خب بزار برسونمت‬



                       ‫_ بدفکری نیست ولی خونه خودم و سوار شدیم و از پارکینگ اومدیم بیرون‬



‫حالم افتضاح بود یاد و خاطرات عزیزانم لحظه ای ولم نمیکرد چرا اینجوری شد ؟ خدا لعنتت کنه علی‬



                             ‫نه نه خدا لعنتت کنه امیر تو منو پس زدی تو باعث شدی من از اون‬



           ‫خونه بزنم بیرون با یاد اوری حمقاتم بیشتر هق هق کردم چنگ زدم به قلبم و داد زدم‬



                                                                                 ‫_ خداااااااا‬



                                          ‫خیلی حالم بد بود امیر ماشینو نگه داشت و رفت بیرون‬



                     ‫چشمامو بستم و بلند گریه کردم در سمت من باز شد سرمو چرخندم امیر بود‬
                                                          ‫_ اروم لعیا میریم سر خاک تا میخوای گریه کن اروم خواهری خودمم داغونم‬



                                                                    ‫کمی اروم شدم درمو بست و اومد پشت فرمون نشست رسیدیم‬



                                                                                      ‫خونه امیر شمارشو تو کاغذ نوشت و داد دستم‬



                                                                                ‫_ کاری داشتی نگ بزن هر وقت شد حتی نصف شب‬



                                                                       ‫کاغذو نگرفتم ولی گذاشت تو جیبم رفتم سمت درمون هق زدم‬



                                                                          ‫خاطرات امان از خاطرات غروب خورشید بودو دل تنگ من‬




                                                                                                                          ‫#امیر‬



‫دلم نمیخواست برم ولی تو خونه مهمون بود رفتم خونه همه خواب بودن یه سری تو سالن یه سری تو اتاق علی وارد اتاقم شدم اینم از امروز ،‬
                                                                                           ‫میخواستم بخوابم که موبایلم زنگ خورد‬



                                                                                                                          ‫#لعیا‬



                                   ‫بقدری تو گوشه گوشه خونه و تو اتاق مامانینا اشک ریخته بودم که خوابم برده بود و لی با کاب*و*س‬



                                                        ‫بیدار شدم میترسیدم بخوابمخونه سوت و کور بود ولی صدای پای دو نفر میومد‬



                                                         ‫خیلی ترسیدم خدایا حاال چیکار کنم سریع درو قفل کردم اروم و رفتم سر تلفن‬
                ‫خدایا به کی زنگ بزنم یاد حرف امیر افتادم حتی نصف شبم بود زنگ بزن‬



‫شمارشو از جیبم برداشتم و زنگ زدم نگران بودم گوشیشو برمیداره یا نه که صداشو شنیدم‬



                                                     ‫_ جانم لعیا خوبی ؟ چیزی شده ؟‬



                                                                          ‫_ امیر امیر‬



                                                                    ‫_ جان بگو دیگه‬



                                                                 ‫قدما نزدیک میشدن‬



                                                               ‫_ دزد . امیر دزد اومده‬



                                                      ‫_ برو قایم شو تا بیام اروم باش‬



                                  ‫اروم نفس بکش برو قایم شو ده دقیقه دیگه اونجام‬




                                                                               ‫#امیر‬



       ‫بدو رفتم سمت ماشین و روشنش کردم و گاز دادم از روز فوت مادر لعیا کلید دستم‬



                                     ‫بود یکی از روش زده بودم میدونستم لعیا لجبازه‬



                   ‫رسیدم دم در . مامورا اونجا بودن تو راه از طریق اداره به گشتای اون‬



                                                        ‫طرف اطالع دادم اونجا باشن‬
                                                                                                        ‫_ سالم قربان‬



                                                                                                       ‫_سالم بریم تو‬



                          ‫داخل شدیم رفتیم باال صدای داد و بیداد اومد دو نفر دزد دستشون یه کیسه بود گفتم ببرنش تا فردا‬



                                                                    ‫تکلیفشون مشخص شه مامورا رفتن اونا رو هم بردن‬



                                                                                                             ‫بلند گفتم‬

                                                                                 ‫_ لعیا لعیا خواهری بیا بیرون من اومدم‬




                                                                                                                 ‫#لعیا‬



                                          ‫به یاد اون روزی که علی کتکم میزد و پناهی نداشتم ولی االن پناه دارم ذوق کردم‬



                                             ‫بدو رفتم درو باز کردن ایستاده بود پشت در خودمو انداختم بغلش گرم بود هق‬



‫هق کردم حس کردم پناه دارم دستاش اول پایین بود بعد اروم اورد سمت کمرم و سعی کرد ارومم کنه خودشو کمی ازم فاصله داد‬



                                                                                                       ‫خجالت کشیدم‬



                                                                                        ‫- خواهری اروم باش من پیشتم‬



                                                                                         ‫دوباره اشک ریختم به یاد زهرا‬



                                                                                 ‫_ برو بخواب ببین چشات چجوری شده‬
                                                       ‫با نگران شدنش حس شیرینی داشتم‬



                                           ‫_ من میرم رو مبل میخوابم همنجام باشه خواهری‬



                       ‫خواست بره که استینشو گرفتم نگام کرد و سرشو تکون داد به معنی چیه‬



                                                                    ‫_ بمون پیشم تورو خدا‬



‫_ نمیشه خواهری تو برو بخواب برو غرورم اجازه نداد اصرار کنم اومدم اتاقم بخوابم سرمو گذاشتم‬



              ‫رو بالشم و خوابیدم اما چه خوابی علی داشت ل*خ*ت میشد داشت میومد نزدیک‬



                                                                                  ‫داد زدم‬



                                                      ‫_ کمک کمک خدااا کمک نه نیا جلو نیا‬



                                                            ‫با تکونای دستی از خواب پریدم‬



                                                           ‫_بیدار شو خواهری بیدار شو لعیا‬



                                                            ‫از خواب پریدم پر از عرق بودم‬



                                                                            ‫زدم زیر گریه‬



                                       ‫_اروم باش اروم ببین من اینجا میمونم تو بخواب باشه‬



                                   ‫سرمو تکون دادم به چشماش نگاه کردم قرمز مثل خون بود‬
            ‫سرمو گذاشتم رو بالش و دراز کشیدم پتو رو انداخت روم و بلند شد تندی گفتم کجا ؟؟؟؟‬



                                                                    ‫_ رو کاناپه میرم خواهری‬



                                                                       ‫_ مگه نمیگی خواهری‬

                                                                                         ‫_اره‬

                                                  ‫_ پس همین جا بخواب من میترسم علی میاد‬



             ‫اومد گوشه تخت و چشماشو بست منم چشمامو بستم و بعد از مدت ها راحت خوابیدم‬



‫صبح با احساس گرمی بیدار شدم یه چشممو باز کردم عه همه جا چرا سیاهه اون یکی چشمم باز کردم‬



                                                    ‫نه واقعا همه جا سیاهه یکم سرمو بردم باال‬



                               ‫ای وای یعنی من شب تا االن تو بغلش خوابیدم ؟؟؟ االن بلند میشه‬



                                     ‫عین اون روز پاچمو میگیره که ولی می ارزید راحت خوابیدم‬



                                           ‫کمی هیکل ظریفمو تو هیکل غول تشنیش تکون دادم‬



                                                                          ‫_ امیر امیر بیدار شو‬



                                                                                     ‫_ هوووم‬



                                                                       ‫_ امیر پاشو لهم کردی‬



                                                 ‫سریع دستاشو باز کرد از خواب عین جت پرید‬



                                                                                 ‫خندم گرفت‬
                                                      ‫_ پاشو‬



                     ‫سرخ شده بود بی حرف از اتاق رفت بیرون‬



‫با یاد اوری بالهایی که به سرم اومده بود اشک تو چشمام جمع شد‬

                               ‫با صدای امیر اشکم سرازیر شد‬



                                            ‫_ لعیا خواهری بیا‬



                                                  ‫رفتم پایین‬

                                                       ‫_ هان‬

                                              ‫_هان چیه ؟؟؟؟‬

                                                  ‫_ یعنی بگو‬

                                             ‫_ بله سخته ؟؟؟‬

                                                     ‫_هوووم‬

                                               ‫_ هوم چیه عه‬

                                              ‫_یعنی اره دیگه‬

     ‫خندش گرفت دستشو گذاشت رو صورتش زیاد نخنده گوریل‬



                                                   ‫- خب بگو‬

                             ‫_ من باید برم خونه مهمونا رو راه‬



                              ‫بندازم چون از شهرستان اومدن‬



                  ‫میخوان برگردن خونشون بعدش میام دنبالت‬



                                     ‫با بی حالی اشکاری گفتم‬
                                                                                                                              ‫_ باشه‬

                                                                                                                         ‫_ توخوبی ؟؟‬

                                                                                                                                ‫_ اره‬

                                                                                                    ‫_پس من رفتم مراقب خودت باش‬



                                                                                            ‫سرمو تکون دادم از سالن خارج شد و رفت‬



                                                                  ‫من موندم خونه یادگاری پدر مادر باز گریم گرفت چقدر من بدبختم خدا‬



                                                                                                                               ‫#امیر‬



                                                                ‫سمت خونه روندم امروز کلی کار داشتم وارد خونه شدم خالم اومد سمتم‬



                                                       ‫_ امیر جان خاله ما باید بریم خونمون مهمون میاد برای ختم کاری داشتی زنگ بزن‬



                                                                            ‫_لطف کردی خاله باشه چشم حداقل صبحونه میخوردین بعد‬



                                                                                                          ‫- از گلوم چیزی پایین نمیره‬

                                        ‫زد زیر گریه خودمم پر بودم رفتم جلو بغلش کردم بوی مامانمو میداد گریه مجال نمیداد که الناز اومد‬



                                                                                                                ‫_ پسر خاله گریه نکن‬



 ‫و زد زیر گریه . عمو اومد اروممون کرد و راهی شدن سمت شهرستان باید میرفتم دنبال لعیا بعد دادگاه بعد اداره اووووف درو بستم رفتم سمت‬
                                                                                          ‫ماشین سوار شدم و گاز دادم سمت خونه لعیا‬



‫رفتم در خونه لعیا زنگ زدم بدون اینکه بگه کیه درو باز کرد یه نگاه به ایفون کردم دیدم عه این تصویریه خخخخخ رفتم تو لعیا تو سالن نبود .‬



                                                                                                                            ‫بلند گفتم‬
                                                       ‫- لعیا لعیا خواهری کجایی ؟؟؟‬



                   ‫صداش از پشت سرم اومد برگشتم یا خدا لعیا چرا اینجوری شدی ؟؟؟‬



                                                                ‫- چیزی خوردی ؟؟؟‬



           ‫اینقدر بی حال بود که افتاد زمین دوییدم سمتش بغلش کردم گذاشتمش رو مبل‬



      ‫سریع رفتم اشپزخونه براش اب قند اوردم کمی سرشو بلند کردم و ریختم تو دهنش‬



                                                                             ‫# لعیا‬



‫به زور و زحمت بلند شدم و درو باز کردم ولی اینقدر بی حال بودم حتی نمیتونستم حرف بزنم‬



   ‫دیدم امیره در رو براش باز کردم اومد تو سالن و صدام کرد بی حال بیحال صداش کردم‬



                                                                             ‫- امیر‬



  ‫افتادم زمین و چیزی نفهمیدم ولی بعد چند دقیقه با حس شیرینی تو دهنم چشمام باز شد‬



                                                  ‫امیرو باال سرم دیدم و صداش کردم‬



                                                                             ‫- امیر‬



           ‫- جانم جانم دختر چرا با خودت اینکارو میکنی اخه فکر کردی من داغون نیستم‬



‫به خودت بیا لعیا جان امروز میریم سرخاک ولی از فردا یه قطره اشک بریزی من میدونم و تو‬
                                                                     ‫#لعیا‬



                                   ‫اماده شدم سر تا سر مشکی و رفتم پایین‬



                           ‫امیر نشسته بود رو میل سرشو گرفته بود تو دستش‬



                                                           ‫_ اماده ام بریم‬



                                                                   ‫- بریم‬



      ‫بلند شد و از سالن رفت بیرون منم عین جوجه ها پشت سرش حرکت کردم‬



‫دم در پسر اقای حشمتی رو دیدم بیشتر به امیر چسبیدم پسر حشمتی اومد نزدیک‬



                                               ‫_ سالم تسلیت میگم خوبین‬



                                         ‫امیر اخم شدیدی داشت اروم گفتم‬



                                                                 ‫_ ممنون‬



                                                           ‫دوباره ادامه داد‬



                                            ‫_ اقا باهات چه نسبتی دارن ؟؟؟‬



   ‫تو که بمن جواب رد دادی این کیه تا بجنبم حرف بزنم امیر یقه پسره رو گرفت‬



                                                  ‫_ من شوهرشم حرفیه ؟؟‬



                                             ‫پسر حشمتی به ته ته پته افتاد‬
                                           ‫_ ممممن منظوری نداشتم‬



                                         ‫- غلط میکردی داشته باشی‬



                                                       ‫رفتم سمتش‬



                                                ‫_ امیر جان ولش کن‬



          ‫بهم نگاهی کرد و یه گاه وحشتناکم به اون انداخت و ولش کرد‬



‫با هم رفتیم سمت ماشین امیر و سوار شدیم رفتیم سمت بهشت زهرا وقتی‬



           ‫ماشین توقف کرد دلم میخواست بال درمیاوردم پرواز میکردم‬



                 ‫رفتم سر مزار مادر پدرم اه سوزناکی از دلم اومد بیرون‬



               ‫تا نیم ساعت اشکام بند نمیومد که یکی زیر بازومو گرفت‬



                                                         ‫_ پاشو لعیا‬



               ‫بهش نگاه کردم چشماش قرمز بود اون مرد بود نبود ؟؟؟‬



                            ‫غم داشت نداشت ؟؟ داغ دیده بود نبود ؟؟‬



 ‫خودمو انداختم بغلش و زار زدم شونم خیس شد ولی بروی خودم نیاوردم‬



                                                   ‫اشکاشو پاک کرد‬



                             ‫_ دیگه من بعد اشک بریزی با من طرفی‬
‫سرمو تکون دادم و از مامانینا خداحافظی کردیم سوار ماشین شدیم .‬



                              ‫_ خب خب لریم یه صبحونه بزنیم‬



                                                       ‫_ بریم‬



          ‫رفتیم یه جای خوشگل و خوش اب و هوا صبحانه خوردیم‬



                                                        ‫_ امیر‬




                                                   ‫_ جانم لعیا‬



                           ‫_ من نمیتونم شرکت بابا رو اداره کنم‬



                                                 ‫_ میتونی لعیا‬



                                                        ‫_ امیر‬



                                              ‫_ جونم خواهری‬



                                              ‫_ کمکم میکنی ؟‬



                             ‫_ اره تاجایی که بتونم کمکت میکنم‬

                                                        ‫_امیر‬



                                                  ‫_ بازم جونم‬
                          ‫_من از تنهایی میترسم فامیالمون اکثرا تو خارج هستن‬



                                                                       ‫- خب‬



                                ‫وای میترسم بدش بیاد چی بگم اخه لرزون گفتم‬



                                              ‫_ تو هم تنهایی . میمونی خونه ما‬

                     ‫ببین فکر بد نکنا یعنی تا وقتی سرو سامون بگیریم یعنی ....‬



                                            ‫_ چرا اینقدر خودتو عذاب میدی ؟؟‬



‫من هیچ فکر بدی نمیکنم میام پیشت میمونم تو امانتی چشمام از خوشحالی برقی زد‬



                                                               ‫_ واقعا ممنونم‬



                                                                ‫_ به یه شرط‬



                                                              ‫_ چه شرطی ؟؟‬



                                                          ‫نگران نگاش کردم‬



                                                              ‫_ چه شرطی ؟؟‬



            ‫_ باید قوی بمونی باید بمن اعتماد کنی باید پیشرفت کنی لعیا باشه ؟؟‬



                                                               ‫خوشحال شدم‬



                                                       ‫_ باشه باشه قول میدم‬
                                                                           ‫_پس پاشو بریم مطمئن باش خانوادمونم خوشحال میشه‬



                                                                                                     ‫بلند شدم و پشت سرش رفتم‬



                                                                                                  ‫سوار ماشین شدیم ساکت بودیم‬



                                                                                                                    ‫_ کجا میریم ؟‬



                                                                                 ‫_ یه سر بریم اداره و دادگاه پرونده رو پیگیری کنیم‬

                                                                                                            ‫بعدم بریم شرکت شما‬



                                                                                                                           ‫_ باشه‬



                                                                                                 ‫تا خود ظهر دادگاه و پاسگاه بودیم‬



                                                                                                                            ‫_ امیر‬



                                                                                                                            ‫_جان‬



                                                                                                                     ‫_خسته شدم‬



                                                                              ‫_ باشه پس بریم یه جا ناهار بخوریم بعد بریم شرکت‬



                                                                                                                           ‫_ باشه‬



                                                                                                  ‫رفتیم تو یه رستوران خیلی شیک‬



‫اول امیر رفت دستاشو شست بعد من رفتم و برگشتم روبروی میز ما یه میز بود که پر دختر پسر بود داشتن ما رو میخوردن اروم امیرو صدا زدم‬
                                                                                                                        ‫_ امیر‬



                                                                                                                       ‫_ جونم‬



                                                                                            ‫_ میگم میز پشتیا دارن ما رو میخورن‬



                                                                                                            ‫اخماش رفت تو هم‬



                                                                                                       ‫_ خواهری نگاشون نکن‬



‫سرمو انداختم پایین تو دلم حس جدیدی شکفته بود غذامونو بی توجه به همه خوردیم و بعد امیر رفت حساب کنه که یه پسر الغر بور یه کارت‬
                                                                                                            ‫دستش اومد سمتم‬



                                                                                                               ‫_ بگیر خوشگله‬



                                                                                                  ‫محل ندادم از طرف دیگم اومد‬



                                                                                                               ‫_ بگیر خوشگله‬




                                                                                          ‫ازش گرفتم و جلو چشش ریز ریز کردم‬

                                                                                      ‫_ مردک اشغال گمشو تا ندادم پدرتو درارن‬



                                                                                         ‫مات شده بود که امیر اومد دستمو گرفت‬



                                                                                                         ‫_ نشنیدی چی گفت ؟‬



                                                          ‫پسره فلنگو بست من موندم و امیر دستم تو دستش بود گرم داغ شده بودم‬

                                                                                     ‫سوار ماشین شدیمو سمت شرکت پدر رفتیم‬
                                          ‫با امیر محکم قدم بر میداشتیم به شرکت رسیدیم و منشی به احترامم بلند شد و تسلیت گفت‬



                     ‫همه کارمندا جمع شدن امیرو از دوستان معرفی کردم با همه اشنا شدیم یکم حرف زدیم در مورد کارا و اومدیم بیرون‬



                                                                                                            ‫._ خوابم میاد امیر‬



                                                                                                ‫یه خمیازه کشیدم خندید و گفت‬



                                                                                                       ‫_ منم خستم بریم خونه‬



                                    ‫رفتیم خونه اونم رفت اتاق مهمان رفتم اتاقم دوش گرفتم با همون حوله صورتی تن پوشم خوابیدم‬



                                                                                                                          ‫#امیر‬



                                  ‫صدای ایفون از خواب پروندم رفتم سمتش از دوربین پسر عموی لعیا رو دیدم که تو تشییع جنازه بود‬



‫بدو و هول رفتم تو اتاق لعیا ولی یاخدا این دختر چرا اینجوری خوابیده چند لحظه خیره نگاش کردم پاهای خوش تراش و سفیدش بیرون بود‬
                      ‫موهاشم خیس بود معلوم بود کامل اخمام رفت تو هم من کی این همه بی شعور شدم دختر مردمو دید میزنم آخه اه‬

                                                                                ‫چشمامو انداختم پایین رفتم پیتو رو انداختم روش‬

                                                                                                             ‫اروم صداش زدم‬

                                                                                                                  ‫-لعیا لعیاجان‬

                                                                                                                    ‫- هوووووم‬

                                                                                           ‫- لعیا جان بلند شو پسر عموت اومده‬

                                                                                                         ‫با حرفم از خواب پرید‬

                                                                                                                ‫- عه کی اومده‬

                                                                                                      ‫-نباید منو ببینه لعیا پاشو‬

                                                                                     ‫اومد بلند شه که با پتو پرتش کردم رو تخت‬

                                                                         ‫- میرم بیرون قایم شم تو هم ببین پسر عموت چکار داره‬
                                                       ‫رفتم بیرونو تو اتاق زیر پله قایم شدم‬



                                                                                     ‫# لعیا‬



‫رفت بیرون با تعجب به خودم نگاه کردم وای خاککککککک رس تو سرم منو اینجوری دید یعنی وای‬

                    ‫بدو رفتم لباس پوشیدم رفتم پایین رامین پشت در بود درو باز کردم اومد باال‬



                                                                          ‫_ سالم پسر عمو‬



                                                                          ‫_ سالم خوبی لعیا‬



                                                                         ‫سرمو تکون دادم _‬

                                                                                    ‫ممنونم‬



                                                                        ‫رفت نشست رو مبل‬



                                                                             ‫_ دیگه چه خبر‬



                                                                  ‫_ اومدی از من خبر بگیری‬



                                                            ‫_ نه اومدم به چیز دیگه ای برسم‬



                                                                                ‫_ به چی ؟؟‬



                                                                       ‫بلند شد اومد نزدیکم‬



                                                                         ‫_اومدم به تو برسم‬



                                             ‫_ چییییی؟؟؟؟؟ چه گوهی خوردی ؟؟؟ گمشو بیرون‬
                                                              ‫اومد تو یه قدمیم‬



                                                          ‫_ چه بوی خوبی میدی‬



                                                                       ‫داد زدم‬

                                                          ‫_ گمشو بیرون حیوون‬



                                                   ‫سرشو اورد نزدیک رفتم عقب‬



                                                            ‫اومد نزدیک نزدیک‬



                                                           ‫_ امروز بهت میرسم‬



                                                       ‫_ تو گوه میخوری مرتیکه‬



‫وای صدای امیر بود که نعره میزد و تو دل هر ادمی رعشه مینداخت ولی من لذت میبردم‬



                    ‫با رامین گالویز شد بعد اینکه خوب کتکش زد شوتش کرد بیرون‬



 ‫اومد تو از اینکه این همه هوامو داشت خودمو لوس کردم انداختم انداختم خودمو بغلش‬



                                                          ‫با صدای ضعیفی گفت‬



                                                                        ‫_ لعیا‬



                                                                       ‫_ جانم‬



                    ‫هنوز تو بغلش بودم یه دستشو گذاشت رو سرم و موهامو ناز کرد‬
                                                                                                           ‫یه دستش رو کمرم بود‬

‫_میدونی من ادم معتقدی ام ؟ میدونی اینطوری واقعا درست نیست ؟؟ لعیا میدونی تو مهمان ویرانگر بودی ؟لعیا میدونی واسم همیشه خواهری‬
                                                                                                                          ‫هستی ؟‬



                                                                                                                            ‫#امیر‬



                                            ‫باالخره حرفامو زدم ولی لعیا بدون اینکه نگام کنه دویید باال و موهاش با هرقدم تندی که بر‬



                                                                                                             ‫میداشت تاب میخورد‬



                                                                                                                             ‫#لعیا‬



                                      ‫بدون اینکه بفهمم بهش دل باخته بودم اما اون منو عشقمو قلبمو له کرد ریشه کن کرد عشق نوپامو‬



                                           ‫امیر دیگه هیچ وقت لعیای قبلو نمیبینی اشک ریختم بغض تو رگام جاری بود خدایا کمکم کن‬



                                                  ‫حتی برای شامم درو قفل کردم و نرفتم پایین سرمو گذاشتم رو بالش و به خواب رفتم‬



                                                                                                                            ‫#امیر‬



 ‫نمیدونم این دختر چش شده از دیروز صبح که بیدار شدم دستو صورتمو شستم رفتم اشپزخونه که لعیا رو دیدم داره صبحانه اماده میکنه مثل‬
                                                                                                                ‫فرشته ها شده بود‬



                                                                      ‫دامن بلند چین دار با تیشرت تنگ که کمر باریکشو نشون میداد‬



                                                              ‫موهای بازش تل پاپیونی سفید زده بود وای مثل این کارتونای پرنسسی‬



                                                                                                        ‫نگاش به نگام افتاد ولی ...‬
‫نگاهمو به لعیا دوختم تو چشماش دنبال لعیای مهربون خودم بودم ولی نبود نگاه یخ زده مثل نگاه بی‬



                                                              ‫حس مرده ها بود با تعجب گفتم‬



                                                                                      ‫_ لعیا‬



                                                                                ‫_بله داداش‬



                        ‫لعیا تا حاال سابقه نداشت بهم بگه داداش عه یعنی چی اخمام رفت تو هم‬



                                                                         ‫وجدانم اومد سراغم‬

                                              ‫_ هویییی امیر مگه خودت بهش نمیگفتی خواهری‬



                                                                                ‫_ اره میگفتم‬



                                                    ‫_ مگه دیروز نگفتی واسه همیشه داداششی‬



                                                                                  ‫_ اره گفتم‬



                                                        ‫_ پس خفه بمیر اخمای کوفتیتم باز کن‬



                                                                           ‫سرمو تکون دادم‬



                                                                   ‫دست لعیا جلو چشمام بود‬



                                                                                   ‫_ه ه هان‬



                                                ‫_ تو صدام کردی بعد نگفتی چکار داری داداش‬
                                                  ‫_ هان اره یعنی یعنی امروز چکاره ای‬



                                                       ‫_ باید چند جا برم چطور داداش‬



                                            ‫_هیچی همینجوری منم میرم اداره ظهر میام‬



                                                                     ‫سرشو تکون داد‬

                                               ‫صبحانه خوردیم و هر کی رفت پی کارش‬



                ‫از اتاق بیرون اومدم که لعیا رو دیدم یه تیپ کامال رسمی و مشکی زده بود‬



    ‫موهاشم فرق زده بود سرمو انداختم پایین از باال تا پایین ودمو اسکن کردم عه چه باحال‬



                                                             ‫دوتامونم خوشتیپ شدیم‬



                                                                               ‫#لعیا‬



‫ای جانم چه خوشتپه فدای تو حمایل بسته بود با یه پیراهن تنگ مشکی که بازو و سینه پهنشو‬



        ‫نشون میداد دلم ضعف رفت ولی یاد دیروز افتادم اخم کردم و اروم خداحافظی کردم‬



                                                                          ‫_ خداحافظ‬



                                                                 ‫_ مراقب خودت باش‬



                                                                       ‫_ چشم داداش‬



                                                                                ‫#امیر‬
                                                      ‫برگه پزشکی قانونی تو دستم بود یعنی چی علی بیماری روانی داشته باورم نمیشه‬




                                                                                                                          ‫#علی‬



                                                         ‫روبروی روانشناس پزشکی قانونی نشستم و شروع کردم به هر چی تو دلم بود‬



                                                                       ‫- مادرم جلوی چشمام رگشو زد و جلوی چشمام جون داد . اون‬



  ‫عاشق یه مرد نامرد بود . مردی که زن و بچه داشت و با این وجود مادرمو با فریب به عقد خودش در اورد مادرم تحمل نکرد و جلوی چشمام‬
‫جون داد و اون مرد قاتل منو برد خونه خودش با دیدن اون زن و بچه هاش روز به روز کینه ای تر میشدم روز بروز سنگ تر میشدم و حالو روزم‬
                                       ‫دست خود م نبود دیوونه شده بودم من قاتلم . با اومدن لعیا و دیدن توجه امیر بهش حالم بدتر شد‬



                                                  ‫روانپزشک سرشو تکون داد و رفت بیرون سررمو گذاشتم رو میز دلم مرگمو میخواست‬



   ‫دقیق نمی دونم حالم خوب بود یا بد بود فقط میدونستم پشیمونم میدونستم چه غلطی کردم و عذاب وجدان عین خوره افتاده بود تو جونم‬




                                                                                                                           ‫#لعیا‬



 ‫بعد از کلی کار تو شرکت و دوندگی برگشتم خونه ساعت دو ظهر بود درو باز کردم با خستگی زیاد رفتم رو مبل نشستم امیر از اشپزخونه اومد‬
                                                                                                                          ‫بیرون‬



                                                                                                            ‫- سالم خسته نباشی‬



                                                                                                         ‫- ممنون همچنین داداش‬



                                                              ‫بی توجه بهش رفتم دوش گرفتم و یه بلوز راحت با شلوار راحتی پوشیدم‬



                                               ‫رفتم اشپزخونه امیر پشت میز شدید تو فکر بود نشستم روبروش ولی حواسش بمن نبود‬
                                                                                                                       ‫- امیر‬



                                                                                                      ‫- جانم جانم چی شده ؟؟‬



                                                                                                                 ‫_ کجایی ؟؟‬



                                                                                                                   ‫_ ههمینجا‬



                                                                                            ‫_ نخیر اینجا نیستی . خبری شده؟؟‬



‫-نه چه خبری چیزی نیست سرمو تکون دادم و غذامونو خوردیم ظرفا رو شستمم چون خیلی خسته بودم رفتم بخوابم عصر با صدای خنده ای‬
                                                                                                                   ‫بیدار شدم‬



                                                                     ‫لباسامو عوض کردم یه دامن مشکی مخمل دنبالع دار و گشاد‬



                                                            ‫با یه پیراهنی که استیناش گیپور بود موهامو شونه کشیدم تل قرمز زدم‬



                                                                                   ‫و رفتم پایین ولی کاش هیچ وقت نمیرفتم ...‬



                                      ‫رفتم پایین یه دختر با حجاب با یه پسر هیکلی چار شونه همراه با امیر نشسته بودن و میگفتن و‬



                                                              ‫میخندیدن و من شکستم وقتی امیر با عشق به اون دختر نگاه میکرد‬

                                   ‫سرد و خشک و بی تفاوت رفتم جلو تلوزیون نشستم و کنترل رو برداشتم و تی وی رو روشن کردم‬



                                                                                                                ‫امیر بلند گفت‬



                                                                                                          ‫_ مهمون داریما لعیا‬
‫بی توجه بهش پاهامو دراز کردم رو میز جلو مبل که پای سفید و خوش تراشم دیده شد‬



                                                               ‫_ لعیا جان شنیدی‬



                                                                 ‫_ شنیدم عزیزم‬



                                                                            ‫#امیر‬



                                ‫یه لحظه از عزیزمی که گفت جا خوردم دوباره گفتم‬



                                                              ‫_لعیا مهمون داریما‬



                                               ‫_ بمن چه مگه من دعوت کردم ؟؟؟‬



             ‫یادم نمیاد همچین کاری کرده باشم دیگه کفری شدم رومو با درموندگی‬



                       ‫کردم سمت سامیار و ساناز که دیدم سامیار خیره یه جا شده‬



                     ‫نگاشو دنبال کردم رسیدم به پای سفید لعیا دستمو مشت کردم‬



                                             ‫رفتم جلو لعیا و اروم دم گوشش گفتم‬



                                        ‫_ یا میری باال یا هیچ وقت منو نمیبینی لعیا‬



                                                                            ‫#لعیا‬



  ‫جااااان چی شد بخاطر اون دختره بمن میگه برم باال و گر نه نمیبیندم ههه اقارو باش‬



                                                            ‫نزدیک گوشش شدم‬
                                ‫_ یا میری میندازیشون بیرون یا هیچ وقت منو نمیبینی‬



                                                ‫نفس عمیقی کشید و چشاشو بست‬



                                                         ‫_ لعیا بس کن لج بازی رو‬



                                                                 ‫_ همینی که گفتم‬



                                                                            ‫#امیر‬



                                       ‫یعنی چی اه حاال چیکار کنم صدای ساناز اومد‬



                                                       ‫_ اقا امیر ناهار مهمون منین‬



‫لعیا پوزخند زد و خیره نگام کرد تو رو دربایستی مونده بودم رومو سمت ساناز خاوم کردم‬



                                          ‫_ نه این چه حرفیه بریم بیرون مهمون من‬



                       ‫_ غذای بیرون خوب نیست تو اشپزخونه درست میکنم با اجازه‬



                       ‫یه لحظه دستام سرد شد یعنی چی میشه واقعا لعیا شوخی کرد‬



                      ‫ساناز سکوتمو که دید بلند شد رفت اشپزخونه لعیا بهم نگاه کرد‬



                    ‫معذب بودم تو خونه زندگی اون مهمون من اومده بود با پررو گری‬



       ‫میخواست بمونه سرمو انداختم پایین دوباره نگاش کردم نگاه سردی سمتم کرد‬
                                                                                                         ‫بی سر و صدا رفت باال‬



                                  ‫نمیدونم چی میشه با این اوضاع و احوال من نمیخواستم بمونن من نمیخواستم سامیار لعیا رو دید بزنه‬



                                                                                                  ‫صدای ساناز منو به خودم اورد‬



                                                                                                         ‫_ بیاید اشپزخونه دیگه‬



                                                                                                 ‫رفتم اشپزخونه غافل از همه چیز‬



                                                                                                                            ‫#لعیا‬



‫شده بغض خفت کنه ؟؟شده رگات تیر بکشه از درد شکستن؟شده قلبت نزنه ؟ سرد شی ؟؟با حال خرابی کیفمو برداشتم بدون هیچ لباسی اروم‬
                                                                             ‫رفتم پایین باید چند روری میرفتم از اینجا دور میشدم‬



                                                                       ‫باید امیرو از دلم پرت میکردم بیرون صدای خنده امیر میومد‬



                                         ‫اروم و بی صدا از خونه خودم زدم بیرون اروم و بی صدا با غروری شکسته سوار ماشین شدم‬



                                                                                                ‫و رفتم رفتم تا سرنوشتمو بسازم‬



                                                                                                                            ‫#امیر‬



                                                ‫بعد از خوردن غذا رفتن رفتم تو سالن نشستم یه هو همه چیز اومد یادم وای وای وای‬



                                                                                                                       ‫بلند گفتم‬



                                                                                                             ‫_ لعیا لعیا بیا پایین‬
                                                                                                               ‫صدایی نیومد‬



                                                                                        ‫_ لعیا جان خواهری بیا پایین رفتن‬



                                                                                                        ‫دلم ترسید رفتم باال‬



                                                                                                                  ‫_ لعیا لعیا‬



                                                                                                     ‫هیچ خبری نبود هیچی‬



                                                                 ‫_ در اتاقشو باز کردم ولی نبود خونه نبود همه جا رو گشتم‬



                                                                                                          ‫یاد حرفش افتادم‬



                                                                     ‫_ یا میری میندازیشون بیرون یا هیچ وقت منو نمیبینی‬



                                                 ‫بدو رفتم پارکینگ نبود رفته بود . دستامو گذاشتم رو سرم و خدا رو صدا زدم‬



                                                                                                         ‫_خدا من چه کردم‬



                                                                                                                      ‫# لعیا‬



  ‫میخوام برم شمال رفتم پمپ بنزین و باکمو پر کردم و راه افتادم تو راه تماس گرفتم و کارای شرکتو سپردم به مهندس سمیعی‬



                              ‫خوابم رگفته بود بخاطر گریه ولی نباید میخوابیدم باید زندگیمو از نو شروع کنم . خدایا کمکم کن‬



‫امیر به موبایلم زنگ میزد ولی قلب من سرد تر از همیشه قلب من شکسته تر از همیشه شده بود باید امیرو از زندگیم بندازم بیرون‬
                                                                        ‫خدااااااااااااااااااا کمکم کن نزار بیشتر از این بشکنم‬
   ‫من که جز تو کسی رو ندارم خدایا کمکم کن کاش هیچ وقت مهمون خونه امیر نمی شدم‬



     ‫کاش بابا مامانی بودن ... من باید قوی بشم باید فراموش کنم این بهترین راهه بهترین‬



      ‫باید عشق ایمرو بکشم تو دلم فقط یه لحظه نفهمیدم چی شد دیدم تو الین بغلم و ....‬




                                                                              ‫# امیر‬



               ‫دلم داره از جا کنده میشه خدایا ۰۰1 بار به موبایلش زنگ زدم ولی خاموشه‬



‫کلی دعا خوندم ، معدم داشت از سوزش میترکید رفتم سمت اشپز خونه که موبایلم زنگ خورد‬

                                                                      ‫پریدم سمتش‬



                                                                    ‫- بله بفرمایید ؟؟‬



                                               ‫- سالم من از بیمارستان تماس میگیرم‬

                                                                                   ‫-‬

                                                                   ‫- بب بفرمایید ؟؟؟‬



                             ‫- ما یه بیمار تصادفی داشتیم شماره شما تو گوشیشون بوده‬



                                             ‫دستمو گذاشتم رو سرم و نشستم رو زمین‬



                                                             ‫- الو الو پشت خطید ؟؟؟‬



                                                                       ‫- چی شده؟؟‬



                                                      ‫- عمل دارن باید خانوادش باشه‬
                                                                                                                 ‫- چه عملی ؟؟‬



‫- سرشون ضربه دیده اقا دستشونم شکسته پاشونم همینطور فکر می کنم دیده فقط سریع خودتونو برسونین حال بیمار بده اسم بیمارستانو‬
                                                                          ‫پرسیدم ، قلبم تند تند میزد بازم یاد نگاه آخر ش افتادم‬



                                                   ‫چرا قلبم داره از تپش زیاد میاسته ؟؟سریع رفتم سوار ماشین شدم و راه افتادم‬



‫با سرعت تمام میروندم دستام سرد و معدم جنگ داشت با کل وجودم و مهمتر از همه قلبم بود که توش طوفان عظیمی بود از ماشین پیاده‬
                                                              ‫شدم و دوییدم سمت بیمارستان خودمو پردت کردم سمت پذیرش‬

                                                                             ‫- خانوم بیمار تصادفی داشتیم کجاست کجاست ؟؟‬



                                                                                                            ‫- اسمشون چیه ؟؟؟‬



                                                                                                            ‫- لعیا ، لعیا احمدی‬



                                                                                                                    ‫- یه لحظه‬



                                 ‫- تو قسمت ویژه هان نمی تونین برین داخل اگر اومدید رضایت بدین این برگه رو بخونید امضا کنید‬



                                                                                                  ‫خدایا لعیامو میسپرم به خودت‬



                                                                                     ‫- راستی شما چه نسبتی دارین با ایشون ؟‬



                                                                                                            ‫- من من همسرشم‬



                                                 ‫میدونستم قبول نمیکنن برادر بودنو خدایا به امید تو ، با دستای لرزونم امضاء کردم‬



                                           ‫لعیا رو بردن اتاق عمل منم دست کمی از مرده ها نداشتمچند ساعتی بود جلو در اتاق عمل‬
                   ‫قدمای استرس دار برمیداشتم و التماس خدارو میکردم‬



         ‫وجدانم در حال جون دادن بود و فقط یک جمله تو مغزم رژه میرفت‬

                                     ‫* من باعث این حالو روز لعیا شدم.‬



              ‫محکم دست کشیدم تو موهام نگاه اخر لعیا داغونم کرده بود.‬



                ‫در اتاق عمل باز شد و دکتر اومد بیرون دوییدم سمت دکتر‬



                                ‫_ دکتر خوب میشه ؟؟ خوب میشه نه ؟؟؟‬



                                   ‫_ سکته میکنیا معلومه که خوب میشه‬



                                                  ‫_ اخیش خدا رو شکر‬



                         ‫_ باید اوضاع و احوالشو بعداز عمل ببینیم چطوره‬



                                                  ‫_ ممنونم ازتون خیلی‬



                                        ‫دستمو به دیوار گرفتم و نشستم‬



                                                      ‫سرمو گرفتم باال‬



                                         ‫_ خدایا صد هزار مرتبه شکرت‬



‫لعیا رو دو روزه منتقل کردن به بخش ویژه چشماش بسته بود همون چشمایی‬



                           ‫که قلبمو ویرون کرده بود میخواستم برم داخل‬
                                                                                                                      ‫_کجا اقا‬




                                                                                                                ‫_ پیش بیمارم‬



                                                                                                ‫_ باید صبر کنین بهوش بیاد اگر‬



                                                                                                        ‫بهوش بیاد میره بخش‬



                                                                                            ‫سرمو تکون دادم و به لعیا نگاه کردم‬




                                                                         ‫_ برم پیشش خواهش میکنم فکر کنم دلش برام سوخت‬



                                                                                                             ‫_ باید گن بپوشید‬



                                                                    ‫رفتم گن پوشیدم و رفتم تو اتاق پیش لعیانشستم روی صندلی‬



                                                                                                  ‫_ لعیا جان نمیخوای بیدار شی‬



                                                                ‫منو ببین تا االنشم کلی داغون شدم لعیا لعیا خانومی منو میبخشی ؟‬



                                                                                            ‫خواهش میکنم منو ببخش لعیای من‬

                                                               ‫لعیا جان گل قشنگم چشماتو باز کن ببین امیر اومده ازت عذر بخواد‬



‫تو رو خدا لعیا چشماتو باز کن خواهش میکنم لعیا باز کن چشاتو ببین چقدر داغونم دیگه تحمل نداشتم اشکام رو صورتم روون بود لعیا جان‬
                                                                                                      ‫ببخش منو زیر قوالم زدم‬



                                                                                                                     ‫خدا اااااااا‬
‫هق هقم داشت اوج میگرفت که پلکاش تکون خورد خدایا واقعا ازت ممنونم‬



                                                     ‫_ لعیا لعیا جان‬



                   ‫چشماشو باز کرد و با گیجی خیلی اشکاری نگام کرد‬



                        ‫_ سالم لعیا جان خوبی ؟ جاییت درد میکنه ؟؟؟‬



                                            ‫لعیا با گیجی نگام میکرد‬



                                ‫_ لعیا جان چرا همچین نگام میکنی ؟‬



                                                  ‫_ تو کی هستی ؟‬



                 ‫اخماش تو هم بود با این حرفش منم اخمام رفت تو هم‬



                                          ‫_ ببخشید خواهش میکنم‬



                                                      ‫_ چی رو ؟؟؟‬



                                      ‫یعنی چی یعنی نمیخواد ببخشه‬



                                             ‫_ سامیارو سانازو میگم‬



                                                       ‫_ اونا کین ؟‬



                                                     ‫_دوستام دیگه‬
                                                          ‫_ تو کی هستی ؟‬



                                                        ‫_ عه لعیا اذیت نکن‬



                                                               ‫_ لعیا کیه ؟‬



                                               ‫یا خدا هاج و واج نگاش کردم‬



                                                       ‫_ لعیا منو نمیشناسی‬



                                                                       ‫_نه‬



                                                           ‫گاوم زایید دوقلو‬



                                     ‫_ من کیم ؟ چرا اینجام ؟ تو کی هستی ؟‬



                                          ‫تا بخوام جواب بدم پرستار اومد تو‬



      ‫_ خب خوب شد که بهوش اومدی باید ببریمت بخش یه مریض دیگه هست‬



  ‫از رو تخت با پتوش برش داشتیم گذاشتیم رو برانکارد تا بره اتاق دیگه تو بخش‬



‫لعیا رو گذاشتم رو تخت اخماش تو هم بود خواستنی من لبخند زدم که حرصی گفت‬



                                                           ‫_ چیه ‪������������‬‬



                                                        ‫_ چیزی نیست گلم‬



                                                      ‫_نگفتی تو کی هستی‬
‫مونده بودم چی بگم دوستش داشتم ؟؟ خواهرم بود ؟؟‬



                                        ‫وجدان :‬



                  ‫امیر واقعا خواهرت بوده برات ؟؟‬



                                            ‫-نه‬



                               ‫_ دوستش داری؟‬



                                           ‫_ اره‬



                                   ‫بخودم اومدم‬



                                       ‫_ من من‬



                                       ‫_ تو چی‬



                               ‫_ لعیا من نامزدتم‬



  ‫_ چی ؟؟؟؟ پس چرا این بال سرم اومده هان ؟؟؟‪����‬‬



                            ‫نفس عمیقی کشیدم‬



                          ‫_ چون تو عجله داشتی‬



                           ‫_ چرا عجله داشتم ؟؟‬



                         ‫_ نمیدونم اما االن خوبی‬
                               ‫چشماشو گذاشت رو هم و خوابیدخودمم خیلی خسته بودم‬



                                      ‫سرمو گذاشتم رو تخت کنار دست لعیا و خوابم برد‬




             ‫بیدار که شدم لعیا هنوز خواب بود دستی بصورتم کشیدم و رفتم پیش دکترش‬



                                                    ‫- اقای دکتر لعیا هیچی یادش نمیاد‬



                                                 ‫_ به مرور زمان شاید شاید یادش بیاد‬



                                                                ‫_ یعنی خوب میشه ؟‬



                                                                ‫_ اگر خدا بخواد حتما‬

                                                               ‫- خیلی طول میکشه؟؟‬

        ‫- بعضی فراموشی ها موقتن بعضیا طوالنی هستن باید ببینیم وضعیت بیمار چجوریه‬



‫از دکتر تشکر کردم و اومدم بیرون و به اتاق لعیا برگشتم چشماش باز بودو خیره نگام میکرد‬



                                                      ‫_ خوبی عزیزم چیزی نمیخوای ؟‬



                                                                        ‫_نه نمیخوام‬



                                                               ‫_جاییت درد نمیکنه ؟؟‬



                                                        ‫_ نه عزیزم خوبم نگران نباش‬
                          ‫نمیدونم چرا انقدر با محبت گفت و دلم براش ضعف رفت‬



                                        ‫_ من یه لحظه میرم بیرون و میام باشه ؟‬



                                                                       ‫_ باشه‬




                                                                         ‫#لعیا‬



   ‫بعد اینکه از خواب پاشدم همه چیز یادم بود فقط نمیدونستم چرا امیر گفت نامزدمه‬



     ‫مگه من خواهری نبودم ؟؟؟؟خوب اقا امیر از این به بعد کشفت میکنم عیبی نداره‬




       ‫یه لبخند شیطانی زدم امیر اومد لبخندمو سریع جمع کردم و خیلی ملوس گفتم‬



                                                   ‫_امیرجونم کی میریم خونمون‬




‫خخخخخ تشتکش پرید هه فکر نمیکرد همچین چیزی بگم ولی سریع خودشو جمع کرد‬



                                                ‫_میریم گلم میریم اول خوب شو‬



                                                ‫از حرفاش دلم یه جوری شد وای‬



                                            ‫_ امیر جان بهم کمپوت میدی گشنمه‬
‫رفت کمپوت باز کرد و نشست نزدیکم ولی زیاد نزدیک نزدیک نمینشست‬



                    ‫_ عشقم من که خودم نمیتونم بخورم بهم میدی‬

                                                ‫سرخ سرخ شد‬



                                                         ‫_ اره‬



            ‫اومد نزدیکتر نشست و دونه دونه کمپوت میزاشت تو دهنم‬




                                                 ‫_ خودتم بخور‬



                             ‫_ اول تو بخور سیر شدی منم میخورم‬



                                                        ‫_باشه‬



                                     ‫از پر روییم چشاش گرد شد‬



                                             ‫کمپوت خورده شد .‬



                                ‫_امیر من خوبم کی میریم خونمون‬



                                          ‫_ وقتی خوب تر شدی‬



                                                   ‫_اذیت نکن‬



                                                  ‫خندش گرفت‬



                                            ‫_ باشه عزیزم میریم‬
              ‫تو دلم خدا رو شکر کردم که عشقمو دارم به دست میارم خدایا شکرت‬



‫قرار شده فردا بریم خونه به هر مکافاتی بود از بیمارستان مرخض شدم و اومدیم خونه‬



                                                 ‫با حرف امیر نگامو بهش دوختم‬



                                 ‫- لعیا جان میخوام یه مسیله ای رو باید بهت بگم‬



                                                                    ‫- جانم بگو‬



                                                                 ‫- ما نامحرمیم‬



                                                         ‫- عه مگه نامزد نیستیم‬



                                      ‫سرشو انداخت پایین و با صدای ارومی گفت‬



                                          ‫- من میدونم تو موقتی فراموشی گرفتی‬



                        ‫چشمام در اومد از کاسه وای یعنی از کجا فهمیده رنگم پرید‬



                                                                    ‫- ممم من‬



            ‫- هیسسسسسس هیچی نگو لعیا فقط یه چیزو میخوام بدونم چرا ؟؟؟؟؟؟‬



                                                  ‫- اخه تو هم راست نگفتی امیر‬



                                                  ‫- مگه نگفته بودم تو خواهرمی‬
                                                         ‫- پس چرا گفتی ؟؟؟‬



               ‫- لعیا اینجا موندنم واقعا درست نیست اینو گفت و رفت سمت اتاقش‬



‫واییی خدایا چی شد ؟؟ خون تو رگام منجمد شد چمدون به دست از اتاقش اومد بیرون‬



           ‫- راستی خانوم احمدی علی از اعدام تبرئه شده فقط ۰1 سال زندان داره‬



                                                                      ‫- نهه‬



                                                              ‫- اره ، متأسفم‬



                                                                      ‫- امیر‬



                                                ‫- حالل کن بابت این چند وقت‬



                                                                      ‫- امیر‬



                                                                 ‫- خداحافظ‬



                                                                      ‫- امیر‬



                                                            ‫به هق هق افتادم‬



                                                            ‫- امیر ببخش نرو‬



                                                                  ‫- چرا نرم‬
‫سرمو انداختم پایین بدنم داغ شده بود خدایا االن چی بگم اخه‬



                                                  ‫_ خب ؟‬



                                                ‫_ امیر من‬



                          ‫- تو چی لعیا من واقعا وقت ندارم‬



                             ‫_ من نمیخوام تو برادرم باشی‬



                           ‫_ متوجه نمیشم واضح حرف بزن‬



                                ‫_ امیر من من دوستت دارم‬



         ‫صدای بلند افتادن چمدون باعث شد چشمامو ببندم‬



                                      ‫_چیییییییییییییی؟؟؟؟‬



                                                ‫_ امیر من‬



                            ‫- چی گفتی ؟؟؟ تکرار کن ؟؟؟؟‬




                ‫منم عین خودش داد زدم همزمان عقب رفتم‬



                        ‫_اررررههههه دوستت دارم عاشقتم‬



                                             ‫میفهمی امیر‬
    ‫ناباور خیره شد تو صورتم میدونم اون منو نمیخواد خیلی اروم و با احتیاط دستمو گرفتم به‬



                        ‫مبل و چند قدم رفتم سمت پله ها که نمیدونم چی شد پام لیز خورد‬



                                      ‫و افتادم کل بدنم درد میکرد امیر خودشو بهم رسوند‬



                                                       ‫_عه عه عه دختر ببین چکار کردی‬



                                                              ‫خیره بهش اشک میریختم‬



                                                        ‫_ لعیا جاییت درد میکنه ؟ خوبی؟‬



                 ‫سکوت کردم زیر بغلمو گرفت و بلندم کردتقریبا تو بغلش بودم حس خوبی‬



                                                       ‫داشتم گرمی بدنشو حس میکردم‬

                                                            ‫_ لعیا جاییت درد نمیکنه ؟؟؟‬



                                                                                 ‫- خوبم‬



                    ‫انگار اصال حرفامو نشنیده بود و به روم نمیاورد و این یعنی دوستم نداره‬




   ‫یک ماهه که گذشته یک ماهه که امیر همراهه یخی منه دلم خیلی شکسته و سرد شده مثل‬

‫سردی امیر تو این روزا امروز میرم گچ دست و پامو باز کنم امیر رو بروم داره صبحانه میخوره‬



                                                                      ‫انگار استرس داره‬

                                                                                  ‫- امیر‬
                                                                                                            ‫نگاهشو دوخت تو چشمام‬



                                                                                                     ‫_ باهام میای گچ پاهامو باز کنیم ؟‬



                                                                                                            ‫_نه با تاکسی برو کار دارم‬



                                                                                                    ‫سرمو مغموم انداختم پایین و اروم‬



                                                                                                                                 ‫گفتم‬



                                                                                                                               ‫_ باشه‬



                                                                                                              ‫صبحانه رو خوردیم دیگه‬



                                                                ‫میتونستم خودم راه برم ولی میلنگیدم رفتم باال و یه مانتو و شال پوشیدم‬



                                                         ‫کیف پولمو برداشتم و لنگون لنگون رفتم بیرون زنگ زدم اژانس و نگامو به امیری‬

‫دوختم که تلوزیون میدید با زنگ ایفون رفتم بیرون و سوار اژانس شدم دیگه واقعا نمیتونم امیرو تحمل کنم تنهایی بهتر از بودن با یه ادم یخیه‬
                                 ‫رفتم بیمارستان و گچ پامو باز کردن خیلی خسته شدم و عرق داشتم برگشتم خونه دلم یه حموم میخواست‬



                                          ‫داشتم خفه میشدم امیر خونه نبود رفتم حموم و توپ حموم کردم لباس تمیز و سفید پوشیدم بعد‬



  ‫اون همه اتفاق تازه حس راحتی داشتم دامن سفید بلند با تیشرت سفید صورتی موهامو شونه کردم ریختم دورم نشستم جلو میز ارایشم و به‬
                                                                                                                       ‫اینه خیره شدم‬



                                                   ‫لعیا امیر حق داره تو رو نخواد اون یه دختر میخواد نه یه زن و به حال خودم اشک ریختم‬



                                                                 ‫اشکامو پاک کردم و کمی ارایش کردم در اتاقو باز کردم و رفتم بیرون که‬
                  ‫از پشت چشمام گرفته شد دستای داغی بود میخواستم جیغ‬



                        ‫بکشم که صدای گرم و خواستنی امیر تو گوشم پیچید‬



                                                              ‫- نترس لعیا منم‬



                                         ‫_ عه تویی ؟ چرا چشمامو گرفتی ؟؟؟‬



                                      ‫_کار مهمی دارم باهات چشماتو باز نکن‬



                                                                ‫_ چه کاری ؟؟‬



                                                                    ‫- میفهمی‬



‫فکرم مشغول بود داشت منو سمت پایین پله ها راهنمایی میکرد اروم رفتم پایین‬

                                                        ‫_ باز کنم چشمامو ؟؟؟‬



                                                      ‫_نههههههههه صبر کن‬



                                                                 ‫متعجب بودم‬



                                                                 ‫_ حاال باز کن‬



                       ‫چشمامو باز کردم با چیزی که دیدم کال فکم اومد پایین‬



          ‫امیر با کت و شلوار جلوم زانو زده بود با یه جعبه مخمل که توش یه‬



           ‫حلقه ناز بود ماتم برد وااای االن قلبم وایمیسته خداااااا باورم نمیشه‬
                                                        ‫دستامو جلو دهنم گرفتم‬



                                       ‫_ لعیای من مهمون خونم خانومم میشی ؟؟‬



                                                                          ‫_ امیر‬



                                                                     ‫_ جان امیر‬



                                                                      ‫_ تویی ؟؟‬



                                                           ‫_منم عزیزم منم گلم‬



                                                                 ‫_ باورم نمیشه‬



                                                ‫_ ببخش این مدت بد خلق بودم‬



     ‫بخاطر این بود میخواستم تو رو با دل و جونم بخوام و االن عاشقتم دوستت دارم‬



                                                    ‫- امیر ولی من ... علی منو ...‬



                                                           ‫بلند شد اومد روبروم‬



                          ‫- هیشششش اروم عزیزم چند روز پیش رفتم پیش علی‬



                                                             ‫نگران نگاش کردم‬



                                                                          ‫_ خب‬



‫_گفت همه چیز بازی بوده همه چیزو دروغکی این کارو کرده یعنی اصال این کارو نکرده‬
                      ‫تعجب کردم واقعا واقعا یه دروغ زندگی هممونو کن فیکون کرد‬



                                                             ‫_ راست میگی ؟؟؟‬



                                                    ‫_ اره معلومه که راست میگم‬



                        ‫خوب خانوم خانوما خانومم میشی ؟؟ با من ازدواج میکنی ؟؟؟‬



                                                         ‫چشمام پر از اشک شد‬



                                                           ‫_ بله امیر بله عاشقتم‬



‫- بدو برو مانتوتو بپوش طاقت ندارم رفتم مانتو سفید و شال سفید پوشیدم رفتم پایین‬



                                                 ‫_ ای جان عروسمو ببین چه نازه‬



                                                                       ‫_عه امیر‬



                                                                     ‫_جان امیر‬



                                                           ‫_خجالت میکشم نگو‬



                                                          ‫با صدای بلندی خندید‬



                            ‫_ دختر پر رو روز اول یادت رفته خندیدم و رفتیم بیرون‬

                                            ‫سوار ماشین شدیم و امیر حرکت کرد‬



                      ‫جلو یه دفتر ازدواج نگه داشت تعجب کردم و با صدای متعجبی‬
                                                                                             ‫گفتم امییییر‬



                                                                                             ‫_ جون امیر‬



                                                                                      ‫_ چرا اومدیم اینجا‬



                                                 ‫_ مگه نمیخوای خانومم بشی مهمون ویرونگر ویرانگر قلبم‬



                                                                           ‫خندیدم و سر تکون دادم پیاده‬



‫شدیم و کنار هم رفتیم داخل دفتر ازدواج با چند کلمه عربی شیرین بله گفتم و برای یک عمر با امیرم خواهم موند‬



                                                                                                  ‫_ امیر‬



                                                                                          ‫_جونم خانومم‬



                                                                                           ‫دستمو گرفت‬



                                                                          ‫_چرا بهم گفتی مهمان ویرانگر؟‬



                                                          ‫_ چون از وقتی اومدی همه چیز تغییر اساسی کرد‬



                  ‫زندگیم از این رو به اون رو شد قلبم لرزید برات . مهمونم بودی ولی االن همدممی لعیای من .‬



                                                                           ‫با لبخند نگاش کردم و لب زدم‬



                                                                                          ‫_ دوستت دارم‬
                                                   ‫_عاشقتم لعیا عاشق‬



              ‫زندگیمونو با عشق شروع کردیم امیدوارم همه عاشقا بهم برسن‬



                                                      ‫دوستتون داریم .‬



                                                               ‫پایان .‬


      ‫با تشکر از 313.‪ Fateme‬عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا‬

    ‫‪bia4roman.com‬‬

                            ‫کانال تلگرام : ‪@bia4roman‬‬




‫‪bia4roman.com‬‬
         ‫.‬