‫دنیای شبانه‬
                  ‫جلد اول‬

bia4roman.com‬‬
         ‫نویسنده: ال. جی. اسمیت‬

             ‫مترجم: ‪FILAGOND‬‬

        ‫‪bia4roman.com‬‬

‫خون آشام مرموز‬                                                                               ‫جلد اول دنیای شبانه‬




                                               ‫مقدمه‬
                                                                              ‫دنیای شبانه. عشق هرگز این قدر ترسناک نبوده است.‬

   ‫دنیای شبانه یک مکان نیست. اطراف ماست. یک جامعه مخفی از خون آشام ها، گرگینه ها، ساحره ها و مخلوقات تاریکی است که بین ما‬
        ‫زندگی می کنند. آنها برای انسان ها زیبا، مهلک و اغواگر هستند. ممکن است دبیر دبیرستانتان یا دوست پسرتان یکی از آنها باشند.‬

      ‫قوانین دنیای شبانه می گوید که شکار انسان ها موردی ندارد. بازی با قلبشان موردی ندارد و حتی کشتنشان موردی ندارد. فقط دو کار‬
                                                                                                 ‫است که نمی توانید با آنها بکنید:‬

                                                                  ‫1. هرگز اجازه ندهید آنها بفهمند که دنیای شب وجود دارد.‬
                                                                                        ‫2. هرگز عاشق یکی از آنها نشوید.‬

                                           ‫این داستان ها در مورد وقایعی هستند که در صورت شکسته شدن این قوانین پیش می آیند.‬




                ‫‪bia4roman.com‬‬




                                                              ‫4‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬



                                           ‫فصل اول‬
                                                                          ‫اولین روز تعطیالت تابستانی بود که پاپی1 فهمید دارد می میرد.‬

   ‫این حادثه در دوشنبه اولین روز واقعی تعطیالت اتفاق افتاد. (تعطیالت آخر هفته حساب نمی شود.) پاپی در حالی که به صورتی لذت بخش‬
                                                                     ‫احساس بی وزنی می کرد از خواب بیدار شد و اندیشید مدرسه نیست.‬

   ‫نور خورشید از پنجره جاری می شد و کنار تخت خواب طالییش معلق می ماند. پاپی پتویش را کنار زد و از تخت خوابش بیرون پرید و اخم‬
                                                                                                                                  ‫کرد.‬

                   ‫آخ. معده اش دوباره درد گرفت. به شکلی طاقت فرسا، انگار که می خواست باال بیاورد. خم شدن کمی به او کمک می کرد.‬

    ‫پاپی اندیشید نه، قبول نمی کنم که در طول تعطیالت تابستون مریض شم. قبول نمی کنم. چیزی که پاپی در آن لحظه الزم داشت کمی‬
                                                                                          ‫قدرت برای مثبت اندیشیدن بود.‬

               ‫درد دو برابر شد. مثبت فکر کن احمق. او راهش را به طرف راهروی پوشیده شده با کاشی های نیلی و طالیی حمام انتخاب کرد.‬

      ‫اول فکر کرد که دارد باال می آورد اما بعد درد همانطور که ناگهانی آمده بود ناگهانی رفت. پاپی راست ایستاد و پیروزمندانه تصویر آشفته‬
                                                                                                                    ‫اش را بر انداز کرد.‬

  ‫او برای تصویرش زمزمه کرد: «به من بچسب بچه تا سالم بمونی.» و چشمکی فریبکارانه تحویلش داد و بعد در حالی که چشمان سبزش را‬
       ‫که با مایه ای از تردید باریک می شد را می دید به جلو خم شد. روی دماغش چهار لکه وجود داشت و اگر پاپی نورث2 صادق بود که‬
         ‫معموال بود چهار تا و نصفی. مانند یک بچه با نمک بود. پاپی زبانش را برای خودش در آورد و بعد با وقار بسیار بدون آنکه نگران شانه‬
                                                             ‫کردن موهای ژولیده مسی رنگش که دور سرش جمع شده بود باشد بر گشت.‬

   ‫او وقارش را تا وقتی به آشپزخانه که برادر دو قلویش فیلیپ3 در آن صبحانه می خورد رسید حفظ کرد و سپس دوباره چشمانش را تنگ کرد‬
   ‫اما این بار روی او. کوچک، کم اهمیت و موفرفری بودن به قدر کافی بد بود. (در یک نگاه در واقع همان قدر که هیچ چیز شبیه الف نیست‬
   ‫او مانند گل آالله روی کتاب های مصور کودکان به نظر می رسید.) ولی داشتن یک برادر دوقلوی موطالیی مانند وایکینگ ها و به شکلی‬
                                       ‫ساده خوش قیافه و خوب، این فقط یک خباثت عمدی خاص در ساختن دنیا به نظر می امد، مگر نه؟‬

                                                                                     ‫او با صدایی مملو از خشونت گفت: « سالم فیلیپ.»‬



  ‫‪1_ Poppy‬‬



  ‫‪2_ North‬‬



  ‫‪3_ Phillip‬‬




                                                                 ‫5‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
      ‫فیلیپ که وضع روحی خواهرش را تشخیص می داد بی تفاوت بود. او نگاه خیره اش را برای چند لحظه از بخش مصور مجله .‪ L.A‬بلند‬
   ‫کرد. پاپی باید اعتراف می کرد که او چشمان قشنگی دارد. چشمانی کنجکاو و سیاه با مژه هایی بسیار تیره. آنها تنها چیزی بودند که دوقلو‬
                                                                                                          ‫ها در آن اشتراک داشتند.‬

             ‫فیلیپ به سردی گفت: «سالم.» و به سمت مجله مصورش برگشت. پاپی بچه های زیادی را نمی شناخت که می دانست روزنامه می‬
   ‫خوانند ولی فیلیپ همیشه این کار را می کرد. او مانند پاپی سال قبل در دبیرستان ال کامینو4 سال اولی بود و بر خالف پاپی همیشه بیست‬
     ‫می گرفت، در تیم فوتبال، تیم هاکی، و تیم بیسبال می درخشید و همچنین به عنوان نماینده کالس خدمت می کرد. یکی از بزرگترین‬
                                                 ‫لذت های پاپی در زندگی دست انداختن او بود. پاپی می اندیشید که او خیلی خشک است.‬

        ‫اکنون او فقط نخودی می خندید و شانه باال می انداخت. نگاه ترسناکش را رها کرده بود. «کلیف5 و مامان کجان؟» کلیف هیلگارد6 سه‬
                                                                               ‫سال ناپدری آنها بود و حتی از فیل هم خشک تر بود.‬

                                            ‫«کلیف سرکاره. مامان داره لباسا رو می شوره. باید بهتر غذا بخوری و گرنه تو باید بشوریشون.»‬

   ‫«باشه، باشه... .» پاپی روی پنجه پایش بلند شد تا داخل کمد را بگردد. او برای یافتن یک بسته غالت منجمد دستش را به زور داخل برد و‬
                                                                                ‫با دقت یک بسته بیرون کشید. او آن را بدون شیر خورد.‬

         ‫کوچک و الف مانند بودن همیشه هم بد نبود. او در حالی که به سمت یخچال می رفت کمی رقصید و جعبه غالت را با ریتم تکان داد.‬

                                       ‫او در حالی که جعبه غالت را با ریتم رقص تکان می داد آواز خواند: «من یه پیکسی سکسی هستم.»‬

                                                  ‫«نه، نیستی.» فیلیپ این را با آرامشی مخرب گفته بود. «چرا تو لباسات رو نمی پوشی؟»‬

   ‫پاپی در حالی که در یخچال را باز نگاه می داشت به خودش نگریست. او تی شرتی بزرگ تر از اندازه که با آن خوابیده بود را پوشیده بود و‬
                           ‫آن لباس به اندازه پیراهنی کوچک او را می پوشاند. او گفت: «این لباسه.» و یک نوشابه رژیمی از یخچال برداشت.‬

                                                            ‫به در آشپز خانه ضربه زده شد و پاپی از الی توری در دید که چه کسی است.‬

                                                                                                               ‫«سالم جیمز7. بیا تو.»‬

    ‫جیمز راسموسن8 وارد شد و عینک ریبونش را در آورد. پاپی مانند همیشه با نگریستن به او دردی ناگهانی را حس کرد. در ده سال گذشته‬
        ‫عمال موردی نداشت که هر روز او را ببیند. هر روز صبح وقتی که به ناچار با او روبرو می شد تپشی ناگهانی و زودگذر تقریبا شیرین و‬
                                                                                           ‫دردناک را در قفسه سینه اش حس می کرد.‬

      ‫فقط به دلیل خوب به نظر رسیدن متمردانه جیمز نبود که پاپی همیشه به طور مبهمی او را به یاد می آورد. او موهایی ابریشمین به رنگ‬
     ‫قهوه ای روشن، صورتی باریک و هوشمندانه و چشمانی خاکستری که متناوبا جدی و بی تفاوت بودند داشت. او خوش قیافه ترین پسر در‬




  ‫‪4_ El Camino‬‬

  ‫‪5_ Cliff‬‬



  ‫‪6_ Hilgard‬‬



  ‫‪7_ James‬‬



  ‫‪8_ Rasmussen‬‬




                                                                 ‫6‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
    ‫دبیرستان ال کامینو بود. ولی به این دلیل نبود. به این دلیل نبود که پاپی به او واکنش نشان می داد. این چزی درون او بود. چیزی مرموز،‬
                                           ‫جذاب و همیشه دور از دسترس. این چیز باعث می شد قلب پاپی تندتر بتپد و پوستش مورمور شود.‬

     ‫فیلیپ متفاوت به نظر می رسید. همین که جیمز داخل شد خودش را سفت گرفت و صورتش بی روح شد. نفرتی تکان دهنده بین دو پسر‬
                                                                                                              ‫جرقه زد.‬

                                                       ‫بعد جیمز انگار که واکنش فیلیپ او را سرگرم کرده باشد لبخند بی رمقی زد. «سالم.»‬

         ‫فیل گفت: «سالم.» صدایش ابدا دوستانه نبود. پاپی حسی قوی داشت که فیلیپ می خواهد او را ببندد و بیرون بیاندازد. فیلیپ همیشه‬
    ‫وقتی که جیمز آن اطراف بود در نقش برادر محافظ زیاده روی می کرد. فیل به طرزی زننده افزود: «راستی ژاکلین9 و میشل01 چطورن؟»‬

                                                                                           ‫جیمز به او خیره شد: «خب، واقعا نمی دونم.»‬

                    ‫«تو نمی دونی؟ اوه، آره، تو همیشه تا تعطیالت تابستون دوست دخترات رو ول می کنی. آزادت می ذارن تا ول بگردی، آره؟»‬

                                                                                            ‫جیمز با مالیمت گفت: «البته.» او لبخند زد.‬

                                                                                             ‫فیلیپ با عداوتی خونسردانه به او خیره شد.‬

        ‫شادی بر بخشی از وجود پاپی چیره شد. خداحافظ ژاکلین. خدا حافظ میشل. خداحافظ پاهای بلند زیبای ژاکلین و سینه های عجیب باد‬
                                                                                               ‫کرده میشل. تابستون بی نظیری می شه.‬

   ‫بعضی از مردم فکر می کردند رابطه جیمز و پاپی پاک است. این غلط بود. پاپی سالها می دانست که با او ازدواج خواهد کرد. این یکی از دو‬
    ‫آرزوی بزرگش بود. آرزوی دیگرش دیدن دنیا بود. پاپی تاکنون این را به جیمز نگفته بود. او حتی هنوز هم فکر می کرد جیمز دخترهای پا‬
                                                                              ‫دراز با ناخن های اراسته و کفش های کتانی را دوست دارد.‬

                                                    ‫پاپی برای برگرداندن نگاه خیره جیمز از برادر زن آینده اش گفت: «یه سی دی جدیده؟»‬

                                                                                    ‫جیمز گفت: «این یه آهنگ جدید اثنوتکنو11 هست.»‬

       ‫پاپی با شادی فریاد کشید: «یه خواننده تواثروت21 دیگه. نمی تونم صبر کنم. بیا بریم بهش گوش بدیم. اما درست در همان لحظه مادر‬
    ‫پاپی داخل شد. مادر پاپی مانند یک قهرمان زن فیلم های آلفرد هیچکاک31 آرام، بلوند و بی نقص بود. او معموال حالتی بدون دردسر و پر‬
                                                        ‫تاثیر به خود می گرفت. پاپی از آشپزخانه بیرون رفت و تقریبا به سمت مادرش دوید.‬

                                                                                                              ‫«متاسفم. صبح به خیر.»‬

      ‫مادر پاپی در حالی که پاپی را از یقه تی شرتش گرفته بود گفت: «یه دقیقه صبر کن.» و افزود: «صبح به خیر فیل، صبح به خیر جیمز.»‬
                                                           ‫فیل صبح به خیر گفت و جیمز با طعنه ای حساب شده سرش را تکان داد.‬

  ‫‪9_ Jacklyn‬‬



  ‫‪10_ Michaela‬‬



  ‫‪11_ Ethnotechno‬‬



  ‫‪12_ Tuva throat‬‬



  ‫‪13_ Alfred Hitchcock‬‬




                                                                  ‫7‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                              ‫جلد اول دنیای شبانه‬
     ‫مادر پاپی پرسید: «همه صبحونه خوردن؟» و وقتی پسرها گفتند که صبحانه خورده اند او به دخترش نگریست و پرسید: «تو چی؟» و به‬
                                                                                                          ‫صورت پاپی خیره شد.‬

   ‫پاپی جعبه غالت منجمد را به صدا درآورد و قاطعانه گفت: «این طوری بهتره.» ولی وقتی مادرش او را به سمت یخچال هل داد او رفت و‬
                                                                                 ‫یک بسته یک کوارتی شیر کم چرب برداشت.‬

                        ‫مادرش در حالی که نگاهش را از جیمز به پاپی می انداخت گفت: «میخواید تو اولین روز آزادتون چی کار کنید؟»‬

         ‫«اوه، نمی دونم. پاپی به جیمز نگاه کرد. «موسیقی گوش می کنیم. شایدم از تپه ها بریم باال؟ یا به طرف ساحل رانندگی کردیم.»‬

                                                                          ‫جیمز گفت: «هر چی تو بخوای. ما همه تابستونو داریم.»‬

    ‫تابستان گرم، طالیی و با شکوه مقابل پاپی گسترده شده بود. بویی مانند کلر استخر و نمک دریا می داد. احساس می کرد که علف های‬
                                               ‫گرم روی پشتش هستند. او اندیشید سه ماه تمام. این مدت ابدیه. سه ماه برای همیشه.‬

                                                              ‫واقعا عجیب بود که او وقتی که این اتفاق می افتاد به آن فکر می کرد.‬

      ‫«می تونیم به مغازه های جدیدی تو روستا سر بزنیم ...» او جمله اش را آغاز کرده بود که درد ناگهان هجوم آورد و نفسش در گلویش‬
                                                                                                                     ‫حبس شد.‬

                      ‫دوباره. یک دوره درد پیچش آور عمیق که باعث می شد او خم شود. پاکت شیر از دستش افتاد و همه چیز سیاه شد.‬




               ‫‪bia4roman.com‬‬



                                                            ‫8‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                        ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                                               ‫فصل دوم‬
                     ‫پاپی می توانست صدای مادرش را بشنود ولی نمی توانست چیزی بگوید. آشپزخانه با نقطه های سیاه چرخان پوشیده شده بود.‬

      ‫«پاپی، حالت خوبه؟» پاپی اکنون می توانست دست مادرش را احساس کند که باالی بازوی او را گرفت و با نگرانی نگاه داشت. درد آرام‬
                                                                                                 ‫شده بود و بیناییش باز می گشت.‬

      ‫او وقتی که صاف ایستاد جیمز را در مقابل خود دید. صورتش تقریبا بی روح بود ولی پاپی او را به قدر کافی می شناخت که نگرانی را در‬
      ‫چشمانش تشخیص دهد. پاپی متوجه شد که او پاکت شیر را نگاه داشته است. او می بایست زمانی که پاپی پاکت را انداخته بود آن را در‬
                                                                  ‫هوا گرفته باشد. پاپی با بی توجهی اندیشید واکنشی واقعا مبهوت کننده.‬

                                                                                                 ‫فیلیپ سرپا بود. «خوب هستی؟ چی شد؟»‬

            ‫«نمی دونم.» پاپی به اطراف نگریست و بعد با خجالت شانه باال انداخت. او اکنون که احساس می کرد بهتر شده است به شدت می‬
                 ‫خواست کسی اطرافش نباشد. این راهی بود برای نادیده گرفتن دردی که آن را نادیده گرفته بود. راهی برای فکر نکردن به آن.‬

                                                            ‫«فقط یه درد لعنتی بود. فکر می کنم درد معده باشه. تو می دونی من چی خوردم.»‬

        ‫مادر پاپی دخترش را در کمترین حد ممکن تکان داد. «پاپی این درد معده نیست. حدود یه ماه قبل چند بار این درد رو داشتی. این طور‬
                                                                                                                 ‫نیست؟ این همون درده؟»‬

   ‫پاپی به طرزی آزار دهنده شرمنده شد. در واقع درد هرگز واقعا او را ترک نمی کرد. به هر دلیلی او با شور و شوق فعالیت های پایان سال او‬
                                                             ‫می توانست آن را نادیده بگیرد. و اکنون او باید بیشتر آن را تحمل می کرد.‬

                                                                                                   ‫«تاحدودی.» او وقت کشی کرد. «اما ...»‬

      ‫این برای مادر پاپی کافی نبود. او به پاپی فشار آورد و به طرف تلفن آشپزخانه رفت. «می دونم دکترها رو دوست نداری ولی من به دکتر‬
                                           ‫فرانکلین41 تلفن می زنم. می خوام اون به تو یه نگاه بندازه. این چیزی نیست که بشه نادیده گرفت.»‬

                                                                                                            ‫«اوه، مامان، االن تعطیالته ...»‬

                                                                 ‫مادرش گوشی تلفن را برداشت. «پاپی، این غیر قابل بحثه. برو لباس بپوش.»‬

          ‫پاپی با وجود اینکه می دانست این کار فایده ای ندارد آه کشید. او به جیمز که متفکرانه به فاصله ای متوسط می نگریست اشاره کرد.‬
                                                                              ‫«حداقل قبل از اینکه برم بذار یه سی دی گوش یدیم.»‬

                               ‫او به سی دی نگریست انگار که باید آن را فراموش کند و پاکت شیر را انداخت. فیلیپ ان ها را تا راهرو دنبال کرد.‬



  ‫‪14_ Dr. Franklin‬‬




                                                                      ‫9‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
       ‫«هی، رفیق تو اینجا چی کار می کنی؟ تا اون لباس بپوشه ...» جیمز کمی برگشت. او تقریبا با حواس پرتی گفت: «برو به کارت برس،‬
                                                                                                                           ‫فیل.»‬

                                                                                                      ‫«دستت رو از خواهرم بکش.»‬

                                  ‫پاپی وقتی که به اتاقش رفت فقط سرش را تکان داد. انگار که جیمز به این فکر بود که او را لخت ببیند.‬

    ‫او به طور جدی به بیرون کشیدن یک جفت کشوی کوچک می اندیشید. او در حالی که سرش را تکان می داد به سوی آنها گام برداشت.‬
        ‫جیمز بهترین دوست او بود، واقعا بهترین دوست او بود و پاپی به او تعلق داشت. ولی جیمز هرگز کوچک ترین تمایلی برای گذاشتن‬
      ‫دستانش در دستان پاپی نشان نمی داد. بعضی اوقات پاپی از اینکه جیمز درک می کرد که او یک دختر است تعجب می کرد. او اندیشید‬
                                                               ‫بعضی روز ها می رفتم اون رو ببینم و در را برای جیمز باز گذاشت.‬

   ‫جیمز داخل شد و به او لبخند زد. این لبخندی نبود که سایر مردم معموال می زدند، طعنه آمیز یا مسخره نبود. بلکه لبخندی کوچک و زیبا و‬
                                                                                                         ‫تا حدودی گناهکارانه بود.‬

                                                                                           ‫پاپی گفت: «برای موضوع دکتر متاسفم.»‬

        ‫«نه تو باید بری.» جیمز به او نگاهی مشتاقانه انداخت. «مامانت درست می گه. ممکنه درد خیلی طول بکشه. تو وزن کم کردی. درد‬
                                                                                                           ‫مزاحم خوابت می شه.»‬

       ‫پاپی مبهوت به او نگاه کرد. او به هیچ کس حتی جیمز در این مورد که دردش در شب بدتر می شود نگفته بود. ولی بعضی مواقع جیمز‬
                                                                        ‫چیزی را می دانست. انگار که می توانست ذهن پاپی را بخواند.‬

    ‫جیمز گفت: «من فقط تو رو می شناسم. فقط همین.» و بعد در حالی که پاپی به او خیره شده بود نگاهی کج و شیطنت آمیز تحویل او داد‬
                                                                                                  ‫و بسته بندی سی دی را گشود.‬

                                                  ‫پاپی شانه باال انداخت و در حالی که به سقف خیره شده بود روی تخت خوابش ولو شد.‬

     ‫پاپی گفت: «به هر حال می خوام مامان بهم اجازه بده یه روز از تعطیالت مال من باشه.» او گردن کشید تا نگاهی به جیمز بیندازد. «ای‬
                                         ‫کاش مامانم مثل مامان تو بود. مامان من همیشه نگرانه و سعی می کنه روی من متمرکز بشه.»‬

                                         ‫جیمز با شیطنت گفت: «و مامان من واقعا اهمیت نمی ده من کی بیام و برم. خب، کدوم بدتره؟»‬

                                                                            ‫«والدینت می ذارن که یه آپارتمان شخصی داشته باشی.»‬

   ‫«تو ساختمونی که صاحبشن چون براشون از استخدام یه سرپرست ارزون تره.» جیمز سرش را تکان داد چشمانش روی سی دی ای بودند‬
                     ‫که در دستگاه گذاشته شده بود.«با والدینت بد برخورد نکن، بچه. تو خوش شانس تر از اونی هستی که فکر می کنی.»‬

    ‫پاپی به این موضوع فکر می کرد که سی دی اغاز شد. او و جیمز هر دو ترینس، موسیقی زیر زمینی الکترونیکی ای که از اروپا می آمد را‬
    ‫دوست داشتند. جیمز ریتم تکنو را دوست داشت. پاپی عاشق ان بود. زیرا موسیقی واقعی بود، طبیعی و پاستوریزه نشده، ساخته شده توسط‬
                                                 ‫کسانی که آن را باور داشتند. کسانی که عاشق آن بودند، نه کسانی که دنبال پول بودند.‬

                       ‫همچنین دنیای موسیقی باعث می شد او احساس کند یک جز از جاهای دیگر است. او عاشق تفاوت و تضاد آن بود.‬

    ‫به ذهنش خطور کرد که شاید این چیزی باشد که به دلیل آن از جیمز خوشش می آید. متفاوت بودن او. در حالی که صداهای عجیب اتاق‬
         ‫را پر کرده بود او سرش را باال آورد تا به جیمز نگاه کند. او می دانست که جیمز از هر کس دیگری بهتر است ولی همیشه چیزی بود،‬
                                        ‫چیزی در مورد جیمز که او را از پاپی دور می کرد. چیزی در مورد او که کسی نمی توانست بفهمد.‬




                                                               ‫10‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
      ‫مردم دیگر آن را تکبر یا بی اعتنایی یا گوشه گیری تصور می کردند ولی در واقع هیچکدام از آنها نبود. این فقط تفاوت بود. او از دانش‬
     ‫آموزان دیگر در مدرسه متفاوت تر بود. پاپی بارها فکر می کرد که انگشتش را روی تفاوت گذاشته است ولی همیشه اشتباه می کرد. و‬
   ‫بیشتر از یک بار مخصوصا در وقتی که در دیر وقت شب به موسیقی گوش می دادند یا اقیانوس را تماشا می کردند او احساس کرده بود که‬
                                                                                           ‫نزدیک است جیمز چیزی به او بگوید.‬

       ‫و همیشه احساس کرده بود اگر جیمز به او بگویید باید چیز مهمی باشد ، چیزی به تکان دهندگی و جذابییت اینکه یک گربه آواره با او‬
                                                                                                                         ‫حرف بزند.‬

                                       ‫اکنون او به موهای مواج روی پیشانی جیمز می نگریست و می اندیشید او ناراحت به نظر می رسد.‬

  ‫« جیم مشکلی نیست، هست ؟ منظورم تو خونست ، یا هرچیزی؟» او تنها شخص در دنیا بود که اجازه داشت به او بگوید جیم. حتی ژاکلین‬
       ‫و میشل هم سعی نمی کردند این کار را بکنند. جیمز با لبخندی که به چشمانش نمی رسید گفت :«تو خونه چه مشکلی می تونه وجود‬
   ‫داشته باشه؟» بعد سرش را با بی توجهی تکان داد. «نگران نباش پاپی. چیز مهمی نیست فقط یه خویشاوند که من رو ببینه. یه خویشاوند‬
                               ‫به درد نخور.» بعد لبخندش به چشمانش که برق می زد رسید. او گفت: «یا شاید باید من نگران تو باشم.»‬

                                ‫پاپی شروع کرد که بگوید: «اوه، انگار که ...». در عوض متوجه شد که به طرز عجیبی می گوید: «واقعا؟»‬

   ‫به نظر می رسید جدیت پاپی به دل نمی نشیند. لبخند جیمز محو شد و پاپی متوجه که آنها بدون اینکه طنزی بین آن دو باشد به سادگی‬
                                         ‫به هم می نگرند. آنها به هم می نگریستند و جیمز مردد و تقریبا آسیب پذیر به نظر می رسید.‬

                                                                                                                           ‫«پاپی.»‬

                                                                                                ‫پاپی آب دهانش را قورت داد: «بله؟»‬

   ‫جیمز به طور نا گهانی بلند شد و رفت تا بلندگوی صد و هفتاد واتی پسر قد بلند را بردارد. وقتی برگشت، چشمان خاکستریش تیره و عمیق‬
                                                                                                                            ‫بودند .‬

                                  ‫«البته اگه تو بیمار باشی من نگران می شم.» جیمز به آرامی افزود:«دوست ها برای این کارن، درسته؟»‬

                                 ‫پاپی اعتماد به نفسش را از دست داد و با تاسف گفت :«درسته.» و بعد لبخندی قاطعانه تحویل جیمز داد.‬

         ‫جیمز گفت :«ولی تو بیمار نیستی. این فقط چیزیه که الزمه تو مواظبش باشی.» و با شیطنت افزود: «احتماال دکتر به تو چند تا آنتی‬
                                                                                                   ‫بیوتیک و یه سرنگ بزرگ میده.»‬

                     ‫پاپی گفت: «اوه، خفه شو.» جیمز می دانست که او از آمپول می ترسد. فقط فکر اینکه یگ سوزن وارد پوستش شود ...‬

      ‫جیمز به در که نیمه باز بود نگاهی انداخت و گفت :«مامانت می یاد اینجا.» پاپی نمی فهمید او چگونه می تواند صدای آمدن کسی را‬
                                   ‫بشنود. موسیقی بلند بود و راهرو با فرش پوشیده شده بود ولی لحظه ای بعد مادر پاپی در را باز کرد.‬

                           ‫او به سرعت گفت :«خیلی خب، جگر. دکتر فرانکلین گفت حاال بیای. متاسفم جیمز ولی من باید پاپی رو ببرم.»‬

                                                                                                ‫«باشه. می تونم بعد از ظهر برگردم.»‬

    ‫پاپی می دانست چه موقع شکست خورده است. او اجازه داد مادرش او را به گاراژ ببرد و به حرف های زیر لبی جیمز در مورد اینکه بعضی‬
                                                                                   ‫ها آمپولی بزرگ را تجربه می کنند بی اعتنایی کرد.‬

  ‫یک ساعت بعد او روی میز معاینه دکتر فرانکلین دراز کشیده بود و از روی ادب چشمانش را از روی انگشتان دکتر فرانکلین که شکم او را‬
                                                                                                      ‫معاینه می کردند برمی گرداند.‬




                                                               ‫00‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                     ‫دکتر فرانکلین الغر، باریک، مو سفید، با ژست پزشکی روستایی بود. شما می توانستید به بعضی ها کامال اعتماد کنید .‬

                                                                                                         ‫او گفت:«اینجا درد می کنه؟»‬

                                           ‫«آره، اما به طوری که به کمرم می رسه. یا شاید من ماهیچه کمرم رو فشار می دم یا هر چی.»‬

      ‫او به آرامی و کاوشگرانه انگشتانش را تکان داد و بعد متوقفشان کرد. صورت دکتر فرانکلین تغییر کرد. پاپی در آن لحظه به نحوی می‬
                                                                                                 ‫دانست این یک ماهیچه گرفته نیست .‬

   ‫این ناراحتی معده نبود. این چیزی ساده نبود و هر چیزی دائما تغییر خواهد کرد. تمام آنچه دکتر فرانکلین گفت این بود: «می خوام ترتیب‬
                                                                                                    ‫یه آزمایش روی این رو بدم.»‬

    ‫صدایش خشک و متفکرانه بود اما به هر حال وحشت پاپی را احاطه کرده بود. او نمی توانست توضیح دهد چه اتفاقی درون او افتاده است.‬
                                                                 ‫یک نوع دلشوره وحشتناک مانند یک حفره سیاه زیر پای او باز شده بود.‬

                                                                                                               ‫مادرش پرسید :«چرا؟»‬

  ‫«خب ...» دکتر فرانکلین لبخند زد و عینکش را باال کشید. او انگشتش را روی میز کار زد. «... واقعا فقط جزیی از فرایند انهدامه. پاپی گفت‬
      ‫در بخش باالیی شکمش درد داره. دردی که به کمرش میرسه ، دردی که شب ها بدتره. اون اخیرا اشتهاش رو از دست داده و وزن کم‬
    ‫کرده و کیسه صفراش معلومه. این یعنی من احساس می کنم این موضوع بسط داره. حاال اینا نشانه چیزای زیادی هستن و یه سونوگرام‬
                                                                                   ‫کمک میکنه بعضی هاشون رو کنار بذاریم .»‬

                 ‫پاپی آرام شد. او نمی توانست به یاد بیاورد که کیسه صفرا چه کار می کند ولی او تا حدی مطمئن بود که به ان نیازی ندارد.‬

     ‫هیچ چیز یک عضو دیگر را با نام های احمقانه که نمی توانستند جدی باشند درگیر نمی کرد. دکتر فرانکلین در حالی که در حالی که در‬
     ‫مورد لوزالمعده و کبد حرف می زد داخل شد و مادر پاپی شانه باال انداخت انگار که فهمیده است. پاپی نمی فهمید ولی ترسش زایل شده‬
     ‫بود. گویی یک پوشش حفره سیاه را پوشانده بود و نشانه ای نگذاشته بود که اصال حفره انجا بوده است. دکتر فرانکلین می گفت :« شما‬
      ‫می تونید سونوگرافی رو توی بیمارستان بچه های اون طرف خیابون بگیرید و بعد از این که تموم شد بیاید اینجا.» مادر سرش را آرام ،‬
                                                                             ‫جدی وموقر تکان داد. مانند فیل. یا کلیف. باشه، ما مواظبیم.‬

                               ‫پاپی تا حدی احساس مهم بودن می کرد. او کسی را نمی شناخت که برای آزمایش به بیمارستان رفته باشد.‬

               ‫مادر پاپی در حالی که از مطب دکتر فرانکلین بیرون می رفتند موهای او را به هم زد. « خب جگر تو با خودت چیکار کردی؟»‬

        ‫پاپی شرورانه لبخند زد. او از نگرانی قبلیش راحت شده بود . او برای خنداندن مادرش گفت :«شاید من باید عمل جراحی داشته باشم.‬
                                                                                                  ‫تجربه جالبی خواهم داشت.»‬

                                                                            ‫مادرش بدون خنده گفت: «بیا امیدوار باشیم این طور نباشه.»‬

       ‫بیمارستان کودکان سوزان .جی .منفورت یک ساختمان خاکستری زیبا با قوس هایی پر پیچ و خم و پنجره ای بزرگ، با شیشه ای یک‬
   ‫پارچه بود. وقتی آنها از مقابل یک مغازه ی کادو عبور کردند پاپی نگاهی متفکرانه به آن انداخت. به وضوح یک فروشگاه کادوی کودکان‬
     ‫بود، پر از رنگین کمان های فریبنده و حیوانات دست سازی که ممکن بود بزرگساالن با یک نگاه به عنوان هدیه ای در آخرین لحظات‬
                                                                                                                               ‫بخرند.‬

   ‫یک دختر از مغازه بیرون آمد. او کمی بزرگتر از پاپی بود، شاید هفده یا هجده ساله. او زیبا بود، با صورتی که ماهرانه آرایش شده بود و یک‬
      ‫دستمال گ ردن زیبا که کامال این واقعیت را که او مو ندارد نمی پوشاند. او شاد به نظر می رسید، با گونه هایی تپل و گوشواره هایی که‬
                                                         ‫شادمانه زیر دستمال گردن آویزان بود ... اما پاپی دردی از ترهم را حس می کرد.‬




                                                                ‫10‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
     ‫ترحم.... و ترس. دختر واقعا بیمار بود به طوری که باید به بیمارستان می رفت، البته برای مردم عادی واقعا مریض بود. ناگهان پاپی میل‬
                                                                       ‫پیدا کرد که آزمایشی که با خود داشت آنجا رها کند و خارج شود.‬

   ‫سونوگرافی عذاب آور نیود ولی تا حدودی ناراحت کننده بود. یک متخصص کمر پاپی را با یک روغن چرب کرد، بعد یک اسکنر سرد را که‬
   ‫امواج صوتی را درون او می فرستد روی کمرش گذاشت، و از درون او عکس برداشت. پاپی متوجه شد که ذهنش به طرف دختر زیبای بی‬
                                                                                                                ‫مو می رود.‬

       ‫پاپی برای اینکه حواس خود را پرت کند به جیمز اندیشید و به چند دلیل که به ذهنش آمده بود به اولین باری که او جیمز را می دید،‬
   ‫روزی که او به کودکستا ن رفته بود. او رنگ پریده بود، پسری الغر با چشمانی درشت خاکستری وچیزی نامحسوس وعجیب که باعث می‬
   ‫شد پسران بزرگ تر بالفاصله شروع به انتخاب کردن او کنند. در زمین بازی آنها مانند سگ های شکاری دور یک روباه، علیه او متحد شده‬
                                                                                         ‫بودند تا اینکه پاپی دید چه اتفاقی افتاده است.‬

     ‫پاپی در پنج سالگی هم خوب مشت می زد. او گروه را ترکاند. به صورت ها سیلی و به ساق پاها لگد می زد تا اینکه پسرهای بزرگ فرار‬
                                                                    ‫کردند. بعد او به طرف جیمز چرخید. «می خوای دوست بشیم؟»‬

                                        ‫جیمز بعد از مکث کوتاهی خجوالنه سر تکان داد. چیز عجیب و دلنشینی در لبخند او وجود داشت.‬

    ‫ولی پاپی به زودی فهمید دوست جدیدش کمی عجیب است. وقتی مارمولک کالس مرد جیمز بدون هراس جسدش را برداشت و از پاپی‬
                                                                    ‫خواست اگر مایل است آن را بگیرد. معلم وحشت کرده بود.‬

    ‫جیمز همچنین می دانست که حیوانات مرده را کجا پیدا کند. او به پاپی زمینی خالی را نشان داد که جسد چندین خرگوش روی علف های‬
                                                                       ‫بلند قهوه ای قرار داده شده بود. جیمز در این مورد بی تفاوت بود.‬

     ‫وقتی جیمز بزرگ تر شد بچه های بزرگتر دست از دستچین کردن او کشیدند و او قد کشید تا هم قد آنها و به طرز عجیبی قوی و سریع‬
        ‫شود. به تدریج شهرتش به خشن و خطرناک بودن رشد کرد. و وقتی عصبانی می شد برق چشمان خاکستریش تقریبا هر کسی را می‬
                                                                                                                               ‫ترساند.‬

      ‫اما او هرگز از دست پاپی عصبانی نشد. آنها در تمام این سال ها بهترین دوستان هم باقی ماندند و تقریبا وقتی به اول دبیرستان رسیدند‬
       ‫جیمز شروع به گزینش دوست دختر کرد. همه دختران مدرسه او را می خواستند ولی او هیچکدام را زیاد نگه نمی داشت و هرگز سفره‬
                ‫دلش را برای آنها باز نکرد. او برای آنها یک پسر مرموز بد بود. تنها پاپی رویه دیگر او را می دید، رویه ای حساس و دلسوز.‬

        ‫متخصص گفت :«درسته.» و با یک حرکت ناگهانی پاپی را برگرداند تا با او روبرو شود .« تموم شد. بذار پماد روغنی رو از روت پاک‬
                                                                                                                          ‫کنم.»‬

                                               ‫پاپی در حالی که به صفحه نمایش می نگریست پرسید :«راستی این چی رو نشون میده؟»‬

  ‫« خب، پزشکت این رو بهت می گه. رادیولوژیست نتایج رو می خونه و می تونه اونا رو به مطب پزشک اطالع بده.» صدای متخصص کامال‬
                                                                          ‫بی تفاوت بود. بی تفاوت تر از آنکه پاپی به تندی به او بنگرد.‬

    ‫وقتی به مطب دکتر فرانکلین برگشتند پاپی بی قرار بود، در حالی که مادرش یک مجله قدیمی را ورق می زد. وقتی پرستار گفت: «خانم‬
                                                                                               ‫هیلگارد.» هر دوی آنها از جا برخاستند.‬

     ‫پرستار گفت: «اوه، نه.» و با دستپاچگی به مادر پاپی نگریست. «خانم هیلگارد، دکتر فقط می خواد شما رو به مدت یه دقیقه ببینه. تنها.»‬

                      ‫پاپی و مادرش یکدیگر را نگریستند. سپس مادر پاپی به کندی مجله اجتماعیش را کنار گذاشت و پرستار را دنبال کرد.‬

                                                                                                      ‫پاپی بعد از رفتن او مهبوت ماند.‬




                                                               ‫30‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                       ‫تا حاال، روی .... دکتر فرانکلین هرگز قبال این کار را نکرده بود.‬

    ‫پاپی متوجه شد قلبش به شدت می تپد. نه سریع، بلکه به شدت. بنگ ... بنگ ... بنگ، در وسط قفسه سینه اش، درونش تکان می خورد.‬
                                                                                              ‫احساسش غیر واقعی و سرگیجه آور بود.‬

    ‫در موردش فکر نکن. احتماال چیزی نیست. یه مجله بخون. ولی به نظر نمی رسید انگشتانش درست کار کنند. در آخر وقتی مجله را باز‬
                                                          ‫کرد چشمانش روی کلمات می دویدند بدون آنکه آنها را به مغزش برسانند.‬

                                                     ‫اونا اونجا در مورد چی حرف می زنن؟ چه اتفاقی داره می افته؟ خیلی طول کشید ...‬

   ‫مدت بیشتری طول کشید. پاپی در حالی که انتظار می کشید خود را در حالی یافت که بین دو فکر مردد است: 1) چیز مهمی برای او اتفاق‬
    ‫نیفتاده است و مادرش بیرون می آید و برای تصوراتش به او می خندد. 2) برای او اتفاق ترسناکی افتاده و او باید درمان وحشتناکی داشته‬
     ‫باشد تا خوب شود. حفره سر پوشیده و حفره باز. وقتی حفره پوشانده می شد، مضحک به نظر می رسید و او برای چند اندیشه احساساتی‬
            ‫شرمنده می شد. ولی وقتی او احساس می کرد که انگار زندگیش کمتر از یک رویاست و اکنون در آخر واقعا سخت پشیمان بود.‬

                                                                                            ‫پاپی اندیشید می خوام با جیمز حرف بزنم.‬

                                                                                                  ‫در آخر پرستار گفت: «پاپی؟ بیا تو.»‬

     ‫مطب دکتر فرانکلین با چوب قاب بندی شده بود و تاییده هایی از دیوارها آویزان بود. پاپی روی صندلی چرمی نشست و سعی کرد خیلی‬
     ‫معلوم نباشد صورت مادرش را بررسی می کند. مادر او ... بسیار آرام به نظر می رسید. آرام و زیر فشار. او لبخند می زد ولی عجیب نبود،‬
                                                                                                           ‫لبخندی تا حدودی متزلزل.‬

                                                                                 ‫پاپی اندیشید اوه، خدایا. حادثه ای در شرف وقوع بود.‬

    ‫دکتر گفت: «حاال، دلیلی برای ترس نیست.» و پاپی بالفاصله وحشت زده تر شد. کف دستانش به دسته های صندلی چرمی چسبیده بود.‬

                ‫دکتر فرانکلین گفت: «تو عکست یه چیز غیر عادی نشون داده میشه. من می خوام اون را به آزمایش های دیگه ربط بدم.»‬

      ‫صدای او آرام ، سنجیده و دلنواز بود. «برای یکی از آزمایش ها الزمه که تو از نیمه شب تا روز قبل از این که من آزمایش گیرم چیزی‬
                                                                                  ‫نخوری. و مامانت گفته تو امروز صبحونه نخوردی.»‬

                                                                           ‫پاپی بدون فکر گفت: «من یه بسته غالت منجمد خوردم.»‬

     ‫«یه بسته غالت منجمد؟ خب، فکر کنم بتونیم این رو به عنوان یه روز حساب کنیم. آزمایش رو امروز میگیریم و فکر می کنم برای تو‬
        ‫بهتر باشه که تو بیمارستان بستری بشی. حاال آزمایشاتی که به آنها سی ای تی اسکن وای آر سی پی گفته میشه. ... اینها اسم های‬
                              ‫اختصاری برای چیزاییه که من هنوز نمی تونم درست تلفظشون کنم.» او لبخند زد. پاپی فقط به او خیره شد.‬

        ‫دکتر به مالیمت گفت: «چیزی در مورد این آزمایش ها نیست که تو رو بترسونه. سی ای تی اسکن. ای آر سی پی اسکن هم شامل‬
         ‫گذاشتن یک لوله توی گلو، داخل شکم و توی لوزالمعده هست. بعد با لوله مایعی رو تزریق میکنیم که رادیوگرام نشونش می ده.»‬

    ‫دهان دکتر به تکان خوردن ادامه داد، ولی پاپی دیگر کلمات را نمی شنید. او وحشت زده تر از آن بود که بتواند گذر زمان زیادی را به یاد‬
                                                                                                                                 ‫آورد.‬

   ‫پاپی اندیشید من فقط در مورد تجربه های جالب شوخی میکنم. من واقعا بیماری نمی خوام. من نمی خوام بیمارستان برم. من نمی خوام‬
                                                                                            ‫هیچ لوله ای تو گلویم گذاشته بشه.‬

                                                            ‫او با درخواستی بی کالم به مادرش نگریست. مادرش دست او را گرفته بود.‬




                                                              ‫40‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                 ‫« خیلی طول نمی کشه، جگر. ما فقط به خونه بر میگردیم و یه چیزهایی برات بسته بندی میکنم. بعدش ما برمی گردیم.»‬

                                                                                                     ‫«من امروز باید برم بیمارستان؟»‬

                ‫دکتر فرانکلین گفت: «فکر کنم این بهترین کار باشه.» دست پاپی دست مادرش را فشرد. فضای خالی مغز او پر از وزوز بود.‬

     ‫وقتی آنها مطب را ترک کردند مادرش گفت: «متشکرم، اون51.» پاپی قبالً هرگز نشنیده بود او دکتر فرانکلین را با اسم کوچک صدا کند.‬

                               ‫پاپی نپرسید چرا. در طول مدتی که آنها از ساختمان خارج می شدند و به اتومبیل می رسیدند چیزی نپرسید.‬

  ‫وقتی آنها به طرف خانه می رفتند مادرش با صدایی مالیم و آرام شروع به صحبت در مورد مسائل عادی کرد و پاپی به او جواب داد. وانمود‬
                                        ‫می کرد اوضاع عادی هست در حالی که در تمام این مدت بیماری ترسناکی درون او رشد می کرد.‬

    ‫تنها وقتی که آنها درون اتاق خواب بودند و کتاب های مرموز ولباس های خواب پنبه ای را درون چمدان کوچکی جا می دادند پاپی تقریبا‬
                                                  ‫اتفاقی پرسید: «راستی دکتر فرانکلین دقیقا فکر می کنه چه اتفاقی در مورد من افتاده؟»‬

                                   ‫مادرش بالفاصله جواب نداد. او به چمدانی نگریست. در اخر گفت: «خب اون مطمئن نیست چی شده.»‬

   ‫« ولی چی فکر می کنه؟ اون باید به چیزی فکر کنه و اون در مورد لوزالمعده من صحبت کرد. فکر کنم صداش طوری بود که فکر می کرد‬
        ‫برای لوزالمعده من اتفاقی افتاده. فکر می کنم اون به کیسه صفرا یا هر چیز دیگه ای نگاه می کرد. من تا حاال نمی دونستم لوزالمعده‬
                                                                                                                      ‫شامل این ...»‬

                           ‫«جگرم.» مادر پاپی او را از شانه اش گرفت و پاپی متوجه شد او کمی عصبی شده است. او نفس عمیقی کشید .‬

       ‫«من فقط می خوام حقیقت رو بدونم، باشه؟ من چند تا نظریه در مورد اینکه داره چه اتفاقی می افته دارم. این بدن منه و من حق دارم‬
                                                                                          ‫بدونم پزشک ها انتظار چی رو دارن، ندارم؟»‬

      ‫نطق شجاعانه ای بود و هیچ کدام از این ها منظور او نبود. چیزی که او واقعا می خواست اطمینان خاطر دوباره بود. دکتر فرانکلین قول‬
                           ‫داده بود که چیز بی اهمیتی است. بدترین چیزی که می توانست اتفاق بیفتد خیلی بد نبود. او این را نفهمیده بود.‬

         ‫«آره، تو حق داری بدونی.» مادرش اجازه داد باز دم طوالنیش بیرون رود، سپس به کندی گفت: «پاپی، دکتر فرانکلین همیشه نگران‬
       ‫لوزالمعده تو بوده. ظاهرا ممکنه چیزایی توی لوزالمعده تو اتفاق بیفته که باعث تغییر اندام های دیگه مثل کیسه صفرا و جگر می شه.‬
    ‫دکتر فرانکلین وقتی تغییرات رو احساس کرد تصمیم گرفت چیزایی رو با سونوگرافی بررسی کنه.» پاپی آب دهانش را قورت داد. «و اون‬
                                                                              ‫گفت سونوگرافی ... غیر معموله. چقدر غیر معمول؟»‬

     ‫«پاپی، اینا همش مقدماتیه.» مادر صورت او را دید و آهی کشید. او با اکراه گفت :«سونوگرافی نشون داد ممکنه چیزی توی لوزالمعده تو‬
      ‫باشه. چیزی که نباید اونجا باشه. برای همینه که دکتر فرانکلین آزمایش های دیگه ای الزم داره. اون آزمایش ها حتما برامون مشخص‬
                                                                                                                ‫می کنن. اما ...»‬

                                                            ‫«چیزی که نباید اونجا باشه؟ منظورت اینه که مثل یه تومور؟ مثل سرطان؟»‬

                                ‫به طرزی عجیب، سخت بود که این کلمات را بگوید. مادرش یک بار با سر تایید کرد. «آره. مثل سرطان.»‬




  ‫‪15_ Owen‬‬




                                                               ‫50‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                                        ‫فصل سوم‬
                                                                ‫پاپی فقط می توانست در مورد آن دختر کچل داخل مغازه کادو فکر کند.‬

                                                                                                                              ‫سرطان.‬

    ‫او گفت: «اما ... اما پزشک ها می تونن کاری براش بکنن، نمی تونن؟» حتی گوش هایش صدا را بسیار آهسته می شنیدند. «منظورم اینه‬
                                                                      ‫که اگه اونا مجبور بشن، می تونن لوز المعده ام رو بیرون بیارن ...»‬

    ‫«اوه، جگر، البته.» مادر پاپی او را در دست هایش گرفت. «بهت قول میدم، اگه مشکلی بود، ما هر چیزی وهر کاری برای درمانت بکنیم.‬
   ‫من برای درمان تو تا اون سر دنیا هم می رم. تو این رو می دونی و در اینجا ما نمی تونیم حتی مطمئن باشیم که چی شده. دکتر فرانکلین‬
     ‫گفت که برای نوجوون ها خیلی بعیده که لوزالمعده شون تومور داشته باشه. خیلی بعیده پس بذار قبل از اینکه مجبور بشیم نگران چیزی‬
                                                                                                                ‫باشیم، نگران نباشیم.»‬

                             ‫پاپی احساس آرامش می کرد. حفره بار دیگر پوشیده شده بود. اما در جایی نزدیک قلبش احساس سرما میکرد.‬

                                                                                                            ‫«باید با جیمز حرف بزنم.»‬

                                                                                                ‫مادرش با سر تایید کرد. «فقط سریع.»‬

                                                      ‫پاپی در حالی که شماره آپارتمان جیمز را می گرفت انگشتانش را روی هم گذاشت.‬

   ‫او اندیشید لطفا اونجا باش، لطفا اونجا باش. و برای یک بار او بود. جیمز با بی صبری جواب داد. ولی همین که صدای پاپی را شنید گفت:‬
                                                                                                                              ‫«چیه؟»‬

                                                                                                    ‫«چیز مهمی نیست، هرچی. شاید.»‬

                                                             ‫پاپی شنید که خودش نوعی خنده وحشیانه سر داد. این دقیقاً یک خنده نبود.‬

                                                                               ‫جیمز به تندی پرسید :«چی شده؟ با کلیف دعوا کردی؟»‬

                                                                                       ‫«نه، کلیف سر کاره و من دارم میرم بیمارستان.»‬

                                                                                                                              ‫«چرا؟»‬

                                                                             ‫«پزشک ها فکر می کنن ممکنه من سرطان داشته باشم.»‬

                        ‫آرامش زیادی در صدایش بود، نوعی احساس آزادی. پاپی دوباره خندید. در طرف دیگر خط فقط سکوت بود. «الو؟»‬

                                                                                ‫جیمز گفت: «من اینجام.» و بعد افزود: «می یام اونجا.»‬

    ‫«نه. اینجا چیز خاصی نیست. من باید یه دقیقه دیگه قطع کنم.» او صبر کرد تا جیمز بگوید می آید و او را در بیمارستان می بیند اما جیمز‬
                                                                                                                    ‫این کار را نکرد.‬




                                                                ‫60‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                     ‫«جیمز، ممکنه یه کاری برام بکنی؟ ممکنه هر چیزی رو که تونستی در مورد سرطان لوزالمعده بفهمی؟ فقط یه مورد.»‬

                                                                                   ‫«این مشکلیه که پزشک ها فکر می کنن تو داری؟»‬

   ‫« اونا مطمئن نیستن. اونا از من چند تا آزمایش گرفتن. من فقط امیدوارم اونا مجبور نباشن از هیچ سرنگی استفاده کنن.» خنده ای دیگر اما‬
                                                                                                                   ‫درونش آشفته بود.‬

        ‫او آرزو می کرد جیمز چیزی دلگرم کننده بگوید. «بررسی می کنم تو اینترنت چی می تونم پیدا کنم.» صدای او سرد بود، تقریبا سرد.‬

                                                           ‫«و می تونی بعدا به من بگی. اونها می ذارن تو بیمارستان با من حرف بزنی.»‬

                                                                                                                              ‫«آره.»‬

                                                                                                 ‫«خوبه، من باید برم. مامانم منتظره.»‬

                                                                                                               ‫«مواظب خودت باش.»‬

                             ‫پاپی تلفن را قطع کرد. احساس پوچی می کرد. مادرش در چهار چوب ایستاده بود. «زود باش، پاپی. بیا بریم.»‬

      ‫جیمز کامالً بی حرکت نشسته بود و بدون این که تلفن را ببیند به ان می نگریست. او ترسیده بود و نمی توانست به پاپی کمک کند. او‬
                             ‫هرگز در تماس های تلفنی الهام بخش کوتاه خیلی خوب نبود. او به طور جدی می اندیشید این در ذاتش نبود.‬

                                     ‫برای تسلی دادن باید نگاهی آرام به دنیا داشته باشید و جیمز دنیا را بیش از آن دیده بود که خطا کند.‬

      ‫او اندیشید می تواند از پس این حقیقت بی رحمانه برآید. او در حالی که توده ای به هم ریخته از وسایلش را کنار می کشید لپ تاپش را‬
                                                                                                    ‫روشن کرد و به اینترنت وصل شد.‬

   ‫او به مدت چند دقیقه از گوفر بر ای جست وجو موسسه جهانی سرطان استفاده کرد. اولین فایلی که او یافت به عنوان سرطان لوزالمعده –‬
    ‫بیماری در لیست وجود داشت. جیمز آن را بررسی کرد. مراحل بیماری و درمان با کاری که لوزالمعده می کند پر شده بود. هیچ چیز خیلی‬
                                                                                                                ‫وحشتناک نبود.‬

                                        ‫بعد او وارد برنامه پزشک متخصص سرطان لوزالمعده شد. برنامه ای که برای پزشکان معنا داشت.‬

                                                                                                              ‫اولین خط او را فلج کرد.‬

                                                                                          ‫سرطان لوزالمعده به ندرت قابل درمان است.‬

                       ‫چشمان او از روی خطوط عبور کرد. نرخ کامل نجات. تزاکسون. عمل کرد ضعیف شیمی درمانی، اشعه درمانی و درد.‬

            ‫درد. پاپی شجاع بود ولی مواجه شدن دائمی با درد هر کسی را له می کرد مخصوصا وقتی که نگاه به آینده بسیار غم انگیز باشد.‬

            ‫او دوباره به باالی مقاله نگریست. نرخ کامل درمان کمتر از سه درصد بود. اگر سرطان گسترش پیدا می کرد کمتر از یک درصد.‬

   ‫اطالعات بیشتری می بایست وجود داشته باشد. جیمز دوباره جست وجو کرد و چندین مقاله از روز نامه ها و نشریه های تخصصی پزشکی‬
       ‫باال آمد. اما حتی از فایل های ان سی آی بدتر بودند. اکثریت قاطع بیماران می مردند، به سرعت می مردند. کارشناسان گفته بودند:‬
   ‫«سرطان لوزالمعده معموال با عمل جراحی قابل درمان نیست، سریع و به طرز ضعیف کننده ای دردناک است. اگر سرطان گسترش پیدا کند‬
                                                                                     ‫میانگین بقا بین سه هفته تا سه ماه است»‬

                                                                                                                  ‫سه هفته تا سه ماه.‬




                                                               ‫70‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫جیمز به صفحه لپ تاپ خیره شد. قفسه سینه و گلویش احساس انسداد داشت. دیدش تار شده بود. در حالی که با خودش می گفت اتفاق‬
                     ‫خاصی رخ نداده است. سعی کرد خودش را کنترل کند . پاپی آزمایش داده بود. این به این معنا نبود که او سرطان دارد.‬

       ‫اما کلمات در ذهنش زنگ می زدند. او می دانست اغلب اوقات برای پاپی اتفاقی می افتد. چیزهایی (نگران کننده) درون او بود. جیمز‬
      ‫احساس کرد تعادل بدن پاپی تا حدودی شکننده است. جیمز می توانست بگوید او خوابش را کاهش داده است. و درد. جیمز همیشه می‬
                                                                  ‫دانست دردی انجاست. فقط درک نمی کرد درد تا چه حد جدی است.‬

   ‫او اندیشید پاپی میدونه. در واقع اون میدونه چیز خیلی بدی اتفاق می افته، وگرنه نباید ازت می خواست این رو بفهمم. ولی اون انتظار داره‬
                                                                            ‫من چیکار کنم، بیام تو و بهش بگم چند ماه دیگه می میره.‬

                                                                                ‫باید قبول کنم کنارش وایستم و مردنش رو تماشا کنم؟‬

     ‫زبانش کمی از روی دندان هایش کنار رفت. لبخند زیبایی نبود، بیشتر شبیه یک شکلک وحشیانه بود. او در هفده سال مرگ های زیادی‬
    ‫دیده بود. او زمان مرگ را می دانست. او رنگ پریدگی شبح وار یک جسد را می شناخت. تفاوت لحظه ای که تنفس قطع می شود تا مغز‬
   ‫خاموش می شود. اطراف کره ی چشم حدود پنج دقیقه بعد از مرگ صاف می شد. حاال جزییاتی بود که بیشتر مردم با آن آشنا نبودند. پنج‬
                          ‫دقیقه بعد از مرگ چشم ها پهن و خاکستری می شد بعد بدن شروع به جمع شدن می کرد. واقعا کوچک می شد.‬

                                                                                                      ‫پاپی قبال هم خیلی کوچک بود.‬

           ‫او همیشه از عذاب دادن پاپی می ترسید. او همیشه بسیار ظریف به نظر می رسید و اگر محتاط نبود می توانست به دیگران آسیب‬
   ‫شدیدتری بزند. این یک دلیل این بود که او فاصله خاص را بین او و خود نگاه می داشت دلیل اصلی نبود. دیگر نمی توانست بعضی چیز را‬
    ‫در لغات بگنجاند، نه حتی خطاب به خودش. او حق داشت ممنوعیت را بیشتر کند تا با ناتوانی که با تولدش برجا مانده بود مواجه شد. هیچ‬
                                     ‫کدام ازاهالی شب نمی توانستند عاشق یک انسان شوند. برای قانون شکن حکم مرگ صادر می شد.‬

                                                                         ‫موردی نداشت. او می دانست باید چه کار کند و کجا باید برود.‬

     ‫جیمز با دقت ارتباط اینترنت را قطع کرد. ایستاد وعینک آفتابیش را برداشت به چشم زد. وارد آفتاب بی رحم ژوئن شد و در اپارتمانش را‬
                                                                                                                  ‫پشت سرش کوبید.‬

   ‫پاپی غمگینانه به فضای بیماریستان نگریست. چیز ترسناکی وجود نداشت. به جز اینکه هوا خیلی سرد بود، اما آنجا یک بیمارستان بود. این‬
   ‫حقیقتی بود که پشت پرده های صورتی و آبی و تلویزیون مدور و لیست شام تزیین شده با شخصیت های کارتونی وجود داشت. آنجا جایی‬
                                                                   ‫بود که کسی نمی آمد مگر اینکه بیماری تقریبا جدی ای داشته باشد.‬

                                   ‫او به خودش گفت عجله کن. یه ذره شاد باش. چه اتفاقی برای قدرت تفکرت افتاده؟ به چی نیاز داری؟‬

                                                                                                  ‫او اندیشید خدای من بازم خل شدم.‬

   ‫ولی خودش را در حالی یافت که اگر مشکلی نبود معترضانه به طنز خود می خندید. پرستاران آنجا زیبا بودند و تخت خواب آنجا بسیار عالی‬
                                                            ‫بود. او یک کنترل از راه دور داشت که به هر سمت قابل تصوری خم می شد.‬

      ‫مادرش وقتی که او با کنترل از راه دور خود بازی می کرد آمد. «به کلیف گفتم. اون بعدا می یاد. فکر کنم بهتره تا اون موقع لباست رو‬
                                                                                            ‫عوض کنی تا برای آزمایش آماده بشی.»‬

        ‫پاپی به لباس راه راه کریشه ای بیمارستان نگریست و یک گرفتگی دردناک را که به نظر می رسید از کمرش به شکمش می رسد را‬
                                       ‫احساس کرد. چیزی در بخش عمیق تر بدنش گفت لطفا، االن نه. من هیچ وقت آماده نخواهم شد.‬




                                                               ‫80‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                     ‫جلد اول دنیای شبانه‬
     ‫جیمز اتومبیل اینتگرایش را در فضای پارک یک خیابان فرعی نزدیک استونهام61 قرار داد. آنجا قسمت خوبی از شهر نبود. توریست هایی‬
                                                                       ‫که از لس آنجلس بازدید می کردند از آن قسمت اجتناب می کردند.‬

    ‫ساختمان شل و مستهلک بود. چندین مغازه خالی بودند، و روی شیشه های شکسته شان نوار چسب چسبیده بود. دیوار نوشته ها با نقاشی‬
                                                                      ‫های پوسته پوسته روی دیوار خاکستری پوشیده شده بودند.‬

            ‫حتی به نظر می رسید الیه ای از دود از آنجا آویزان است. هوا خودش زرد و غلیظ به نظر می رسید. آنجا مانند یک فضای مسموم در‬
                                                    ‫روشنترین روزها تیره و تار بود و باعث می شد هر چیزی غیر واقعی و شوم به نظر برسد.‬

     ‫جیمز به پشت ساختمان رفت. آنجا از جمله ورودی های حمل بار مغازه های مجاور بود و یک در با دیوار نوشته عالمت گذاری نشده بود.‬
                                                                  ‫عبارت باالی آن نوشته ای نداشت. فقط عکسی از یک گل سیاه بود.‬

                                                                                                                       ‫یک زنبق سیاه.‬

                    ‫جیمز در زد. در دو اینچ باز شد و یک بچه الغرمردنی که تی شرتی خیس پوشیده بود با چشمانی تیزبین به او چشم دوخت.‬

                ‫جیمز گفت: «منم، اولف71.» و مقابل وسوسه لگد زدن به در مقاومت کرد. او اندیشید گرگینه ها. چرا اونا باید اینقدر خاکی باشن؟‬

      ‫در تنها به میزانی باز شد که به جیمز اجازه ورود بدهد. پسر بچه الغر قبل از این که در را دوباره ببندد با بدگمانی به بیرون چشم دوخت.‬
                               ‫جیمز از روی شانه اش پیشنهاد داد: «برو روی یه شیر آتشنشانی یا همچین چیزی عالمت مالکیت بنداز.»‬

     ‫آنجا مثل یک کافه کوچک به نظر می رسید. یک اتاق تیره با میزهایی که کنار هم چپانده شده و با صندلی های چوبی احاطه شده بودند.‬
                      ‫چند نفر به طور پراکنده نشسته بودند، همه آنها نوجوان به نظر می رسیدند. دو پسر بچه در استخر پشتی بازی می کردند.‬

                                         ‫جیمز به طرف میزی رفت که یک دختر روی آن نشسته بود. او عینک آفتابیش را برداشت و نشست.‬

                                                                                                                     ‫«سالم گیسل81.»‬

     ‫دختر به باال نگریست. او موهایی تیره و چشمانی آبی داشت. چشمانی خمیده و مرموز که به نظر می رسید با خط چشم سیاه طراحی شده‬
                                                                                                  ‫اند. سبک باستانی مصری.‬

        ‫او شبیه یک ساحره به نظر می رسید، که امری تصادفی نبود. صدای او خشن و آرام بود. «این روزا قراره چی بشه؟» او دستانش را دور‬
     ‫شمع روی میز حلقه کرد و انگار که یک پرنده اسیر را آزاد می کند اشاره ای سریع کرد. وقتی دستانش کنار رفتند شمع با شعله ای روشن‬
                                                                                                                         ‫شده بود.‬

                                                         ‫او گفت: «هنوز مثل همیشه زیباست.» و در نور طالیی درخشان به جیمز لبخند زد.‬

                                                                                                             ‫«من برای یه کار اینجام.»‬

                                                                                    ‫او یک ابرویش را قوس داد: «همیشه اینطور نیست؟»‬

                                                              ‫«این دفعه فرق می کنه. می خوام از تو نظر حرفه ایت در یه مورد رو بپرسم.»‬

  ‫‪16_ Stoneham‬‬



  ‫‪17_ Ulf‬‬



  ‫‪18_ Gisele‬‬




                                                                  ‫90‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
      ‫او دستان ظریفش را باز کرد، ناخن های نقره ای در نور شمع می درخشیدند. در انگشت اشاره اش حلقه ای با یک گل کوکب سیاه بود.‬
   ‫« قدرت های من در اختیار توئه. کسی هست که بخوای نفرینش کنی؟ یا اینکه می خوای برای موفقیت خوش شانسی رو جذب کنی؟ می‬
                                                                                           ‫دونم که به افسون فریبندگی نیاز نداری.»‬

       ‫«من یه طلسم می خوام. برای شفای یه بیماری. نمی دونم که نیاز به یه بیماری خاص هست، یا چیزی کلی تر کار می کنه. یه طلسم‬
                                                                                                              ‫سالمتی کلی.»‬

     ‫«جیمز.» او نخودی خندید و یک دستش را روی دیگری گذاشت. «تو واقعا به آخر خط رسیدی، مگه نه؟ من هیچ وقت تو رو این طوری‬
                                                                                                          ‫ندیده بودم.»‬

      ‫این حقیقت داشت. جیمز بخش اعظم کنترلش بر خودش را از دست داده بود. او بر خالف این عمل می کرد، با سکوتی کامل خودش را‬
                                                                                                                     ‫تنبیه می کرد.‬

                                                   ‫گیسل وقتی جیمز حرفی نزد پرسید: «ما در مورد چه بیماری خاصی حرف می زنیم؟»‬

                                                                                                                        ‫«سرطان.»‬

   ‫گیسل سرش را عقب برد و خندید. «تو داری می گی که گونه تو ممکنه سرطان بگیره؟ باور نمی کنم. هر چی می خوای بخور و استنشاق‬
                                                              ‫کن، ولی سعی نکن یه ساحره رو متقاعد کنی که بیماری انسانی گرفتی.»‬

            ‫این قسمت سخت بود. جیمز به آرامی گفت: «کسی که بیمار شده هم نوع من نیست. اون دختر هم نوع تو هم نیست. یه انسانه.»‬

                  ‫لبخند گیسل ناپدید شد. وقتی او صحبت می کرد دیگر صدایش خشن و آرام نبود. «یه بیگانه؟ انگل؟ تو دیوونه ای جیمز؟»‬

                      ‫« اون هیچ چیز در مورد من یا دنیای شبانه نمی دونه. من نمی خوام قانونی رو بشکنم. فقط می خوام اون خوب بشه.»‬

   ‫چشمان خمیده آبی صورت او را کاویدند. «از قبل مطمئنی که قانونی رو نمی شکنی؟» و وقتی نگاه خیره جیمز مشخص کرد که منظورش‬
                                                          ‫را نفهمیده است او کالم کوتاهی افزود: «مطمئنی عاشقش نیستی؟»‬

            ‫جیمز خودش را با نگاهی کاوشگرانه مواجه دید. او به نرمی و به طرزی خطرناک گفت: «این رو نگو مگر اینکه یه جنگ بخوای.»‬

                                      ‫گیسل به طرفی دیگر نگریست. او با حلقه اش بازی می کرد. شعله شمع تحلیل رفت و خاموش شد.‬

       ‫او بدون اینکه به باال بنگرد گفت: «جیمز، خیلی وقته که من تو رو می شناسم. نمی خوام تو رو به دردسر بندازم. باور می کنم تو وقتی‬
   ‫بگی، قانونی رو نمی شکنی. ولی فکر می کنم بهتره هردومون این مکالمه رو فراموش کنیم. تو بیرون برو و من وانمود می کنم این اتفاق‬
                                                                                                                ‫هرگز نیفتاده.»‬

                                                                                                                       ‫«و طلسم؟»‬

                                                          ‫«اینجا چنین چیزی نیست. و حتی اگه باشه، کمکی بهت نمی کنم. فقط برو.»‬

    ‫جیمز رفت. یک فرصت دیگر برای اندیشیدن بود. او به سمت برنترود91 راند، به سمت جایی که تفاوتش با جای قبلی به اندازه یک الماس‬
         ‫با زغال بود. او ک نار یک سایبان پوشیده کنار یک خانه خشتی زیبا با زیربنا پارک کرد. گل های کاغذی قرمز و بنفش تا کاشی های‬
                                                                                                     ‫اسپانیایی سقف باال رفته بودند.‬



  ‫‪19_ Brentwood‬‬




                                                              ‫11‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
        ‫در حالی که دور یک طاق در حیاط راه می رفت، وارد یک دفتر با نامه ای طالیی بر در شد. جاسپر02 آر راسموسن، پزشک. پدرش یک‬
                                                                                                                  ‫روان شناس بود.‬

    ‫د‪ v‬قبل از اینکه او بتواند آن را باز کند باز شد و یک زن بیرون آمد. او بیشتر شبیه مشتری ها بود، چهل ساله و به وضوح ثروتمند که یک‬
                                                                      ‫کت و شلوار طراحی شده و کفش هایی پاشنه بلند پوشیده بود.‬

                                             ‫او مبهوت و رویایی به نظر می رسید و دو لباس زیرسوراخ روی یقه اش را پنهان می کردند.‬

                        ‫جیمز وارد مطب شد، آنجا یک اتاق انتظار بود ولی منشی نبود و از داخل مطب صدای موزارت می آمد. جیمز در زد.‬

                                                                                                                           ‫«پدر؟»‬

   ‫در باز شد تا یک مرد خوش قیافه با موهای تیره ظاهر شود. او کت و شلواری بی نقص و خوش دوخت به رنگ خاکستری و پیراهنی با سر‬
      ‫آستین های فرانسوی پوشیده بود. او هاله ای از قدرت و اراده داشت ولی خونگرم نبود. او گفت: «چی شده، جیمز؟» او این صدا را بیشتر‬
                                                                          ‫برای مشتریانش بهکار می برد: متفکرانه، سنجیده و مطمئن.‬

                                                                                                            ‫«یه دقیقه وقت داری؟»‬

                                  ‫پدرش به ساعت رولکسش نگاه انداخت. «در واقع مریض بعدیم نیم ساعت تا یه ساعت دیگه نمی یاد.»‬

                                                                                   ‫«چیزی هست که ما باید در موردش حرف بزنیم.»‬

     ‫پدرش مشتاقانه به او نگریست و بعد به یک صندلی اشاره کرد. جیمز روی آن راحت بود ولی خود را در حالی یافت که صندلی را جلو می‬
                                                                                                   ‫کشد تا روی لبه آن بنشیند.‬

                                                                                                                  ‫«چی تو ذهنته؟»‬

      ‫جیمز به دنبال کلمات مناسب گشت. همه چیز به این بستگی داشت که او بتواند کاری کند که پدرش درک کند ولی چه کلماتی صحیح‬
                                                                          ‫بودند؟ در آخر او تصمیم گرفت که رک و راست باشد.‬

                                                 ‫«پاپی. اون به شدت مریض شده بود و حاال پزشک ها فکر می کنن اون سرطان داره.»‬

                       ‫دکتر راسموسن با شگفتی به او نگریست. «به شدت متاسفم که اینو می شنوم.» ولی اثری از تاسف در صدایش نبود.‬

                                                                                ‫«و سرطان خطرناکیه و تقریبا صد در صد العالجه.»‬

          ‫«مایه تاسفه.» باز هم تاسفی در آن نبود ولی صدای پدرش تعجب خفیفی داشت. و جیمز ناگهان فهمید که تعجب از کجا آمده است.‬
                      ‫تعجب به این خاطر نبود که پاپی مریض شده است. به این خاطر بود که جیمز به آنجا آمده بود که این را به او بگوید.‬

                                                                      ‫«پدر، اگه اون سرطان داشته باشه می میره. این برات معنا داره؟»‬

     ‫دکتر راسموسن انگشتانش را در هم فرو برد و به میز ماهونی درخشان قرمز خیره شد. او آرام و یکنواخت حرف می زد. ما در گذشته اینجا‬
                                        ‫بودیم. تو می دونی که مادرت و من نگرانیم که خیلی به پاپی نزدیک بشی. خیلی بهش بچسبی.»‬




  ‫‪20_ Jasper‬‬




                                                               ‫01‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                  ‫جیمز جوشش خشمش را احساس کرد. «همانطور که خیلی به دوشیزه اما12 چسبیدم؟»‬

                                                                                              ‫پدرش پلک نزد. «یه چیزی مثل اون.»‬

   ‫جیمز با تصویری که می خواست در ذهنش شکل بگیرد جنگید. او اکنون نمی بایست در مورد دوشیزه اما فکر می کرد. او نیاز داشت که بی‬
                                                                                  ‫طرف باشد. این تنها راه برای قانع کردن پدرش بود.‬

                                  ‫«پدر، من دارم سعی می کنم که بهت بگم پاپی رو تقریبا در تمام عمرم می شناختم. اون برام با ارزشه.»‬

                                                                 ‫«چطور؟ مبهم حرف نزن. تو هیچ وقت از اون تغذیه نکردی، کردی؟»‬

                                                                                                      ‫جیمز آب دهانش را قورت داد.‬

                                                ‫احساس تهوع می کرد. استفاده از پاپی به این شکل یا حتی فکرش او را مریض می کرد.‬

      ‫او گفت: «پدر، اون دوستمه.» او هر نشانه ای از بی طرفی را رها کرد. «من نمی تونم درد کشیدنش رو تماشا کنم. من باید براش کاری‬
                                                                                                                            ‫بکنم.»‬

                                                                                             ‫صورت پدرش باز شد. «درک می کنم.»‬

                                                                ‫جیمز سرگیجه و آرامش تهوع آوری را احساس کرد. «درک می کنی؟»‬

    ‫« جیمز، در این مورد ما نمی تونیم کمک کنیم. یه احساس خاص از ... ترحم برای انسان ها. در واقع نباید به این مورد کمکی کنم. ولی تو‬
     ‫پاپی رو به مدت طوالنی می شناسی. تو از درد کشیدن اون احساس تاسف می کنی. اگه می خوای باعث بشی که این درد کوتاه تر بشه،‬
                                                                                                ‫پس آره، من این رو درک می کنم.»‬

   ‫آرامش جیمز درهم شکست. او چند ثانیه به پدرش خیره شد و بعد به آرامی گفت: «قتل از روی دلسوزی؟ فکر می کنم ارشدها قتل در این‬
                                                                                                            ‫ناحیه رو ممنوع کردن.»‬

    ‫«در این مورد منطقی باش. همون طور که این کار معقول به نظر می یاد باید به راه های دیگه فکر کنیم. دلیلی وجود نداره که به ارشدها‬
                                                                                                                          ‫بگیم.»‬

                             ‫مزه ای فلز مانند در دهان جیمز بود. او ایستاد و خنده ای سریع کرد. «ممنونم پدر. واقعا خیلی کمک کردین.»‬

                                         ‫به نظر نمی رسید که پدرش کنایه را شنیده باشد. «ازت ممنونم جیمز. اوضاع آپارتمانت چطوره؟»‬

                                                                                                       ‫جیمز با پوچی گفت: «خوب.»‬

                                                                                                                    ‫«و تو مدرسه؟»‬

                                                                                  ‫جیمز گفت: «مدرسه تموم شده پدر.» و بیرون رفت.‬

                                                           ‫او در حیاط دوباره ایستاد و به به دیوار خشتی تکیه داد و به شرشر آب زل زد.‬

                                                             ‫او حق انتخاب نداشت. امید نداشت. قوانین دنیای شبانه این طور می گفت.‬

                                                                                          ‫اگر پاپی بیماری داشت، باید از آن می مرد.‬


  ‫‪21_ Miss Emma‬‬




                                                             ‫11‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                                       ‫فصل چهارم‬
    ‫پاپی بدون اشتباه به سینی شام ناگت مرغ و سیب زمینی سرخ شده خیره شده بود که دکتر فرانکلین وارد شد. آزمایش ها تمام شده بودند.‬
   ‫سی ای تی اسکن قابل قبول بود، اگر چه او از فضای بسته ترس داشت، ولی ای آر سی پی وحشتناک بود. پاپی می توانست تصور کند که‬
                                                                               ‫همیشه محتویات لوله آزمایش از گلویش پایین می روند.‬

        ‫دکتر فرانکلین با طنزی مالیم گفت: «این غذای عالی بیمارستان رو تموم نکردی؟» پاپی لبخند مالیمی تحویل او داد. دکتر فرانکلین‬
        ‫سخن گفتن در مورد مواردی بی خطر را شروع کرد. او چیزی در مورد نتیجه آزمایش نگفت و پاپی ایده ای نداشت که چه موقع نتایج‬
      ‫آزمایش را به اصطالح دریافت خواهد کرد. با این همه او به دکتر فرانکلین مشکوک بود. چیز عجیبی در رفتار او وجود داشت. او به پای‬
                                                              ‫پاپی که زیر پتو قرار داشت ضربه زد. اطراف چشمانش تاریک شده بود.‬

                   ‫وقتی او به طور اتفاقی گفت که ممکن است مادر پاپی بخواهد او برای کمی قدم زدن در راهرو برود شک پاپی بیشتر شد.‬

                                       ‫قرار بود که چیزی به مادر پاپی بگوید. او نتیجه ای به دست آورده بود ولی نمی خواست پاپی بداند.‬

     ‫نقشه پاپی در چند لحظه کامل شد. او خمیازه ای کشید و گفت: «عجله کن، مامان. یه ذره خوابم می یاد.» سپس برگشت و چشمانش را‬
   ‫بست. همین که آنها رفتند پاپی تخت خواب را ترک کرد. او کوچک شدن آنها را که از راهرو به ورودی دیگری می رفتند تماشا کرد. سپس‬
                                                                        ‫جوراب های ساق بلندش را به پا کرد و به دنبال آنها رفت.‬

     ‫پاپی در مرکز پرستاران چند لحظه درنگ کرد. او به پرستاری که کنجکاوانه به او می نگریست گفت: «فقط پاهام رو می خارونم.» سپس‬
    ‫وانمود کرد بی هدف راه می رود. وقتی پرستار تخته شاسی اش را برداشت و به یکی از اتاق های بیمارستان رفت پاپی با شتاب به انتهای‬
     ‫راهرو رفت. اتاق آخر اتاق انتظار بود. پاپی آن را زودتر دید. آنجا یک تلویزیون و یک مجموعه کامل آشپزخانه داشت که افراد زیادی می‬
   ‫توانستند آنجا راحت وقت بگذرانند. در نیمه باز بود. پاپی بدون سر و صدا به آن نزدیک شد. می توانست غرش آرام دکتر فرانکلین را بشنود‬
                ‫ولی نمی توانست بشنود او چه می گوید. پاپی بسیار محتاطانه فاصله اش را کم کرد. او ریسک کرد و به اطراف در نگریست.‬

                                                           ‫او با یک نگاه فهمید که نیازی به احتیاط ندارد. در آن اتاق همه مشغول بودند.‬

    ‫دکتر فرانکلین روی یک کاناپه نشسته بود. کنار او یک زن دورگه آفریقایی آمریکایی با عینکی که با بند از گردنش آویزان بود نشسته بود.‬
                                                                                                ‫او یک کت سفید پزشکی پوشیده بود.‬

     ‫روی کاناپه دیگر، ناپدری پاپی، کلیف بود. موهای تیره معموال مرتب او کامال آشفته بودند، و چانه پهنش می لرزید. او دستش را دور مادر‬
                ‫پاپی حلقه کرده بود. دکتر فرانکلین با هر دوی آنها صحبت می کرد و دستش روی شانه مادر پاپی بود. مادر پاپی می گریست.‬

                                                                                                               ‫پاپی از درگاه دور شد.‬

                                                                                                      ‫آه، خدای من. من سرطان دارم.‬

     ‫او قبال هرگز ندیده بود که مادرش بگرید. حتی وقتی که مادربزرگ پاپی مرده بود. حتی وقتی که از پدر پاپی طالق گرفته بود. مادر او به‬
                              ‫طرز خاصی از پس مشکالتش برمی آمد. او مقاوم ترین فردی بود که پاپی تا کنون می شناخت. ولی اکنون ...‬




                                                              ‫31‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                     ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                         ‫من سرطان دارم. من به طور قطع سرطان دارم.‬

       ‫شاید هنوز هم این موضوع بد نبود. مادرش شوکه شده بود. این طبیعی بود. ولی به این معنا نبود که پاپی قرار بود بمیرد یا اتفاق دیگری‬
   ‫برایش بیفتد. همه امکانات پزشکی کنار پاپی بودند. او به خودش گفت که باید از اتاق انتظار دور شود. پاپی با سرعت کافی دور نشد. قبل از‬
                                                    ‫اینکه از صدارس خارج شود صدای مادرش را شنید که در آن چیزی مانند نگرانی بود.‬

                                                                                                                 ‫«عزیزم. اوه دخترکم.»‬

                                                                                                                       ‫پاپی منجمد شد.‬

                                        ‫و بعد کلیف با صدایی بلند و عصبانی گفت: «تو داری سعی می کنی که به من بگی موردی نیست؟»‬

      ‫دکتر فرانکلین گفت: «دکتر لفنوس22 یه غده شناسه. یه متخصص این نوع سرطان. اون می تونه بهتر از من توضیح بده.» سپس صدای‬
   ‫دیگری آمد. یک پزشک دیگر. ابتدا پاپی فقط می توانست بخش هایی از عبارات را بشنود که به نظر نمی رسید معنا بدهند، سرطان، انسداد‬
   ‫ورید طحالی، مرحله سه. زبان پزشکی. سپس دکتر لفنوس گفت: «مشکل برداشتنش اینه که تومور رشد کرده و به جگر و غدد لنفی اطراف‬
                                                           ‫لوز المعده رسیده. این یعنی این که غیرقابل درمانه. ما نمی تونیم کاری بکنیم.»‬

                                                                                                    ‫کلیف گفت: «ولی شیمی درمانی ...»‬

         ‫«ما داریم ترکیب پرتو درمانی و شیمی درمانی رو با چیزی که بهش گفته می شه پنج فلوئوراسیل آزمایش می کنیم. از این کار نتیجه‬
   ‫گرفتیم ولی نمی خوام شما رو به اشتباه بندازم. در بهترین حالت ممکنه اون چند هفته بیشتر زنده بمونه. در این حالت ما مواظب مقدار آرام‬
                                     ‫بخش هستیم ... راه هایی برای کاهش دردش و بهتر کردن شرایط وقتی که اون می میره. فهمیدین؟»‬

    ‫پاپی می توانست بند آمدن گریه مادرش را بشنود ولی نمی توانست تکان بخورد. او احساس کرد که گویی به امواج رادیو گوش می دهد.‬
   ‫انگار که چیزی برای او اتفاق نیفتاده بود. دکتر فرانکلین گفت: «تو کالیفرنیای جنوبی یه مرکز تحقیقاتی است. اونجا در مورد ایمنی شناسی‬
                                   ‫و عملیات سرما زایی آزمایش می کنن. از این گذشته ما به جای درمان در مورد مسکن حرف می زنیم ...»‬

       ‫«لعنتی.» صدای کلیف پر از خشونت بود. « شما در مورد یه دختر بچه صحبت می کنین. چطور ممکنه برسه به ... به مرحله سه ... بدون‬
                                                                  ‫اینکه کسی بفهمه؟ این بچه دو روز پیش تمام شب رو می رقصید.»‬

        ‫دکتر لفنوس به آرامی گفت: «آقای هیلگارد، من متاسفم.» پاپی فقط توانست این کلمات را بفهمد. «به این نوع سرطان مرض خاموش‬
    ‫گفته می شه چون نشانه های کمی داره تا اینکه خیلی پیشرفت بکنه. به همین دلیله که نرخ نجات یافته هاش خیلی پایینه. و باید به شما‬
    ‫بگم که پاپی دومین نوجوونیه که دیدم این نوع تومور رو داشته باشه. دکتر فرانکلین وقتی که تصمیم گرفت پاپی رو برای آزمایش بفرسته‬
                                                                                ‫باعث شد که یه بیماری خیلی وخیم تشخیص داده بشه.»‬

                         ‫مادر پاپی با صدایی دورگه گفت: «من باید می دونستم. من باید وادارش می کردم زودتر بیاد. من باید ... من باید ...»‬

             ‫صدای مبهمی به گوشش رسید. پاپی به اطراف در نگریست. فراموش کرده بود که آنها او را نمی بینند. مادرش بارها و بارها به میز‬
                                                  ‫پالستیکی ضربه می زد. کلیف می کوشید او را متوقف کند. پاپی به سمت عقب تلوتلو خورد.‬

                                                     ‫اوه ، خدای من، من باید از اینجا برم. نمی تونم این رو ببینم. نمی تونم بهش نگاه کنم.‬




  ‫‪22_ Dr. Loftus‬‬




                                                                 ‫41‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
    ‫او برگشت و به عقب راهرو رفت. پاهایش حرکت می کردند. دقیقا مانند همیشه. هنوز هم از کارشان مبهوت بود. و همه چیز در اطراف او‬
    ‫دقیقا مانند همیشه بود. مرکز پرستاران هنوز برای چهارم جوالی تزیین شده بود. چمدانش هنوز روی نشستنگاه پنجره پوشیده اتاقش بود.‬
                                                                                             ‫کف چوبی اتاق هنوز زیر پایش جامد بود.‬

                                                                                    ‫همه چیز مانند قبل بود. اما این چگونه ممکن بود؟‬

                                                           ‫چگونه دیوارها هنوز پابرجا بودند؟ چگونه تلویزیون در اتاق کناری صدا داشت؟‬

                                                                                                        ‫پاپی اندیشید قراره من بمیرم.‬

   ‫او ب ه طرز عجیبی به اندازه کافی احساس نمی کرد ترسیده است. چیزی که او احساس می کرد تعجبی شدید بود. و تعجب ادامه داشت، به‬
                    ‫طور مداوم، با هر فکری که با آن سه کلمه قطع می شد. این تقصیر منه چون (قراره من بمیرم) زودتر پیش دکتر نرفتم.‬

                        ‫کلیف برای من گفت لعنتی (قراره من بمیرم) نمی دونستم کلیف اونقدر من رو دوست داره که به خاطرم فحش بده.‬

                                                                                                       ‫ذهنش دیوانه وار کار می کرد.‬

   ‫او اندیشید چیزی درون منه. قراره بمیرم چون چیزی درون منه، مثل اون موجود فضایی توی فیلم. اون همین حاال درون منه. همین حاال.‬
     ‫پاپی هر دو دستش را روی شکمش گذاشت. سپس تی شرتش را باال کشید تا به شکمش بنگرد. پوستش سالم و بی لک بود. او دردی را‬
                                                                                                      ‫احساس نمی کرد.‬

    ‫ولی تومور اونجاست و به این دلیل قراره من بمیرم. زود می میرم. تعجب می کنم چقدر زود؟ من نشنیدم که پزشک ها در این مورد حرف‬
                                                                                                          ‫بزنن. من به جیمز نیاز دارم.‬

    ‫پاپی در حالی که احسا س می کرد دستانش از بدنش جدا می شوند دستش را به سمت تلفن دراز کرد. او شماره گیری کرد و اندیشید لطفا‬
   ‫اونجا باش. ولی اکنون فایده ای نداشت. تلفن بارها و بارها زنگ زد. وقتی پیام گیر جواب داد پاپی گفت: «تو بیمارستان به من زنگ بزن.»‬
                                                                  ‫سپس تلفن را قطع کرد و به پارچ پالستیکی آب یخ کنارش خیره شد.‬

                                   ‫پاپی اندیشید جیمز بعدا می یاد و به من زنگ می زنه. من باید قبل از اینکه اونا بیان باهاش حرف بزنم.‬

      ‫پاپی مطمئن نبود که چرا این گونه می اندیشد ولی این هدف او شد که تا وقتی که می تواند با جیمز حرف بزند. او نیاز نداشت که تا آن‬
   ‫موقع به چیزی بیندیشد. او فقط باید زنده می ماند. او باید یک بار با جیمز حرف می زد. او می توانست فرض کند که قرار است خوب شود.‬
                                                                                                          ‫که قرار بود حاال خوب شود.‬

   ‫ضربه ارامی به در خورد. پاپی مبهوت نگریست تا مادرش و کلیف را ببیند. او توانست برای یک لحظه روی صورت آنها تمرکز کند که به او‬
                                                                      ‫این توهم را می داد که صورت های آنها میان هوا شناور است.‬

     ‫مادرش چشمانی سرخ و متورم داشت. کلیف مثل یک تکه کاغذ سفید مچاله شده بود و چانه اش برعکس تیره و ته ریش دار به نظر می‬
                                                                                                                               ‫رسید.‬

                                              ‫اوه، خدای من، قراره اونا بهم بگن؟ نمی تونن. نمی تونن مجبورم کنن که بهش گوش کنم.‬

                                                                              ‫پاپی میلی وحشیانه به فرار داشت. او لب مرز وحشت بود.‬

   ‫ولی مادرش گفت: «جگر، چند تا از دوستات اینجان تا تو رو ببینن. فیل این بعد از ظهر به اونا زنگ زد تا بدونن تو توی بیمارستانی و اونها‬
                                                                                                                            ‫اومدن.»‬




                                                              ‫51‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫پاپی اندیشید جیمز. و چیزی درون قفسه سینه اش آزاد شد. ولی جیمز جزو گروهی که در ورودی تجمع کرده بودند نبود. آنها اکثرا دختران‬
                                                                                                                          ‫مدرسه بودند.‬

     ‫موردی نداره. اون بعدا زنگ می زنه. نباید حاال بهش فکر کنم. در واقع غیرممکن بود او به چند مالقات کننده داخل اتاق فکر کند. و این‬
     ‫امر خوب بود. این عجیب بود که پاپی در حالی که بخشی از وجودش دورتر از سیاره نپتون بود آنجا بنشیند و با آنها حرف بزند. ولی او با‬
                                                                                   ‫آنها حرف زد و این کار مغزش را خاموش نگاه داشت.‬

   ‫به فکر هیچ کدام از آنها نرسید که چه اتفاقی برای پاپی افتاده است. حتی فیل که بهترین برادر بود. خیلی مهربان و بامالحظه. آنها در مورد‬
      ‫مسائلی عادی حرف می می زدند. در مورد مهمانی ها و اسکیت و موسیقی و کتابها. مسائلی در زندگی سابق پاپی که ناگهان به نظر می‬
                                                                                                    ‫رسید مربوط به صد سال قبل است.‬

                                                             ‫کلیف هم حرف می زد. زیباتر از روزهایی که نامزد مادر پاپی شده بود به بعد.‬

   ‫اما در نهایت مالقات کنندگان رفتند و پاپی و مادرش تنها ماندند. او هر دو دست پاپی را با دست هایش که اغلب تکان می خوردند گرفت.‬
                                                ‫پاپی اندیشید اگه نمی دونستم حاال می فهمیدم. او مانند مادرش واکنش نشان نداد.‬

    ‫مادرش گفت: «فکر می کنم امشب اینجا بمونم.» صدای خشکش را کامال کنترل نمی کرد. «پرستار به من گفت که می تونم کنار پنجره‬
               ‫بخوابم. در واقع اون کاناپه برای والدینه. دارم سعی می کنم که تصمیم بگیرم باید به خونه برگردم و چند تا چیز بردارم یا نه.»‬

        ‫پاپی گفت: «آره، برو.» چیز بیشتری نبود که بخواهد بگوید و هنوز وانمود می کرد که نمی داند. از این گذشته بدون شک مادرش نیاز‬
    ‫داشت کمی با خودش باشد، دور از او. همین که مادرش رفت پرستاری با پیراهن گلدار و شلوار سبز درختی داخل شد تا دمای بدن و فشار‬
                                                                                          ‫خون پاپی را اندازه بگیرد و بعد پاپی تنها ماند.‬

     ‫دیر وقت بود. پاپی می کوشید صدای تلویزیون را بشنود، ولی تلویزیون خیلی دور بود. در نیمه باز بود ولی ورودی کم نور بود. به نظر می‬
                                                                                     ‫رسید سکوت در آن بخش بیمارستان حکمفرماست.‬

       ‫پاپی به شدت احساس تنهایی می کرد و درد اعماق درونش را عذاب می داد. زیر پوست نرم شکمش یک تومور بود. بدتر از همه جیمز‬
                                                        ‫زنگ نزده بود. چگونه توانسته بود زنگ نزند؟ نمی دانست که پاپی به او نیاز دارد؟‬

                                                          ‫پاپی مطمئن نبود که چقدر طول کشید که او توانست در این مورد مطمئن باشد؟‬

                                               ‫شاید بهترین چیز این باشه که سعی کنم بخوابم. بیهوش بشم. بعد از آن نتوانست بیاندیشد.‬

     ‫ولی همین که او چراغ را خاموش کرد و چشمانش را بست اشباح در اطراف او چرخیدند. تصاویر دختر زیبای کچل، نبودند. اسکلت بودند.‬
                                                                                             ‫تابوت بودند. و بعد ظلمتی دائمی بود.‬

                                                                     ‫اگه من بمیرم اینجا نیستم. در ناکجا خواهم بود؟ یا کال نخواهم بود؟‬

    ‫این ترسناک ترین چیزی بود که تاکنون آن را تصور کرده بود، نبودن. و بدون شک او اکنون می اندیشید نمی تواند به خود کمک کند. او‬
         ‫اختیارش را از دست داده بود. ترسی عنان گسیخته درون او ظاهر شد که باعث شد او زیر مالفه زبر و پتوی نازک به خود بلرزد. قراره‬
                                                                                                        ‫بمیرم. قراره بمیرم. قراره بمیرم.‬

                                                                                                                               ‫«پاپی.»‬

      ‫چشمان پاپی باز شدند. او برای یک ثانیه نتوانست شبح سیاه را در تاریکی اتاق تشخیص دهد. او احمقانه می پنداشت که آن شبح مرگ‬
                                                                                   ‫است که خودش برای گرفتن او آمده است.‬




                                                               ‫61‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                                                ‫سپس گفت: «جیمز؟»‬

                                                                                                   ‫«مطمئن نبودم که تو خواب باشی.»‬

         ‫پاپی دستش را به سمت کلید کنار تخت دراز کرد تا المپ را روشن کند ولی جیمز گفت: «نه، بگذار خاموش باشه. من دزدکی از بین‬
                                                                               ‫پرستارها رد شدم و نمی خوام اونا من رو بیرون بندازن.»‬

    ‫پاپی آب دهانش را قورت داد. دستانش یکی از چین خوردگی های پتو را محکم گرفته بودند. او گفت: «خوشحالم که اومدی ولی فکر می‬
                              ‫کنم نباید می اومدی.» پاپی واقعا می خواست خودش را در دستان جیمز بیاندازد و گریه کند و جیغ بکشد.‬

     ‫ولی این کار را نکرد. نه فقط به این دلیل که قبال مشابه آن کار را نکرده بود. به این دلیل که چیزی درون او متوقف شد. چیزی که پاپی‬
                                            ‫نمی توانست روی آن انگشت بگذارد ولی باعث می شد او فقط احساس کند که ترسیده است.‬

     ‫چرا او ایستاده بود؟ چرا او واقعا نمی توانست صورت جیمز را ببیند؟ تمام چیزی که او می دانست این بود که جیمز ناگهان عجیب به نظر‬
                                                                                                                       ‫می رسد.‬

  ‫جیمز چرخید و بسیار آهسته در را بست. تاریکی. اکنون فقط یک پرتو نور از میان پنجره می تابید. پاپی به طرزی عجیب احساس کرد که از‬
                                                                                             ‫بقیه بیمارستان، از بقیه دنیا جدا شده است.‬

   ‫و این امر می توانست خوب باشد، تنها بودن با جیمز. ایمن در برابر هر چیز دیگری. فقط به شرط اینکه او این احساس ترسناک را که آن را‬
                                                                                                          ‫تشخیص نمی داد نداشت.‬

                                                             ‫جیمز به آرامی گفت: «تو نتیجه آزمایش رو می دونی.» این یک سوال نبود.‬

      ‫پاپی گفت: «مامانم نمی دونه که من می دونم.» او در حالی که می خواست جیغ بکشد چگونه می توانست آرام حرف بزند؟ «من اتفاقی‬
      ‫شنیدم که دکتر بهش گفت ... جیمز، خودم شنیدم. و ... این بده. یه نوع بد از سرطان. اونا گفتن که سرطان قبال گسترش پیدا کرده. اونا‬
                                  ‫گفتن قراره من ...» او نتوانست بقیه کلمات را به زبان بیاورد. هرچند که در ذهنش هم فریاد زده می شد.‬

                                                                    ‫جیمز گفت: «قراره تو بمیری.» با این وجود او آرام به نظر می رسید.‬

      ‫«من در این مورد مطالعه کردم.» جیمز راه می رفت. مقابل پنجره قدم می زد و به بیرون می نگریست. «می دونم چه قدر بده. مقاله ها‬
                                                                                      ‫می گفتن که درد زیادی داره. یه درد جدی.»‬

                                                                                                      ‫پاپی بریده بریده گفت: «جیمز.»‬

   ‫«بعضی وقتا اینکه پزشک ها عمل جراحی می کنن فقط برای اینه که سعی کنن درد رو متوقف کنن. ولی هر کاری بکنن تو رو نجات نمی‬
                         ‫ده. اونا می تونن تو رو با مواد شیمیایی پر کنن و پرتو درمانیت کنن و تو باز هم می میری. قبل از پایان تابستون.»‬

                                                                                                                           ‫«جیمز ...»‬

                                                                                            ‫«این آخرین تابستونی خواهد بود که تو ...»‬

   ‫«جیمز، به خاطر خدا.» نزدیک بود که پاپی جیغ بزند. پاپی با لرزش های بزرگ نفس می کشید و پتو را محکم چسبیده بود. «چرا این کارو‬
                                                                                                                     ‫با من می کنی؟»‬

    ‫جیمز چرخید و با یک حرکت مچ دست پاپی را گرفت. انگشتانش دور دستبند پالستیکی بیمارستان بسته شدند. او با عصبانیت گفت: «من‬
                                                                            ‫می خوام تو بفهمی که پزشکا نمی تونن کمکت کنن.»‬




                                                               ‫71‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫پاپی گفت: «آره، می فهمم.» می توانست عصبانیت رو به افزایش را در صدای خودش بشنود. «اما تو اینجا اومدی که اینو بگی؟ می خوای‬
                                                                                                                     ‫من رو بکشی؟»‬

   ‫انگشتان جیمز به طرز دردناکی محکم شدند. «نه، می خوام زنده نگه دارمت.» سپس او اجازه داد که بازدمش خارج شود و آرام تر، اما نه با‬
                                                                             ‫جدیت کمتر تکرار کرد: «می خوام زنده نگه دارمت، پاپی.»‬

      ‫پاپی چند لحظه را فقط با وارد کردن و خارج کردن هوا از ریه هایش گذراند. انجام این کار بدون کنترل گریه سخت بود. «خب، تو نمی‬
                                                                                        ‫تونی.» او در آخر گفت: «هیچ کس نمی تونه.»‬

      ‫«اشتباه می کنی.» جیمز به آهستگی مچ دست او را رها کرد و به جای آن نرده تخت خواب را گرفت. «چیزی هست که من باید بهت‬
                                                                                             ‫بگم. چیزی در مورد خودم.»‬

  ‫«جیمز ...» اکنون پاپی می توانست نفس بکشد ولی نمی دانست چه بگوید. همان طور که از طرفی می توانست بگوید جیمز داشت خل می‬
      ‫شد، از طرف دیگر چیز ترسناکی نبود. او می بایست خوشحال می شد. جیمز نمی توانست حرفش را به پایان برساند ... برای او. پاپی به‬
                                                                     ‫اندازه کافی در مورد زندگیش که غیر خطی می شد نگران شده بود.‬

     ‫پاپی به آرامی و با خنده ای که نصف آن گریه بود گفت: «تو واقعا دوستم داری.» او دستش را روی دست جیمز که به نرده تخت خواب‬
      ‫تکیه داشت قرار داد. جیمز در حال چرخیدن خنده ای کوتاه کرد. دست جیمز با خشونت روی دست پاپی بازگشت. او با صدای نگران به‬
                                                                                      ‫طور خالصه گفت: «تو ایده ای نداری.»‬

     ‫جیمز به پنجره نگریست و و افزود: «تو فکر می کنی همه چیز رو در مورد من می دونی، ولی نمی دونی. چیز مهمی در مورد منه که تو‬
                                                                                                                        ‫نمی دونی.»‬

      ‫اکنون پاپی فقط احساس کرختی می کرد. او نمی توانست در بیابد چرا جیمز وقتی او نزدیک به مرگ است در مورد خودش صحبت می‬
           ‫کند ولی در حالی که می گفت: «تو نمی تونی به من چیزی بگی. تو این رو می دونی.» سعی کرد محبت های او را به یاد بیاورد.‬

                                                     ‫«ولی این چیزیه که تو نمی تونی باور کنی. تو نمی دونی که این کار قانون شکنیه.»‬

            ‫«قوانین. من با قوانین متفاوتی نسبت به تو زندگی می کنم. قوانین انسانی برای ما معنا نداره ولی قوانین ما به اصطالح غیر قابل‬
                                                                                                                          ‫شکستنه.»‬

                                                                  ‫پاپی با ترس کامل گفت: «جیمز.» او واقعا عقلش را از دست داده بود.‬

   ‫«من نمی دونم راه درست برای گفتن این چیه. احساس می کنم مثل یه نفر توی فیلم های ترسناک بد هستم.» جیمز شانه باال انداخت و‬
                                               ‫بدون برگشتن گفت: «می دونم چطور به نظر می رسه اما ... پاپی، من یه خون آشامم.»‬

  ‫پاپی یک لحظه ارام روی تخت خواب نشست سپس وحشیانه کناره میز را جستجو کرد. انگشتانش روی توده ای از کاسه های هاللی شکل‬
                                                                 ‫پالستیکی بسته شده بودند. و او تمام توده را به سمت جیمز پرتاب کرد.‬

                                                   ‫او جیغ کشید: «تو یه حرومزاده ای.» و به دنبال چیز دیگری برای پرتاب کردن گشت.‬




                                                              ‫81‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                                          ‫فصل پنجم‬
                                                 ‫جیمز مقابل کتابی با جلد شومیز که پاپی به سمت او پرتاب کرده بود جاخالی داد. «پاپی.»‬

                               ‫« تو به احمقی. تو یه حقه بازی. چطوری می تونی این کارو با من بکنی؟ تو فاسدی، خودخواهی، تو بچه ...»‬

                                                                                                   ‫«هیس. پرستارا دارن صدات رو ...»‬

    ‫« بذار بشنون. من اینجام و فهمیدم که قراره بمیرم و تو فکر می کنی این فقط یه شوخی در مورد منه. یه لطیفه احمقانه چندش آور. نمی‬
   ‫تونم این رو باور کنم. فکر می کنی این خنده داره؟» او نفسی بیرون داد تا دوباره داد و فریاد کند. و جیمز که با دستش حرکات بی صدایی‬
                                                                                     ‫می کرد حاال تسلیم شده بود و به در می نگریست.‬

                                                                                                     ‫او گفت: «پرستارا می یان اینجا.»‬

   ‫پاپی گفت: «خوبه و من ازشون می خوام تو رو بندازن بیرون.» خشمش افت کرد و او را با گریه تنها گذاشت. او هرگز کامال احساس نکرده‬
                                                     ‫بود به او خیانت کرده اند و فراموش شده است. او گفت: «می دونی که ازت متنفرم.»‬

   ‫در باز شد. پرستاری با پیراهن گلدار آبی و شلوار سبز درختی بود. او پرسید: «اینجا مشکلی پیش اومده؟» و چراغ را روشن کرد. سپس جیمز‬
      ‫را دید. او گفت: «حاال، بگذار ببینم، به نظر نمی رسه از خانواده اش باشی.» او لبخند می زد، اما صدایش طنینی از اقتدار در مورد احرای‬
                                                                                                                      ‫قانون را داشت.‬

   ‫پاپی گفت: «اون آشنا نیست و من می خوام از اینجا بره.» پرستار بالش پاپی را مرتب کرد و دستش را به آرامی روی پیشانی او قرار داد. او‬
                                                                   ‫به جیمز گفت: «فقط اعضای خانواده اجازه دارن شب اینجا بمونن.»‬

     ‫پاپی به تلویزیون خیره شد و صبر کرد تا جیمز برود. او نرفت. او اطراف تخت خواب قدم می زد و نزدیک پرستار که از وقتی که به صاف‬
                                 ‫کردن پتوی پاپی ادامه می داد به پاپی می نگریست ماند. سپس دستان پرستار بلند شد و از حرکت ایستاد.‬

                                                                                          ‫پاپی با تعجب به کنار خودش نگاهی انداخت.‬

     ‫پرستار به جیمز خیره شده بود. دستانش به سختی روی پتو حرکت می کردند. طوری به جیمز خیره شده بود که انگار مسحور شده است.‬

   ‫و جیمز فقط به عقب خیره شد. پاپی با المپ روشن می توانست چهره جیمز را ببیند ... و او دوباره احساس عجیب نشناختن جیمز را داشت.‬
        ‫او بسیار رنگ پریده بود و تقریبا جدی به نظر می رسید انگار که او کاری کرده باشد که به صبر زیاد نیاز دارد. آرواره اش محکم بود و‬
                                                    ‫چشمانش ... چشمانش به رنگ نقره بودند. واقعا نقره ای و در روشنایی می درخشیدند.‬

     ‫پاپی به چند دلیل به یک یوزپلنگ گرسنه اندیشید. جیمز به پرستار گفت: «تو اینجا موردی ندیدی.» انگار که گفت و گویشان تا ابد ادامه‬
                                                                                                                     ‫خواهد یافت.‬

   ‫پرستار یک بار پلک زد سپس انگار که از یک خواب سبک بیدار شده است به اطراف اتاق نگریست. او گفت: «نه، نه، همه چیز درسته. اگه‬
                                              ‫چیزی الزم داشتی ... او دوباره با آشفتگی به پاپی نگریست، سپس نجوا کرد: «... بهم بگو.»‬




                                                               ‫91‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                 ‫او بیرون رفت. پاپی بیرون رفتنش را تماشا کرد و از یاد برد نفس بکشد. سپس چشمانش را تکان داد. او به جیمز نگریست.‬

                                              ‫جیمز گفت: «می دونم تکراریه، یه استدالل تکراری برای اقتدار32. ولی این کار انجام شد.»‬

                                                                                 ‫پاپی با نجوایی آرام گفت: «تو این کارو با پرستار کردی؟»‬

                                                                                                                                                                     ‫«نه.»‬

                                                                           ‫«یا این یه نوع حقه ماورایی دیگه است. گیج کردن دیگران.»‬

                                                                      ‫جیمز گفت: «نه.» و روی یک صندلی پالستیکی نارنجی نشست.‬

    ‫«دارم دیوونه می شم.» در آن بعد از ظهر اولین بار بود که پاپی در مورد بیماریش نمی اندیشید. او نمی توانست درست به چیزی بیاندیشد.‬
                      ‫ذهنش گیج بود، مجموعه ای از آشفتگی ها. او احساسی مانند دروتی بعد از اینکه طوفان خانه او را از جا بکند داشت42.‬

     ‫« تو دیوونه نیستی. من هم اینطور شدم. من گفتم که نمی دونم چطور توضیحش یدم. ببین، می دونم برات چقدر سخته که این رو قبول‬
   ‫کنی. جامعه من این رو اینطور ترتیب داده. اونا هر کاری می کنن تا خودشون رو از انسان های دیرباور حفظ کنن. زندگی اونا به این وابسته‬
                                                                                                                           ‫هست.»‬

                       ‫«جیمز، من متاسفم. من فقط ...» پاپی فهمید که دستانش می لرزند. او چشمانش را بست. «شاید بهتره من فقط ...»‬

        ‫«پاپی به من نگاه کن. من حقیقت رو بهت می گم. قسم می خورم.» او لحظه ای به صورت پاپی خیره ماند. سپس نفسی بیرون داد.‬
                                                                                                       ‫«باشه. من نمی تونم این کارو بکنم. اما ...»‬

                                 ‫او ایستاد و به سمت پاپی خم شد. پاپی یکه نخورد ولی می توانست احساس کند چشمانش گشاد شده اند.‬

    ‫جیمز گفت: «حاال، نگاه کن.» و سپس لبانش را با دندانش خراشید. کاری راحت ... ولی تاثیرش عجیب بود. دگرگون کننده بود. لحظه ای‬
                ‫بعد رنگ پوستش عوض شد ولی جیمز یک لحظه قبل در حالتی بود که پاپی قبال هرگز ندیده بود. حالتی متفاوت با انسانیت.‬

   ‫چشمانش با برقی نقره ای درخشید و تمام صورتش حالتی درنده گرفت. ولی پاپی به زحمت متوجه آن شد. او به دندان های جیمز نیش زده‬
                                                                                                                        ‫بود.‬

                            ‫دندان نبود. نیش بود. او نیشی مانند نیش گربه داشت. باریک و منحنی، با نوک هایی تیز. نوک هایی شکافنده.‬

      ‫چیزی مشابه نیش های قالبی خون آشام ها که در رمان فروشی ها فروخته می شدند نبود. بسیار مقاوم، بسیار تیز و بسیار واقعی به نظر‬
                                                                                                                                   ‫می رسید. پاپی جیغ کشید.‬

                                                        ‫جیمز دستش را روی دهان او گذاشت. «ما نمی خوایم پرستارا به اینجا برگردن.»‬

                                                             ‫وقتی او دستش را بلند کرد پاپی گفت: «اوه، خدای من، اوه، خدای من ...»‬

    ‫جیمز گفت: « تمام این مدت می گفتی من می تونم ذهنت رو بخونم. یادته؟ و یا وقتی که من چیزهایی که تو نمی شنیدی رو می شنیدم؟‬
                                                                       ‫یا سریعتر از اونکه تو بتونی تکون بخوری حرکت می کردم؟»‬



                                                                       ‫22_ همان وسوسه در آکادمی خون آشامان و اجبار در خاطرات یک خون آشام. برای ایجاد تفاوت به اقتدار ترجمه شد.‬



                                                                                                             ‫32_ اشاره ای به رمان سه گانه سرزمین از نوشته ال فرانک باوم. مترجم.‬




                                                              ‫13‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                                                    ‫«اوه. خدای من.»‬

      ‫«درسته، پاپی.» جیمز صندلی نارنجی را بلند کرد و یکی از پایه های فلزی آن را خم کرد. او این کار را به آسانی و با ظرافت کرد. «ما از‬
       ‫انسان ها قویتریم.» او این بار صندلی را به حالت قبل برگرداند و آن را روی زمین گذاشت. «ما تو تاریکی بهتر می بینیم. ما برای شکار‬
                                                                                                                      ‫ساخته شدیم.»‬

    ‫سرانجام پاپی از پس افکار اسیر شده اش برآمد و با صدایی گوش خراش گفت: «اهمیت نمی دم تو چی کار می تونی بکنی. تو نمی تونی‬
                ‫خون آشام باشی. من تو رو از زمانی که پنج ساله بودی می شناسم. و تو هر سال بزرگتر شدی، مثل من. این رو توضیح بده.»‬

        ‫«هر چیزی که می دونی غلطه.» وقتی پاپی به او زل زد او دوباره آه کشید و گفت: «هر چی که در مورد خون آشام ها می دونی رو از‬
     ‫کتاب ها و فیلم ها برداشت کردی. و اونا توسط انسانها نوشته شدن، ما مسئول اونها نیستیم. هیچ کس در دنیای شبانه قوانین رازداری رو‬
                                                                                                                           ‫نشکسته.»‬

                                                                                                ‫«دنیای شبانه؟ دنیای شبانه کجاست؟»‬

   ‫جیمز قاطعانه گفت: « یه مکان نیست. مثل یه جامعه مخفیه ... برای خون آشام ها و ساحره ها و گرگینه ها. همه نژاد های برتر. من بعدا در‬
      ‫این مورد توضیح می دم. حاال ببین، راحته، من خون آشامم چون والدینم خون آشام بودن. من این جوری دنیا اومدم. ما المیا52 هستیم.»‬

                    ‫پاپی فقط می توانست در مورد آقا و خانم راسموسن با خانه تجملی باغ مانند و مرسدس طالییشان فکر کند. «والدینت؟»‬

   ‫جیمز گفت: «المیا فقط یه لغت قدیمی برای خون آشام ها هست، ولی برای ما "کسی که خون آشام دنیا اومده" معنی می ده.» و به پاپی‬
          ‫توجهی نکرد. « ما مثل انسان ها به دنیا می یایم و بزرگ می شیم به جز اینکه هر وقت بخوایم می تونیم رشدمون رو متوقف کنیم.»‬

                                             ‫«ما نفس می کشیم. ما تو روشنایی روز بیرون می ریم. ما می تونیم غذاهای عادی بخوریم.»‬

                                                                                                ‫پاپی دوباره به آرامی گفت: «والدینت.»‬

       ‫جیمز به او نگریست. « آره. والدینم. ببین، فکر می کنی چرا مادرم یه طراح دکوراسیون خونه هست؟ نه فقط برای اینکه اونا به پول نیاز‬
       ‫دارن. اینطوری اون با خیلی ها مالقات می کنه و برای همینه که بابام یه روان شناس عمومیه. کافیه چند دقیقه با یه نفر تنها بمونن، و‬
                                                                                                           ‫انسان ها به یاد نمی یارن.»‬

   ‫پاپی با دستپاچگی جا به جا شد. پس تو، خون آدما رو می خوری، هان؟» حتی بعد از چیزهایی که دیده بود نمی توانست این را بدون خنده‬
                                                                                                                      ‫بگوید.‬

     ‫جیمز به بندهای کفش ورزشی خود نگریست و به نرمی گفت: «آره، آره، البته که می خورم.» سپس به باال نگریست مستقیما به صورت‬
                                                                                       ‫پاپی خیره شد. چشمان جیمز نقره ای خالص بود.‬

    ‫پاپی دوباره به توده بالش های پشت سرش تکیه داد. شاید راحت بود که حرف جیمز را باور کند. زیرا این حوادث قبال برای او اتفاق افتاده‬
                                                              ‫بودند. واقعیت کامال برعکس شده بود ... پس، صادقانه چه امری محال بود؟‬

                                                                     ‫پاپی اندیشید قراره من بمیرم و بهترین دوستم یه هیوالی خونخواره.‬

                                                            ‫بحث تمام شده بود و پاپی توانی نداشت. او جیمز در سکوت به هم نگریستند.‬



  ‫‪25_ lamia‬‬




                                                                ‫03‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                             ‫در آخر پاپی گفت: «باشه.» و این حرفش به این معنا بود که او همه چیز را درک کرده است.‬

   ‫جیمز گفت: «من این رو فقط برای این بهت نگفتم که این رو تو سینه ات نگه داری.» صدایش هنوز آرام بود. «من گفتم می تونم نجاتت‬
                                                                                                                     ‫بدم، یادته؟»‬

                                         ‫«تقریبا.» پاپی به سرعت پلک زد. سپس با تندی بیشتری گفت: «چطور من رو نجات می دی؟»‬

                                                     ‫نگاه خیره جیمز به سمت فضای خالی برگشت. «از همون راهی که فکر می کنی.»‬

                                                                                             ‫«جیمز، من نمی تونم بیشتر فکر کنم.»‬

           ‫جیمز با مالیمت و بدون اینکه به پاپی بنگرد دستش را زیر پتوی او گذاشت. او پای پاپی را کمی تکان داد، حرکتی از روی عشق.‬

                                                                                        ‫«من می خوام تو رو خون آشام بکنم، بچه.»‬

                                                                  ‫پاپی هر دو دستش را روی صورت خود گذاشت و شروع به گریه کرد.‬

    ‫«هی.» جیمز ساق پای پاپی را رها کرد و یک بازوی بدقواره اش را دور او حلقه کرد و او را کشید تا راست بنشیند. «این کارو نکن. خوبه.‬
                                                                                                      ‫این بهتر از راه دیگه هست.»‬

        ‫پاپی با بغض گفت: «تو ... خلی ... دیوونه ای.» ناگهان اشک هایش جاری شد، به قدری راحت که پاپی نمی توانست متوقفشان کند.‬

                     ‫در گریه اش آرامش بود و ... این جیمز را مصمم تر کرد. جیمز احساس می کرد قوی و قابل اطمینان و خوش بو است.‬

                                                           ‫پاپی بین گریه اش به طور مبهمی گفت: «تو گفتی باید اینجوری دنیا بیایم.»‬

   ‫«نه، من این رو نگفتم. من گفتم من اینجوری دنیا اومدم. راه های زیادی داره. می تونه بیشتر بشه اما این که هر کسی رو که توی خیابونه‬
                                                                                                    ‫خون آشام کنیم خالف قانونه.»‬

    ‫«ولی من نمی تونم. من فقط چیزیم که هستم. من خودمم. من نمی تونم ... خون آشام بشم.» جیمز او را به آرامی جایی گذاشت تا بتواند‬
   ‫به صورتش بنگرد. «پس تو می میری. انتخاب دیگه ای نداری؟ من هر راهی رو امتحان کردم. حتی از یه ساحره خواهش کردم. چیز دیگه‬
                                                                                      ‫ای تو دنیای شبانه نمی تونه بهت کمک کنه.»‬

                                                                             ‫«چه تصمیمی می گیری؟ می خوای زندگی کنی یا نه؟»‬

            ‫پاپی اندیشید باید دوباره تو ترس غرق بشم. ناگهان این سوال را برگزید. این کار مثل عکس گرفتن در یک اتاق کامال سیاه بود.‬

                                                                                                     ‫آیا او می خواست زندگی کند؟‬

                                                                                                  ‫اوه، خدای من، البته که می خوام.‬

     ‫پاپی تا آن روز حق مطلقش برای زندگی را پذیرفته بود. او حتی برای این امتیاز سپاسگذار نبود. اما اکنون می دانست این چیزی نبود که‬
                                                                ‫پذیرفته شود و همینطور فهمیده بود که باید برای بعضی چیزها بجنگد.‬

                                                             ‫بلند شو پاپی. این ندای عقلش بود. اون گفت که می تونه تو رو نجات بده.‬

         ‫پاپی به تندی به جیمز گفت: «یه دقیقه صبر کن. باید فکر کنم.» اشک هایش کامال قطع شده بودند. او جیمز را به طرفی هل داد و‬
                                                                                    ‫سرسختانه به پتوی سفید بیمارستان خیره شد.‬




                                                             ‫13‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫باشه. باشه. سرت رو راست نگه دار، دختر. تو می دونستی که جیمز یه راز داره اما هیچوقت چیزی مثل این رو تصور نمی کردی، خب چرا؟‬
      ‫اون همون جیمزه. ممکنه اون یه هیوالی نامرده وحشتناک باشه، اما تا حاال نگران تو بوده. و کس دیگه ای نمی تونه بهت کمک کنه.‬

     ‫پاپی خود را در حالی یافت که بدون اینکه به جیمز بنگرد دست او را محکم گرفته است. او از بین دندان های قفل شده اش گفت: «خون‬
                                                                                                     ‫آشام شدن چه جوریه؟»‬

   ‫جیمز محکم و خشک گفت: «فرق می کنه. این چیزی نیست که اگه راه دیگه ای باشه توصیه کنم، اما ... خوبه. وقتی که تو تغییر می کنی‬
                                 ‫بیماری اما بعدا هیچوقت دوباره به هیچ بیماری ای مبتال نمی شی. تو قوی و سریع خواهی بود. و مرگبار.»‬

          ‫«من برای همیشه زندگی خواهم کرد؟ خواهم تونست رشدم رو متوقف کنم؟» او خودش را به شکل یک عجوزه جاودان تصور کرد.‬

      ‫جیمز اخم کرد. «پاپی، باید صبر کنی. این چیزی نیست که برای خون آشاما اتفاق می افته. تو اساسا مثل یه فانی می میری. تو مرده به‬
                                                                    ‫نظر می رسی و یه مدت بیهوش می شی، و بعد ... بیدار خواهی شد.»‬

                                ‫«می فهمم.» پاپی اندیشید تا حدودی مثل ژولیت تو قبرش62. و بعد اندیشید اوه، خدای من ... مامان و فیل.‬

                                       ‫جیمز گفت: «یه چیز دیگه هم هست که تو باید بدونی. درصد خاصی از مردم خون آشام نمی شن.»‬

                                                                                                                    ‫«خون آشام نمی شن؟»‬

  ‫« وسط تغییر. مردم باالی بیست سال تقریبا اصال خون آشام نمی شن. اونا هیچوقت بیدار نمی شن. بدنشون نمی تونه با شکل جدید تطبیق‬
                                                        ‫بکنه و اونا خاکستر می شن. نوجوونا معموال زنده می مونن، اما نه همیشه.»‬

     ‫این موضوع به طرز عجیبی به پاپی آرامش می داد. یک امید مشروط قابل قبول تر از امیدی کامل به نظر می رسید. او برای زنده ماندن‬
                                                                                                                          ‫باید ریسک می کرد.‬

                                                                                    ‫او به جیمز نگریست. «خون آشام شدن چه جوریه؟»‬

                                                     ‫جیمز با لبخند محوی گفت: «یه راه سنتی داره.» سپس موقرانه گفت: «تبادل خون.»‬

     ‫پاپی اندیشید اوه، عال یه. و من از یه تزریق ساده می ترسم. حاال قراره خونم رو با نیش بیرون بریزم. او آب دهانش را قورت داد و چشمک‬
                                                                                        ‫زد. در حالی که به فضای خالی زل زده بود.‬

                                                                                                  ‫«این انتخاب خودته، پاپی. تا حدی.»‬

                                                                 ‫مکثی طوالنی پیش آمد و بعد پاپی گفت: «می خوام زنده بمونم، جیمز.»‬

                                    ‫جیمز سر تکان داد. «این یعنی این که باید از اینجا بری. والدینت رو ترک کنی. اونا نمی تونن بدونن.»‬

                                         ‫«آره، درک می کنم. تا حدودی مثل اینه که برای اف بی آی یه هویت جدید پیدا می کنم، هان؟»‬

     ‫«بیشتر از این. تو در یه دنیای جدید زندگی می کنی، دنیای شبانه. و این یه دنیای منزوی هست، پر از اسرار. اما تو باید به جای راه رفتن‬
                      ‫روی زمین در اون راه بری.» جیمز دست پاپی را فشرد. سپس بسیار آرام و جدی گفت: «می خوای حاال شروع کنی؟»‬

     ‫پاپی فقط می توانست به این بیاندیشد که چشمانش را ببندد و خودش را برای تزریق آماده کند. او از بین لب های خشکش گفت: «آماده‬
                                                                                                                                                     ‫ام.»‬


                                                                                                      ‫52_ اشاره ای به نمایشنامه رومئو و ژولیت شکسپیر. مترجم.‬




                                                               ‫33‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
    ‫جیمز دوباره خندید. اکنون مثل این بود که نمی تواند به پاپی کمک کند. سپس نرده تخت را به آرامی خم کرد و آن را کنار پاپی گذاشت.‬
                                               ‫«من وقتی که می خوام این کارو بکنم مردم رو هیپنوتیزم می کنم. بیدار بودن ترسناکه.»‬

                                     ‫پاپی بدو اینکه چشمانش را بگشاید گفت: «آره، خوبه، اگه ترسیدم می تونی من رو هیپنوتیزم کنی.»‬

                                                                  ‫قلب پاپی به قدری تند می تپید که برای تکان دادن بدنش کافی بود.‬

                               ‫جیمز گفت: «همین حاال.» و گلوی پاپی را با انگشتان سردش لمس کرد انگار که نبض او را حس می کند.‬

                                                                                 ‫پاپی اندیشید فقط این کارو بکن. این کارو باهام بکن.‬

     ‫ا و می کوشید وقتی جیمز به طرفش خم شده بود و به آرامی او را از شانه هایش گرفته بود احساس گرما کند. هر عصب پوستش متوجه‬
        ‫جیمز بود.سپس او نفس سردی را روی گلویش حس کرد و قبل از اینکه بتواند خودش را عقب بکشد به سرعت دو بار نیش زده شد.‬

                                         ‫آن نیش ها در گوشتش فرو رفتند و در زخم کوچک ایجاد کردند تا جیمز بتواند خون او را بنوشد.‬

    ‫پاپی اندیشید حاال واقعا داره دردم می یاد. او نمی توانست خودش را بیشتر آماده کند. زندگی او در دستان یک شکارچی بود. او خرگوشی‬
   ‫بود که در دام یک مار افتاده است، موشی در پنجه یک گربه بود. پاپی احساس نمی کرد جیمز مانند بهترین دوستش است، او احساس می‬
                                                                                                                  ‫کرد مانند ناهار ...‬

                                             ‫«پاپی داری چی کار می کنی؟ باهاش نجنگ. وقتی مقاومت می کنی بهت آسیب می زنه.»‬

                                              ‫جیمز با او حرف می زد ولی دهان گرمش از گلوی پاپی جدا نمی شد. صدا در سر پاپی بود.‬

                                              ‫پاپی اندیشید من مقاومت نمی کنم. من فقط آماده ام که اون بهم صدمه بزنه، فقط همین.‬

   ‫بدن پاپی وقتی دندان های جیمز گلویش را سوراخ می کرد می سوخت. پاپی صبر کرد تا سوزش بیشتر شود. ولی نشد. او شانس آورده بود.‬

                                                                                                                   ‫پاپی اندیشید اوه.‬

                                                                    ‫حس کردن قلب واقعا مطبوع بود، احساس آزاد شدن، هدیه گرفتن.‬

    ‫و فشردگی. او و جیم ز به هم نزدیک تر شدند، مانند دو قطره آبی که به هم نزدیک تر می شوند تا به هم بپیوندند. پاپی می توانست ذهن‬
                                 ‫جیمز را درک کند. افکارش را. و احساساتش را. احساسات جیمز به سوی او جاری می شدند، به درون او.‬

    ‫مهربانی. نگرانی. ترحم. عصبانیت از بیماری ای که پاپی را تهدید می کرد.ناامیدی از اینکه راه دیگری برای نجات او نبود. و آرزو. آرزوی‬
                                                                                        ‫صحبت کردن با پاپی. برای خوشحال کردن او.‬

                                                                                                                   ‫پاپی اندیشید آره.‬

              ‫موجی از شیرینی او را گیج کرد. او خودش را در حالی یافت که دستان جیمز را جست و جو می کند، انگشتان گره خورده او را.‬

                                                            ‫او با تعجب و شادی اندیشید جیمز. ارتباطش با جیمز یک نوازش موقتی بود.‬

                                                                              ‫پاپی. او نمی توانست شگفتی و شادی جیمز را درک کند.‬

                                           ‫و در تمام این مدت لذتی رویاگونه به وجود می آمد. باعث می شد پاپی به شدت به خود بلرزد.‬

                                       ‫پاپی اندیشید چطور می تونم این قدر احمق باشم؟ که از این نمی ترسم. مشکلی نیست. این خوبه.‬




                                                             ‫43‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
      ‫پاپی هرگز این قدر به کسی نزدیک نشده بود. انگار که آنها یکی شده اند، با هم، نه صید و صیاد، بلکه دو معشوق در حال رقص. پاپی و‬
                                                                                                                              ‫جیمز.‬

                                                                                            ‫او می توانست ضمیر جیمز را احساس کند.‬

                                             ‫به اندازه کافی عجیب بود. جیمز از این کار نمی ترسید. پاپی می توانست این را احساس کند.‬

                                                                     ‫«پاپی، نکن. چیزای تاریک زیادی هستن. من نمی خوام تو ببینی.»‬

     ‫پاپی اندیشید تاریکی، آره. اما تاریکی و ترسی نبود. تاریکی و تنهایی. تنهایی کامل. احساسی که جیمز می دانست به بیش از دو دنیا تعلق‬
                                                                                              ‫ندارد. به هیچ جا تعلق ندارد. به جز ...‬

       ‫ناگهان پاپی تصویری از خودش را دید. او در ذهن جیمز ظریف و زیبا بود. یک روح چشم زمردی از هوا. یک اسلیف با هسته ای از فلز‬
                                                                                                                             ‫خالص.‬

                                                        ‫او اندیشید من واقعا این طور نیستم. من مثل ژاکلین و میشل قدبلند و زیبا نیستم.‬

      ‫به نظر نمی آمد کلماتی را که در پاسخ می شنید مستقیما خطاب به او باشند. او باید چیزی را که جیمز خودش فکر می کرد یا به یاد می‬
                                                                                          ‫آورد، را از جند کتاب فراموش شده می شنید.‬

                         ‫تو یه دختر رو به خاطر اینکه زیباست دوست نداری. تو دوسش داری برای اینکه آوازی می خونه که تو می فهمی.‬

    ‫با این فکر احساسی از حمایت آمد. پس جیمز این احساس را در مورد او داشت. او در آخر متوجه شد. انگار که چیزی ارزشمند است، چیزی‬
                                                                                                 ‫که باید به هر قیمتی حفظ شود.‬

   ‫به هر قیمتی. مهم نبود برای خودش چه اتفاقی می افتد. پاپی کوشید تا حس عمیق تری را در مغز او دنبال کند، تا بفهمد چه معنا می دهد.‬
                                                                                        ‫پاپی نظری در مورد قواعد داشت. نه، قوانین ...‬

     ‫پاپی، این کار بدیه که وقتی دعوت نشدی تو ذهن دیگران جست و جو کنی. این کلمات با ناامیدی همراه بودند. پاپی از ذهن جیمز عقب‬
                                                             ‫نشینی کرد. او قصد نداشت فضولی کند. او فقط می خواست کمک کند تا ...‬

     ‫می دونم. صدای ذهنی جیمز با شتابی گرم و سپاسگذارانه وارد ذهن پاپی شد. پاپی آرام گرفت و به سادگی از احساس یکی شدن با جیمز‬
                                                                                                                           ‫لذت برد.‬

              ‫پاپی اندیشید می خوام این حالت تا ابد ادامه داشته باشه. و بعد متوقف شد. گرما از گردنش محو شد، و بالفاصله جیمز دور شد.‬

                                                         ‫پاپی صدایی از شکایت شنید و سعی کرد او را عقب بکشد. جیمز به او اجازه نداد.‬

    ‫جیمز نجوا کرد: «نه ... یه کار دیگه هست که باید بکنیم.» اما کار دیگری نکرد. فقط پاپی را نگاه داشت، لبانش مماس با پیشانی او بودند.‬
                                                                                           ‫پاپی احساس صلح جویی و بی حالی داشت.‬

                                                                                 ‫پاپی گفت: «به من نگفتی خون آشام شدن چطوریه؟»‬

                                                                            ‫جیمز به سادگی گفت: «نمی دونم. قبال این کار رو نکردم.»‬

                                              ‫آنها در حالی که جیمز به آرامی موهای پاپی را نوازش می کرد به آرامی در کنار هم نشستند.‬

     ‫پاپی اندیشید خیلی عجیبه. همه چیز مثل قبله. اما متفاوته. انگار که بعد از اینکه تقریبا در اقیانوس غرق شده خودش را به خشکی رسانده‬
            ‫باشد. همه ترسی که در تمام روز او را از درون له می کرد رفته بود و برای اولین بار در عمرش احساس می کرد کامال ایمن است.‬




                                                               ‫53‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                               ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                  ‫بعد از یک دقیقه دیگر یا بیشتر جیمز دست خود را تکان داد و خودش را تحریک کرد.‬

                                                                                        ‫پاپی پرسید: «ما باید کار دیگه ای بکنیم؟»‬

    ‫جیمز برای جواب دست خود را به دهانش برد. او به سرش تکانی سریع و ناگهانی داد، انگار که تکه ای پارچه را با دندان هایش تکه تکه‬
                                                                                                                        ‫می کند.‬

                                                                              ‫وقتی او مچ دست خود را پایین آورد پاپی خون را دید.‬

                   ‫جریان های کوچکی از خون به سمت بازوی جیمز می رفت. خون به قدری قرمز بود که تقریبا واقعی به نظر نمی رسید.‬

                                                                                          ‫پاپی نفس نفس زد و سرش را تکان داد.‬

   ‫جیمز به نرمی گفت: « خیلی بد نیست. و تو باید این کارو بکنی. بدون خون من در درون تو، وقتی که بمیری خون آشام نمی شی، فقط می‬
                                                                                           ‫میری. مثل هر انسان قربانی دیگه ای.»‬

       ‫پاپی اندیشید و من می خوام زنده بمونم، پس باشه. او چشمانش را بست و به جیمز اجازه داد سر او را به سمت مچ خود راهنمایی کند.‬

     ‫مزه خون نمی داد. یا حداقل مزه خونی را که وقتی پاپی زبانش را گاز می گرفت یا انگشت بریده اش را در دهان می گذاشت می چشید‬
                                                                                       ‫نمی داد. این مزه عجیب بود. قوی و مطبوع.‬

   ‫پاپی با حالت سرگیجه اندیشید مثل اکسیرهای جادویی. و یک بار دیگر احساس کرد ذهن جیمز را لمس می کند. او سرمست و با فشردگی‬
                                                                                                            ‫به آشامیدن ادامه داد.‬

        ‫جیمز به او گفت بسه. خیلی خوردی. اما صدای ذهن او ضعیف تر از آن بود که باید باشد. پاپی بالفاصله هجوم ترس را احساس کرد.‬

                                                                                                        ‫اما باید برات چیکار کنم؟‬

                                 ‫جیمز با صدای بلند گفت: «من خوبم. تویی که برات نگرانم. اگه به قدر کافی نخورده باشی در خطری.»‬

                     ‫خب، جیمز یک متخصص بود. و پاپی خوشحال بود که او اجازه داده است معجون قوی و سکرآور درون او جاری شود.‬

         ‫پاپی از هیجانی که به نظر می رسید او را از درون روشن کرده است لذت می برد. او احساس می کرد خیلی آرام است، خیلی ساکت.‬

                                              ‫و بعد آرامش بدون هشدار شکسته شد. یک صدا آن را شکست. صدایی پر از تعجب خشن.‬

                                            ‫صدا گفت: «داری چی کار می کنی؟» پاپی به باال نگریست و فیلیپ را در درگاه ورودی دید.‬




                ‫‪bia4roman.com‬‬


                                                            ‫63‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                     ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                                       ‫فصل ششم‬
    ‫جیمز به سرعت حرکت کرد. او لیوان پالستیکی کنار میز را برداشت و به پاپی داد. پاپی متوجه شد. در حالی که حس می کرد گیج است و‬
                                  ‫بر بدنش کنترل کمی دارد، یک جرعه از آب نوشید و لبانش را برای شستن هر ذره از خون لیس زد.‬

    ‫فیلیپ در حالی که با قدم های بلند در اتاق راه می رفت تکرار کرد: «داری چی کار می کنی؟» چشمانش روی جیمز قفل شده بودند، که‬
                              ‫خوب بود، زیرا پاپی می کوشید خودش را تکان دهد تا آن طرف گردنش که جیمز نیش زده بود را پنهان کند.‬

     ‫پاپی گفت: «به تو مربوط نیست.» و بالفاصله فهمید که اشتباه کرده است. فیلیپ به ثبات معروف بود و امشب به وضوح متعادل به نظر‬
                                                                                                                     ‫می رسید.‬

                                                                                                        ‫پاپی اندیشید مامان بهت گفته.‬

                                                                     ‫او حرفش را اصالح کرد: «منظورم این بود، که کاری نمی کردیم.»‬

          ‫این حرف فایده ای نداشت. فیلیپ به وضوح در حالتی بود که دنیا را برای خواهرش تهدید می دید. و پاپی واقعا نمی توانست او را‬
                                                                           ‫سرزنش کند. فیلیپ با حالتی عجیب بین آن دو راه می رفت.‬

       ‫پاپی گفت: «جیمز به من دلداری می داد چون من ترسیده بودم.» او حتی سعی نکرد توضیح دهد که چرا جیمز سر او را با دو دستش‬
                                   ‫نگاه داشته است. اما مخفیانه نگاهی به دست جیمز انداخت و دید خیلی نزدیک است اثر زخم محو شود.‬

   ‫جیمز گفت: «می دونی که همه چیز مرتبه.» او نگاه مسحور کننده اش را روی فیلیپ قفل کرد. اما فیلیپ به سختی به او می نگریست. او‬
                                                                                                          ‫به پاپی خیره شده بود.‬

                                            ‫پاپی اندیشید فایده ای نداره. شاید فیل دیوونه تر از اونیه که هیپنوتیزم بشه. یا شاید لجبازتر.‬

   ‫پاپی نگاهی مرددانه به جیمز انداخت که او فقط با تکان نامحسوسی به سرش جواب داد. جیمز نفهمیده بود که مشکل دیگری وجود دارد.‬

   ‫اما هردوی آنها می دانستند که این چه معنایی دارد. جیمز باید می رفت. پاپی احساس کرد که فریب خورده و عاجز شده است. تمام چیزی‬
                        ‫که او می خواست حرف زدن با جیمز بود، تا از یافته جدیدشان لذت ببرد. و نمی توانست. نه با وجود فیلیپ در آنجا.‬

                                                                       ‫او با عصبانیت از فیلیپ پرسید: «حاال چه جوری اومدی اینجا؟»‬

    ‫«مامان رو به اینجا رسوندم. می دونم اون دوست نداره رانندگی کنه. و این رو آوردم.» او جعبه آواز پاپی را روی میز کناری تکان داد. «و‬
                                                   ‫این رو.» او یک جعبه سی دی سیاه را کنار آن گذاشت. «همه موسیقی های محبوبت.»‬

         ‫پاپی احساس کرد خشمش تخلیه می شود. او گفت: «عالیه.» او تحت تاثیر قرار گرفته بود. مخصوصا تا برای این که فیل نگفته بود:‬
                                            ‫«همه موسیقی های محبوب عجیبت.» عبارتی که معموال از آن استفاده می کرد. «ممنونم.»‬

                                                                                       ‫فیل شانه باال انداخت و نگاه تندی به جیمز کرد.‬

                                           ‫پاپی اندیشید فیلیپ بیچاره. برادرش واقعا پریشان به نظر می رسید. و چشمانش ورم کرده بود.‬




                                                              ‫73‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                    ‫پاپی شروع کرد که بگوید: «مامان کجاست؟» که مادرش داخل شد.‬

                      ‫مادرش با لبخندی بسیار ستودنی گفت: «من برگشتم جگر.» سپس متعجب به نظر رسید: «جیمز خوبه که تو اومدی.»‬

                                                      ‫فیل به طرز معنی داری گفت: «آره، اما باید بره. من راه خروج رو نشونش می دم.»‬

               ‫جیمز انرژیش را برای نبردی که نمی توانست برنده آن باشد تلف نکرد. او به سمت پاپی چرخید و گفت: «فردا می بینمت.»‬

    ‫اکنون چشمانش خاکستری به نظر می رسید. خاکستری، نه نقره ای .این فقط برای پاپی بود. نگاهی که هرگز در سال هایی که جیمز را‬
                                                                                                            ‫می شناخت از او ندیده بود.‬

                                    ‫پاپی به نرمی گفت: «خداحافظ جیمز. متشکرم.» او می دانست که جیمز می فهمد او چه منظوری دارد.‬

         ‫طولی نکشید که جیمز خارج شد، همرا با فیلیپ که پشت سرش راه می رفت. این فکر به ذهن پاپی آمد که مانند این است که یک‬
                                                                                                      ‫محافظ دنبال یک آدم شرور برود.‬

   ‫جیمز گفته بود که اگر پاپی به اندازه کافی خون او را نخورد در معرض خطر است. ولی تقریبا بالفاصله این کارشان را قطع کرده بودند. آیا‬
                                                               ‫پاپی به قدر کافی خون خورده بود؟ در غیر این صورت چه اتفاقی می افتاد؟‬

                                                                            ‫پاپی خودش ایده ای نداشت و راهی نبود که از جیمز بپرسد.‬

                                                                      ‫فیل در تمام مسیر خروج از بیمارستان پشت سر جیمز ایستاده بود .‬

    ‫جیمز اندیشید امشب نه. او نمی توانست در آن شب با فیلیپ نورث قراری بگذارد. صبرش تمام شده بود و ذهنش مشغول محاسبه این بود‬
                     ‫که آیا پاپی به قدر کافی خون خورده تا سالم بماند؟ او اندیشید به اندازه کافی خورده. اما اگه بیشتر می خورد بهتر بود.‬

                       ‫فیل در حالی که آنها به سمت گاراژ می رفتند گستاخانه گفت: «فردا می بینیش. خب، فردا برای دیدنش نمی یای.»‬

                                                                                                           ‫«فیل، به من فرصت بده.»‬

        ‫در عوض فیلیپ قدمی به سمت او برداشت و کامال متوقف شد. جیمز هم مجبور شد متوقف شد. فیلیپ به سرعت نفس می کشید و‬
                                                                                            ‫چشمان سبزش می درخشیدند.‬

         ‫فیلیپ گفت: «خب، رفیق، نمی دونم چه فکری کردی که اون کار رو با پاپی کردی، اما از حاال تموم شد. از حاال تو از پاپی دور می‬
                                                                                                                     ‫مونی، فهمیدی؟»‬

   ‫رویای شکستن گردن فیلیپ در ذهن جیمز می رقصید، اما فیل برادر پاپی بود، و در کمال تعجب چشمان سبزش مانند چشمان پاپی بودند.‬

                                                                    ‫جیمز با بی حوصلگی گفت: «من هیچ وقت به پاپی صدمه نمی زنم.»‬

                                        ‫«یه فرصت به من بده. قرار بود که تو اونجا بنشینی و به من بگی نمی خوای به اون حمله کنی؟»‬

    ‫جیمز نمی توانست بالفاصله یک جواب مطرح کند. دیروز او صادقانه می گفت نه، او نمی خواهد به پاپی حمله کند، زیرا این کار به معنای‬
     ‫محکوم کردن خودش و پاپی به مرگ بود. این فقط وقتی بود که پاپی برای خودش یک حکم محکومیت به مرگ بگیرد که جیمز نتواند‬
                                                                                      ‫به خودش اجازه دهد که به احساسات او نگاه کند.‬

    ‫و حاال ... حاال او به پاپی نزدیک شده بود.او باید ذهن پاپی را لمس می کرد و می فهمید که او هرگز شجاع تر و بهتر از چیزی که او می‬
                                                                                ‫اندیشیده نبوده است. حتی مهربان تر و حساس تر.‬




                                                               ‫83‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                     ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫او می خواست دوباره به پاپی نزدیک شود. او در مورد پاپی نگران بود که در مسیری قرار بگیرد که باعث شود گلویش درد بگیرد. او به پاپی‬
                                                                                                                            ‫وابسته بود.‬

                                                                              ‫جیمز همچنین درک می کرد که ممکن است کافی نباشد.‬

      ‫تبادل خون ارتباط قدرتمندی را بین دو طرف ایجاد می کرد. ممکن بود سود بردن از آن ارتباط غلط باشد. یا قدر دانی پاپی از او. او می‬
        ‫بایست تا وقتی که معلوم می شد ذهن پاپی باز است و قدرت تصمیم گیریش مال خودش است از او فاصله می گرفت. این تنها عمل‬
                                                                                               ‫آبرومندانه ای بود که او می توانست بکند.‬

     ‫جیمز تکرار کرد: «آخرین کاری که من می خوام بکنم آسیب زدن به پاپیه. چرا تو نمی تونی این رو درک کنی؟» او با اکراه تالش کرد‬
     ‫وقتی این را می گوید نگاه خیره فیلیپ را جذب کند. و شکست خورد. به نظر می رسید فیلیپ یکی از انسان های نادری باشد که او نمی‬
                                                                                              ‫توانست با اقتدار ذهن آن ها را کنترل کند.‬

     ‫فیلیپ کلماتی را ردیف کرد که به مانند فحش به نظر می رسیدند: «چرا نمی تونم این رو باور کنم؟ چون تو رو می شناسم. تو و دوست‬
         ‫دخترات رو. تو در یه سال شش یا هفت تا دوست دختر داشتی. وقتی از دستشون خسته می شدی مثل آشغال ولشون می کردی.»‬

     ‫جیمز با خوشحالی حواس او را پرت کرده بود زیرا فیل کامال مقابل او بود. جیمز در یک سال به شش دوست دختر نیاز داشت، بعد از دو‬
                                                                                       ‫ماه عالقه بین آنها به طرز خطرناکی قوی می شد.‬

     ‫جیمز گفت: «پاپی دوست دختر من نیست و من ولش نمی کنم.» او از زیرکی خود خوشحال بود. او از دروغ کامل اجتناب می کرد. پاپی‬
                               ‫دوست دختر معمولی او نبود، ضمیرشان به هم پیوسته بود، فقط همین. آنها باید در این مورد حرف می زدند.‬

     ‫«پس داری به من می گی که نمی خوای پاپی رو ول کنی، درسته؟ تو باید بیشتر مطمئن باشی.» فیل بعد از گفتن این جمله کاری کرد‬
                        ‫که احتماال می توانست خطرناک ترین کاری باشد که او در زندگیش کرده است. او از جلو به پیراهن جیمز چنگ زد.‬

    ‫جیمز اندیشید تو یه انسان احمقی. او تصور کرد که همه استخوان های دست فیل را می شکند. یا فیل را بلند می کند و به آن سوی گاراژ‬
                                                                      ‫و روی شیشه جلوی موتورسیکلت یک نفر پرتاب می کند. یا ...‬

                                        ‫جیمز از بین دندان هایش گفت: «تو برادر پاپی هستی. پس بهت یه فرصت می دم که گم بشی.»‬

        ‫فیل یک لحظه به صورت جیمز خیره شد، سپس در حالی که کمی می لرزید عقب رفت، اما به قدر کافی لرزان نبود که ساکت بماند.‬

      ‫او گفت: «تو باید پاپی رو ول کنی. اون یه بیماری جدی داره. اون االن نیاز نداره که یه نفر به زندگیش گند بزنه. اون فقط نیاز داره که‬
                                                                                                 ‫...» او ایستاد و آب دهانش را قورت داد.‬

        ‫ناگهان جیمز احساس کرد بسیار خسته است. او نمی توانست فیل را به دلیل نگران بودن سرزنش کند. ذهن فیل پر از تصاویر واضح‬
       ‫مرگ پاپی بود. معموال جیمز تصاویری کلی در مورد کارهایی که انسان ها می کنند دریافت می کرد. ولی صدای افکار فیلیپ به قدری‬
                                                                                                               ‫بلند بود که او را کر کند.‬

                    ‫حقیقت نیم بند و بهانه فایده نداشت. وقت دروغ های کامل بود. هر چیزی برای قانع کردن فیل و دور کردن جیمز از او.‬

     ‫جیمز گفت: «می دونم که بیماری پاپی جدیه، من تو اینترنت یه مقاله در این مورد پیدا کردم. به همین دلیله که اون اینجاست، آره؟ من‬
                   ‫براش متاسفم. من به پاپی عالقه ندارم، فقط دوستمه، ولی اگه وانمود کنم دوستش دارم باعث می شه حالش بهتر بشه.»‬

       ‫فیلیپ مردد ماند و به سختی و با بدگمانی به جیمز نگریست، سپس آهسته سرش را تکان داد.«دوست بودن یه چیزه، ولی گیج کردن‬
      ‫پاپی غلطه. در آخر، دروغ گفتن برای اون خوب نیست. من حتی فکر هم نمی کنم که این کار باعث می شه اون احساس بهتری داشته‬
                                                                                                          ‫باشه. حال اون خیلی وخیمه.»‬




                                                                ‫93‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                                                         ‫«وخیم؟»‬

       ‫«رنگ پریده و سست. تو پاپی رو می شناسی. تو می دونی اون از هر چیزی هیجان زده می شه. تو نباید با احساساتش بازی کنی.»‬
         ‫فیلیپ چشمانش را تنگ کرد و ادامه داد: «شاید بهتر باشه که یه مدت از اون دور باشی. فقط برای اینکه اون فکر اشتباهی نکنه.»‬

                                                                              ‫جیمز گفت: «هر چی تو بگی.» او واقعا گوش نمی کرد.‬

                               ‫فیلیپ گفت: «باشه، ما توافق کردیم. ولی بهت اخطار می دم، اگه توافق رو بشکنی، به دردسر می افتی.»‬

                                                                          ‫جیمز به این حرف هم گوش نمی کرد، که کاری اشتباه بود.‬

                                                          ‫پاپی در اتاق تاریک بیمارستان دراز کشید و به نفس های مادرش گوش داد.‬

                        ‫او اندیشید تو نخوابیدی، من هم نخوابیدم. تو می دونی که من نخوابیدم، و و من هم می دونم که تو نخوابیدی ...‬

       ‫ولی آنها نمی خواستند حرف بزنند. پاپی به شدت می خواست اجازه دهد مادرش هر چیزی را که آن شب در اتاق اتفاق افتاده بود را‬
                          ‫بداند .اما چطور؟ او نمی توانست راز جیمز را فاش کند و حتی اگر می توانست، مادرش حرف او را باور نمی کرد.‬

   ‫پاپی اندیشید من باید یه راه پیدا کنم، باید. و بعد موج عظیمی از خواب آلودگی او را با خودش برد. امروز طوالنی ترین روز زندگیش بود،‬
                  ‫و او پر از خونی بیگانه بود که با او کاری جادویی می کرد. او نمی توانست چشمانش را باز نگاه دارد. واقعا نمی توانست..‬

    ‫یک پرستار چند بار در طول شب آمد تا عالئم حیاتی او را یادداشت کند، اما پاپی هیچ وقت واقعا بیدار نشد. برای اولین بار در این هفته‬
                                                                                                        ‫ها، دردی مزاحم خواب او نشد.‬

   ‫او صبح روز بعد چشمانش را در حالی باز کرد که احساس گیجی ضعف می کرد. وقتی او نشسته بود نقاط سیاهی در میدان دیدش وجود‬
                                                                                                                            ‫داشت.‬

                                                              ‫مادرش پرسید: «گرسنه هستی؟ اونا این سینی صبحانه رو برات آوردن.»‬

       ‫تخم مرغ های کوچک بیمارستان باعث می شد پاپی احساس تهوع کند. اما چون مادرش او را با نگرانی تماشا می کرد، پاپی قبل از‬
                                                                ‫اینکه برای شستن دست و صورتش برود با غذای درون سینی بازی کرد.‬

                                                              ‫پاپی در حمام گردنش را بررسی کرد. در کمال تعجب اثری از زخم نبود.‬

                                                                            ‫وقتی او از دستشویی خارج می شد مادرش گریه می کرد.‬

         ‫نه سیلی از اشک، نه هق هق کردن. فقط چشمانش را به یک دستمال کاغذی می مالید. اما پاپی نمی توانست این را تحمل کند.‬

                                                                                  ‫«مامان، اگه تو نگرانی که بهم بگی من می دونم.»‬

                                                                ‫این کلمات قبل از اینکه پاپی بتواند بیاندیشد از دهانش بیرون ریختند.‬

                          ‫مادرش با ترس بیشتری تکان خورد. او با سرازیر شدن اشک بیشتری به پاپی خیره شد. «جگر، تو می دونی؟»‬

   ‫پاپی گفت: «من می دونم چه بیماری ای دارم و می دونم حالم چقدر وخیمه.» به طور عجیبی اگر این کار غلط بود، خیلی دیر شده بود.‬
                                                                        ‫«وقتی تو و کلیف با پزشک ها حرف می زدین من شنیدم.»‬

                                                                                                                 ‫«اوه، خدای من.»‬




                                                              ‫14‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
       ‫پاپی از خود پرسید من چی می تونم بگم؟ مشکلی نیست مامان، چون قرار نیست من بمیرم، قراره خون آشام بشم. نمی تونم مطمئن‬
                   ‫باشم، چون در تغییر چیزی هست که نمی شه کنترل کرد، ولی با کمی شانس، من می تونم چند هفته دیگه خون بمکم.‬

                                                        ‫با آمدن این افکار، او نباید از جیمز می پرسید چقدر طول می کشد تا تغییر کند.‬

       ‫مادرش نفس آرام و عمیقی کشید. «پاپی، می خوام بدونی چقدر دوستت دارم. کلیف و من هر کاری می کنیم. هر کاری. ما می تونیم‬
        ‫کمکت کنیم. اون همین حاال داره به پروتکل های بالینی نگاه می کنه. مطالعه های تجربی ای که پزشک ها سعی می کنن راه های‬
                                                       ‫جدیدی برای درمان مردم پیدا کنن. اگه ما فقط بتونیم زمان بخریم تا یه دارو ...»‬

    ‫پاپی نمی توانست این را تحمل کند. او می توانست درد مادرش را حس کند. دقیقا. در واقع به نظر می رسید این امواج در گردش خونش‬
                                                                                                ‫می گردند و او را گیج می کنند.‬

                                                                            ‫او اندیشید این خون منه. کاری می کنه که من تغییر کنم.‬

             ‫او به محض اندیشیدن به این موضوع نزد مادرش رفت. می خواست او را بغل کند، و او برای برخاستن به کمک احتیاج داشت.‬

    ‫پاپی گفت: «مامان من نترسیدم. نمی تونم توضیح بدم اما من نترسیدم. نمی خوام تو برام ناراحت باشی.» او شانه های مادرش را گرفت.‬

             ‫مادر پاپی فقط او را محکم گرفت، انگار که مرگ ممکن است سعی کند در آن لحظه پاپی را از دست او برباید، او می گریست.‬

                        ‫پاپی هم می گریست. واقعا می گریست، زیرا اگر او واقعا قرار نبود بمیرد، قرار بود چیزهای زیادی را از دست بدهد.‬

       ‫زندگی قبلیش، خانواده اش، هر چیزی که دوستش داشت. گریستن به او احساس خوبی می داد، چیزی بود که پاپی به آن نیاز داشت.‬

                                                                              ‫اما وقتی گریه اش تمام شد، سعی کرد دوباره گریه کند.‬

        ‫پاپی گفت: «تنها چیزی که نمی خوام اینه که تو ناراحت و نگران باشی.» و به مادرش نگریست. «می شه فقط سعی کنی که اینطور‬
                                                                                                             ‫نباشی؟ به خاطر خدا؟»‬

       ‫او اندیشید اوه، خدای من، دارم مثل یه زن جوون می شم. قدیسه پاپی. و در واقع هستم، اگه واقعا بمیرم، باید همیشه لگد بزنم و جیغ‬
                                                                                                                           ‫بکشم.‬

       ‫او تاکنون نتوانسته بود مادرش که از اشک ریختن خودداری می کرد را آرام کند. تمام چیزی که او می گفت این بود: «سعی می کنم،‬
                                                                                                 ‫جگر.» اما لبانش می لرزیدند.‬

   ‫قدیسه پاپی به اطراف نگریست، به طرز بدی ناراحت شده بود، تا اینکه موج دیگری از گیجی به او کمک کرد. او به مادرش اجازه داد تا او‬
                                                                                                    ‫را به درون تخت خواب برگرداند.‬

                                           ‫و بعد از آن بود که سرانجام پاپی راهی برای طرح کردن سوالی که نیاز داشت بپرسد پیدا کرد.‬

   ‫پاپی به آرامی گفت: «مامان، اگه راهی برای درمان من نباشه، مثال تو بقیه کشورها یا هر چیزی، و من بنونم برم اونجا و بهتر خوب بشم،‬
    ‫اما هیچ وقت اجازه ندن من برگردم چی کار می کنین؟ منظورم اینه که، شما می دونین من سالمم، اما هیچوقت دوباره نمی تونین من رو‬
                                                    ‫ببینین.» او با اشتیاق به مادرش نگریست. «قبول می کنین من این کار رو بکنم؟»‬

     ‫مادرش مشتاقانه جواب داد: «جگر، من می خوام تو درمان بشی حتی اگه مجبور بشی بری ماه. تا وقتی خوشحال باشی.» او یک لحظه‬
                                             ‫مکث کرد، سپس حرفش را از سر گرفت: «اما، جگر، چنین جایی نیست. آرزو می کنم بود.»‬

                                     ‫«می دونم.» پاپی به آرامی به بازوی مادرش ضربه زد. «فقط سوال می کردم. دوستت دارم، مامان.»‬




                                                               ‫04‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                     ‫جلد اول دنیای شبانه‬
       ‫کمی بعد از صبح دکتر فرانکلین و دکتر لوفنوس وارد شدند. مواجه شدن با آنها آن قدر که پاپی انتظار داشت بد نبود، اما وقتی آنها از‬
     ‫وضعش تعجب می کردند، احساس می کرد یک آدم دورو است. «حالت عجیبیه.» آنها در مورد زمان استاندارد و این واقعیت که دو مورد‬
    ‫سرطان مشابه هم نیستند و مردمی که می دانستند تا حدودی سرطان را شکست داده اند صحبت می کردند. قدیسه پاپی از درون عذاب‬
                            ‫می کشید، اما می شنید و با سر تایید می کرد، تا اینکه آنها شروع به صحبت در مورد آزمایشات بیشتر کردند.‬

                               ‫دکتر لوفنوس گفت: «ما می خوایم یه آنژیوگرام و یه الپاروتومی انجام بدیم. حاال یه آنژیوگرام اینه که ...»‬

                                                  ‫پاپی قبل از اینکه او حرفش را تمام کند گفت: «لوله هایی که به ورید من می چسبن؟»‬

                   ‫همه به او زل زدند. سپس دکتر لوفنوس لبخندی اندوهبار تحویل او داد. «به نظر می رسه که تو در این مورد خوندی.»‬

        ‫پاپی گفت: «نه، من فقط ... من فکر می کنم که یه چیزایی یادم می یاد.» او می دانست که از کجا عکس می گرفتند. از ذهن دکتر‬
   ‫لوفنوس. پاپی احتماال باید به جای بیشتر صحبت کردن اطالعاتش را می پوشاند، اما او خیلی غمگین بود. «و الپاروتومی یه عمل جراحیه،‬
                                                                                                                               ‫درسته؟»‬

                        ‫دکتر لوفنوس و دکتر فرانکلین نیم نگاهی رد و بدل کردند. دکتر فرانکلین گفت: «یه عمل جراحی اکتشافی، آره.»‬

     ‫«اما من به این آزمایش ها احتیاج ندارم، دارم؟ منظورم اینه که شما کامال می دونین من چه بیماری ای دارم. و آزمایش ها بهم آسیب‬
                                                                                                                              ‫می زنن.»‬

                                                                 ‫مادرش به آرامی گفت: «پاپی.» اما دکتر لوفنوس به آهستگی پاسخ داد.‬

    ‫خب، بعضی وقتا ما به آزمایش هایی نیاز داریم که ماهیت یه بیماری رو تایید کنن. ولی در مورد تو، نه، پاپی. ما واقعا به اون آزمایش ها‬
                                                                                                         ‫نیاز نداریم. ما کامال مطمئنیم.»‬

                                                        ‫پاپی به سادگی گفت: «پس نمی فهمم چرا باید آزمایش بدم. من باید برم خونه.»‬

   ‫دو پزشک به یکدیگر و سپس به مادر پاپی نگریستند. سپس سه بزرگ سال بدون اینکه حتی تالش مالیمی در این مورد بکنند، به راهرو‬
                                                                                                                      ‫رفتند تا بیاندیشند.‬

                                                                                   ‫وقتی آنها بازگشتند پاپی می دانست پیروز شده است.‬

     ‫دکتر فرانکلین به آرامی گفت: « تو می تونی بری خونه پاپی. حداقل تا زمانی که بیماری رشد کنه. پرستار به مادرت می گه مراقب چی‬
                                                                                                                        ‫باشه.»‬

                                   ‫اولین کاری که پاپی کرد زنگ زدن به جیمز بود. او با صدای زنگ جواب داد و گفت: «حالت چطوره؟»‬

              ‫پاپی گفت: «گیجم. ولی کامال خوبم.» مادرش بیرون اتاق در حال گفتوگوی زمزمه واری با پرستار بود. «دارم می یام خونه.»‬

       ‫جیمز گفت: «بعد از ظهر امروز می یام. وقتی فکر می کنی یه ساعت تنهایی به من زنگ بزن. و پاپی، به فیل نگو من دارم می یام.»‬

                                                                                                                           ‫«چرا نگم؟»‬

                                                                                                                 ‫«بعدا توضیح می دم.»‬

     ‫وقتی پاپی به خانه رسید، مورد عجیبی وجود داشت. کلیف و فیل آنجا بودند. همه از دیدن او خوشحال شدند، در حالی که می کوشیدند‬
     ‫وانمود کنند مورد عجیبی پیش نیامده است. و پاپی شنیده بود که پرستار به مادرش گفته بود که بهتر است سعی کنند عادی عمل کنند.‬




                                                                ‫14‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫پاپی با گیجی اندیشید مثل روز تولدمه. مثل یه تولد ناجور و مهم و فارغ التحصیل شدن یه نفر. هر لحظه ممکن بود زنگ خانه برای به بار‬
                                                                 ‫نشستن یک قرارداد به صدا در بیاید. اتاق خواب پاپی مثل یک باغ بود.‬

     ‫پاپی احساس بدی در مورد فیل داشت. فیل خیلی ناراحت و خیلی شجاع بود. پاپی می خواست همانطور که به مادرش دلداری داد به او‬
                                                                                                       ‫دلداری دهد. اما چطور؟‬

                     ‫پاپی دستور داد: «بیا اینجا.» او تصمیم به یک کار صریح گرفت. و وقتی فیل اطاعت کرد، پاپی او را محکم بغل کرد.‬

                     ‫فیل نجوا کرد: «تو خوب می شی. می دونم که می شی. هیچ کس نمی خواد بعد از تو زندگی کنه، حتی با لج بازی.»‬

                                                         ‫بعد از آن بود بود که پاپی درک کرد چگونه به شکلی ناجور موفق نشده است.‬

                                                                                     ‫وقتی می خواست برود، احساس کرد گیج است.‬

                            ‫کلیف به آرامی گفت: «ممکنه استراحت تو رو بهتر کنه.» و مادر پاپی به او کمک کرد تا به تخت خواب برود.‬

                                                     ‫وقتی مادرش دور تخت خواب راه می رفت، پاپی به سادگی گفت: «بابا می دونه؟»‬

            ‫«من سعی کردم دیروز با اون تماس بگیرم، ولی اهالی ایستگاه گفتن اون به یه جایی تو ورمونت رفته. اونا نمی دونستن کجا.»‬

   ‫پاپی سر تکان داد. به نظر می رسید جابجایی روش پدرش باشد. او یک مجری تلویزیون بود. وقتی که دیگر یک نقاش یا شعبده باز نبود.‬
          ‫او از مادر پاپی طالق گرفته بود چون هیچ کدام از آن کارها خوب نبودند. یا حداقل آن قدر خوب نبودند که پول کافی به دست آورد.‬

     ‫کلیف تمام چیزهایی را که پدر پاپی نداشت، داشت. مسئولیت پذیری، نظم، سخت کوشی، او کامال به درد مادر پاپی و فیل می خورد. آن‬
                                                    ‫قدر که بعضی اوقات پاپی احساس می کرد او انگار به خانواده اش اضافه شده است.‬

                                                                                      ‫پاپی به آرامی گفت: «من از پدر محروم شدم.»‬

    ‫مادرش گفت: «می دونم، بعضی وقتا منم این احساس رو دارم.» پاپی تعجب کرد. سپس مادرش قاطعانه گفت: «پیداش می کنیم، پاپی.‬
                                                                                                 ‫همین که بشنوه، می خواد برگرده.»‬

                                                 ‫پاپی امیدوار بود اینچنین باشد. او فکر نمی کرد فرصتی برای دیدن پدرش داشته باشد.‬

      ‫یک ساعت یا خیلی کمتر تا شام مانده بود که فیل و کلیف برای کار کردن رفتند و مادر پاپی چرت زد. اکنون پاپی برای یک تماس با‬
                                                                                                             ‫جیمز فرصت داشت.‬

     ‫جیمز گفت: «همین حاال می یام. بذار لباس بپوشم.» ده دقیقه بعد او وارد اتاق خواب پاپی شد. پاپی به طرز عجیبی احساس خجالت می‬
                                                 ‫کرد. چیزی بین او و جیمز تغییر کرده بود. آنها فقط بهترین دوستان هم بودند، نه بیشتر.‬

        ‫آنها حتی به هم سالم نکردند. همین که جیمز وارد شد، چشمانشان در هم قفل شدند. و بعد در لحظه ای بی پایان، فقط به هم می‬
                                                                                                                  ‫نگریستند.‬

          ‫اکنون، وقتی که پاپی تپش سریعی را در قفسه سینه اش حس می کرد که همیشه وقتی که جیمز را می دید می آمد، این جوشش‬
                                        ‫شیرینی خالص بود. جیمز به پاپی اهمیت می داد. پاپی می توانست این را در چشمان جیمز ببیند.‬

       ‫مغز پاپی نجوا کرد یه دقیقه صبر کن، منتظر باش. سالحت رو در نیار. اون به تو اهمیت می ده، آره، اما نگفته عاشقته. اینا با هم فرق‬
                                                                                                                              ‫دارن.‬

                                 ‫پاپی با متانت به ذهنش گفت خفه شو. بعد باصدای بلند گفت: «چرا نمی خوای فیل بدونه تو اینجایی؟»‬




                                                             ‫34‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫جیمز بادشکن سبکش را کناری انداخت و روی تخت خواب پاپی نشست. او با ژست فراموشی گفت: «خب، من نمی خواستم مزاحم بشه.‬
                                                                                                                     ‫دردت چطوره؟»‬

   ‫پاپی گفت: «رفته. این عجیب نیست؟ من در تمام شب قبل هوشیار نبودم. و یه چیز دیگه هم هست. فکر می کنم خیره شدم به ... خب،‬
                                                                                          ‫می تونم فکرهای مردم رو بخونم.»‬

      ‫جیمز تا حدودی لبخند زد، فقط یک گوشه لبش باال رفت. «خوبه. نگران بودم که ...» او ساکت شد و رفت تا دستگاه پخش سی دی‬
                                                                                                                   ‫پاپی را روشن کند.‬

     ‫جیمز گفت: «نگران بودم شب قبل خون کافی نخورده باشی.» او دو باره سر جایش نشست. «تو باید وقت بیشتری داشته باشی تا ... و‬
                                                                                                      ‫من بهت وقت می دم.»‬

    ‫پاپی چیزی لرزاننده را درون خودش حس کرد. دردش رفته بود. او تاکنون حس می کرد ترسیده است اما فقط به دلیل اهمیت کاری که‬
          ‫آنها می خواستند بکنند بود، این راهی برای نزدیک تر شدن به جیمز یا تغذیه کردن از او نبود. آنها داشتند پاپی را تغییر می دادند.‬

     ‫« تنها چیزی که نمی فهمم اینه که چرا قبال من رو نیش نزدی.» صدای پاپی آرام بود، اما در حالی که حرف می زد می فهمید که یک‬
                                                                                                   ‫سوال جدی مقابل آنهاست.‬

                               ‫پاپی به آرامی گفت: «منظورم اینه که تو این کارو با میشل و ژاکلین کردی، نکردی؟ و با دخترای دیگه؟»‬

                   ‫جیمز نگاهش را برگرداند ولی با لحنی محکم پاسخ داد: «من با اونا خون مبادله نکردم. ولی ازشون تغذیه کردم، آره.»‬

                                                                                                                    ‫«ولی از من نه.»‬

       ‫جیمز نگاهش را به سمت پاپی باال آورد. «نه. چطوری می تونم توضیح بدم؟ پاپی، خون گرفتن می تونه چیز خیلی متفاوتی باشه، و‬
    ‫ارشدها دوست ندارن این اتفاق بیفته، مگر برای تغذیه. همه اونا می گن که شما می تونین شادی شکار رو حس کنین. و این تمام چیزیه‬
                                                                                                            ‫که من قبال حس کردم.»‬

                                           ‫پاپی با سرتایید کرد، و کوشید از این امر احساس رضایت کند. او نپرسید که ارشدها که بودند.‬

         ‫جیمز گفت: «به عالوه، این می تونه خطرناک باشه. این کار می تونه با نفرت انجام بشه، و می تونه بکشه. منظورم کشتن ابدیه.»‬

                                                                        ‫پاپی تقریبا از این امر مبهوت مانده بود. «تو کسی رو نکشتی.»‬

    ‫جیمز به او خیره شد. هوای بیرون ابری بود و چراغ اتاق خواب پاپی کم نور بود. این باعث شد که صورت جیمز رنگ پریده و چشمانش‬
                                                                                                             ‫نقره ای شود.‬

    ‫جیمز گفت: «ولی من این کار رو کردم.» صدایش یک نواخت و اندوهبار بود. «من یه نفر رو بدون اینکه خون کافی مبادله کنم کشتم،‬
                                                                                      ‫برای همین اون به صورت خون آشام برنگشت.»‬




                                                              ‫44‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                                    ‫فصل هفتم‬
      ‫پاپی با لحنی یک نواخت گفت: «پس تو می بایست دلیلی داشته باشی.» وقتی جیمز به او نگریست او شانه باال انداخت. «من تو رو می‬
                                                       ‫شناسم.» او جیمز را به قدری می شناخت که هرگز کسی را آن گونه نشناخته بود.‬

       ‫جیمز نگاهش را برگرداند. «دلیلی ندارم، اما یه موقعیت خاص بود. می تونی بگی برای اون کارم برنامه ریزی کرده بودن. اما من هنوز‬
                                                                                                                   ‫کابوس می بینم.»‬

    ‫صدای او بسیار خسته و بسیار اندوهگین بود. پاپی اندیشید که آن دنیا متروک و پر از راز بود. و جیمز رازی بزرگ تر از راز همه از جمله او‬
                                                                                                                       ‫را حفظ می کرد.‬

   ‫پاپی گفت: «باید برای تو ناراحت کننده بوده باشه.» به سختی معلوم بود که او بلند حرف می زند. «منظورم اینه که زندگیت شامل این می‬
                                                                                                     ‫شه. به کسی نگو. وانمود کن ...»‬

                                                                      ‫«پاپی.» جیمز ارتعاشی از احساسی سرکوب شده بروز داد. «نکن.»‬

                                                                                                             ‫«باهات همدردی نکنم؟»‬

    ‫جیمز سرش را تکان داد. «هیچکس قبال حتی نفهمیده بود.» او بعد از مکثی گفت: «چطور می تونی نگران من باشی؟ با وجود چیزی که‬
                                                                                                                   ‫باهاش مواجهی؟»‬

                                                                                               ‫«فکر می کنم چون بهت عالقه مندم.»‬

                                        ‫جیمز گفت: «و من فکر می کنم به این خاطره که من با تو مثل میشل یا ژاکلین رفتار نمی کنم.»‬

    ‫پاپی به صورت مجسمه وار او نگریست، به موجی موهای قهوه ای که مانند ابریشم بر پیشانی او ریخته بود، و نفس خود را حبس کرد. او‬
                                                                                  ‫در ذهنش فرمان داد بگو عاشقتم، بگو، پسر احمق.‬

  ‫اما ذهن آن دو به هم متصل نبود، و جیمز کمترین نشانه ای از شنیدن نشان نداد. او در عوض سریع چرخید. «بهتره شروع کنیم.» او ایستاد‬
                      ‫و پرده پنجره را کشید. او با صدای یک استاد مدعو گفت: «نور خورشید مانع تمام قدرت های خون آشام ها می شه.»‬

   ‫پاپی از این وقفه برای رفتن سراغ دستگاه پخش کننده بهره برد. موسیقی به یک آهنگ کالب هلندی تغییر کرد که برای رقص تپنده هلند‬
      ‫خوب بود، ولی رمانتیک نبود. پاپی روی یک دکمه کوبید و یک اهنگ پرتغالی شروع شد. بعد او پارچه حریر آویزان دور تخت خوابش را‬
              ‫کنار زد. وقتی او دوباره نشست، او و جیمز در دنیای کوچک خودشان بودند، تاریک و منزوی، محصور با پوسته سفید تخم مرغ.‬

       ‫پاپی به نرمی گفت: «آماده ام.» و جیمز به طرف او خم شد. حتی در آن فضای نیمه تاریک پاپی حس می کرد به وسیله چشمان جیمز‬
                                          ‫هیپنوتیزم می شود. چشمان او مانند پنجره هایی به جایی دیگر بودند، جایی دور و جادویی.‬

                                                     ‫پاپی اندیشید دنیای شبانه، و وقتی جیمز او را در دستانش گرفت چانه اش را کج کرد.‬

                                                                           ‫اکنون سوزش لذت بخش در گردنش دوبرابر اذیتش می کرد.‬




                                                               ‫54‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫اما بهترین چیز آن بود که ذهن جیمز ذهن او را لمس می کرد. او حس یکی شدن می کرد، که ناگهان کامل شد. این حس مانند نور ستاره‬
                                                                                                                   ‫در او پخش شد.‬

    ‫یک بار دیگر پاپی حس کرد آنها ذوب می شوند، حل می شوند و در هر جا که لمس کنند با هم آمیخته می شوند. پاپی می توانست نبض‬
                                                                               ‫جیمز را که در بدنش پژواک می یافت حس کند.‬

                                                                     ‫نزدیک تر، نزدیک تر، و بعد او به عقب کشیده شدن را حس کرد.‬

                                                                                                             ‫«جیمز؟ مشکل چیه؟»‬

      ‫او به پاپی گفت: « هیچی. اما پاپی می توانست حس کند که این کامال درست نیست. جیمز می کوشید ارتباط بینشان را ضعیف کند. اما‬
                                                                                                                             ‫چرا؟»‬

                                               ‫«پاپی، من نمی خوام تو رو به چیزی مجبور کنم. چیزی که ما حس می کنیم ساختگیه.»‬

         ‫ساختگی؟ این حس واقعی ترین چیزی بود که پاپی تا کنون تجربه کرده بود. واقعی تر از واقعیت. در وسط لذت، پاپی موجی از خشم‬
                                                                                                 ‫آزاردهنده را درون جیمز حس کرد.‬

    ‫جیمز گفت: «منظورم اینطور نبود. در افکار او ناامیدی وجود داشت. برای اینه که تو نمی تونی جلوی پیمان خونی مقاومت کنی. اگه از من‬
                                                                     ‫متنفر باشی نمی تونی جلوش رو بگیری. این زیبا نیست که ...»‬

               ‫پاپی اهمیتی به زیبایی نشان نمی داد. او پیروزمندانه از جیمز پرسید: «اگه نمی تونی جلوش رو بگیری، چرا تالش می کنی؟»‬

                ‫پاپی چیزی مانند خنده ذهنی را شنید، و بعد در حالی موجی از انرژی خالص آنها را به اطراف حرکت می داد به هم چسبیدند.‬

   ‫پاپی وقتی جیمز سرش را بلند کرد اندیشید پیمان خونی. مهم نبود که جیمز نمی گفت عاشق اوست. اکنون آنها به هم متصل بودند. چیزی‬
                                                                                                               ‫این را تغییر نمی داد.‬

       ‫و برای لحظه ای یا بیشتر پاپی می توانست تضمین دهد که پیمان به وسیله گرفتن خون جیمز است. او اندیشید سعی کن و جلوش رو‬
                                                     ‫بگیر. و وقتی جیمز به نرمی خندید او از جا پرید. «دوباره ذهنم رو می خونی؟»‬

      ‫« نه دقیقا. تو بازتابش می کردی. و تو این کار خیلی خوب بودی. تو می تونی یه تله پات قوی بشی.» جالب بود اما پاپی اکنون احساس‬
              ‫قدرت نمی کرد. او ناگهان حس می کرد بچه گربه ای ضعیف است. اعضای بدنش مانند گلی پژمرده بودند. او نیاز داشت که ...‬

                                 ‫جیمز نجوا کرد: «می دونم.» او در حالیکه هنوز پاپی را نگاه داشته بود، یک مچش را در دهانش گذاشت.‬

                                                                                      ‫پاپی با باال بردن یک دستش او را متوقف کرد.‬

                                                                     ‫«جیمز، قبل از اینکه من تغییر کنم چند بار باید این کارو بکنیم؟»‬

   ‫جیمز با آرامش گفت: «فکر می کنم یه بار دیگه. من این دفعه خون زیادی گرفتم، و می خوام تو هم همین کارو بکنی. و دفعه بعدی که ما‬
                                                                                                             ‫این کارو می کنیم ...»‬

                                           ‫پاپی اندیشید من خواهم مرد. خب، حداقل می دونم چقدر دیگه مثل یه انسان زندگی می کنم.‬

       ‫لبان جیمز به اندازه واقعی با نیش های ظریف بازگشت، و او آن را در مچش فرو کرد. در این حرکت چیزی مارمانند بود. خون همرنگ‬
                                                                                         ‫شربت درون کمپوت گیالس جوشید.‬

                                                         ‫وقتی پاپی به جلو خم شد، و لب هایش از هم جدا شدند، ضربه ای به در خورد.‬




                                                             ‫64‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                                ‫پاپی و جیمز گناهکارانه منجمد شدند.‬

   ‫ضربه ای دیگر به در خورد. به نظر می رسید پاپی نمی تواند در وضعیت گیج و آشفته اش حرکت کند. تنها فکری که به ذهنش می رسید،‬
                                                                                                                     ‫"آه لطفا" بود.‬

                                                                                                                          ‫لطفا نذار.‬

                                                                                                                         ‫در باز شد.‬

                                                                                                                               ‫فیل.‬

                                       ‫فیلیپ قبل از اینکه سرش را داخل کند شروع به صحبت کرده بود. «پاپی، بیداری؟ مامان گفته ...»‬

                                              ‫او ناگهان حرفش را قطع کرد و به طرف کلید برق روی دیوار جهید. ناگهان اتاق روشن شد.‬

                         ‫پاپی با ناامیدی اندیشید آه وحشتناکه. فیل به پارچه غبار مانند دور تخت خواب خیره شده بود. پاپی به او نگریست.‬

    ‫او پرسید: «چه خبره؟» و قبل از اینکه پاپی بتواند ذهنش را برای پاسخ دادن آماده کند، او دستش را دراز کرد و جیمز را از بازویش گرفت.‬

                                                                                         ‫پاپی گفت: «فیل، نکن. فیل، توی احمق ...»‬

                                                                  ‫فیل با خشم به جیمز گفت: «ما قراری داشتیم. و تو اون رو شکستی.»‬

    ‫اکنون جیمز هم به بازوی فیل چنگ زده بود، همانقدر محکم که فیل بازوی او را گرفته بود. پاپی از این که آنها داشتند با هم درگیر شده‬
                                                                                                        ‫بودند احساس ترس می کرد.‬

                                                                     ‫پاپی تنها می توانست بیاندیشد آه خدا. او احساس حماقت می کرد.‬

                                                        ‫جیمز از میان دندان های قفل شده اش به فیل گفت: «تو اشتباه فکر می کنی.»‬

      ‫«چه فکر اشتباهی؟ من اینجا اومدم و شما دو تا رو توی تخت خواب پیدا کردم، با پرده کشیده، و تو می گی من اشتباه فکر می کنم؟»‬

                                                                      ‫پاپی اصالح کرد: «روی تخت خواب.» ولی فیل به او توجه نکرد.‬

   ‫جیمز فیل را تکان داد. او این کار را کامال راحت و با حرکتی خفیف کرد، و سر فیل به جلو و عقب تکان خورد. پاپی فهمید که جیمز اکنون‬
                                         ‫کامال معقول نیست. او پایه صندلی فلزی را به یاد آورد و تصمیم گرفت اکنون وقت مداخله است.‬

    ‫او گفت: «بریم.» و بین دو پسر که به دستان هم چنگ زده بودند قرار گرفت. «عجله کنین پسرها.» و بعد ناامیدانه خطاب به فیلیپ ادامه‬
                                                       ‫داد: «فیل، می دونم که نمی فهمی، ولی جیمز سعی می کنه به من کمک کنه ...»‬

   ‫«کمکت کنه؟ این طور فکر نمی کنم.» و بعد به جیمز گفت: «پاپی رو ببین. نمی تونی ببینی که این تظاهر احمقانه اون رو ضعیف تر می‬
                                       ‫کنه؟ هر بار که تو رو باهاش پیدا کردم، اون مثل کاغذ سفید بود. تو فقط اوضاع رو بدتر می کنی.»‬

                  ‫جیمز با خشم به فیل گفت: «تو چیزی در این مورد نمی دونی.» اما پاپی هنوز چیزی در جمله های قبل را هضم می کرد.‬

                                                      ‫پاپی گفت: «احمقانه؟ تظاهر؟» صدای او خیلی بلند نبود ولی همه چیز متوقف شد.‬

                                                                                                          ‫هر دو پسر به او نگریستند.‬




                                                              ‫74‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
      ‫پس همه اشتباه کرده بودند. پاپی متوجه شد که اگر همه سرشان را در همان حالت نگاه دارند، می شود از اتفاقات بعدی اجتناب کرد. اما‬
                                                                                                        ‫هیچ کدام این کار را نکردند.‬

                                                                          ‫فیل به پاپی گفت: «متاسفم. نمی خواستم اینو بهت بگم ...»‬

                                                                                                    ‫جیمز وحشیانه گفت: «خفه شو.»‬

     ‫«ولی باید این کارو بکنم. این احمق باهات بازی می کنه. اون به این اعتراف کرد. اون گفت که برات احساس تاسف می کنه، و فکر می‬
                                             ‫کنه تظاهر به این که تو رو دوست داره باعث می شه تو احساس بهتری داشته باشی.»‬

                                                ‫پاپی دوباره گفت: «تظاهر؟» و نشست. وزوزی در سرش و فورانی در قفسه سینه اش بود.‬

                                                                                        ‫جیمز گفت: «پاپی، اون احمقه، گوش کن ...»‬

  ‫اما پاپی گوش نمی کرد. مشکل این بود که او می توانست حس کند فیل چقدر متاسف است. این خیلی متقاعد کننده تر از خشم بود. فیلیپ‬
                                                                   ‫صادق، رک و قابل اعتماد بود. فیلیپ تقریبا هرگز دروغ نمی گفت.‬

                                                                  ‫او اکنون دروغ نمی گفت. که به این معنا بود که جیمز تظاهر می کرد.‬

                                                                                                                       ‫زمان طغیان.‬

    ‫تو خطاب به جیمز نجوا کرد: «تو ... تو ...» پاپی نمی توانست به فحشی به قدر کافی بد بیاندیشد. او به دلیلی احساس بیشتر ناراحت شدن‬
   ‫و بیشتر مورد خیانت قرار گرفتن نسبت به قبل را می کرد. او می اندیشید که جیمز را می شناسد، او به طور مطلق به جیمز اعتماد کرده بود.‬
                                                        ‫که باعث می شد حس خیانت بدتر شود. «پس اون تظاهر می کرد؟ همین طوره؟»‬

   ‫صدایی درونی به او می گفت که صبر کند و بیاندیشد. که او دلیلی برای تصمیم قاطع نداشت. اما همچنین او دلیلی نداشت که به صداهای‬
                                                 ‫درونی گوش دهد. خشمش مانع می شد که بیاندیشد که آیا دلیل خوبی برای خشم دارد.‬

   ‫پاپی نجوا کرد: «تو فقط برام حس تاسف می کنی؟» و ناگهان تمام غضب و اندوهی که او در یک روز و نیم اخیر سرکوب کرده بود فوران‬
                              ‫کرد. او از خشم کور شده بود و چیزی اهمیت نداشت که جیمز همان قدر که او آسیب دیده بود آسیب ببیند.‬

                             ‫جیمز به سختی نفس می کشید و سریع حرف می زد. «پاپی این برای اینه که من نمی خواستم فیل بدونه ...»‬

   ‫پاپی با خشم گفت: «تعجبی نداره.» او ادامه داد: «تعجبی نداره که تو بهم نمی گفتی دوستم داری. تعجبی نداره که تو هر کاری کردی، اما‬
                                    ‫هرگز من رو نبوسیدی. خب، من تاسفت رو نمی خوام ...» او حتی نگران نبود که فیلیپ گوش می کند.‬

                                                        ‫فیلیپ فریاد زد: «هر کاری چیه؟ هر کاری چیه؟ من تو رو می کشم، راسموسن.»‬

      ‫او به طرف جیمز خیز برداشت. جیمز خم شد تا مشت فقط به موهایش بخورد. فیل دوباره به جلو رفت و جیمز به کناری پیچید و او را از‬
                                                                                                                       ‫پشت گرفت.‬

       ‫پاپی صدای دویدن روی پله ها را از هال شنید. مادرش با ترس نفس نفس زد: «چه اتفاقی افتاده؟» و منظره اتاق خواب پاپی را بررسی‬
                                                                                                                          ‫کرد.‬

               ‫کلیف تقریبا در همان لحظه پشت سر مادر پاپی ظاهر شد. او پرسید: «کی فریاد می کشید؟» آرواره اش تقریبا راست شده بود.‬

     ‫جیمز با خشم در گوش فیلیپ گفت: «االن تو کسی هستی که اون رو در خطر قرار می دی.» او مهلک، وحشی و غیر انسانی به نظر می‬
                                                                                                                             ‫رسید.‬




                                                              ‫84‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                         ‫پاپی فریاد زد: «بذار برادرم بره.» در یک لحظه چشمانش با اشک خیس شدند.‬

           ‫مادر پاپی گفت: «اوه، خدای من، عزیزم.» او با دو قدم کنار تخت خواب بود و پاپی را بغل کرده بود. «شما پسرها از اینجا برین.»‬

                             ‫بی رحمی از صورت جیمز پاک شد و او فیلیپ را رها کرد. «ببین، من متاسفم. من باید این رو بگم. پاپی ...»‬

                                                                                         ‫فیلیپ یک آرنجش را به شکم جیمز کوفت.‬

    ‫این ضربه به جیمز به اندازه یک انسان آسیب نرساند، ولی پاپی دید وقتی که جیمز که خم شده بود راست شد غضب صورتش را پر کرده‬
                                                                     ‫بود. او فیلیپ را بلند کرد و او را با سر به طرف کمد پاپی انداخت.‬

                                                                             ‫مادر پاپی ناله ای بیرون داد. کلیف بین فیل و جیمز پرید.‬

                                     ‫او غرید: «کافیه.» و خطاب به فیل گفت: «خوبی؟» و بعد خطاب به جیمز گفت: «موضوع سر چیه؟»‬

                                                     ‫فیل سرش را با گیجی می مالید. جیمز چیزی نگفت. پاپی نمی توانست حرف بزند.‬

                                     ‫کلیف گفت: «باشه، مهم نیست. فکر می کنم حاال همه نگرانن. اما بهتره برگردی خونه ات، جیمز.»‬

                                   ‫جیمز به پاپی نگریست. پاپی که تمام وقت می لرزید پشتش را به او کرد. او در آغوش مادر پنهان شد.‬

                                                ‫جیمز به آرامی گفت: «من برمی گردم.» این یک قول بود، ولی تهدید به نظر می رسید.‬

        ‫کلیف با صدای یک فرمانده نظامی گفت: «نه برای مدتی، تو این کارو نمی کنی.» پاپی که از روی بازوی مادرش می نگریست می‬
          ‫توانست ببیند که روی موهای طالیی فیلیپ خون بود. «فکر می کنم همه به یه دوره آرامش احتیاج دارن. حاال عجله کن، برو.»‬

   ‫او جیمز را به بیرون هدایت کرد. پاپی گریه می کرد و می لرزید و می کوشید به دو موج گیجی که او را دربر گرفت و زمزمه ناراحت کننده‬
                                      ‫صداهای در سرش توجهی نکند. استریو انفجار صدای دیوانه وار موسیقی از انگلستان را شروع کرد.‬

                                                                                         ‫در دو روز بعد جیمز هشت بار تماس گرفت.‬

   ‫پاپی عمال دفعه اول گوشی را برداشت. بعد از نیمه شب بود و خط خصوصیش زنگ می خورد، و او که هنوز نیمه خواب بود به طور خودکار‬
                                                                                                                 ‫جواب داد.‬

                                                                                                      ‫جیمز گفت: «پاپی قطع نکن.»‬

                                                                                ‫پاپی قطع کرد. یک لحظه بعد تلفن دوباره زنگ خورد.‬

                                                                                 ‫«پاپی، اگه نمی خوای بمیری، باید بهم گوش کنی.»‬

    ‫پاپی در حالی که گوشی را محکم می گرفت گفت: «این تهدیده. تو یه بیماری.» او احساس می کرد زبانش کلفت شده و سرش درد می‬
                                                                                                                 ‫کند.‬

                    ‫« این حقیقته. تو امروز خونی نگرفتی. من تو رو ضعیف کردم، و تو به جاش چیزی نگرفتی. این می تونه تو رو بکشه.»‬

   ‫پاپی کلمات را شنید، اما آنها واقعی به نظر نمی رسیدند. او خودش را در حالی یافت که به آنها بی اعتنایی می کند و به وضعیت مه آلودی‬
                                                                     ‫پناه می برد که می اندیشید غیر ممکن است. «اهمیتی نمی دم.»‬

      ‫« اهمیت می دی، و اگه بتونی فکر کنی، این رو می فهمی. مبادله است که این کار رو می کنه. تو از نظر ذهنی کامال داغون شدی. تو‬
                                                        ‫بدگمان تر و بی منطق تر از اونی که بدگمانی و بی منطقی خودت رو بفهمی.»‬




                                                             ‫94‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                         ‫جلد اول دنیای شبانه‬
         ‫این به طرزی مشکوک مانند چیزی بود که پاپی قبال درک کرده بود. او به طرز مبهمی متوجه بود که طوری عمل می کند که ماریسا‬
  ‫اسکافر72 بعد از نوشیدن شش بطری آبجو در مهمانی سال جدید جان ندجار82 عمل کرده بود. او از خودش یک احمق ساخته بود. اما به نظر‬
                                                                                               ‫می رسید او نمی تواند جلوی خودش را بگیرد.‬

                                                         ‫پاپی گفت: «فقط می خوام یه چیزو بدونم. راسته که تو اون چیز رو به فیلیپ گفتی؟»‬

   ‫پاپی شنید که جیمز نفسی بیرون داد. «این که من اون حرف رو زدم راسته. ولی چیزی که من گفتم درست نبود. فقط برای این بود که اون‬
                                                                                                                                 ‫ولم کنه.»‬

     ‫اکنون پاپی حتی غمگین تر از آن بود که بخواهد خودش را آرام کند. او گفت: «چرا من باید حرف کسی رو باور کنم که تمام زندگیش یه‬
                                                                ‫دروغه؟» و با اولین قطره اشکی که ریخت دوباره تماس را قطع کرد.‬

    ‫تمام روز بعد پاپی در وضعیت انکار ماند. هیچ چیز واقعی به نظر نمی رسید. نه جنگیدن با جیمز، نه هشدار جیمز، و نه بیماری او. مخصوصا‬
        ‫بیماریش. ذهن او یک راه برای پذیرش رفتار مخصوصی یافته بود که دیگران با او می کردند بدون این که به دلیل آن رفتار بیاندیشد.‬

     ‫پاپی رنگ پریده، ضعیف و حالش بدتر می شد. تنها چیزی که او می دانست این بود که اکنون می تواند مکالمه ای را که در راهرو اتفاق‬
    ‫می افتاد بشنود انگار که در اتاقش است. تمام احساساتش نیز شده بود، اما ذهنش راکد بود. وقتی او در آینه به خودش نگریست از این که‬
                     ‫چقدر سفید بود و پوستش به شفافی موم چراغ شده بود از جا پرید. چشمانش آن قدر سبز و خشمگین بودند که می سوزاندند.‬

                                                               ‫جیمز شش بار دیگر زنگ زد و مادر پاپی به او گفت که پاپی استراحت می کند.‬

                                               ‫کلیف کمد شکسته پاپی را تعمیر کرد. او گفت: «کی فکر می کرد اون پسر این قدر قوی باشه؟»‬

                                                  ‫جیمز گوشی تلفونش را بست و مشتی به داشبورد اتوموبیلش کوبید. بعد از ظهر پنج شنبه بود.‬

                            ‫عا شقتم. این چیزی بود که او می بایست به پاپی می گفت. و اکنون خیلی دیر شده بود. پاپی حتی با او حرف نمی زد.‬

                   ‫چرا او این را نگفته بود؟ اکنون دلیلش احمقانه به نظر می رسید. بنابراین او از معصومیت و حق شناسی پاپی بهره ای نبرده بود.‬

                                                    ‫خب، آفرین. تمام کاری که جیمز کرده بود نوشیدن از رگ های پاپی و شکستن قلب او بود.‬

                                                                                         ‫تنها کاری که جیمز کرده بود تسریع مرگ پاپی بود.‬

                                                       ‫اما اکنون وقتی برای اندیشیدن به این مورد نبود. اکنون او باید تظاهر به انتظار می کرد.‬

                              ‫جیمز از اتوموبیل پیاده شد، و ذر حالی که به سمت خانه ای مزرع مانند می رفت به بادشکنش حرکتی ناگهانی داد.‬

      ‫جیمز بدون اینکه حضور خود را اعالم کند قفل در را باز کرد و در را گشود. او نیازی به اعالم حضور نداشت. مادرش او را حس می کرد.‬

    ‫سقف خانه مانند سقف کلیسای جامع و دیوارها طبق مد و برهنه بودند. عجیب این بود که هر کدام از پنجره های سقفی با پارچه های زیبا‬
                                        ‫پوشیده شده بودند. این کار باعث می شد درون خانه بزرگ اما تاریک به نظر برسد. تقریبا غارمانند.‬

     ‫مادرش گفت: «جیمز.» و از سمت عقب خانه آمد. او موهایی سیاه و مرمری با درخششی مانند روغن جال و چهره ای بی نقص داشت که‬
                                  ‫بیشتر به خاطر شال گل دوزی شده نقره ای و طالییش بود تا آرایش. او مانند جیمز چشمانی خاکستری داشت.‬

  ‫‪27_ Marissa Schaffer‬‬



  ‫‪28_ Jan Nedjar‬‬




                                                                    ‫15‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                        ‫جیمز گفت: «پیامت رو گرفتم. چی می خوای؟»‬

                                                                           ‫«واقعا ترجیح می دم تا وقتی پدرت به خونه برسه صبر کنم.»‬

                                                         ‫«مامان، متاسفم، ولی عجله دارم. کاری دارم که باید بکنم. امروز تغذیه نکردم.»‬

    ‫مادرش گفت: «معلومه.» او لحظه ای جیمز را بدون پلک زدن برانداز کرد. بعد آه کشید و به طرف اتاق نشیمن چرخید. «حداقل بشین. تو‬
                                                                                  ‫این چند روز اخیر یه کم آشفته شدی، اینطور نیست؟»‬

     ‫جیمز روی مبل چرمی سرخ نشست. اکنون توانایی واکنشش آزموده می شد. اگر می توانست بدون اینکه مادرش حقیقت را بفهمد از چند‬
                                                                                             ‫دقیقه بعد بگذرد از خانه آزاد می شد.‬

                                                                                  ‫جیمز با مالیمت گفت: «مطمئنم پدر بهت گفته چرا.»‬

       ‫«آره. پاپی کوچولو. خیلی ناراحت کننده است، اینطور نیست؟» رنگ تنها چراغ درخت مانند روی زمین سرخ بود و نور یاقوت مانند روی‬
                                                                                             ‫نیمی از صورت مادر جیمز می تابید.‬

      ‫جیمز گفت: «اول خیلی ناراحت بودم، اما االن زیاد ناراحت نیستم.» جیمز صدایش را گرفته نگاه داشت و روی ارسال هیچ حسی در هاله‬
   ‫اش تمرکز کرد. او می توانست حس کند که مادرش به آرامی لبه ذهن او را بررسی می کند. مانند حشره ای که با یک شاخک نوازش می‬
                                                                       ‫کند یا ماری که هوا را با زبان سیاه شاخه دارش می چشد.‬

                                                                     ‫مادرش گفت: «تعجب کردم. فکر می کردم دوستش داشته باشی.»‬

     ‫«دوستش داشتم. اما بعد از این همه، اونا از ما نیستن، هستن؟» او لحظه ای اندیشید و بعد گفت: «به نوعی مثل از دست دادن یه حیوون‬
                                                                                    ‫خونگی بود. فکر می کنم باید یکی دیگه پیدا کنم.»‬

   ‫حرکت شجاعانه ای بود، اعالم سیاستش. جیمز در حالی که حس می کرد پیچک های ذهنی ناگهان محکم تر می شوند، دور او می پیچند‬
     ‫و به دنبال شکافی در زرهش می گردند از هر عضله اش خواست که آرام باشد. او به سختی در مورد میشل واسکوئیز92 می اندیشید. می‬
                                                                           ‫کوشید مسامحه کارانه میزانی صحیح از عشق را نشان بدهد.‬

                                               ‫این کار کرد. پیچک های کاونده از ذهنش جدا شدند و مادرش موقرانه نشست و لبخند زد.‬

        ‫« خوشحالم که تو به این خوبی تصمیم گرفتی. اما اگه واقعا فکر می کنی که نیاز داری با کسی حرف بزنی پدرت چند تا درمانگر خیلی‬
                                                                                                           ‫خوب رو می شناسه.»‬

                                      ‫منظور او درمانگران خون آشام بود. تا تنها با تغذیه ذهنش را از اینکه انسان ها چگونه بودند بگرداند.‬

                     ‫مادر جیمز افزود: « می دونم تو به اندازه من می خوای از مشکل دوری باشی، این تو خانواده بازتاب می شه، می بینی.»‬

                                    ‫جیمز گفت: «حتما.» و شانه باال انداخت. «من حاال باید برم. به پدر بگو که من سالم رسوندم، باشه؟»‬

                                                                                                     ‫او هوا را کنار گونه مادرش بوسید.‬




  ‫‪29_ Vasquez‬‬




                                                               ‫05‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
       ‫مادرش وقتی جیمز به طرف در می چرخید گفت: «آه، ضمنا، پسر عموت اش03 هفته دیگه می یاد. فکر می کنم اون دوست داشته باشه با‬
                                                     ‫تو توی آپارتمانت بمونه. و مطمئنم تو دوست داری اونجا یه هم صحبت داشته باشی.»‬

       ‫جیمز اندیشید مگه اینکه از جسدم رد بشه. او همه چیز را در مورد تهدیدش به مالقات فراموش کرده بود. اما اکنون زمان بحث نبود. او در‬
                                                               ‫حالیکه حس یک شعبده باز با تعدادی توپ در هوا را داشت از خانه خارج شد.‬

       ‫جیمز از عقب اتومبیلش تلفن خورشیدیش را برداشت، تامل کرد، و بعد آن را بدون اینکه روشن کند بست. تماس فایده ای نداشت. اکنون‬
                                                                                                     ‫زمان عوض کردن استراتژیش بود.‬

                                                ‫خب، باشد. نیم بیت دیگری نبود. یک حمله جدی به سمت جایی که بیشترین تاثیر را داشت.‬

        ‫او چند دقیقه ای اندیشید، سپس به سمت مک دانل درایو راند و چند خانه دورتر از جایی که پاپی زندگی می کرد پارک کرد. و بعد منتظر‬
                                                                                                                              ‫ماند.‬

       ‫جیمز آماده بود که اگر الزم بود تمام شب را آنجا بنشیند، اما نیازی نبود. نزدیک غروب در گاراژ باز شد و یک فولکس واگن جتا خارج شد.‬
                                                                                      ‫جیمز سری با موهای طالیی را در جای راننده دید.‬

                                                              ‫سالم فیل، از دیدنت خوشحالم. وقتی اتومبیل به راه افتاد جیمز تعقیبش کرد.‬




  ‫03‬
       ‫‪_ Ash‬‬




                                                                 ‫15‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                      ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                                        ‫فصل هشتم‬
     ‫وقتی اتوموبیل جتا به قطعه هفت تا یازده پارکینگ پیچید، جیمز لبخند زد. آنجا یک قطعه کامال مجزا در پشت مغازه بود، و هوا می رفت‬
                                                                                                                  ‫که تاریک شود.‬

           ‫جیمز ماشینش را به عقب برد، سپس پیاده شد تا ورودی غازه را ببیند. وقتی فیل با یک کیسه بیرون آمد، جیمز او را از پشت گرفت.‬

                                      ‫فیل فریاد زد و تقال کرد و کیسه را انداخت. مهم نبود. خورشید پایین رفته بود و قدرت جیمز حداکثر بود.‬

                                ‫او فیل را به پشت مغازه کشید و او را کنار یک سطل آشغال رو به دیوار قرار داد. بازرسی بدنی پلیس کالسیک.‬

                                                                   ‫جیمز گفت: «حاال ولت می کنم. سعی نکن فرار کنی. این کار اشتباهه.»‬

                           ‫فیل با صدایی عصبی و یک نواخت گفت: «من دوست ندارم فرار کنم. می خوام صورتت رو خورد کنم، راسموسن.»‬

     ‫جیمز می خواست بگوید: «بیا جلو و سعی کن.» اما تجدید نظر کرد. او فیلیپ را رها کرد و فیلیپ چرخید و با نفرت کامل به جیمز زل زد.‬

                                 ‫فیل در حالی که به سختی نفس می کشید گفت: «چی شده؟ دخترهایی که روشون می پریدی تموم شدن؟»‬

     ‫جیمز دندان هایش را به هم سایید. نتیجه توهین خوب نبود، اما او می توانست بگوید که سخت است که جلوی خودش را بگیرد.فیل این‬
                      ‫تاثیر را روی او داشت. «من تو رو برای دعوا اینجا نیاوردم. اینجا آوردمت تا یه چیزی ازت بپرسم. تو نگران پاپی هستی؟»‬

                 ‫فیل گفت: «این می تونه تا پونصد سال احمقانه ترین سوال باشه.» و انگار که برای دعوا آماده می شود شانه هایش را رها کرد.‬

       ‫«چون اگه باشی، می ذاری با من حرف بزنه. تو کسی هستی که متقاعدش کردی من رو نبینه، حاال باید متقاعدش کنی من رو ببینه.»‬

                                   ‫فیل به اطراف قطعه پارکینگ نگاهی انداخت، انگار که به کسی عالمت می دهد تا شاهد آن دیوانگی باشد.‬

                    ‫جیمز به آهستگی حرف می زد، و هر کلمه را سنگین ادا می کرد. «کاری هست که من می تونم برای کمک به اون بکنم.»‬

        ‫«چون تو دون ژوان13 هستی، درسته؟ تو اون رو با عشقت درمان می کنی؟» کلمات سرسری بودند، اما صدای فیل از نفرت کامل می‬
                                               ‫لرزید. نه فقط نفرت از جیمز، بلکه نفرت از جهانی که پاپی را به سرطان مبتال کرده بود.‬

   ‫« نه، تو کامال در اشتباهی. ببین، تو فکر می کنی من با اون خوابیده بودم، یا با عشق اون بازی می کردم، یا هر چیزی. این همه چیزی که‬
          ‫اتفاق افتاده نیست. اما می ذارم این طور فکر کنی چون از سه بار درگیری با تو خسته شدم. و چون نمی خوام تو بدونی چی کار می‬
                                                                                                                      ‫کردیم.»‬

   ‫جیمز از اولین مالقاتش با پاپی در بیمارستان چیزی یاد گرفته بود. در این مورد گفتن کمکی نمی کرد. بنابراین او حرفی نزد، فقط فیل را از‬
                                                                                                 ‫موهایش گرفت و سر او را به جلو کشید.‬


  ‫‪31_ Don Juan‬‬




                                                                 ‫35‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
     ‫فقط یک المپ پشت مغازه بود، اما همین هم کافی بود که به فیل دید خوبی از نیش های برهنه ای که در دهان جیمز ظاهر شده بودند‬
                           ‫بدهد و برای جیمز بیش از کافی بود که با قدرت دید در شبش ببیند که چشمان سبز فیلیپ به او خیره شده اند.‬

                                                                                                          ‫فیلیپ فریاد زد، بعد شل شد.‬

                        ‫جیمز می دانست که این به دلیل ترس نبود. فیلیپ بزدل نبود. دلیل فریاد شوک تبدیل باورنکردنی به قابل باور بود.‬

                                                                                                          ‫فیلیپ فحش داد: «تو یه ...»‬

                                                                                                         ‫جیمز او را رها کرد. «درسته.»‬

                ‫فیلیپ تقریبا تعادلش را از دست داده بود. او برای تحمل وزن خود به یک سطل آشغال شخصی چنگ زد. «باور نمی کنم.»‬

       ‫جیمز گفت: «می کنی.» او نیش هایش را نبست، و می دانست که چشمانش به رنگ نقره ای می درخشند. فیل باید با دیدن جیمز که‬
                                                                                            ‫دقیقا جلویش ایستاده بود باید باور می کرد.‬

   ‫فیل ایده ای بدیهی داشت. او طوری به جیمز زل زده بود که انگار می خواست نگاهش را بچرخاند ولی نمی توانست. رنگ از صورتش رفته‬
                                                        ‫بود و انگار که دارد بیمار می شود به قورت دادن آب دهانش ادامه می داد.‬

   ‫او در آخر گفت: «خدای من، می دونستم در مورد تو اشکالی وجود داره. یه اشکال ترسناک. هیچوقت نمی تونستم تصور کنم چرا تو به من‬
                                                                                               ‫می گفتی چاپلوس. پس برای این بود.»‬

                                            ‫جیمز اندیشید ازش متنفرم. اون تنها از من نفرت نداره. اون فکر می کنه من از انسان کمترم.‬

                                                                           ‫این امر نتایج خوبی را برای نقشه جیمز پیش بینی نمی کرد.‬

                                                                                 ‫«حاال می فهمی چطور می تونم به پاپی کمک کنم؟»‬

                       ‫فیل سرش را به آرامی تکان داد. او دوباره به دیوار تکیه داده بود و هنوز یک دستش روی سطل آشغال شخصی بود.‬

             ‫جیمز باال رفتن بی صبرانه سینه اش را احساس می کرد. «پاپی بیماره. خون آشام ها بیمار نمی شن. به نقشه مسیر نیاز داری؟»‬

                                                                                              ‫حالت چهره فیلیپ می گفت که نیاز دارد.‬

   ‫جیمز از بین دندان هایش حرف می زد. «من با پاپی خون مبادله می کنم تا اون رو به یه خون آشام تبدیل کنم، اون دیگه سرطان نخواهد‬
    ‫داشت. هر سلول در بدنش تغییر می کنه و اون تبدیل به موجود کاملی می شه. کامل و آزاد از بیماری. اون قدرتی خواهد داشت که انسان‬
                                                                          ‫ها حتی خوابش رو نمی بینن. و ضمنا، اون نامیرا می شه.»‬

   ‫سکوت حکمفرما شد، سکوتی طوالنی و جیمز این که فیلیپ اطالعات را جذب می کرد تماشا کرد. افکار فیل درهم ریخته تر و مغشوش تر‬
                                         ‫از آن بودند که جیمز چیزی به آنها بیفزاید، چشمان او گشادتر و صورتش خاکستری تر شده بود.‬

                                                                                   ‫او در آخر گفت: «می تونی این کارو با پاپی بکنی؟»‬

   ‫این چیزی بود که او گفت. نه انگار که او برای این به یک ایده اعتراض می کرد که خیلی کامل و جدید بود. نه حساسیت غیرعادی ای که‬
                                                                                                                  ‫پاپی داشت.‬

                                  ‫او این را با ایمان فوق العاده و حداکثر ترس گفته بود. انگار که جیمز تهدید کرده بود روح پاپی را بدزدد.‬

                                                                                          ‫جیمز گفت: «این تنها راه نجات جون پاپیه.»‬




                                                              ‫45‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                               ‫فیل بار دیگر سرش را به آرامی تکان داد. «نه. نه. اون این رو نمی خواد. نه به این قیمت.»‬

          ‫«چه قیمتی؟» اکنون جیمز بیشتر از بی صبر بود، او تدافعی و خشمگین بود. اکنون او می فهمید که این مکالمه داشت تبدیل به یک‬
   ‫مناظره فیلسوفانه می شد. او می توانست راهی غیراجتماعی را برگزیند. در این صورت او باید همه احساساتش را برای اخطار به افراد ظاهرا‬
                                                                                                            ‫متجاوز نگاه می داشت.‬

         ‫فیل سطل آشغال شخصی را رها کرد و روی دو پایش ایستاد. ترس در چشمانش با نفرت ترکیب شده بود، اما او مستقیما به جیمز می‬
                                                                                                                            ‫نگریست.‬

                       ‫فیل گفت: «فقط اینکه چیزایی هست که انسان ها فکر می کنن از زنده موندن صرف مهم تره. تو اونا رو می فهمی.»‬

   ‫جیمز اندیشید من این رو قبول ندارم. او مانند کاپیتان تازه کار خشمگینی که در یک فیلم سینمایی با موجودات فضایی مهاجم حرف می زد‬
                                                                                                               ‫به نظر می رسید.‬

   ‫جیمز گفت: «تو احمقی؟ ببین، فیل، من تو سانفرامسیسکو به دنیا اومدم. من یه هیوالی چشم گاوی از آلفا قنطورس23 نیستم. من صبحونه‬
                                                                                                                    ‫غالت می خورم.»‬

        ‫فیل پرسید: «و برای وعده نیمه شب چی می خوری؟؟» چشمان سبزش تیره و تقریبا کودکانه بودند. «یا اون نیش ها فقط برای تزیین‬
                                                                                                                            ‫هستن؟»‬

    ‫ذهن جیمز به او گفت قدمی به سمت فیلیپ بردارد. او نگاهش را برگرداند. «آره. خون آشام ها یه کم تفاوت دارن. من هرگز نگفتم انسان‬
                                                                                                          ‫هستم، اما من یه نوع از ...»‬

                                                                                 ‫«اگه تو هیوال نیستی، پس من نمی دونم چی هستی.»‬

         ‫جیمز با شتاب به خود توصیه کرد نکشش. تو باید متقاعدش کنی. «فیل، ما مثل چیزی که تو توی فیلمای سینمایی دیدی نیستیم. ما‬
       ‫قدرت مطلق نیستیم. ما نمی تونیم از وسط دیوارها ظاهر بشیم یا تو زمان سفر کنیم و برای تغذیه به نیش نیاز نداریم. ما هیوال نیستیم،‬
                                                                                                ‫حداقل همه ما نیستیم. ما نفرین نشدیم.»‬

   ‫فیلیپ به نرمی گفت: «شما غیرطبیعی هستین.» و جیمز توانست احساس کند که او در قلبش چه منظوری دارد. «شما اشتباهین. شما نباید‬
                                                                                                         ‫وجود داشته باشین.»‬

                                                                                     ‫«چون ما بهتر از شما غذا رو به زنجیر می کشیم؟»‬

                                                                                 ‫«چون که مردم نمی خوان مردم دیگه رو تغذیه کنن.»‬

  ‫جیمز نگفت که جامعه او به عنوان مردم مانند جامعه فیلیپ می اندیشد. او گفت: «ما فقط کاری رو می کنیم که برای بقا الزم داریم. و پاپی‬
                                                                                                                   ‫قبال قبول کرده.»‬

                                                                                    ‫فیلیپ منجمد شد. «نه. اون نمی خواد مثل تو بشه.»‬

   ‫« اون حداقل می خواد که زنده بمونه، می خواست، قبل از اینکه تو دیوونه اش کنی. حاال اون کامال غیرمنطقیه چون خون من به قدر کافی‬
       ‫درون اون نیست تا تغییرش کامل بشه. ازت ممنونم.» او مکث کرد و سپس با متانت گفت: «هیچ وقت یه جسد سه هفته ای رو دیدی،‬
                                                         ‫فیل؟ چون اگه من به پاپی نرسم این چیزیه که اون بهش تبدیل می شه.»‬


  ‫‪32_ Alpha Centauri‬‬




                                                               ‫55‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
     ‫صورت فیل مچاله شد. او دور خودش چرخید و به سطل آشغال مشت کوبید. «فکر نمی کنی من این رو می دونم؟ من از دوشنبه شب تا‬
                                                                                                   ‫حاال با این فکر زندگی می کنم.»‬

       ‫جیمز بی حرکت ایستاد. قلبش به شدت می تپید. حس نگرانی فیلیپ و درد دستش افزایش می یافت. این چند ثانیه قبل از این بود که‬
                                                 ‫جیمز به آرامی بگوید: «تو فکر می کنی این بهتر از چیزیه که من می تونم به اون بدم؟»‬

     ‫« افتضاحه. مضحکه. اما آره، بهتر از اینه که به چیزی تبدیل بشه که مردم رو شکار می کنه، از مردم تغذیه می کنه. همه دوست دخترات‬
                                                                                                     ‫همین طوری هستن، نیستن؟»‬

     ‫یک بار دیگر جیمز نمی توانست درست به او پاسخ دهد. او درک می کرد که مشکل فیلیپ این بود که او افسرده تر از آن بود که برایش‬
      ‫خوب باشد جیمز فکر کرد و در آخر گفت: «آره، دوست دخترام همینطوری هستن.» با خستگی تالش می کرد این را از نقطه نظر فیل‬
                                                                                                                             ‫نبیند.‬

   ‫«فقط یه چیزو بهم بگو، راسموسن.» فیلیپ صاف ایستاده بود و چشمانش بی روح به نظر می رسید. «تو ...» او مکث کردد و آب دهانش را‬
                                                                      ‫قورت داد. «قبل از اینکه پاپی بیمار بشه ازش تغذیه کردی؟»‬

                                                                                                                            ‫«نه.»‬

                                                      ‫فیلیپ به بازدمش اجازه خروج داد. «خوبه چون اگه کرده بودی باید می کشتمت.»‬

   ‫جیمز این را باور کرد. او از فیلیپ خیلی قوی تر بود، خیلی سریع تر و قبل از آن هرگز از یکک انسان نترسیده بود. اما در آن لحظه او شک‬
                                                                     ‫داشت که فیلیپ می تواند به هر طریقی راهی برای کشتن او بیابد.‬

   ‫او گفت: « ببین، چیزی هست که تو حاال نمی فهمی. پاپی این رو می خواد، و این چیزی است که ما قبال شروع کردیم.اون فقط باید شروع‬
    ‫به تغییر کنه. اگه اون حاال بمیره، تبدیل به یه خون آشام نمی شه. ولی اون مثل یه انسان هم نمی میره. اون در اخر به یه جنازه متحرک‬
                                                  ‫تبدیل می شه، یه زامبی. می دونی چیه؟ موجودی بی فکر و با بدن فاسد، اما جاودانه.»‬

                                                    ‫دهان فیل با نفرت تکان خورد. «تو فقط این رو می گی که من رو به ترس بندازی.»‬

                                                                                  ‫جیمز نگاهش را برگرداند. «من این اتفاق رو دیدم.»‬

                                                                                                                  ‫«باور نمی کنم.»‬

   ‫«من این رو مستقیما دیدم.» جیمز می توانست به طرز مبهمی بفهمد که فیلیپ ترسیده است و برای همین به جلوی پیراهن او چنگ زد. او‬
                     ‫غیر قابل کنترل بود و به چیزی اهمیت نمی داد. «دیدم که این اتفاق برای کسی که نگرانش بودم افتاده، می فهمی؟»‬

    ‫و بعد باعث شد که فیلیپ هم سرش را تکان دهد. «من فقط چهار ساله بودم که یه دایه داشتم. همه بچه های پولدار تو سانفرانسیسکو یه‬
                                                                                                  ‫دایه داشتن. اون یه انسان بود.»‬

                            ‫فیل زیر لب گفتم: «بریم.» و مچ دست جیمز را کشید. او به سختی نفس می کشید. نمی خواست آن را بشنود.‬

        ‫«من در مورد اون احمقانه رفتار کردم. اون بهم هر چیزی که مادرم نداده بود رو داد. عشق، توجه، اون هیچ وقت سرش شلوغ نبود. ما‬
                                                                                                       ‫بهش می گفتیم دوشیزه اما.»‬

                                                                                                                       ‫«بیا بریم.»‬

     ‫« اما والدینم فکر کردن من خیلی به اون می چسبم. پس من رو به یه تعطیالت کوچک بردن و اجازه ندادن تغذیه بشم. نه برای سه روز.‬
                                       ‫وقتی برم گردوندن تشنه بودن. بعد اونا دوشیزه اما رو فرستادن که من رو توی تخت خواب بذاره.»‬




                                                             ‫65‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
          ‫فیل از جنگیدن دست کشید. او با سر خمیده اش ایستاد و به طرفی نگاه کرد که نتواند به جیمز بنگرد. جیمز کلماتش را به صورتش‬
                                                                                                                          ‫برگرداند.‬

     ‫«فقط چهار سالمم بود. نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. و می خواستم تغذیه بشم. اگه بپرسی من باید می مردم یا دوشیزه اما، می گم‬
     ‫من. اما وقتی تشنه باشی کنترلت رو از دست می دی. پس من از اون تغذیه کردم و تمام مدت گریه می کردم و سعی می کردم متوقفش‬
                                                              ‫کنم. و در آخر تونستم چلوی خودم رو بگیرم، اما می دونستم خیلی دیره.»‬

     ‫وقفه ای پیش آمد. ناگهان جیمز احساس کرد که انگشتانش گرفتگی دردناکی دارند. او لباس فیل را به آرامی رها کرد. فیل چیزی نگفت.‬

      ‫« اون فقط روی زمین دراز کشید. من فکر کردم که اگه خونم رو بهش بدم اون یه خون آشام می شه و همه چیز مرتب می شه.» جیمز‬
     ‫چیز بیشتری نگفت، او حتی واقعا با فیلیپ حرف نمی زد، بلکه به قطعه پارکینگ تاریک خیره شده بود. «من دستم رو بریدم و اجازه دادم‬
                            ‫خون وارد دهانش بشه. اون قبل از اینکه والدینم بیان و جلوی من رو بگیرن خون زیادی خورد. اما کافی نبود.»‬

                                                ‫وقفه ای طوالنی تر. و جیمز به یاد آورد که چرا داستان را می گوید. او به فیلیپ نگریست.‬

     ‫« دوشیزه اما مرد اما نه به طور کامل. دو نوع خون متفاوت درون اون می جنگیدن. صبح اون اطراف می چرخید، اما اون دیگه دوشیزه اما‬
   ‫نبود. آب از دهنش می ریخت و پوستش خاکستری شده بود و چشماش مثل یه جسد صاف شده بودن. وقتی اون شروع به فاسد شدن کرد‬
             ‫پدرم بردش و دفنش کرد. اول اون رو کشت. خلط در گلوی جیمز باال آمد و او با نجوا افزود: «امیدوارم اول اون رو کشته باشه.»‬

    ‫فیل به آرامی چرخید تا به جیمز بنگرد. برای اولین بار در بعد از ظهر چیزی متفاوت از نفرت و ترس در صورت او بود. جیمز اندیشید چیزی‬
                                                                                                                      ‫مثل تاسف.‬

                         ‫جیمز نفس عمیقی کشید. سرانجام او بعد از سیزده سال سکوت قصه را از بین همه مردم به فیلیپ نورث گقته بود.‬

     ‫« نصیحتم رو گوش کن. اگه پاپی رو قانع نکنی که من رو ببینه، مطمئن باش روی اون کالبد شکافی نمی کنن. تو نمی خوای اون بدون‬
                          ‫اعضای ضروری اطراف بگرده. و برای وقتی که دیگه نمی تونی وایستی و به اون نگاه کنی یه تیر چوبی هست.»‬

                                                                         ‫تاسف از چشمان فیل رفت. دهانش یک خط لرزان محکم بود.‬

  ‫فیلیپ گفت: « ما اجازه نمی دیم اون به یه موجود نیمه زنده نفرت انگیز تبدیل شه. و نه یه خون آشام. من از اتفاقاتی که برای دوشیزه امای‬
                                                                                 ‫تو افتاده متاسفم، ولی این چیزی رو عوض نمی کنه.»‬

                                                                                                     ‫«پاپی باید تصمیم بگیره که ...»‬

   ‫فیلیپ به سوی او دست دراز کرد و به سادگی سرش را تکان داد. او گفت: «فقط از خواهرم دور باش. این تمام چیزیه که می خوام. اگه این‬
                                                                                       ‫کار رو بکنی تنهات می ذارم. و اگه نکنی ...»‬

                                                                                                                           ‫«چی؟»‬

     ‫« به همه تو ال کامینو می گم تو چی هستی. می رم با پلیس و شهردار حرف می زنم. می رم وسط خیابون می ایستم و این رو فریاد می‬
                                                                                                                             ‫زنم.»‬

   ‫جیمز احساس کرد دستانش مانند یخ سرد می شوند. فیلیپ درک می کرد که این کار فقط باعث وظیفه جیمز برای کشتن او می شود. فقط‬
   ‫این نبو د که هر انسانی که با اسرار دنیای شبانه مواجه شود باید بمیرد، بلکه تهدیدی جدی برای فاش کردن اسرار دنیای شبانه مرگی فوری‬
                                                                       ‫را در پی داشت، سوالی پرسیده نمی شد، و رحمتی اعطا نمی شد.‬




                                                              ‫75‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫ناگهان جیمز احساس کرد تشنه تر از آن است که راست بایستد. او با صدایی که اجساس و نشاط در آن خشک شده بود گفت: «از اینجا برو‬
     ‫فیل، حاال، و اگه واقعا بخوای از پاپی حفاظت کنی به کسی چیزی نمی گی. چون اونا بررسی می کنن و می فهمن پاپی هم اسرار رو می‬
                                                        ‫دونه و می کشنش ... بعد از اینکه تو رو برای بازجویی بردن. این شوخی نیست.»‬

                                                                                                        ‫«اونا کی هستن؟ والدینت؟»‬

                        ‫« مردم شب. ما همه جا هستیم، فیل. هر کسی می تونه یکی از ما باشه حتی شهردار. پس دهنت رو بسته نگه دار.»‬

                                                      ‫فیلیپ از بین چشمان تنگش به او نگاه کرد. سپس برگشت و به جلوی مغازه رفت.‬

     ‫جیمز نمی توانست به یاد بیاورد چه موقع تا این حد احساس پوچی می کرده است. هر کاری که او کرده بود غلط بود. اکنون پاپی بیش از‬
                                                                                  ‫مقداری که او می توانست احساس کند در خطر بود.‬

           ‫و فیلیپ نورث می اندیشید او غیرطبیعی و شیطانی است. چیزی که فیل نمی دانست این بود که جیمز اکثرا همین فکر را می کند.‬

     ‫فیلیپ نیمی از راه خانه را طی کرده بود که به یاد آورد جعبه و شربت قره قاط پاپی و بستنی های یخی گیالس وحشی را ول کرده است.‬
                                  ‫پاپی در دو روز اخیر به شدت نیاز به خوردن داشت و وقتی گرسنه می شد به شدت عجیب می شد.‬

                            ‫ناگهان او تکانی را در شکمش احساس کرد. هر چیزی که پاپی اخیرا می خواست سرخ و حداقل نیمه مایع بود.‬

                                                                                                 ‫آیا پاپی خودش متوجه این شده بود؟‬

              ‫وقتی فیل به اتاق پاپی رفت تا به او یک بستنی بدهد او را بررسی کرد. پاپی اکنون بیشتر وقتش را در تخت خواب می گذراند.‬

          ‫و بسیار رنگ پریده و آرام بود. چشمان شبزش تنها قسمت زنده او بودند. آنها چهره پاپی را تحت تاثیر قرار می دادند و با آگاهی ای‬
                                                                                                             ‫وحشیانه می درخشیدند.‬

                                                  ‫کلیف و مادر فیل یک ساعت در مورد گرفتن پرستاری که با پاپی باشد حرف زده بودند.‬

                                      ‫فیلیپ پرسید: «یه بستنی نمی خوای؟» و یک صندلی را برای نشستن در کنار تخت خواب او کشید.‬

                                                  ‫پاپی به هر چیز با بی عالقگی می نگریست. او یک بستنی کوچک برداشت و اخم کرد.‬

                                                                                                          ‫فیلیپ او را تماشا می کرد.‬

  ‫یک بستنی دیگر. بعد او بستنی یخی را درون فنجان پالستیکی گذاشت. او گفت: «نمی دونم. فقط احساس گرسنگی می کنم.» و دوباره به‬
                                                                          ‫بالش ها تکیه داد. «متاسفم که برای هیچی اومدی.»‬

                                            ‫«اشکال نداره.» فیلیپ اندیشید خب اون مریضه. «کار دیگه ای هست که بتونم برات بکنم؟»‬

                            ‫پاپی با چشمان بسته سرش را تکان داد. یک حرکت بسیار کوچک. او به سردی گفت: «تو برادر خوبی هستی.»‬

                                                                                              ‫فیلیپ اندیشید اون زیادی سرزنده شده.‬

                     ‫او خودش را در حالی یافت که بدون اینکه کمترین معنایی داشته باشد می گوید: «من امروز جیمز راسموسن رو دیدم.»‬

               ‫پاپی خشک شد. دستانش روی تخت خواب به شکلی درآمدند که مشت نبود، بلکه پنجه بود. «بهتره اون از اینجا دور بمونه.»‬

     ‫چیزی نامحسوس در مورد واکنش او غلط بود. پاپی این گونه نبود. مطمئنا او می توانست خشک شود اما فیلیپ هرگز لحنی حیوانی را در‬
                                                                                                             ‫صدای او نشنیده بود.‬




                                                              ‫85‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
    ‫تصویری در ذهن فیل جرقه زد. موجودی از فیلم سینمایی شب مرگ زنده که حتی با وجود اینکه روده اش بیرون ریخته بود راه می رفت.‬
                                                                                             ‫یک جسد زنده، مانند دوشیزه امای جیمز.‬

                                      ‫آیا این چیزی بود که اگر پاپی اکنون می مرد برایش اتفاق می افتاد؟ آیا او تا آن حد تغییر مرده بود؟‬

                     ‫پاپی گفت: «اگه اون اطراف اینجا بیاد چشماش رو با ناخن در می یارم.» او انگشتانش را مانند پنجه گربه باز کرده بود.‬

                                                                    ‫«پاپی، اون حقیقت رو در مورد چیزی که واقعا هست به من گفت.»‬

                                                     ‫در کمال شگفتی پاپی واکنشی نشان نداد. او گفت: «جیمز کثافته. یه خزنده هست.»‬

                             ‫چیزی در صدای او باعث شد فیلیپ وحشت کند. «من بهش گفتم تو هرگز نمی خوای چیزی مثل اون بشی.»‬

                         ‫پاپی گفت: « نمی خوام. نه اگه به این معنا باشه که تا ابد با اون بچرخم. من هیچ وقت نمی خوام دوباره ببینمش.»‬

   ‫فیل لحظه ای طوالنی به او خیره شد، سپس به عقب تکیه داد و چشمانش را بست. او یک دستش را روی شقیقه اش که دردش بدتر شده‬
                                                                                                                        ‫بود می مالید.‬

     ‫صرفا چیز نامحسوسی غلط نبود. فیلیپ نمی خواست بپذیرد اما پاپی عجیب بود. غیرمنطقی. و اکنون که فیل در این مورد می اندیشید از‬
                                                                     ‫وقتی که او جیمز را بیرون کرده بود هر ساعت عجیب تر شده بود.‬

                    ‫شاید او در وضعیتی بینابین بود. نه ا نسان و نه خون آشام. و نمی توانست تفکر کند. کامال همان طور که جیمز گفته بود.‬

                                                                                             ‫چیزی بود که فیل باید از پاپی می پرسید.‬

      ‫«پاپی؟» او صبر کرد تا پاپی به او نگریست. چشمان سبزش بزرگ و تیره بودند.«وقتی با جیمز حرف می زدم، اون گفت که اجازه دادی‬
                                                                        ‫تغییرت بده. قبل از اینکه از دستش عصبانی بشی، درسته؟»‬

    ‫ابروهای پاپی باال رفتند. «من از دست اون عصبانی هستم.» او قاطعانه حرف می زد، انگار که این فقط قسمتی از سوالی است که خودش‬
                  ‫مطرح کرده است. «و می دونی چرا تو رو دوست دارم؟ چون تو همیشه ازش متنفر بودی. حاال هر دوی ما ازش متنفریم.»‬

         ‫فیل لحظه ای اندیشید، سپس به آرامی گفت: «باشه، ولی وقتی ازش متنفر نیستی، می خوای تبدیل شی به چیزی که اون هست؟»‬

     ‫ناگهان جرقه ای از منطق در چشمان پاپی دیده شد. او گفت: «من نمی خوام بمیرم. خیلی می ترسم. می خوام زنده بمونم. اگه پزشک ها‬
   ‫بتونن کاری برام بکننن من سعی می کنم ولی اونا نمی تونن.» پاپی نشست و به فضای خالی خیره شد انگار که در آن چیزی است. او نجوا‬
                                                                              ‫کرد: «نمی دونی چه حسی داره که بدونی داری بمیری.»‬

    ‫امواج سرما فیلیپ را غرق کردند. نه، او این را نمی دانست، ولی می دانست که ... او ناگهان توانست به وضوح ببیند که اگر پاپی بمیرد چه‬
                                                                                           ‫می شود. دنیا بدون او چقدر پوچ می شد.‬

                                                                                           ‫آنها برای مدتی طوالنی در سکوت نشستند.‬

    ‫سپس پاپی دوباره به بالش تکیه داد. فیل می توانست لکه هایی به رنگ آبی روشن را در چشمان پاپی ببیند، انگار که مکالمه او را از رمق‬
               ‫انداخته باشد. پاپی با صدایی ضعیف ولی به طرز وحشتناکی شاد گفت: «شاید من نمیرم. پزشک ها همه چیز رو نمی دونن.»‬

                                                                     ‫فیلیپ اندیشید پس اون این طوری با مرگ کنار اومده. انکار کامل.‬

                   ‫اما فیلیپ همه اطالعاتی را که می خواست داشت. او دیدی واضح به شرایط داشت. و می دانست اکنون باید چه کار کند.‬




                                                              ‫95‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                ‫جلد اول دنیای شبانه‬
    ‫او به پاپی گفت: «تنهات می ذارم تا بتونی استراحت کنی.» و دستان او را نوازش کرد. دستان او بسیار سرد و شکننده بود، پر از ساتخوان‬
                                                                                     ‫های باریکی مانند بال پرنده. «بعدا می بینمت.»‬

         ‫فیلیپ بدون اینکه به کسی بگوید کجا می رود از خانه خارج شد.او هرگز این قدر تند رانندگی نکرده بود. ده دقیقه طول کشید تا به‬
                                                                                                       ‫ساختمان مورد نظرش برسد.‬

                                                                                           ‫او قبال هرگز به آپارتمان جیمز نرفته بود.‬

                                                                               ‫جیمز به سردی جواب داد: «اینجا چی کار می کنی؟»‬

                                                                                      ‫«می تونم بیام تو؟ چیزی هست که باید بگم.»‬

                                                                    ‫جیمز بدون احساس تکلیف عقب ایستاد تا بگذارد فیلیپ وارد شود.‬

      ‫آنجا جادار و تقریبا خالی بود. یک صندلی یک نفره کنار یک میز قرار داشت، همینطور یک میز تحریر به هم ریخته و یک کاناپه زشت‬
          ‫مربع شکل. جعبه های قدیمی پر از کتاب های درسی در گوشه ای تلنبار شده بودند. یک در به یک اتاق خواب ساده متصل بود.‬

                                                                                                                ‫«چی می خوای؟»‬

   ‫«اول از همه می خوام یه چیزی رو توضیح بدم. می دونم که نمی تونی به چیزی که االن هستی کمک کنی. اما من هم نمی تونم طوری‬
   ‫که احساس می کنم در این مورد کمک کنم. تو نمی تونی تغییر کنی و من هم نمی تونم. الزمه که تو چیزی رو که اتفاق افتاده بدونی.»‬

                                          ‫جیمز متمردانه و با احتیاط دستانش را روی سینه اش گذاشت. «می تونی از نصیحت بگذری.»‬

                                                                      ‫«من فقط الزم می دونم که مطمئن بشم تو می فهمی، باشه؟»‬

                                                                                                             ‫«چی می خوای، فیل؟‬

                                   ‫فیل آـب دهانش را قورت داد. او دو یا سه بار سعی کرد تا توانست کلمات را از انسداد غرورش رد کند.‬

                                                                                                ‫«می خوام به خواهرم کمک کنی.»‬




                                                             ‫16‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                                         ‫فصل نهم‬
                                                                                                  ‫پاپی در تخت خوابش جابجا شد.‬

   ‫ا و ناراحت بود. ناراحتی ای گرم و بی امان که به نظر می رسید زیر پوستش حرکت می کند. به جای ذهنش به بدنش می رود. اگر او این‬
   ‫قدر ضعیف نبود بلند می شد و سعی می کرد تا این حس را از خود براند. اما اکنون به جای عضالتش رشته های ماکارونی بودند و او نمی‬
                                                                                                               ‫توانست بلند شود.‬

                                                         ‫ذهنش مبهم بود. او می کوشید بیشتر بیاندیشد.وقتی که خواب بود شادتر بود.‬

    ‫اما امشب او نمی توانست بخوابد. او هنوز می توانست مزه بستنی یخی گیالس وحشی را در گوشه دهانش حس کند. او باید می کوشید‬
                                          ‫مزه را از دهانش بزداید ولی اندیشید آب باعث می شود به طور مبهمی احساس تهوع کند.‬

                                                                                       ‫آب خوب نیست. چیزی نیست که الزم دارم.‬

                              ‫پاپی چرخید و سرش را به بالش فشرد. او نمی دانست چه چیزی الزم دارد، ولی می دانست آن چیز را ندارد.‬

    ‫صدای آرامی از راهرو آمد. صدای پاها، صدای پاهای حداقل دو نفر. مانند صدای پاهای کلیف و مادرش بود، اما آنها به تخت خواب رفته‬
                                                                                                                         ‫بودند.‬

    ‫ضربه آرامی به در زده شد، سپس باریکه ای از نور به زمین تابید و صدای جیرجیر آمد. فیل نجوا کرد: «پاپی، خوابی؟ می تونم بیام تو؟»‬

   ‫قبل از اینکه پاپی به آرامی و با غضب برخیزد، او بدون اینکه منتظر جواب شود داخل شده بود. یک نفر با اون بود. نه فقط یک نفر. فردی‬
                                                              ‫خاص. کسی که بیشتر از همه به پاپی آسیب رسانده بود. خیانتکار. جیمز.‬

                      ‫خشم به پاپی توان نشستن را داد. «گم شو. بهت صدمه می زنم.» پیامی ابتدایی و مبتنی بر هشدار. واکنشی حیوانی.‬

    ‫جیمز گفت: «پاپی، بذار باهات حرف بزنم.» و سپس اتفاقی عجیب روی داد. حتی پاپی در وضعیت آشفته اش متوجه شد که این عجیب‬
                                                                                                                 ‫است.‬

                                                                            ‫فیل گفت: «لطفا این کارو بکن، پاپی. بهش گوش کن.»‬

                                                                                                    ‫فیل طرف جیمز را گرفته بود؟‬

                                                              ‫پاپی گیج تر از آن بود که وقتی جیمز آمد و کنارش زانو زد اعتراض کند.‬

    ‫«پاپی، می دونم آشفته ای. و این تقصیر منه. من اشتباه کردم. نمی خواستم فیل بدونه چه اتفاقی می افته و بهش گفتم فقط وانمود می‬
                                                                                           ‫کنم که نگرانتم. اما حقیقت این نبود.»‬

                                                                                                                   ‫پاپی اخم کرد.‬

   ‫« اگه احساساتت رو بگردی، می فهمی این درست نیست. تو یه تله پات شدی و من فکر می کنم قدرت کافی داری تا ذهنم رو بخونی.»‬




                                                             ‫06‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
        ‫فیل پشت سر جیمز تکان خورد انگار که اشاره به تله پاتی او را نگران کرده است. او گفت: «می تونم بهت بگم این درست نیست.» و‬
      ‫باعث شد پاپی و جیمز هر دو با شگفتی به او بنگرند. او افزود: «این چیزیه که از صحبت با تو فهمیدم.» او بدون نگریستن به جیمز با او‬
                                    ‫حرف می زد. «ممکنه یه هیوال باشی، اما واقعا نگران پاپی هستی. سعی نمی کنی بهش صدمه بزنی.»‬

   ‫جیمز حرف او را قطع کرد: «باالخره این رو فهمیدی؟ بعد از اینکه باعث شدی همه این ...» او سرش را تکان داد، حرفش را قطع کرد و به‬
                    ‫طرف پاپی برگشت. «پاپی تمرکز کن. چیزی که من حس می کنم رو حس کن. دنبال حقیقت در مورد خودت بگرد.»‬

         ‫پاپی اندیشید من نمی خوام و تو نمی تونی مجبورم کنی. اما قسمتی از وجود او که می خواست حقیقت را بیابد از قسمت بی منطق و‬
        ‫عصبانی قوی تر بود.او به طور آزمایشی با جیمز تماس پیدا کرد، نه با دستانش بلکه با ذهنش. او نمی توانست برای کسی توضیح دهد‬
                                                                                     ‫چطور این کار را کرد. او فقط این کار را کرد.‬

    ‫و او ذهن جیمز را یافت، تابان مانند الماس و به شدت سوزان. این مانند بودن با جیمز، حالت وقتی که آنها تبادل خون می کردند نبود. این‬
   ‫مانند نگریستن به جیمز از بیرون بود، احساس کردن هیجانات او از دور. ولی این کافی بود. گرما و اشتیاق و تمایلی که او داشت برای پاپی‬
           ‫کامال ارزشمند بود سپس نگران کننده شد، دردی که جیمز از آسیب دیدن پاپی احساس می کرد، و از این که پاپی از او متنفر بود.‬

   ‫چشمان پاپی گشاد شدند. او نجوا کرد: «تو واقعا نگرانمی ...» چشمان خاکستری جیمز با چشمان او تالقی پیدا کردند و حالتی را گرفتند که‬
   ‫پاپی نمی توانست به یاد بیاورد آنها آن گونه باشند. جیمز با لحنی یک نواخت گفت: «دو قانون اصلی تو دنیای شبانه هست. یکی اینکه نذار‬
                        ‫انسان ها بفهمن دنیای شبانه وجود داره. و دومی این که در دام عشق یه انسان نیفت. من هر دوشون رو شکستم.»‬

       ‫پاپی تقریبا آگاه بود که فیلیپ از اتاق خارج می شد. باریکه نور وقتی که او در را پشت سرش نیم باز گذاشت کاهش پیدا کرد. بخشی از‬
                                                                                                       ‫صورت جیمز در سایه بود.‬

      ‫جیمز گفت: « من هیچ وقت نمی تونستم بهت بگم که چه احساسی در موردت دارم. من نمی تونستم این رو در مورد خودم اعتراف کنم.‬
                                                                                ‫چون این کار تو رو توی یه دردسر جدی می انداخت.»‬

    ‫پاپی گفت: «و تو رو هم همینطور.» این اولین باری بود که او به طور جدی در این مورد اندیشیده بود. اکنون افکار مانند حباب های درون‬
   ‫یک ظرف خورش در خودآگاه آشفته او ظاهر می شدند. او به کندی و با تحیر گفت: «منظورم اینه که اگه این بر خالف قوانینیه که در مورد‬
     ‫یه انسان و عشق به یه انسانه، تو قوانین رو شکستی، پس باید یه مجازات در انتظارت باشه.» وقتی که او این را می گفت، حس کرده بود‬
                                                                                                                  ‫چه مجازاتی است.‬

                                  ‫بیشتر صورت جیمز در سایه رفت. او با صدای قدیمیش، صدای سرد و آرامش گفت: «نگران این نباش.»‬

      ‫پاپی هیچ وقت مشورت نگرفته بود، نه حتی از جیمز. فورانی از هیجان و خشم از درون او جوشید، غضبی حیوانی، مانند خستگی ناشی از‬
                                            ‫تب. او می توانست حس کند که چشمانش تنگ شدند و انگشتانش به شکل چنگال در آمدند.‬

                                                                                              ‫«تو بهم نمی گی که نگران چی باشم.»‬

  ‫جیمز اخم کرد. بعد او شروع به گفتن کرد: «تو به من نگو که بهت نگم ...» سپس کالمش را برید. «من چی کار می کنم؟ تو هنوز مریضی‬
   ‫و داری تغییر می کنی و من فقط اینجا نشستم.» او یک آستینش را باال زد و ناخنش را در طول مچش کشید. خون از جایی که ناخن می‬
                                                                                                                      ‫برید فواره زد.‬

      ‫در تاریکی همه چیز سیاه به نظر می رسید. پاپی چشمان جیمز که روی نوارهای تزیینی شفاف قفل شده بودند را یافت. لب های پاپی از‬
                                                                                            ‫هم جدا شدند و تنفسش سریع تر شد.‬




                                                              ‫16‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                        ‫جلد اول دنیای شبانه‬
      ‫جیمز گفت: «عجله کن.» و مچ دستش را مقابل او گذاشت. یک ثانیه بعد پاپی خیز برداش و دهانش را روی مچ دست جیمز قفل کرد،‬
                                                                                     ‫انگار که می کوشید جیمز را از مارگزیدگی نجات دهد.‬

       ‫خیلی طبیعی بود، و خیلی آسان. این چیزی بود که وقتی او فیل را می فرستاد تا آب میوه قره قاط بخرد به آن احتیاج داشت. این مایع‬
                                                                ‫شیرین واقعی بود و چیز دیگری مثل آن نبود. پاپی حریصانه خون مکید.‬

   ‫کامال خوب ب ود، فشرده، مقوی، مزه قرمز تیره. قدرت و نشاط درون پاپی را می آکند و او را تا سر انگشتانش گرم می کرد. اما بهتر از همه،‬
                                                      ‫بهتر از هر حس دیگر، لمس ذهن جیمز بود. این باعث می شد پاپی از لذت گیج شود.‬

   ‫پاپی چگونه می توانست به جیمز مشکوک باشد؟ اکنون که او می توانست حس کند جیمز چه حسی در مورد او داشت این فکر مضحک به‬
                                                                   ‫نظر می رسید. او هرگز کسی را به اندازه جیمز نشناخته بود.‬

      ‫پاپی خطاب به جیمز اندیشید متاسفم و احساس کرد اندیشه اش پذیرفته شد، بخشیده شد، گرامی داشته شد. پاپی با تکان خوردن ذهن‬
                                                                                                                          ‫جیمز آرام گرفت.‬

      ‫به نظر می رسید در هر ثانیه ذهن پاپی از آنچه گذشته است پاک می شود. این مثل بیدار شدن از خوابی عمیق و آشفته بود. او اندیشید‬
                                 ‫نمی خوام این هیچ وقت تموم بشه. پاپی جیمز را مخاطب قرار نداده بود، فقط به این موضوع اندیشیده بود.‬

       ‫اما پاپی واکنشی را در جیمز احساس کرد و بعد حس کرد او واکنشش را به سرعت پنهان کرده است. نه به قدر کافی سریع. پاپی آن را‬
                                                                             ‫حس کرده بود. خون آشام ها این کار را با یکدیگر نمی کردند.‬

    ‫پاپی آزرده شده بود. بعد از این که او تغییر می کرد آنها هرگز نباید شاد می بودند؟ پاپی این را باور نکرد. او این را نپذیرفت. باید راهی می‬
                                                                                                                                 ‫بود که ...‬

     ‫او دوباره شروع یک واکنش را در جیمز احساس کرد. اما به محض اینکه واکنش را ردیابی کرد جیمز مچ دستش را عقب کشید. او گفت:‬
   ‫«برات بهتره امشب دیگه خون نگیری.» و صدایش به گوش پاپی عجیب آمد. این مانند صدای ذهنی جیمز نبود و پاپی نمی توانست آن را‬
                                                                    ‫درست حس کند.آن دو متفاوت بودند. این تفاوت چندش آور بود.‬

    ‫اگر پاپی نمی توانست ذهن جیمز را لمس کند چگونه می توانست زنده بماند؟ آیا او باید از کلمات استفاده می کرد که مانند استفاده از دود‬
              ‫برای برقراری ارتباط به نظر می رسیدند؟ اگر او هرگز نمی توانست جیمز را کامال حس کند وجود او برای پاپی گشوده می شد؟‬

                               ‫این ظالمانه و دور از انصاف بود و اگر خون آشام ها به چیز کمتری قناعت می کردند می بایست احمق بودند.‬

      ‫قبل از اینکه پاپی بتواند دهانش را بگشاید تا فرایند ناشیانه توضیح دادن شفاهی در مورد به جیمز را شروع کند در تکان خورد. فیلیپ به‬
                                                                                                                   ‫اطراف نگریست.‬

                                                                          ‫جیمز گفت: «زود بیا تو. ما باید در این مورد خیلی صحبت کنیم.»‬

               ‫فیل به پاپی خیره شده بود. «تو ...» او مکث کرد و قبل از اینکه جمله اش را تمام کند آب دهانش را قورت داد. «... بهتری؟»‬

     ‫برای حس کردن نفرت او نیازی به تله پاتی نبود. او به دهان پاپی و بعد به طرفی دیگر خیره شد. پاپی درک می کرد که او چه می بیند.‬
                                                      ‫یک لکه انگار که پاپی توت خورده بود. پاپی لبانش را با پست دستش پاک کرد.‬

   ‫چیزی که پاپی می خواست بگوید منزجر کننده نبود. بخشی از طبیعت بود. راهی بود برای دادن حیات، حیات خالص. این مرموز و زیبا بود.‬
                                                                                                                        ‫این قابل قبول بود.‬

                                                               ‫چیزی که پاپی گفت این بود: «قبل از اینکه سعی نکردی بهش ضربه نزن.»‬




                                                                 ‫36‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                      ‫صورت فیلیپ از ترس می لرزید. و عجیب این بود که جیمز با فیل کامال موافق بود.‬

    ‫پاپی می توانست این را حس کند که جیمز می اندیشید تبادل خون جادویی سیاه و شیطانی بود. جیمز با احساس گناه پر شده بود. پاپی به‬
                                                                          ‫زحمت آهی طوالنی و عصبانی کننده کشید و افزود: «پسرها.»‬

                                                                                         ‫فیل گفت: «تو بهتری.» و لبخندی بی رمق زد.‬

                                         ‫پاپی گفت: «فکر می کنم قبال تا حدودی عجیب بودم. متاسفم. تا حدودی کلمه ای نیست که ...»‬

            ‫جیمز بالفاصله به فیل گفت: «تقصیر پاپی نبود. اون داشت می مرد و به نوعی خیاالتی شده بود. خون کافی برای مغزش نبود.»‬

               ‫پاپی سرش را تکان داد. «نمی فهمم. تو قبال خون زیادی از من نگرفتی. چطور ممکنه خون کافی برای مغزم نداشته باشم؟»‬

   ‫جیمز گفت: «موضوع این نیست. دو نوع خون ضد هم واکنش نشون می دن. با هم می جنگن. ببین، اگه یه توضیح علمی می خوای، مثل‬
   ‫اینه که خون خون آشام هموگلوبین گلوبول های قرمز در خون انسان رو از بین می بره. یه دفعه به قدری از گلوبول های قرمز رو نابود می‬
   ‫کنه که جذب اکسیژن که تو برای فکر کردن الزم داری متوقف می شه. و وقتی گلبول های قرمز بیشتری رو نابود می کنه تو اکسیژنی رو‬
                                                                                                 ‫که برای زنده موندن الزمه نداری.»‬

                                            ‫فیل با صدایی که همه تشخیص می دادند بلند است گفت: «پس خون خون آشام مثل زهره.»‬

    ‫جیمز شانه باال انداخت. او هم به پاپی و هم به فیل می نگریست. «از یه نظر طوریه. ولی از نظر دیگه مثل یه درمان کامله. باعث می شه‬
        ‫زخم ها زودتر خوب بشن و بدن نیروی جدیدی به دست بیاره. خون آشام ها می تونن با اکسیژن خیلی کمی زنده بمونن چون سلول‬
                                                     ‫هاشون انعطاف پذیرتره. چون خون خون آشام هر کاری می کنه جز انتقال اکسیژن.»‬

    ‫نوری در مغز پاپی روشن شد. آغاز افشاگری. راز کنت دراکوال توجیه شده بود. پاپی گفت: «یه دقیقه صبر کن. به خاطر اینه که تو به خون‬
                                                                                                               ‫انسان نیاز داری؟»‬

      ‫جیمز گفت: « این یه دلیلشه. چند تا ... چند تا کار اسرارآمیز هست که خون انسان برای ما می کنه، اما مهم ترین اونا اینه که ما رو زنده‬
    ‫نگه می داره. ما یه کم خون انسان می خوریم و این خون تا وقتی که به وسیله خون ما نابود بشه به بدن ما اکسیژن می رسونه. بعد ما یه‬
                                                                                                            ‫ذره دیگه میخوریم.»‬

                                                                            ‫پاپی به عقب تکیه داد. «پس برای اینه. و این طبیعیه که ...»‬

                                                           ‫فیل گفت: «چیزی در این مورد طبیعی نیست.» انزجارش دوباره بیدار شده بود.‬

                                                                        ‫«چرا هست. این شبیه چیزیه که تو بهش می گی همزیستی ...»‬

                     ‫جیمز گفت: «مهم نیست که شبیه چیه. ما نمی تونیم اینجا بشینیم و در این مورد حرف بزنیم. ما باید یه نقشه بریزیم.»‬

               ‫پاپی با سکوتی ناگهانی درک کرد که او از چه نوع نقشه ای حرف می زند. او می توانست بگوید فیل هم این را فهمیده است.‬

    ‫جیمز به نرمی گفت: «تو حاال بیرون از خطر نیستی.» چشمانش چشمان پاپی را کنترل می کردند. «یه مبادله خون دیگه الزم هست و تو‬
   ‫باید تا جایی که ممکنه زود این کارو بکنی. وگرنه ممکنه دوباره به همون حالت برگردی. ولی ما باید یه نقشه داشته باشیم که مبادله بعدی‬
                                                                                                                          ‫به آرامی ...»‬

                                                                                                        ‫فیل با سرسختی گفت: «چرا؟»‬




                                                               ‫46‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫پاپی قبل از اینکه جیمز بتواند جواب بدهد قاطعانه گفت: «چون این کار داره من رو می کشه.» وقتی فیل یکه خورد او سرسختانه ادامه داد:‬
   ‫« فقط به همین دلیل، فیل. این یه بازی کوچک نیست که من و جیمز بازی کنیم. ما با حقیقت سر و کار داریم و حقیقت اینه که یا این راه‬
                       ‫و یا من به زودی می میرم. و به جای این که بمیرم و به شکل خون آشام بیدار شم می میرم و دیگه بیدار نمی شم.»‬

      ‫سکوت دیگری حاکم شد که در طول آن جیمز دستش را روی دست پاپی گذاشت. بعد از آن بود که پاپی متوجه لرزش خود شد. فیل به‬
     ‫باال نگریست. پاپی می توانست ببیند که چهره او نگران و چشمانش تیره است. فیل با صدای خفه ای گفت: «ما دو قلوییم. پس تو چطور‬
                                                                                                     ‫خیلی بزرگ تر از من می شی؟»‬

    ‫بعد از کمی سکوت جیمز گفت: «فکر می کنم فردا شب وقت خوبی برای این کاره. فردا جمعه هست. فکر می تونی بتونی مامانت و کلیف‬
                                                                                           ‫رو یه شب بیرون خونه نگه داری؟»‬

                        ‫فیل چشمک زد. « فکر می کنم. اگه پاپی بهتر به نظر برسه ممکنه اونا یه مدت بیرون برن. اگه من باهاش بمونم.»‬

                                                              ‫«متقاعد کردن اونا به زمان نیاز داره. من نمی خوام اونا این اطراف باشن.»‬

                                   ‫پاپی پرسید: «نمی تونی کاری کنی اونا فقط توجه نکنن؟ مثل کاری که تو بیمارستان با پرستار کردی؟»‬

         ‫جیمز گفت: «اگه قراره حواسم رو روی تو متمرکز کنم نه. و افراد کمی هستن که اقتدار روشون موثر نیست. برادرت یکی از اوناست.‬
                                                                                                    ‫مامانت می تونه یکی دیگه باشه.»‬

   ‫فیلیپ گفت: «باشه، من اونا رو بیرون می فرستم.» او با آشفتگی واضحی آب دهانش را قورت داد و سعی کرد حالش را پنهان کند. «وقتی‬
                                                                                                              ‫اونا رفتن، بعدش چی؟»‬

                 ‫جیمز نگاهی مرموز به او انداخت. «بعد پاپی و من کاری می کنیم که باید بکنیم. و بعد تو و من تلویزیون تماشا می کنیم.»‬

                                                                    ‫فیلیپ تکرار کرد: «تماشای تلویزیون.» او بی حس به نظر می رسید.‬

                                                                   ‫«وقتی دکتر و مسئوالی مرده شورخونه می یان من باید اینجا باشم.»‬

   ‫فیلیپ با اشاره به مرده شورخانه کامال هراسان به نظر می رسید، در این مورد پاپی چندان احساس سرما نمی کرد. خون بیگانه ای که درون‬
                                                                                    ‫او جریان داشت اگرچه کافی نبود او را آرام می کرد.‬

                                                                                                   ‫فیلیپ از جیمز مطالبه کرد: «چرا؟»‬

     ‫جیمز سرش را بسیار مختصر تکان داد. صدایش بی روح بود. او گفت: «من این کارو می کنم. تو بعدا می فهمی. فعال فقط به من اعتماد‬
                                                                                                                       ‫کن.»‬

                                                                                            ‫پاپی خندید، نه به دلیل تعقیب این موضوع.‬

   ‫او گفت: « پس شما پسرها برای فردا نقشه می ریزین. در مقابل مامان و کلیف. از طرف دیگه خیلی عجیبه که شما دو تا به هم بچسبین.»‬

   ‫فیل نفسی کشید و گفت: «هر چی که باشه خیلی ترسناکه. باشه. فردا بعد از ظهر بیا تا مبادله خون کنی. و من اونا رو بیرون می فرستم که‬
                                                                                                          ‫من رو با پاپی تنها بذارن.»‬

          ‫جیمز با سر تایید کرد. «بهتره حاال برم.» فیلیپ گامی به عقب برداشت تا به او اجازه خروج دهد اما جیمز در مورد پاپی شک داشت.‬

                                                                                   ‫او با صدایی آرام پرسید: «حالت داره خوب می شه؟»‬

                                                                                                           ‫پاپی قاطعانه سر تکان داد.‬




                                                               ‫56‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                        ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                             ‫«پس تا فردا.» جیمز گونه پاپی را با نوک انگشتش نوازش کرد.‬

                  ‫ارتباط کوتاهی بود، اما باعث شد قلب پاپی به طور ناگهانی بتپد و این امر حرف پاپی را به واقعیت تغییر داد. او کامال خوب بود.‬

                                                                           ‫آنها لحظه ای به هم نگریستند و بعد جیمز به طرفی دیگر چرخید.‬

                                                 ‫پاپی اندیشید فردا و در را که پشت سر جیمز بسته شد تماشا کرد. فردا روزیه که من می میرم.‬

        ‫پاپی به چیزی در این مورد اندیشید. عده زیادی از مردم از دونستن این که چه موقع می میرن خوشحال نمی شن. پس بعضی از مردم‬
                                                                           ‫فرصت این رو که از راهی که می خوان خداحافظی کنن رو ندارن.‬

                                 ‫وقتی یک کرم ابریشم که به پروانه تبدیل می شد زندگیش را از دست می داد، اهمیتی نداشت که او می میرد.‬

                                                     ‫پاپی اندیشید دیگه چهار دست و پا از شاخه ها باال نمی ره، دیگه برگ درخت نمی خوره.‬

                                                                      ‫دیگر دبیرستان ال کامینویی نبود. دیگر در این تخت خواب نمی خوابید.‬

     ‫او باید هر چیزی که پشت سرش بود را ترک می کرد. خانواده اش. زادگاهش. تمام زندگی انسانیش. او به سمت آینده ای جدید و عجیب‬
       ‫می رفت، بدون اینکه در مورد آنچه مقابلش بود ایده ای داشته باشد. تنها کاری که او می توانست بکند اعتماد به جیمز بود، و اعتماد به‬
    ‫توانایی خود برای سازگاری.این امر مثل جاده ای سفید و پرپیچ و خم به نظر می رسید که در مقابلش گسترده شده بود و او قادر نبود ببیند‬
                                                                                            ‫کجا می رود زیرا جاده در تاریکی ناپدید می شد.‬

     ‫پاپی اندیشید دیگه تو برودواک33 تو ساحل ونیز43 اسکیت نمی کنم. دیگه پاهام رو توی آبگیر عمومی تاماشوا53 خیس نمی کنم. دیگه تو‬
                                                                                                          ‫روستا خرید نمی کنم.‬

   ‫او برای خداحافظی به همه گوشه های اتاقش نگریست. او از کمد لباس سفید خداحافظی کرد. از میز تحریری که در حالی که قطرات موم‬
    ‫روی چوب می چکید صدها نامه روی آن نوشته بود خداحافظی کرد. از تخت خواب خداحافظی کرد، تخت خواب سفید پر شده از پری که‬
                           ‫باعث می شد او حس کند شاهدختی عرب در یکی از قصه های پریان است. از دستگاه استریو خداحافظی کرد.‬

                                                                    ‫او اندیشید آخ. دستگاه استریوم و سی دی هام. نمی تونم اونا رو ول کنم.‬

                                                                                                ‫اما البته که او می توانست. باید می توانست.‬

   ‫احتماال این امر مثل این بود که قبل از اینکه از خانه خارج شود با دستگاه استریو سر و کار داشته باشد. این کار او را تقویت می کرد تا با از‬
                                                                                                             ‫دست دادن دیگران کنار بیاید.‬

                                                                                     ‫پاپی در آشپزخانه با صدایی لرزان گفت: «سالم مامان.»‬

                                                                                                          ‫«پاپی، نمی دونستم بیدار شدی.»‬

      ‫پاپی مادرش را به سختی بغل کرد و در آن لحظه از حس چیزهای کوچکی آگاه شد، کاشی آشپزخانه زیر پاهای برهنه اش، بوی ضعیف‬
                              ‫نارگیل که به دلیل شامپوی مادرش از موهای او به مشام می رسید. دستان مادرش دور او، و گرمای بدن مادرش.‬

  ‫‪33_ Boardwalk‬‬



  ‫‪34_ Venice‬‬



  ‫‪35_ Tamashaw‬‬




                                                                   ‫66‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                   ‫«گرسنه ای جگر؟ تو خیلی بهتر به نظر می رسی.»‬

        ‫پاپی نمی توانست بایستد و به صورت مشتاق و پر امید مادرش بنگرد و به غذایی بیاندیشد که باعث می شد حالش به هم بخورد. او به‬
                                                                                                            ‫آغوش مادرش بازگشت.‬

                                                                                                    ‫پاپی گفت: «یه دقیقه بغلم کن.»‬

         ‫بعد این حس به سراغ پاپی آمد که او قادر نیست با همه چیز خداحافظی کند. او نمی توانست در یک بعد از ظهر به همه هدف های‬
      ‫زندگیش برسد. ممکن بود او از دانستن اینکه آخرین روز زندگیش در اینجا است خوشحال شود، اما او مانند دیگران خارج نمی شد، بدون‬
                                                                                                                            ‫مقدمه.‬

                     ‫پاپی در حالیکه جلوی اشک هایش را می گرفت به آرامی به سمت شانه مادرش گفت: «فقط یادت باشه دوستت دارم.»‬

    ‫سپس اجازه داد مادرش او را به تخت خواب برگرداند. او بقیه روز را به برقراری تماس های تلفنی گذراند. کوشید کمی در مورد زندگی ای‬
   ‫که برای آن می مرد و کسانی که می اندیشید می شناسد بیاموزد. کوشید قبل از اینکه مجبور شود چیزی را ترک کند به سرعت از آن لذت‬
                                                                                                                              ‫ببرد.‬

        ‫پاپی در حالیکه چشمانش را به نور خورشید که از پنجره اش به داخل می تابید دوخته بود به دهنی تلفن گفت: «خب، الین63، دلم برات‬
                                                                                                                     ‫تنگ می شه.»‬

                                                                                                  ‫«خب، برادی73، چه اتفاقی افتاده؟»‬

                                                                                             ‫«خب، لورا83، برای گل ها ازت ممنونم.»‬

                                                             ‫همه آنها می گفتند: «خب، پاپی، حالت خوبه؟ کی بیایم تا دوباره ببینیمت؟»‬

                               ‫پاپی نمی توانست جواب دهد. او آرزو کرد می توانست به پدرش زنگ بزند اما کسی نمی دانست او کجاست.‬

     ‫پاپی همچنین آرزو می کرد که ای کاش سال قبل که برای نمایش نامه شهر ما تعیین شده بود به جای استفاده از یادداشت های کلیف و‬
    ‫فکر ناگهانی برا ی جعل آنها نمایش نامه را می خواند. اکنون تمام چیزی که او می توانست به یاد آورد این بود که آن نمایش نامه در مورد‬
   ‫یک دختر مرده بود که فرصت نگاه کردن به یکی از روزهای عادی زندگیش را به دست آورده بود و از آن لذت برده بود. ممکن بود اکنون‬
   ‫احساساتش را تفکیک کند اما خیلی دیر بود. پاپی اندیشید من خیلی از وقت های دبیرستان رو هدر دادم. من از مغزم برای رودست زدن به‬
                                                                              ‫معلم ها استفاده کردم، و این کار در کل هوشمندانه نبود.‬

      ‫پاپی در ذهنش ارزش جدیدی برای فیلیپ که در واقع از ذهن او برای یادگیری مطالب جدید استفاده می کرد یافت. شاید برادرش بعد از‬
                                                   ‫این همه یک دردسر ساز حقیر آزار دهنده نبود. آه، خدای من، فیلیپ همیشه خوب بود.‬

                                                                                         ‫پاپی اندیشید من خیلی عوض شدم. و لرزید.‬




  ‫‪36_ Elaine‬‬



  ‫‪37_ Brady‬‬



  ‫‪38_ Laura‬‬




                                                              ‫76‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                ‫جلد اول دنیای شبانه‬
    ‫او نمی دانست این لرزش به خاطر خون عجیب بیگانه در بدن اوست یا به خاطر سرطانش، یا قسمتی از رشد اوست. اما او داشت تغییر‬
                                                                                                                        ‫می کرد.‬

                            ‫زنگ در صدا خورد. پاپی بدون ترک کردن اتاق می دانست چه کسی است. او می توانست جیمز را حس کند.‬

                                       ‫پاپی انیدیشید اون اینجاست تا کار رو شروع کنه. و به ساعت خود نگریست. ساعت حدود چهار بود.‬

                                                                                     ‫واقعا به نظر می رسید که زمان پرواز می کند.‬

       ‫پاپی به خودش گفت نترس. تو هنوز هم ساعت ها وقت داری. و یک بار دیگر گوشی تلفن را برداشت. اما وقتی مادرش به در اتاق‬
                                                                        ‫خواب ضربه زد به نظر می رسید فقط چند دقیقه گذشته است.‬

   ‫« جگر، فیل فکر می کنه که امشب ما باید بریم بیرون، و جیمز اومده. ولی من به اون گفتم که فکر نمی کنم تو بخوای ببینیش. و من واقعا‬
                                                                                              ‫دوست ندارم امشب تو رو تنها بذارم.»‬

                                                                                 ‫مادرش به طرز عجیبی دست پاچه به نظر می رسید.‬

                                       ‫«نه، من از دیدن جیمز واقعا خوشحال می شم. واقعا. و فکر می کنم تو باید استراحت کنی. واقعا.»‬

                                                   ‫«خب، من خوشحال می شم تو و جیمز با هم آشتی کنین. اما من هنوز نمی دونم ...»‬

   ‫متقاعد کردن او و قانع کردنش به این که پاپی خیلی بهتر شده است و هفته ها و ماه ها برای زندگی پیش رو دارد زمان می برد. دلیلی‬
                                                                                  ‫نبود که او در این شب جمعه خاص جایی برود.‬

    ‫اما در آخر مادر پاپی او را بوسید و پذیرفت. و بعد به جز خداحافظی کردن از کلیف کاری نبود که بکند. پاپی از او یک بغل گرفت و در‬
         ‫آخر به خاطر اینکه او پدرش نیست احساس تاسف کرد. او در حالیکه از کت و شلوار سیاه بی چروک کلیف فاصله می گرفت و به‬
    ‫آرواره مربعی شکل بچه گانه او می نگریست اندیشید تو بهترین کاری رو که می تونستی کردی. و بعد از این همه تو کسی هستی که‬
                                                                                                                              ‫...‬

                                                                    ‫مامان بهش اهمیت می ده. پس من می بخشمت. تو خوبی، واقعا.‬

         ‫بعد کلیف و مادر پاپی بیرون رفتند، و این آخرین بار بود، دقیقا آخرین بار برای خداحافظی. پاپی پشت سر آنها خداحافظی کرد، و‬
                                                                                               ‫هردوی آنها برگشتند و لبخند زدند.‬

   ‫وقتی آنها رفتند، جیمز و فیل به اتاق پاپی آمدند .پاپی به جیمز نگریست. چشمان خاکستری جیمز کدر بود و احساسی را بروز نمی داد.‬

                                                                                   ‫پاپی گفت: «حاال؟» صدایش تا حدودی می لرزید.‬

                                                                                                                        ‫«حاال.»‬




                                                             ‫86‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                                        ‫فصل دهم‬
                                         ‫پاپی گفت: «اوضاع داره خوب می شه. اوضاع باید برای همین درست شه. چند تا شمع بیار، فیل.»‬

                                                                                    ‫فیل رنگ پریده و خسته به نظر می رسید. «شمع؟»‬

   ‫«هر چند تا که تونستی پیدا کنی. و چند تا بالش. من یه عالمه بالش الزم دارم.» پاپی کنار استریو زانو زد تا توده ای نامرتب از سی دی ها‬
                                                                    ‫را بررسی کند. فیل مدتی کوتاهی به او خیره شد، سپس بیرون رفت.‬

   ‫پاپی گفت: «ساختارهایی از سکوت. نه. خیلی تکراریه.» او سی دی ها را زیر و رو می کرد. «عمق جنگل. نه. خیلی جنجالیه. من به یه چیز‬
                                                                                                                    ‫فراگیر نیاز دارم.»‬

                                                               ‫جیمز یک سی دی را برداشت. «این چی؟» پاپی به برچسب آن نگریست.‬

                                                                                                            ‫موسیقی برای محو شدن.‬

    ‫البته. عالی بود. پاپی سی دی را برداشت و نگاهش با نگاه خیره جیمز تالقی کرد. جیمز همیشه به موسیقی جذاب و مالیم موسیقی فراگیر‬
                                                                                                 ‫با نام لجن عصر جدید اشاره می کرد.‬

                                                                                                    ‫پاپی آهسته گفت: «تو می فهی.»‬

                                                    ‫«آره، ولی تو داری می میری پاپی. این صحنه مرگی نیست که تو رو شاداب تر کنه.»‬

    ‫«ولی من دارم دور می شم. من در حال تغییرم.» پاپی نمی توانست دقیقا توضیح دهد، ولی چیزی درون او بود که می گفت او کار درستی‬
                                                    ‫می کند. او در زندگی قبلیش می مرد، این یک موفقیت رسمی بود، یک راه عبور.‬

   ‫البته، با این حال هیچ کدام از آنها به این مسئله اشاره نمی کردند، هر دوی آنها می دانستند که پاپی ممکن است برای همیشه بمیرد. جیمز‬
     ‫در این مورد خیلی رک و ر است بود. بعضی از مردم تغییر را کامل نمی کردند. فیل با شمع ها باز گشت، شمع های کریسمس، شمع های‬
      ‫اضطراری، شمع های نذری خوشبو. پاپی به فیلیپ دستور داد که شمع ها را در اطراف اتاق بگذارد و روشن کند. خود او به حمام رفت تا‬
                                    ‫بهترین لباس خوابش را بپوشد. آن لباس از جنس فالنل بود، با طرح هایی از توت فرنگی های کوچک.‬

    ‫پاپی در حالیکه حمام را ترک می کرد فقط می اندیشید و خیال پردازی می کرد. این آخرین باریه که می تونم از این راهرو رد شم، آخرین‬
                                                                                                ‫باریه که در اتاق خوابم رو باز می کنم.‬

     ‫اتاق خواب زیبا بود.نور مالیم شمع به پاپی حال و هوایی از تقدس و ابهام می داد. این موسیقی ماورایی و لطیف بود، و پاپی احساس می‬
                                                     ‫کرد می تواند برای همیشه در آن غرق شود، راهی که او همیشه در رویاهایش بیفتد.‬




                                                               ‫96‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                             ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫پاپی در کمد لباسش را گشود و از یک چوب لباسی استفاده کرد تا به یک شیر زرد مایل به قهوه ای توخالی و عروسک شل و ول ایور93 در‬
      ‫قفسه باالیی ضربه بزند و آنها را بیرون بیاورد. پاپی آنها را به تخت خوابش برد و کنار بالش های کپه شده گذاشت. شاید کارش احمقانه‬
                                                                     ‫بود، شاید کودکانه بود، ولی پاپی می خواست آن دو در کنارش باشند.‬

                                                                             ‫پاپی روی تخت خواب نشست و به جیمز و فیلیپ نگریست.‬

      ‫ه ر دوی آنها به پاپی می نگریستند، فیل به شدت مضطرب بود و به دهان خود دست می زد تا لرزش آن را متوقف کند.جیمز هم نگران‬
                                                           ‫بود، اما فقط کسی که او را به اندازه پاپی می شناخت می توانست این را بگوید.‬

                              ‫پاپی به آنها گفت: «همه چیز مرتبه. نمی بینین؟ من حالم خوبه، پس بهانه ای نیست که شما اینطور نباشین.»‬

       ‫و عجیب این بود که این حرف حقیقت بود. حال پاپی خوب بود. او اکنون احساس آرامش و هشیاری می کرد، انگار که همه چیز بسیار‬
                               ‫ساده است، و جاده ای را مقابل خودش می دید، و تنها کاری که باید می کرد طی کردن آن بود، قدم به قدم.‬

                                       ‫فیل جلو آمد تا دست پاپی را بفشارد. او با صدایی گرفته از جیمز پرسید: «این چطور عمل می کنه؟»‬

         ‫جیمز خطاب به پاپی گفت: «اول باید خون مبادله کنیم.» او فقط به پاپی می نگریست. الزم نیست زیاد باشه. تو از قبل در مرز تغییر‬
    ‫هستی. بعد اگه بفهمی من چی می گم دو نوع خون در آخرین نبرد با هم می جنگن.» جیمز با درد و خستگی لبحند زد، و پاپی با سر تایید‬
                                                                                                                                                                ‫کرد.‬

    ‫« وقتی این اتفاق می افته تو حس می کنی ضعیف تر و ضعیف تر می شی، و فقط باید بخوابی. تغییر وقتی اتفاق می افته که تو خوابی.»‬

                                                                                                       ‫پاپی پرسید: «و من کی بیدار می شم؟»‬

   ‫«در این مورد من یه نوع القای هیپنوتیزمی رو روی تو اعمال می کنم. وقتی برای بردنت می یام بهت می گم بیدار شو. در این مورد نگران‬
                                             ‫نباش. من همه جزییات رو محاسبه کردم. تنها کاری که تو به انجامش نیاز داری استراحته.»‬

         ‫فیل با حالتی عصبی دستی به موهای خود کشید، انگار که اکنون فقط به این مورد فکر می کرد که او و جیمز مکمن است با چه نوع‬
                                                                                                                       ‫جزییاتی سر وکار داشته باشند.‬

                 ‫فیل با صدایی که تقریبا قار قار بود گفت: «یه دقیقه صبر کن. وقتی وقتی تو می گی خواب، پاپی قراره به نظر برسه که ...»‬

                                                                                                  ‫پاپی وقتی صدای او بند آمد گفت: «مرده.»‬

                                                                                    ‫جیمز نگاهی سرد تحویل فیل داد. «آره، همینطوره.»‬

                                                                         ‫«و بعد با کاری که قراره بکنیم، چه اتفاقی برای پاپی می افته؟»‬

                                                                                                                  ‫جیمز با عصبانیت به او نگریست.‬

                                                                                  ‫پاپی به نرمی گفت: «اتفاق بدی نمی افته. بهش بگو.»‬

      ‫جیمز از بین دندان های قفل شده اش به فیلیپ گفت: «می دونی چه اتفاقی می افته. پاپی نمی تونه یه دفعه ناپدید بشه. پلیس و جامعه‬
     ‫شبانه پشت سر ما دنبال پاپی می گردن. نه، باید به نظر برسه که پاپی از سرطان مرده، و این یعنی اینکه که باید دقیقا طوری اتفاق بیفته‬
                                                                                                    ‫که اگه اون می مرد اتفاق می افتاد.»‬


                                                                                     ‫93 _ همان خر در کارتون پو که دمش قطع شده بود و آن را با میخ وصل کرده بودند. مترجم.‬




                                                                ‫17‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                      ‫چهره بیمار گونه فیل می گفت که او در منطقی ترین حالتش نبود.‬

                                                                                                   ‫«مطمئنی که راه دیگه ای نیست.؟»‬

                                                                                                                    ‫جیمز گفت: «نه.»‬

                                                                                             ‫فیل لبانش را خیس کرد. «آه، خدای من.»‬

     ‫پاپی نمی خواست زیاد در این مورد بیندیشد. او سرسختانه گفت: «باهاش کنار بیا، فیل. باید این کار رو بکنی، و یادت باشه، اگه حاله این‬
                                                                    ‫اتفاق نیفته، چند هفته دیگه اتفاق می افته، و این بار به طور واقعی.»‬

    ‫فیلی یکی از نرده های برنجی تخت خواب را آن قدر محکم گرفت بود که بندهای انگشتانش سفید شده بودند. اما او نکته را گرفته بود، و‬
                                                                                           ‫کسی بهتر از او خودش را کنترل نمی کرد.‬

                         ‫فیل با صدای بی رمق و با بقایای رفتار مودبانه تاثیر گذار قدیمیش گفت: «حق با توئه، باشه، باهاش کنار می یام.»‬

              ‫پاپی گفت: «پس بذارین شروع کنیم.» و صدایش را آرام و محکم کرد. انگار که او خودش به آسانی با همه چیز کنار آمده بود.‬

                                  ‫جیمز به فیل گفت: « تو دوست نداری این قسمت رو ببینی. برو بیرون و چند دقیقه تلویزیون تماشا کن.»‬

                                                                                            ‫فیل تردید کرد، سپس سر تکان داد و رفت.‬

   ‫پاپی در حالیکه در وسط تخت خواب تکان می خورد به جیمز گفت: «یه چیزی.» او هنوز ناامیدانه می کوشید بی تفاوت به نظر برسد. «بعد‬
    ‫از تشییع جنازه، خب من خواب هستم، نیستم؟ من بیدار نمی شم ... تو می دونی، تو تابوت کوچک قشنگم.» او نگاهش را به سمت جیمز‬
                                                                                      ‫باال آورد. «من از فضای بسته می ترسم، یه کم.»‬

       ‫جیمز گفت: « تو اونجا بیدار نمی شی، من اجازه نمی دم این اتفاق برات بیفته. بهم اعتماد کن. من فکر همه چیز رو کردم.» پاپی با سر‬
                                                                                             ‫تایید کرد. او اندیشید من بهت اعتماد دارم.‬

                                                                                               ‫بعد پاپی بازوانش را دور جیمز حلقه کرد.‬

   ‫جیمز گردن پاپی را لمس کرد، و پاپی چانه اش را کج کرد. پاپی در حالیکه خون از او خارج می شد احساس می کرد ذهنش به سمت ذهن‬
                                                                                                    ‫جیمز کشیده می شود.‬

    ‫نگران نباش پاپی، نترس. تمام افکار جیمز به طرز وحشیانه ای تدافعی بودند. و حتی اگر این امر را تایید می کرذد که چیزی برای ترسیدن‬
   ‫وجود دار د، که چیزی می تواند اشتباه باشد، پاپی احساس آرامش می کرد. احساس عمیق عشق جیمز او را آرام می کرد، و ذهنش را با نور‬
                                                                                                                 ‫پر می کرد.‬

   ‫ناگهان پاپیس فاصله و ارتفاع و عمق زیادی را حس کرد. انگار که افق دیدش در یک لحظه تقریبا تا بی نهایت منبسط شده است، انگار که‬
      ‫یک بعد جدید را کشف کرده است، انگار که برای آنچه که او و جیمز می توانستند با هم بکنند محدوده یا مانعی وجود ندارد. او احساس‬
                                                                                                                   ‫آزادی می کرد.‬

      ‫پاپی درک کرد که گیج می شود. او خودش را در حالی یافت که در دستان جیمز شل و ول شده بود و مانند یک گل پژمرده از حال رفته‬
                                                                                                                                  ‫بود.‬

                        ‫جیمز در ذهن پاپی گفت به قدر کافی خون گرفتم. دهان گرم حیوانی از گلوی پاپی عقب رفت. حاال نوبت تو هست.‬

    ‫اما جیمز برشی روی مچش ایجاد نکرد. او تی شرتش را بیرون آورد و با حالتی سریع و بدون برنامه، یک ناخنش را روی گلوی خود کشید.‬




                                                               ‫07‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
      ‫پاپی اندیشید آه. او به آهستگی و تقریبا با احترام به جلو خم شد. بازوی جیمز از پشت سر او حمایت می کرد. پاپی بازوانش را دور جیمز‬
                                                               ‫حلقه کرد، و پوست برهنه جیمز را زیر لباس خواب فالنلش احساس کرد.‬

                ‫اینطوری بهتر بود. ولی اگر جیمز درست می گفت، این آخرین بار بود. او و جیمز دوباره هرگز نمی توانستند خون مبادله کنند.‬

   ‫پاپی اندیشید من می تونم این رو بپذیرم. اما او نمی توانست مدت زیادی روی چیزی تمرکز کند. در این هنگام خون لذت بخش و سکرآور‬
                                           ‫خون آشام به جای شفاف تر کردن ذهنش او را گیج تر می کرد، سنگین تر و خواب آلودتر.‬

                                                                                                                              ‫جیمز؟‬

                                                                                                      ‫اوضاع مرتبه. این شروع تغییره.‬

   ‫سنگین، خواب آلود، گرم. غرق در امواج شور اقیانوس. پاپی می توانست تصور کند که خون خون آشام درون رگ های او منتشر می شود و‬
    ‫همه چیز را تغییر می دهد. این خون باستانی و کهن بود. این خون او را به چیزی کهن تغییر می داد، چیزی که از آغاز زمان وجود داشت.‬
                                                                                                         ‫چیزی قدیمی و باستانی.‬

                                                                                              ‫هر مولکول در بدن پاپی، تغییر می کرد.‬

      ‫پاپی، می تونی صدام رو بشنوی؟ جیمز او را به نرمی تکان داد. پاپی آن چنان در آن حس فرو رفته بود که نمی توانست درک کند دیگر‬
                                                                                          ‫نباید بنوشد. جیمز او را در آغوش گرفت.‬

                                                                                                                             ‫«پاپی.»‬

    ‫پاپی برای گشودن چشمانش نیاز به تالش داشت. «حالم خوبه. فقط خوابم می یاد.» بازوان جیمز دور پاپی محکم شد، بعد جیمز به آرامی‬
                                            ‫او را روی بالش های کپه شده گذاشت. «حاال می تونی استراحت کنی، من فیل رو می یارم.»‬

                                                                                     ‫اما جیمز قبل از اینکه برود پیشانی پاپی را بوسید.‬

                                                          ‫پاپی اندیشید اولین بوسه من. و چشمانش بسته شدند. من خوابم می یاد، عالیه.‬

   ‫پاپی وزنی را روی تخت خواب احساس کرد و به باال نگریست تا فیل را ببیند. فیل خیلی عصبی به نظر می رسید، او به آرامی نشست، و به‬
                                                                                                             ‫پاپی چشم دوخت.‬

                                                                                              ‫فیل پرسید: «چه اتفاقی داره می افته؟»‬

                                                                           ‫جیمز گفت: «خون خون آشام قدرت رو به دست می گیره.»‬

                                                                                                    ‫پاپی گفت: «واقعا خوابم می یاد.»‬

   ‫دردی در کار نبود. فقط حس تمایل به پرواز کردن. اکنون بدن پاپی حس گرما و کرختی داشت، انگار که با هاله ای نرم و غلیظ احاطه شده‬
                                                                                                                          ‫است.‬

                                      ‫«فیل؟ فراموش کردم بهت بگم متشکرم. برای کمکت. برای همه چیز. تو برادر خوبی هستی، فیل.»‬

                               ‫فیل به اختصار گفت: «حاال نباید این رو بگی، می تونی بعدا بگی. می دونی که هنوز قراره من اینجا باشم.»‬

                   ‫پاپی اندیشید اما شاید من نباشم. این یه قماره. و من هرگز نمی برم، مگر اینکه تنها راه تسلیم شدن بدون جنگیدن باشه.‬

                                                                                             ‫«من جنگیدم، مگه نه؟ حداقل جنگیدم.»‬




                                                              ‫17‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫فیل گفت: «آره، تو این کار رو کردی.» صدایش لرزان بود. پاپی نفهمیده بود که با صدای بلند حرف زده است. فیل ادامه داد: «تو همیشه‬
                                                                                            ‫می جنگیدی، من از تو خیلی یاد گرفتم.»‬

   ‫این حرف خنده دار بود، زیرا پاپی خیلی از فیلیپ یاد گرفته بود، اگرچه بیشتر ان در بیست و چهار ساعت قبل بود. او می خواست این را به‬
    ‫فیل بگوی د، اما چیز زیادی برای گفتن بود، و پاپی خیلی خسته بود. او حس می کرد زبانش ضخیم شده است، تمام بدنش نحیف و سست‬
                                                                                                                              ‫بود.‬

       ‫پاپی گفت: «فقط دستم رو بگیر.» و توانست بشنود که صدایش بلندتر از صدای یک نفس نیست. فیلیپ یک دستش را گرفت و جیمز‬
                                                                                                       ‫دست دیگرش را.‬

       ‫خوب بود. این راهی برای انجام این کار بود، با ایور و شیرش و بالش های کنارش و فیل و جیمز که دستش را گرفته بودند، او ایمن و‬
                                                                                                                   ‫آسوده خاطر بود.‬

     ‫یکی از شمع ها بوی وانیل می داد، بویی گرم و دلپذیر. بویی که به پاپی یادآوری می کرد او یک بچه است. چیزی که او می خواست‬
    ‫شیرینی پنجره ای و عصرانه بود. چرتی در مهد کودک دوشیزه اسپورگئون، در حالیکه نور خورشید روی زمین می تابید و جیمز روی یک‬
                                                                                                               ‫حصیر در کنار او بود.‬

                                                                                                           ‫بسیار ایمن، بسیار آسوده.‬

                                                                                                             ‫فیل نجوا کرد: «پاپی.»‬

                                                                            ‫جیمز گفت: «کارت رو خوب انجام دادی. همه چیز مرتبه.»‬

      ‫این چیزی بود که پاپی نیاز داشت بشنود. او به خودش اجازه داد درون موسیقی فرو بیفتد، و این مانند فرو رفتن در یک رویا بود، بدون‬
                                                                            ‫ترس. این مثل سقوط یک قطره باران در یک اقیانوس بود.‬

                           ‫پاپی در اخرین لحظه اندیشید من آماده نیستم. اما او از قبل پاسخ این حرف را می دانست. هیچ کس آماده نبود.‬

   ‫اما پاپی احمقانه ر فتار کرده بود. او مهم ترین چیز را فراموش کرده بود. او هرگز به جیمز نگفته بود که عاشق او است. حتی وقتی که جیمز‬
                                                                                                    ‫گفته بود که او را دوست دارد.‬

      ‫پاپی کوشید هوا و انرژی کافی کسب کند تا این را به او بگوید. اما خیلی دیر شده بود. جهان بیرونی رفته بود و پاپی دیگر نمی توانست‬
                           ‫بدنش را حس کند. او در تاریکی و موسیقی شناور می شد و تنها کاری که اکنون می توانست بکند خوابیدن بود.‬

                                                                   ‫جیمز گفت: «بخواب. تا وقتی صدات نکردم بیدار نشو. فقط بخواب.»‬

      ‫تمام ماهیچه های بدن پاپی خشک بودند. او بسیار آرام و رنگ پریده به نظر می رسید، موهایش در حلقه های مسی رنگ روی سرش‬
       ‫پخش شده بودند، مژه هایش روی گونه هایش سیاه بودند، و وقتی به آرامی نفس می کشید لبانش از هم جدا می شدند. او مثل یک‬
                                                 ‫عروسک چینی به نظر می رسید. اما فیل با وحشت بیشتر حس کرد او آرام تر شده است.‬

                                                                                             ‫فیل به خودش گفت باید با این کنار بیام.‬

       ‫پاپی نفسی آرام بیرون داد، و بعد ناگهان حرکت کرد. سینه اش یک بار، دو بار، باال رفت، دستانش روی دست فیل محکم تر شدند، و‬
                                    ‫چشمانش باز شدند، اما به نظر نمی رسید او چیزی ببیند. او به سادگی متعجب به نظر می رسید.‬

   ‫«پاپی.» فیل به او چنگ زد، و لباس خواب فالنل را گرفت. پاپی درون آن بسیار کوچک شده بود. «پاپی.» نفس کشیدن متوقف شد، برای‬
                                              ‫یک لحظه پاپی در هوا معلق ماند، و بعد روی بالش ها افتاد. دستانش در دستان فیل بودند.‬




                                                             ‫37‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                                      ‫فیل تمام عقلش را از دست داد.‬

     ‫او گفت: «پاپی.» لحنی خطرناک و نامتوازن در صدایش شنیده می شد. «پاپی، زود باش. پاپی، بیدار شو.» دستان فیلیپ با خشونت تکان‬
                                                                                    ‫می خوردند و به شانه های پاپی چنگ می انداختند.‬

                                                           ‫دستان دیگری او را کنار کشیدند. جیمز به آرامی گفت: «چه غلطی می کنی؟»‬

   ‫«پاپی، پاپی.» فیل به نگریستن به او ادامه داد. سینه پاپی تکان نمی خورد. چهره او حالتی از آرامش معصومانه داشت. نوعی تازگی که فقط‬
                                                                                                          ‫در نوزادان دیده می شد.‬

  ‫و این حالت تغییر می کرد. حالتی سفید و شفاف به خود می گرفت. این حالت سفید و شفاف بود و فیل با وجود اینکه جسدی را ندیده بود از‬
     ‫روی غریزه می دانست که این رنگ پریدگی مرگ است. جوهره پاپی او را ترک کرده بود. بدن او صاف و بی حالت بود و دیگر پر از روح‬
     ‫زندگی نبود. دست او در دست فیلیپ شل بود و مانند دست فردی خوابیده نبود. پوست او درخشش خود را از دست داده بود، انگار که یک‬
                                                                                                       ‫نفر به نرمی روی آن می دمید.‬

                                           ‫فیل سرش به عقب برد و صدایی حیوانی سر داد. این صدای یک انسان نبود. این یک زوزه بود.‬

   ‫«تو اون رو کشتی.» فیلیپ از تخت خواب فاصله گرفت و به طرف جیمز خیز برداشت. «تو گفتی اون فقط قراره بخوابه، اما اون رو کشتی.‬
                                                                                                                         ‫اون مرده.»‬

                                           ‫جیمز از مسیر حمله کنار نرفت. در عوض فیل را گرفت و او را به بیرون و به سمت راهرو کشید.‬

                                              ‫او در گوش فیلی غرید: «شنوایی آخرین حسیه که می ره. شاید اون بتونه صدات رو بشنوه.»‬

    ‫فیل خودش را آزاد کرد و به طرف اتاق نشیمن دوید. او نمی دانست چه کار می کند، فقط می دانست نیاز دارد چیزی را از بین ببرد. پاپی‬
   ‫مرده بود، رفته بود. فیلیپ کاناپه را گرفت و آن را واژگون کرد، سپس میز قهوه را هم برگرداند. او به یک المپ چنگ زد، آن را از پریز برق‬
                                                                                                  ‫کشید، و به طرف شومیه پرتاب کرد.‬

    ‫جیمز با صدای بلند فریاد زد: «صبر کن. » فیل او را دید که به طرفش می دود. نیروی خالص خشمش جیمز را به دیوار کوبید. آنها با هم‬
                                                                                                              ‫روی زمین افتادند.‬

                                              ‫فیل بریده بریده گفت: «تو پاپی رو کشتی.» و کوشید دستانش را دور گلوی جیمز حلقه کند.‬

                                          ‫نقره ای. چشمان جیمز مانند فلز مذاب درخشیدند. او مچ های فیلیپ را با فشاری دردناک گرفت.‬

                                                                                           ‫جیمز هیس هیس کرد: «صبر کن، فیلیپ.»‬

                               ‫چیزی در صدای او باعث شد فیلیپ متوقف شود. او تقریبا هق هق کنان کوشید تا به ریه هایش هوا برساند.‬

   ‫جیمز گفت: «اگه مجبور بشم می کشمت تا پاپی رو سالم نگه دارم.» صدایش وحشیانه و تهدید آمیز بود. «و پاپی تنها در صورتی سالم می‬
   ‫مونه که تو دست از این کار برداری و دقیقا کاری که من می گم رو بکنی. دقیقا چیزی که بهت می گم، فهمیدی؟» او فیل را سخت تکان‬
                                                                                               ‫داد و تقریبا سر او را به دیوار کوبید.‬

        ‫به طرزی عجیب این حرف صحیح بود. جیمز گفته بود نگران پاپی است. و این عجیب بود که فیل داشت به جیمز اعتماد می کرد که‬
                                                                                                                 ‫حقیقت را می گوید.‬

                                                                                           ‫جنون سرخ و شدید در مغز فیل از بین رفت.‬




                                                               ‫47‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                                             ‫فیل نفس عمیقی کشید.‬

      ‫او با صدایی گرفته گفت: «آره. فهمیدم.» او داشت خودش و دیگران را در معرض خطر قرار می داد. او دوست نداشت جیمز به او دستور‬
                                                                                                   ‫دهد. اما در این مورد چاره ای نبود.‬

    ‫جیمز گفت: «این به تعریف تو بستگی داره.» و فیل را رها کرد و به آرامی او را از زمین بلند کرد. جیمز اتاق نشمین را بررسی کرد، دهانش‬
   ‫خشک بود. « چیزی اشتباه نشده، فیل. همه چیز طوری پیش رفته که انتظار می رفت. به جز اینکه من می خواستم بذارم والدینت برگردن و‬
                                     ‫پاپی رو پیدا کنن، اما ما حاال این گزینه رو نداریم. راهی برای تضیح این آشفتگی نیست، جز حقیقت.»‬

                                                                                                                     ‫«تمام حقیقت؟»‬

  ‫«این که تو وارد اتاق پاپی شدی و اون رو مرده پیدا کردی و کنترلت رو از دست دادی. و بعد من به والدینت زنگ می زنم. تو می دونی اونا‬
                                                                                              ‫به کدوم رستوران رفتن، نمی دونی؟»‬

                                                        ‫«رستوران والنتینو. مادرم می گفت که اونا خوش شانسن که اونجا رو پیدا کردن.»‬

      ‫«باشه. من این کار رو می کنم. اما اول تو باید اتاق خواب رو تمیز کنی. شمع ها و بقیه چیزها رو بیرون ببر. باید طوری به نظر برسه که‬
                                                                                       ‫انگار اون رفته و خوابیده، مثل شب های دیگه.»‬

                                   ‫فیل به در شیشه ای کشویی نریست. هوا تازه تاریک شده بود. اما پاپی در این چند روز زیاد خوابیده بود.‬

    ‫او گفت: «ما می گیم که اون خسته شده و به ما گفته بریم تلویزیون تماشا کنیم.» و کوشید احساس گیجیش را شکست دهد و ذهنش را‬
                                                                                                                          ‫واضح کند.‬

                                                                                           ‫«و یه کم بعد من رفتم تو تا اون رو ببینم.»‬

                                                                      ‫جیمز با لبخند ضعیفی که به چشمانش نمی رسید گفت: «درسته.»‬

    ‫تمیز کردن حمام زیاد طول نکشید. سخت ترین چیز این بود که فیل دائم به پاپی می نگریست، و هر بار که این کار را می کرد قلب تکان‬
                                         ‫می خورد. پاپی خیلی کوچک و ظریف به نظر می رسید. مانند یک فرشته کریسمس در ماه ژوئن.‬

                                                                              ‫فیل از اینکه حیوانات عروسکی را از او دور کند متنفر بود.‬

                                                                       ‫او بدون نگریستن به جیمز گفت: «اون قراره بیدار شه، مگه نه؟»‬

   ‫جیمز گفت: «امیدوارم این طور باشه. صدایش بسیار خسته بود. بیشتر شبیه یک دعا به نظر می رسید تا آرزو. «اگه اینطور نشد تو نباید با یه‬
                                                                             ‫خنجر بیای دنبالم، فیل. من خودم نگران این موضوع هستم.»‬

     ‫فیل بهت زده و عصبانی بود. او با حالتی وحشیانه گفت: «احمق نباش. اگه پاپی چیزی رو بخواد، اگه اون چیزی رو بخواد، اون زنده بودن‬
       ‫تو هست. گرفتن جون تو مثل سیلی زدن به صورتشه. از این گذشته، حتی اگه اوضاع بد پیش بره، تو بهترین کاری که می تونستی رو‬
                                                                                       ‫کردی. مقصر دونستن تو کار احمقانه ایه.»‬

      ‫جیمز با صورتی بی احساس به او نگریست، و فیل درک کرد که آنها توانسته اند یک دیگر را شگفت زده کنند. بعد جیمز سرش را تکان‬
                                                                                                                       ‫داد. «ممنون.»‬

                                   ‫نقطه مهمی بود، اولین باری که آنها در یک طول موج بودند. فیلیپ اتصالی عجیب را بینشان حس کرد.‬

                                                   ‫او نگاهش را برگرداند و با سرزندگی گفت: «وقتش هست که به رستوران تلفن بزنیم؟»‬




                                                              ‫57‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                               ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                               ‫جیمز به ساعت مچیش نگریست. «چند دقیقه دیگه.»‬

                                                                   ‫«اگه زیادی صبر کنیم ممکنه وقتی زنگ می زنیم اونا رفته باشن.»‬

   ‫« مهم نیست. مهم اینه که ما تالش نکنیم اون رو برگردونیم، یا برسونیمش به بیمارستان. که به این معناست که وقتی کسی به اینجا برسه‬
                                                                                                            ‫بدنش سرد می شه.»‬

                                               ‫فیل موجی از ترسی گیج کننده را حس کرد. «بعد از این همه تو یه مار خونسرد هستی.»‬

       ‫جیمز انگار که با یک بچه حرف می زند با خستگی گفت: «من فقط عمل گرا هستم.» او یکی از دستان به سردی مرمر پاپی که روی‬
               ‫روپوش تخت خواب افتاده بود را لمس کرد. «خوبه. وقتشه. من زنگ می زنم. اگه می خوای می تونی دوباره دیوونه بشی.»‬

     ‫فیلیپ سرش را تکان داد. او دیگر انرژی ای نداشت. اما احساس می کرد می خواهد گریه کند. گریه و گریه، مانند کودکی که گم شده و‬
                                                                                                                 ‫آسیب دیده بود.‬

                                                                                    ‫او با صدایی گرفته گفت: «به مادرم زنگ بزن.»‬

                                                                             ‫او کنار تخت خواب پاپی روی زمین زانو زد و صبر کرد.‬

   ‫موسیقی پاپی قطع شده بود و فیلیپ می توانست صدای تلویزیون از اتاق نشیمن را بشنود. او گذر زمان را احساس نمی کرد تا اینکه صدای‬
   ‫ماشینی را در گذرگاه شنید. بعد او پیشانیش را روی موی گره خورده پاپی گذاشت. اشک هایش کامال خالص بودند. در ان لحظه او مطمئن‬
                                                                              ‫بود که پاپی را برای همیشه از دست داده است.‬

                                                                  ‫جیمز از پشت سر او گفت: «خودت رو محکم کن. والدینت اینجان.»‬




                                                            ‫67‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                                   ‫فصل یازدهم‬
   ‫چند ساعت بعد بدترین بخش عمر فیل بودند. اول و در درجه نخست مادرش بود. همین که مادرش داخل شد، تمایل فیل از دلداری گرفتن‬
        ‫از مادرش به دلداری دادن او تغییر کرد. و البته دلداری ای وجود نداشت. تمام کاری که او می توانست بکند دلداری دادن مادرش بود.‬

    ‫فیلیپ با اندوه اندیشید خیلی ظالمانه هست. باید راهی برای گفتن به مادرش وجود می داشت. اما او هرگز نمی توانست این را باور کند، و‬
                                                                                       ‫اگر باور می کرد، اوهم در خطر قرار می گرفت.‬

                                                                     ‫سرانجام پزشکان آمدند، اما بعد از اینکه دکتر فرانکلین رسیده بود.‬

                           ‫در طول یکی از فواصلی که مادر فیل در آغوش کلیف گریه می کرد جیمز به فیل گفت: «من بهش زنگ زدم.»‬

                                                                                                                             ‫«چرا؟»‬

   ‫« تا اوضاع رو ساده نگه دارم. تو این وضعیت، دکترها اگه تو رو در بیست روز قبل دیده باشن و دلیل مرگ رو بدونن می تونن گواهی مرگ‬
                                                                       ‫رو صادر کنن. ما بیمارستان یا پزشک قانونی نمی خوایم.»‬

                                                                           ‫فیل سرش را تکان داد. «چرا؟ مشکلت با بیمارستان چیه؟»‬

                                         ‫جیمز با صدایی محکم و واضح گفت: «مشکل من اینه که تو بیمارستان کالبد شکافی می کنن.»‬

                                                                          ‫فیل منجمد شد. او دهانش را باز کرد اما صدایی بیرون نیامد.‬

      ‫« و تو مرده شور خونه ها مومیایی می کنن. برای همینه که الزمه وقتی می یان تا پاپی رو ببرن من این اطراف باشم. الزمه من رو اونا‬
                                                                     ‫تاثیر بذارم تا پاپی رو مومیایی نکنن، یا لب هاش رو ندوزن، یا ...»‬

                                                         ‫حال فیل به هم خورد و او به دستشویی رفت. او دوباره از جیمز متنفر شده بود.‬

     ‫اما هیچ کس پاپی را به بیمارستان نبرد، و دکتر فرانکلین اشاره ای به کالبد شکافی نکرد. او فقط دست مادر فیل را گرفت و گفت که این‬
                                                          ‫اتفاقات می توانند چقدر ناگهانی روی دهند، و پاپی در آخر دردی نداشته است.‬

      ‫مادر فیل در میان اشک هایش نجوا کرد: «اما اون امروز خیلی بهتر بود، آه، بچه من، بچه من. امروز حال اون بدتر نشده بود، بلکه بهتر‬
                                                                                                                             ‫بود.»‬

                                 ‫دکتر فرانکلین گفت: «گاهی اینطوری می شه. تقریبا انکار که اونا آخرین جرقه حیات رو جمع می کنن.»‬




                                                             ‫77‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
      ‫مادر فیل گفت: «اما من اونجا پیش پاپی نبودم.» و اکنون اشکی نبود، تنها صدای دلخراش گناهکاری وجود داشت. «پاپی وقتی که مرد‬
                                                                                                                            ‫تنها بود.»‬

                         ‫فیل گفت: « پاپی خوابیده بود. اون فقط خوابید و هرگز بیدار نشد. اگه بهش نگاه کنی، می تونی ببینی چقدر آرومه.»‬

       ‫فیل به گفتن چنین چیزهایی ادامه داد، و کلیف همین کار را کرد و دکتر فرانکلین هم همینطور، و سرانجام پزشکان رفتند. و مدتی بعد،‬
                             ‫وقتی که مادر فیلیپ روی تخت پاپی نشسته بود و موی او را نوازش می کرد، عده ای از مرده شوی خانه آمدند.‬

                        ‫مادر فیل با چشمانی خشکیده و رنگ پریده گفت: «چند دقیقه به من بدین. الزمه من چند دقیقه باهاش تنها باشم.»‬

      ‫مرده شوی ها در اتاق نشیمن نشستند، و جیمز به آنها نگریست. فیل می دانست چه اتفاقی می افتد. جیمز روی ذهن آنها این را متمرکز‬
                                                                                                            ‫می کرد که مومیایی نکنند.‬

                                                      ‫یکی از مردها سکوت طوالنی را شکست و به کلیف گفت: «دالیل مذهبی، درسته؟»‬

                                                                    ‫کلیف به او نگریست، و ابروهایش به هم پیوستند. «منظورتون چیه؟»‬

                                                                                           ‫مرد سر تکان داد. «فهمیدم. مشکلی نیست.»‬

                                                                 ‫فیل هم فهمید. چیزی که مرد شنیده بود، چیزی نبود که کلیف گفته بود.‬

                                    ‫مرد دیگر به کلیف گفت: «تنها مسئله اینه که شما می خواین بتونین اون رو ببینین، یا یه تابوت بسته؟»‬

                                                            ‫فیلیپ گفت: «آره، غیرمنتظره بود.» چهره اش سخت شد. «یه بیماری کوتاه.»‬

    ‫بنابراین کلیف چیزی که مرد گفته بود را نشنیده بود. فیل به جیمز نگریست و دید که عرق از صورتش به پایین می چکد. واضح بود که او‬
                                                                                    ‫تقال می کرد سه ذهن را همزمان کنترل کند.‬

       ‫سرانجام کلیف به اتاق رفت و مادر فیل را آورد. او مادر فلیپ را تا اتاق خواب همراهی کرد تا او را از چیزی که بعد اتفاق می افتاد حفظ‬
                                                                                                                                  ‫کند.‬

   ‫اتفاقی که بعد از آن افتاد این بود که دو مرد با یک کیسه جسد به اتاق خواب پاپی رفتند. وقتی آنها بیرون آمدند، برآمدگی کوچک و ظریفی‬
                                                                                                            ‫در کیسه وجود داشت.‬

    ‫فیلیپ احساس کرد دوباره عقالنیتش را از دست می دهد. او دوباره می خواست همه چیز را به هم بریزد. او می خواست بدود و از آنجا دور‬
                                                                                                                                 ‫شود.‬

                                                                        ‫در عوض زانوهای او شروع به خم شدن کردند و دیدش محو شد.‬

     ‫بازوهایی محکم او را باال نگاه داشتند و به یک صندلی هدایت کردند. جیمز گفت: «فقط چند دقیقه دیگه سر پا بمون. تقریبا تموم شده.»‬

                                                       ‫درست در همان لحظه فیلیپ توانست جیمز را برای هیوالیی خونخوار بودن ببخشد.‬

       ‫دیروقت شب بود که سرانجام همه به تخت خواب رفتند. به تخت خواب، نه به خواب. از گلوی تا پایین پاهای فیلیپ درد شدید از اندوه‬
                                                                   ‫داشت، و او با چراغ روشن بیدار دراز کشید، تا اینکه خورشید طلوع کرد.‬

     ‫مرده شوی خانه م انند عمارتی ویکتوریایی بود، و اتاقی که پاپی در آن بود با گل ها و جمعیت پر شده بود. پاپی در تابوتی سفید با تزیینات‬
                                                                ‫طالیی بود، و از فاصله دور طوری به نظر می رسید که انگار خوابیده است.‬




                                                               ‫87‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫فیل دوست نداشت به پاپی نگاه کند. او در عوض به بازدید کنندگانی که به داخل شدن ادامه می دادند و اتاق بازدید و ده ها نیمکت چوبی‬
                                                   ‫را پر می کردند می نگریست. او هرگز نفهمیده بود که چند نفر پاپی را دوست داشتند.‬

                                                                                 ‫معلم انگلیسی پاپی گفت: «اون پر از سرزندگی بود.»‬

                                                                  ‫پسری از تیم فوتبال فیلیپ گفت: «نمی تونم باور کنم که اون رفته.»‬

                                                                  ‫یکی از دوستان پاپی گریه کنان گفت: «هرگز فراموشش نمی کنم.»‬

        ‫فیل لباسی سیاه پوشیده بود و با مادرش و کلیف ایستاده بود. این مثل یک صف استقبال عروسی بود. مادر فیل به گفتن «ممنون که‬
               ‫اومدین.» و در آغوش گرفتن جمعیت ادامه می داد. مردم جلو می رفتند و به آرامی به تابوت دست می زدند و می گریستند.‬

    ‫و در طول خوش آمدگویی به عزاداران اتفاق عجبیبی افتاد. فیلیپ از درون نگران بود. مرگ پاپی آن قدر واقعی بود که مسائل خون آشام‬
                                           ‫یک رویا به نظر می رسید. در هر لحظه، او بیشتر به نقشی که بازی می کرد باور پیدا می کرد.‬

      ‫بعد از این همه، همه بسیار مطمئن بودند. پاپی سرطان گرفته بود، و اکنون مرده بود. خون آشام ها تنها خرافات بودند. جیمز به مالقات‬
                                                                                                                       ‫نیامده بود.‬

                                                                                                                 ‫پاپی رویا می دید.‬

   ‫او با جیمز در کنار اقیانوس راه می رفت. هوا گرم بود و او می توانست بوی نمک را حس کند و پاهایش خیس و ماسه ای بودند. او مایویی‬
     ‫جدید پوشیده ب ود، از آن نوع مایوهایی که وقتی خیس می شدند تغییر رنگ می دادند. پاپی امیدوار بود جیمز متوجه لباس شده باشد، اما‬
                                                                                                    ‫جیمز چیزی در این مورد نگفت.‬

                 ‫بعد پاپی فهمید که جیمز نقابی به صورت زده است. این عجیب بود، زیر او بسیار برنزه شده بود و بیشتر صورتش پیدا نبود.‬

                                                 ‫پاپی پرسید: «اون نقاب رو بر نمی داری؟» و اندیشید که شاید جیمز نیاز به کمک دارد.‬

                                                         ‫جیمز گفت: «من این رو برای سالمتیم به صورت زدم.» این صدای جیمز نبود.‬

                                                                             ‫پاپی دچار بهت شد. او دست دراز کرد و نقاب را برداشت.‬

    ‫او جیمز نبود. او پسری با موهای بلوند طالیی بود، حتی روشن تر از موهای فیلیپ. چرا پاپی زودتر به موهای او توجه نکرده بود؟ چشمان‬
                                                                                                  ‫پسر سبز بودند، و بعد آبی شدند.‬

                                                                                   ‫پاپی مطالبه کرد: «تو کی هستی؟» او ترسیده بود.‬

     ‫«این باید گفته بشه.» پسر لبخند زد. چشمانش بنفش بودند. بعد او دستش را باال برد، و پاپی دید که او یک گل خشخاش را نگاه داشته‬
                                                   ‫است. حداقل مانند گل خشخاش بود، اما سیاه. او صورت پاپی را با گل نوازش کرد.‬

                                            ‫او در حالیکه هنوز به طرزی عجیب لبخند می زد گفت: «یادت باشه، جادوی بدی اجرا شده.»‬

                                                                                                                          ‫«چی؟»‬

   ‫پسر گفت: «جادوی بدی اجرا شده.» و چرخید و دور شد. پاپی خودش را در حالی یافت که گل خشخاش را نگاه داشته بود. پسر جای پایی‬
                                                                                                         ‫در ماسه باقی نمی گذاشت.‬

    ‫پاپی تنها بود و اقیانوس می غرید. ابرها باالی سرش جمع شده بودند. او می خواست اکنون بیدار شود، اما نمی توانست، و تنها و هراسان‬
                                                                         ‫بود. پاپی وقتی که اضطراب به سوی او موج زد گل را انداخت.‬




                                                             ‫97‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                                                            ‫«جیمز.»‬

                                                                                          ‫فیل در تخت خواب نشست، قلبش می تپید.‬

                                                                               ‫خدایا، این چی بود؟ چیزی مثل یه فریاد، با صدای پاپی.‬

                                                                                                                     ‫من متوهم شدم.‬

   ‫این امر شگفتی آور نبود. آن روز دوشنبه بود، روز تشییع جنازه پاپی. ظرف (فیل به ساعت نگریست.) حدود چهار ساعت او باید در کلیسا می‬
                                                                                   ‫بود. جای تعجبی نبود که او در مورد پاپی رویا ببیند.‬

                                                                                              ‫اما پاپی بسیار هراسان به نظر می رسید.‬

           ‫فیل این فکر را از ذهنش بیرون کرد. این کار حتی سخت نبود. او خودش را قانع کرد که پاپی مرده است، و مرده ها فریاد نمی زنند.‬

    ‫اما در تشییع جنازه، فیل بهت زده شد. پدرش آنجا بود. او چیزی مانند یک لباس رسمی پوشیده بود، اما کتش با شلوارش تناسب نداشت، و‬
                                                                                                                    ‫کراواتش کج بود.‬

                                                                                                         ‫«همین که شنیدم اومدم ...»‬

  ‫مادر فیل گفت: «خب، تو کجا بودی؟» تمام خطوط دور چشمانش دیده می شدند، همانطور که هر وقت او با پدر فیل سر و کار داشت اتفاق‬
                                                                                                                 ‫می افتاد.‬

  ‫«تو کوهستان بلو ریج04 سفر می کردم. قسم می خورم که دفعه بعدی یه آدرس بذارم. پیام هام رو چک می کنم ...» او شروع به گریه کرد.‬
  ‫مادر فیل چیز دیگری نگفت. او فقط دستش را به سوی پدر فیل دراز کرد، و قلب فیل از شکلی که آنها با هم برخورد کردند به پیچش افتاد.‬

        ‫فیل می دانست که پدرش بی مسئولیت و به طرز ناامید کننده ای ناتوان بود. اما هیچ کس پاپی را بیشتر از او دوست نداشت. اما در آن‬
                                                 ‫زمان فیل نمی توانست او را رد کند، نه حتی با وجود کلیف که در آن نزدیکی ایستاده بود.‬

   ‫بهت وقتی آمد که پدرش قبل از مراسم به سمت فیل چرخید. او با صدایی آهسته گفت: «می دونی، پاپی دیشب به خواب من اومد. منظورم‬
                                                                                                   ‫روح اونه. اون من رو دید.»‬

        ‫فیل به او نگریست. این حالتی عجیب بود که بعد از طالق پدید آمده بود. پدرش همیشه در مورد رویاهایی مشابه و دیدن چیزهایی که‬
                    ‫نبودند حرف می زد. به نظر نمی رسید او مقاله هایی در مورد طالع بینی، رمزشناسی اعداد و بیگانه ها را جمع آوری کند.‬

      ‫« من پاپی رو ندیدم، اما فریادش رو شنیدم. آرزو می کردم اون اونقدر هراسان به نظر نرسه. به مادرت نگو، اما من احساس می کنم روح‬
                                                                        ‫پاپی در آرامش نیست.» او دستانش را جلوی صورتش گرفت.‬

                                                                      ‫فیل احساس کرد که همه موهای پشت گردنش راست می ایستند.‬

        ‫اما احساس ترسناک تقریبا بالفاصله در اندوه خالص تشییع جنازه غرق شد، در شنیدن چیزهایی مانند «پاپی برای همیشه در قلب ها و‬
                                                                                                        ‫خاطرات ما زندگی می کنه.».‬




  ‫‪40_ Blue Ridge‬‬




                                                               ‫18‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                        ‫جلد اول دنیای شبانه‬
    ‫نعش کشی سفید راهش را به قبرستان فورست پارک14 پیمود، و همه در حالیکه کشیش آخرین کلمات را در کنار تابوت پاپی می گفت در‬
                                                   ‫خورشید ماه ژوئن ایستادند. فیل وقتی که یک گل رز را روی تابوت می گذاشت، می لرزید.‬

        ‫زمان وحشتناکی بود. دو تا از دوستان پاپی با گریه ای هیستریایی غش کردند. مادر فیلیپ خم شد و از تابوت فاصله گرفت. وقتی برای‬
                                                                                                                    ‫اندیشیدن نبود.‬

                                                ‫اما این در خانه بود که دو دنیای فیلیپ با هم برخورد کردند. در میانه اغتشاش، او جیمز را دید.‬

   ‫او نمی دانست چه کاری کند. جیمز با آنچه در اینجا روی می داد تناسبی نداشت. فیل تصمیمی ناقص داشت که جلو برود و به او بگوید که‬
                                                                                        ‫خارج شود، که این شوخی بیمارگونه تمام شده است.‬

                                 ‫قبل از اینکه او بتواند کاری کند، جیمز جلو آمد و در میان نفس هایش گفت: «امشب ساعت یازده آماده باش.»‬

                                                                                                            ‫فیلیپ یکه خورد. «برای چی؟»‬

       ‫«فقط آماده باش، باشه؟ و چند تا از لباس های پاپی رو با خودت داشته باش.» فیل چیزی نگفت، و جیمز نگاه خشمگینی تحویل او داد.‬

                                                            ‫«ما باید پاپی رو بیرون بیاریم، احمق. یا اینکه می خوای اون رو اونجا ول کنی؟»‬

                    ‫ترق. این صدای تصادم دنیاها بود. برای یک لحظه فیلیپ در حالیکه پاهایش روی هیچ کدام از دنیاها نبود در فضا می چرخید.‬

    ‫بعد او در حالیکه جهان عادی در اطرافش تکه تکه شده بود، به یک دیوار تکیه داد و نجوا کرد: «نمی تونم. نمی تونم این کار رو بکنم. تو‬
                                                                                                                              ‫دیوونه ای.»‬

   ‫« تو کسی هستی که دیوونه ای. تو طوری رفتار می کنی که انگار این اتفاق هرگز نیفتاده. و تو باید کمک کنی، چون من نمی تونم تنهایی‬
                                                   ‫این کار رو بکنم. اول پاپی سرگردانه، مثل یه خواب گرد. اون به کمک تو نیاز داره.»‬

                                      ‫این فیلیپ را تحریک کرد. او با حرکتی سریع راست ایستاد و نجوا کرد: «دیشب صدای پاپی رو شنیدی؟»‬

                                                                       ‫جیمز به سمتی دیگر نگریست. «اون بیدار نیست. فقط رویا می بینه.»‬

          ‫«ما چطور می تونیم صداش رو از این فاصله بشنویم؟ حتی پدرم این رو شنید.» او جیمز را از یقه ژاکتش گرفت. «مطمئنی حال پاپی‬
                                                                                                                        ‫خوبه؟»‬

      ‫«یه دقیقه قبل تو متقا عد شده بودی که پاپی مرده و رفته. حاال تو تضمین می خوای که حالش خوب باشه. خب، من نمی تونم تضمینی‬
   ‫بهت بدم.» او با چشمانی به سردی یخ خاکستری به فیلیپ نگریست. «من قبال هرگز این کار رو نکردم، درسته؟ من فقط طبق کتاب عمل‬
    ‫می کنم. و همیشه چیزایی هستن که می تونن اشتباه اتفاق بیفتن.» وقتی فیل دهانش را باز کرد جیمز به طور خالصه گفت: «اما یه چیز‬
             ‫که من می دونم اینه که اگه ما پاپی رو در جایی که هست ول کنم، اون بیداری بسیار ناخوش آیندی خواهد داشت. فهمیدی؟»‬

   ‫دستان فیل به آهستگی باز شدند و ژاکت جیمز را رها کردند. «آره. متاسفم. فقط نمی تونم هیچ کدوم از این چیزا رو باور کنم.» او نگاهش‬
                    ‫را باال آورد تا ببیند چهره جیمز کمی نرم شده است. «اما اگه اون دیشب فریاد زد، پس تا حاال باید زنده باشه، درسته؟»‬

                                                   ‫جیمز گفت: «و قوی. من هرگز تله پات قوی تری رو ندیدم. اون قراره چنین چیزی باشه.»‬




  ‫‪41_ Forest Park‬‬




                                                                   ‫08‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
  ‫فیل کوشید تا تصور نکند چه چیزی. البته جیمز یک خون آشام بود و بیشتر اوقات به طرز بی نقصی عادی به نظر می رسید. اما ذهن فیلیپ‬
          ‫نمی توانست تصویر پاپی به عنوان یک هیوالی هالیوودی را بیرون بیندازد. چشم های قرمز، پوست گچی، و دندان های خون آلود.‬

                        ‫اگر پاپی این گونه بود، فیل باید سعی می کرد او را دوست بدارد. اما ممکن بود بخشی از او بخواهد یک میخ بردارد.‬

    ‫قبرستان فورست پارک در شب کامال متفاوت بود. تاریکی بسیار غلیظ به نظر می رسید. عالمتی روی دروازه آهنی بود که می گفت: «بعد‬
                                                         ‫از غروب خورشید بازدیدکننده ای پذیرفته نمی شود.» اما خود دروازه باز بود.‬

                                                                                                ‫فیل اندیشید من نمی خوام اینجا باشم.‬

                     ‫جیمز اتوموبیلش را درون تنها کوچه ای که دور قبرستان منحنی می شد راند و کنار درختی بزرگ و قدیمی پارک کرد.‬

                                                                ‫«اگه کسی ما رو ببینه چی؟ اونا یه نگهبان یا یه همچین چیزی ندارن؟»‬

     ‫«اونا یه نگهبان شب دارن. اون خوابیده. قبل از اینکه سوارت کنم به این مسئله پرداختم.» جیمز پیاده شد و شروع به بیرون آوردن مقدار‬
                                                                               ‫شگفت آوری تجهیزات از صندلی عقب اتومبیلش کرد.‬

                                                   ‫دو چراغ قوه سنگین. یک اهرم. چند تخته قدیمی. یک جفت پارچه کرباسی. و دو بیل.‬

                                                                                            ‫«بهم کمک کن این وسایل رو حمل کنم.»‬

    ‫«این همه برای چیه؟» اما کمک کرد. وقتی او جیمز را در یک مسیر کوچک پیچاپیچ دنبال می کرد شن ها زیر پایش صدا می دادند. آنها‬
                                 ‫از چند پله چوبی هوا خورده باال رفتند و از طرف دیگر پایین آمدند و بعد در سرزمین اسباب بازی ها بودند.‬

   ‫این چیزی بود که یک نفر در تشییع جنازه گفته بود. فیل شنیده بود که دو نفر از دوستان کلیف در این مورد حرف می زدند. اینجا بخشی از‬
     ‫قبرستان بود که بیشتر بچه ها دفن می شدند. شما می توانستید این را حتی بدون اینکه به سنگ قبرها نگاه کنید بگویید، زیرا خرس های‬
                                                                                     ‫عروسکی و چیزهایی مشابه روی قبرها قرار داشت.‬

          ‫قبر پاپ ی درست در لبه سرزمین اسباب بازی ها بود. البته هنوز یک سنگ قبر نداشت. تنها یک عالمت پالستیکی سبز وجود داشت.‬

                                 ‫جیمز هر چه که در دستش بود را روی زمین انداخت و بعد زانو زد تا زمین را با یک چرغ قوه آزمایش کند.‬

      ‫فیل ساکت ایستاد و به اطراف قبرستان نگریست. او ترسیده بود، تا حدودی ترسی عادی از اینکه آنها قبل از اینکه کارشان را تمام کنند‬
   ‫گرفته شوند، و تا حدودی ترس ماورایی از اینکه این کار را نکنند. تنها صداها صدای جیرجیرک ها و عبور اتومبیل ها از فاصله ای دور بود.‬
                                                                          ‫شاخه های درخت و بوته ها به آرامی در باد حرکت می کردند.‬

                                                                                         ‫جیمز گفت: «ما باید این چمن رو کنار بزنیم.»‬

    ‫«چی؟» فیل حتی در این مورد نیاندیشیده بود که چرا روی آن قبر تازه علف بود. اما البته که این علف بود. جیمز لبه یکی از نوارها را پیدا‬
                                                                                                   ‫کرد و آن را مانند یک فرش غلتاند.‬

        ‫فیل لبه ای دیگر را پیدا کرد. نوارها حدود شش فوت طول و یک و نیم فوت عرض داشتند. آنها سنگین بودند، اما غلتاندن آنها و جدا‬
                                                                                               ‫کردنشان از پایه قبر سخت نبود.‬

     ‫جیمز خرخر کرد: « اینجا ولشون کن. بعدا باید اونا رو سر جاشون بذاریم، نمی خوایم طوری به نظر برسه که انگار کسی مزاحم این مکان‬
                                                                                                                               ‫شده.»‬

                                                                  ‫نوری در ذهن فیل جرقه زد. «کرباس ها و چیزای دیگه برای همینه.»‬




                                                               ‫18‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
      ‫« آره. یه کم آشفتگی باعث شک نمی شه. اما اکه ما بذاریم خاک جایی پراکنده شه، یه نفر می پرسه چرا.» جیمز تخته ها را اطراف قبر‬
                                          ‫گذاشت، بعد کرباس ها را روی هر دو طرف پهن کرد. فیل به او کمک کرد که آنها را مرتب کند.‬

          ‫آنچه در جایی که چمن قرار داشت باقی مانده بود، خاک رس تازه بود. فیل یک چراغ قوه را در وضعی مناسب قرار داد و یک بیل را‬
                                                                                                                      ‫برداشت.‬

                                                                                        ‫او اندیشید باور نمی کنم قراره این کار رو بکنم.‬

   ‫اما او این کار را می کرد. و تا وقتی که تمام فکرش در مورد کار بدنی، حفر چاله ای در زمین بود، حالش خوب بود. او روی این کار متمرکز‬
                                                                                                      ‫شد و به طرف بیل قدم برداشت.‬

    ‫بیل بدون مقاومتی مستقیم درون خاک رفت. برداشتن یک بیل خاک و ریختن آن درون کرباس راحت بود. اما بعد از حدود سیمین بیل، او‬
                                                                                                            ‫خسته شده بود.‬

                                              ‫فیل گفت: «این کار احمقانه هست. ما به یه کج بیل نیاز داریم.» و عرق را از پیشانیش زدود.‬

                                                                         ‫جیمز به سردی گفت: «اگه می خوای می تونی استراحت کنی.»‬

   ‫فیل فهمید. جیمز قوی تر از هر کسی بود که او تاکنون دیده بود. او بدون اینکه حتی خسته شود بیل بعد از بیل خاک برمی داشت. او باعث‬
                                                                                                ‫شده بود این کار بامزه به نظر برسد.‬

                                                      ‫فیل گفت: «چرا وارد هیچ کدوم از تیم های مدرسه نشدی؟» و روی بیلش تکیه داد.‬

  ‫جیمز گفت: «ورزش های فردی مثل کشتی رو ترجیح می دم.» و برای یک لحظه به فیلیپ لبخند زد. این نشانه ای بود که نمی توانست از‬
                                       ‫یک نفر به نفری دیگر اشتباه شود. منظور جیمز کشتی گرفتن به عنوان مثال با ژاکلین و میشل بود.‬

                      ‫و بعد، در لحظه ای خاص، فیل نمی توانست از بازگرداندن لبخند خودداری کند. او نمی توانست صادقانه مخالفت کند.‬

   ‫حتی با وجود جیمز، زمان زیادی طول کشید تا یک حفره کنده شود. حفره از چیزی که فیلیپ فکر می کرد ضروری است پهن تر بود. وقتی‬
                                                                               ‫بیل او به چیزی سفت برخورد کرد، او فهمید چرا.‬

                                                                                                            ‫جیمز گفت: «این سردابه.»‬

                                                                                                                       ‫«چه سردابی؟»‬

                               ‫« سرداب تدفین. اونا تابوت رو داخلش گذاشتن تا اگه زمین فرو ریخت مچاله نشه. برو و یه اهرم به من بده.»‬

    ‫جیمز از حفره بیرون رفت و یک اهرم به جیمز داد. اکنون او می توانست سرداب را ببیند. سرداب از بتون تمام نشده ساخته شده بود و فیل‬
                             ‫فکر می کرد که فقط جعبه ای مستطیل شکل با در پوش است. جیمز می کوشید در پوش را با اهرم بلند کند.‬

    ‫جیمز در حالیکه در پوش را بلند می کرد و آن را پشت جعبه بتونی می راند نالید: «اونجا.» تنها به این دلیل بود که حفره این قدر پهن بود،‬
                                                                    ‫تا با درپوش در سک طرف و جیمز در طرف دیگر تطبیق داشته باشد.‬

   ‫و اکنون فیل با مستقیم نگریستن درون حفره می توانست تابوت را ببیند. شاخه ای بزرگ از گل های رز زرد کمی فشرده شده روی آن بود.‬

     ‫جیمز به سختی نفس می کشید، اما فیل فکر نمی کرد این به دلیل تقال باشد. ریه های خود او حالتی داشتن که انگار فشرده می شوند، و‬
                                                             ‫قلبش آن قدر محکم تپ تپ می کرد که کافی بود تا بدنش را تکان دهد.‬




                                                               ‫38‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                               ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫جیمز گفت: «آره. خودشه.» او گل ها را پایین و در پای تابوت گذاشت. و بعد، او، با چیزی که اشاره ای کوچک به فیلیپ به نظر می رسید،‬
                                                                                     ‫شروع به باز کردن چفت ها از کنار تابوت کرد.‬

   ‫وقتی آنها باز شدند، جیمز برای یک لحظه مکث کرد، هر دو دستش روی سطح صاف تابوت بودند. بعد او قطعه جلویی را بلند کرد، و فیلیپ‬
                                                                                        ‫توانست ببیند چه چیزی درون تابوت بود.‬




                                                            ‫48‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                               ‫فصل دوازدهم‬

   ‫آنجا پاپی با چشمان بسته در آستر مخمل سفید دراز کشیده بود. او کامال رنگ پریده و به طرز عجیبی زیبا به نظر می رسید، اما آیا او مرده‬
                                                                                                                               ‫بود؟‬

   ‫جیمز گفت: «بیدار شو.» او دستش را روی دست پاپی گذاشت. فیلیپ احساس می کرد که جیمز همانند صدایش با ذهنش هم پاپی را صدا‬
                                                                                                               ‫می زند.‬

   ‫دقیقه ای رنج آور گذشت که اتفاقی نیفتاد. جیمز دست دیگرش را روی گردن پاپی گذاشت، و او را به آرامی باال آورد. «پاپی، وقتشه. بیدار‬
                                                                                                                       ‫شو. بیدار شو.»‬

                                                                                                               ‫مژه های پاپی لرزیدند.‬

   ‫چیزی به شدت درون فیلیپ لرزید. او می خواست فریاد پیروزی سر دهد و به علف ها مشت بزند. همچنین می خواست تا بگریزد. سرانجام‬
                                                                            ‫او در گوشه قبر فرو ریخت، و زانوهایش با هم از کار افتادند.‬

   ‫«عجله کن، پاپی. بیدار شو. ما باید بریم.» جیمز با صدایی آرام و مصر حرف می زد، انگار که در حال حرف زدن با فردی که از بیهوشی در‬
                                                                                                                         ‫می آمد بود.‬

        ‫پاپی دقیقا همین گونه به نظر می رسید. در حالیکه فیلیپ با مجذوبیت و احترام و وحشت می نگریست، پاپی پلک زد و سرش را کمی‬
     ‫چرخاند، بعد چشمانش را گشود. او آنها را تقریبا بالفاصله بست، اما جیمز به حرف زدن با او ادامه داد، و دفعه بعدی که پاپی چشمانش را‬
                                                                                                                 ‫گشود آنها باز ماندند.‬

                                                                          ‫بعد پاپی درحالیکه جیمز به آرامی او را برمی انگیخت، نشست.‬

                                                          ‫فیل گفت: «پاپی.» انفجاری بی اختیار. سینه فیلیپ در حال تورم و سوختن بود.‬

                     ‫پاپی نگاهش را باال آورد، بعد چشمانش را نیم باز کرد و بی درنگ خنده ای ناگهانی سر داد. او آزرده به نظر می رسید.‬

   ‫جیمز گفت: «عجله کن.» و به پاپی کمک کرد از نیمه باز تابوت بیرون بیاید. این کار سخت نبود، پاپی کوچک بود. او در حالیکه که جیمز‬
                          ‫بازویش را نگاه داشته بود، در نیمه باز تابوت ایستاد، و فیل دستش را به سوی حفره دراز کرد و پاپی را باال کشید.‬

                                                                                     ‫بعد، با چیزی مانند تشنج، پاپی را در آغوش گرفت.‬

        ‫وقتی فیلیپ خود را عقب کشید، پاپی به او نگریست. اخمی کوچک پیشانی او را به چروک انداخت. او انگشت اشاره اش را لیس زد و‬
                                                                                  ‫انگشت مرطوب را روی صورت فیلیپ کشید.‬




                                                              ‫58‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                                            ‫پاپی گفت: «تو کثیفی.»‬

                                                  ‫پاپی می توانست حرف بزند. او چشمانی قرمز و پوستی گچی نداشت. او واقعا زنده بود.‬

                                            ‫فیل با آسودگی دوباره پاپی را در آغوش گرفت. «آه، خدای من، پاپی، تو سالمی. تو سالمی.»‬

                                                                       ‫فیلیپ متوجه شد که پاپی در جواب او را در اغوش نگرفته است.‬

                        ‫جیمز از حفره بیرون پرید. او پرسید: «چه احساسی داری پاپی؟» این از روی ادب نبود. سوالی کامال کاوشگرانه بود.‬

                                                                    ‫پاپی به جیمز، و بعد به فیلیپ نگریست. «احساس می کنم خوبم.»‬

                               ‫جیمز گفت: «خوبه.» او هنوز پاپی را تماشا می کرد، انگار که یک گوریل ششصد پوندی روان پریش است.‬

                                 ‫پاپی با همان صدای شاد و موسیقیایی ای که قبال به کار می برد گفت: «احساس می کنم ... گرسنه ام.»‬

                                                                                                                     ‫فیلیپ پلک زد.‬

                                                                                             ‫جیمز گفت: «چرا اینجا نمی یای، فیل؟»‬

    ‫فیل شروع به احساس اضطراب زیاد کرد. پاپی ... آیا او می توانست فیلیپ را ببوید؟ نه استنشاقی با صدای بلند، بلکه بو کشیدن ظریف و‬
                                                                                ‫کوچک یک گربه. پاپی اطراف شانه فیلیپ را بو کشید.‬

    ‫جیمز با تاکیدی بیشتری گفت: «فیل، من فکر می کنم تو باید این اطراف بگردی.» اما اتفاقی که بعد از آن افتاد سریع تر از آن روی داد‬
                                                                                             ‫که فیل بتواند حتی شروع به حرکت کند.‬

      ‫دستانی ظریف دور عضله دو سر بازوهای او گره خوردند. پاپی با دندان های بسیار تیز به او لبخند زد، بعد مانند کبرایی مهاجم به سمت‬
                                                                                                                ‫گلوی او یورش برد.‬

     ‫فیلیپ با آرامشی عجیب اندیشید من خواهم مرد. او نمی توانست با پاپی بجنگد. اما اولین حمله پاپی به خطا رفت. دندان هایی تیز مانند‬
                                                                                                  ‫سیخ های داغ گلوی او را خراشیدند.‬

                              ‫جیمز گفت: «نه، این کار رو نکن.» او یک بازویش را دور کمر پاپی حلقه کرد، و او را ازروی فیلیپ بلند کرد.‬

    ‫پاپی ناله ای مایوسانه سر داد. او در حالیکه فیل می کوشید روی پاهایش بایستد طوری او را تماشا می کرد که یک گربه حشره ای جالب‬
      ‫توجه را نگاه می کند. او چشمانش را از روی فیلیپ بر نداشت، نه تا وقتی که جیمز با او حرف زد. «اون برادرته، فیل. برادر دوقلوی تو.‬
                                                                                                                            ‫یادته؟»‬

  ‫پاپی فقط با حلقه های چشم گشاد شده به فیل خیره شد. فیل متوجه شد که پاپی تنها رنگ پریده و زیبا به نظر نمی آید بلکه گیج و گرسنه‬
                                                                                                                         ‫هم هست.‬

                 ‫پاپی با گیجی گفت: «برادرم؟ فردی از گونه ما؟» منخزینش لرزیدند و لبانش از هم جدا شدند. «اون اینطوری بو نمی ده.»‬

     ‫« نه، اون فردی از گونه ما نیست، اما برای نیش زدن هم نیست. تو باید برای تغذیه یه کم دیگه صبر کنی.» جیمز خطاب به فیل گفت:‬
                                                                                              ‫«بیا این چاله رو سریع پر کنیم.»‬

       ‫ابتدا فیلیپ نمی توانست حرکت کند. پاپی هنوز او را به آن شیوه خواب آلود اما مشتاقانه می نگریست. او در بهترین لباس سفیدش در‬
              ‫تاریکی ایستاده بود، به نرمی زنبق، و موهایش دور صورت او ریخته بودند. و او با چشمان یک پلنگ به فیلیپ می نگریست.‬




                                                             ‫68‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
  ‫پاپی دیگر انسان نبود. او چیز دیگری بود. او و جیمز از یک گونه بودند و فیلیپ موجود متفاوتی بود. اکنون پاپی به دنیای شبانه تعلق داشت.‬

   ‫فیل اندیشید آه خدای من، شاید ما باید اجازه می دادیم پاپی بمیره. و با دستان شل و لرزان یک بیل را بلند کرد. جیمز از قبل درپوش را به‬
                      ‫جایش برگردانده بود. فیل بدون اینکه به جایی که خاک می ریزد بنگرد آن را روی تابوت ریخت. سر او گیج می رفت.‬

                                   ‫صدایی گفت: «احمق نباش.» و انگشتانی محکم دور مچ فیل بسته شدند. فیل در میان مه جیمز را دید.‬

                                                                   ‫«بهتر نبود که پاپی بمیره. اون االن فقط گیجه. این زودگذره، باشه؟»‬

     ‫کلمات خشن بودند، اما فیل موج کوچکی از آرامش ر ا حس کرد. شاید جیمز راست می گفت. زندگی در هر شکلی خوب بود. و پاپی این‬
                                                                                                 ‫شکل را انتخاب کرده بود.‬

                                                                                      ‫اما او تغییر کرده بود، و فقط زمان می گفت چقدر.‬

     ‫فیل در این فکر که خون آشام ها مثل انسان ها هستند اشتباه کرده بود. او با جیمز آن قدر راحت شده بود که تفاوتشان را فراموش کرده‬
                                                                                                                             ‫بود.‬

                                                                                                       ‫او دوباره این اشتباه را نمی کرد.‬

                                                                                                ‫پاپی از هر نظر احساس عجیبی داشت.‬

    ‫او احساس می کرد مرموز و نیرومند است. او احساسی شاعرانه و پر از احتماالت داشت. او احساس می کرد مانند ماری که پوست می ریزد‬
                                                                    ‫بدن قبلیش را رها کرده است تا بدنی تازه و جدید زیر آن آشکار شود.‬

                                                      ‫و او می دانست، بدون که کامال مطمئن باشد که چگونه می داند، که سرطان ندارد.‬

   ‫چیز وحشتناکی که درون او حرکت می کرد رفته بود. بدن جدیدش آن را به نحوی کشته و جذب کرده بود. یا شاید هر سلول و هر ماهیچه‬
                                                                                        ‫ای که پاپی نورث را می ساخت تغییر کرده بود.‬

      ‫هر اتفاقی که افتاده بود، پاپی احساس سرزندگی و سالمت می کرد. نه فقط بهتر از قبل از اینکه سرطان بگیرد، بلکه بهتر از هر احساسی‬
   ‫که او در عمرش به یاد می آورد. او به طرزی عجیب از بدن خود آگاه بود، و به نظر می رسید عضالت و مفاصلش به شکلی شیرین و تقریبا‬
                                                                                                            ‫جادویی کار می کنند.‬

              ‫تنها مشکل این بود که او گرسنه بود. اینکه او به پسر بلوند درون حفره حمله نکند تمام نیرویش را می گرفت. فیلیپ. برادرش.‬

         ‫پاپی می دانست که فیلیپ برادرش بود، اما اون انسان هم بود، و پاپی می توانست ماده ای غنی و پر از زندگی که درون رگ های او‬
                                                      ‫حرکت می کرد را حس کند. مایعی که پاپی برای زنده ماندن به آن نیاز داشت.‬

   ‫بخشی از ذهن پاپی نجوا کرد روی فیلیپ بپر. پاپی اخم کرد و کوشید از این فکر آزاد شود. او احساس می کرد که چیزی در دهانش به لب‬
                                                               ‫پایینیش ضربه می زند، و پاپی از روی غریزه شستش را درون دهانش برد.‬

                                            ‫یک دندان بود. دندانی ظریف و منحنی. هر دو دندان نیش او بلند و تیز و بسیار حساس بودند.‬

            ‫چه عجیب. پاپی به آرامی روی دندان های جدید دست کشید، بعد محتاطانه آنها را با زبانش بررسی کرد. او آنها را به لبش فشرد.‬

   ‫بعد از ی ک لحظه دندان ها به اندازه طبیعی کاهش یافتند. اگر او به انسان هایی که مانند توت پر از خون بودند می اندیشید آنها دوباره رشد‬
                                                                                                                           ‫می کردند.‬

                                                                                                  ‫هی، ببین من می تونم چی کار کنم.‬




                                                               ‫78‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                 ‫اما او مزاحم دو پسر کثیفی که حفره را پر می کردند نشد. در عوض او به اطراف نگریست و کوشید حواس خود را پرت کند.‬

   ‫عجیب بود که دیگر نه شب و نه روز به نظر نمی رسید. شاید یک کسوف بود. هوا تاریک تر از آن بود که روز باشد، اما خیلی درخشان تر از‬
   ‫شب بود. پاپی می توانست برگ های روی درختان افرا و خزه ای که از درختان بلوط آویزان بود را ببیند. حشراتی کوچک دور خزه بال می‬
                                                                             ‫زدند، و پاپی می توانست بال های بی رنگ آنها را ببیند.‬

    ‫پاپی وقتی به آسمان نگریست، بهت زده شد. چیزی شناور در آسمان بود، چیزی بزرگ و گرد که با نور نقره ای می درخشید. پاپی، قبل از‬
                                                                    ‫اینکه حقیقت را درک کند، به فضاپیماها اندیشید، و به سیارات بیگانه.‬

     ‫آن چیز ماه بود. یک ماه کامل معمولی. دلیل اینکه این فدر بزرگ و لرزان از نور به نظر می رسید این بود که پاپی دید در شب داشت. به‬
                                                                                 ‫این دلیل بود که او می توانست حشرات را هم ببیند.‬

   ‫همه حواس پاپی تیز بودند. بوهای خوبی به او می رسیدند، بوی حیوانات زیرزمینی کوچک، و پرندگان ظریف در حال پرواز. بوی آزاردهنده‬
                                                                                                               ‫خرگوش در باد می آمد.‬

   ‫و پاپی می توانست صداها را بشنود. او در حالیکه یک سگ درست کنارش واق واق می کرد سرش را به اطراف تکان داد. بعد او فهمید که‬
                                                             ‫سگ خیلی دورتر است، خارج از قبرستان. فقط نزدیک به نظر می رسید.‬

     ‫پاپی اندیشید من می ت ونم سریع بدوم. او میل داشت در میان شب دوست داشتنی و باشکوه بدود، تا با آن یکی شود. او اکنون با آن یکی‬
                                                                                                                                  ‫بود.‬

                ‫پاپی گفت جیمز. و عجیب این بود که او این را بدون اینکه بلند بگوید گفته بود. این کاری بود که او بدون اندیشیدن بلد بود.‬

                                          ‫جیمز نگاهش را از روی بیل بلند کرد. او به همان روش گفت صبر کن. کارمون تقریبا تموم شده.‬

                                                                                                      ‫بعد به من یاد می دی شکار کنم؟‬

   ‫جیمز تکان کوچکی به سرش داد. موی او روی پیشانیش ریخته بود و کثیف به نظر می رسید. پاپی احساس می کرد که انگار قبال جیمز را‬
       ‫ندیده است، زیر اکنون او را با حواس جدید می دید. جیمز فقط موهای ابریشمی قهوه ای و چشمان خاکستری مبهم و بدنی منعطف و‬
         ‫عضالنی نداشت. او بوی باران زمستانی و صدای ضربان قلب یک شکارچی و هاله ای نقره ای از قدرت که پاپی می توانست دور او‬
                 ‫احساس کند را داشت. پاپی می توانست ذهن جیمز را احساس کند، الغر و محکم، اما تقریبا آرام و به همان اندازه مشتاق.‬

         ‫پاپی مشتاقانه به جیمز گفت حاال ما تو شکار شریک هستیم. و جیمز با سپاسگزاری لبخند زد. اما پاپی احساس می کرد که جیمز زیر‬
                                                ‫لبخندش نگران است. او ناراحت و دلواپس چیزی بود، چیزی که از پاپی مخفی می کرد.‬

    ‫پاپی نمی توانست در این مورد بیاندیشد. او دیگر احساس گرسنگی نمی کرد، او احساس می کرد عجیب است. انگار که او با گرفتن هوای‬
                                                                                                                   ‫کافی مشکل داشت.‬

   ‫جیمز و فیلیپ کرباس ها را می تکاندند، و نوارهای علف تازه را می غلتاندند تا قبر را بپوشانند. قبر پاپی. این مضحک بود که او قبال در این‬
                                                  ‫مورد نیاندیشیده بود. او در یک قبر دراز کشیده بود، باید احساس انزجار یا ترس می کرد.‬

    ‫اما او چنین احساسی نداشت. او اصال به یاد نمی آورد آنجا باشد، او چیزی را از زمانی که در اتاق خوابش به خواب فرو رفته بود تا اینکه با‬
                                                                                          ‫صدای جیمز بیدار شده بود را به یاد نمی آورد.‬

                                                                                                                     ‫به جز یک رویا ...‬

                                                    ‫جیمز گفت: «خوبه.» او یک کرباس را تا زد. «ما می تونیم بریم. چه احساسی داری؟»‬




                                                               ‫88‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                  ‫«اممم. یه کم عجیب. نمی تونم نفس عمیق بکشم.»‬

     ‫فیل گفت: «هیچ کدوم ما نمی تونیم.» او به سختی نفس می کشید و پیشانیش را خشک می کرد. «نمی دونستم کندن قبر کار این قدر‬
                                                                                                                      ‫سختی هست.»‬

                                          ‫جیمز نگاهی جستجوگرانه تحویل پاپی داد. «فکر می کنی بتونی تا آپارتمان من طاقت بیاری؟»‬

     ‫«امم؟ فکر کنم.» پاپی نمی دانست که جیمز در مورد چه حرف می زند. و اینکه چرا رفتن به آپارتمان جیمز به نفس کشیدنش کمک می‬
                                                                                                                     ‫کرد.‬

            ‫جیمز گفت: «من اونجا دو تا خون دهنده دارم. من نمی خوام تو بیرون تو خیابون ها باشی، و فکر می کنم اونجا مشکلی نباشه.»‬

                                                                          ‫پاپی نپرسید منظور او چیست. او نمی توانست واضح بیاندیشد.‬

    ‫جیمز می خواست پاپی در صندلی عقب اتومبیل او پنهان شود. پاپی قبول نکرد. او نیاز داشت تا جلو بنشیند و هوای شب را روی صورتش‬
                                                                                                                   ‫حس کند.‬

      ‫در آخر جیمز گفت: « باشه. ولی یه جوری صورتت رو با دستات بپوشون. من تو جاده عقبی رانندگی می کنم. تو نباید دیده بشی، پاپی.»‬

   ‫به نظر نمی رسید کسی در خیابان باشد تا پاپی را ببیند. هوایی که روی صورت او می وزید سرد و خوب بود، اما به نظر نمی رسید به تنفس‬
                                     ‫او کمک کند. مهم نبود که او چقدر تالش می کرد، به نظر نمی رسید که بتواند به خوبی نفس بکشد.‬

    ‫پاپی اندیشید من ازیاد ویتامین دارم. قلب او می تپید، لب ها و زبانش احساسی به خشکی کاغذ داشتند. و او هنوز احساس می کرد نیازمند‬
                                                                                                                       ‫هوا است.‬

                                                                                                           ‫چه اتفاقی برای من افتاده؟‬

                                                                                                                   ‫بعد درد شروع شد.‬

    ‫گرفتگی های دردناکی در ماهیچه های او. مانند گرفتگی هایی که او وقتی در سوم دبیرستان در مسیر می دوید دچارشان می شد. پاپی با‬
   ‫وجود درد به طرزی مبهم چیزی را از معلم ورزش به یاد آورد که می گفت: «گرفتگی وقتی می یاد که ماهیچه هاتون خون کافی نگیرن.»‬

    ‫آه، این آسیب می رساند، این آسیب می رساند. اکنون پاپی حتی نمی توانست جیمز را برای کمک صدا کند. تنها کاری که او می توانست‬
                                   ‫بکند آویزان شدن روی در اتومبیل و تالش برای تنفس بود. او سرفه می کرد اما این فایده ای نداشت.‬

                                         ‫گرفتگی ها همه جا بودند و اکنون پاپی گیج تر از آن بود که دنیا را از بین نورهای درخشان ببیند.‬

    ‫او داشت می مرد. چیزی به طرز نادرستی اشتباه بود. او احساس می کرد که انگار زیر آب است، و ناامیدانه می کوشد تا راهش را به سمت‬
                                                                                            ‫اکسیژن باز کند. اما آنجا اکسیژنی نبود.‬

                                                                                                                 ‫و بعد پاپی راه را دید.‬

    ‫و در واقع، آن را بویید. اتومبیل در چراغ قرمز توقف کرده بود. اکنون سر و شانه های پاپی خارج از پنجره بودند. و ناگهان او بوی حیات را‬
                                                                                                                                ‫گرفت.‬

           ‫زندگی. آنچه او به آن نیاز داشت. پاپی نمی اندیشید، تنها عمل می کرد. او با یک اشاره در اتومبیل را گشود و به بیرون شیرجه زد.‬

   ‫پاپی شنید که فیل از پشت سرش فریاد زد و جیمز نیز بر سرش فریاد کشید. او هر دوی آنها را نادیده گرفت. هیچ چیز مهم نبود جز متوقف‬
                                                                                                                    ‫کردن درد.‬




                                                               ‫98‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫او به مرد روی پیاده رو طوری چنگ انداخت که شناگر به طناب نجات چنگ می اندازد. از روی غریزه. مرد برای یک انسان قد بلند و قوی‬
      ‫بود. او پیراهنی تیره و یک ژاکت به تن داشت. صورت او تراشیده نشده بود و پوستش کامال صاف نبود، اما این اهمیتی نداشت. پاپی به‬
                                                             ‫ظرف عالقه ای نداشت، تنها ماده چسبناک و قرمز درون آن را می خواست.‬

    ‫این بار حمله او به طرز بی نقصی صحیح بود. دندان های عجیبش مانند پنجه ها دراز شدند و در گلوی مرد فرو رفتند. همانند یکی از آن‬
                                                    ‫بطری بازکن های قدیمی مرد را سوراخ کردند. مرد کمی تقال کرد و بعد بیهوش شد.‬

     ‫و بعد پاپی در حال نوشیدن بود، و گلویش با خون خیس می شد. وقتی او از رگ های مرد می نوشید، گرسنگی کامال حیوانی غلبه کرده‬
                                                                                     ‫بود. هر جرعه به پاپی حیاتی تازه می داد.‬

    ‫پاپی نوشید و نوشید، و حس کرد درد ناپدید شد. در آنجا شادی درخشانی وجود داشت. وقتی او از نوشیدن دست کشید تا نفس بکشد، می‬
                                                               ‫توانست حس کند که ریه هایش با هوای سرد و خجسته متورم می شوند.‬

                                      ‫پاپی دوباره خم شد تا بنوشد. مرد جریانی حباب دار درون خود داشت، و پاپی همه آن را می خواست.‬

                                                                                       ‫در این هنگام بود که جیمز سر او را عقب کشید.‬

    ‫جیمز هم با صدای بلند و هم درون ذهن پاپی حرف زد: «پاپی، متاسفم. متاسفم. تقصیر من بود. نباید کاری می کردم که تو این قدر صبر‬
                                                                         ‫کنی. اما حاال تو به قدر کافی خوردی. می تونی دست بکشی.»‬

    ‫آه ... پریشانی. پاپی از بودن فیلیپ آگاه بود، برادرش فیلیپ، که با وحشت می نگریست. جیمز گفته بود که پاپی می تواند دست بکشد، اما‬
       ‫این به این معنا نبود که پاپی باید این کار را بکند. او نمی خواست. اکنون مرد اصال مبارزه نمی کرد. به نظر می رسید او بیهوش باشد.‬

                                                             ‫پاپی دوباره به پایین خم شد. جیمز تقریبا با خشونت کمر او را به باال کشید.‬

     ‫جیمز گفت: «گوش کن.» چشمانش هم طراز بودند، اما صدایش محکم بود. «این زمانیه که تو می تونی انتخاب کنی، پاپی. تو واقعا می‬
                                                                                                           ‫خوای مرتکب قتل بشی؟»‬

       ‫کامات پاپی را به هشیاری برگرداندند. قتل. پاپی می دانست که از این راه قتل به دست می آید. خون قدرت و زندگی و انرژی و غذا و‬
         ‫نوشیدنی بود. اگر او همانطور که آب یک پرتقال را می گرفت از خون مرد می نوشید، قدرت تمام ذات او را می داشت. چه کسی می‬
                                                                                  ‫دانست پاپی بعد از آن قادر به چه کاری می بود؟‬

                                                        ‫اما او یک مرد بود، نه یک پرتقال. یک موجود انسانی. پاپی قبال یکی از آنها بود.‬

     ‫پاپی به کندی و با بی میلی خودش را از روی مرد بلند کرد و جیمز نفسی طوالنی بیرون داد. او شانه پاپی را نوازش کرد و روی پیاده رو‬
                                                                                       ‫نشست انگار که خسته تر از آن است که بایستد.‬

                                                                                     ‫فیل روی دیوار نزدیک ترین ساختمان فرو ریخت.‬

   ‫فیلیپ وحشت زده بود، و پاپی می توانست این را حس کند. او حتی می توانست کلماتی که فیلیپ به آنها می اندیشید را هم مشخص کند.‬
    ‫کلماتی مانند ترسناک و غیراخالقی. جمله ای کامل که چیزی مانند "اگه پاپی روحش رو از دست داده باشه ارزشش رو داشت که جونش‬
                                                                                                     ‫رو نجات بدیم؟" بود.‬

    ‫جیمز به تندی چرخید تا به فیلیپ بنگرد، و پاپی می توانست شعله نقره ای خشم او را حس کند. جیمز وحشیانه گفت: «تو نمی دونی، می‬
         ‫دونی؟ اون می تونست هر لحظه به تو حمله کنه، اما این کار رو نکرد، حتی وقتی که داشت می مرد. تو نمی دونی عطش خون چه‬
   ‫احساسی داره. مثل تشنه بودن نیست، مثل خفه شدنه. سلول های تو از گرسنگی اکسیژن شروع به مردن می کنن، چون خون تو نمی تونه‬
                                                 ‫به اونا اکسیژن برسونه. این بدترین درده، اما پاپی سراغ تو نیومد تا متوقفش کنه.»‬




                                                               ‫19‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                ‫فیلیپ گیج به نظر می رسید. او به پاپی نگریست، سپس یک دستش را با تردید دراز کرد.‬

                                                                                                                      ‫«متاسفم ...»‬

        ‫جیمز به کوتاهی گفت: «فراموشش کن.» او به فیلیپ پشت کرد و مرد را بازرسی کرد. پاپی می توانست احساس کند که او ذهنش را‬
   ‫توسعه می دهد. جیمز به پاپی گفت: «من به اون می گم که این رو فراموش کنه. تمام چیزی که اون بهش نیاز داره استراحته، و اون اینجا‬
                                                                       ‫این کار رو به خوبی می کنه. ببین، زخم ها از قبل خوب شدن.»‬

      ‫پاپی دید، اما نمی توانست احساس شادی کند. او می دانست که فیلیپ هنوز از کار او ناراضی است. نه فقط برای کاری که او کرده بود،‬
                                                                                                             ‫برای چیزی که او بود.‬

                        ‫پاپی از جیمز پرسید چه اتفاقی برام افتاده؟ و خودش را به بازوهای او انداخت. من به چیزی وحشتناک تبدیل شدم؟‬

                                                         ‫جیمز با خشم پاپی را نگاه داشت. تو فقط متفاوتی. نه وحشتناک. فیل یه احمقه.‬

     ‫پاپی می خواست به این حرف بخندد. اما او می توانست لرزه ای از اندوه را پشت عشق جیمز حس کند. این همان اندوه نگران کننده ای‬
     ‫بود که او قبال در جیمز احساس کرده بود. جیمز دوست نداشت یک شکارچی باشد، و اکنون او پاپی را هم یک شکارچی کرده بود. نقشه‬
                                                                            ‫آنها موفق شده بود، و پاپی هرگز آن پاپی نورث قبلی نبود.‬

   ‫و با وجود اینکه پاپی می توانست افکار جیمز را بشنود، این مانند آن غوطه وری کامل وقتی که آنها خون مبادله می کردند نبود. آنها هرگز‬
                                                                                                     ‫آن گونه با هم یکی نمی شدند.‬

  ‫پاپی با صدای بلند و با لحنی محکم گفت: «انتخاب دیگه ای وجود نداشت. ما کاری رو کردیم که باید می کردیم. حاال هم باید بهترین کار‬
                                                                                                                    ‫رو بکنیم.»‬

                                                                     ‫تو دختر شجاعی هستی. تا حاال هیچ وقت این رو بهت گفته بودم؟‬

                                                                        ‫نه. و اگه گفته باشی، من ناراحت نمی شم که دوباره بشنومش.‬

                                            ‫آنها در سکوت به سمت آپارتمان جیمز رفتند، با فرورفتگی سنگین وزن فیل در صندلی عقب.‬

      ‫جیمز وقتی وسایل و لباس های پاپی را در گاراژش بیرون می آورد گفت: «ببین، تو می تونی با اتوموبیلم به خونه ات برگردی. من نمی‬
                                                                ‫خوام پاپی رو هیچ جایی نزدیک اونجا بیارم، و نمی خوام تنهاش بذارم.»‬

     ‫فیل انگار که چیزی به او برخورد می کند نگاهی به ساختمان تاریک دو طبقه انداخت. بعد او گلویش را صاف کرد. پاپی می دانست چرا،‬
    ‫آپارتمان جیمز جایی بدنام بود و او هرگز اجازه نداشت در شب از آنجا بازدید کند. ظاهرا فیل برای خواهر خون آشامش نگرانی برادرانه ای‬
                                                                                 ‫داشت. «نمی تونی پاپی رو به خونه والدینت ببری؟»‬

    ‫« چند بار باید توضیح بدم؟ نه، من نمی تونم پاپی رو پیش والدینم ببرم، چون اونا نمی دونن پاپی یه خون آشامه. همین االن اون یه خون‬
                     ‫آشام غیرقانونیه، که این به این معناست که باید پنهان نگه داشته بشه، تا اینکه من اوضاع رو به نحوی درست کنم.»‬

                                    ‫«چطور ...» فیلیپ مکث کرد و سرش را تکان داد. «باشه. امشب نه. بعدا در موردش حرف می زنیم.»‬

    ‫جیمز با لحنی خشن گفت: « نه، ما این کار رو نمی کنیم. تو دیگه بخشی از این مسئله نیستی. این مربوط به من و پاپی هست. تنها کاری‬
                                                ‫که تو باید بکنی اینه که برگردی و زندگی عادیت رو بکنی و دهنت رو بسته نگه داری.»‬

                       ‫فیل شروع کرد که چیز دیگری بگوید، اما جلوی خود را گرفت. او کلید ها را از جیمز گرفت. سپس به پاپی نگریست.‬




                                                              ‫09‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                         ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                       ‫فیلیپ گفت: «خوشحالم که تو زنده ای. دوستت دارم.»‬

      ‫پاپی می دانست که فیلیپ می خواهد او را بغل کند، اما چیزی آن دو را عقب نگاه داشت. فضایی خالی در سینه پاپی وجود داشت.‬

                                                                ‫پاپی گفت: «خداحافظ، فیل.» و فیلیپ سوار اتومبیل شد و رفت.‬




                                                      ‫19‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                     ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                                  ‫فصل سیزدهم‬
     ‫وقتی جیمز قفل در آپارتمانش را باز می کرد پاپی به نرمی به او گفت: «اون نفهمید. اون نفهمید که تو زندگی خودت رو هم به خطر می‬
                                                                                                                       ‫اندازی.»‬

      ‫آپارتمان خالی و بدون تزیینات بود. سقف بلند و اتاق های جادار اعالم می کردند که این پرخرج است، اما وسایل زیادی در آنجا نبود. در‬
     ‫اتاق نشیمن یک کاناپه ارزان و مربع، یک میز با یک کامپیوتر، و یک جفت تصویر آسیایی روی دیوار وجود داشت. و کتاب ها. جعبه های‬
                                                                                    ‫مقوایی کتاب ها در گوشه ها توده شده بودند.‬

                                                                      ‫پاپی چرخید تا مستقیم با جیمز روبرو شود. «جیمی، من می فهمم.»‬

                        ‫جیمز به او لبخند زد. او عرق کرده و خاک آلود و خسته بود. اما چهره اش می گفت که پاپی ارزش همه اینها را دارد.‬

   ‫جیمز گفت: «فیل رو سرزنش نکن. اون با همه چیز خیلی خوب کنار اومده. من قبال هرگز پوششم رو برای یه انسان نشکسته بودم، اما فکر‬
                       ‫می کنم بیشتر انسان ها جیغ زنان فرار می کنن و هرگز برنمی گردن. اون حداقل تالش کرد تا از عهده این بر بیاد.»‬

      ‫پاپی سر تکان داد و موضوع را رها کرد. جیمز خسته بود، که این به این معنا بود که آنها باید می خوابیدند. پاپی کیفی که فیلیپ آن را با‬
                                                                                ‫لباس های او پر کرده بود برداشت و به طرف حمام رفت.‬

                     ‫اما پاپی کامال تغییر نکرده بود. او خیلی مجذوب تصویر خودش را در آینه شده بود. پس پاپی خون آشام این شکلی بود.‬

   ‫او باوجود زیباتر شدن متوجه فقدان رضایت شد. چهار لکه روی دماغش رفته بودند. پوستش به سفیدی خامه بود. چشمانش مانند جواهرات‬
                                                             ‫سبز بودند. موی او به شکل حلقه های آشفته و مسی رنگ در آمده بود.‬

                            ‫او اندیشید من وحشی و خطرناک و عجیب به نظر می رسم. مثل یه مدل لباس. مثل یه ستاره راک. مثل جیمز.‬

         ‫او به ج لو خم شد تا دندان هایش را بیازماید، و با انگشت به آنها زد تا باعث شود دراز شوند. بعد او نفس نفس زنان به عقب برگشت.‬

    ‫چشمانش. او نمی فهمید. آه، خدای من، تعجبی نیست که چرا فیل ترسیده بود. وقتی پاپی این کار را کرد، وقتی دندان های او دراز شدند،‬
                                                 ‫چشمانش به رنگ سبز نقره ای غیر طبیعی درآمدند. مانند چشمان گربه ای در حال شکار.‬

                                                             ‫یکباره او مغلوب ترس شد. او باید به سینک می چسبید تا روی پاهایش بماند.‬

                                                                                             ‫من این رو نمی خوام، من این رو نمی خوام.‬

   ‫آه، باهاش کنار بیا، دختر. از شیون دست بردار. پس انتظار داشتی چه شکلی به نظر برسی؟ تو حاال یه شکارچی هستی. و چشمانت نقره ای‬
                                                                       ‫شدن و خون برات مزه کمپوت گیالس می ده. پس با این کنار بیا.‬

    ‫به تدریج تنفس پاپی آهسته شد. در چند دقیقه بعد اتفاقی درون او افتاد، او کنار آمد. او پذیرفت. اکنون او مانند اولین باری که در قبرستان‬
      ‫از خواب بیدار شده بود عجیب و خواب آلود نبود. اکنون او می توناست به روشنی درباره وضعیتش بیاندیشد. و می توانست آن را بپذیرد.‬




                                                                ‫39‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                      ‫جلد اول دنیای شبانه‬
    ‫پاپی به طور ناگهانی و با وحشت اندیشید و من این کار رو بدون دویدن به سمت جیمز کردم. من نیاز ندارم که اون بهم دلداری بده و بگه‬
                                                                                    ‫اوضاع مرتبه. من خودم می تونم اوضاع رو مرتب کنم.‬

           ‫شاید این چیزی بود که وقتی کسی با بدترین چیزهای دنیا روبرو می شد اتفاق می افتاد. پاپی خانواده و زندگی قدیمی و حتی شاید‬
                                            ‫کودکیش را از دست داده بود، اما او خودش را پیدا کرده بود. و این کاری بود که باید می کرد.‬

                          ‫پاپی لباس سفیدش را بیرون آورد و آن را با یک تی شرت و گرمکن عوض کرد. بعد او به سمت جیمز بیرون رفت.‬

      ‫جیمز دراتاق خواب بود، و روی مالفه های قهوه ای روشن دراز کشیده بود. او هنوز لباس های کثیفش را پوشیده بود، و یک بازویش را‬
                                                                           ‫روی چشمانش کج کرده بود. وقتی پاپی وارد شد او تکان خورد.‬

                                                                                         ‫جیمز گفت: «من می رم روی کاناپه می خوابم.»‬

              ‫پاپی با صدایی محکم گفت: «نه.» او کنار جیمز روی زمین ولو شد. «تو تا حد مرگ خسته ای. و من می دونم که با تو ایمنم.»‬

                                                             ‫جیمز بدون تکان دادن بازویش پوزخند زد: «چون من تا حد مرگ خسته ام؟»‬

       ‫«چون من همیشه با تو ایمن بودم.» پاپی این را می دانست. او حتی وقتی که یک انسان بود و خونش جیمز را اغوا می کرد ایمن بود.‬

                 ‫پاپی در حالیکه جیمز آنجا دراز کشیده بود به او نگریست، موی بلند ژولیده، بدن شل، کفش های ورزشی و پوشیده از خاک.‬

   ‫پاپی گفت: «فراموش کردم که قبال به چیزی اشاره کنم. وقتی فهمیدم فراموش کردم که داشتم به خواب فرو می رفتم. من فراموش کردم‬
                                                                                                                      ‫که بگم عاشقتم.»‬

                                                                        ‫جیمز نشست: «تو فقط فراموش کردی که این رو با کلمات بگی.»‬

   ‫پاپی حس کرد که لبخندی روی لبانش نقش می بندد. چیز شگفت آوری بود، تنها چیز کامال خوبی در مورد اتفاقاتی که برای او افتاده بود.‬
     ‫او و جیمز با هم بودند. ارتباط آنها تغییر کرده بود، اما هنوز هر چیزی که پاپی در ارتباط قبلی آنها برایش ارزش قائل بود را داشت. ادراک،‬
                                     ‫وفاداری. اکنون در باالی اینها هیجان جدیدی از کشف یک دیگر به عنوان چیزی بیشتر از دوست بود.‬

       ‫و پاپی بخشی از جیمز را یافت که قبال هرگز قادر نبود به آن برسد. او رازهای جیمز را می دانست، و درون او را می شناخت. انسان ها‬
    ‫هرگز نمی توانستند یک دیگر را به این شکل بشناسند. آنها هرگز نمی توانستند وارد سر فرد دیگری شوند. تمام حرف های دنیا حتی نمی‬
                                                                                  ‫توانست ثابت کند که دو نفر یک رنگ قرمز را می بینند.‬

                                       ‫و حتی اگر او و جیمز هرگز مانند دو قطره آب یکی نمی شدند، پاپی قادر بود ذهن جیمز را لمس کند.‬

     ‫پاپی با کمی خجالت به طرف جیمز خم شد و روی شانه های او استراحت کرد. آنها در تمام وقت هایی که به هم نزدیک بود هرگز یک‬
     ‫دیگر را نبوسیده بودند و احساساتی رفتار نکرده بودند. اکنون آنجا نشستن مانند این کافی بود، فقط احساس تنفس جیمز و شنیدن صدای‬
    ‫قلبش و جذب کردن گرمایش. و بازوی جیمز دور شانه های پاپی زیادی بود، زیادتر از انکه تاب آورده شود، اما در همان زمان باعث ایمنی‬
                                                                                                                     ‫و آرامش بود.‬

   ‫این مانند یک نغمه بود، یکی از آن نغمه های شیرینی که باعث می شدند موی روی بازوها راست بایستد. از ان نغمه هایی که پاپی بخواهد‬
                                  ‫روی زمین باشد و فقط فریاد بزند. یا اینکه به عقب بیفتد و کامال تسلیم موسیقی شود. یکی از آن نغمه ها.‬

                                                           ‫جیمز دست پاپی را گرفت، آن را روی لب خود گذاشت، و کف دست او را بوسید.‬

    ‫بهت گفته بودم. تو برای ظاهر یا لباس ها یا اتومبیل یه نفر عاشقش نمی شی. تو عاشق می شی چون یه نفر نغمه ای می خونه که کسی‬
                                                                                                                  ‫جز تو نمی تونه بفهمه.‬




                                                                 ‫49‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                            ‫قلب پاپی آن قدر متورم شد که به درد آمد.‬

                                            ‫پاپی با صدای بلند گفت: «ما همیشه همون نغمه رو فهمیدیم، حتی وقتی که کوچیک بودیم.»‬

      ‫«تو دنیای شبانه ایده هست که بهش اصل نیمه گمشده گفته می شه. این اصل می گه که هر کس یه نیمه گم شده داره، فقط یکی. و‬
     ‫نیمه گمشده برای اون فرد بی نظیره و سرنوشتش هست. مشکل اینه که تا حاال تقریبا هیچ کس نیمه گمشده اش رو پیدا نکرده، تنها به‬
                                              ‫دلیل فاصله. برای همین بیشتر مردم در طول زندگیشون احساس می کنن کامل نیستن.»‬

                                                            ‫«فکر می کنم این حقیقته. من همیشه می دونستم تو برای من بی نظیری.»‬

                                                                                                                        ‫«نه همیشه.»‬

                                                                                         ‫«آه، آره، از وقتی که پنج ساله بودم. فهمیدم.»‬

      ‫«منم فهمیده بودم تو برای من بی نظیری. اما هرچیزی که من یاد گرفته بودم می گفت گفتنش بیهوده هست.» جیمز گلویش را صاف‬
      ‫کرد و افزود: « به همین دلیل بود که من با میشل و دخترای دیگه بیرون می رفتم. به اونا اهمیتی نمی دادم. می تونستم بدون شکستن‬
                                                                                                    ‫قانون به اونا نزدیک شم.»‬

        ‫پاپی گفت: «می دونم. منظورم اینه که همیشه فکر می کردم باید چنین چیزی باشه.» او فزود: «جیمز؟ حاال من چی هستم؟» او می‬
     ‫توانست بعضی چیزها را از روی غریزه بگوید، می توانست آنها را در خون خود احساس کند. اما می خواست بیشتر بداند، و می دانست که‬
                                                        ‫جیمز درک می کند چرا. اکنون این زندگی او بود. او باید قوانین را می دانست.‬

    ‫«خب.» جیمز وقتی پاپی زیر چانه او آرام می گرفت سرش را به عقب برد. «تو خیلی شبیه منی. به جز اینکه نمی تونی پیر شی یا خانواده‬
   ‫داشته باشی، و مثل المیا خون آشام خلق کنی.» او تکان خورد. «بذار ببینیم. تو از قبل در مورد توانایی دیدن و شنیدن بهتر از انسان ها می‬
                                                                                                   ‫دونی. و تو خوندن ذهن ها استادی.»‬

                                                                                                                     ‫«نه ذهن همه.»‬

     ‫«ه یچ خون اشامی نمی تونه ذهن همه رو بخونه. بیشتر وقت ها تمام چیزی که من می فهمم یه حس عمومی در مورد چیزی که مردم‬
   ‫بهش فکر می کنن هست. تنها راه مطمئن برای برقراری ارتباط این که ...» جیمز دهانش را گشود و دندان هایش را به هم زد. پاپی وقتی‬
                                                                                                  ‫صدا وارد جمجمه اش شد خندید.‬

                                                                        ‫«و من هر چند وقت یه بار باید ...» او دندان هایش را به هم زد.‬

   ‫«تغذیه.» پاپی احساس کرد جیمز جدی می شود. « به طور میانگین یه بار در روز. وگرنه به عطش خون دچار می شی. اگه بخوای می تونی‬
                                                      ‫غذای انسانی رو بخوری، اما ازش نیرو نمی گیری. خون برای ما همه چیزه.»‬

                                                                                                      ‫«و خون بیشتر، قدرت بیشتره.»‬

                                                                                                               ‫«به طور اساسی، آره.»‬

                                                          ‫«در مورد قدرت به من بگو. ما می تونیم ... خب، ما چی کار می تونیم بکنیم؟»‬

   ‫« ما بیشتر از انسان ها روی بدن هامون کنترل داریم. ما می تونیم تقریبا همه جراحات رو شفا بدیم، به جز زخم چوب. چوب می تونه به ما‬
    ‫آسیب بزنه، و حتی ما رو بکشه.» جیمز خرناس کشید. «فیلم های سینمایی یه چیز رو راست گفتن. یه چاقوی چوبی تو قلب یه خون آشام‬
                                                                                      ‫رو می کشه. خون آشام رو می سوزونه.»‬

                                                                                        ‫«ما می تونیم به حیوون ها تغییر شکل بدیم؟»‬




                                                               ‫59‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
    ‫«من هرگز خون آشامی این قدر قدرتمند رو ندیدم. اما به شکل نظری برای ما ممکنه، و ریخت گردان ها و گرگینه ها همیشه این کار رو‬
                                                                                                                           ‫می کنن.»‬

                                                                                                                ‫«تبدیل شدن به مه؟»‬

                                                                 ‫«من هرگز حتی یه ریخت گردان رو که بتونه این کار رو بکنه ندیدم.»‬

                                                  ‫پاپی با پاشنه اش به تخت خواب ضربه زد. «و واضحه که ما توی تابوت نمی خوابیم.»‬

                                                                                                                                ‫«نه.»‬

                                                                      ‫پاپی با آرنج به جیمز زد. «ام، ما می تونیم از آب جاری رد شیم؟»‬

      ‫« مطمئنا. و می تونیم بدون دعوت شدن وارد خونه دیگران بشیم، و اگه نگران نباشیم که دوستامون رو از دست می دیم، توی سیر غلت‬
                                                                                                        ‫بزنیم. سوال دیگه ای هست؟»‬

                                                                        ‫«آره. به من در مورد دنیای شبانه بگو.» اکنون آنجا خانه او بود.‬

                       ‫«بهت در مورد کالب ها گفتم؟ ما تو هر شهر بزرگ کالب هایی داریم. تو خیلی از شهرهای کوچک هم همینطور.»‬

                                                                                                              ‫«چه نوع کالب هایی؟»‬

          ‫« خب، بعضی ها مثل باشگاه هستن، و بعضی ها مثل کافه، و بعضی ها مثل کالب های شبانه، و بعضی ها مثل لژ، اینا بیشتر برای‬
   ‫بزرگسال ها هستن. من یکی رو برای بچه ها می شناسم که توش فقط یه انبار بزرگ و قدیمی و یه زمین اسکیت ساخته شده. تو می تونی‬
                                                                          ‫وقت بگذرونی و اسکیت بازی کنی. اسم اونجا زنبق سیاهه.»‬

                                                                ‫پاپی اندیشید زنبق سیاه. این چیزی را به یاد او می آورد. چیزی ناگوار ...‬

                                                                                           ‫چیزی که او گفت این بود: «اسم بامزه ایه.»‬

     ‫«همه کالب ها به اسم گل نامگذاری شدن. گل های سیاه نمادهای دنیای شبانه هستن.» جیمز مچش را چرخاند تا ساعت مچیش را به‬
                                                            ‫پاپی نشان دهد. یک ساعت عقربه ای با یک زنبق سیاه در مرکز صفحه آن.‬

                                                                                                                         ‫«می بینی؟»‬

   ‫«آره، می دونی، من متوجه اون چیز سیاه شده بودم، اما قبال هرگز بهش نگاه نکرده بودم. فکر می کنم تصور می کردم میکی ماوس بود.»‬

      ‫جیمز برای سرزنش به آرامی روی دماغ پاپی زد. «این جدی هست، بچه. یکی از اینا تو رو به بقیه اعضای دنیای شبانه معرفی می کنه،‬
                                                                                        ‫حتی اگه اونا به حماقت گرگینه ها باشن.»‬

                                                                                                    ‫«تو گرگینه ها رو دوست نداری؟»‬

                                                              ‫«اگه آی کیوهای دو رقمی رو دوست داشته باشی اونا فوق العاده هستن.»‬

                                                                                          ‫«اما شماها اونا رو به کالب ها راه می دین.»‬

        ‫« بعضی کالب ها. ممکنه اعضای دنیای شبانه با گونه خودشون ازدواج نکنن، بلکه همه اونا ترکیبی هستن، المیا، خون آشام شده ها،‬
                                                                                               ‫گرگینه ها، هر دو نوع ساحره ها، ...»‬

                      ‫پاپی که در حال گرفتن انگشتانش به جهات مختلف بود، کنجکاوانه تکان خورد. «هر دو نوع ساحره ها چی هستن؟»‬




                                                             ‫69‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
         ‫« آه، نوعی هست که در مورد میراثشون می دونن و تعلیم دیده شدن، و نوعی که اینطور نیستن. نوع دوم چیزی هستن که انسان ها‬
     ‫بهشون می گن روح بین ها. بعضی وقت ها اونا قدرت های پنهانی دارن، و بعضی از اونا قدرت کافی ندارن که دنیای شبانه رو پیدا کنن،‬
                                                                                                              ‫پس واردش نمی شن.»‬

                                               ‫پاپی سر تکان داد. «باشه. فهمیدم. اما اگه انسان ها وارد یکی از اون کالب ها بشن چی؟»‬

                                ‫« کسی به اونا اجازه نمی ده. کالب ها طوری نیستن که به چشم بیان، و همیشه ازشون محافظت می شه.»‬

                                                                                                         ‫«اما اگه انسانی وارد بشه ...»‬

      ‫جیمز شانه باال انداخت. صدایش ناگهان غمگینان شد. «کشته می شن. مگر اینکه یه نفر بخواد اونا رو به عنوان اسباب بازی یا گروگان‬
     ‫برداره. این یعنی اینکه اون انسان به طور اساسی ذهن شویی می شه که با خون آشام ها زندگی کنه اما به دلیل کنترل ذهنیشون این رو‬
                  ‫نفهمه. چیزی مثل خوابگرد. من قبال یه پرستار داشتم که ...» صدای جیمز قطع شد، و پاپی توانست اندوه او را حس کند.‬

                                                        ‫«می تونی بعدا در موردش بهم بگی.» او نمی خواست دوباره به جیمز آسیب بزند.‬

                                      ‫«این کار رو می کنم.» جیمز خواب آلود به نظر می رسید. پاپی جای خودش روی او را راحت تر کرد.‬

    ‫با وجود اینکه آخرین تجربه پاپی به خواب فرو رفتن بود، این شگفت آور بود که او حتی بتواند چشمانش را ببندد. اما او توانست. او با نیمه‬
                                            ‫گمشده اش بود، پس چه چیز می توانست اشتباه شود؟ اینجا چیزی نمی توانست به او آسیب بزند.‬

                                                                                                 ‫فیل با بستن چشمانش مشکل داشت.‬

   ‫هر بار که او چشمانش را می بست، پاپی را می دید. پاپی در تابوت خوابیده بود. پاپی مانند گربه ای گرسنه به او می نگریست. پاپی سرش‬
                                               ‫را از گلوی فردی بلند می کرد تا یک دهان رنگی را نشان دهد، انگار که توت خورده است.‬

                                                                                                                ‫پاپی دیگر انسان نبود.‬

                                                      ‫و اینکه فیلیپ در تمام این مدت این را می دانست، این مسئله را راحت تر نمی کرد.‬

   ‫او نمی توانست از پریدن روی مردم و دریدن گلویشان برای شام چشم پوشی کند. و او مطمئن بود که راه بهتری برای افسون کردن مردم‬
                ‫و نیش زدن آنها و بعد هیپنوتیزم کردنشان برای فراموش کردن این امر است. تمام این نظام تا سطح عمیقی ترسناک بود.‬

    ‫شاید جیمز راست می گفت، انسان ها نمی توانستند با این ایده که کسی در زنجیره غذایی از آنها باالتر است کنار بیایند. آنها ارتباطشان با‬
      ‫اجداد غارنشیناش که می دانستند شکار شدن چگونه است را از دست داده بودند. آنها فکر می کردند همه چیزهای قدیمی پشت سر آنها‬
                                                                                                                    ‫هستند.‬

                                                                                      ‫فیلیپ می توانست یک یا دو چیز را به آنها بگوید.‬

   ‫خط پایینی چیزی بود که او نمی توانست بپذیرد، و پاپی نمی توانست تغییر کند. و تنها چیزی که این را قابل تحمل می کرد، این بود که او‬
                                                                                                ‫هنوز پاپی را به شکلی دوست داشت.‬

    ‫روز بعد پاپی در ات اق خواب تاریک و پرده دار بیدار شد تا نیمه دیگر تخت خواب را خالی بیابد. اما احساس خطر نکرد. او به شکلی غریزی‬
                                                                           ‫به ذهنش رجوع کرد و ... آنجا. جیمز در آشپزخانه کوچک بود.‬

       ‫پاپی احساس می کرد پر از انرژی است. مانند سگی که در محدوده ای آزاد بود. اما همین که او به اتاق نشیمن رفت، حس کرد قدرت‬
                     ‫هایش ضعیف تر می شوند. و چشمانش می سوخت. او با چشم نیم باز به درخشش آزاردهنده یک پنجره نگریست.‬




                                                               ‫79‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                     ‫جلد اول دنیای شبانه‬
     ‫جیمز گفت: «این خورشیده. مانع همه قدرت های خون آشام می شه، یادته؟» او به سمت پنجره رفت و پرده را کشید. نور خورشید نیمه‬
        ‫عصر در پایانش بود. « این یه کم کمک می کنه، اما بهتره امروز داخل تر بمونی تا هوا تاریک بشه. خون آشام های جدید حساس تر‬
                                                                                                                              ‫هستن.»‬

                                                                          ‫پاپی متوجه چیزی از ورای کلمات شد. «تو قراره بری بیرون؟»‬

   ‫«باید برم.» جیمز اخم کرد. «چیزی هست که فراموش کردم. این هفته سر و کله پسر عموم اش پیدا می شه. باید برم دنبال والیدنم که به‬
                                                                                                                      ‫استقبالش رفتن.»‬

                                                                                               ‫«نمی دونستم که تو یه پسر عمو داری.»‬

       ‫جیمز دوباره اخم کرد. « در واقع، پسر عموهای زیادی دارم. اونا به یه شهر ایمن تو آسیا برگشتن. یه شهر کامل که توسط دنیای شبانه‬
                                                                                  ‫کنترل می شه. بیشتر اونا خوب هستن، اما اش نه.»‬

                                                                                                               ‫«اش چه مشکلی داره؟»‬

                                                                                     ‫«اون دیوونه هست. همچنین خونسرد، بی رحم ...»‬

                                                                        ‫«مثل فیل در وقتی که تو رو توصیف می کرد به نظر می رسی.»‬

                                          ‫« نه، اش واقعا اینطوریه. اون به کسی اهمیت نمی ده جز خودش، و عاشق دردسر درست کردنه.»‬

           ‫پاپی آماده بود تا برای جیمز همه پسرعموهایش را دوست داشته باشد، اما باید موافقت می کرد که اش خطرناک به نظر می رسد.‬

   ‫جیمز گفت: « در حال حاضر به کسی اعتماد نمی کنم که در مورد تو بدونه، و اش خارج از مسئله هست. من باید برم تا به والدینم بگم اون‬
                                                                                                   ‫نمی تونه اینجا بیاد، فقط همین.»‬

    ‫پاپی اندیشید و بعد ما چی کار می تونیم بکنیم؟ او نمی توانست برای ابد پنهان بماند. او به دنیای شبانه تعلق داشت، اما دنیای شبانه او را‬
                                                                                                                          ‫نمی پذیرفت.‬

                                                         ‫باید چاره ای وجود می داشت، و او باید امیدوار می بود که او و جیمز آن را بیابند.‬

                                         ‫پاپی گفت: «زیاد بیرون نمون.» و جیمز پیشانی او را بوسید. انگار که این کار یک عادت شده بود.‬

       ‫وقتی جیمز رفت، پاپی دوش گرفت و لباس های تمیز پوشید. فیل خوب قدیمی، او شلوار جین محبوب پاپی را برداشته بود. بعد او دور‬
                             ‫آپارتمان چرخید، زیرا نمی خواست بنشیند و بیاندیشد. کسی نمی توانست روز بعد از تشییع جنازه اش فکر کند.‬

                      ‫تلفن کنار کاناپه مربع شکل قرار داشت. پاپی خودش را در حالی یافت که در برابر انگیزه برداشتن آن مقاومت می کند.‬

   ‫او به چه کسی می توانست زنگ بزند؟ هیچ کس. نه حتی فیل، زیرا اگر کسی استراق سمع می کرد چه می شد؟ اگر مادرش جواب می داد‬
                                                                                                           ‫چه می شد؟‬

                                                                                                 ‫نه، نه، در مورد مامان فکر نکن، احمق.‬

       ‫اما خیلی دیر شد ه بود. او به طور ناگهانی مغلوب یک نیاز ناامیدانه برای شنیدن صدای مادرش شده بود. فقط شنیدن یک سالم. او می‬
                                              ‫دانست که نمی توانست چیزی بگوید. او نیاز داشت که مطمئن شود مادرش هنوز زنده است.‬

                         ‫پاپی بدون اینکه به خود زمانی برای اندیشیدن بدهد دکمه های تلفن را فشرد. او زنگ ها را شمرد. یک، دو، سه ...‬




                                                                ‫89‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                                                           ‫«سالم؟»‬

       ‫این صدای مادرش بود. این مقدار کافی نبود. پاپی با اشک هایی که از صورتش به پایین جاری بودند در حالیکه می کوشید تنفس کند‬
     ‫نشست. او متصل ماند، سیم تلفن را پیچاند، و به صدای همهمه ضعیف طرف دیگر تلفن گوش داد. مانند یک زندانی در دادگاه که منتظر‬
                                                                                                      ‫بود محکومیتش را بشنود.‬

        ‫«سالم؟ سالم؟» صدای مادرش یک نواخت و خسته بود. نه با ناراحتی. وقتی کسی دخترش را از دست داده بود تماس های سرکاری‬
                                                                                                                ‫مشکل بزرگی نبودند.‬

                                                                                        ‫بعد صدایی مختصر عالمت قطع ارتباط را داد.‬

                         ‫پاپی گوشی تلفن را به سینه اش فشرد و گریست، و کمی تکان خورد. در آخر او گوشی تلفن را به جایش برگرداند.‬

    ‫خب، او نباید دوباره این کار را می کرد. این بدتر از عدم توانایی شنیدن صدای مادرش بود. و واقعا هم کمکی به او نمی کرد. این فکر که‬
      ‫مادرش در خانه است، و همه آنجا هستند، و او آنجا نیست، به او احساس تاریک و روشنی از سرگیجه می داد. زندگی در آن خانه ادامه‬
                      ‫داشت، اما او دیگر بخشی از آن نبود. او نمی توانست همانطور که وارد خانه خانواده ای بیگانه می شود وارد آنجا شود.‬

                         ‫تو واقعا منتظر تنبیهی، نیستی؟ چرا واقعا از فکر کردن در این مورد دست نمی کشی و کاری دیوانه وار نمی کنی؟‬

                                                                    ‫پاپی بین کابینت های آشپزخانه جیمز می گشت که در خانه باز شد.‬

   ‫پاپی به دلیل اینکه صدای جرنگ یک کلید فلزی را شنید فکر کرد که جیمز است. اما بعد، حتی قبل از اینکه بچرخد، می دانست که جیمز‬
                                                                                                           ‫نبود. این ذهن جیمز نبود.‬

                                                                                   ‫او چرخید و یک پسر را با موی خاکستری بلوند دید.‬

   ‫او خیلی خوش قیافه بود، تقریبا مانند جیمز عضالنی، اما کمی بلندتر، و شاید یک سال بزرگ تر. موهای او بلند بود. صورت او شکل خوبی‬
                                                                                           ‫داشت، با چشمانی شرور و کمی کج.‬

                                                                                     ‫اما به این دلیل نبود که پاپی به او خیره شده بود.‬

                                                                                                       ‫پسر لبخندی تحویل پاپی داد.‬

                                                                                                   ‫او گفت: «من اش هستم، سالم.»‬

                                       ‫پاپی هنوز به او خیره مانده بود. او گفت: «تو در رویای من بودی. تو گفتی جادوی بدی اجرا شده.»‬

                                                                                                       ‫«پس تو یه روح بین هستی.»‬

                                                                                                                             ‫«چی؟»‬

                                                                                              ‫«رویاهای تو درست از آب درمی یان؟»‬

                ‫«معموال نه.» پاپی به طور ناگهانی کنترل خودش را به دست آورد. «گوش کن، ام، من نمی دونم تو چطور داخل شدی ...»‬

               ‫او یک کلید را به صدا در آورد. «عمه مدی24 این رو به من داد. شرط می بندم که جیمز به تو گفته من رو بیرون نگه داری.»‬


  ‫‪42_ Maddy‬‬




                                                              ‫99‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                       ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫پاپی تصمیم گرفت که بهترین دفاع حمله ای خوب بود. او گفت: «حاال اون چرا باید این رو به من بگه؟» و بازوهایش را روی سینه اش تا‬
                                                                                                                                    ‫کرد.‬

        ‫اش نگاهی شرورانه و خندان تحویل پاپی داد. چشمان او در نور فندقی و تقریبا طالیی به نظر می رسیدند. او به سادگی گفت: «من بد‬
                                                                                                                         ‫هستم.»‬

    ‫پاپی کوشید تا همانند فیل نگاهی به طری پرهیزکارانه مخالف روی صورت خود بیاندازد. این کار تاثیر چندانی نداشت. «جیمز می دونه تو‬
                                                                                                                ‫اینجایی؟ اون کجاست؟»‬

             ‫« ایده ای ندارم. عمه مدی در ناهار این کلید رو به من داد، بعد برای یه کار تزیینات داخل خونه بیرون رفت. تو در مورد چی رویا می‬
                                                                                                                               ‫دیدی؟»‬

             ‫پاپی سرش را تکان داد. او می کوشید فکر کند. احتماال جیمز اکنون به دنبال مادرش سرگردان بود. وقتی مادرش را پیدا می کرد می‬
   ‫فهمید که اش اینجاست، و سریع باز می گشت. که به این معنا بود که ... خب، پاپی تصور می کرد به این معنا بود که او می توانست اش را‬
                                                                                                     ‫مشغول نگاه دارد تا جیمز برسد.‬

   ‫اما چگونه؟ او هرگز تنها بودن با یک پسر را تجربه نکرده بود و نگران بود که زیادی حرف بزند. او باید خودش را به عنوان یک خون آشام‬
                                                                                                                ‫جدید دور نگاه می داشت.‬

                                                                                     ‫آه، خب. وقتی شک داری چشمات رو ببند و بپر وسط.‬

                                                                                  ‫پاپی گفت: «هیچ لطیفه خوبی در مورد گرگینه ها بلدی؟»‬

                                       ‫اش خندید. خنده ای زیبا بود، و چشمانش دیگر فندقی نبودند. آنها خاکستری بودند، مانند موهای جیمز.‬

                                                                               ‫او گفت: «تو هنوز اسمت رو به من نگفتی، رویابین کوچک.»‬

      ‫پاپی گفت: «پاپی.» و ناگهان آرزو کرد که نگفته بود. اگر خانم راسموسن به یاد می آورد که نام یکی از دوستان جیمز پاپی بود و او مرده‬
                                                                   ‫بود چه می شد؟ او برای پنهان کردن دستپاچگیش، بلند شد تا در را ببندد.‬

     ‫اش گفت: «اسم الم یایی خوبیه. من کسانی که اسم انسانی انتخاب می کنن رو دوست ندارم، تو دوست داری؟ من سه خواهر دارم و اونا‬
   ‫اسمای قانون مند قدیمی دارن. راون34، کسترل44، و جید54. پدرم اگه یکی از اونا ناگهان بخواد خودش رو سوزان64 صدا بزنه توفانی از خون‬
                                                                                                                          ‫راه می اندازه.»‬

                                                                                ‫پاپی با وجود اینکه خودش را گول می زد گفت: «یا مدی؟»‬

                                                                                                     ‫«هاه؟ این کوتاه شده مدر74 هست.»‬


  ‫‪43_ Rowan‬‬



  ‫‪44_ Kestrel‬‬



  ‫‪45_ Jade‬‬



  ‫‪46_ Susan‬‬



  ‫‪47_ Madder‬‬




                                                                   ‫110‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                     ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                               ‫پاپی مطمئن نبود که مدر چیست. او اندیشید شاید یه گیاه84.‬

    ‫اش گفت: «البته که من حرفی علیه جیمز نمی زنم.» و از صدای او کامال واضح بود که او علیه جیمز حرف می زند. «تو کالیفرنیا94 اوضاع‬
   ‫برای شماها متفاوته. شما باید بیشتر با انسان ها مخلوط بشین، باید محتاط تر باشین. پس اگه بعد از این خودتون رو مثل جونورهای موذی‬
                                                                        ‫صدا بزنین اوضاع آسون تر می شه ...» او شانه باال انداخت.‬

                  ‫پاپی به طور تصادفی گفت: «آه، آره، همه انسان ها جونورهای موذی هستن.» او اندیشید اون با من بازی می کنه، اینطور نیست؟‬

               ‫پاپی در این احساس که اش همه چیز را می داند فرو رفت. آشفتگی باعث می شد او نیاز به حرکت داشته باشد. او به طرف دستگاه‬
                                                                                                                     ‫استریوی جیمز رفت.‬

   ‫پاپی گفت: «موسیقی جونورهای موذی رو دوست داری؟ تکنو05؟ آسید جاز15؟ تریپ هاپ25؟ جانگل35؟» او یک سی دی سفید را به سمت‬
   ‫اش تکان داد. «این یه آهنگ جانگل هست.» اش پلک زد. «آه، و این آهنگ صنعتی فوق العاده ایه. و این یه آهنگی پایکوبی با یه رگه از‬
                                                                                                                                    ‫جنون ...»‬

       ‫اکنون او اش را به حالت تدافعی برده بود. وقتی پاپی اینگونه می شد هیچ کس نمی توانست جلوی او را بگیرد. او چشمانش را به سمت‬
                                        ‫اش گشاد کرد و حرف هایی احمقانه زد، او به اندازه ای که می دانست هذیان گو به نظر می رسید.‬

               ‫« و من گفتم سبک جدید بر می گرده. کامال زیرزمینی، خیلی دور، اما کامال در حال خیزش. حاال، رقص اروپایی، از طرف دیگه ...»‬

                     ‫اش روی کاناپه مربع شکل نشسته بود، و پاهای بلندش در جلویش دراز شده بود. چشمان او آبی بودند و کمی می درخشیدند.‬

                                                      ‫سرانجام او گفت: «عزیزم، من از قطع کردن حرف بیزارم. اما تو و من باید حرف بزنیم.»‬

     ‫پاپی باهوش تر از آن بود که از او بپرسد در مورد چه. «این نوع از کلید های خالی ابدی و غرش ترول به نظر می رسن که تو رو مجبور‬
                    ‫کنن بخوای بپرسی کسی اون بیرون هست؟» او حرفش را تمام کرد و بعد باید نفس می کشید. اش وسط حرفش پرید.‬

                                                                          ‫اش گفت: «ما واقعا باید حرف بزنیم، قبل از اینکه جیمز برگرده.»‬

      ‫اکنون راهی برای از سر باز کردن اش نبود. دهان پاپی خشک بود. اش به جلو خم شد، چشمانش مانند دریاهای گرم سیری آبی مایل به‬
                                                                          ‫سبزبودند. پاپی اندیشید آره، چشمای اون واقعا تغییر رنگ می دن.‬

                                                                                                      ‫اش گفت: «این تقصیر تو نیست.»‬

                                                                                                                                       ‫«چی؟»‬



                                                                                                              ‫84_ ‪ Madder‬به معنای رناس است. مترجم.‬


  ‫‪49_ California‬‬



  ‫‪50_ Techno‬‬



  ‫‪51_ Acid jazz‬‬



  ‫‪52_ Trip-hop‬‬



  ‫‪53_ Jungle‬‬




                                                                   ‫010‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
     ‫او گفت این تقصیر تو نیست. این که نمی تونی از ذهنت حفاظت کنی. و پاپی تنها در وسط حرف اش فهمید که او بلند حرف نزده است.‬

                  ‫ا ه، تف. پاپی باید این را می آموخت. او باید روی متمرکز کردن افکارش متمرکز می شد. او اکنون باید این کار را می کرد.‬

       ‫« گوش کن، به خودت زحمت نده. من می دونم که تو المیا نیستی. تو خون آشام شدی، و به شکل غیرقانونی. جیمز پسر بدی بوده.»‬

   ‫به دلیل اینکه نکته ای برای انکار این حرف نبود، پاپی چانه اش را باال برد و چشمانش را به سوی او تنگ کرد. «پس تو می دونی. خب در‬
                                                                                                 ‫این مورد می خوای چی کار کنی؟»‬

                                                                                                                    ‫«بستگی داره.»‬

                                                                                                                         ‫«به چی؟»‬

                                                                                                             ‫اش لبخند زد. «به تو.»‬




                                                              ‫110‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                                ‫فصل چهاردهم‬
       ‫اش گفت: «می بینی؟ من جیمز رو دوست دارم. من فکر می کنم اون با جونورهای موذی یه کم زیادی نرمه، اما نمی خوام اون رو تو‬
                                                                                ‫دردسر ببینم. مطمئنا نمی خوام اون رو مرده ببینم.»‬

      ‫پاپی وقتی بدنش تشنه هوا بود راهی که در شب قبل پیموده بود را حس می کرد. او خشکش زده بود، آرام تر از آن بود که نفس بکشد.‬

                                                         ‫اش پرسید: «تو می خوای اون بمیره؟» انگار که این معقول ترین سوال دنیا بود.‬

                                                                                                             ‫پاپی سرش را تکان داد.‬

                                                                                                             ‫اش گفت: «پس باشه.»‬

     ‫سرانجام پاپی نفس کشید. «تو داری چی می گی؟» بعد، بدون اینکه صبر کند تا اش جواب دهد، گفت: «تو داری می گی که اگه اونا در‬
                                        ‫مورد من بفهمن جیمز رو می کشن. اما اونا در مورد من نمی فهمن. مگه اینکه تو بهشون بگی.»‬

      ‫اش متفکرانه به ناخن هایش نگریست. او قیافه ای گرفت تا نشان دهد این امر همانقدر که برای پاپی دردناک است برای او هم هست.‬

                                                                       ‫اش گفت: «بذار بریم سر واقعیات. تو در واقع قبال انسان بودی.»‬

                                                                                            ‫«آه، آره، من یه جونور موذی بودم، باشه.»‬

     ‫اش با لودگی نگاهی به پاپی انداخت. «این رو چندان جدی نگیر. این چیزیه که تو االن حساب می کنی. اما جیمز بدون اینکه موضوع رو‬
   ‫برای کسی شفاف کنه تو رو تبدیل کرد. درسته؟ و اون قبل از اینکه تو رو تبدیل کنه پوشش رو شکست و به تو در مورد دنیای شبانه گفت.‬
                                                                                                                           ‫درسته؟»‬

                                                                ‫«از کجا می دونی؟ شاید بدون اینکه چیزی بهم بگه تبدیلم کرده باشه.»‬

                       ‫اش یک انگشتش را تکان داد. «اما جیمز این کار رو نکرد. او عقیده داره که انسان ها باید اراده آزادی داشته باشن.»‬

                                                  ‫پاپی با ناراحتی گفت: «اگه تو در این مورد می دونی چرا از من می پرسی؟ و اگه تو ...»‬

       ‫«نکته اینه که اون حداقل مرتکب دو قانون شکنی بزرگ شده. من شرط می بندم سه تا.» او دوباره به شکلی وحشیانه و زیبا لبخند زد.‬
                                                               ‫«اون باید عاشق تو شده باشه که مرتکب دو قانون شکنی دیگه شده باشه.»‬

    ‫چیزی درون پاپی باد کرد، مانند اینکه پرنده ای درون قفسه سینه او به دام افتاده باشد و تالش کند که خارج شود. از دهان او بیرون پرید:‬
                                          ‫«من نمی فهمم چطور می تونن قوانینی در مورد نیفتادن در دام عشق بسازن. این جنون آمیزه.»‬

         ‫« اما تو نمی فهمی چرا؟ خودت یه مثال کاملی. جیمز به دلیل عشق بهت گفت و بعد تبدیلت کرد. اگه اون می فهمید که به خاطر تو‬
                                                                                ‫احساسش رو خفه کنه، بقیه اتفاق ها نمی افتادن.»‬




                                                              ‫310‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                   ‫« اما اگه اون نمی تونست احساسش رو خفه کنه چی؟ شما نمی تونین مردم رو مجبور کنین که از احساس دست بکشن.»‬

                                                          ‫اش گفت: «البته که نه.» و پاپی مانند مرده بی حرکت شد. او به اش نگریست.‬

   ‫لبان اش تکان خوردند و او به پاپی اشاره کرد. «یه راز رو بهت می گم. ارشد می دونن که واقعا نمی تونن قانونی وضع کنن که دیگران چه‬
       ‫احساساتی داشته باشن. کاری که اونا می کنن ترسوندن شماست تا جرات نکنین احساساتتون رو نشون بدین. از لحاظ نظری، شما نمی‬
                                                                     ‫تونین احساساتتون رو حتی خطاب به خودتون تصدیق کنین.»‬

          ‫پاپی عقب رفت. او به ندرت اینگونه احساس شکست می کرد. صحبت با اش باعث شده بود سرش گیج برود و او احساس کند خیلی‬
                                                                            ‫کوچک تر و احمق تر از آن است که از چیزی مطمئن باشد.‬

                       ‫پاپی حرکتی از روی درماندگی و ناامیدی کرد. «اما من حاال باید چی کار کنم؟ من نمی تونم گذشته رو عوض کنم.»‬

        ‫«نه، اما می تونی در زمان حال عمل کنی.» اش با حرکتی زیبا و موقرانه روی پاهایش ایستاد و شروع به قدم زدن کرد. «حاال. ما باید‬
                                                                    ‫سریع فکر کنیم. احتماال همه در این اطراف فکر می کنن تو مردی.»‬

                                                                                                                        ‫«آره، اما ...»‬

     ‫«پس جواب ساده هست. تو باید از این منطقه بری و بیرون بمونی. به جایی برو که شناخته نشی، جایی که کسی اهمیت نده تو تازه و به‬
        ‫شکل غیرقانونی خون آشام شدی. ساحره ها. خودشه. من توی الس وگاس چند تا عموزاده دورگه دارم که ازت مراقبت می کنن. مهم‬
                                                                                                      ‫ترین چیز اینه که حاال بری.»‬

     ‫سر پاپی فقط گیج نمی رفت، بلکه تلوتلو می خورد. او احساس می کرد گیج و از نظر بدن بیمار است، انگار که در دیزنیلند45 به کوهستان‬
                                           ‫فضایی قدم گذاشته بود. او با ضعف گفت: «چی؟ من حتی نمی فهمم تو از چی حرف می زنی.»‬

                                                             ‫«تو راه توضیح می دم. عجله کن، زودتر. لباسی داری که بخوای برداری؟»‬

   ‫پاپی پاهایش را محکم روی زمین گذاشت. او سرش را تکان داد و کوشید سرگیجه اش را برطرف کند. «ببین، من نمی فهمم چی می گی،‬
                                                                ‫اما در حال حاضر نمی تونم هیچ جا بیام. من باید برای جیمز صبر کنم.»‬

     ‫«نمی فهمی؟» اش از قدم زدن و چرخیدن به دور پاپی دست کشید. چشمانش سبز و درخشان بودند. «این کاریه که تو نمی تونی بکنی.‬
                                                                                       ‫جیمز حتی نباید بدونه که تو کجا رفتی.»‬

                                                                                                                             ‫«چی؟»‬

      ‫اش دوباره گفت: «نمی فهمی؟» او دستانش را دراز کرد و با لحنی تقریبا دلسوزانه گفت: «تو تنها چیزی هستی که جیمز رو به خطر می‬
   ‫اندازی. تا وقتی اینجا هستی، هر کسی می تونه تو رو ببینه و قطعات پازل رو کنار هم بذاره. تو مدرک این هستی که جیمز مرتکب یه جرم‬
                                                                                                                        ‫شده.»‬

                                              ‫پاپی این را فهمید. «اما من می تونم برم و جیمز می تونه با من بیاد. اون این رو می خواد.»‬

          ‫اش به نرمی گفت: « اما این فایده ای نداره. مهم نیست که شما کجا می رین. تا وقتی با هم باشین، تو برای اون خطرناکی. هر خون‬
                                                                                 ‫آشامی با یه نگاه به تو می تونه حقیقت رو حس کنه.»‬



  ‫‪54_ Disneyland‬‬




                                                              ‫410‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                              ‫زانوهای پاپی احساس ضعف می کردند.‬

   ‫اش گفت: «من نمی گم که تو اگه بری چندان ایمن تری. تو به خاطر چیزی که هستی خطرت رو با خودت می یاری. اما تا وقتی از جیمز‬
                                   ‫دور باشی، کسی نمی تونه تو رو به اون ربط بده. این تنها راهه که اون رو ایمن نگه داری. می فهمی؟»‬

    ‫«آره. آره، حاال می فهمم.» به نظر می رسید زمین زیر پای پاپی ناپدید شده است. او داشت سقوط می کرد، نه به درون موسیقی، بلکه به‬
                                                                       ‫درون خال سرد و تاریک. چیزی نبود که او به آن چنگ بزند.‬

                              ‫«اما، البته این نتظار زیادی هست، که از تو بخوام جیمز رو ول کنی. شاید نخوای چنین فداکاری ای بکنی.»‬

  ‫چانه پاپی باال آمد. او کور و تهی و گیج بود، اما با اش با تحقیر کامل حرف می زد، و کلمات را به بیرون تف می کرد. «بعد از همه فداکاری‬
                                                                           ‫هایی که اون برای من کرد؟ فکر می کنی من چی هستم؟»‬

    ‫اش سرش را خم کرد. «تو شجاعی، رویابین کوچک. نمی تونم باور کنم که تو قبال انسان بودی.» بعد نگاهش را باال آورد و با سرزندگی‬
                                                                                                 ‫گفت: «می خوای چیزی برداری؟»‬

   ‫پاپی به کندی گفت: من چیز زیادی برای برداشتن ندارم.» حرکت کردن و حرف زدن به او آسیب می رساند. او طوری که انگار که زمین با‬
                         ‫شیشه های شکسته پوشیده شده است به طرف حمام رفت. «سخته، اما من باید یه یادداشت برای جیمز بنویسم.»‬

       ‫اش گفت: «نه، نه. این آخرین کاریه که تو باید بکنی.» اش وقتی پاپی به کندی می چرخید تا او را ببیند افزود: «خب، بعد از این همه‬
                                            ‫خیلی نجیبه، اگه تو بذاری اون بفهمه تو می ری، به دنبالت می یاد. و بعد کجا می تونی بری؟»‬

                             ‫پاپی سرش را تکان داد. «من ... باشه.» او در حالی که هتوز سرش را تکان می داد به درون اتاق خواب لغزید.‬

     ‫پاپی دیگر نمی خواست با اش بحث کند، اما نمی خواست به توصیه او هم گوش کند. او در اتاق خواب را بست و کوشید تا جایی که می‬
                                                         ‫تواند از ذهنش محافظت کند. او یک دیوار سنگی را دور افکارش تصور کرد.‬

   ‫چپاندن شلوار و گرمکن و پیراهن سفیدش درون کیف سی ثانیه وقت گرفت. بعد او یک کتاب و یک خودکار را در کشو پیدا کرد. او صفحه‬
                                                                                           ‫سقید اول کتاب را پاره کرد و سریع نوشت.‬

                                                                                                                         ‫جیمز عزیز‬

    ‫متاسفم اما اگه بمونم و این رو برای تو شرح بدم، تو سعی می کنی جلوی من رو بگیری. اش کاری کرده که من حقیقت رو بفهمم، که تا‬
       ‫وقتی که اطرافت باشم زندگی تو رو به خطر می اندازم. و من نمی تونم این کار رو بکنم. اگه به خاطر من اتفاقی برای تو بیفه، من می‬
                                                                                                                ‫میرم. واقعا می میرم.‬

      ‫حاال من دارم می رم. اش من رو به جایی اونقدر دور می بره که تو نتونی پیدام کنی. جایی که اونا اهمیت نمی دن من کی هستم. من‬
                                                           ‫ایمن خواهم بود. و ما حتی اگه با هم نباشیم، هرگز واقعا جدا نمی شیم.‬

                                                                     ‫دوستت دارم. تا ابد دوستت خواهم داشت. اما باید این کار رو بکنم.‬

                                                                                                         ‫لطفا از فیل خداحافظی کن.‬

                                                                                                              ‫نیمه گمشده ات، پاپی.‬

                                                               ‫وقتی او نامش را پایین برگه می نوشته اشک هایش روی آن می ریختند.‬

                                                                                  ‫پاپی برگه سفید را روی بالش گذاشت و بیرون رفت.‬




                                                              ‫510‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫اش گفت: «آه، گریه نکن، تو کار درستی می کنی.» او یک بازویش را دور شانه های پاپی گذاشت. پاپی ناراحت تر از ان بود که آن را کنار‬
                                                                                                                                    ‫بزند.‬

   ‫پاپی به اش نگریست. « یه چیزی. اگه من باهات بیام تو رو به خطر نمی اندازم؟ منظورم اینه که، شاید یه نفر فکر کنه تو کسی هستی که‬
                                                                                      ‫من رو به شکل غیرقانونی خون آشام کردی.»‬

                                       ‫اش با چشمانی درشت و مشتاق به پاپی نگریست. چشمانش در ان لحظه آبی مایل به بنفش بودند.‬

                                              ‫اش گفت: «من خوشحال می شم که این خطر رو بپذیرم. من احترام زیادی برای تو قائلم.»‬

   ‫جیمز پله ها را دو تا دوتا می پیمود، او افکار راجع به احتماالت را از دهنش بیرون می فرستاد و چیزی که احساسش به او می گفت را باور‬
                                                                                                                               ‫نمی کرد.‬

                                                                                              ‫پاپی باید اونجا باشه. پاپی باید اونجا باشه.‬

                              ‫جیمز در همان لحظه ای که کلید را در در فرو می کرد به در مشت زد. در همان زمان فریادی ذهنی سر داد.‬

                                                                                                       ‫پاپی. پاپی، بهم جواب بده. پاپی.‬

      ‫و بعد، همین که در باز شد و افکار او از خال آپاتمان کمانه کرد، او نمی خواست باور کند. او در اطراف آپارتمان دوید، به هر اتاق نگاهی‬
                      ‫اندخت، قلبش در ون سینه اش بلندتر و بلندتر می تپید. کیف پاپی رفته بود. لباس های او رفته بودند. خود او رفته بود.‬

    ‫جیمز روی شیشه پنجره اتاق نشیمن خم شد. او می توانست خیابان زیر پایش را ببیند، و نشانه ای از پاپی نبود. نشانه ای از اش هم نبود.‬

   ‫این تقصیر جیمز بود. او در تمام بعد از ظهر ردپای مادرش را دنبال کرده بود، از یک جا به جای دیگر، و می کوشید خودش را به او برساند.‬
                   ‫وقتی به مادرش رسید فهمید که اش در ال کامینو است، و ساعت ها قبل به آپارتمان جیمز فرستاده شده است. با یک کلید.‬

   ‫جیمز فورا به آپارتمان زنگ زده بود. جوابی داده نشده بود. او برای رسیدن به آپاتمانش تمام محدوده های سرعت را شکسته بود. اما خیلی‬
                                                                                                                           ‫دیر کرده بود.‬

                                                ‫جیمز اندیشید: اش مار صفت. اگه به پاپی آسیبی بزنی، اگه یه انگشت روی او بلند کنی ...‬

      ‫او خودش را در حالی یافت که دوباره در آپارتمان می گردد، و به دنبال سرنخ هایی از آنجه اتفاق افتاده بود است. بعد، در اتاق خواب، او‬
                                                                                    ‫متوجه چیزی سفید روی روبالشی قهوه ای روشن شد.‬

        ‫یک یادداشت. او آن را برداشت و خواند. و با هر خط سردتر و سردتر شد. و وقتی به انتهای آن رسید یخ بسته بود و آماده کشتن بود.‬

                         ‫روی کاغذ قطرات ریز کوچکی بود. قطرات اشک. او باید برای هر قطره یکی از استخوان های اش را می شکست.‬

       ‫جیمز یادداشت را با دقت تا کرد و در جیبش گذاشت. بعد چند چیز را از کمدش برداشت و وقتی از پله های آپارتمان پایین می رفت با‬
                                                                                                    ‫موبایلش یک تماس گرفت.‬

   ‫وقتی بوق پیام گیر آمد جیمز گفت: «مامان، منم. چند روز می رم. اتفاقی افتاده. اگه اش رو دیدی یه پیام برام بذار. می خوام باهاش حرف‬
                                                                                                                                  ‫بزنم.»‬

                  ‫جیمز نگفت لطفا. او می دانست که صدایش گرفته و تیز بود. و اهمیتی نمی داد. امیدوار بود که لحنش مادرش را بترساند.‬

      ‫در آن لحظه او احساس می کرد که آماده است جلو مادر و پدرش و همه خون آشام های ارشد در دنیای شبانه بایستد. یک خنجر برای‬
                                                                                                                 ‫همه آنها.‬




                                                               ‫610‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                 ‫جیمز دیگر بچه نبود. در هفته قبل او در امتحان سختی بود. او با مرگ روبرو شده و عشق را یافته بود. او یک بزرگسال بود.‬

                              ‫و با خشم آرامی پر شده بود که همه چیز را در مسیرش نابود می کرد. هر چیزی که الزم بود تا به پاپی برسد.‬

       ‫جیمز وقتی که اتومبیل اینتگرایش را با سرعت و مهارت در خیابان های شهر ال کامینو می راند با موبایلش تماس دیگری گرفت. او به‬
       ‫زنبق سیاه زنگ زد و مطمئن شد که اش آنجا نرفته است. او با چندین کالب گل سیاه دیگر تماس گرفت، حتی وقتی که انتظار نداشت‬
                                                                 ‫چیزی پیدا کند. پاپی گفته بود که اش او را به جایی دور می برد.‬

                                                                                                                          ‫اما کجا؟‬

                                                                                                 ‫جیمز اندیشید لعنت به تو اش. کجا؟‬

   ‫فیل بدون اینکه تلویزیون را ببیند به آن خیره شده بود. اش چگونه می توانست در حالیکه باید به خواهرش فکر می کرد مجذوب تلویزیون‬
                                      ‫شود؟ خواهرش شاید همان برنامه ها را تماشا می کرد و شاید در بیرون در حال نیش زدن مردم بود.‬

   ‫او شنید که در بیرون اتومبیلی با صدای گوشخراشی متوقف می شود و قبل از اینکه بفهمد اتومبیل کیست روی پاهایش بود. عجیب بود که‬
                                                                  ‫او چقدر مطمئن بود چه کسی است. او موتور اینتگرا را می شناخت.‬

                                                                                      ‫فیلیپ در را به روی جیمز باز کرد. «چی شده؟»‬

     ‫« عجله کن. جیمز از قبل به طرف اتومبیلش می رفت. انرژی مرگباری در حرکات او بود، قدرتی که به سختی کنترل می شد، و فیل قبال‬
                                                            ‫هرگز آن را ندیده بود. خشم سفید و داغ، مهار شده اما در حال پیچ و تاب.‬

                                                                                                         ‫«چه مشکلی پیش اومده؟»‬

                                                                                     ‫جیمز به در سمت راننده پیچید. «پاپی گم شده.»‬

   ‫فیل وحشیانه به اطراف نگریست. کسی در خیابان نبود، اما در خانه باز بود. و جیمز طوری فریاد می زد که انگار اهمیت نمی دهد چه کسی‬
                                                                                                              ‫صدایش را می شنود.‬

    ‫«منظورت چیه که پاپی ...» فیل صدایش را قطع کرد و با حرکتی سریع در خانه را بست. بعد به طرف اتومبیل رفت. جیمز از قبل در طرف‬
                                                                                                          ‫مسافر را باز کرده بود.‬

                                                                 ‫فیل همینکه وارد اتومبیل شد گفت: «منظورت چیه که پاپی گم شده؟»‬

                                                         ‫جیمز موتور اتومبیل را روشن کرد. «پسر عموی من اش اون رو به جایی برده.»‬

                                                                                                                ‫«اش کی هست؟»‬

    ‫جیمز گفت: «او مرده.» و فیلیپ می دانست که منظور او این نیست که اش یکی از آن مرده های متحرک است. منظور او این بود که اش‬
                                                                    ‫باید بمیرد، به طور کامل بمیرد، و نکته این بود که خیلی زود.‬

                                                                                                      ‫«خب اون پاپی رو کجا برده؟»‬

                                                                          ‫جیمز از بین دندان هایش گفت: «نمی دونم. ایده ای ندارم.»‬

        ‫فیل یک لحظه به او نگریست، بعد گفت: «باشه. باشه.» او نمی دانست که چه اتفاقی دارد می افتد، اما می توانست یک چیز را بفهمد.‬
   ‫جیمز آن قدر خشمگین و مصمم به انتقام بود که نتواند منطقی فکر کند. ممکن بود او منطقی به نظر برسد، اما راندن با سرعت پنجاه و پنج‬
                                                     ‫مایل در ساعت در یک منطق مسکونی بدون داشتن مقصدی برای رفتن احمقانه بود.‬




                                                              ‫710‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                    ‫عجیب بود که فیل حس می کرد نسبتا آرام است.‬

   ‫فیلیپ گفت: «باشه، ببین، بذار هر بار یه قدم برداریم. سرعتت رو کم کن، باشه؟ ممکنه ما دقیقا در مسیر غلط بریم.» با این جرف، جیمز به‬
                                                                                          ‫کندی فشارش بر روی پدال گاز را کم کرد.‬

                                                          ‫«خوبه، حاال در مورد اش بهم بگو. چرا اون پاپی رو برده؟ آیا اون رو دزدیده؟»‬

     ‫« نه. اون در این مورد با پاپی حرف زده. اون پاپی رو قانع کرده که اگه نزدیک من باشه برای من خطرناکه. مطمئنم این چیزیه که باعث‬
   ‫شده پاپی با اون بره.» جیمز در حالیکه یک دستش روی فرمان بود دست دیگرش را در جیبش فرو برد و یک تکه کاغذ تا شده را به فیلیپ‬
                                                                                                                                ‫داد.‬

   ‫کاغذ از یک کتاب کنده شده بود. فیلیپ یادداشت را خواند و آب دهانش را قورت داد. او به جیمز که مستقیم به جلو و به جاده نگاه می کرد‬
                                                                                                                        ‫نگریست.‬

                                    ‫فیل، شرمنده از فضولی در قلمرو خصوصی، تکان خورد. چشمانش می سوخت. نیمه گمشده ات، پاپی؟‬

    ‫سرانجام فیلیپ گفت: «پاپی تو رو خیلی دوست داره. و من خوشحالم که با من خداحافظی کرد.» او یادداشت را به آرامی تا کرد و آن را به‬
                                                 ‫آرامی زیر دسته ترمز اضطراری گذاشت. جیمز آن را برداشت و دوباره در جیبش قرار داد.‬

                                 ‫«اش از احساسات پاپی سواستفاده کرد تا اون رو دور کنه. هیچ کس نمی تونه مثل اون این کار رو بکنه.»‬

                                                                                           ‫«اما اون چرا باید بخواد این کار رو بکنه؟»‬

     ‫«اول برای اینکه اون دخترها رو دوست داره. اون یه دون ژوان واقعیه.» جیمز نگاهی نیش دار به فیلیپ انداخت. «و بعد به این خاطر که‬
    ‫اون دوست داره با همه چیز بازی کنه. مثل یه گربه با موش. اون یه مدت پاپی رو گول می زنه، و بعد که ازش خسته شد، اون رو به یکی‬
                                                                                                                 ‫دیگه می ده.»‬

                                                                                                       ‫فیلیپ خشک شد. «به کی؟»‬

                                                      ‫« به ارشدها. اونا به دنبال کسی می گردن که پاپی رو غیرقانونی خون آشام کرده.»‬

                                                                                                                        ‫«و بعدش؟»‬

                                                                                                           ‫«بعد پاپی رو می کشن.»‬

                     ‫فیل به داشبورد چنگ زد. «یه دقیقه صبر کن. تو داری می گی که پسرعموی تو قراره پاپی رو ول کنه تا کشته بشه؟»‬

              ‫« این قانونه. هر خون آشام خوبی این کار رو می کنه. مادر من هم این کار رو می کنه، بدون یه ثانیه فکر.» صدای او تلخ بود.‬

                                                                                     ‫فیل با کند ذهنی گفت: «و اش یه خون آشامه.»‬

    ‫جیمز به او نگریست. او با خنده ای کوتاه گفت: «همه پسرعموهای من خون آشام هستن.» بعد حالتش تغییر کرد، و او پاهایش را از روی‬
                                                                                                                ‫گاز برداشت.‬

                                                                             ‫فیلیپ فریاد زد: «چی ... هی، اون یه عالمت توقف بود.»‬

                       ‫جیمز روی ترمز ها کوبید و وسط خیبان چرخید و مسیرش را عوض کرد. او در یک علفزار خصوصی حرکت می کرد.‬

                                                                 ‫فیل با صدایی محکم گفت: «اون چیه؟» او هنوز داشبورد را گرفته بود.‬




                                                             ‫810‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                  ‫جلد اول دنیای شبانه‬
       ‫جیمز تقریبا خواب آلود به نظر می رسید. «فهمیدم اونا کجا رفتن. اون به پاپی گفت جایی امن، جایی که مردم اهمیت ندن اون کیه، اما‬
                                                                                                      ‫خون آشام ها اهمیت می دن.»‬

                                                                                                       ‫«پس اونا پیش انسان هان؟»‬

       ‫«نه، اش از انسان ها متنفره. اون پاپی رو به جایی در دنیای شبانه می بره. و نزدیک ترین شهری که توسط دنیای شبانه کنترل می شه‬
                                                                                                                 ‫الس وگاسه.»‬

   ‫فیل احساس کرد آرواره اش می افتد. الس وگاس؟ توسط دنیای شبانه کنترل می شد؟ ناگهان او تحریک شد که بخندد. مطمئنا همینگونه‬
                                                                ‫بود. او گفت: «من همیشه فکر می کردم مافیا اونجا رو کنترل می کنه.»‬

                                                                                    ‫جیمز گفت: «همینطوره. فقط یه مافیای متفاوت.»‬

                                                                                               ‫«اما صبر کن. ال وگاس شهر بزرگیه.»‬

    ‫«در واقع اینطور نیست. اما این اهمیتی نداره. من می دونم اونا کجان. چون همه عموزاده های من خون آشام نیستن. بعضی از اونا ساحره‬
                                                                                                                       ‫هستن.»‬

                                                               ‫پیشانی فیلیپ چروک خورد. «آه، آره؟ و شما چطور با هم فامیل شدین؟»‬

   ‫« نه توسط من. توسط پدربزرگ و مادربزرگم، در چهارصد سال پیش. اونا با یه خانواده ساحره یه مراسم پیوند خونی برگزار کردن. ساحره ها‬
   ‫واقعا عموزاده های من نیستن، ما نسبتی نداریم. اونا عموزاده های دورگه هستن. خانواده پذیرفته شده. احتماال حتی به ذهنشون خطور نمی‬
                                                                       ‫کنه که ممکنه پاپی قانونی نباشه. و اونجا جاییه که اش می ره.»‬

         ‫اش به پاپی گفت: «اونا خویشاوندهای دورگه هستن.» آنها در مرسدس بنز طالیی راسموسن ها، که اش اصرار داشت خاله مدی می‬
      ‫خواست اون آن را بردارد می راندند. «اونا بهت مشکوک نمی شن. ساحره ها نشانه های یه خون آشام جدید بودن رو مثل خون آشام ها‬
                                                                                                                       ‫نمی دونن.»‬

   ‫پاپی به دوردست در افق می نگریست. اکنون عصر بود، و خورشید داشت غروب می کرد. اطراف آنها منظره ای عجیب و بیگانه بود، نه آن‬
      ‫قدر قهوه که پاپی انتظار داشت بیابان باشد. بیشتر خاکستری مایل به سبز، با بوته های سبز مایل به خاکستری. درختان جاشوا55 به طرز‬
                                                  ‫عجیبی زیبا بودند، اما نزدیک ترین چیز به بیابان شاخک هایی بود که او قبال دیده بود.‬

                                                                                          ‫تقریبا هر چیزی که رشد می کرد خاردار بود.‬

   ‫بیابان به طرز عجیبی با مکان تبعید تناسب داشت. پاپی حس می کرد که تنها زندگی قدیمیش را پشت سرش نگذاشته، بلکه هر چیزی که‬
                                                                                 ‫در مورد زمین آشنا یافته است را رها کرده.‬

                                                                                                  ‫اش دلجویانه گفت: «من نگرانتم.»‬

                                                                                                                 ‫پاپی حتی پلک نزد.‬




  ‫‪55_ Joshua‬‬




                                                              ‫910‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                     ‫جلد اول دنیای شبانه‬
           ‫فیلیپ ابتدا نوادا65 را به صورت خطی از نور در تاریکی مقابلش دید. وقتی آنها نزدیک تر شدند، چراغ ها به نشانه هایی با پیام نئونی‬
                                                                                                   ‫درخشان و چشمک زن کاهش یافتند.‬

                                                                           ‫یک نفر با شهرت به دون ژوان بودن پاپی را به آنجا آورده بود؟‬

               ‫وقتی انها چراغ ها را پشت سر گذاشتند و وارد بیابان تاریک شدند او به جیمز گفت: «تندتر برو. عجله کن. می تونی نود تا بری.»‬

      ‫اش گفت: «ما اینجاییم. الس وگاس.» انگار که پاپی را به شهر معرفی می کند. اما پاپی شهر را نمی دید، تنها یک نور در ابرهای باالی‬
    ‫سرش، مانند ماه. بعد وقتی که بزرگراه خم شد، او دید که آن نور، ماه نبود، بلکه بازتاب نورهای شهر بود. الس وگاس یک حوضچه نور در‬
                                                                                                             ‫حوزه صاف بین کوه ها بود.‬

   ‫چیزی پاپی را تحریک می کرد. او همیشه می خواست دنیا را ببیند. جاهای دور. سرزمین های بیگانه. و این بی نظیر بود، اگر جیمز با او می‬
                                                                                                                              ‫بود.‬

        ‫اما از نزدیک، شهر آن قدر درخشان که از دور به نظر می رسید نبود. اش از بزرگراه خارج شد، و پاپی به دنیایی از رنگ و نور و حرکت‬
                                                                                                                             ‫پرتاب شد.‬

                                                                       ‫اش گفت: «همه عموزاده های من اینجان. جایی مثل اینجا نیست.»‬

         ‫پاپی گفت: «شرط می بندم همینطوره.» در یک طرف او هتلی بزرگ و سیاه و هرمی شکل با ابوالهولی بزرگ در جلویش قرار داشت.‬
                                     ‫چشمان مجسمه می درخشید. در طرف دیگرش هتلی با عالمت "هر اتاق هجده دالر" قرار داشت.‬

                                               ‫پاپی با دردی شدید و ناگهانی از سوطن فرسیب خوردن گفت: «پس دنیای شبانه اینجاست.»‬

     ‫اش گفت: « نه، اینجا برای توریست هاست. من بهت دنیای شبانه واقعی رو نشون می دم. اول می خوام تو رو با عموزاده هام آشنا کنم.»‬

       ‫پاپی می خواست بگوید که نگران است که اش دنیای شبانه را به او نشان دهد. چیزی در مورد رفتار اش شروع به ناراحت کردن او می‬
                                                                                                                        ‫کرد.‬

                               ‫اما او تنها کسی بود که پاپی می شناخت، و او هیچ پولی نداشت، نه حتی هجده دالر برای آن مسافرخانه ارزان.‬

     ‫چیزی غلط بود. پاپی گرسنه بود، و حس می کرد نمی تواند نفس بکشد. اما او مانند شب قبل حیوانی گیج و بی فکر نبود. او نمی خواست‬
                                                                                                      ‫در خیابان به یک انسان حمله کند.‬

                               ‫اش گفت: «اینجاست.» آنجا خیابانی تاریک بود. اش به درون یک کوچه پیچید. «بذار ببینم اونا داخل هستن.»‬

   ‫در هر دو طرف آنها ساختمان هایی بزرگ با دیوارهایی خاکستری بودند. باالی سرشان ردیف های خطوط قدرت آسمان را تیره کرده بودند.‬
        ‫اش به یک در ضربه زد، دری که دستگیره ای در بیرون نداشت. نشانه ای روی دیوار نبود جز یک نقاشی دیوار. تصویر یک گل کوکب‬
                                                                                                                                  ‫سیاه.‬

     ‫پاپی به یک سطل آشغال نگریست و کوشید تنفسش را کنترل کند. داخل و بیرون. کوتاه و عمیق. خوب بود. ممکنه بود مانند هوا به نظر‬
                                                                                                        ‫نرسد، اما باز هم هوا بود.‬

                                                                                                     ‫در باز شد و اش به پاپی اشاره کرد.‬



  ‫‪56_ Nevada‬‬




                                                                 ‫100‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                      ‫جلد اول دنیای شبانه‬
  ‫اش گفت: «این پاپیه.» و وقتی پاپی به داخل می لغزید او یک بازویش را دور او گذاشت. آنجا مانند یک مغازه به نظر می رسید، مغازه ای با‬
                                                      ‫بوته ها و شمع ها و بلورها. و انبوهی از چیزهای عجیب دیگری که پاپی نمی شناخت.‬

   ‫«و اینا عموزاده های من هستن. این بلیس75 هست، و این تی85.» بلیس دختری زیبا با توده های موی تیره و پر از انحنا بود. تی قد موبور‬
                                                                                                                    ‫و قدبلند بود.‬

                                                                               ‫پاپی گفت: «سالم.» بلندترین چیزی که می توانست بگوید.‬

               ‫«اش، چه مشکلی برات پیش اومده؟ اون بیماره. تو باهاش چی کار کردی؟» تی با چشمان قهوه ای دلسوزانه به پاپی می نگریست.‬

   ‫اش گفت: «هیچ چیز.» او متعجب به نظر می رسید، انگار که برای اولین بار متوجه وضعیت پاپی شده است. پاپی حدس زد که او از کسانی‬
                                  ‫نباشد که نگران ناراحتی دیگران می شوند. «فکر می کنم اون گرسنه هست. باید بریم بیرون و تغذیه کنیم.»‬

      ‫تی گفت: « نه، شما این کار رو نمی کنین. نه اطراف اینجا. از این گذشته، اون نمی تونه این کار رو بکنه. عجله کن، پاپی، این بار من یه‬
                                                                                                                     ‫خون دهنده دارم.»‬

       ‫او بازوی پاپی را گرفت و او را از میان پرده ای مهره ای به اتاقی دیگر هدایت کرد. پاپی اجازه داد تی او را به دنبال خود بکشد. او دیگر‬
                                      ‫نمی توانست فکر کند و تمام آرواره باالییش درد می کرد. حتی واژه تغذیه دندان های او را تیز می کرد.‬

                                                                                                                ‫من نیاز دارم ... من باید ...‬

   ‫اما او نمی دانست چگونه. او تصویری از چهره خودش در آینه داشت، با چشمان نقره ای. او نمی خواست دوباره یک حیوان شود و روی تی‬
                                                                                 ‫بپرد و گلوی او را بدرد. او لرزان و ناتوان از حرکت ایستاد.‬




  ‫‪57_ Blaise‬‬



  ‫‪58_ Thea‬‬




                                                                  ‫000‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                                   ‫فصل پانزدهم‬
       ‫تی گفت: «عجله کن، مشکلی نیست.» به نظر می رسید او همسن پاپی باشد، اما هاله ای آرام و منطقی داشت که به او قدرت می داد.‬
            ‫«بشین. همینجا.» او پاپی را روی کاناپه ای کهنه نشاند و مچش را دراز کرد. پاپی یک لحظه به مچ او نگریست و بعد به یاد آورد.‬

                                                          ‫جیمز از دستش به او خون می داد. او اینگونه رفتار می کرد. دوستانه و متمدنانه.‬

       ‫پاپی می توانست رگ های آبی کمرنگ را زیر پوست او ببیند. و آن منظره بقایای تردیدش را سوزاند. غریزه پیروز شد و او بازوی تی را‬
                                                                           ‫گرفت. بعد از آن چیزی که می دانست این بود که می نوشید.‬

    ‫گرمای شور و مطبوع. زندگی. آزادی از درد. این حس به قدری خوب بود که پاپی تقریبا می خواست گریه کند. او به نحوی مبهم اندیشید‬
       ‫تعجبی نداره که خون آشام ها از انسان ها متنفرن. انسان ها نیاز ندارن برای این مایع حیرت آور شکار کنن، اونا پر از این مایع هستن.‬

        ‫اما بخشی دیگر از ذهن او اشاره کرد که تی انسان نیست. او ساحره بود. عجیب بود، زیرا خونش دقیقا مزه خون انسان را می داد. همه‬
                                                                                                      ‫حواس پاپی این را تایید می کرد.‬

                                              ‫پاپی اندیشید پس ساحره ها فقط انسان هستن، اما انسان هایی با قدرت های ماورایی. جالبه.‬

       ‫او یک بار تقال کرد تا خودش را کنترل کند، تا بداند کی متوقف شود. او این کار را کرد. او گذاشت دست تی برود و کمی شرمنده عقب‬
                                                  ‫نشست و لبان و دندان هایش را لیس زد. او نمی خواست به چشمان قهوه ای تی بنگرد.‬

                                                                                                                ‫پاپی گفت: «ممنونم.»‬

   ‫تی در جوا ب لبخند زد، انگار که پاپی را منحصر به فرد و ظریف، اما دلنشین یافته است. او بدگمان به نظر نیم رسید. «اشکالی نداره.» و مچ‬
                                                                                                      ‫خود را پیچ داد و کمی اخم کرد.‬

          ‫پاپی برای اولین بار می توانست به اطراف خود بنگرد. آنجا بیشتر مانند یک اتاق نشیمن بود تا بخشی از یک مغازه. کنار کاناپه یک‬
                            ‫تلویزیون و چندین صندلی بود. در انتهای دور دست یک میز با شمع ها و بخورهای در حال سوختن قرار داشت.‬

                                          ‫تی گفت: «اینجا اتاق اموزشه. مامان بزرگ طلسم ها رو اجرا می کنه و می ذاره شاگردها ببینن.»‬

                         ‫پاپی گفت: «و بخش دیگه یه مغازه هست.» حرفش محتاطانه بود زیرا نمی دانست تا چه اندازه اجازه دارد که بداند.‬

   ‫تی متعجب به نظر نمی رسید. «آره. می دونم فکر می کنی این اطراف به اندازه کافی ساحره نیست تا کار ما رو سر پا نگه دارن، اما ساحره‬
                                               ‫ها از سراسر کشور می یان. مامان بزرگ معروفه. و دانش آموزهای اون یه عالمه می خرن.»‬

      ‫پ اپی سر تکان داد، او تحت تاثیر قرار گرفته می رسید. او جرات نداشت سواالت بیشتری بپرسد، اما قلب سردش کمی گرم شده بود. تمام‬
     ‫جامعه شب خشن و شیطانی نبودند. او احساس می کرد که اگر فرصت پیدا کند می تواند با این دختر دوست شود. شاید بعد از این همه او‬
                                                                                ‫توانسته بود برای خودش جایی در دنیای شبانه باز کند.‬

                                                                                          ‫پاپی به نرمی نجوا کرد: «خب، بازم ممنون.»‬




                                                               ‫100‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                ‫«فراموشش کن. اما دیگه اجازه نده اش باهات اینطور رفتار کنه. اون خیلی بی مسئولیته.»‬

   ‫اش گفت: «تو ناراحتم کردی تی. واقعا این کار رو کردی.» او در درگاه ایستاده بود، و پرده مهره ای را با یک دستش کنار زده بود. «اما بیا‬
                                 ‫در موردش فکر کنیم، من فکر می کنم با خود من یه کم بدرفتاری شده.» او ابروهایش را موذیانه باال برد.‬

                                                                             ‫تی با لحنی شیرین گفت: «برو تو دریاچه مید95 بپر، اش.»‬

                        ‫اش معصوم و مشتاق به نظر می رسید. او گفت: «فقط یه کم. یه جرعه. یه ذره. گلوی تو اونقدر زیبا و سفیده که ...»‬

   ‫بلیس گفت: «کی این کار رو بکنه؟» و راهش را از نیمه دیگر پرده مهره ای باز کرد. پاپی حس می کرد که او تنها برای این حرف می زند‬
  ‫که توجه را روی خودش متمرکز کند. او در وسط اتاق ایستاد و موهای بلند و سیاهش را با حالتی که یک دختر برای جلب توجه استفاده می‬
                                                                                                                       ‫کند تکان داد.‬

   ‫اش گفت: «هر دوی شما این کار رو می کنین.» بعد به نظر رسید که او پاپی را به یاد آورده است. «و این رویا بین کوچک کامال سفیده.»‬

                     ‫بلیس که لبخند می زد اکنون ناراحت به نظر می رسید. او با بی عالقگی و چیزی دیگر مدتی طوالنی به پاپی نگریست.‬

                                                                                                                            ‫بدگمانی.‬

                                      ‫پاپی می توانست آن را حس کند. افکار بلیس درخشان و تیز و بدخواهانه بودند، مانند شیشه شکسته.‬

                                 ‫بعد ناگهان بلیس دوباره لبخند زد. او به اش نگریست و گفت: «فکر می کنم که برای جشن اومده باشی.»‬

                                                                                                                  ‫«نه. کدوم جشن؟»‬

    ‫بلیس طوری آه کشید که پیراهن کوتاهش به نمایش درآید. «جشن انقالب. ثیری06 یه جشن بزرگ برپا می کنه. همه اونجا خواهند بود.»‬

                                   ‫اش اغوا شده به نظر می رسید. چشمان او در نور محو اتاق آموزش درخشیدند. بعد او سرش را تکان داد.‬

                                                                              ‫«نه، نمی تونم. متاسفم. باید شهر رو به پاپی نشون بدم.»‬

       ‫«خب تو می تونی این کار رو بکنی و بازم بعدا با ما به جشن بیای. جشن تا بعد از نیمه شب برگزار نمی شه.» بلیس با اصرار عجیبی به‬
                                                      ‫اش نگریست. اش لبش را گاز گرفت، سپس لبخند زنان دوباره سرش را تکان داد.‬

                                                                             ‫او گفت: «خب، شاید. می بینم اوضاع چطور پیش می ره.»‬

    ‫پاپی می دانست که او بیشتر از آن حرف می زند. به نظر می رسید پیامی ذهنی بین او و بلیس مبادله شده باشد. اما این کار به صورت تله‬
                                                                                          ‫پاتی نبود، و پاپی نمی توانست پیام را بگیرد.‬

                           ‫تی گفت: «خب، اوقات خوشی داشته باشین.» و به پاپی در حالیکه اش او را هدایت می کرد لبخندی تحویل داد.‬

           ‫اش چشمانش را به سمت جلو باریک کرد. او گفت: «اگه عجله کنیم می تونیم فوران آتش فشان رو تماشا کنیم.» پاپی به او نگاهی‬
                                                                                                                             ‫انداخت.‬

                                                                                                      ‫او پرسید: «جشن انقالب چیه؟»‬


  ‫‪59_ Mead‬‬



  ‫‪60_ Thierry‬‬




                                                              ‫300‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                            ‫«انقالب تابستونی. طوالنی ترین روز سال. روز تعطیل جامعه شب هست.»‬

                                                                                                                            ‫«چرا؟»‬

      ‫«همیشه این طور بوده. می دونی که این خیلی جادویی هست. من تو رو به جشن می برم، اما این خیلی خطرناکه. ثیری یه خون آشام‬
                                                                                                        ‫ارشده. آتشفشان اونجاست.»‬

      ‫آنجا یک آتش فشان بود. در جلوی هتل. در دوطرفش آبشارها فرو می ریختند، و از مخروطش نور قرمز می درخشید. اش کنار خیابان‬
                                                                                                               ‫پارک کرد.‬

                                                           ‫او گفت: «می بینی، ما اونجا منظره خوبی داریم. همه راحتی های یه خونه.»‬

    ‫صدای بلندی از آتشفشان آمد. در حالیکه پاپی با ناباوری تما شا می کرد، ستونی از آتش از باالی آن شلیک شد. آتش واقعی. بعد آبشارها‬
                               ‫آتش را گرفتند. شعله های سرخ و طالیی در اطراف صخره سیاه پخش شدند تا اینکه تمام آب مشتعل شد.‬

                                                               ‫اش از فاصله ای بسیار نزدیک به گوش پاپی گفت: «زیباست، مگه نه؟»‬

                                                                                                                     ‫«خب، این ...»‬

                                                                           ‫اش پرسید: «هیجان انگیز؟ تحریک کننده؟ تکون دهنده؟»‬

                                                                                                                 ‫پاپی چیزی نگفت.‬

   ‫اش نجوا کرد: « می دونی، اگه به ونجا برسی می تونی خیلی بهتر ببینی. من از شلوغی ناراحت نمی شم.» بازوی او پاپی را به آرامی اما به‬
                                                     ‫طرزی اجتناب ناپذیر نزدیک برمی انگیخت. نفس او موی پاپی را متالطم می کرد.‬

                                                                                               ‫پاپی یک آرنجش را به شکم او کوبید.‬

                                                                                 ‫اش با درد خالص جیغ زد: «آی.» پاپی اندیشید خوبه.‬

                     ‫اش بازویش را انداخته بود و اکنون با چشمان محزون قهوه ای به پاپی می نگریست. «برای چی این کار رو کردی؟»‬

      ‫پاپی هوشمندانه جواب داد: «چون حس کردم دوست دارم.» او با خون جدید می سوخت و آماده مبارزه بود. «ببین، اش، نمی دونم کی‬
                                 ‫بهت این ایده رو داده که من باهات اینجا قرار گذاشتم. اما من حاال بهت می گم که این کار رو نکردم.»‬

        ‫اش سرش را کج کرد و لبخند دردناکی زد. «تو فقط من رو به قدر کافی خوب نمی شناسی. وقتی ما همدیگه رو خوب شناختیم ...»‬

   ‫« نه. هرگز. اگه من نمی تونم جیمز رو داشته باشم، به پسرای دیگه عالقه ای ندارم.» پاپی از حرف زدن دست کشید و صدایش را محکم‬
                                                         ‫کرد. او سرانجام گفت: «هیچ کس نیست که من بخوامش. هیچ کس.»‬

                                                                                                        ‫«خب، حاال نه، اما شاید ...»‬

                             ‫«هرگز.» پاپی نمی دانست چگونه توضیح دهد. بعد او یک ایده پیدا کرد. «قانون نیمه گمشده رو می دونی؟»‬

                                               ‫اش دهانش را باز کرد و بعد آن را بست. دوباره آن را باز کرد. «آه، نه. اون مزخرفات نه.»‬

                                                    ‫«آره. جیمز نیمه گمشده منه. اگه احمقانه به نظر می رسه متاسفم، اما حقیقت داره.»‬

                                                   ‫اش دستش را روی پیشانیش گذاشت. بعد شروع به خندیدن کرد. «تو جدی هستی.»‬




                                                             ‫400‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                                                              ‫«آره.»‬

                                                                                                               ‫«و این حرف آخرته.»‬

                                                                                                                              ‫«آره.»‬

      ‫اش دوباره خندید، آه کشید، و نگاهش را به باال انداخت. «باشه. باشه. من باید می دونستم.» او با حالتی که تمسخر به نظر می رسید با‬
                                                                                                                  ‫دهان بسته خندید.‬

     ‫پاپی آس وده شده بود. او می ترسید که اش بداخالق و عصبانی یا شرور شود. با وجود افسون اش، پاپی همیشه می توانست حس کند که‬
                                                                       ‫چیزی سرد زیر پوست اش جاری است، مانند رودی از یخ.‬

          ‫اما اکنون اش کامال خوش اخالق به نظر می رسید. او گفت: «باشه. پس اگه افسانه تو فهرست انتخاب نیست، بیا به جشن بریم.»‬

                                                                                               ‫«فکر می کردم گفتی خیلی خطرناکه.»‬

                                                             ‫اش دستش را تکان داد. «یه دروغ کوچک بود. تا با تو تنها باشم. متاسفم.»‬

                                              ‫پاپی مکث کرد. او اهمیتی به جشن نمی داد. اما این را هم می خواست که با اش تنها باشد.‬

                                                                                  ‫«شاید تنها باید من رو به خونه عموزاده هات ببری.»‬

      ‫اش گفت: « اونا اونجا نیستن. مطمئنم که االن به جشن رفتن. آه، عجله کن، جشن جالبه. بهم یه فرصت بده که اوضاع رو برات درست‬
                                                                                                                       ‫کنم.»‬

        ‫حلقه های کوچکی از اضطراب درون پاپی می جوشید. اما اش خیلی پشیمان و متقاعد کننده به نظر می آمد. و او چه انتخاب دیگری‬
                                                                                                                    ‫داشت؟‬

                                                                                           ‫سرانجام پاپی گفت: «باشه. فقط یه مدت.»‬

                                                                       ‫اش لبخندی تحویل او داد. او گفت: «فقط یه مدت خیلی کوتاه.»‬

                                                                                         ‫جیمز گفت: «پس اونا می تونن هر جا باشن.»‬

       ‫تی آه کشید. «متاسفم. می دونستم که هر کاری از اش بر می یاد. اما دزدیدن دوست دخترت ...» او دستانش را باال برد. «اون چندان‬
                         ‫عالقه مند به اش به نظر نمی رسید. اگه اش نقشه می کشه که کاری با اون بکنه، باید کارش با غافلگیری باشه.»‬

        ‫جیمز اندیشید آره. پاپی تا زمانی برای اش مفید بود که اش فکر می کرد می تواند با او بازی کند. وقتی او می فهمید که نمی تواند ...‬

                ‫جیمز نمی خواست در مورد اتفاقی که بعد از آن می افتاد بیاندیشد. او حدس می زد یک مالقات کوتاه با نزدیک ترین ارشد.‬

                                                                        ‫قلب جیمز به تپش درآمد، و در گوش هایش صدای زنگ پیچید.‬

                                                                                                    ‫جیمز پرسید: «بلیس با اونا رفت؟»‬

   ‫« نه، اون به جشن انقالب رفت. اون سعی کرد که اش رو ببره، اما اون گفت که می خواد شهر رو به پاپی نشون بده.» تی مکث کرد و یک‬
                                          ‫انگشتش را باال آورد. «صبر کن. تو باید جشن رو چک کنی. اش گفت که شاید بعدا بره اونجا.»‬

               ‫جیمز یک لحظه صرف کرد تا خودش را مجبور به نفس کشیدن کند. بعد به آرامی گفت: «و کی این جشن رو برپا می کنه؟»‬




                                                               ‫500‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                    ‫«ثیری دسکوئدرس16. اون همیشه جشن های بزرگی برپا می کنه.»‬

                                                                                                                  ‫«و اون یه ارشده.»‬

                                                                                                                            ‫«چی؟»‬

                                                              ‫«هیچی. مهم نیست.» جیمز از مغازه بیرون رفت. «برای کمکت ممنونم.»‬

                        ‫«جیمز.» تی ناامیدانه به او نگریست. «می خوای بیای داخل و استراحت کنی؟ حالت خیلی خوب به نظر نمی رسه.»‬

                                                                                                            ‫جیمز گفت: «من خوبم.»‬

                                                                                        ‫او در اتومبیل گفت: «حاال می تونی بیای باال.»‬

                                     ‫فیلیپ از کف صندلی عقب که در آن پنهان شده بود بیرون آمد. «چی شد؟ رفتنت خیلی طول کشید.»‬

                                                                                                     ‫«فکر کنم بدونم پاپی کجاست.»‬

                                                                                                               ‫«فقط فکر می کنی؟»‬

                                        ‫«خفه شو فیل.» او برای مبادله توهین نیرویی نداشت. او به طور کامل روی پاپی متمرکز شده بود.‬

                                                                                                          ‫«باشه، حاال اون کجاست؟»‬

   ‫جیمز به طور خالصه گفت: «اون حاال توی جشنه، و شاید یه کم بعد بره. یه جشن خیلی بزرگ، پر از خون آشام ها. و حداقل یه خون آشام‬
                                                                                           ‫ارشد. جایی بی نظیر برای افشا کردن اون.»‬

                                                             ‫فیل آب دهانش را قورت داد. «و فکر می کنی اش می خواد چی کار کنه؟»‬

                                                                                        ‫«من می دونم که اش می خواد چی کار کنه.»‬

                                                                                                 ‫«پس ما باید جلوی اون رو بگیریم.»‬

                                                                                                          ‫«ممکنه خیلی دیر برسیم.»‬

    ‫جشن عجیب بود. پاپی از اینکه بیشتر حاضران چقدر کم سن هستند متعجب بود. به طور پراکنده چند بزرگسال وجود داشتند، اما نوجوانان‬
  ‫بسیار بیشتر بودند. اش مهربانانه توضیح داد: «خون آشام شده ها.» پاپی چیزی که جیمز گفته بود را به یاد آورد، خون آشام شده ها تا ابد در‬
      ‫همان سن مرگشان باقی می ماندند، اما المیا می توانستند هر زمان که بخواهند از افزایش سن دست بکشند. پاپی تصور می کرد منظور‬
   ‫جیمز این بود که او می توانست هر قدر که بخواهد بزرگ شود، در حالیکه او برای ابد در شانزده سالگی باقی می ماند. نه اینکه این اهمیتی‬
     ‫داشته باشد. اگر او و جیمز با هم می بودند، هر دوی آنها می توانستند جوان باشند، اما اگر دور از هم بودند شاید او می خواست که بزرگ‬
                                                                                                                               ‫شود.‬

     ‫اما دیدن اینکه فردی که حدود نوزده ساله به نظر می رسید با یک بچه کوچک که چهار ساله به نظر می رسید صمیمی شده عجیب بود.‬
    ‫بچه جذاب بود، با موهای درخشان سیاه و چشمان منحنی. اما حالتی در چهره او وجود داشت که یک بار معصومیت و یک بار قساوت بود.‬




  ‫‪61_ Descouedres‬‬




                                                               ‫600‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
       ‫اش گفت: «حاال بذار سرسی26 رو ببینیم. یه ساحره مشهور. و اون سخمت36 هست، یه ریخت گردان. تو نمی خوای عاشقش بشی. او و‬
   ‫پاپی در اتاق انتظاری کوچک ایستاده بودند و به طبقه پایین و اتاق اصلی خانه می نگریستند. آنجا خصوصی ترین محل اقامتی بود که پاپی‬
                                                                                                                             ‫دیده بود.‬

    ‫پاپی گفت: «باشه.» و به سمتی که اش اشاره کرده بود نگریست. او دو دختر زیبا و دوست داشتنی را دید، اما ایده ای نداشت که کدامشان‬
                                                                                                                      ‫ساحره بود.‬

                                                                              ‫«و اون ثیری هست، میزبان ما. اون یه خون آشام ارشده.»‬

    ‫یک خون آشام ارشد؟ کسی که اش به او اشاره کرده بود بزرگ تر از نوزده سال به نظر نمی رسید. او مانند همه خون اشام ها زیبا بود، قد‬
                                                                              ‫بلند و موبور و اندوهگین. در کل افسرده به نظر می رسید.‬

                                                                                                                   ‫«اون چند سالشه؟»‬

                   ‫« فراموش شده. یکی از اجداد مونث ما خیلی وقت پیش اون رو نیش زد. وقتی که انسان ها تو غارها زندگی می کردن.»‬

                                                                               ‫پاپی اندیشید که او شوخی می کند. اما شاید اینگونه نبود.‬

                                                                                                     ‫«ارشدها دقیقا چی کار می کنن؟»‬

   ‫«اونا فقط قانون می ذارن. و مواظبن که بقیه رعایتشون کنن.» لبخندی عجیب روی لب های اش بود. او چرخید تا مستقیم به پاپی بنگرد.‬

                                                                                                               ‫با چشمان سیاه یک مار.‬

                                                                                                          ‫بعد از آن بود که پاپی فهمید.‬

   ‫او سریع عقب رفت، اما اش همانقدر سریع به دنبال او آمد. پاپی دری را در سمت دیگر اتاق انتظار دید و به سمت آن رفت. از آن رد شد. او‬
                                                                                                         ‫خودش را در یک ایوان یافت.‬

                            ‫پاپی با چشمانش فاصله تا زمین را اندازه گرفت. اما قبل از اینکه بتواند حرکتی بکند، اش بازوی او را گرفته بود.‬

                                                              ‫ذهن او ناامیدانه توصیه کرد هنوز نجنگ. اون قویه. منتظر یه فرصت باش.‬

                                               ‫پاپی خودش را کمی آزاد کرد و به چشمان تاریک اش نگریست. «تو من رو آوردی اینجا.»‬

                                                                                                                               ‫«آره.»‬

                                                                                                      ‫«تا من رو تحویل ارشدها بدی.»‬

                                                                                                                        ‫اش لبخند زد.‬

                                                                                                                           ‫«اما چرا؟»‬

                                                        ‫اش سرش را عقب برد و خندید. خنده ای زیبا و دلپذیر بود، و حال پاپی را بد کرد.‬



  ‫‪62_ Circe‬‬



  ‫‪63_ Sekhmet‬‬




                                                               ‫700‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                ‫اش گفت: «تو یه انسانی. یا باید باشی. جیمز هرگز نباید کاری که کرد رو انجام می داد.»‬

     ‫قلب پاپی می تپید، اما ذهن او به طرز عجیبی آرام بود. شاید او تمام مدت می دانست که اش می خواهد چه کار کند. حتی شاید این کار‬
     ‫درستی بود. اگر او نمی توانست با جیمز یا خانواده اش باشد، گزینه دیگر اهمیتی داشت؟ اگر تمام جامعه شبانه مانند اش و بلیس بودند او‬
                                                                                                   ‫می خواست که در آن زندگی کند؟‬

                              ‫پاپی گفت: «پس تو به جیمز هم اهمیت نمی دی. تو می خوای اون رو در خطر بندازی تا از من خاص شی.»‬

                                                            ‫اش اندیشید و بعد پوزخند زد. او گفت: «جیمز می تونه نگران خودش باشه.»‬

                        ‫این مسئله از فلسفه اش به طور کامل واضح بود. همه باید نگران خو می بودند، و کسی به دیگری کمک نمی کرد.‬

                                          ‫پاپی گفت: «و بلیس هم می دونست. اون می دونست که تو قراره چی کار کنی و اهمیت نداد.»‬

   ‫اش دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، و پاپی شانسش را دید. او محکم لگد زد. و در همان زمان پیچاند. او کوشید تا از نرده ایوان رد شود.‬

    ‫جیمز حتی قبل از اینکه اتومبیل متوقف شود به فیلیپ گفت: «همینجا بمون.» آنها جلوی یک عمارت بزرگ سفید که توسط درختان خرما‬
   ‫احاطه شده بود بودند. جیمز در اتومبیل را گشود، اما کمی وقت صرف کرد تا بگوید: «همینجا بمون. مهم نیست چی بشه، وارد خونه نشو. و‬
                                                                                                  ‫اگه کسی جز من نزدیک شد، برو.»‬

                                                                                                                             ‫«اما ...»‬

                                                     ‫«فقط این کار رو بکن، فیل. مگر اینکه بخوای امشب در مورد مرگ فوری بفهمی.»‬

                             ‫جیمز به طرف عمارت رفت. او مصمم تر از آن بود که متوجه صدای باز شدن در اتومبیل در پشت سرش شود.‬

        ‫اش نفس نفس زنان گفت: «و تو دختر زیبایی به نظر می رسیدی.» او هر دو دست پاپی را از پشت کمرش گرفته بود و می کوشید از‬
                                                                                                            ‫تیررس پاهایش دور بماند.‬

                           ‫اش خیلی قوی بود. کاری نبود که پاپی بتواند انجام دهد. اش او را اینچ به اینچ به عقب و اتاق انتظار می کشید.‬

                                                          ‫پاپی در ذهنش به خود گفت تو باید تسلیم بشی. بی فایده هست. کارت تمومه.‬

   ‫او می توانست همه چیز را تصور کند. او به جلوی جامعه شب کشیده می شده و افشا می شد. او می توانست چشمان بی رحم آنها را تصور‬
      ‫کند. آن فرد اندوهگین به سمت او می آمد و چهره اش تغییر می کرد و دیگر افسرده به نظر نمی رسید. او خشمگین به نظر می رسید.‬
                                              ‫دندان هایش رشد می کردند. چشمانش نقره ای می شدند. بعد او می غرید و حمله می کرد.‬

                                                                                                         ‫و این پایان کار پاپی می بود.‬

     ‫شاید آنها اینطور عمل نمی کردند، شاید در دنیای شبانه گناهکاران به شکلی دیگر مجازات می شدند. اما هر چه که بود لذت بخش نبود.‬

    ‫پاپی اندیشید من این کار رو برات راحت نمی کنم. او این را مستقیم خطاب به اش اندیشید، و تمام خشم و اندوهش را به سمت او پرتاب‬
                                                                 ‫کرد. از روی غریزه. مانند کودکی که با بداخالقی فریاد می کشد.‬

                                                                            ‫به جز اینکه این کار تاثیری داشت که فریاد معموال نداشت.‬

                                                                                  ‫اش به خود پیچید. او تقریبا بازوهای پاپی را رها کرد.‬

                                                                   ‫این تنها ضعفی زودگذر بود، اما کافی بود که چشمان پاپی گشاد شود.‬




                                                              ‫800‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                             ‫من بهش آسیب زدم. من بهش آسیب زدم.‬

    ‫پاپی در همان لحظه از تقالی ذهنی دست کشید. او تمام تمرکز و تمام خشمش را به صورت انفجاری ذهنی جمع کرد. یک بمب ذهنی.‬

                                                                                                         ‫بذار من برم، خون آشام فاسد.‬

                                       ‫اش تلوتلو خورد. پاپی دوباره این کار را کرد، این بار افکارش را به صورت تندبادی پرقدرت در آورد.‬

                                                                                                               ‫بذار برمممممممممممم.‬

                                  ‫اش او را رها کرد. بعد هنگامی که پاپی از توفان بیرون می دوید، او کوشید جلو برود تا دوباره به او برسد.‬

                                    ‫صدایی به سردی فوالد گفت: «من اینطور فکر نمی کنم.» پاپی به اتاق انتظار نگریست و جیمز را دید.‬

                                   ‫قلب پاپی به شدت تکان خورد. و بعد او بدون قصد و بدون اینکه از حرکت آگاه باشد در بازوهای او بود.‬

                                                                                                          ‫آه، جیمز، چطور پیدام کردی؟‬

                                                                               ‫تمام چیزی که جیمز به آن اندیشید این بود. حالت خوبه؟‬

   ‫سرانجام پاپی با صدای بلند گفت: «آره.» بودن دوباره با جیمز و نگاه داشته شدن توسط او به طرز وصف ناپذیری خوب بود. این مثل بیدار‬
                                       ‫شدن از کابوس و دیدن اینکه مادرش لبخند می زند بود. او صورتش را در گردن جیمز مدفون کرد.‬

                                                                                                           ‫«مطمئنی که حالت خوبه؟»‬

                                                                                                                           ‫«آره. آره.»‬

                                                                  ‫«خوبه. پس یه لحظه بیرون بمون تا من اش رو بکشم و بعد می ریم.»‬

            ‫جیمز کامال جدی بود. پاپی می توانست این را در افکار او، در هر عضله و رگ پی او، حس کند. جیمز می خواست اش را بکشد.‬

                                                                                             ‫پاپی سرش را با صدای خنده اش باال آورد.‬

                                                                                   ‫اش گفت: «خب، به هر حال باید مبارزه خوبی باشه.»‬

  ‫پاپی اندیشید نه. اش خطرناک به نظر می رسید. و جیمز حتی اگر می توانست او را شکست دهد آسیب می دید. حتی اگر او و جیمز با هم با‬
                                                                                          ‫اش مبارزه می کردند، بازهم آسیب می دیدند.‬

     ‫پاپی به جیمز گفت: «بیا فقط از اینجا بریم.» او در ذهنش افزود فکر می کنم اون می خواد من رو این اطراف نگه داره تا اینکه یه نفر از‬
                                                                                                                    ‫جشن بیاد اینجا.‬

                                                                     ‫اش گفت: «نه، نه. بذار این مسئله رو مثل خون آشام ها حل کنیم.»‬

             ‫صدایی نفس نفس زنان و آشنا گفت: «نه.» سر پاپی چرخید. او فیلیپ بود، خاک آلود اما پیروزمندانه، از نرده ایوان باال رفته بود.‬

                                                                                                 ‫جیمز به او گفت: «حرفم رو شنیدی؟»‬

                                           ‫اش گفت: «خب، خب. یه انسان تو خونه یه خون آشام ارشد. باید در این مورد چی کار کنیم؟»‬

   ‫فیل گفت: «ببین رفیق، من نمی دونم تو کی هستی و چه قصدی داری، اما اون خواهرمه که تو دزدیدیش و من قصد دارم اول کله تو رو‬
                                                                                                                 ‫بترکونم.»‬




                                                               ‫900‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
   ‫وقتی پاپی، جیمز و اش به او نگریستند وقفه ای پیش آمد. وقفه کش دار شد. پاپی از یک انگیزه ناگهانی و بی مورد برای خندیدن آگاه بود.‬
                                                                              ‫بعد او متوجه شد جیمز ناامیدانه می کشود تا لبخند نزند.‬

                                                                                                ‫اش به فیل و بعد به جیمز نگریست.‬

                                                                               ‫او گفت: «این انسان در مورد خون آشام ها می دونه؟»‬

                                                                                                        ‫جیمز به آرامی گفت: «آره.»‬

                                                                                              ‫«و اون می خواد سر من رو بترکونه؟»‬

                                                  ‫فیل گفت: «آره.» و بند انگشتانش را به صدا در آورد. «در این مورد چی تعجب آوره؟»‬

   ‫وقفه د یگری پیش آمد. پاپی می توانست لرزه اندک جیمز را حس کند. خنده ای خفه شده. سرانجام جیمز با هوشیاری قابل تحسینی گفت:‬
                                                                             ‫«فیل واقعا احساسات قدرتمندی در مورد خواهرش داره.»‬

                                       ‫اش یک بار دیگر به فیل نگریست، و بعد به جیمز، و بعد به پاپی. او گفت: «خب، شما سه نفرین.»‬

                                                                                                      ‫جیمز گفت: «آره، سه نفریم.»‬

    ‫«من فکر می کنم نمی تونم کاری بکنم. باشه، تسلیم می شم.» او دستانش را باال برد و بعد پایین انداخت. «برو. من باهات نمی جنگم.»‬

                                                                ‫جیمز گفت: «و به کسی در مورد ما نمی گی.» این یک درخواست نبود.‬

     ‫اش گفت: «به هر حال قرار نیست این کار رو بکنم.» او در حالت معصوم و بی ریایش بود. «می دونم که شما فکر می کنین من پاپی رو‬
       ‫اینجا آوردم تا اون رو افشا کنم، اما من واقعا نمی خواستم این کار رو بکنم. فقط می خواستم سرگرم بشم. همه چیز فقط شوخی بود.»‬

                                                                                                            ‫فیل گفت: «آره، حتما.»‬

                                                                               ‫جیمز گفت: «به خودت حتی زحمت دروغ رو هم نده.»‬

    ‫اما به طرزی عجیب، پاپی به اندازه آنها مطمئن نبود. او به چشمان اش نگریست، چشمان درشت بنفش او، و شک را دررون خودش حس‬
                                                                                                                 ‫کرد.‬

     ‫خواندن ذهن اش سخت بود، همانگونه که همیشه اینطور بود. شاید برای اینکه او در همان لحظه ای که حرف می زد تصمیم می گرفت‬
       ‫چه بگوید. یا شاید بر ای اینکه او هرگز تصمیم نمی گرفت چه بگوید. مهم نبود کدام، اش ناراحت کننده ترین و ناامیدترین و غیرممکن‬
                                                                                              ‫ترین فردی بود که پاپی دیده بود.‬

    ‫جیمز گفت: « باشه، ما االن می ریم. ما مستقیم از میان این اتاق کوچک و پایین تاالر می ریم، و قرار نیست جلوی چیزی رو بگیریم. مگه‬
                                                                       ‫اینکه تو ترجیح بدی از راهی که اومدی پایین بری و برگردی.»‬

                                        ‫فیلیپ سرش را تکان داد و جیمز دوباره پاپی را در بازوهایش گرفت، مکث کرد و به اش نگریست.‬

     ‫جیمز گفت: « خودت می دونی که هرگز به کس دیگه ای اهمیت ندادی. اما یه روز این کار رو می کنی، و این بهت آسیب می زنه. بهت‬
                                                                                                       ‫آسیب زیادی می زنه.»‬

     ‫اش نگاهش را به سمت جیمز برگرداند، پاپی نمی توانست چیزی را در چشمان دائم در تغییر رنگ او بخواند. اما اش در حالیکه جیمز می‬
         ‫چرخید گفت: «فکر می کنم تو پیشگوی خیلی کثیفی هستی. اما دوست دخترت خوبه. ممکنه گاهی بخوای در مورد رویاهاش ازش‬
                                                                                                                      ‫بپرسی.»‬




                                                             ‫110‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                               ‫جیمز متوقف شد. او اخم کرد. «چی؟»‬

     ‫«و تو، رویابین کوچک، ممکنه بخوای درخت خونوادگیت رو بررسی کنی. تو فریاد خیلی بلندی داری.» او نگاهی مجذوب کننده به پاپی‬
                                                                                                          ‫انداخت. «حاال خداحافظ.»‬

      ‫جیمز برای یک دقیقه دیگر یا بیشتر ایستاد، و به پسرعمویش نگریست. اش به آرامی به عقب نگاه کرد. وقتی آن دو بی حرکت ایستاده‬
                                                                                    ‫بودند پاپی ضربان های قلبش را می شمرد.‬

                                        ‫بعد جیمز خودش را کمی تکان داد و پاپی را به سمت اتاق انتظار چرخاند. فیل به دنبال آنها رفت.‬

                                                         ‫آنها به آرامی از خانه خارج شدند. هیچ کس حتی سعی نکرد آنها را متوقف کند.‬

                                                                       ‫اما پاپی تا زمانی که آنها در جاده بودند احساس ایمنی نمی کرد.‬

                                                     ‫فیلیپ از صندلی عقب پرسید: «اون در مورد درخت خانوادگی چه منظوری داشت؟»‬

  ‫جیمز نگاه عجیبی به او انداخت، اما پاسخ او را با سوال داد. «فیل، از کجا می دونستی که پاپی رو کجای خونه پیدا کنی؟ اون رو روی ایوان‬
                                                                                                                           ‫دیدی؟»‬

                                                                                             ‫«نه، من فقط فریاد رو دنبال می کردم.»‬

                                                                                                      ‫پاپی چرخید تا به فیلیپ بنگرد.‬

                                                                                                         ‫جیمز گفت: «چه فریادی؟»‬

                                                                         ‫«فریاد پاپی. اون فریاد می زد بذار من برم، خون آشام فاسد.»‬

   ‫پاپی به طرف جیمز چرخید. «اون می تونست فریاد ذهنی رو بشنوه؟ من فکر می کردم خطاب به اش فریاد زدم. همه توی جشن شنیدن؟»‬

                                                                                                                             ‫«نه.»‬

                                                                                                                      ‫«اما پس ...»‬

                                                                    ‫جیمز حرف او را قطع کرد: «اش در مورد چه رویایی حرف می زد؟»‬

                                         ‫پاپی با گیجی گفت: «رویایی که من دیدم. من قبل از اینکه اون رو واقعا ببینم تو رویا دیدمش.»‬

                                                                                        ‫اکنون چهره جیمز بسیار عجیب بود. «واقعا؟»‬

                                           ‫«آره. جیمز، اینا یعنی چی؟ منظور اش چی بود که من باید درخت خونوادگیم رو بررسی کنم؟»‬

                                           ‫«منظور اون این بود که تو و فیلیپ انسان نیستین. جایی در میان اجداد شما یه ساحره هست.»‬




                                                              ‫010‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                 ‫جلد اول دنیای شبانه‬


                                ‫فصل شانزدهم‬
                                                                                                     ‫پاپی گفت: «شوخی می کنی.»‬

                                                ‫فیل به او نگریست. «نه من کامال جدی ام. تو از نوع دوم ساحره هایی. یادته چی گفتم؟»‬

     ‫«نوعی هست ک ه در مورد میراثشون می دونن و تعلیم دیده شدن، و نوعی که اینطور نیستن. نوع دوم چیزی هستن که انسان ها بهشون‬
                                                                                                                       ‫می گن ...»‬



       ‫جیمز همزمان با او گفت : «روح بین ها.» و به تنهایی ادامه داد : «ذهن خوان ها، غیبگوها.» چیزی بین گریه و خنده در صدایش بود.‬
      ‫«پاپی این چیزیه که تو هستی. به همین دلیله که تو این قدر سریع ارتباط ذهنی برقرار می کنی. به همین دلیله که تو در رویاهات غیب‬
                                                                                                                   ‫بینی می کنی.»‬

                                                                        ‫پاپی گفت : «و به همین دلیله که فیل صدای ذهنیم رو شنید.»‬

                                                                                              ‫فیل گفت : «آه، نه. من نه. ادامه بده.»‬

   ‫جیمز گفت : «فیل برادر دوقلوته. شما اجداد مشترکی دارین. با این کنار بیا، تو یه ساحری. به همین دلیله که من نمی تونم ذهنت رو کنترل‬
                                                                                                                             ‫کنم.»‬

                                        ‫فیل گفت : «اوه، نه. نه.» او در صندلیش عقب رفت. او دوباره اما با صدایی ضعیف تر گفت: «نه.»‬

                                                              ‫پاپی پرسید: «اما ما از طرف کی ما می تونیم این قدرت رو گرفته باشیم؟»‬

                                                                  ‫صدایی که از صندلی عقب می آمد بسیار ضعیف بود. «البته پدرتون.»‬

                                                                                          ‫«خب، این منطقی به نظر می رسه، اما ...»‬

   ‫« این حقیقته، یادت نمی یاد بابا همیشه در مورد چیزای عجیبی که می دید حرف می زد؟ قبل از اینکه اتفاقاتی بیفته خوابش رو می دید؟ و‬
       ‫پاپی وقتی تو جیمز رو صدا می زدی اون شنید که تو توی رویات فریاد می زنی. جیمز فریادت رو شنید و منم شنیدم و بابا هم شنید .»‬

        ‫« پس این حلش می کنه. اوه، و این مسائل دیگه ای رو در مورد ما توضیح می ده، همه اون وقت هایی که که ما احساس می کردیم‬
                                                     ‫چیزی اتفاق می افته، حاال هرچی. حتی تو هم اونا رو احساس می کردی فیل.»‬

                                                                     ‫«من حس می کردم که جیمز غیرعادی هست، و حق با من بود.»‬




                                                              ‫110‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                                                                                           ‫«فیل ...»‬

   ‫فیل با حالتی جبرگرایانه گفت: «و شاید چند تا چیز دیگه. من می دونستم این بعد از ظهر جیمز می رسه، فکر کردم فقط گوش های تیزی‬
                                                                                        ‫دارم که صدای موتور ماشین ها رو می شنوم.»‬

   ‫پاپی لذت و گیجی لرزید اما نمی توانست جیمز را کامال درک کند. جیمز کامال شاد بود. او با شادی باورنکردنی ای پر شده بود که پاپی می‬
                                                         ‫توانست آن را مانند نور آفتاب و آتش بازی در هوا حس کند. «چی شده، جیمز؟»‬

       ‫«پاپی، نمی فهمی؟» جیمز فرمان اتومبیل را با شادی چرخاند. «این یعنی اینکه تو حتی قبل از این که خون اشام بشی یه عضو دنیای‬
                                      ‫شبانه بودی. یه ساحره مرموز. تو حق داشتی تا در مورد دنیای شبانه بدونی. تو به اونجا تعلق داری.»‬

                                                              ‫دنیا وارونه شد و پاپی نتوانست نفس بکشد. سرانجام او نجوا کرد: «اوه ...»‬

                                       ‫«و ما به هم تعلق داریم. هیچ کس نمی تونه ما رو از هم جدا کنه، ما مجبور نیستیم مخفی بشیم.»‬

                                                        ‫پاپی دوباره نجوا کرد: «اوه.» سپس گفت: «جیمز، بزن کنار، می خوام ببوسمت.»‬

                            ‫وقتی آنها دوباره به راهشان ادامه دادند، فیل گفت: «شما دوتا کجا می خواین برین؟ پاپی نمی تونه بیاد خونه.»‬

   ‫پاپی به نرمی گفت: «می دونم.» او این را پذیرفته بود. هیچ راهی برای برگشتن نبود. زندگی قبلیش تمام شده بود. کاری برای انجام دادن‬
                                                                                                    ‫نبود جز ساختن یک زندگی جدید.‬

                                                        ‫فیل سرسختانه و مصرانه گفت: «و شما نمی تونین از جایی به جای دیگه برین.»‬

                                                                        ‫پاپی به آرامی گفت: «این اتفاق نمی افته، ما می ریم پیش بابا.»‬

                                                                               ‫پاپی می توانست فکر جیمز را حس کند. این عالیه، البته.‬

       ‫ان ها میخواستند پیش پدرش بروند، پدر همیشه در تاخیر او، همیشه بی عرضه، همیشه مهربان. پدرش ساحری که نمی دانست ساحر‬
      ‫است. کسی که وقتی قدرت هایش عمل می کردند فکر می کرد دیوانه است. او به ان ها جایی برای ماندن م یداد و این همه چیزی بود‬
           ‫که واقعا نیاز داشتند. جایی برای ماندن و یکدیگر. بعد از آن هر وقت که آنها می خواستند در دنیای شبانه اکتشاف کنند تمام ان در‬
     ‫مقابلشان گشوده می شد. شاید آن ها می توانستند گاهی برگردند و تی را ببینند. شاید می توانستند در یکی از پارتی های ثیری برقصند .‬

                                         ‫پاپی عصبی و به حالت یک هشدار ناگهانی گفت: «اگه بتونیم بابا رو پیدا کنیم، همه چیز تمومه.»‬

                                                     ‫فیل گفت: «می تونین. اون دیشب پرواز کرد، اما یه آدرس گذاشت. برای اولین بار.»‬

                                                                                        ‫جیمز گفت: «شاید اون به نحوی می دونسته.»‬

   ‫آنها مدتی به راهشان ادامه دادند. بعد فیل گلویش را صاف کرد و گفت: «میدونی، من فکر کردم. من نمی خوام بخشی از دنیای شب باشم،‬
        ‫درک می کنین، برام مهم نیست میراثم چیه. من فقط می خوام مثل یک انسان زندگی کنم، و می خوام برای همه روشن بشه که ...»‬

       ‫جیمز حرف او را قطع کرد. «برای ما روشنه، فیل. حرفم رو باور کن. قرار نیست کسی از دنیای شبانه تو رو مجبور کنه واردش بشی. تا‬
              ‫وقتی که از جامعه شبانه دوری کنی و دهنت رو بسته نگه داری می تونی همونطور که می خوای مثل یه انسان زندگی کنی.»‬

   ‫«باشه. خوبه. اما من اینطور فکر می کنم. هنوز خون آَشام ها رو تایید نمی کنم ولی به ذهنم خطور کرده که اونا اونطور که به نظر می یان‬
    ‫بد نیستن. منظورم اینه که خون آشام ها غذاشون رو بدتر از شکلی که ما انسان ها تهیه می کنیم تهیه نمی کنن. وقتی به کاری که ما با‬
                                                            ‫گاوها می کنیم فکر کنی، حداقل اونا انسان ها رو توی آغل نگه نمی دارن.»‬




                                                              ‫310‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                   ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                          ‫جیمز به طور ناگهانی و باحالتی عبوسانه گفت: «روی این شرط نمی بندم، شایعاتی شنیدم که در دوره باستان ...»‬

    ‫« تو همیشه باید نظر بدی، مگه نه؟ اما فکر دیگه من اینه که شما بخشی از طبیعتین، و طبیعت همون چیزیه که هست، همیشه خوشایند‬
                      ‫نیست، اما، خب، طبیعته و همینطوری هست.» او حرفش را بب بداخالقی پایان داد: «شاید این معنایی نداشته باشه.»‬

                                                                                     ‫جیمز با لحنی بسیار جدی گفت: «برای من داره.»‬

   ‫«و ممنون.» جیمز ایستاد و با قدرشناسی به فیل نگریست. پاپی سوزشی را پشت چشمان خود را احساس کرد. او اندیشید اگه فیلیپ قبول‬
                                                      ‫کرده که ما بخشی از طبیعتیم، پس دیگه فکر نمی کنه که غیر طبیعی هستیم.‬

                                                                                                     ‫این مسئله معنای زیادی می داد.‬

    ‫پاپی گفت: « خب، میدونی، من هم خیلی فکر کردم. و به فکرم رسیده که شاید به جز پریدن روی انسان ها وقتی اونا انتظارش رو ندارن،‬
          ‫راه های دیگه هم برای تغذیه باشه. مثل حیوانات. منظورم اینه که، دلیلی هست که خون حیوانات فایده ای برای ما نداشته باشه؟»‬

      ‫جیمز گفت: « مثل خون انسان ها نیست. اما ممکنه. من از حیوانات تغذیه کردم. آهوهای کوهی خوبن. خرگوش ها قابل تحمل هستن.‬
                                                                                                  ‫صاریغ ها متعفن هستن.»‬

                  ‫« و باید انسان هایی باشن که بخوان خون اهدا کنن. تی به من خون داد. می تونیم از ساحره های دیگه درخواست کنیم.»‬

    ‫جیمز گفت: «شاید.» او ناگهان پوزخند زد. من ساحره ای رو می شناسم که خیلی مایله. اسمش گیسل هست. اما می دونی که نمی تونی‬
                                             ‫ازشون بخوای هر روز این کار رو بکنن. باید بهشون فرصت بدی تا خونشون برگرده.»‬

    ‫«می دونم، ولی شاید بتونیم این کار رو به طور تناوبی بکنیم. یه روز حیوانات و بعدش ساحره ها. هی، حتی شاید گرگینه ها در آخر هفته‬
                                                                                                                               ‫ها.»‬

                                                                                   ‫جیمز گفت: «ترجیح میدم یه صاریغ رو نیش بزنم.»‬

    ‫پاپی به بازوی جیمز مشت زد. «نکته اینه که شاید ما مجبور نباشیم هیوالهای وحشتناک خون خوار باشیم. شاید بتونیم هیوالهای نجیب‬
                                                                                                           ‫خون خوار باشیم.»‬

                                                                                        ‫جیمزبه آرامی و تقریبا مشتاقانه گفت: «شاید.»‬

                                                                        ‫فیل از عقب با لحنی بسیار جدی گفت: «می شنوم، می شنوم.»‬

   ‫پاپی به جیمز گفت: «و می تونیم از هم تغذیه کنیم.» جیمز نگاهش را از جاده برگرفت تا به پاپی لبخند بزند . هیچ چیز اشتیاقی در نگاه او‬
                                                                                      ‫نبود. هیچ چیز جذاب، مرموز یا رازآلودی هم نبود.‬

      ‫او با صدی بلند گفت: «از هم.» و به شکل ذهنی افزود نمی تونم صبر کنم.تو با قدرت تله پاتی خودت می تونی بفهمی چه کارایی می‬
                                                                                                            ‫تونیم بکنیم، نمی تونی؟»‬

               ‫پاپی به او نگریست، بعد جریان هوایی که تقریبا او را از ماشین بیرون انداخت را حس کرد. آه، جیمز تو اینطور فکر می کنی؟‬

       ‫مطمئنم . تنها چیزی که تبادل خون رو اینقدر خاص می کنه اینه که قدرت تله پاتی رو افزایش می ده. اما تو احتیاجی به این افزایش‬
                                                                                                           ‫نداری، رویابین کوچک.‬

                                                                                         ‫پاپی عقب نشست و کوشید قلبش را آرام کند.‬




                                                              ‫410‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                                    ‫جلد اول دنیای شبانه‬
       ‫آنها دوباره می توانستند ذهن هایشان را با هم یکی کنند. هر وقت که می خواستند. او می توانست این را تصور کند، که در ذهن جیمز‬
                                                                      ‫حرکت کند، و حس کند او افکارش را در ذهن پاپی رها کرده است.‬

                                            ‫یکی شدن مانند دو قطره آب. با هم بودن به شکلی که انسان ها هرگز نمی توانند درک کنند.‬

                    ‫پاپی در ذهنش به جیمز گفت: من هم دیگه نمی تونم صبر کنم. فکر می کنم قراره ساحره بودن رو دوست داشته باشم.‬

                                                             ‫فیل گلویش را صاف کرد. «اگه شما دو تا می خواین یه کم خلوت کنین ...»‬

                                                          ‫جیمز گفت: «نمی تونیم خلوت کنیم. نه با وجود تو در این اطراف. این بدیهیه.»‬

                                ‫فیل از میان دندان هایش گفت: «نمی تونم کاری در این مورد بکنم. این شما هستین که فریاد می زنین.»‬

                                                                                         ‫«ما فریاد نمی زنیم. تو استراق سمع می کنی.»‬

                                                                                         ‫پاپی گفت: «با هر دوتونم، یه کم آروم باشین.»‬

     ‫اما او به کلی احساس گرما و درخشش می کرد. او در مقابل افزودن این خطاب به فیلیپ مقاومت کند: «بنابراین، اگه تو می خوای بذاری‬
                                                          ‫ما خوت کنیم، این یعنی اینکه به جیمز اعتماد داری که با خواهرت تنها باشه.»‬

                                                                                                              ‫«من این حرف رو نزدم.»‬

                                                                                                          ‫پاپی گفت: «الزم نبود بگی.»‬

                                                                                                                          ‫پاپی شاد بود.‬

    ‫دیروقت روز بعد بود. در واقع تقریبا نیمه شب. ساعت ساحری. پاپی در جایی ایستاده بود که می اندیشید هرگز دوباره نمی بیند، اتاق خواب‬
                                                                                                                               ‫مادرش.‬

       ‫جیمز با یک اتومبیل پر از وسایل، از جمله یک چمدان بزرگ از سی دی های پاپی، که آنها را با کمک فیل دزدکی برداشته بود، بیرون‬
                                        ‫منتظر بود. ظرف چند دقیقه، جیمز و پاپی در حال رفتن به ساحل شرقی و به نزد پدر پاپی بودند.‬

                                                                                                       ‫اما، اول پاپی باید کاری می کرد.‬

   ‫پاپی به آهستگی به سمت تخت خواب دو نفره خزید، بیش از یک سایه صدایی تولید نکرد، و مزاحم دو نفری که خوابیده بودند نشد. او کنار‬
                                                                                                         ‫بدن بی حرکت مادرش ایستاد.‬

                                                                  ‫پاپی در حالیکه ایستاده بود به پایین نگریست و بعد با ذهنش حرف زد.‬

    ‫می دونم که تصور می کنی این یه رویاست، مامان. می دونم که تو به ارواح اعتقاد نداری. اما باید بهت بگم که حالم خوبه. کامال خوب، و‬
               ‫من خوشحالم، حتی اگه تو درک نکنی، لطفا سعی کن تا باور کنی. فقط همین یه بار، به چیزی که نمی بینی باور داشته باش.‬

                                                           ‫پاپی مکث کرد و بعد افزود دوست دارم، مامان. همیشه دوستت خواهم داشت.‬

                                                                ‫وقتی پاپی از اتاق خارج می شد، مادرش هنوز خواب بود، و لبخند می زد.‬

                                ‫بیرون، فیل کنار اتومبیل اینتگرا ایستاده بود. پاپی او را بغل کرد، و او هم در مقابل پاپی را مجکم بغل کرد.‬

                                                                                        ‫پاپی نجوا کرد: «خداحافظ.» او وارد اتومبیل شد.‬




                                                              ‫510‬
‫خون آشام مرموز‬                                                                             ‫جلد اول دنیای شبانه‬
                                                 ‫جیمز دستش را به بیرون پنجره و به سمت فیل دراز کرد. بدون تردید با او دست داد.‬

                                                                                      ‫جیمز گفت: «ازت ممنونم. برای همه چیز.»‬

   ‫فیل گفت: «نه، من ازت ممنونم.» صدای و لبخند او لرزان بودند. «مواظب پاپی باش، و مواظب خودت.» او پلک زنان یک قدم عقب رفت.‬

                                                        ‫پاپی یک بوسه برای فیلیپ فرستاد. بعد او و جیمز با هم به سمت شب رفتند.‬




  ‫پایان.‬




               ‫‪bia4roman.com‬‬




                                                         ‫610‬